.zeynab.
نویسنده فعال
نویسنده فعال
نویسنده انجمن
مشاور انجمن
داستاننویس
دلنویس انجمن
کتابخوان انجمن
پارت 88
آهسته چشمهایش را باز میکند و اولین چیزی که توجهاش را جلب مینماید، رنگ سفید بیمارستان است.
دستهای لرزانش آهسته بالا میآیند و چشمهای تارش را اسیر میکنند. سرش کمی گیج میرود و هیچ ذهنیتی راجب اتفاقاتی که افتاده ندارد. صدایی پیج میشود و خانم قربانی را به بخش اورژانس میخواند. صدای عصبی نیکی که پر از حرص است، توجهاش را جلب میکند و آهسته سرش را بالا میکشد. نیکی، کمی بیشتر از کمی، عصبی در اتاق قدم میزند و مخاطبش را حسابی میکوبد:
- اون دختر ع*و*ضی رو باید میکشت، ک*ثافت بیچشم و رو.
چکاوک کمی چشمهایش را میفشارد تا دیدش بهتر شود و حاله محو کنار برود:
- حقش بوده. سرم داره میترکه از حرص، اصلا باورم نمیشه چجوری انقدر دل و جرعت پیدا کرده.
نمیداند مخاطب نیکی چه میگوید که نیکی، کلافه شقیقهاش را میفشارد. چکاوک حالا کمی بهتر فضا را میبیند، دهانش یکطور بدی شده و مزه تلخ و گسش باعث میشود، چندباری آب دهانش را فرو دهد و چهرهاش درهم برود. معدهاش میسوزد و دستهایش آهسته به روی معدهاش مشت میشود.
- من نمیفهمم خشایار، به ارشاویر بگو دیگه حق نداره یهثانیه هم با وجود اون دختر هرزه، چکاوک رو به اون عمارت ببره.
نیکی کمی سکوت میکند و به طرف پنجره بزرگ اتاق میرود. کس دیگری در اتاق نیست. یک در، در اول راهروی اتاق است و سیستم تهویهای که در بالای ورودی راهرو کوچک وجود دارد. یخچال، مبل دونفره راحتی، پافر و گل میز کوچکی تنها وسیلههای اتاق هستند. تن صدای بالا رفته نیکی، نگاه چکاوک را از اتاق به نیکی میدهد:
- به من ربطی نداره خشایار، چکاوک یکی دوساعت دیگه مرخص میشه، من نمیارمش اونجا، خداحافظ.
تماسش را حرصی قطع میکند و دست به کمر میزند. زیر لبی نق میزند و دست راستش به روی پیشانیاش مینشیند:
- ع*و*ضی نمک به حروم!
چکاوک، آهسته لَبش را تر میکند. چند نفس عمیق میکشد و با صدای خشداری نیکی را مخاطب قرار میدهد:
- چیشده؟
نیکی با شنیدن صدای ضعیف چکاوک به سمتش برمیگردد و انگار تازه د*اغ دلش تازه میشود که عصبی دستهایش را مشت میکند و جنونوار کنار تخت ایزوله قدم میزند:
- این دختر روانی تو دلسترت قرص قلب ریخته. من نمیفهمم چه کوفتی ریخته که دکتر میگفت دوساعت دیرتر آورده بودیمت... .
مکث میکند و با بغض خیره میشود به چکاوک و باقی حرفش را میخورد. آب دهانش را فرو میدهد و حرف را میپیچاند. آهسته روی صندلی همراه مینشیند و شقیقهاش را میفشارد:
- خشایار میگفت، ارشاویر جلو همه به باد کتک گرفته دختره رو، دختر آقا حیدر.
چشمهای چکاوک شوکه گرد میشود. بدنش خشک شده و وقتی که میخواهد کمی تنش را بالا بکشد، گرفتگی عضلاتش چهرهاش را درهم میبرد. نیکی موبایلش را روی تخت میاندازد و اخم درهم میکشد:
- ارشاویر چنددقیقه بعد تو بلند شد، اومد که بیاد دنبال تو یهدفعه دیدم دادش بلند شد. تا ما خواستیم بیایم بالا ببینم چی شده، دیدیم ارشاویر تو رو گرفته به دستش و با عجله از پلهها پایین میاد.
نگاه به چکاوک منتظر میکند. دستی به روسری طرح سنتیاش میاندازد و نگاهش را از لباس ایزوله صورتی چکاوک به چشمهای عسلیاش میدهد:
- اومدیم بیمارستان دکتر همین که دیدت، گفت مسموم شده. تو هم که سر شام جز دلستر هیچی نخورده بودی.
نیکی ل*ب میگزد و دستهی قهوهای ویوخورده موهایش را به پشت گوش میزند:
- ارشاویر آتیش گرفت، تورو گذاشت پیش من و با خشایار رفت.
چکاوک شوکه دستی به روی صورتش میکشد. نمیخواهد از کسی متنفر باشد؛ اما این دختر... . "عجب" زیر لبی میگوید و خیره میشود به نگاه نگران نیکی.
***
آهسته چشمهایش را باز میکند و اولین چیزی که توجهاش را جلب مینماید، رنگ سفید بیمارستان است.
دستهای لرزانش آهسته بالا میآیند و چشمهای تارش را اسیر میکنند. سرش کمی گیج میرود و هیچ ذهنیتی راجب اتفاقاتی که افتاده ندارد. صدایی پیج میشود و خانم قربانی را به بخش اورژانس میخواند. صدای عصبی نیکی که پر از حرص است، توجهاش را جلب میکند و آهسته سرش را بالا میکشد. نیکی، کمی بیشتر از کمی، عصبی در اتاق قدم میزند و مخاطبش را حسابی میکوبد:
- اون دختر ع*و*ضی رو باید میکشت، ک*ثافت بیچشم و رو.
چکاوک کمی چشمهایش را میفشارد تا دیدش بهتر شود و حاله محو کنار برود:
- حقش بوده. سرم داره میترکه از حرص، اصلا باورم نمیشه چجوری انقدر دل و جرعت پیدا کرده.
نمیداند مخاطب نیکی چه میگوید که نیکی، کلافه شقیقهاش را میفشارد. چکاوک حالا کمی بهتر فضا را میبیند، دهانش یکطور بدی شده و مزه تلخ و گسش باعث میشود، چندباری آب دهانش را فرو دهد و چهرهاش درهم برود. معدهاش میسوزد و دستهایش آهسته به روی معدهاش مشت میشود.
- من نمیفهمم خشایار، به ارشاویر بگو دیگه حق نداره یهثانیه هم با وجود اون دختر هرزه، چکاوک رو به اون عمارت ببره.
نیکی کمی سکوت میکند و به طرف پنجره بزرگ اتاق میرود. کس دیگری در اتاق نیست. یک در، در اول راهروی اتاق است و سیستم تهویهای که در بالای ورودی راهرو کوچک وجود دارد. یخچال، مبل دونفره راحتی، پافر و گل میز کوچکی تنها وسیلههای اتاق هستند. تن صدای بالا رفته نیکی، نگاه چکاوک را از اتاق به نیکی میدهد:
- به من ربطی نداره خشایار، چکاوک یکی دوساعت دیگه مرخص میشه، من نمیارمش اونجا، خداحافظ.
تماسش را حرصی قطع میکند و دست به کمر میزند. زیر لبی نق میزند و دست راستش به روی پیشانیاش مینشیند:
- ع*و*ضی نمک به حروم!
چکاوک، آهسته لَبش را تر میکند. چند نفس عمیق میکشد و با صدای خشداری نیکی را مخاطب قرار میدهد:
- چیشده؟
نیکی با شنیدن صدای ضعیف چکاوک به سمتش برمیگردد و انگار تازه د*اغ دلش تازه میشود که عصبی دستهایش را مشت میکند و جنونوار کنار تخت ایزوله قدم میزند:
- این دختر روانی تو دلسترت قرص قلب ریخته. من نمیفهمم چه کوفتی ریخته که دکتر میگفت دوساعت دیرتر آورده بودیمت... .
مکث میکند و با بغض خیره میشود به چکاوک و باقی حرفش را میخورد. آب دهانش را فرو میدهد و حرف را میپیچاند. آهسته روی صندلی همراه مینشیند و شقیقهاش را میفشارد:
- خشایار میگفت، ارشاویر جلو همه به باد کتک گرفته دختره رو، دختر آقا حیدر.
چشمهای چکاوک شوکه گرد میشود. بدنش خشک شده و وقتی که میخواهد کمی تنش را بالا بکشد، گرفتگی عضلاتش چهرهاش را درهم میبرد. نیکی موبایلش را روی تخت میاندازد و اخم درهم میکشد:
- ارشاویر چنددقیقه بعد تو بلند شد، اومد که بیاد دنبال تو یهدفعه دیدم دادش بلند شد. تا ما خواستیم بیایم بالا ببینم چی شده، دیدیم ارشاویر تو رو گرفته به دستش و با عجله از پلهها پایین میاد.
نگاه به چکاوک منتظر میکند. دستی به روسری طرح سنتیاش میاندازد و نگاهش را از لباس ایزوله صورتی چکاوک به چشمهای عسلیاش میدهد:
- اومدیم بیمارستان دکتر همین که دیدت، گفت مسموم شده. تو هم که سر شام جز دلستر هیچی نخورده بودی.
نیکی ل*ب میگزد و دستهی قهوهای ویوخورده موهایش را به پشت گوش میزند:
- ارشاویر آتیش گرفت، تورو گذاشت پیش من و با خشایار رفت.
چکاوک شوکه دستی به روی صورتش میکشد. نمیخواهد از کسی متنفر باشد؛ اما این دختر... . "عجب" زیر لبی میگوید و خیره میشود به نگاه نگران نیکی.
***
کد:
آهسته چشمهایش را باز میکند و اولین چیزی که توجهاش را جلب مینماید، رنگ سفید بیمارستان است.
دستهای لرزانش آهسته بالا میآیند و چشمهای تارش را اسیر میکنند. سرش کمی گیج میرود و هیچ ذهنیتی راجب اتفاقاتی که افتاده ندارد. صدایی پیج میشود و خانم قربانی را به بخش اورژانس میخواند. صدای عصبی نیکی که پر از حرص است، توجهاش را جلب میکند و آهسته سرش را بالا میکشد. نیکی، کمی بیشتر از کمی، عصبی در اتاق قدم میزند و مخاطبش را حسابی میکوبد:
- اون دختر ع*و*ضی رو باید میکشت، ک*ثافت بیچشم و رو.
چکاوک کمی چشمهایش را میفشارد تا دیدش بهتر شود و حاله محو کنار برود:
- حقش بوده. سرم داره میترکه از حرص، اصلا باورم نمیشه چجوری انقدر دل و جرعت پیدا کرده.
نمیداند مخاطب نیکی چه میگوید که نیکی، کلافه شقیقهاش را میفشارد. چکاوک حالا کمی بهتر فضا را میبیند، دهانش یکطور بدی شده و مزه تلخ و گسش باعث میشود، چندباری آب دهانش را فرو دهد و چهرهاش درهم برود. معدهاش میسوزد و دستهایش آهسته به روی معدهاش مشت میشود.
- من نمیفهمم خشایار، به ارشاویر بگو دیگه حق نداره یهثانیه هم با وجود اون دختر هرزه، چکاوک رو به اون عمارت ببره.
نیکی کمی سکوت میکند و به طرف پنجره بزرگ اتاق میرود. کس دیگری در اتاق نیست. یک در، در اول راهروی اتاق است و سیستم تهویهای که در بالای ورودی راهرو کوچک وجود دارد. یخچال، مبل دونفره راحتی، پافر و گل میز کوچکی تنها وسیلههای اتاق هستند. تن صدای بالا رفته نیکی، نگاه چکاوک را از اتاق به نیکی میدهد:
- به من ربطی نداره خشایار، چکاوک یکی دوساعت دیگه مرخص میشه، من نمیارمش اونجا، خداحافظ.
تماسش را حرصی قطع میکند و دست به کمر میزند. زیر لبی نق میزند و دست راستش به روی پیشانیاش مینشیند:
- ع*و*ضی نمک به حروم!
چکاوک، آهسته لَبش را تر میکند. چند نفس عمیق میکشد و با صدای خشداری نیکی را مخاطب قرار میدهد:
- چیشده؟
نیکی با شنیدن صدای ضعیف چکاوک به سمتش برمیگردد و انگار تازه د*اغ دلش تازه میشود که عصبی دستهایش را مشت میکند و جنونوار کنار تخت ایزوله قدم میزند:
- این دختر روانی تو دلسترت قرص قلب ریخته. من نمیفهمم چه کوفتی ریخته که دکتر میگفت دوساعت دیرتر آورده بودیمت... .
مکث میکند و با بغض خیره میشود به چکاوک و باقی حرفش را میخورد. آب دهانش را فرو میدهد و حرف را میپیچاند. آهسته روی صندلی همراه مینشیند و شقیقهاش را میفشارد:
- خشایار میگفت، ارشاویر جلو همه به باد کتک گرفته دختره رو، دختر آقا حیدر.
چشمهای چکاوک شوکه گرد میشود. بدنش خشک شده و وقتی که میخواهد کمی تنش را بالا بکشد، گرفتگی عضلاتش چهرهاش را درهم میبرد. نیکی موبایلش را روی تخت میاندازد و اخم درهم میکشد:
- ارشاویر چنددقیقه بعد تو بلند شد، اومد که بیاد دنبال تو یهدفعه دیدم دادش بلند شد. تا ما خواستیم بیایم بالا ببینم چی شده، دیدیم ارشاویر تو رو گرفته به دستش و با عجله از پلهها پایین میاد.
نگاه به چکاوک منتظر میکند. دستی به روسری طرح سنتیاش میاندازد و نگاهش را از لباس ایزوله صورتی چکاوک به چشمهای عسلیاش میدهد:
- اومدیم بیمارستان دکتر همین که دیدت، گفت مسموم شده. تو هم که سر شام جز دلستر هیچی نخورده بودی.
نیکی ل*ب میگزد و دستهی قهوهای ویوخورده موهایش را به پشت گوش میزند:
- ارشاویر آتیش گرفت، تورو گذاشت پیش من و با خشایار رفت.
چکاوک شوکه دستی به روی صورتش میکشد. نمیخواهد از کسی متنفر باشد؛ اما این دختر... . "عجب" زیر لبی میگوید و خیره میشود به نگاه نگران نیکی.
***
آخرین ویرایش توسط مدیر:
- توسط Saba.N
- توسط ~R E J I N A~ حذف گردید
پارت 88
آهسته چشم هایش را باز می کند و اولین چیزی که توجه اش را جلب می نماید رنگ سفید بیمارستان است.
دست های لرزانش آهسته بالا می آیند و چشم های تارش را اسیر می کنند. سرش کمی گیج می رود و هیچ ذهنیتی راجب اتفاقاتی که افتاده ندارد. صدایی پیج می شود و خانم قربانی را به بخش اورژانس می خواند.
صدای عصبی نیکی که پر از حرص است توجه اش را جلب می کند و آهسته سرش را بالا می کشد...
نیکی، کمی بیشتر از کمی عصبی در اتاق قدم میزند و مخاطبش را حسابی می کوبد :
-اون دختر ع*و*ضی رو باید می کشت! کثافط بی چشم و رو...
چکاوک کمی چشم هایش را می فشارد تا دیدش بهتر شود و حاله محو کنار برود :
-حقش بوده! سرم داره میترکه از حرص! اصلا باورم نمیشه چجوری انقد دل و جرعت پیدا کرده...
نمی داند مخاطب نیکی چه می گوید که نیکی کلافه شقیقه اش را می فشارد. چکاوک حالا کمی بهتر فضا را می بیند، دهانش یک طور بدی شده و مزه تلخ و گس ش باعث می شود چند باری آب دهانش را فرو دهد و چهره اش در هم برود.
معده اش می سوزد و دست هایش آهسته به روی معده اش مشت می شود.
-من نمی فهمم خشایار، به ارشاویر بگو دیگه حق نداره یه ثانیه هم با وجود اون دختر هرزه چکاوک رو به اون عمارت ببره...
نیکی کمی سکوت می کند و به طرف پنجره بزرگ اتاق می رود. کس دیگری در اتاق نیست! یک در در اول راه روی اتاق است و سیستم تهویه ای که در بالای ورودی راه رو کوچک وجود دارد. یخچال، مبل دونفره راحتی، پافر و گل میز کوچکی تنها وسیله های اتاق هستند!
تن صدای بالا رفته نیکی نگاه چکاوک را از اتاق به نیکی می دهد :
-به من ربطی نداره خشایار! چکاوک یکی دو ساعت دیگه مرخص میشه، من نمیارمش اونجا، خداحافظ!
تماسش را حرصی قطع می کند و دست به کمر می زند. زیر لبی نق می زند و دست راستش به روی پیشانی اش می نشیند :
-ع*و*ضی نمک به حروم!
چکاوک، آهسته لَبش را تر می کند. چند نفس عمیق می کشد و با صدای خش داری نیکی را مخاطب قرار می دهد :
-چیشده؟
نیکی با شنیدن صدای ضعیف چکاوک به سمتش بر می گردد و انگار تازه د*اغ دلش تازه می شود که عصبی دست هایش را مشت می کند و جنون وار کنار تخت ایزوله قدم می زند :
-این دختر روانی تو دلسترت قرص قلب ریخته! من نمی فهمم چه کوفتی ریخته که دکتر می گفت دوساعت دیر تر آورده بودیمت...
مکث میکند و با بغض خیره می شود به چکاوک و باقی حرفش را می خورد،اب دهانش را فرو می دهد و حرف را می پیچاند.
آهسته روی صندلی همراه می نشیند و شقیقه اش را می فشارد :
-خشایار می گفت ارشاویر جلو همه به باد کتک گرفته دختره رو! دختر آقا حیدر...
چشم های چکاوک شوکه گرد می شود . بدنش خشک شده و وقتی که می خواهد کمی تنش را بالا بکشد گرفتگی عضلاتش چهره اش را در هم می برد. نیکی موبایلش را روی تخت می اندازد و اخم در هم می کشد:
-ارشاویر چند دقیقه بعد تو بلند شد، اومد که بیاد دنبال تو یدفعه دیدم دادش بلند شد. تا ما خواستیم بیایم بالا ببینم چی شده دیدیم ارشاویر تو رو گرفته بدستش و با عجله از پله ها پایین میاد.
نگاه به چکاوک منتظر می کند. دستی به روسری طرح سنتی اش می اندازد و نگاهش را از لباس ایزوله صورتی چکاوک به چشم های عسلی اش می دهد :
-اومدیم بیمارستان دکتر همین که دیدت گفت مسموم شده. تو هم که سر شام جز دلستر هیچی نخورده بودی...
نیکی ل*ب می گزد و دسته ی قهوه ای ویو خورده موهایش را به پشت گوش می زند :
-ارشاویر آتیش گرفت، تورو گذاشت پیش من و با خشایار رفت.
چکاوک شوکه دستی به روی صورتم کشد. نمی خواهد از کسی متنفر باشد اما این دختر! "عجب" زیر لبی می گوید و خیره می شود به نگاه نگران نیکی...
کد:پارت 88 آهسته چشم هایش را باز می کند و اولین چیزی که توجه اش را جلب می نماید رنگ سفید بیمارستان است. دست های لرزانش آهسته بالا می آیند و چشم های تارش را اسیر می کنند. سرش کمی گیج می رود و هیچ ذهنیتی راجب اتفاقاتی که افتاده ندارد. صدایی پیج می شود و خانم قربانی را به بخش اورژانس می خواند. صدای عصبی نیکی که پر از حرص است توجه اش را جلب می کند و آهسته سرش را بالا می کشد... نیکی، کمی بیشتر از کمی عصبی در اتاق قدم میزند و مخاطبش را حسابی می کوبد : -اون دختر ع*و*ضی رو باید می کشت! کثافط بی چشم و رو... چکاوک کمی چشم هایش را می فشارد تا دیدش بهتر شود و حاله محو کنار برود : -حقش بوده! سرم داره میترکه از حرص! اصلا باورم نمیشه چجوری انقد دل و جرعت پیدا کرده... نمی داند مخاطب نیکی چه می گوید که نیکی کلافه شقیقه اش را می فشارد. چکاوک حالا کمی بهتر فضا را می بیند، دهانش یک طور بدی شده و مزه تلخ و گس ش باعث می شود چند باری آب دهانش را فرو دهد و چهره اش در هم برود. معده اش می سوزد و دست هایش آهسته به روی معده اش مشت می شود. -من نمی فهمم خشایار، به ارشاویر بگو دیگه حق نداره یه ثانیه هم با وجود اون دختر هرزه چکاوک رو به اون عمارت ببره... نیکی کمی سکوت می کند و به طرف پنجره بزرگ اتاق می رود. کس دیگری در اتاق نیست! یک در در اول راه روی اتاق است و سیستم تهویه ای که در بالای ورودی راه رو کوچک وجود دارد. یخچال، مبل دونفره راحتی، پافر و گل میز کوچکی تنها وسیله های اتاق هستند! تن صدای بالا رفته نیکی نگاه چکاوک را از اتاق به نیکی می دهد : -به من ربطی نداره خشایار! چکاوک یکی دو ساعت دیگه مرخص میشه، من نمیارمش اونجا، خداحافظ! تماسش را حرصی قطع می کند و دست به کمر می زند. زیر لبی نق می زند و دست راستش به روی پیشانی اش می نشیند : -ع*و*ضی نمک به حروم! چکاوک، آهسته لَبش را تر می کند. چند نفس عمیق می کشد و با صدای خش داری نیکی را مخاطب قرار می دهد : -چیشده؟ نیکی با شنیدن صدای ضعیف چکاوک به سمتش بر می گردد و انگار تازه د*اغ دلش تازه می شود که عصبی دست هایش را مشت می کند و جنون وار کنار تخت ایزوله قدم می زند : -این دختر روانی تو دلسترت قرص قلب ریخته! من نمی فهمم چه کوفتی ریخته که دکتر می گفت دوساعت دیر تر آورده بودیمت... مکث میکند و با بغض خیره می شود به چکاوک و باقی حرفش را می خورد،اب دهانش را فرو می دهد و حرف را می پیچاند. آهسته روی صندلی همراه می نشیند و شقیقه اش را می فشارد : -خشایار می گفت ارشاویر جلو همه به باد کتک گرفته دختره رو! دختر آقا حیدر... چشم های چکاوک شوکه گرد می شود . بدنش خشک شده و وقتی که می خواهد کمی تنش را بالا بکشد گرفتگی عضلاتش چهره اش را در هم می برد. نیکی موبایلش را روی تخت می اندازد و اخم در هم می کشد: -ارشاویر چند دقیقه بعد تو بلند شد، اومد که بیاد دنبال تو یدفعه دیدم دادش بلند شد. تا ما خواستیم بیایم بالا ببینم چی شده دیدیم ارشاویر تو رو گرفته بدستش و با عجله از پله ها پایین میاد. نگاه به چکاوک منتظر می کند. دستی به روسری طرح سنتی اش می اندازد و نگاهش را از لباس ایزوله صورتی چکاوک به چشم های عسلی اش می دهد : -اومدیم بیمارستان دکتر همین که دیدت گفت مسموم شده. تو هم که سر شام جز دلستر هیچی نخورده بودی... نیکی ل*ب می گزد و دسته ی قهوه ای ویو خورده موهایش را به پشت گوش می زند : -ارشاویر آتیش گرفت، تورو گذاشت پیش من و با خشایار رفت. چکاوک شوکه دستی به روی صورتم کشد. نمی خواهد از کسی متنفر باشد اما این دختر! "عجب" زیر لبی می گوید و خیره می شود به نگاه نگران نیکی...

G
Ghasam.H
مهمان
- توسط ~R E J I N A~ حذف گردید
پارت 88
آهسته چشم هایش را باز می کند و اولین چیزی که توجه اش را جلب می نماید رنگ سفید بیمارستان است.
دست های لرزانش آهسته بالا می آیند و چشم های تارش را اسیر می کنند. سرش کمی گیج می رود و هیچ ذهنیتی راجب اتفاقاتی که افتاده ندارد. صدایی پیج می شود و خانم قربانی را به بخش اورژانس می خواند.
صدای عصبی نیکی که پر از حرص است توجه اش را جلب می کند و آهسته سرش را بالا می کشد...
نیکی، کمی بیشتر از کمی عصبی در اتاق قدم میزند و مخاطبش را حسابی می کوبد :
-اون دختر ع*و*ضی رو باید می کشت! کثافط بی چشم و رو...
چکاوک کمی چشم هایش را می فشارد تا دیدش بهتر شود و حاله محو کنار برود :
-حقش بوده! سرم داره میترکه از حرص! اصلا باورم نمیشه چجوری انقد دل و جرعت پیدا کرده...
نمی داند مخاطب نیکی چه می گوید که نیکی کلافه شقیقه اش را می فشارد. چکاوک حالا کمی بهتر فضا را می بیند، دهانش یک طور بدی شده و مزه تلخ و گس ش باعث می شود چند باری آب دهانش را فرو دهد و چهره اش در هم برود.
معده اش می سوزد و دست هایش آهسته به روی معده اش مشت می شود.
-من نمی فهمم خشایار، به ارشاویر بگو دیگه حق نداره یه ثانیه هم با وجود اون دختر هرزه چکاوک رو به اون عمارت ببره...
نیکی کمی سکوت می کند و به طرف پنجره بزرگ اتاق می رود. کس دیگری در اتاق نیست! یک در در اول راه روی اتاق است و سیستم تهویه ای که در بالای ورودی راه رو کوچک وجود دارد. یخچال، مبل دونفره راحتی، پافر و گل میز کوچکی تنها وسیله های اتاق هستند!
تن صدای بالا رفته نیکی نگاه چکاوک را از اتاق به نیکی می دهد :
-به من ربطی نداره خشایار! چکاوک یکی دو ساعت دیگه مرخص میشه، من نمیارمش اونجا، خداحافظ!
تماسش را حرصی قطع می کند و دست به کمر می زند. زیر لبی نق می زند و دست راستش به روی پیشانی اش می نشیند :
-ع*و*ضی نمک به حروم!
چکاوک، آهسته لَبش را تر می کند. چند نفس عمیق می کشد و با صدای خش داری نیکی را مخاطب قرار می دهد :
-چیشده؟
نیکی با شنیدن صدای ضعیف چکاوک به سمتش بر می گردد و انگار تازه د*اغ دلش تازه می شود که عصبی دست هایش را مشت می کند و جنون وار کنار تخت ایزوله قدم می زند :
-این دختر روانی تو دلسترت قرص قلب ریخته! من نمی فهمم چه کوفتی ریخته که دکتر می گفت دوساعت دیر تر آورده بودیمت...
مکث میکند و با بغض خیره می شود به چکاوک و باقی حرفش را می خورد،اب دهانش را فرو می دهد و حرف را می پیچاند.
آهسته روی صندلی همراه می نشیند و شقیقه اش را می فشارد :
-خشایار می گفت ارشاویر جلو همه به باد کتک گرفته دختره رو! دختر آقا حیدر...
چشم های چکاوک شوکه گرد می شود . بدنش خشک شده و وقتی که می خواهد کمی تنش را بالا بکشد گرفتگی عضلاتش چهره اش را در هم می برد. نیکی موبایلش را روی تخت می اندازد و اخم در هم می کشد:
-ارشاویر چند دقیقه بعد تو بلند شد، اومد که بیاد دنبال تو یدفعه دیدم دادش بلند شد. تا ما خواستیم بیایم بالا ببینم چی شده دیدیم ارشاویر تو رو گرفته بدستش و با عجله از پله ها پایین میاد.
نگاه به چکاوک منتظر می کند. دستی به روسری طرح سنتی اش می اندازد و نگاهش را از لباس ایزوله صورتی چکاوک به چشم های عسلی اش می دهد :
-اومدیم بیمارستان دکتر همین که دیدت گفت مسموم شده. تو هم که سر شام جز دلستر هیچی نخورده بودی...
نیکی ل*ب می گزد و دسته ی قهوه ای ویو خورده موهایش را به پشت گوش می زند :
-ارشاویر آتیش گرفت، تورو گذاشت پیش من و با خشایار رفت.
چکاوک شوکه دستی به روی صورتم کشد. نمی خواهد از کسی متنفر باشد اما این دختر! "عجب" زیر لبی می گوید و خیره می شود به نگاه نگران نیکی...
کد:پارت 88 آهسته چشم هایش را باز می کند و اولین چیزی که توجه اش را جلب می نماید رنگ سفید بیمارستان است. دست های لرزانش آهسته بالا می آیند و چشم های تارش را اسیر می کنند. سرش کمی گیج می رود و هیچ ذهنیتی راجب اتفاقاتی که افتاده ندارد. صدایی پیج می شود و خانم قربانی را به بخش اورژانس می خواند. صدای عصبی نیکی که پر از حرص است توجه اش را جلب می کند و آهسته سرش را بالا می کشد... نیکی، کمی بیشتر از کمی عصبی در اتاق قدم میزند و مخاطبش را حسابی می کوبد : -اون دختر ع*و*ضی رو باید می کشت! کثافط بی چشم و رو... چکاوک کمی چشم هایش را می فشارد تا دیدش بهتر شود و حاله محو کنار برود : -حقش بوده! سرم داره میترکه از حرص! اصلا باورم نمیشه چجوری انقد دل و جرعت پیدا کرده... نمی داند مخاطب نیکی چه می گوید که نیکی کلافه شقیقه اش را می فشارد. چکاوک حالا کمی بهتر فضا را می بیند، دهانش یک طور بدی شده و مزه تلخ و گس ش باعث می شود چند باری آب دهانش را فرو دهد و چهره اش در هم برود. معده اش می سوزد و دست هایش آهسته به روی معده اش مشت می شود. -من نمی فهمم خشایار، به ارشاویر بگو دیگه حق نداره یه ثانیه هم با وجود اون دختر هرزه چکاوک رو به اون عمارت ببره... نیکی کمی سکوت می کند و به طرف پنجره بزرگ اتاق می رود. کس دیگری در اتاق نیست! یک در در اول راه روی اتاق است و سیستم تهویه ای که در بالای ورودی راه رو کوچک وجود دارد. یخچال، مبل دونفره راحتی، پافر و گل میز کوچکی تنها وسیله های اتاق هستند! تن صدای بالا رفته نیکی نگاه چکاوک را از اتاق به نیکی می دهد : -به من ربطی نداره خشایار! چکاوک یکی دو ساعت دیگه مرخص میشه، من نمیارمش اونجا، خداحافظ! تماسش را حرصی قطع می کند و دست به کمر می زند. زیر لبی نق می زند و دست راستش به روی پیشانی اش می نشیند : -ع*و*ضی نمک به حروم! چکاوک، آهسته لَبش را تر می کند. چند نفس عمیق می کشد و با صدای خش داری نیکی را مخاطب قرار می دهد : -چیشده؟ نیکی با شنیدن صدای ضعیف چکاوک به سمتش بر می گردد و انگار تازه د*اغ دلش تازه می شود که عصبی دست هایش را مشت می کند و جنون وار کنار تخت ایزوله قدم می زند : -این دختر روانی تو دلسترت قرص قلب ریخته! من نمی فهمم چه کوفتی ریخته که دکتر می گفت دوساعت دیر تر آورده بودیمت... مکث میکند و با بغض خیره می شود به چکاوک و باقی حرفش را می خورد،اب دهانش را فرو می دهد و حرف را می پیچاند. آهسته روی صندلی همراه می نشیند و شقیقه اش را می فشارد : -خشایار می گفت ارشاویر جلو همه به باد کتک گرفته دختره رو! دختر آقا حیدر... چشم های چکاوک شوکه گرد می شود . بدنش خشک شده و وقتی که می خواهد کمی تنش را بالا بکشد گرفتگی عضلاتش چهره اش را در هم می برد. نیکی موبایلش را روی تخت می اندازد و اخم در هم می کشد: -ارشاویر چند دقیقه بعد تو بلند شد، اومد که بیاد دنبال تو یدفعه دیدم دادش بلند شد. تا ما خواستیم بیایم بالا ببینم چی شده دیدیم ارشاویر تو رو گرفته بدستش و با عجله از پله ها پایین میاد. نگاه به چکاوک منتظر می کند. دستی به روسری طرح سنتی اش می اندازد و نگاهش را از لباس ایزوله صورتی چکاوک به چشم های عسلی اش می دهد : -اومدیم بیمارستان دکتر همین که دیدت گفت مسموم شده. تو هم که سر شام جز دلستر هیچی نخورده بودی... نیکی ل*ب می گزد و دسته ی قهوه ای ویو خورده موهایش را به پشت گوش می زند : -ارشاویر آتیش گرفت، تورو گذاشت پیش من و با خشایار رفت. چکاوک شوکه دستی به روی صورتم کشد. نمی خواهد از کسی متنفر باشد اما این دختر! "عجب" زیر لبی می گوید و خیره می شود به نگاه نگران نیکی...
پارت بعددددددددددددددددددددد