پارت_۵٠
-عجب! تو چند سالته چرا درس نمیخونی چرا خلاف میکنی کلاً چی شد که وارد این کار شدی؟
رازمیک خندهش رو جمع کرد و گفت:
-یه جوری باهام حرف میزنی انگار خودت مریم مقدسی! خودتم که خلاف میکنی.
-آره منم خلاف میکنم ولی دلیل دارم واسه کارم اما تو خودت چی؟!
-هیچ آدمی بیدلیل خلاف نمیکنه! یکی واسه طمع و زیادهخواهیش یکی واسه هیجانش یکی واسه ذات کثیفش و یکی هم واسه مشکلاتش.
- تو جزء کدومی؟
- من کلی مشکل تو زندگیم ریخته وگرنه من کجا این کارها کجا!
- چطور مگه؟ البته اگه دوست داری بگو.
-مادرم سرطان داشت و وضعش خیلی وخیم بود بابام هم بیکار بودیه بار که رفت از رفیقش پول قرض بگیره تا هزینهی شیمی درمانی مادرم رو بده؛ وقتی قرض گرفت پولها رو وسط راه ازش دزدیدن چون رفیقش پول نقد بهش داده بود. بعد از اون رفیق بابام، بابام رو واسه طلبش انداخت زندان و هزینه شیمی درمانی مادرم هم نداشتیم بدیم مجبور شدم دانشگاه رو ترک کنم برم دنبال کار و کاسبی البته هیچ کاری نبود کهیه شبه باهاش بتونم کل هزینهی درمان رو جور کنم بعدش اتفاقی با لوکاس و پدرش آشنا شدم که توی کار قاچاق مواد بودن پدر لوکاس هزینهی درمان مادرم رو داد و پدرم رو از زندان آزاد کرد حالا منم مجبورم بخاطر برگردوندن پولش براش کار کنم!
- متأسفم رازمیک! تو هم زندگی سختی داشتی! حالا پدر و مادرت میدونن خلاف میکنی؟ دانشگاه چی قیدش رو زدی؟
- نه بهشون گفتم نمیخوام درس بخونم و توییه شرکت کار میکنم اونا هم بعد از کلی جروبحث موافقت کردن! خوب تو چی؟ چی شد که اومدی اینجا؟
تا خواستم حرفی بزنم که لوکاس و لورا با چهارتا بستنی قیفی اومدن و به من و رازمیک بستنی دادن! لورا گفت:
-خب دیگه ساغر من و تو باید بریم دیر وقته میلا هم کارمون داره!
باشهای گفتم و بعد از اینکه از لوکاس و رازمیک خدافظی کردیم برگشتیم!
*عماد*
جعبه کادوها رو گذاشتم توی ماشین و در رو بستم نگاهی به صورت معصوم تیرداد و تبسم انداختم که هردوشون با ناراحتی نگام میکردن، لبخندی زدم و بهشون نزدیک شدم صورت هردوشون رو ب*و*سیدم، به پام چسبیدن و گفتن:
-بابا عماد تو هم باهامون بیا!
-فداتون بشم نمیتونم بیام شما برین حسابی بهتون خوش بگذره فقط یادتون نره واسه بابا هم کیک بیارین باشه؟
تیرداد و تبسم هردو لباشون رو آویزون کردن و صورتشون رو برگردوندن از این حرکتشون خندهم گرفت دست کشیدم روی سرشون و دستای کوچیکشون و ب*و*سیدم!
همین لحظه لیلا اومد توی حیاط، کش چادرش رو روی سرش درست کرد و گفت:
-عماد اصلاً دلم نمیخواد بدون تو برم کاش تو هم مییومدی من و بچهها تنهاییم!
-آخه قربونت برم نمیخوای بری سفر قندهار که؛ میری تا لواسونیه کادو میدی کیک میخوری برمیگردی!
-دوستم همهمون رو تولد بچهش دعوت کرده خوبیت نداره تو باهامون نباشی!
- به جون خودتون نمیتونم همراتون بیام وگرنه تنهاتون نمیذاشتم.
-یعنی هیچ راهی نداره؟
-نه منیه ساعت دیگه باید واسه ماموریت آماده باشم نمیتونم؛ الان هم باید برم اداره!
لیلا کلافه نگاهم کرد و گفت:
- خیلی خب پس مراقب خودت باش عزیزم!
- قربونت برم، تو هم مراقب خودت و بچهها باش!
لیلا در عقب ماشین رو باز کرد و بچهها سوار شدن بعد از اینکه خودشم سوار شد در حیاط رو براشون باز کردم و راه افتادن. رفتنشون رو نگاه کردم و دلشوره گرفتم؛ هیچ وقت پیش نیومده بود که تنها بذارم جایی برن. دلم میخواست همراهشون میرفتم و تنهاشون نمیذاشتم ولی حیف کهامشب ماموریت داریم!
#ققنوس_نحس
#الهه_کریمی
#انجمن_تک_رمان
-عجب! تو چند سالته چرا درس نمیخونی چرا خلاف میکنی کلاً چی شد که وارد این کار شدی؟
رازمیک خندهش رو جمع کرد و گفت:
-یه جوری باهام حرف میزنی انگار خودت مریم مقدسی! خودتم که خلاف میکنی.
-آره منم خلاف میکنم ولی دلیل دارم واسه کارم اما تو خودت چی؟!
-هیچ آدمی بیدلیل خلاف نمیکنه! یکی واسه طمع و زیادهخواهیش یکی واسه هیجانش یکی واسه ذات کثیفش و یکی هم واسه مشکلاتش.
- تو جزء کدومی؟
- من کلی مشکل تو زندگیم ریخته وگرنه من کجا این کارها کجا!
- چطور مگه؟ البته اگه دوست داری بگو.
-مادرم سرطان داشت و وضعش خیلی وخیم بود بابام هم بیکار بودیه بار که رفت از رفیقش پول قرض بگیره تا هزینهی شیمی درمانی مادرم رو بده؛ وقتی قرض گرفت پولها رو وسط راه ازش دزدیدن چون رفیقش پول نقد بهش داده بود. بعد از اون رفیق بابام، بابام رو واسه طلبش انداخت زندان و هزینه شیمی درمانی مادرم هم نداشتیم بدیم مجبور شدم دانشگاه رو ترک کنم برم دنبال کار و کاسبی البته هیچ کاری نبود کهیه شبه باهاش بتونم کل هزینهی درمان رو جور کنم بعدش اتفاقی با لوکاس و پدرش آشنا شدم که توی کار قاچاق مواد بودن پدر لوکاس هزینهی درمان مادرم رو داد و پدرم رو از زندان آزاد کرد حالا منم مجبورم بخاطر برگردوندن پولش براش کار کنم!
- متأسفم رازمیک! تو هم زندگی سختی داشتی! حالا پدر و مادرت میدونن خلاف میکنی؟ دانشگاه چی قیدش رو زدی؟
- نه بهشون گفتم نمیخوام درس بخونم و توییه شرکت کار میکنم اونا هم بعد از کلی جروبحث موافقت کردن! خوب تو چی؟ چی شد که اومدی اینجا؟
تا خواستم حرفی بزنم که لوکاس و لورا با چهارتا بستنی قیفی اومدن و به من و رازمیک بستنی دادن! لورا گفت:
-خب دیگه ساغر من و تو باید بریم دیر وقته میلا هم کارمون داره!
باشهای گفتم و بعد از اینکه از لوکاس و رازمیک خدافظی کردیم برگشتیم!
*عماد*
جعبه کادوها رو گذاشتم توی ماشین و در رو بستم نگاهی به صورت معصوم تیرداد و تبسم انداختم که هردوشون با ناراحتی نگام میکردن، لبخندی زدم و بهشون نزدیک شدم صورت هردوشون رو ب*و*سیدم، به پام چسبیدن و گفتن:
-بابا عماد تو هم باهامون بیا!
-فداتون بشم نمیتونم بیام شما برین حسابی بهتون خوش بگذره فقط یادتون نره واسه بابا هم کیک بیارین باشه؟
تیرداد و تبسم هردو لباشون رو آویزون کردن و صورتشون رو برگردوندن از این حرکتشون خندهم گرفت دست کشیدم روی سرشون و دستای کوچیکشون و ب*و*سیدم!
همین لحظه لیلا اومد توی حیاط، کش چادرش رو روی سرش درست کرد و گفت:
-عماد اصلاً دلم نمیخواد بدون تو برم کاش تو هم مییومدی من و بچهها تنهاییم!
-آخه قربونت برم نمیخوای بری سفر قندهار که؛ میری تا لواسونیه کادو میدی کیک میخوری برمیگردی!
-دوستم همهمون رو تولد بچهش دعوت کرده خوبیت نداره تو باهامون نباشی!
- به جون خودتون نمیتونم همراتون بیام وگرنه تنهاتون نمیذاشتم.
-یعنی هیچ راهی نداره؟
-نه منیه ساعت دیگه باید واسه ماموریت آماده باشم نمیتونم؛ الان هم باید برم اداره!
لیلا کلافه نگاهم کرد و گفت:
- خیلی خب پس مراقب خودت باش عزیزم!
- قربونت برم، تو هم مراقب خودت و بچهها باش!
لیلا در عقب ماشین رو باز کرد و بچهها سوار شدن بعد از اینکه خودشم سوار شد در حیاط رو براشون باز کردم و راه افتادن. رفتنشون رو نگاه کردم و دلشوره گرفتم؛ هیچ وقت پیش نیومده بود که تنها بذارم جایی برن. دلم میخواست همراهشون میرفتم و تنهاشون نمیذاشتم ولی حیف کهامشب ماموریت داریم!
کد:
-عجب! تو چند سالته چرا درس نمیخونی چرا خلاف میکنی کلاً چی شد که وارد این کار شدی؟
رازمیک خندهش رو جمع کرد و گفت:
-یه جوری باهام حرف میزنی انگار خودت مریم مقدسی! خودتم که خلاف میکنی.
-آره منم خلاف میکنم ولی دلیل دارم واسه کارم اما تو خودت چی؟!
-هیچ آدمی بیدلیل خلاف نمیکنه! یکی واسه طمع و زیادهخواهیش یکی واسه هیجانش یکی واسه ذات کثیفش و یکی هم واسه مشکلاتش.
- تو جزء کدومی؟
- من کلی مشکل تو زندگیم ریخته وگرنه من کجا این کارها کجا!
- چطور مگه؟ البته اگه دوست داری بگو.
-مادرم سرطان داشت و وضعش خیلی وخیم بود بابام هم بیکار بودیه بار که رفت از رفیقش پول قرض بگیره تا هزینهی شیمی درمانی مادرم رو بده؛ وقتی قرض گرفت پولها رو وسط راه ازش دزدیدن چون رفیقش پول نقد بهش داده بود. بعد از اون رفیق بابام، بابام رو واسه طلبش انداخت زندان و هزینه شیمی درمانی مادرم هم نداشتیم بدیم مجبور شدم دانشگاه رو ترک کنم برم دنبال کار و کاسبی البته هیچ کاری نبود کهیه شبه باهاش بتونم کل هزینهی درمان رو جور کنم بعدش اتفاقی با لوکاس و پدرش آشنا شدم که توی کار قاچاق مواد بودن پدر لوکاس هزینهی درمان مادرم رو داد و پدرم رو از زندان آزاد کرد حالا منم مجبورم بخاطر برگردوندن پولش براش کار کنم!
- متأسفم رازمیک! تو هم زندگی سختی داشتی! حالا پدر و مادرت میدونن خلاف میکنی؟ دانشگاه چی قیدش رو زدی؟
- نه بهشون گفتم نمیخوام درس بخونم و توییه شرکت کار میکنم اونا هم بعد از کلی جروبحث موافقت کردن! خوب تو چی؟ چی شد که اومدی اینجا؟
تا خواستم حرفی بزنم که لوکاس و لورا با چهارتا بستنی قیفی اومدن و به من و رازمیک بستنی دادن! لورا گفت:
-خب دیگه ساغر من و تو باید بریم دیر وقته میلا هم کارمون داره!
باشهای گفتم و بعد از اینکه از لوکاس و رازمیک خدافظی کردیم برگشتیم!
*عماد*
جعبه کادوها رو گذاشتم توی ماشین و در رو بستم نگاهی به صورت معصوم تیرداد و تبسم انداختم که هردوشون با ناراحتی نگام میکردن، لبخندی زدم و بهشون نزدیک شدم صورت هردوشون رو ب*و*سیدم، به پام چسبیدن و گفتن:
-بابا عماد تو هم باهامون بیا!
-فداتون بشم نمیتونم بیام شما برین حسابی بهتون خوش بگذره فقط یادتون نره واسه بابا هم کیک بیارین باشه؟
تیرداد و تبسم هردو لباشون رو آویزون کردن و صورتشون رو برگردوندن از این حرکتشون خندهم گرفت دست کشیدم روی سرشون و دستای کوچیکشون و ب*و*سیدم!
همین لحظه لیلا اومد توی حیاط، کش چادرش رو روی سرش درست کرد و گفت:
-عماد اصلاً دلم نمیخواد بدون تو برم کاش تو هم مییومدی من و بچهها تنهاییم!
-آخه قربونت برم نمیخوای بری سفر قندهار که؛ میری تا لواسونیه کادو میدی کیک میخوری برمیگردی!
-دوستم همهمون رو تولد بچهش دعوت کرده خوبیت نداره تو باهامون نباشی!
- به جون خودتون نمیتونم همراتون بیام وگرنه تنهاتون نمیذاشتم.
-یعنی هیچ راهی نداره؟
-نه منیه ساعت دیگه باید واسه ماموریت آماده باشم نمیتونم؛ الان هم باید برم اداره!
لیلا کلافه نگاهم کرد و گفت:
- خیلی خب پس مراقب خودت باش عزیزم!
- قربونت برم، تو هم مراقب خودت و بچهها باش!
لیلا در عقب ماشین رو باز کرد و بچهها سوار شدن بعد از اینکه خودشم سوار شد در حیاط رو براشون باز کردم و راه افتادن. رفتنشون رو نگاه کردم و دلشوره گرفتم؛ هیچ وقت پیش نیومده بود که تنها بذارم جایی برن. دلم میخواست همراهشون میرفتم و تنهاشون نمیذاشتم ولی حیف کهامشب ماموریت داریم!
#الهه_کریمی
#انجمن_تک_رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر: