پارت_200
«ملودی»
مثل شبهای اخیر سروکلهی کسی تو عمارت پیدا نبود و عمارتِ نیمه تاریک تو سکوت به سر میبرد وقتی رفتم توی هال نگاهم افتاد به شیشههای ردیفی نو*شی*دنیها، دلم خواست ل*بتر کنم، آرهامشب وقت خوردن و صفا کردن بود، دیگه بسه هرچی غم و غصه تو دلم جا کردم، الان میخوام مغزم رو خالی کنم خالی از هر فکر و خیالی. خالی از اینکه باورم بشه یکی واقعاً عاشقم شده چیزی که مثل توّهم بود برام، مغزم رو خالی میکنم از این حس نفسگیر! به طرف میز نو*شی*دنیها رفتم و یک شیشه نوشیدنیه میکس برداشتم و برگشتم سمت مبلها و رو یکیشون ولو شدم! در شیشه رو باز کردم و چند قلپ خوردم. تلخیش عقل از سر آدم میپروند ولی نه این درست نیست. امشب باید خودم باشم باید هوشیار باشم باید بدونم این تصمیمی که برای زندگیم تو یک لحظه گرفتم قراره منو تو چه مسیری ببره! نه نمیخوام غیرنرمال بشمامشب. بازم صدای تیرداد تو سرم اکو شد که با این جملهش کل تنم د*اغ میشد:
- چون عاشقت شدم، چون عاشقت شدم، چون عاشقت شدم.
شیشه رو گذاشتم و سرم رو تو دستام فشردم صداش از سرم بیرون نمیرفت! دیگه شک و شبهه بسه اگه این کارم دیوونگیه من میخوام سر دستهی دیوونههای عالم باشم نمیخوام یک شانس خوشبختی رو از دست بدم. بلند شدم برم سمت در که شاهرخ اومد تو و با دیدنم گفت:
- خانم اگه وقت دارین یکمی باهم صحبت کنیم!
با این حرفش خندیدم؛ شاید واقعاً این مکث لازم بود تا یکم بیشتر در مورد کاری که میخواستم بکنم فکر کنم. خندهم رو جمع کردم و گفتم:
- بگو میشنوم.
- خانم من میدونم شما هرکسی رو اینجا استخدام میکنین از خدمتکار تا نگهبان اول درموردش تحقیق میکنید چه برسه بادیگارد که ثانیه به ثانیه کنارتونه و از همه چی باخبره!
- چی میخوای بگی
- جسارتم رو ببخشید اما چقدر به تیرداد اطمینان دارین؟
- منظورت چیه شاهرخ؟
- خانم اون جدیداً اصلاً دل به کارش نمیده اینجا کارش هرچی هست به جز محافظت ببینید الان سیروس خان نیستش. تیرداد باید باهاش میبود اما حتی امروز عمارت هم نیومد اصلاً معلوم نیست داره چیکار میکنه همه چیز رو به تمسخر گرفته.
- سیروس خان اخیراً که آخرشبها میره بیرون کسی رو با خودش نمیبره. اگه تیرداد هم اینجا بود فرقی نمیکرد باز!
- خانم این که نشد دلیل الان کسی برای دزدی نیومده اینجا پس یعنی تموم این نگهبانها برن خونشون هروقت خبری بود بیان؟
- تیرداد هروقت بوده سر کارش بوده امروز هم من حالم خوب نبود داشت از من مراقبت میکرد بعدشم فرستادمش بره استراحت کنه مطمئن باش من خودم حواسم به تمومی اینها جمعه اگه اینجا اتفاقی بیوفته سیروس اول یقهی منو میچسبه نه تو رو که فقط یک بادیگارد سادهای پس کار من رو به خودم یادآوردی نکن شاهرخ!
- بابت جسارتم عذر میخوام، فقط خواستم بگم به هرکسی نباید اعتماد کنید که اینقدر بذارید نزدیکتون بشه.
- حسن نیت و نگرانیت رو درک میکنم ممنون که حواست هست، میتونی بری
شاهرخ لبخند ژکوندی زد و رفت بیرون، واقعاً الان که میخواستم برم اون کار رو انجام بدم باید این حرفهارو میشنیدم؟! باز تا خواستم برم بیرون با ورود سیروس سر جام بیحرکت موندم. سیروس که حالش غیرعادی به نظر میرسید گفت:
- جایی میخواستی بری؟
- نه.
اومد روی مبل نشست و گفت:
- همین طوری هم کلاً از وقتی اومدی تو عمارت نیستی نه تو نه هاتف، اصلاً معلوم هست کجا میرین چیکار میکنین؟
- خوب وقتی کاری نیست بمونیم عمارت چیکار کنیم؟
- کی گفته کاری نیست باید چند روز دیگه برین دبی ابویونا محمولهی جدید میخواد؛ به هاتف هم اینو بگو! باید اعضای جدید آماده کنین!
تودلم گفتم:
- خدا تو همین خونهایی که میریزی غرقت کنه سیروس.
- اون پسره تیرداد کجاست؟! مگه نباید عمارت باشه چرا همه هستن به جز اون اصلاً معلوم هست داره چیکار میکنه؟ اگه کارش رو خوب انجام نده اخراجش میکنم این رو بهش بگو ملودی.
بعد از اون اتفاقی که بینمون افتاد بهش سیلی زدم و از خونهشون زدم بیرون دیگه نفهمیدم کجا رفت؛ اگه با این سهل انگاری هاش سیروس اخراجش کنه یعنی حکم مرگش رو داده! این خان سالار خرفت هم که تو این حالش باز حواسش شش دنگ جمعه تخم سگ! سریع گفتم:
- اون یک مشکلی براش پیش اومد مجبور شد برهیه سر تا خونشون!
سیروس بلند شد و همینطور که تلو تلو میخورد رفت سمت پلهها و گفت:
- افراد اینجا رو درست مدیریت کن ملودی هرکدوم کارشون رو به درستی انجام ندادن من بجاش تو رو تنبیه میکنم فهمی...
قبل از اینکه جملهش رو کامل کنه افتاد رو زمین، فکر کنم زیادی خورده! سریع شاهرخ رو صدا زدم و خودم رفتم کنارش و گفتم:
- حالتون خوبه سیروس خان؟
- آره، چیزی نیست. من خوبم.
و دوباره تا خواست بلند شه که افتاد رو زمین، همین لحظه شاهرخ اومد تو هال که بهش گفتم:
- دست سیروس خان رو بگیر ببر تو اتاق خوابش.
شاهرخ چشمی گفت و دست سیروس رو گرفت بردش از پلهها بالا.
.
#ققنوس_نحس
#الهه_کریمی
#انجمن_تک_رمان
«ملودی»
مثل شبهای اخیر سروکلهی کسی تو عمارت پیدا نبود و عمارتِ نیمه تاریک تو سکوت به سر میبرد وقتی رفتم توی هال نگاهم افتاد به شیشههای ردیفی نو*شی*دنیها، دلم خواست ل*بتر کنم، آرهامشب وقت خوردن و صفا کردن بود، دیگه بسه هرچی غم و غصه تو دلم جا کردم، الان میخوام مغزم رو خالی کنم خالی از هر فکر و خیالی. خالی از اینکه باورم بشه یکی واقعاً عاشقم شده چیزی که مثل توّهم بود برام، مغزم رو خالی میکنم از این حس نفسگیر! به طرف میز نو*شی*دنیها رفتم و یک شیشه نوشیدنیه میکس برداشتم و برگشتم سمت مبلها و رو یکیشون ولو شدم! در شیشه رو باز کردم و چند قلپ خوردم. تلخیش عقل از سر آدم میپروند ولی نه این درست نیست. امشب باید خودم باشم باید هوشیار باشم باید بدونم این تصمیمی که برای زندگیم تو یک لحظه گرفتم قراره منو تو چه مسیری ببره! نه نمیخوام غیرنرمال بشمامشب. بازم صدای تیرداد تو سرم اکو شد که با این جملهش کل تنم د*اغ میشد:
- چون عاشقت شدم، چون عاشقت شدم، چون عاشقت شدم.
شیشه رو گذاشتم و سرم رو تو دستام فشردم صداش از سرم بیرون نمیرفت! دیگه شک و شبهه بسه اگه این کارم دیوونگیه من میخوام سر دستهی دیوونههای عالم باشم نمیخوام یک شانس خوشبختی رو از دست بدم. بلند شدم برم سمت در که شاهرخ اومد تو و با دیدنم گفت:
- خانم اگه وقت دارین یکمی باهم صحبت کنیم!
با این حرفش خندیدم؛ شاید واقعاً این مکث لازم بود تا یکم بیشتر در مورد کاری که میخواستم بکنم فکر کنم. خندهم رو جمع کردم و گفتم:
- بگو میشنوم.
- خانم من میدونم شما هرکسی رو اینجا استخدام میکنین از خدمتکار تا نگهبان اول درموردش تحقیق میکنید چه برسه بادیگارد که ثانیه به ثانیه کنارتونه و از همه چی باخبره!
- چی میخوای بگی
- جسارتم رو ببخشید اما چقدر به تیرداد اطمینان دارین؟
- منظورت چیه شاهرخ؟
- خانم اون جدیداً اصلاً دل به کارش نمیده اینجا کارش هرچی هست به جز محافظت ببینید الان سیروس خان نیستش. تیرداد باید باهاش میبود اما حتی امروز عمارت هم نیومد اصلاً معلوم نیست داره چیکار میکنه همه چیز رو به تمسخر گرفته.
- سیروس خان اخیراً که آخرشبها میره بیرون کسی رو با خودش نمیبره. اگه تیرداد هم اینجا بود فرقی نمیکرد باز!
- خانم این که نشد دلیل الان کسی برای دزدی نیومده اینجا پس یعنی تموم این نگهبانها برن خونشون هروقت خبری بود بیان؟
- تیرداد هروقت بوده سر کارش بوده امروز هم من حالم خوب نبود داشت از من مراقبت میکرد بعدشم فرستادمش بره استراحت کنه مطمئن باش من خودم حواسم به تمومی اینها جمعه اگه اینجا اتفاقی بیوفته سیروس اول یقهی منو میچسبه نه تو رو که فقط یک بادیگارد سادهای پس کار من رو به خودم یادآوردی نکن شاهرخ!
- بابت جسارتم عذر میخوام، فقط خواستم بگم به هرکسی نباید اعتماد کنید که اینقدر بذارید نزدیکتون بشه.
- حسن نیت و نگرانیت رو درک میکنم ممنون که حواست هست، میتونی بری
شاهرخ لبخند ژکوندی زد و رفت بیرون، واقعاً الان که میخواستم برم اون کار رو انجام بدم باید این حرفهارو میشنیدم؟! باز تا خواستم برم بیرون با ورود سیروس سر جام بیحرکت موندم. سیروس که حالش غیرعادی به نظر میرسید گفت:
- جایی میخواستی بری؟
- نه.
اومد روی مبل نشست و گفت:
- همین طوری هم کلاً از وقتی اومدی تو عمارت نیستی نه تو نه هاتف، اصلاً معلوم هست کجا میرین چیکار میکنین؟
- خوب وقتی کاری نیست بمونیم عمارت چیکار کنیم؟
- کی گفته کاری نیست باید چند روز دیگه برین دبی ابویونا محمولهی جدید میخواد؛ به هاتف هم اینو بگو! باید اعضای جدید آماده کنین!
تودلم گفتم:
- خدا تو همین خونهایی که میریزی غرقت کنه سیروس.
- اون پسره تیرداد کجاست؟! مگه نباید عمارت باشه چرا همه هستن به جز اون اصلاً معلوم هست داره چیکار میکنه؟ اگه کارش رو خوب انجام نده اخراجش میکنم این رو بهش بگو ملودی.
بعد از اون اتفاقی که بینمون افتاد بهش سیلی زدم و از خونهشون زدم بیرون دیگه نفهمیدم کجا رفت؛ اگه با این سهل انگاری هاش سیروس اخراجش کنه یعنی حکم مرگش رو داده! این خان سالار خرفت هم که تو این حالش باز حواسش شش دنگ جمعه تخم سگ! سریع گفتم:
- اون یک مشکلی براش پیش اومد مجبور شد برهیه سر تا خونشون!
سیروس بلند شد و همینطور که تلو تلو میخورد رفت سمت پلهها و گفت:
- افراد اینجا رو درست مدیریت کن ملودی هرکدوم کارشون رو به درستی انجام ندادن من بجاش تو رو تنبیه میکنم فهمی...
قبل از اینکه جملهش رو کامل کنه افتاد رو زمین، فکر کنم زیادی خورده! سریع شاهرخ رو صدا زدم و خودم رفتم کنارش و گفتم:
- حالتون خوبه سیروس خان؟
- آره، چیزی نیست. من خوبم.
و دوباره تا خواست بلند شه که افتاد رو زمین، همین لحظه شاهرخ اومد تو هال که بهش گفتم:
- دست سیروس خان رو بگیر ببر تو اتاق خوابش.
شاهرخ چشمی گفت و دست سیروس رو گرفت بردش از پلهها بالا.
.
کد:
«ملودی»
مثل شبهای اخیر سروکلهی کسی تو عمارت پیدا نبود و عمارتِ نیمه تاریک تو سکوت به سر میبرد وقتی رفتم توی هال نگاهم افتاد به شیشههای ردیفی نو*شی*دنیها، دلم خواست ل*بتر کنم، آرهامشب وقت خوردن و صفا کردن بود، دیگه بسه هرچی غم و غصه تو دلم جا کردم، الان میخوام مغزم رو خالی کنم خالی از هر فکر و خیالی. خالی از اینکه باورم بشه یکی واقعاً عاشقم شده چیزی که مثل توّهم بود برام، مغزم رو خالی میکنم از این حس نفسگیر! به طرف میز نو*شی*دنیها رفتم و یک شیشه نوشیدنیه میکس برداشتم و برگشتم سمت مبلها و رو یکیشون ولو شدم! در شیشه رو باز کردم و چند قلپ خوردم. تلخیش عقل از سر آدم میپروند ولی نه این درست نیست. امشب باید خودم باشم باید هوشیار باشم باید بدونم این تصمیمی که برای زندگیم تو یک لحظه گرفتم قراره منو تو چه مسیری ببره! نه نمیخوام غیرنرمال بشمامشب. بازم صدای تیرداد تو سرم اکو شد که با این جملهش کل تنم د*اغ میشد:
- چون عاشقت شدم، چون عاشقت شدم، چون عاشقت شدم.
شیشه رو گذاشتم و سرم رو تو دستام فشردم صداش از سرم بیرون نمیرفت! دیگه شک و شبهه بسه اگه این کارم دیوونگیه من میخوام سر دستهی دیوونههای عالم باشم نمیخوام یک شانس خوشبختی رو از دست بدم. بلند شدم برم سمت در که شاهرخ اومد تو و با دیدنم گفت:
- خانم اگه وقت دارین یکمی باهم صحبت کنیم!
با این حرفش خندیدم؛ شاید واقعاً این مکث لازم بود تا یکم بیشتر در مورد کاری که میخواستم بکنم فکر کنم. خندهم رو جمع کردم و گفتم:
- بگو میشنوم.
- خانم من میدونم شما هرکسی رو اینجا استخدام میکنین از خدمتکار تا نگهبان اول درموردش تحقیق میکنید چه برسه بادیگارد که ثانیه به ثانیه کنارتونه و از همه چی باخبره!
- چی میخوای بگی
- جسارتم رو ببخشید اما چقدر به تیرداد اطمینان دارین؟
- منظورت چیه شاهرخ؟
- خانم اون جدیداً اصلاً دل به کارش نمیده اینجا کارش هرچی هست به جز محافظت ببینید الان سیروس خان نیستش. تیرداد باید باهاش میبود اما حتی امروز عمارت هم نیومد اصلاً معلوم نیست داره چیکار میکنه همه چیز رو به تمسخر گرفته.
- سیروس خان اخیراً که آخرشبها میره بیرون کسی رو با خودش نمیبره. اگه تیرداد هم اینجا بود فرقی نمیکرد باز!
- خانم این که نشد دلیل الان کسی برای دزدی نیومده اینجا پس یعنی تموم این نگهبانها برن خونشون هروقت خبری بود بیان؟
- تیرداد هروقت بوده سر کارش بوده امروز هم من حالم خوب نبود داشت از من مراقبت میکرد بعدشم فرستادمش بره استراحت کنه مطمئن باش من خودم حواسم به تمومی اینها جمعه اگه اینجا اتفاقی بیوفته سیروس اول یقهی منو میچسبه نه تو رو که فقط یک بادیگارد سادهای پس کار من رو به خودم یادآوردی نکن شاهرخ!
- بابت جسارتم عذر میخوام، فقط خواستم بگم به هرکسی نباید اعتماد کنید که اینقدر بذارید نزدیکتون بشه.
- حسن نیت و نگرانیت رو درک میکنم ممنون که حواست هست، میتونی بری
شاهرخ لبخند ژکوندی زد و رفت بیرون، واقعاً الان که میخواستم برم اون کار رو انجام بدم باید این حرفهارو میشنیدم؟! باز تا خواستم برم بیرون با ورود سیروس سر جام بیحرکت موندم. سیروس که حالش غیرعادی به نظر میرسید گفت:
- جایی میخواستی بری؟
- نه.
اومد روی مبل نشست و گفت:
- همین طوری هم کلاً از وقتی اومدی تو عمارت نیستی نه تو نه هاتف، اصلاً معلوم هست کجا میرین چیکار میکنین؟
- خوب وقتی کاری نیست بمونیم عمارت چیکار کنیم؟
- کی گفته کاری نیست باید چند روز دیگه برین دبی ابویونا محمولهی جدید میخواد؛ به هاتف هم اینو بگو! باید اعضای جدید آماده کنین!
تودلم گفتم:
- خدا تو همین خونهایی که میریزی غرقت کنه سیروس.
- اون پسره تیرداد کجاست؟! مگه نباید عمارت باشه چرا همه هستن به جز اون اصلاً معلوم هست داره چیکار میکنه؟ اگه کارش رو خوب انجام نده اخراجش میکنم این رو بهش بگو ملودی.
بعد از اون اتفاقی که بینمون افتاد بهش سیلی زدم و از خونهشون زدم بیرون دیگه نفهمیدم کجا رفت؛ اگه با این سهل انگاری هاش سیروس اخراجش کنه یعنی حکم مرگش رو داده! این خان سالار خرفت هم که تو این حالش باز حواسش شش دنگ جمعه تخم سگ! سریع گفتم:
- اون یک مشکلی براش پیش اومد مجبور شد برهیه سر تا خونشون!
سیروس بلند شد و همینطور که تلو تلو میخورد رفت سمت پلهها و گفت:
- افراد اینجا رو درست مدیریت کن ملودی هرکدوم کارشون رو به درستی انجام ندادن من بجاش تو رو تنبیه میکنم فهمی...
قبل از اینکه جملهش رو کامل کنه افتاد رو زمین، فکر کنم زیادی خورده! سریع شاهرخ رو صدا زدم و خودم رفتم کنارش و گفتم:
- حالتون خوبه سیروس خان؟
- آره، چیزی نیست. من خوبم.
و دوباره تا خواست بلند شه که افتاد رو زمین، همین لحظه شاهرخ اومد تو هال که بهش گفتم:
- دست سیروس خان رو بگیر ببر تو اتاق خوابش.
شاهرخ چشمی گفت و دست سیروس رو گرفت بردش از پلهها بالا.
#الهه_کریمی
#انجمن_تک_رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر: