.zeynab.
نویسنده فعال
نویسنده فعال
نویسنده انجمن
مشاور انجمن
داستاننویس
دلنویس انجمن
کتابخوان انجمن
پارت 108
سیگار بین انگشتان و کَبودی لَبش جا گرفته و تن رشیدش، روی مبل لَم داده و درازکش است. در روشن و تاریک اتاق، خیره میشود به پسرک آش و لاش مقابل و دو قلچماق که طرفین ایستادهاند. پوک عمیقی به سیگار میزند و با خارج کردن دودش به سمت سقف، خیره میشود به جوان بسته شده به صندلی و صورت جرواجرش:
- نمیخوای حرف بزنی؟
و جوان حتی نای حرف زدن هم ندارد وقتی که سرفه میکند و خون از میان لَبهایش بیرون میریزد:
- به خدا نمیفهمم کجاست.
خاکستر سیگار را میتکاند. انگار با رفتن چکاوک و گذشت یکهفته نبودش، دوباره به جلد همان هیولای قبلی فرو رفته؛ همانقدر خشن.
- وقت تمومه.
با دستی که سیگار مشکی_ طلایی در آن خودنمایی میکند، به غول کناری سر تا پا مشکیاش اشاره میکند و مرد با کشیدن اسلحه میخواهد کار جوان را تمام کند؛ اما... .
- صبر کن!
صدای تحلیل رفته و مضطرب جوان، در دقیقهنود جانش را نجات میدهد:
- بوشهرن.
مکث میکند و با چشمهایی که میلرزد به ارشاویر مشکیپوش و چشمهای تنگ شده جدیاش خیره میشود:
- وقتی بهم زنگ زد، صدای دریا و یه لهجه غلیظ بوشهری میاومد.
و همین که حرفش تمام میشود تیر خلاصی به جوان زده میشود؛ درست وسط پیشانیاش. صدای سرد و خشک ارشاویر آهسته در اتاق میپیچد:
- از این نکبت نجاتت دادم.
چشم میبندد و سرش را روی پشتی مبل میاندازد.
- ارباب حالا چیکار کنیم؟
نگاه به قد و بالای زیادی عظیمش میکند:
- آماده شید، مسلح.
و بعد با دست مرخصشان میکند. با چشمهای تنگ شده به نعش بیجان جوان و خونی که از پیشانیاش میجوشد، خیره میشود.
- دارم میام امیر. کاری میکنم یادت بمونه با هرکس نباید بازی کرد. این اولین و آخرینباریه که هوس نزدیک شدن به ن*ا*موسِ ارشاویر به سرت زده.
به من میگن ارشاویر، ارشاویر صدر.
***
توان سر بلند کردن ندارد. دارد از شرم میسوزد و مرد مقابلش پس نمیرود.
- دارم به این فکر میکنم که با لپای گلگل جیغ میزدی ودلم میخواد دوباره امتحان کنم.
مکث می کند و مسیح شیطانوار ادامه میدهد:
- البته ایندفعه هوشیار.
و بعد پیک کوچک را به طرف چکاوک میگیرد و ابرو بالا میاندازد:
- سلامتی زن جذاب ارشاویر.
کاش بمیرد. مگر نمیگویند که کارما میزند. یعنی روزی امیرش اینگونه مقابل زن مردی نشسته، این حرفها را زده و آن کار را کرده؟ باور نمیکند، نه هرگز!
- میدونی چیه، فکر میکردم ارشاویر سراغ همقماش خودش بره واسه ازدواج دائم. آخه موقتیاش همش همقماش خودش بودن.
چکاوک بزاق دهانش را به سختی فرو میدهد و نگاهش را به تنگ کریستال روی میز توالت میدهد. دارد زِر میزند که حال اورا خَراب کند، مطمعن است.
- یادمه پنجسال پیش تو روسیه یکی پیدا کرد، از خودت دافتر نباشه خوب تیکهای بود.
مسیح نرم و جنونوار میخندد و غرق در گل دیوارکوب ادامه میدهد:
- یکسالی باهم بودن، فک کردیم میگیردش؛ اما خوب انگار لیدیش با پدر ریختن روهم و ارشاویر قیدشو زد.
قلب چکاوک برای لحظهای از کار میایستد و رنگش میپرد. صدای از درون قلبش فریاد میکشد که دروغ است. اوهم میداند دروغ میگوید؛ اما دارد ضعف میرود و دلپیچه دارد.
- میگفت هرزه نمیخوام. حالا کجاست ببینه زنش دوشب پیش زیر دست و پای من چه جیغایی که نمیزد.
مسیح نرم میخندند، سیگار بین دو انگشت و پیک هم در همان دستش است. اینبار به جای پیکش سیگار را بین لَب میگذارد و با تنگ کردن چشمهایش رو به چکاوک دود آن را بیرون میدهد:
- رنگت پریده.
چکاوک؛ اما نفسهای آخرش است! حالش از این دنیایی کثیفی که به آن وارد شده، بهم میخورد. حالت تهوع و ضعف، امانش را بریده و نفسهایش سنگین است:
- حالم از بوت بهم میخوره، ازم فاصله بگیر.
کنج لَبهای مسیح بالا میرود و به لَبهای رنگپریده و ترک خورده چکاوک نگاه میکند. موهایش پریشان به صورت عرق کردهاش چسبیده و از پو*ست شفاف و لپهای گلگون روز اولش، حالا فقط یک رنگ یکدست زرد مانده. وضع اسفباری دارد.
- نیاوردم بکشمت، یه چیزی بخور.
چکاوک، دیس برنز را با دستهای لرزان بی جانش به سمت مسیح روی پافر نشسته هول میدهد و پاهایش را در آ*غ*و*ش جمع میکند. جالب است، نیاورده او را بکشد. ایکاش میکشت و همچین خاطراتی را در صحفه سفید مغزش، سیاه و خطخطی نمیکرد. نیمنگاهی به تیشرت جذب طوسیاش میاندازد و همان نگاه را با رد کردن از گر*دن کشیده مسیح به چشمهای درشت قهوهای و تهریش های مشکیاش میدهد:
- چی از جون من میخوای؟
مسیح ابرو بالا میاندازد و پوک دیگری به سیگار میزند. دود را با کج کردن سرش به جهت مخالف چکاوک بیرون میدهد و با نیمنگاهی به شومیز حریر سفید چرک شدهاش جدی خیره میشود:
- من کاری باتو ندارم؛ اما تو داری خودتو میکشی. طرف حساب من ارشاویر که به زودی خودش میاد.
قلبش میلرزد. چیزی درون دلش به هول و ولا میافتد و معده بینوای خالیاش میسوزد. امیرش به زودی میآمد؟ میتوانست دوباره مَردش را لمس کند؟ اما با چه رویی؟ چگونه به او میگفت دیگر زن پاک و طاهرش نیست. این یک حقیقت غیرقابل انکار است. تن او نجس شده به دستهای دشمن ارشاویر است و چگونه میتوان این ننگ را کنترل کرد که مَردش از پا در نیاید؟
- چطوری حاضر شدی زن ارشاویر بشی؟
چرا خفهخون نمیگیرد. فکش از کار نیوفتاد؟ بیآنکه نگاهش کند، چشمهایش را میبندد و سرش را روی زانویهای جمع شده در آغوشش میگذارد:
- سالها عاشقش بودم و هستم.
ابروهای مسیح متعجب بالا میرود. صدای خندهی محوش، چشمهای چکاوک را میگشاید و نگاهش را کنجکاو به او میدهد.
- میدونستی زن چه هیولای خونخواری شدی؟
چکاوک بیحوصله چشم میبندد، مردک خسته نمیشود از زر زدن. هیچکس به اندازه او ارشاویر را نمیشناخت. مَردش آسیب دیده بود، او هیولا نبود، او را هیولا کردند. امیر چهاردهساله مهربان و سختی کشیده با گلهای در دست و دستهای پینهبسته از کار در آجرپزی را او دیده بود.
- خیلی حرف میزنی.
مسیح؛ اما حسابی کمر همت بسته برای خَراب کردن حال او.
- حق داری، عاشقشی. عشقم که کور و کَر میکنه؛ اما خُب، یه جورایی دلم برات میسوزه.
هورمونهای زنانهاش به هم میریزند. عصبی شده، بَد حال است و بیحوصله.
- ازم دور شو.
مسیح نرم میخندد و موهای درهم رفته چکاوک را نوازش میکند. چرا مثل میت بالای سرش نشسته؟
- شاید باورت نشه؛ اما من حرومزاده از ارشاویر حلالزاده تو خیلی دلرحمترم. یه کارایی کرده که تو حتی طاقت شنیدنش نداری.
کاش میتوانست با دستهای کوچک و بیجانش او را خفه کند. خیلی روی مخش رفته بود، خیلی.
سیگار بین انگشتان و کَبودی لَبش جا گرفته و تن رشیدش، روی مبل لَم داده و درازکش است. در روشن و تاریک اتاق، خیره میشود به پسرک آش و لاش مقابل و دو قلچماق که طرفین ایستادهاند. پوک عمیقی به سیگار میزند و با خارج کردن دودش به سمت سقف، خیره میشود به جوان بسته شده به صندلی و صورت جرواجرش:
- نمیخوای حرف بزنی؟
و جوان حتی نای حرف زدن هم ندارد وقتی که سرفه میکند و خون از میان لَبهایش بیرون میریزد:
- به خدا نمیفهمم کجاست.
خاکستر سیگار را میتکاند. انگار با رفتن چکاوک و گذشت یکهفته نبودش، دوباره به جلد همان هیولای قبلی فرو رفته؛ همانقدر خشن.
- وقت تمومه.
با دستی که سیگار مشکی_ طلایی در آن خودنمایی میکند، به غول کناری سر تا پا مشکیاش اشاره میکند و مرد با کشیدن اسلحه میخواهد کار جوان را تمام کند؛ اما... .
- صبر کن!
صدای تحلیل رفته و مضطرب جوان، در دقیقهنود جانش را نجات میدهد:
- بوشهرن.
مکث میکند و با چشمهایی که میلرزد به ارشاویر مشکیپوش و چشمهای تنگ شده جدیاش خیره میشود:
- وقتی بهم زنگ زد، صدای دریا و یه لهجه غلیظ بوشهری میاومد.
و همین که حرفش تمام میشود تیر خلاصی به جوان زده میشود؛ درست وسط پیشانیاش. صدای سرد و خشک ارشاویر آهسته در اتاق میپیچد:
- از این نکبت نجاتت دادم.
چشم میبندد و سرش را روی پشتی مبل میاندازد.
- ارباب حالا چیکار کنیم؟
نگاه به قد و بالای زیادی عظیمش میکند:
- آماده شید، مسلح.
و بعد با دست مرخصشان میکند. با چشمهای تنگ شده به نعش بیجان جوان و خونی که از پیشانیاش میجوشد، خیره میشود.
- دارم میام امیر. کاری میکنم یادت بمونه با هرکس نباید بازی کرد. این اولین و آخرینباریه که هوس نزدیک شدن به ن*ا*موسِ ارشاویر به سرت زده.
به من میگن ارشاویر، ارشاویر صدر.
***
توان سر بلند کردن ندارد. دارد از شرم میسوزد و مرد مقابلش پس نمیرود.
- دارم به این فکر میکنم که با لپای گلگل جیغ میزدی ودلم میخواد دوباره امتحان کنم.
مکث می کند و مسیح شیطانوار ادامه میدهد:
- البته ایندفعه هوشیار.
و بعد پیک کوچک را به طرف چکاوک میگیرد و ابرو بالا میاندازد:
- سلامتی زن جذاب ارشاویر.
کاش بمیرد. مگر نمیگویند که کارما میزند. یعنی روزی امیرش اینگونه مقابل زن مردی نشسته، این حرفها را زده و آن کار را کرده؟ باور نمیکند، نه هرگز!
- میدونی چیه، فکر میکردم ارشاویر سراغ همقماش خودش بره واسه ازدواج دائم. آخه موقتیاش همش همقماش خودش بودن.
چکاوک بزاق دهانش را به سختی فرو میدهد و نگاهش را به تنگ کریستال روی میز توالت میدهد. دارد زِر میزند که حال اورا خَراب کند، مطمعن است.
- یادمه پنجسال پیش تو روسیه یکی پیدا کرد، از خودت دافتر نباشه خوب تیکهای بود.
مسیح نرم و جنونوار میخندد و غرق در گل دیوارکوب ادامه میدهد:
- یکسالی باهم بودن، فک کردیم میگیردش؛ اما خوب انگار لیدیش با پدر ریختن روهم و ارشاویر قیدشو زد.
قلب چکاوک برای لحظهای از کار میایستد و رنگش میپرد. صدای از درون قلبش فریاد میکشد که دروغ است. اوهم میداند دروغ میگوید؛ اما دارد ضعف میرود و دلپیچه دارد.
- میگفت هرزه نمیخوام. حالا کجاست ببینه زنش دوشب پیش زیر دست و پای من چه جیغایی که نمیزد.
مسیح نرم میخندند، سیگار بین دو انگشت و پیک هم در همان دستش است. اینبار به جای پیکش سیگار را بین لَب میگذارد و با تنگ کردن چشمهایش رو به چکاوک دود آن را بیرون میدهد:
- رنگت پریده.
چکاوک؛ اما نفسهای آخرش است! حالش از این دنیایی کثیفی که به آن وارد شده، بهم میخورد. حالت تهوع و ضعف، امانش را بریده و نفسهایش سنگین است:
- حالم از بوت بهم میخوره، ازم فاصله بگیر.
کنج لَبهای مسیح بالا میرود و به لَبهای رنگپریده و ترک خورده چکاوک نگاه میکند. موهایش پریشان به صورت عرق کردهاش چسبیده و از پو*ست شفاف و لپهای گلگون روز اولش، حالا فقط یک رنگ یکدست زرد مانده. وضع اسفباری دارد.
- نیاوردم بکشمت، یه چیزی بخور.
چکاوک، دیس برنز را با دستهای لرزان بی جانش به سمت مسیح روی پافر نشسته هول میدهد و پاهایش را در آ*غ*و*ش جمع میکند. جالب است، نیاورده او را بکشد. ایکاش میکشت و همچین خاطراتی را در صحفه سفید مغزش، سیاه و خطخطی نمیکرد. نیمنگاهی به تیشرت جذب طوسیاش میاندازد و همان نگاه را با رد کردن از گر*دن کشیده مسیح به چشمهای درشت قهوهای و تهریش های مشکیاش میدهد:
- چی از جون من میخوای؟
مسیح ابرو بالا میاندازد و پوک دیگری به سیگار میزند. دود را با کج کردن سرش به جهت مخالف چکاوک بیرون میدهد و با نیمنگاهی به شومیز حریر سفید چرک شدهاش جدی خیره میشود:
- من کاری باتو ندارم؛ اما تو داری خودتو میکشی. طرف حساب من ارشاویر که به زودی خودش میاد.
قلبش میلرزد. چیزی درون دلش به هول و ولا میافتد و معده بینوای خالیاش میسوزد. امیرش به زودی میآمد؟ میتوانست دوباره مَردش را لمس کند؟ اما با چه رویی؟ چگونه به او میگفت دیگر زن پاک و طاهرش نیست. این یک حقیقت غیرقابل انکار است. تن او نجس شده به دستهای دشمن ارشاویر است و چگونه میتوان این ننگ را کنترل کرد که مَردش از پا در نیاید؟
- چطوری حاضر شدی زن ارشاویر بشی؟
چرا خفهخون نمیگیرد. فکش از کار نیوفتاد؟ بیآنکه نگاهش کند، چشمهایش را میبندد و سرش را روی زانویهای جمع شده در آغوشش میگذارد:
- سالها عاشقش بودم و هستم.
ابروهای مسیح متعجب بالا میرود. صدای خندهی محوش، چشمهای چکاوک را میگشاید و نگاهش را کنجکاو به او میدهد.
- میدونستی زن چه هیولای خونخواری شدی؟
چکاوک بیحوصله چشم میبندد، مردک خسته نمیشود از زر زدن. هیچکس به اندازه او ارشاویر را نمیشناخت. مَردش آسیب دیده بود، او هیولا نبود، او را هیولا کردند. امیر چهاردهساله مهربان و سختی کشیده با گلهای در دست و دستهای پینهبسته از کار در آجرپزی را او دیده بود.
- خیلی حرف میزنی.
مسیح؛ اما حسابی کمر همت بسته برای خَراب کردن حال او.
- حق داری، عاشقشی. عشقم که کور و کَر میکنه؛ اما خُب، یه جورایی دلم برات میسوزه.
هورمونهای زنانهاش به هم میریزند. عصبی شده، بَد حال است و بیحوصله.
- ازم دور شو.
مسیح نرم میخندد و موهای درهم رفته چکاوک را نوازش میکند. چرا مثل میت بالای سرش نشسته؟
- شاید باورت نشه؛ اما من حرومزاده از ارشاویر حلالزاده تو خیلی دلرحمترم. یه کارایی کرده که تو حتی طاقت شنیدنش نداری.
کاش میتوانست با دستهای کوچک و بیجانش او را خفه کند. خیلی روی مخش رفته بود، خیلی.
کد:
سیگار بین انگشتان و کَبودی لَبش جا گرفته و تن رشیدش، روی مبل لَم داده و درازکش است. در روشن و تاریک اتاق، خیره میشود به پسرک آش و لاش مقابل و دو قلچماق که طرفین ایستادهاند. پوک عمیقی به سیگار میزند و با خارج کردن دودش به سمت سقف، خیره میشود به جوان بسته شده به صندلی و صورت جرواجرش:
- نمیخوای حرف بزنی؟
و جوان حتی نای حرف زدن هم ندارد وقتی که سرفه میکند و خون از میان لَبهایش بیرون میریزد:
- به خدا... نمیفهمم کجاست.
خاکستر سیگار را میتکاند. انگار با رفتن چکاوک و گذشت یکهفته نبودش، دوباره به جلد همان هیولای قبلی فرو رفته؛ همانقدر خشن.
- وقت تمومه.
با دستی که سیگار مشکی_ طلایی در آن خودنمایی میکند، به غول کناری سر تا پا مشکیاش اشاره میکند و مرد با کشیدن اسلحه میخواهد کار جوان را تمام کند؛ اما... .
- صبر کن!
صدای تحلیل رفته و مضطرب جوان، در دقیقهنود جانش را نجات میدهد:
- بو... بوشهرن.
مکث میکند و با چشمهایی که میلرزد به ارشاویر مشکیپوش و چشمهای تنگ شده جدیاش خیره میشود:
- وقتی بهم زنگ زد صدای... صدای دریا و یه لهجه غلیظ بوشهری میاومد.
و همین که حرفش تمام میشود تیر خلاصی به جوان زده میشود؛ درست وسط پیشانیاش. صدای سرد و خشک ارشاویر آهسته در اتاق میپیچد:
- از این نکبت نجاتت دادم.
چشم میبندد و سرش را روی پشتی مبل میاندازد.
- ارباب حالا چیکار کنیم؟
نگاه به قد و بالای زیادی عظیمش میکند:
- آماده شید، مسلح.
و بعد با دست مرخصشان میکند. با چشمهای تنگ شده به نعش بیجان جوان و خونی که از پیشانیاش میجوشد، خیره میشود.
- دارم میام امیر. کاری میکنم یادت بمونه با هرکس نباید بازی کرد. این اولین و آخرینباریه که هوس نزدیک شدن به ن*ا*موسِ ارشاویر به سرت زده.
به من میگن ارشاویر، ارشاویر صدر.
***
توان سر بلند کردن ندارد. دارد از شرم میسوزد و مرد مقابلش پس نمیرود.
- دارم به این فکر میکنم که با لپای گلگل جیغ میزدی ودلم میخواد دوباره امتحان کنم.
مکث می کند و مسیح شیطانوار ادامه میدهد:
- البته ایندفعه هوشیار.
و بعد پیک کوچک را به طرف چکاوک میگیرد و ابرو بالا میاندازد:
- سلامتی زن جذاب ارشاویر.
کاش بمیرد. مگر نمیگویند که کارما میزند. یعنی روزی امیرش اینگونه مقابل زن مردی نشسته، این حرفها را زده و آن کار را کرده؟ باور نمیکند، نه هرگز!
- میدونی چیه، فکر میکردم ارشاویر سراغ همقماش خودش بره واسه ازدواج دائم. آخه موقتیاش همش همقماش خودش بودن.
چکاوک بزاق دهانش را به سختی فرو میدهد و نگاهش را به تنگ کریستال روی میز توالت میدهد. دارد زِر میزند که حال اورا خَراب کند، مطمعن است.
- یادمه پنجسال پیش تو روسیه یکی پیدا کرد، از خودت دافتر نباشه خوب تیکهای بود.
مسیح نرم و جنونوار میخندد و غرق در گل دیوارکوب ادامه میدهد:
- یکسالی باهم بودن، فک کردیم میگیردش؛ اما خوب انگار لیدیش با پدر ریختن روهم و ارشاویر قیدشو زد.
قلب چکاوک برای لحظهای از کار میایستد و رنگش میپرد. صدای از درون قلبش فریاد میکشد که دروغ است. اوهم میداند دروغ میگوید؛ اما دارد ضعف میرود و دلپیچه دارد.
- میگفت هرزه نمیخوام. حالا کجاست ببینه زنش دوشب پیش زیر دست و پای من چه جیغایی که نمیزد.
مسیح نرم میخندند، سیگار بین دو انگشت و پیک هم در همان دستش است. اینبار به جای پیکش سیگار را بین لَب میگذارد و با تنگ کردن چشمهایش رو به چکاوک دود آن را بیرون میدهد:
- رنگت پریده.
چکاوک؛ اما نفسهای آخرش است! حالش از این دنیایی کثیفی که به آن وارد شده، بهم میخورد. حالت تهوع و ضعف، امانش را بریده و نفسهایش سنگین است:
- حالم از بوت بهم میخوره، ازم فاصله بگیر.
کنج لَبهای مسیح بالا میرود و به لَبهای رنگپریده و ترک خورده چکاوک نگاه میکند. موهایش پریشان به صورت عرق کردهاش چسبیده و از پو*ست شفاف و لپهای گلگون روز اولش، حالا فقط یک رنگ یکدست زرد مانده. وضع اسفباری دارد.
- نیاوردم بکشمت، یه چیزی بخور.
چکاوک، دیس برنز را با دستهای لرزان بی جانش به سمت مسیح روی پافر نشسته هول میدهد و پاهایش را در آ*غ*و*ش جمع میکند. جالب است، نیاورده او را بکشد. ایکاش میکشت و همچین خاطراتی را در صحفه سفید مغزش، سیاه و خطخطی نمیکرد. نیمنگاهی به تیشرت جذب طوسیاش میاندازد و همان نگاه را با رد کردن از گر*دن کشیده مسیح به چشمهای درشت قهوهای و تهریش های مشکیاش میدهد:
- چی از جون من میخوای؟
مسیح ابرو بالا میاندازد و پوک دیگری به سیگار میزند. دود را با کج کردن سرش به جهت مخالف چکاوک بیرون میدهد و با نیمنگاهی به شومیز حریر سفید چرک شدهاش جدی خیره میشود:
- من کاری باتو ندارم؛ اما تو داری خودتو میکشی. طرف حساب من ارشاویر که به زودی خودش میاد.
قلبش میلرزد. چیزی درون دلش به هول و ولا میافتد و معده بینوای خالیاش میسوزد. امیرش به زودی میآمد؟ میتوانست دوباره مَردش را لمس کند؟ اما با چه رویی؟ چگونه به او میگفت دیگر زن پاک و طاهرش نیست. این یک حقیقت غیرقابل انکار است. تن او نجس شده به دستهای دشمن ارشاویر است و چگونه میتوان این ننگ را کنترل کرد که مَردش از پا در نیاید؟
- چطوری حاضر شدی زن ارشاویر بشی؟
چرا خفهخون نمیگیرد. فکش از کار نیوفتاد؟ بیآنکه نگاهش کند، چشمهایش را میبندد و سرش را روی زانویهای جمع شده در آغوشش میگذارد:
- سالها عاشقش بودم و هستم.
ابروهای مسیح متعجب بالا میرود. صدای خندهی محوش، چشمهای چکاوک را میگشاید و نگاهش را کنجکاو به او میدهد.
- میدونستی زن چه هیولای خونخواری شدی؟
چکاوک بیحوصله چشم میبندد، مردک خسته نمیشود از زر زدن. هیچکس به اندازه او ارشاویر را نمیشناخت. مَردش آسیب دیده بود، او هیولا نبود، او را هیولا کردند. امیر چهاردهساله مهربان و سختی کشیده با گلهای در دست و دستهای پینهبسته از کار در آجرپزی را او دیده بود.
- خیلی حرف میزنی.
مسیح؛ اما حسابی کمر همت بسته برای خَراب کردن حال او.
- حق داری، عاشقشی. عشقم که کور و کَر میکنه؛ اما خُب، یه جورایی دلم برات میسوزه.
هورمونهای زنانهاش به هم میریزند. عصبی شده، بَد حال است و بیحوصله.
- ازم دور شو.
مسیح نرم میخندد و موهای درهم رفته چکاوک را نوازش میکند. چرا مثل میت بالای سرش نشسته؟
- شاید باورت نشه؛ اما من حرومزاده از ارشاویر حلالزاده تو خیلی دلرحمترم. یه کارایی کرده که تو حتی طاقت شنیدنش نداری.
کاش میتوانست با دستهای کوچک و بیجانش او را خفه کند. خیلی روی مخش رفته بود، خیلی.
آخرین ویرایش توسط مدیر:
- توسط Saba.N
- توسط ~R E J I N A~ حذف گردید
پارت 108
سیگار بین انگشتان و ک*بودی لَبش جا گرفته و تن رشیدش، روی مبل لَم داده و دراز کش است.
در روشن و تاریک اتاق، خیره می شود به پسرک آش و لاش مقابل و دو غول چماقی که طرفین ایستاده اند. پوک عمیقی به سیگار می زند و با خارج کردن دودش به سمت سقف، خیره می شود به جوان بسته شده به صندلی و صورت جر وا جرش :
-نمی خوای حرف بزنی؟
و جوان حتی نای حرف زدن هم ندارد وقتی که سرفه میکند و خون از میان لَب هایش بیرون می ریزد :
-بخدا... نمی فهمم کجاست.
خاکستر سیگار را می تکاند. انگار با رفتن چکاوک و گذشت یک هفته نبودش، دوباره به جلد همان هیولای قبلی فرو رفته! همان قدر خشن...
-وقت تمومه!
با دستی که سیگار مشکی طلایی در آن خودنمایی میکند به غول کناری سر تا پا مشکی اش اشاره میکند و مرد با کشیدن اسلحه می خواهد کار جوان را تمام کند اما...
-صبر کن!
صدای تحلیل رفته و مضطرب جوان، در دقیقه نود جانش را نجات می دهد :
-بو.. بوشهرن!
مکث می کند و با چشم های که می لرزد به ارشاویر مشکی پوش و چشم های تنگ شده جدی اش خیره می شود :
-وقتی بهم زنگ زد صدای... صدای دریا و یه لهجه غلیظ بوشهری میومد.
و همین که حرفش تمام می شود تیر خلاصی به جوان زده می شود... درست وسط پیشانی اش!
صدای سرد و خشک ارشاویر آهسته در اتاق می پیچد :
-از این نکبت نجاتت دادم!
چشم می بندد و سرش را روی پشتی مبل می اندازد.
-ارباب حالا چیکار کنیم؟
نگاه به قد و بالای زیادی عظیم ش می کند :
-آماده شید.
مسلح...
و بعد با دست مرخصشان می کند.
با چشم های تنگ شده به نعش بی جان جوان و خونی که از پیشانی اش می جوشد خیره می شود.
"دارم میام امیر!
کاری میکنم یادت بمونه با هرکس نباید بازی کرد...
این اولین و آخرین باریه که هوس نزدیک شدن به ن*ا*موس ارشاویر به سرت زده!
به من میگن ارشاویر...
ارشاویر صدر!"
*************
توان سر بلند کردن ندارد.
دارد از شرم میسوزد و مرد مقابلش پس نمی رود!
-دارم به این فکر میکنم که با لپای گل گل جیغ میزدی! ودلم میخواد دوباره امتحان کنم.
مکث می کند و مسیح شیطان وار ادامه می دهد :
-البته این دفعه هوشیار!
و بعد پیک کوچک را به طرف چکاوک می گیرد و ابرو بالا می اندازد :
-سلامتی زن sexy ارشاویر!
کاش بمیرد!
مگر نمی گویند که کارما می زند...
یعنی روزی امیرش این گونه مقابل زن مردی نشسته این حرف ها را زده و آن کار را کرده...!؟ باور نمیکند!
نه هر گز...
-میدونی چیه، فکر میکردم ارشاویر سراغ هم قماش خودش بره واسه ازدواج دائم! آخه موقتیاش همش همقماش خودش بودند.
چکاوک بزاق دهانش را به سختی فرو می دهد و نگاهش را به تنگ کریستال روی میز توالت می دهد.
دارد زر میزند که حال اورا خ*را*ب کند، مطمعن است!
-یادمه پنج سال پیش تو روسیه یکی پیدا کرد از خودت داف تر نباشه خوب تیکه ای بود.
مسیح نرم و جنون وار می خندد و غرق در گل دیوار کوب ادامه می دهد :
-یکسالی باهم بودن، فک کردیم میگرتش! اما خوب انگار لیدیش با پدر ریختن روهم و ارشاویر قیدشو زد.
قلب چکاوک برای لحظه ایاز کار می ایستد و رنگش می پرد...
صدای از درون قلبش فریاد می کشد که دروغ است!
اوهم می داند دروغ می گوید اما دارد ضعف می رود و دل پیچه دارد...
-میگفت هرزه نمی خوام! حالا کجاست ببینه زنش دوشب پیش زیر دست و پای من چه جیغایی که نمی زند...
مسیح نرم میخندند و سیگار بین دو انگشت و پیک هم در همان دستش است! اینبار به جای پیکش سیگار را بین لَب می گذارد و با تنگ کردن چشم هایش رو به چکاوک دود آن را بیرون می دهد :
-رنگت پریده!
چکاوک اما نفس های آخرش است! حالش از این دنیایی کثیفی که به آن وارد شده بهم می خورد... حالت تهوه و ضعف، امنش را بریده و نفس هایش سنگین است :
-حالم از بوت بهم میخوره... ازم فاصله بگیر.
کنج لَب های مسیح بالا می رود و به لَب های رنگ پریده و ترک خورده چکاوک نگاه می کند.
موهایش پریشان به صورت عرق کرده اش چشبیده و از پو*ست شفاف و لپ های گلگون روز اولش حالا فقط یک رنگ یکدست زرد مانده!
وضع اسف باری دارد...
-نیاوردم بکشمت! یه چیزی بخور...
چکاوک، دیس برنز را با دست های لرزان بی جانش به سمت مسیح روی پافر نشسته هول می دهد و پاهایش را در آ*غ*و*ش جمع می کند.
جالب است!
نیاورده او را بکشد!
ای کاش می کشت و همچین خاطراتی را در صحفه سفید مغزش سیاه و خط خطی نمیکرد.
نیم نگاهی به تیشرت جذب طوسی اش می اندازد و همان نگاه را با رد کردن از گر*دن کشیده مسیح به چشم های درشت قهوه ای و ته ریش های مشکی اش می دهد :
-چی از جون من میخوای؟
مسیح ابرو بالا می اندازد و پوک دیگری به سیگار می زند. دود را با کج کردن سرش به جهت مخالف چکاوک بیرون می دهد و با نیم نگاهی به شومیز حریر سفید چرک شده اش جدی خیره اش می شود :
-من کاری باتو ندارم اما تو داری خودتو میکشی!
طرف حساب من ارشاویر که بزودی خودش میاد.
قلبش می لرزد!
چیزی درون دلش به هول و ولا می افتد و معده بی نوای خالی اش می سوزد...
امیرش بزودی می آمد؟
می توانست دوباره مَردش را لمس کند؟ اما با چه رویی؟ چگونه به او میگفت دیگر زن پاک و طاهرش نیست!
این یک حقیقت غیر قابل انکار است... تن او نجس شده به دست های دشمن ارشاویر است و... چگونه میتوان این ننگ را کنترل کرد که مَردش از پا در نیاید؟
-چطوری حاضر شدی زن ارشاویر شی؟
چرا خفه خون نمیگیرد!
فکش از کار نیوفتاد؟
بی اینکه نگاهش کند چشم هایش را می بندد و سرش را روی زانوی های جمع شده در آغوشش می گذارد :
-سالها عاشقش بودم و هستم.
ابرو های مسیح متعجب بالا می رود!
صدای خنده ی محوش چشم های چکاوک را می گشاید و نگاهش را کنجکاو به او می دهد.
-میدونستی زن چه هیولای خون خواری شدی؟
چکاوک بی حوله چشم می بندد.
مردک خسته نمی شود از زر زدن!
هیچکس به اندازه او ارشاویر را نمی شناخت...
مَردش آسیب دیده بود...
او هیولا نبود، او را هیولا کردند...
امیر چهارده ساله مهربان و سختی کشیده با گل های در دست و دست های پینه بسته از کاردر آجر پزی را او دیده بود.
-خیلی حرف میزنی!
مسیح اما حسابی کمر همت بسته برای خَراب کردن حال او...
-حق داری... عاشقشی... عشقم که کور و کَر میکنه! اما خُب، یه جورایی دلم برات میسوزه...
هورمون های زنانه اش بهم می ریزند... عصبی شده... بَد حال است! و بی حوصله
-ازم دور شو...
مسیح نرم میخندد و موهای درهم رفته چکاوک را نوازش میکند.
چرا مثل میت بالای سرش نشسته؟
-شاید باورت نشه! اما من حروم زاده از ارشاویر حلال زاده تو خیلی دل رحم ترم! یه کارایی کرده که تو حتی طاقت شنیدنش نداری...
کاش می توانست با دست های کوچک و بی جانش او را خفه کند!
خیلی روی مخش رفته بود... خیلی!
کد:پارت 108 سیگار بین انگشتان و ک*بودی لَبش جا گرفته و تن رشیدش، روی مبل لَم داده و دراز کش است. در روشن و تاریک اتاق، خیره می شود به پسرک آش و لاش مقابل و دو غول چماقی که طرفین ایستاده اند. پوک عمیقی به سیگار می زند و با خارج کردن دودش به سمت سقف، خیره می شود به جوان بسته شده به صندلی و صورت جر وا جرش : -نمی خوای حرف بزنی؟ و جوان حتی نای حرف زدن هم ندارد وقتی که سرفه میکند و خون از میان لَب هایش بیرون می ریزد : -بخدا... نمی فهمم کجاست. خاکستر سیگار را می تکاند. انگار با رفتن چکاوک و گذشت یک هفته نبودش، دوباره به جلد همان هیولای قبلی فرو رفته! همان قدر خشن... -وقت تمومه! با دستی که سیگار مشکی طلایی در آن خودنمایی میکند به غول کناری سر تا پا مشکی اش اشاره میکند و مرد با کشیدن اسلحه می خواهد کار جوان را تمام کند اما... -صبر کن! صدای تحلیل رفته و مضطرب جوان، در دقیقه نود جانش را نجات می دهد : -بو.. بوشهرن! مکث می کند و با چشم های که می لرزد به ارشاویر مشکی پوش و چشم های تنگ شده جدی اش خیره می شود : -وقتی بهم زنگ زد صدای... صدای دریا و یه لهجه غلیظ بوشهری میومد. و همین که حرفش تمام می شود تیر خلاصی به جوان زده می شود... درست وسط پیشانی اش! صدای سرد و خشک ارشاویر آهسته در اتاق می پیچد : -از این نکبت نجاتت دادم! چشم می بندد و سرش را روی پشتی مبل می اندازد. -ارباب حالا چیکار کنیم؟ نگاه به قد و بالای زیادی عظیم ش می کند : -آماده شید. مسلح... و بعد با دست مرخصشان می کند. با چشم های تنگ شده به نعش بی جان جوان و خونی که از پیشانی اش می جوشد خیره می شود. "دارم میام امیر! کاری میکنم یادت بمونه با هرکس نباید بازی کرد... این اولین و آخرین باریه که هوس نزدیک شدن به ن*ا*موس ارشاویر به سرت زده! به من میگن ارشاویر... ارشاویر صدر!" ************* توان سر بلند کردن ندارد. دارد از شرم میسوزد و مرد مقابلش پس نمی رود! -دارم به این فکر میکنم که با لپای گل گل جیغ میزدی! ودلم میخواد دوباره امتحان کنم. مکث می کند و مسیح شیطان وار ادامه می دهد : -البته این دفعه هوشیار! و بعد پیک کوچک را به طرف چکاوک می گیرد و ابرو بالا می اندازد : -سلامتی زن sexy ارشاویر! کاش بمیرد! مگر نمی گویند که کارما می زند... یعنی روزی امیرش این گونه مقابل زن مردی نشسته این حرف ها را زده و آن کار را کرده...!؟ باور نمیکند! نه هر گز... -میدونی چیه، فکر میکردم ارشاویر سراغ هم قماش خودش بره واسه ازدواج دائم! آخه موقتیاش همش همقماش خودش بودند. چکاوک بزاق دهانش را به سختی فرو می دهد و نگاهش را به تنگ کریستال روی میز توالت می دهد. دارد زر میزند که حال اورا خ*را*ب کند، مطمعن است! -یادمه پنج سال پیش تو روسیه یکی پیدا کرد از خودت داف تر نباشه خوب تیکه ای بود. مسیح نرم و جنون وار می خندد و غرق در گل دیوار کوب ادامه می دهد : -یکسالی باهم بودن، فک کردیم میگرتش! اما خوب انگار لیدیش با پدر ریختن روهم و ارشاویر قیدشو زد. قلب چکاوک برای لحظه ایاز کار می ایستد و رنگش می پرد... صدای از درون قلبش فریاد می کشد که دروغ است! اوهم می داند دروغ می گوید اما دارد ضعف می رود و دل پیچه دارد... -میگفت هرزه نمی خوام! حالا کجاست ببینه زنش دوشب پیش زیر دست و پای من چه جیغایی که نمی زند... مسیح نرم میخندند و سیگار بین دو انگشت و پیک هم در همان دستش است! اینبار به جای پیکش سیگار را بین لَب می گذارد و با تنگ کردن چشم هایش رو به چکاوک دود آن را بیرون می دهد : -رنگت پریده! چکاوک اما نفس های آخرش است! حالش از این دنیایی کثیفی که به آن وارد شده بهم می خورد... حالت تهوه و ضعف، امنش را بریده و نفس هایش سنگین است : -حالم از بوت بهم میخوره... ازم فاصله بگیر. کنج لَب های مسیح بالا می رود و به لَب های رنگ پریده و ترک خورده چکاوک نگاه می کند. موهایش پریشان به صورت عرق کرده اش چشبیده و از پو*ست شفاف و لپ های گلگون روز اولش حالا فقط یک رنگ یکدست زرد مانده! وضع اسف باری دارد... -نیاوردم بکشمت! یه چیزی بخور... چکاوک، دیس برنز را با دست های لرزان بی جانش به سمت مسیح روی پافر نشسته هول می دهد و پاهایش را در آ*غ*و*ش جمع می کند. جالب است! نیاورده او را بکشد! ای کاش می کشت و همچین خاطراتی را در صحفه سفید مغزش سیاه و خط خطی نمیکرد. نیم نگاهی به تیشرت جذب طوسی اش می اندازد و همان نگاه را با رد کردن از گر*دن کشیده مسیح به چشم های درشت قهوه ای و ته ریش های مشکی اش می دهد : -چی از جون من میخوای؟ مسیح ابرو بالا می اندازد و پوک دیگری به سیگار می زند. دود را با کج کردن سرش به جهت مخالف چکاوک بیرون می دهد و با نیم نگاهی به شومیز حریر سفید چرک شده اش جدی خیره اش می شود : -من کاری باتو ندارم اما تو داری خودتو میکشی! طرف حساب من ارشاویر که بزودی خودش میاد. قلبش می لرزد! چیزی درون دلش به هول و ولا می افتد و معده بی نوای خالی اش می سوزد... امیرش بزودی می آمد؟ می توانست دوباره مَردش را لمس کند؟ اما با چه رویی؟ چگونه به او میگفت دیگر زن پاک و طاهرش نیست! این یک حقیقت غیر قابل انکار است... تن او نجس شده به دست های دشمن ارشاویر است و... چگونه میتوان این ننگ را کنترل کرد که مَردش از پا در نیاید؟ -چطوری حاضر شدی زن ارشاویر شی؟ چرا خفه خون نمیگیرد! فکش از کار نیوفتاد؟ بی اینکه نگاهش کند چشم هایش را می بندد و سرش را روی زانوی های جمع شده در آغوشش می گذارد : -سالها عاشقش بودم و هستم. ابرو های مسیح متعجب بالا می رود! صدای خنده ی محوش چشم های چکاوک را می گشاید و نگاهش را کنجکاو به او می دهد. -میدونستی زن چه هیولای خون خواری شدی؟ چکاوک بی حوله چشم می بندد. مردک خسته نمی شود از زر زدن! هیچکس به اندازه او ارشاویر را نمی شناخت... مَردش آسیب دیده بود... او هیولا نبود، او را هیولا کردند... امیر چهارده ساله مهربان و سختی کشیده با گل های در دست و دست های پینه بسته از کاردر آجر پزی را او دیده بود. -خیلی حرف میزنی! مسیح اما حسابی کمر همت بسته برای خَراب کردن حال او... -حق داری... عاشقشی... عشقم که کور و کَر میکنه! اما خُب، یه جورایی دلم برات میسوزه... هورمون های زنانه اش بهم می ریزند... عصبی شده... بَد حال است! و بی حوصله -ازم دور شو... مسیح نرم میخندد و موهای درهم رفته چکاوک را نوازش میکند. چرا مثل میت بالای سرش نشسته؟ -شاید باورت نشه! اما من حروم زاده از ارشاویر حلال زاده تو خیلی دل رحم ترم! یه کارایی کرده که تو حتی طاقت شنیدنش نداری... کاش می توانست با دست های کوچک و بی جانش او را خفه کند! خیلی روی مخش رفته بود... خیلی!
و از اینجوری ضعیف بودنِ چکاوک، بیشتر!
نمیتونی کمکشون کنی زینب؟؟؟
وای آرشا بیااااااااد دارم رد میدم

.zeynab.
نویسنده فعال
نویسنده فعال
نویسنده انجمن
مشاور انجمن
داستاننویس
دلنویس انجمن
کتابخوان انجمن
- توسط .zeynab.
- توسط ~R E J I N A~ حذف گردید
از این حجم از بیعرضگی آرشاویر و تا الان نرسیدنش بدم میاد!
و از اینجوری ضعیف بودنِ چکاوک، بیشتر!
نمیتونی کمکشون کنی زینب؟؟؟
وای آرشا بیااااااااد دارم رد میدم![]()

ما پریود میشیم جون نداریم تکون بخوریم
حالا طرف حامله اس من نمیتونم کنمش پاندای کنگ فو کار که :/