پارت_190
«ملودی»
اشکام رو کنار زدم و عرق پیشونیم رو پاک کردم.
باند دور انگشتم رو به آرومی باز کردم، پنبه به گوشت انگشتم گیر کرده بود خواستم جداش کنم که ناخن تیزم خورد به گوشتِ انگشتم، قلبم تیر کشید؛ یه جیغ بلند زدم و دوباره شروع کردم به گریه کردن و فریاد زدن. دردش جوری بود که انگار دارن رو جیگرم تیغ میکشن دردش نفس گیر بود و تا عمق وجودم نفوذ میکرد، از شدت درد داشتم حالت تهوع میگرفتم. امروز اینقدر گریه کردم که دیگه اشکی برای ریختن نداشتم دستم به شدت درد میکرد و حتی کسی نیومد ببردم دکتر، هاتف حتی با اینکه تو عمارت بود نیومد حالم رو بپرسه اصلاً معنی کارهاش رو درک نمیکنم. بیخیال تو سختی هام همیشه تنها بودم اینبار و بارهای بعدی هم روش خودم از پس خودم بر میام همه برن به جهنم نیازی به کسی ندارم، از اولشم خودم تنها بودم.
صورتم رو پاک کردم و پنبه رو آروم از روی انگشتم برداشتم و انداختم تو سطل زباله! روی گوشتِ نمایان شدهی انگشم یکم بتادین زدم که دوباره از سوزش جیغ زدم و اشکام شروع به ریختن کرد. بیاندازه میسوخت و درد میکرد انگار رو قلبم مواد مذاب میریزن؛ آخ که دردش نفسم رو گرفته بود چه جور تحملش کنم تا خوب شه، از تیرخوردن هم بیشتر میسوزه از چاقو خوردنم بیشتر درد داره! آیی. همینطور که داشتم با دستم و پنبه ور میرفتم که ببندمشیهو در اتاقم چند بار کوبیده شده، هوف! خودم دارم از درد میمیرم این یارو هم دست از سر کچلم بر نمیداره. بلند شدم و رفتم در رو باز کردم و رو به تیرداد غر زدم:
- چیه چه مرگته؟
- دستت بهتر نشد؟ میخوای بریم بیمارستان؟ چشمات خیلی ورم کرده گریه کردی؟
تا خواستم حرفی بزنم که تقریباً هلم داد تو اتاقم، خودشم اومد تو و در رو بست ناگهان بر خلاف تصورم تو چشمام زل و شروع کرد به گریه کردن، از تعجب انگاری دوتا شاخ تو کلهم در اومد. گریه میکرد یعنی؟
تیرداد با گریه، باند رو از رو تخت برداشت و بهم نزدیک شد، انگشتم رو گرفت تو دستش و گفت:
- برات میبندمش! ولی خونش که بند اومد بازش کن هوا بخوره زودتر خوب میشهیه دونه مسکن هم بخور دردش تا همینامشبه، فردایه لایهی خشک روش میاد کمکم ناخنت که رشد کنه خوب میشه.
کمی بعد از ور رفتن با انگشتم آروم بستش و گفت:
- همش تقصیر من بود ببشخید، اگه بیشتر مقاومت میکردیم شاید محموله رو نمیبردن و سیروس این بلارو سرت نمیآورد!
- بدتر از این هم سرم اومده؛ ولی ببین تیرداد دوتا چیز رو خوب بکن تو گوشات که یادت نره وگرنه گوشاتر و میکَنم. اول اینکه وقتی حالم نرمال نیست هیچوقت دور و برم نیا و مورد دوم دیگه بهم نزدیک نشو فهمیدی؟
تیرداد بین نگاه ناراحتش خندهای زد و گفت:
- این هارو من باید بهت بگم، اون هم بعد از اتفاق اونشب.
- حالا هرچی دیگه به من نزدیک نشو!
همین لحظه نگاهم ثابت موند رو ساقِ دستش که خونی مالی بود.
- دستت چیشده!
تیرداد دستش رو پشت سرش مخفی کرد و تا خواست حرفی بزنه که گوشیش زنگ خورد، از تو جیبش کشیدش بیرون و سریع جواب داد. کم کم از مکالمهای که داشت فهمیدم باباش پشت خطه. چند لحظه بعد تماس رو قطع کرد و گفت:
- باید برم خونه به بابام سر بزنم.
- خیلی خب با هم میریم، منم باید برای دستمیه چیزایی از داروخونه بگیرم.
#ققنوس_نحس
#الهه_کریمی
#انجمن_تک_رمان
«ملودی»
اشکام رو کنار زدم و عرق پیشونیم رو پاک کردم.
باند دور انگشتم رو به آرومی باز کردم، پنبه به گوشت انگشتم گیر کرده بود خواستم جداش کنم که ناخن تیزم خورد به گوشتِ انگشتم، قلبم تیر کشید؛ یه جیغ بلند زدم و دوباره شروع کردم به گریه کردن و فریاد زدن. دردش جوری بود که انگار دارن رو جیگرم تیغ میکشن دردش نفس گیر بود و تا عمق وجودم نفوذ میکرد، از شدت درد داشتم حالت تهوع میگرفتم. امروز اینقدر گریه کردم که دیگه اشکی برای ریختن نداشتم دستم به شدت درد میکرد و حتی کسی نیومد ببردم دکتر، هاتف حتی با اینکه تو عمارت بود نیومد حالم رو بپرسه اصلاً معنی کارهاش رو درک نمیکنم. بیخیال تو سختی هام همیشه تنها بودم اینبار و بارهای بعدی هم روش خودم از پس خودم بر میام همه برن به جهنم نیازی به کسی ندارم، از اولشم خودم تنها بودم.
صورتم رو پاک کردم و پنبه رو آروم از روی انگشتم برداشتم و انداختم تو سطل زباله! روی گوشتِ نمایان شدهی انگشم یکم بتادین زدم که دوباره از سوزش جیغ زدم و اشکام شروع به ریختن کرد. بیاندازه میسوخت و درد میکرد انگار رو قلبم مواد مذاب میریزن؛ آخ که دردش نفسم رو گرفته بود چه جور تحملش کنم تا خوب شه، از تیرخوردن هم بیشتر میسوزه از چاقو خوردنم بیشتر درد داره! آیی. همینطور که داشتم با دستم و پنبه ور میرفتم که ببندمشیهو در اتاقم چند بار کوبیده شده، هوف! خودم دارم از درد میمیرم این یارو هم دست از سر کچلم بر نمیداره. بلند شدم و رفتم در رو باز کردم و رو به تیرداد غر زدم:
- چیه چه مرگته؟
- دستت بهتر نشد؟ میخوای بریم بیمارستان؟ چشمات خیلی ورم کرده گریه کردی؟
تا خواستم حرفی بزنم که تقریباً هلم داد تو اتاقم، خودشم اومد تو و در رو بست ناگهان بر خلاف تصورم تو چشمام زل و شروع کرد به گریه کردن، از تعجب انگاری دوتا شاخ تو کلهم در اومد. گریه میکرد یعنی؟
تیرداد با گریه، باند رو از رو تخت برداشت و بهم نزدیک شد، انگشتم رو گرفت تو دستش و گفت:
- برات میبندمش! ولی خونش که بند اومد بازش کن هوا بخوره زودتر خوب میشهیه دونه مسکن هم بخور دردش تا همینامشبه، فردایه لایهی خشک روش میاد کمکم ناخنت که رشد کنه خوب میشه.
کمی بعد از ور رفتن با انگشتم آروم بستش و گفت:
- همش تقصیر من بود ببشخید، اگه بیشتر مقاومت میکردیم شاید محموله رو نمیبردن و سیروس این بلارو سرت نمیآورد!
- بدتر از این هم سرم اومده؛ ولی ببین تیرداد دوتا چیز رو خوب بکن تو گوشات که یادت نره وگرنه گوشاتر و میکَنم. اول اینکه وقتی حالم نرمال نیست هیچوقت دور و برم نیا و مورد دوم دیگه بهم نزدیک نشو فهمیدی؟
تیرداد بین نگاه ناراحتش خندهای زد و گفت:
- این هارو من باید بهت بگم، اون هم بعد از اتفاق اونشب.
- حالا هرچی دیگه به من نزدیک نشو!
همین لحظه نگاهم ثابت موند رو ساقِ دستش که خونی مالی بود.
- دستت چیشده!
تیرداد دستش رو پشت سرش مخفی کرد و تا خواست حرفی بزنه که گوشیش زنگ خورد، از تو جیبش کشیدش بیرون و سریع جواب داد. کم کم از مکالمهای که داشت فهمیدم باباش پشت خطه. چند لحظه بعد تماس رو قطع کرد و گفت:
- باید برم خونه به بابام سر بزنم.
- خیلی خب با هم میریم، منم باید برای دستمیه چیزایی از داروخونه بگیرم.
کد:
«ملودی»
اشکام رو کنار زدم و عرق پیشونیم رو پاک کردم.
باند دور انگشتم رو به آرومی باز کردم، پنبه به گوشت انگشتم گیر کرده بود خواستم جداش کنم که ناخن تیزم خورد به گوشتِ انگشتم، قلبم تیر کشید؛ یه جیغ بلند زدم و دوباره شروع کردم به گریه کردن و فریاد زدن. دردش جوری بود که انگار دارن رو جیگرم تیغ میکشن دردش نفس گیر بود و تا عمق وجودم نفوذ میکرد، از شدت درد داشتم حالت تهوع میگرفتم. امروز اینقدر گریه کردم که دیگه اشکی برای ریختن نداشتم دستم به شدت درد میکرد و حتی کسی نیومد ببردم دکتر، هاتف حتی با اینکه تو عمارت بود نیومد حالم رو بپرسه اصلاً معنی کارهاش رو درک نمیکنم. بیخیال تو سختی هام همیشه تنها بودم اینبار و بارهای بعدی هم روش خودم از پس خودم بر میام همه برن به جهنم نیازی به کسی ندارم، از اولشم خودم تنها بودم.
صورتم رو پاک کردم و پنبه رو آروم از روی انگشتم برداشتم و انداختم تو سطل زباله! روی گوشتِ نمایان شدهی انگشم یکم بتادین زدم که دوباره از سوزش جیغ زدم و اشکام شروع به ریختن کرد. بیاندازه میسوخت و درد میکرد انگار رو قلبم مواد مذاب میریزن؛ آخ که دردش نفسم رو گرفته بود چه جور تحملش کنم تا خوب شه، از تیرخوردن هم بیشتر میسوزه از چاقو خوردنم بیشتر درد داره! آیی. همینطور که داشتم با دستم و پنبه ور میرفتم که ببندمشیهو در اتاقم چند بار کوبیده شده، هوف! خودم دارم از درد میمیرم این یارو هم دست از سر کچلم بر نمیداره. بلند شدم و رفتم در رو باز کردم و رو به تیرداد غر زدم:
- چیه چه مرگته؟
- دستت بهتر نشد؟ میخوای بریم بیمارستان؟ چشمات خیلی ورم کرده گریه کردی؟
تا خواستم حرفی بزنم که تقریباً هلم داد تو اتاقم، خودشم اومد تو و در رو بست ناگهان بر خلاف تصورم تو چشمام زل و شروع کرد به گریه کردن، از تعجب انگاری دوتا شاخ تو کلهم در اومد. گریه میکرد یعنی؟
تیرداد با گریه، باند رو از رو تخت برداشت و بهم نزدیک شد، انگشتم رو گرفت تو دستش و گفت:
- برات میبندمش! ولی خونش که بند اومد بازش کن هوا بخوره زودتر خوب میشهیه دونه مسکن هم بخور دردش تا همینامشبه، فردایه لایهی خشک روش میاد کمکم ناخنت که رشد کنه خوب میشه.
کمی بعد از ور رفتن با انگشتم آروم بستش و گفت:
- همش تقصیر من بود ببشخید، اگه بیشتر مقاومت میکردیم شاید محموله رو نمیبردن و سیروس این بلارو سرت نمیآورد!
- بدتر از این هم سرم اومده؛ ولی ببین تیرداد دوتا چیز رو خوب بکن تو گوشات که یادت نره وگرنه گوشاتر و میکَنم. اول اینکه وقتی حالم نرمال نیست هیچوقت دور و برم نیا و مورد دوم دیگه بهم نزدیک نشو فهمیدی؟
تیرداد بین نگاه ناراحتش خندهای زد و گفت:
- این هارو من باید بهت بگم، اون هم بعد از اتفاق اونشب.
- حالا هرچی دیگه به من نزدیک نشو!
همین لحظه نگاهم ثابت موند رو ساقِ دستش که خونی مالی بود.
- دستت چیشده!
تیرداد دستش رو پشت سرش مخفی کرد و تا خواست حرفی بزنه که گوشیش زنگ خورد، از تو جیبش کشیدش بیرون و سریع جواب داد. کم کم از مکالمهای که داشت فهمیدم باباش پشت خطه. چند لحظه بعد تماس رو قطع کرد و گفت:
- باید برم خونه به بابام سر بزنم.
- خیلی خب با هم میریم، منم باید برای دستمیه چیزایی از داروخونه بگیرم.
#ققنوس_نحس
#الهه_کریمی
#انجمن_تک_رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر: