Raven
مدیر تالار رمان + مدرس ادبیات
پرسنل مدیریت
مدیریت تالار
داستاننویس
دلنویس انجمن
تایپیست انجمن
کتابخوان انجمن
کاربر ویژه انجمن
گربه: ممم.
و سپس اجازه داد موش فرار کند.
موش تلو تلو خورد و مدتی خیره ماند. چند قدم رفت و سپس دوید. با یک حرکت دست، گربه موش را به هوا فرستاد و با د*ه*ان آن را گرفت.
کورالین: بسه!
گربه موش را روي زمین، وسط دستهایش انداخت و با صدایی به نرمی ابریشم روغنی گفت: کسایی هستن که میگن، تمایل یه گربه به بازي کردن با طعمهاش، مهربانانهترین کارشه. به طعمه فرصتی میده که بتونه خودش رو نجات بده. غذاي تو چقدر براي فرار فرصت داره؟
و بعد موشرا به دندان گرفت و آنرا داخل جنگل، پشت درختی برد. کورالین بهخانه برگشت.
همهجاي خانه، ساکت و آرام بود. حتی صداي گامهایش روي فرش، بهخوبی شنیده میشد. گردوغبار در نور خورشید، شناور بود. در پایینترین نقطه راهرو، آئینه قرار داشت. میتوانست راه رفتن خودش را بهسوي آئینه ببیند، با دیدن تصویر خود احساس شجاعت میکرد. چیز دیگري در آئینه نبود. فقط خودش را در راهرو میدید. دستی را روي شانهاش حس کرد، سرش را بلند کرد. مادر جدید با چشمهاي دکمهاي سیاه و بزرگ
به او خیره شده بود.
مادر جدید: کورالین، عزیزم، فکر کردم امروز صبح یکم با هم بازي کنیم، حالا که دیگه برگشتی. چی بازي کنیم؟ هاپسکات؟ مانوپالی؟ خانوادههاي خوشحال؟
کورالین: تو، توي آئینه نبودي!
#کورالین
#نیل_گیمن
#ملینا_نامور
#محمد_بختیاری
و سپس اجازه داد موش فرار کند.
موش تلو تلو خورد و مدتی خیره ماند. چند قدم رفت و سپس دوید. با یک حرکت دست، گربه موش را به هوا فرستاد و با د*ه*ان آن را گرفت.
کورالین: بسه!
گربه موش را روي زمین، وسط دستهایش انداخت و با صدایی به نرمی ابریشم روغنی گفت: کسایی هستن که میگن، تمایل یه گربه به بازي کردن با طعمهاش، مهربانانهترین کارشه. به طعمه فرصتی میده که بتونه خودش رو نجات بده. غذاي تو چقدر براي فرار فرصت داره؟
و بعد موشرا به دندان گرفت و آنرا داخل جنگل، پشت درختی برد. کورالین بهخانه برگشت.
همهجاي خانه، ساکت و آرام بود. حتی صداي گامهایش روي فرش، بهخوبی شنیده میشد. گردوغبار در نور خورشید، شناور بود. در پایینترین نقطه راهرو، آئینه قرار داشت. میتوانست راه رفتن خودش را بهسوي آئینه ببیند، با دیدن تصویر خود احساس شجاعت میکرد. چیز دیگري در آئینه نبود. فقط خودش را در راهرو میدید. دستی را روي شانهاش حس کرد، سرش را بلند کرد. مادر جدید با چشمهاي دکمهاي سیاه و بزرگ
به او خیره شده بود.
مادر جدید: کورالین، عزیزم، فکر کردم امروز صبح یکم با هم بازي کنیم، حالا که دیگه برگشتی. چی بازي کنیم؟ هاپسکات؟ مانوپالی؟ خانوادههاي خوشحال؟
کورالین: تو، توي آئینه نبودي!
کد:
گربه: «ممم.»
و سپس اجازه داد موش فرار کند.
موش، تلوتلو خورد و مدتی خیره ماند. چند قدم رفت و سپس دوید. با یک حرکت دست، گربه موش را به هوا فرستاد و با د*ه*ان آن را گرفت.
کورالین: «بسه!»
گربه موش را روی زمین، وسط دستهایش انداخت و با صدایی به نرمی ابریشم روغنی گفت:
- کسایی هستن که میگن تمایل یه گربه به بازی کردن با طعمهاش، مهربانانهترین کارشه. به طعمه فرصتی میده که بتونه خودش رو نجات بده. غذای تو چقدر برای فرار فرصت داره؟
و بعد موش را به دندان گرفت و آن را داخل جنگل، پشت درختی برد.
کورالین به خانه برگشت. همهجای خانه، ساکت و آرام بود. حتی صدای گامهایش روی فرش، به خوبی شنیده میشد. گرد و غبار در نور خورشید، شناور بود. در پایینترین نقطهی راهرو، آئینه قرار داشت. میتوانست راه رفتن خودش را به سوی آئینه ببیند. با دیدن تصویر خود، احساس شجاعت میکرد. چیز دیگری در آئینه نبود. فقط خودش را در راهرو میدید. دستی را رویشانهاش حس کرد. سرش را بلند کرد. مادر جدید با چشمهای دکمهای سیاه و بزرگ، به او خیره شده بود.
- کورالین عزیزم، فکر کردم امروز صبح یکم با هم بازی کنیم. حالا که دیگه برگشتی، چی بازی کنیم؟ هاپسکات؟ مانوپالی؟ خانوادههای خوشحال؟
- تو، توی آئینه نبودی!
#نیل_گیمن
#ملینا_نامور
#محمد_بختیاری
آخرین ویرایش توسط مدیر: