پارت_۸۰
وقتی رسیدیم عمارت؛ شاهرخ چندتا بوق زد که نگهبانها در رو باز کردن و ما وارد عمارت شدیم، من و هاتف از ماشین پیاده شدیم و شاهرخ رفت توی پارکینگ تا ماشین رو پارک کنه! نگاهی به عمارت انداختم که علیرغم من در آرامش و سکوت به سر میبرد رو به هاتف که دستش رو گذاشته بود روی پاش و سعی میکرد قدم برداره گفتم:
- من خیلی میترسم میشه نریم تو عمارت؟
- چی میگی ملودی پس کجا بریم؟
تا خواستم حرفی بزنم که سیروس به سرعت از در عمارت اومد بیرون که با دیدنش قلبم اومد تو حلقم! سیروس یورش برد سمت هاتف و با مشت زد توی صورتش که هاتف نقش زمین شد، از ترس جیغی کشیدم و تا خواستم برم سمت هاتف که سیروس بهم نزدیک شد و موهام رو کشید و پیچوند دور دستش هفت تیرش رو از کتش در آورد و گرفت روی شقیقهم و گفت:
- دونه دونهش رو توی مغزت خالی کنم یا میگی کار کی بوده منو به اون حروم زادهی لاشهخور فروخته هان؟
با بغض گفتم:
- سیروس خان اگه میدونستم کیه قبل از شما خودم میکشتمش.
سیروس هفت تیرش رو بیشتر فشار داد روی شقیقهم و گفت:
- نکنه کار خودت بوده هان؟ آره کار خودته؛ من پدر و مادر ع*و*ضی تو کشتم و تو خواستی تلافی کنی با این کار؛ تو رو به بدترین شکل ممکن میکشمت ملودی!
با صدای لرزونم و چونهای که از ترس میلرزید گفتم:
- من غلط بکنم بخوام شما رو به کسی لو بدم وقتی که میدونم بعدش منو حتماً میکشین مگه من از جونم سیر شدم که همچین خبطی کنم؟! من کاری نکردم قسم میخورم.
سیروس دندون قروچهای کرد و من رو محکم هل داد که سُر خوردم و سرم خورد لبهی استخر و فوراً خونریزی کرد؛ سیروس حمله کرد طرف هاتف و با لگد زد توی شیکمش و گفت:
- حرف بزن بگو چی شده بگو چه غلطی کردین تا با دستای خودم پو*ست از سرت نکندم یالا حرف بزن بگو کی منو به افشین فروخته؟ بگو چطوری فهمید دارین بار میبرین چطوری اون همه بار من به فنا رفت؟ حرف بزن لامصب.
هاتف بخاطر وضعیت پاش، زیر مشت و لگدهای محکم سیروس نمیتونست هیج دفاعی از خودش بکنه سعی کردم از روی زمین بلند شم و هاتف رو نجات بدم که دریا اومد پایین و با دیدن کتک خوردن هاتف جیغی کشید و خودش رو انداخت روی دست سیروس و گفت:
-سیروس جان تو رو خدا خودت رو کنترل کن آروم باش کار هاتف نیست که شاید، شاید کار خدمتکارها یا محافظات باشه!
خیلی متعجب شدم دریا داشت از هاتف دفاع میکرد. سیروس دست از کتک زدن هاتف برداشت و نعرهای کشید؛ همین لحظه شاهرخ از توی پارکینگ اومد بیرون و با ترس چشم دوخت به سیروس که سیروس هفت تیرش رو نشونه گرفت سمتش و شلیک کرد توی س*ی*نهش که شاهرخ افتاد روی زمین و بیهوش شد با دیدن این صح*نه بدون هیچ واکنشی اشکام ریخت توی صورتم.
رفتم طرف سیروس تا بهش التماس کنم کاری باهامون نداشته باشه؛ اما اون یورش برد سمت دوتا بادیگاردایی که همیشه کنارش بودن و ازش محافظت میکردن و دوتا گلوله توی مغز جفتشون خالی کرد! بعد از اون با قدمهای بلندی خودش رو به نگهبانهای کنار در رسوند و سه نفرشون رو کشت. از دیدن این صح*نهها و عصبانیت سیروس و کشته شدن شاهرخ و بیحالیِ هاتف، شوکه شده بودم و دیگه نمیدونستم باید چیکار کنم فقط اشکام مثل سیل جاری میشد و با ناباوری جسدهایی که یک به یک روی زمین افتاده بودن و تو خون غرق بودن رو نگاه میکردم!
سیروس هفت تیرش رو روی یک نگهبان دیگه نشونه گرفت که نگهبانه از ترس بیهوش شد سیروس چندبار ماشه رو فشرد اما دیگه تیری توی تفنگش باقی نمونده بود برای همین مثل وحشیها رفت توی عمارت و دریا دوید پشت سرش منم گیج و منگ نگهبانها رو نگاه میکردم که سه نفر بودن و از ترس و لرز مونده بودن چیکار کننیهو یکی شون در حیاط رو باز کرد و دوید بیرون و اون یکی شون هم به خودشون اومد و فرار کردن.
بیاهمیت به فرار کردن نگهبانها به هاتف نزدیک شدم و چندبار تکونش دادم که متوجه شدم بیهوش شده و پاش داره خونریزی میکنه تا خواستم کاری کنم که سیروس از عمارت اومد بیرون و دوید سمت در، متوجه شد نگهبانها فرار کردن مثل وحشیها چند تا تیرهوایی شلیک کرد و به سرعت رفت توی عمارت که مطمئن بودم اینبار هدفش خدمتکارها بودن؛ از ترس اینکه بلایی سرشون بیاره بلند شدم و با قدمهای بلند خودم رو رسوندم توی عمارت. سیروس رفت توی آشپزخونه و با فریاد گوش کر کن رو به خدمتکارا گفت:
-کدوم تون؟ کدوم تون آمار من رو به دشمنم به رقیبم دادین هان؟ کار کدوم تون بوده؟
همین لحظه دریا اومد توی آشپزخونه و یک گوشهایستاد و مثل تماشاچیها با لبخند چشم دوخت به خدمتکارها که داشتن با ترس سیروس رو نگاه میکردن با تیری که شلیک شد نگاهم رو از دریا برداشتم و جیغ بلندی کشیدم که متوجه شدم سیروس توی مغز یکی از خدمتکارها شلیک کرده و خون داره از سرش مثل جوی آب راه مییوفته! با دیدن این صح*نه قلبم برای چند ثانیه نزد.
#ققنوس_نحس
#الهه_کریمی
#انجمن_تک_رمان
وقتی رسیدیم عمارت؛ شاهرخ چندتا بوق زد که نگهبانها در رو باز کردن و ما وارد عمارت شدیم، من و هاتف از ماشین پیاده شدیم و شاهرخ رفت توی پارکینگ تا ماشین رو پارک کنه! نگاهی به عمارت انداختم که علیرغم من در آرامش و سکوت به سر میبرد رو به هاتف که دستش رو گذاشته بود روی پاش و سعی میکرد قدم برداره گفتم:
- من خیلی میترسم میشه نریم تو عمارت؟
- چی میگی ملودی پس کجا بریم؟
تا خواستم حرفی بزنم که سیروس به سرعت از در عمارت اومد بیرون که با دیدنش قلبم اومد تو حلقم! سیروس یورش برد سمت هاتف و با مشت زد توی صورتش که هاتف نقش زمین شد، از ترس جیغی کشیدم و تا خواستم برم سمت هاتف که سیروس بهم نزدیک شد و موهام رو کشید و پیچوند دور دستش هفت تیرش رو از کتش در آورد و گرفت روی شقیقهم و گفت:
- دونه دونهش رو توی مغزت خالی کنم یا میگی کار کی بوده منو به اون حروم زادهی لاشهخور فروخته هان؟
با بغض گفتم:
- سیروس خان اگه میدونستم کیه قبل از شما خودم میکشتمش.
سیروس هفت تیرش رو بیشتر فشار داد روی شقیقهم و گفت:
- نکنه کار خودت بوده هان؟ آره کار خودته؛ من پدر و مادر ع*و*ضی تو کشتم و تو خواستی تلافی کنی با این کار؛ تو رو به بدترین شکل ممکن میکشمت ملودی!
با صدای لرزونم و چونهای که از ترس میلرزید گفتم:
- من غلط بکنم بخوام شما رو به کسی لو بدم وقتی که میدونم بعدش منو حتماً میکشین مگه من از جونم سیر شدم که همچین خبطی کنم؟! من کاری نکردم قسم میخورم.
سیروس دندون قروچهای کرد و من رو محکم هل داد که سُر خوردم و سرم خورد لبهی استخر و فوراً خونریزی کرد؛ سیروس حمله کرد طرف هاتف و با لگد زد توی شیکمش و گفت:
- حرف بزن بگو چی شده بگو چه غلطی کردین تا با دستای خودم پو*ست از سرت نکندم یالا حرف بزن بگو کی منو به افشین فروخته؟ بگو چطوری فهمید دارین بار میبرین چطوری اون همه بار من به فنا رفت؟ حرف بزن لامصب.
هاتف بخاطر وضعیت پاش، زیر مشت و لگدهای محکم سیروس نمیتونست هیج دفاعی از خودش بکنه سعی کردم از روی زمین بلند شم و هاتف رو نجات بدم که دریا اومد پایین و با دیدن کتک خوردن هاتف جیغی کشید و خودش رو انداخت روی دست سیروس و گفت:
-سیروس جان تو رو خدا خودت رو کنترل کن آروم باش کار هاتف نیست که شاید، شاید کار خدمتکارها یا محافظات باشه!
خیلی متعجب شدم دریا داشت از هاتف دفاع میکرد. سیروس دست از کتک زدن هاتف برداشت و نعرهای کشید؛ همین لحظه شاهرخ از توی پارکینگ اومد بیرون و با ترس چشم دوخت به سیروس که سیروس هفت تیرش رو نشونه گرفت سمتش و شلیک کرد توی س*ی*نهش که شاهرخ افتاد روی زمین و بیهوش شد با دیدن این صح*نه بدون هیچ واکنشی اشکام ریخت توی صورتم.
رفتم طرف سیروس تا بهش التماس کنم کاری باهامون نداشته باشه؛ اما اون یورش برد سمت دوتا بادیگاردایی که همیشه کنارش بودن و ازش محافظت میکردن و دوتا گلوله توی مغز جفتشون خالی کرد! بعد از اون با قدمهای بلندی خودش رو به نگهبانهای کنار در رسوند و سه نفرشون رو کشت. از دیدن این صح*نهها و عصبانیت سیروس و کشته شدن شاهرخ و بیحالیِ هاتف، شوکه شده بودم و دیگه نمیدونستم باید چیکار کنم فقط اشکام مثل سیل جاری میشد و با ناباوری جسدهایی که یک به یک روی زمین افتاده بودن و تو خون غرق بودن رو نگاه میکردم!
سیروس هفت تیرش رو روی یک نگهبان دیگه نشونه گرفت که نگهبانه از ترس بیهوش شد سیروس چندبار ماشه رو فشرد اما دیگه تیری توی تفنگش باقی نمونده بود برای همین مثل وحشیها رفت توی عمارت و دریا دوید پشت سرش منم گیج و منگ نگهبانها رو نگاه میکردم که سه نفر بودن و از ترس و لرز مونده بودن چیکار کننیهو یکی شون در حیاط رو باز کرد و دوید بیرون و اون یکی شون هم به خودشون اومد و فرار کردن.
بیاهمیت به فرار کردن نگهبانها به هاتف نزدیک شدم و چندبار تکونش دادم که متوجه شدم بیهوش شده و پاش داره خونریزی میکنه تا خواستم کاری کنم که سیروس از عمارت اومد بیرون و دوید سمت در، متوجه شد نگهبانها فرار کردن مثل وحشیها چند تا تیرهوایی شلیک کرد و به سرعت رفت توی عمارت که مطمئن بودم اینبار هدفش خدمتکارها بودن؛ از ترس اینکه بلایی سرشون بیاره بلند شدم و با قدمهای بلند خودم رو رسوندم توی عمارت. سیروس رفت توی آشپزخونه و با فریاد گوش کر کن رو به خدمتکارا گفت:
-کدوم تون؟ کدوم تون آمار من رو به دشمنم به رقیبم دادین هان؟ کار کدوم تون بوده؟
همین لحظه دریا اومد توی آشپزخونه و یک گوشهایستاد و مثل تماشاچیها با لبخند چشم دوخت به خدمتکارها که داشتن با ترس سیروس رو نگاه میکردن با تیری که شلیک شد نگاهم رو از دریا برداشتم و جیغ بلندی کشیدم که متوجه شدم سیروس توی مغز یکی از خدمتکارها شلیک کرده و خون داره از سرش مثل جوی آب راه مییوفته! با دیدن این صح*نه قلبم برای چند ثانیه نزد.
کد:
وقتی رسیدیم عمارت؛ شاهرخ چندتا بوق زد که نگهبانها در رو باز کردن و ما وارد عمارت شدیم، من و هاتف از ماشین پیاده شدیم و شاهرخ رفت توی پارکینگ تا ماشین رو پارک کنه! نگاهی به عمارت انداختم که علیرغم من در آرامش و سکوت به سر میبرد رو به هاتف که دستش رو گذاشته بود روی پاش و سعی میکرد قدم برداره گفتم:
- من خیلی میترسم میشه نریم تو عمارت؟
- چی میگی ملودی پس کجا بریم؟
تا خواستم حرفی بزنم که سیروس به سرعت از در عمارت اومد بیرون که با دیدنش قلبم اومد تو حلقم! سیروس یورش برد سمت هاتف و با مشت زد توی صورتش که هاتف نقش زمین شد، از ترس جیغی کشیدم و تا خواستم برم سمت هاتف که سیروس بهم نزدیک شد و موهام رو کشید و پیچوند دور دستش هفت تیرش رو از کتش در آورد و گرفت روی شقیقهم و گفت:
- دونه دونهش رو توی مغزت خالی کنم یا میگی کار کی بوده منو به اون حروم زادهی لاشهخور فروخته هان؟
با بغض گفتم:
- سیروس خان اگه میدونستم کیه قبل از شما خودم میکشتمش.
سیروس هفت تیرش رو بیشتر فشار داد روی شقیقهم و گفت:
- نکنه کار خودت بوده هان؟ آره کار خودته؛ من پدر و مادر ع*و*ضی تو کشتم و تو خواستی تلافی کنی با این کار؛ تو رو به بدترین شکل ممکن میکشمت ملودی!
با صدای لرزونم و چونهای که از ترس میلرزید گفتم:
- من غلط بکنم بخوام شما رو به کسی لو بدم وقتی که میدونم بعدش منو حتماً میکشین مگه من از جونم سیر شدم که همچین خبطی کنم؟! من کاری نکردم قسم میخورم.
سیروس دندون قروچهای کرد و من رو محکم هل داد که سُر خوردم و سرم خورد لبهی استخر و فوراً خونریزی کرد؛ سیروس حمله کرد طرف هاتف و با لگد زد توی شیکمش و گفت:
- حرف بزن بگو چی شده بگو چه غلطی کردین تا با دستای خودم پو*ست از سرت نکندم یالا حرف بزن بگو کی منو به افشین فروخته؟ بگو چطوری فهمید دارین بار میبرین چطوری اون همه بار من به فنا رفت؟ حرف بزن لامصب.
هاتف بخاطر وضعیت پاش، زیر مشت و لگدهای محکم سیروس نمیتونست هیج دفاعی از خودش بکنه سعی کردم از روی زمین بلند شم و هاتف رو نجات بدم که دریا اومد پایین و با دیدن کتک خوردن هاتف جیغی کشید و خودش رو انداخت روی دست سیروس و گفت:
-سیروس جان تو رو خدا خودت رو کنترل کن آروم باش کار هاتف نیست که شاید، شاید کار خدمتکارها یا محافظات باشه!
خیلی متعجب شدم دریا داشت از هاتف دفاع میکرد. سیروس دست از کتک زدن هاتف برداشت و نعرهای کشید؛ همین لحظه شاهرخ از توی پارکینگ اومد بیرون و با ترس چشم دوخت به سیروس که سیروس هفت تیرش رو نشونه گرفت سمتش و شلیک کرد توی س*ی*نهش که شاهرخ افتاد روی زمین و بیهوش شد با دیدن این صح*نه بدون هیچ واکنشی اشکام ریخت توی صورتم.
رفتم طرف سیروس تا بهش التماس کنم کاری باهامون نداشته باشه؛ اما اون یورش برد سمت دوتا بادیگاردایی که همیشه کنارش بودن و ازش محافظت میکردن و دوتا گلوله توی مغز جفتشون خالی کرد! بعد از اون با قدمهای بلندی خودش رو به نگهبانهای کنار در رسوند و سه نفرشون رو کشت. از دیدن این صح*نهها و عصبانیت سیروس و کشته شدن شاهرخ و بیحالیِ هاتف، شوکه شده بودم و دیگه نمیدونستم باید چیکار کنم فقط اشکام مثل سیل جاری میشد و با ناباوری جسدهایی که یک به یک روی زمین افتاده بودن و تو خون غرق بودن رو نگاه میکردم!
سیروس هفت تیرش رو روی یک نگهبان دیگه نشونه گرفت که نگهبانه از ترس بیهوش شد سیروس چندبار ماشه رو فشرد اما دیگه تیری توی تفنگش باقی نمونده بود برای همین مثل وحشیها رفت توی عمارت و دریا دوید پشت سرش منم گیج و منگ نگهبانها رو نگاه میکردم که سه نفر بودن و از ترس و لرز مونده بودن چیکار کننیهو یکی شون در حیاط رو باز کرد و دوید بیرون و اون یکی شون هم به خودشون اومد و فرار کردن.
بیاهمیت به فرار کردن نگهبانها به هاتف نزدیک شدم و چندبار تکونش دادم که متوجه شدم بیهوش شده و پاش داره خونریزی میکنه تا خواستم کاری کنم که سیروس از عمارت اومد بیرون و دوید سمت در، متوجه شد نگهبانها فرار کردن مثل وحشیها چند تا تیرهوایی شلیک کرد و به سرعت رفت توی عمارت که مطمئن بودم اینبار هدفش خدمتکارها بودن؛ از ترس اینکه بلایی سرشون بیاره بلند شدم و با قدمهای بلند خودم رو رسوندم توی عمارت. سیروس رفت توی آشپزخونه و با فریاد گوش کر کن رو به خدمتکارا گفت:
-کدوم تون؟ کدوم تون آمار من رو به دشمنم به رقیبم دادین هان؟ کار کدوم تون بوده؟
همین لحظه دریا اومد توی آشپزخونه و یک گوشهایستاد و مثل تماشاچیها با لبخند چشم دوخت به خدمتکارها که داشتن با ترس سیروس رو نگاه میکردن با تیری که شلیک شد نگاهم رو از دریا برداشتم و جیغ بلندی کشیدم که متوجه شدم سیروس توی مغز یکی از خدمتکارها شلیک کرده و خون داره از سرش مثل جوی آب راه مییوفته! با دیدن این صح*نه قلبم برای چند ثانیه نزد.
#ققنوس_نحس
#الهه_کریمی
#انجمن_تک_رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر: