خوش آمدید!

با عضویت در انجمن تک رمان از مزایای(چاپ کتاب،منتشر کردن رمان و...به صورت رایگان، خدمات ویراستاری، نقد و...)بهرمند شوید. با ما بهترین‌ها را تجربه کنید.☆

همین حالا عضویتت رو قطعی کن!
  • 🌱فراخوان جذب ناظر تایید ( همراه با آموزش ) کلیک کنید
  • تخفیف عیدانه ۶۰ درصدی چاپ کتاب در انتشارات تک رمان کلیک کنید

ساعت تک رمان

  1. Reina✧

    حرفه‌ای رمان ققنوس آتش | Lunika✧ کاربر انجمن تک رمان

    #❦ققنوس_آتش❦ #پارت_100 با کاغذ‌های درون دستش، کل ساختمان را دور می‌زند. دخترک یک‌جا بند شدنی نیست. میدان تیر، انبار، سالن، بیمارستان و حتی اتاق خودش را گشت ولی او را پیدا نکرد. از درب اتاق پزشک، در حال رد شدن است که چشمش به ورودی سازمان میفتد و آزراء داخل می‌شود. - عه عه عه، نگاه کن! سریع از...
  2. Reina✧

    حرفه‌ای رمان ققنوس آتش | Lunika✧ کاربر انجمن تک رمان

    #❦ققنوس_آتش❦ #پارت_99 دارک محکم دست خود را می‌کشد که میا رهایش می‌کند. - فیلمه خب! این‌قدر می‌ترسی پاشو برو! و نگاهی آرام به آزراء می‌اندازد! نه تنها از این صح*نه ترسناک نترسیده بلکه خوشش آمده و لبخند ملیحی بر ل*ب دارد. آتش چشمانش فروکش کرده و به رنگ قبلی خود بازگشته. می‌بینید؟ کسی که باید...
  3. Reina✧

    حرفه‌ای رمان ققنوس آتش | Lunika✧ کاربر انجمن تک رمان

    #❦ققنوس_آتش❦ #پارت_98 روی کاناپه اتاقش که دارک تازه برای او فراهم کرده، ولو می‌شود، دارک نو*شی*دنی لیموناد را در جام می‌ریزد و به طرفش می‌گیرد. - بخور. - نمی‌خورم. - یعنی چی نمی‌خورم؟ رنگ به چهره نداری دختر، من برات غذا خریدم! رز جام را از دست دارک می‌گیرد و روی میز تنقلات میهمانی می‌گذارد. -...
  4. Reina✧

    حرفه‌ای رمان ققنوس آتش | Lunika✧ کاربر انجمن تک رمان

    #❦ققنوس_آتش❦ #پارت_97 آرام چشم‌های خسته‌اش را باز می‌کند. هنوز اثر مسکن در بدنش موجود است اما حس نفرت و خشم عجیبی دارد. ناخودآگاه اخم‌هایش در هم فرو می‌روند و به اتاق خالی نگاهی می‌اندازد. به سختی روی تخت می‌نشیند و پاهایش را پایین می‌اندازد که پزشک وارد اتاق می‌شود. - رز؛ بیدار شدی؟ تمام...
  5. Reina✧

    حرفه‌ای رمان ققنوس آتش | Lunika✧ کاربر انجمن تک رمان

    #❦ققنوس_آتش❦ #پارت_96 آرام آن را روی تخت می‌گذارد و کنارش می‌نشیند. دستش را در مشت مردانه‌اش می‌گیرد، تضاد زیبایی دارند. دست ظریف آزراء با دست مردانه و پینه بسته‌ی خودش عجیب دلش را می‌لرزاند. پزشک سازمان به همراه ارباب، میا و مشاور وارد می‌شوند. چشم در چشم پدرش نگاه می‌کند. - داشت میمرد! ارباب...
  6. Reina✧

    حرفه‌ای رمان ققنوس آتش | Lunika✧ کاربر انجمن تک رمان

    #❦ققنوس_آتش❦ #پارت_95 نفس‌نفس می‌زند و جیغش گوش همه را کر کرده. دارک چند قدم عقب می‌رود. خدای من. چه می‌بیند. این جسم نیست، ممکن نیست جسم باشد؛ انگار هاله‌ای از نور سرخ است، پس این… پس این روح ققنوس است؟ اَخمو و خشمگین، عصبی و تندخو، قرمز و آتش گرفته اما با چهره‌ی خود آزراء. انگار با برخورد...
  7. Reina✧

    حرفه‌ای رمان ققنوس آتش | Lunika✧ کاربر انجمن تک رمان

    #❦ققنوس_آتش❦ #پارت_94 - پدر! ناگهان شخصی؛ رگباری دور رز و دارک دایره وار خط می‌کشد. از بلندی صدا مدتی چشم‌هایشان در هم فرو رفته و بعضی عقب می‌کشند اما جیمز به رز حمله‌ور شد و قصد گرفتن فلز را داشت. رز اسلحه‌ی خودش را در کمربند جای می‌دهد و ضربه‌ای محکمی به دست جیمز می‌زند که باعث سر خوردن آن...
  8. Reina✧

    حرفه‌ای رمان ققنوس آتش | Lunika✧ کاربر انجمن تک رمان

    #❦ققنوس_آتش❦ #پارت_93 دارک وسیله‌ی دایره‌ای کوچکی را در کنار قفل درب می‌گذارد و پس از پنج ثانیه و چند بوق کوچک‌ قفل خود به خود باز می‌شود. درب باز شده و با دوتا مربع که درون دوتا پارچه پیچیده شده بودند رو‌به‌رو می‌شوند. دارک وارد شد و پارچه را از روی آن‌ها برداشت. آزراء تازه متوجه می‌شود که...
  9. Reina✧

    حرفه‌ای رمان ققنوس آتش | Lunika✧ کاربر انجمن تک رمان

    #❦ققنوس_آتش❦ #پارت_92 دارک نیز خودش را بالا کشید و آرام ل*ب می‌زند: - خَن¹. با حس گیجی که برای دارک قابل مشاهده بود می‌گوید: - خَن! اون‌جا که محل نگهداری چیزی نیست! - اونا هم هر چیزی نیستن! آزراء بدون اصرار دیگری کلتش را با اکراه در دست می‌گیرد و با دارک همراه می‌شود. برایش عجیب است که بندر...
  10. Reina✧

    حرفه‌ای رمان ققنوس آتش | Lunika✧ کاربر انجمن تک رمان

    #❦ققنوس_آتش❦ #پارت_91 کلاهش را روی سرش می‌اندازد و کمربندش را سفت می‌کند. از پشت کمرش، اسلحه‌اش را بیرون می‌کشد و به آن چشم می‌دوزد. یک کلت مدل والتر پی‌.پی.کی؛ مطمئنا اگر حق انتخاب را به خودش می‌دادند، گزینه‌‌ی بهتری را برمی‌داشت؛ به هرحال در مأموریت بعدی، هرطور که خودش بخواهد عمل می‌کند. با...
بالا