#❦ققنوس_آتش❦
#پارت_77
دارک نقابش را مرتب میکند و ل*ب میزند:
- دیدی بهت گفتم طرف اشتباهی ایستادی!
- برام مهم نیست.
- پس پاشو تا بریم به مقر ما!
و از جایش بلند میشود، آزراء نگاهی با اخم به او میاندازد. چشمهایش از شدت گریه قرمز شده بودند و رد اشک بر گونههایش مانده بود.
- چرا فکر میکنی وقتی...