پارت_۶٠
***
سرگرد عماد از امروز صبح تا الان با نیروهاش کارخونه رو محاصره کرده بودن و همه جا رو زیر نظر داشتن، و الان که سیروس و بنصدرا توی ساختمون بودن و خرید و فروش مواد میکردن وقت انجام عملیات بود. سرگرد عماد رو به نیروها گفت:
-الان وقتشه، اجازه ندین اون کامیونها از ساختمون خارج بشن، باید همه شون رو دستگیر کنیم.
نیروها اطاعت کردن و عماد اسلحهش رو دستش گرفت و ماشه رو کشید گذاشت جلوی چشمش و به اولین هدف که یکی از افراد سیروس بود و توی اتاق کنار پنجره نگهبانی میداد، شلیک کرد که اون شخص با برخورد تیر به کتفش از پنجره پرت شد و با سر به زمین برخورد کرد و مغزش پاچید.
سیروس با صدای شلیک جا خورد و سریع گفت:
- نه نه نه لعنتی! پلیس اومد؛ هاتف سریع بقیهی افرادمون رو خبر کن بیان زود باش! سریع!
هاتف چشمی گفت و با بیسیم مخصوصش به همهی افرادشون خبر داد که بیان. بنصدرا گفت:
-لعنت بهت سیروس تو نحسی! این آخرین باری هست که چشمم به چشمت مییوفته دیگه معامله با تو حرامه برام!
و بعد رو به افرادش به عربی گفت:
-سریعتر بقیهی بستهها رو بذارین تو کامیون حرکت کنیم.
سیروس رو بهش گفت:
- مطمئن باش از این ساختمون بیرون بری جون سالم به در نمیبری صبر کن تا بقیهی افرادم برسن با هم از این خ*را*ب شده خارج میشیم.
همین موقع عماد که از روبهروی ساختمون نزدیک میشدیه تیر شلیک کرد خورد به پای بنصدرا که بنصدرا افتاد رو زمین. وقتیکه بنصدرا به زمین افتاد سیروس سریع رفت پشتیه ماشین و با فریاد رو به افراد بنصدرا گفت:
- ارباب تون رو ببریدیه جای امن الان بقیهی افرادم میرسن زود باشین!
بعد از این سیروس به هاتف که پشت کامیون پنهون شده بود و به سمت نیروهای پلیس شلیک میکرد گفت:
-هاتف جای پولها امنه؟
-خیالت راحت سیروس خان.
- دمت گرم پسر.
مامورهای پلیس از توییه راهروی باریک رفتن و از در پشتی کارخونه وارد شدن و اومدن توی کارخونه و پشت ضایعات و وسایل آهنی قایم شدن و به سمت سیروس و افرادش شلیک کردن یکی از افراد سیروس تیر خورد توی پیشونیش و نقش زمین شد. یکی هم تیر خورد توی س*ی*نهش و بیحرکت روی زمین افتاد، سیروس که پشت ماشین بود، به افراد پلیس شلیک کرد و دو نفرشون رو گلوله زد.
عماد پشتیه میز آهنی مخفی شد و سمت افراد سیروس نشونه گرفت و یکیشون و زد باز رفت پشت میز و هاتف چندبار شلیک کرد که بهش گلوله نخورد؛ عماد از پشت میز بیرون اومد و در کسری از ثانیه سه تا از افراد سیروس و زد. تنها یازده نفر دیگه از افراد سیروس و بنصدرا باقی مونده بودن؛ اما افراد عماد بیست و سه نفرشون زنده بودن.
سیروس که گلولههای کلتش خالی شد با عصبانیت کُلتِش رو به زمین پرت کرد و به هاتف اشارهای کرد که هاتف فهمید حرفش رو. همین لحظه هاتف رو به افراد خودش و بنصدرا اشاره کرد که سر پلیسها رو گرم کنن تا سیروس از پشت درب آهنی بره پشت کامیون! یکی از نیروهای عماد به سمت سیروس شلیک کرد که گلوله خورد توی شیشه ماشین و ریخت پایین. عماد با عصبانیت رو به نیروهاش گفت که سمت سیروس شلیک نکنن چون زنده میخواست دستگیرش کنه.
همین موقع افراد سیروس و بنصدرا که جمعا هفت نفر مونده بودن از توی اتاقهای بالایی به سمت نیروهای پلیس که پایین بودن شلیک کردن که سه نفرشون کشته شدن و دو نفرشون زخمی شدن. سیروس این فرصت رو غنیمت شمرد و به سرعت دوید پشت کامیون، تا هاتف و افرادش خواستن باز به نیروهای پلیس شلیک کنن که پلیسها سه تا از افرادشون رو گلوله زدن و همشون کشته شدن.
سیروسیه اسلحه برداشت خواست به عماد شلیک کنه که صدای شلیک از طرف افراد عماد اومد و سیروس متوجه شد کل افرادش کشته شدن به جز هاتف و چهار نفر دیگه.
سیروس با عصبانیت لگدی به لاستیک کامیون زد و گفت:
- لعنتی گیر افتادیم! پس چرا اون حروم لقمهها نمیان؟
هاتف همونطور که حواسش به افراد عماد بود، گفت:
-نگراننباش مطمئنم به زودی میرسن.
-دیگه کِی؟ وقتی دستیگر شدیم؟
عماد فریاد زد:
- اسلحه هاتون رو بندازین و تسلیم بشین دیگه هیچ راهی به جز این ندارین.
و بعد آروم از پشت ضایعات آهنی اومد بیرون و به طرف کامیون سیروس قدم برداشت.
#ققنوس_نحس
#الهه_کریمی
#انجمن_تک_رمان
***
سرگرد عماد از امروز صبح تا الان با نیروهاش کارخونه رو محاصره کرده بودن و همه جا رو زیر نظر داشتن، و الان که سیروس و بنصدرا توی ساختمون بودن و خرید و فروش مواد میکردن وقت انجام عملیات بود. سرگرد عماد رو به نیروها گفت:
-الان وقتشه، اجازه ندین اون کامیونها از ساختمون خارج بشن، باید همه شون رو دستگیر کنیم.
نیروها اطاعت کردن و عماد اسلحهش رو دستش گرفت و ماشه رو کشید گذاشت جلوی چشمش و به اولین هدف که یکی از افراد سیروس بود و توی اتاق کنار پنجره نگهبانی میداد، شلیک کرد که اون شخص با برخورد تیر به کتفش از پنجره پرت شد و با سر به زمین برخورد کرد و مغزش پاچید.
سیروس با صدای شلیک جا خورد و سریع گفت:
- نه نه نه لعنتی! پلیس اومد؛ هاتف سریع بقیهی افرادمون رو خبر کن بیان زود باش! سریع!
هاتف چشمی گفت و با بیسیم مخصوصش به همهی افرادشون خبر داد که بیان. بنصدرا گفت:
-لعنت بهت سیروس تو نحسی! این آخرین باری هست که چشمم به چشمت مییوفته دیگه معامله با تو حرامه برام!
و بعد رو به افرادش به عربی گفت:
-سریعتر بقیهی بستهها رو بذارین تو کامیون حرکت کنیم.
سیروس رو بهش گفت:
- مطمئن باش از این ساختمون بیرون بری جون سالم به در نمیبری صبر کن تا بقیهی افرادم برسن با هم از این خ*را*ب شده خارج میشیم.
همین موقع عماد که از روبهروی ساختمون نزدیک میشدیه تیر شلیک کرد خورد به پای بنصدرا که بنصدرا افتاد رو زمین. وقتیکه بنصدرا به زمین افتاد سیروس سریع رفت پشتیه ماشین و با فریاد رو به افراد بنصدرا گفت:
- ارباب تون رو ببریدیه جای امن الان بقیهی افرادم میرسن زود باشین!
بعد از این سیروس به هاتف که پشت کامیون پنهون شده بود و به سمت نیروهای پلیس شلیک میکرد گفت:
-هاتف جای پولها امنه؟
-خیالت راحت سیروس خان.
- دمت گرم پسر.
مامورهای پلیس از توییه راهروی باریک رفتن و از در پشتی کارخونه وارد شدن و اومدن توی کارخونه و پشت ضایعات و وسایل آهنی قایم شدن و به سمت سیروس و افرادش شلیک کردن یکی از افراد سیروس تیر خورد توی پیشونیش و نقش زمین شد. یکی هم تیر خورد توی س*ی*نهش و بیحرکت روی زمین افتاد، سیروس که پشت ماشین بود، به افراد پلیس شلیک کرد و دو نفرشون رو گلوله زد.
عماد پشتیه میز آهنی مخفی شد و سمت افراد سیروس نشونه گرفت و یکیشون و زد باز رفت پشت میز و هاتف چندبار شلیک کرد که بهش گلوله نخورد؛ عماد از پشت میز بیرون اومد و در کسری از ثانیه سه تا از افراد سیروس و زد. تنها یازده نفر دیگه از افراد سیروس و بنصدرا باقی مونده بودن؛ اما افراد عماد بیست و سه نفرشون زنده بودن.
سیروس که گلولههای کلتش خالی شد با عصبانیت کُلتِش رو به زمین پرت کرد و به هاتف اشارهای کرد که هاتف فهمید حرفش رو. همین لحظه هاتف رو به افراد خودش و بنصدرا اشاره کرد که سر پلیسها رو گرم کنن تا سیروس از پشت درب آهنی بره پشت کامیون! یکی از نیروهای عماد به سمت سیروس شلیک کرد که گلوله خورد توی شیشه ماشین و ریخت پایین. عماد با عصبانیت رو به نیروهاش گفت که سمت سیروس شلیک نکنن چون زنده میخواست دستگیرش کنه.
همین موقع افراد سیروس و بنصدرا که جمعا هفت نفر مونده بودن از توی اتاقهای بالایی به سمت نیروهای پلیس که پایین بودن شلیک کردن که سه نفرشون کشته شدن و دو نفرشون زخمی شدن. سیروس این فرصت رو غنیمت شمرد و به سرعت دوید پشت کامیون، تا هاتف و افرادش خواستن باز به نیروهای پلیس شلیک کنن که پلیسها سه تا از افرادشون رو گلوله زدن و همشون کشته شدن.
سیروسیه اسلحه برداشت خواست به عماد شلیک کنه که صدای شلیک از طرف افراد عماد اومد و سیروس متوجه شد کل افرادش کشته شدن به جز هاتف و چهار نفر دیگه.
سیروس با عصبانیت لگدی به لاستیک کامیون زد و گفت:
- لعنتی گیر افتادیم! پس چرا اون حروم لقمهها نمیان؟
هاتف همونطور که حواسش به افراد عماد بود، گفت:
-نگراننباش مطمئنم به زودی میرسن.
-دیگه کِی؟ وقتی دستیگر شدیم؟
عماد فریاد زد:
- اسلحه هاتون رو بندازین و تسلیم بشین دیگه هیچ راهی به جز این ندارین.
و بعد آروم از پشت ضایعات آهنی اومد بیرون و به طرف کامیون سیروس قدم برداشت.
کد:
***
سرگرد عماد از امروز صبح تا الان با نیروهاش کارخونه رو محاصره کرده بودن و همه جا رو زیر نظر داشتن، و الان که سیروس و بنصدرا توی ساختمون بودن و خرید و فروش مواد میکردن وقت انجام عملیات بود. سرگرد عماد رو به نیروها گفت:
-الان وقتشه، اجازه ندین اون کامیونها از ساختمون خارج بشن، باید همه شون رو دستگیر کنیم.
نیروها اطاعت کردن و عماد اسلحهش رو دستش گرفت و ماشه رو کشید گذاشت جلوی چشمش و به اولین هدف که یکی از افراد سیروس بود و توی اتاق کنار پنجره نگهبانی میداد، شلیک کرد که اون شخص با برخورد تیر به کتفش از پنجره پرت شد و با سر به زمین برخورد کرد و مغزش پاچید.
سیروس با صدای شلیک جا خورد و سریع گفت:
- نه نه نه لعنتی! پلیس اومد؛ هاتف سریع بقیهی افرادمون رو خبر کن بیان زود باش! سریع!
هاتف چشمی گفت و با بیسیم مخصوصش به همهی افرادشون خبر داد که بیان. بنصدرا گفت:
-لعنت بهت سیروس تو نحسی! این آخرین باری هست که چشمم به چشمت مییوفته دیگه معامله با تو حرامه برام!
و بعد رو به افرادش به عربی گفت:
-سریعتر بقیهی بستهها رو بذارین تو کامیون حرکت کنیم.
سیروس رو بهش گفت:
- مطمئن باش از این ساختمون بیرون بری جون سالم به در نمیبری صبر کن تا بقیهی افرادم برسن با هم از این خ*را*ب شده خارج میشیم.
همین موقع عماد که از روبهروی ساختمون نزدیک میشدیه تیر شلیک کرد خورد به پای بنصدرا که بنصدرا افتاد رو زمین. وقتیکه بنصدرا به زمین افتاد سیروس سریع رفت پشتیه ماشین و با فریاد رو به افراد بنصدرا گفت:
- ارباب تون رو ببریدیه جای امن الان بقیهی افرادم میرسن زود باشین!
بعد از این سیروس به هاتف که پشت کامیون پنهون شده بود و به سمت نیروهای پلیس شلیک میکرد گفت:
-هاتف جای پولها امنه؟
-خیالت راحت سیروس خان.
- دمت گرم پسر.
مامورهای پلیس از توییه راهروی باریک رفتن و از در پشتی کارخونه وارد شدن و اومدن توی کارخونه و پشت ضایعات و وسایل آهنی قایم شدن و به سمت سیروس و افرادش شلیک کردن یکی از افراد سیروس تیر خورد توی پیشونیش و نقش زمین شد. یکی هم تیر خورد توی س*ی*نهش و بیحرکت روی زمین افتاد، سیروس که پشت ماشین بود، به افراد پلیس شلیک کرد و دو نفرشون رو گلوله زد.
عماد پشتیه میز آهنی مخفی شد و سمت افراد سیروس نشونه گرفت و یکیشون و زد باز رفت پشت میز و هاتف چندبار شلیک کرد که بهش گلوله نخورد؛ عماد از پشت میز بیرون اومد و در کسری از ثانیه سه تا از افراد سیروس و زد. تنها یازده نفر دیگه از افراد سیروس و بنصدرا باقی مونده بودن؛ اما افراد عماد بیست و سه نفرشون زنده بودن.
سیروس که گلولههای کلتش خالی شد با عصبانیت کُلتِش رو به زمین پرت کرد و به هاتف اشارهای کرد که هاتف فهمید حرفش رو. همین لحظه هاتف رو به افراد خودش و بنصدرا اشاره کرد که سر پلیسها رو گرم کنن تا سیروس از پشت درب آهنی بره پشت کامیون! یکی از نیروهای عماد به سمت سیروس شلیک کرد که گلوله خورد توی شیشه ماشین و ریخت پایین. عماد با عصبانیت رو به نیروهاش گفت که سمت سیروس شلیک نکنن چون زنده میخواست دستگیرش کنه.
همین موقع افراد سیروس و بنصدرا که جمعا هفت نفر مونده بودن از توی اتاقهای بالایی به سمت نیروهای پلیس که پایین بودن شلیک کردن که سه نفرشون کشته شدن و دو نفرشون زخمی شدن. سیروس این فرصت رو غنیمت شمرد و به سرعت دوید پشت کامیون، تا هاتف و افرادش خواستن باز به نیروهای پلیس شلیک کنن که پلیسها سه تا از افرادشون رو گلوله زدن و همشون کشته شدن.
سیروسیه اسلحه برداشت خواست به عماد شلیک کنه که صدای شلیک از طرف افراد عماد اومد و سیروس متوجه شد کل افرادش کشته شدن به جز هاتف و چهار نفر دیگه.
سیروس با عصبانیت لگدی به لاستیک کامیون زد و گفت:
- لعنتی گیر افتادیم! پس چرا اون حروم لقمهها نمیان؟
هاتف همونطور که حواسش به افراد عماد بود، گفت:
-نگراننباش مطمئنم به زودی میرسن.
-دیگه کِی؟ وقتی دستیگر شدیم؟
عماد فریاد زد:
- اسلحه هاتون رو بندازین و تسلیم بشین دیگه هیچ راهی به جز این ندارین.
و بعد آروم از پشت ضایعات آهنی اومد بیرون و به طرف کامیون سیروس قدم برداشت.
#الهه_کریمی
#انجمن_تک_رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر: