نیوان ساکت شد و تا تمام شدن شام چیزی نگفت.
-خب! مثل اینکه باران هم بند آمده است! از لطف تو ممنون هستم! امیدوارم یک روز بتوانم محبت تو را جبران کنم.
بعد از جایش بلند شد و به سوی در رفت.
-کجا میروی؟
-میدانم که دیر وقت است و هوا تاریک شده است، اما باید بروم کارهای زیادی دارم که انجام دهم. از طرفی هم نمیخواهم بیش از این مزاحمت باشم.
-مگر من خواستم جلوی تو را بگیرم؟ خواستم بگویم قبل از رفتن کف زمین و گلیم را تمیز کنی!
نیوان خندید. این پسر و شوخیهایش عجیب به دلش مینشست.
-پسر شوخ و بامزهای هستی! شوخیهایت به دلم مینشینند!
خواست در را باز کند ولی مهبد قفل را از روی زمین برداشت و در را قفل کرد.
-چه میکنی!؟
-چرا فکر میکنی که من با تو شوخی میکنم؟ من کاملا جدی هستم و هیچ دلیلی برای شوخی کردن با تو نمیبینم! با کفشهای گلیات خانهام را کثیف کردی! در ضمن تو خ*را*ب کاریهایت را درست کن هیچ نیاز به جبران نیست.
بعد سطلی آب با یک دستمال به دست نیوان داد.
چشمان نیوان گرد شدند. اویی که تا بحال حتی صورتش را هم خدمتکارهایش میشستند باید زمین را طی میکشید.
-بهتر است این گستاخی را تمام کنی! من جانشین امپراطور هستم. تمام کارهایم را خدمتکارهایم انجام میدهند، بعد از من میخواهی کف کلبهات را طی بکشم؟
مهبد با جشمان دریدهاش به نیوان نگاه کرد.
-مانند اینکه باورت شده است که شاهزاده هستی! درضمن گستاخ تو هستی که کلبهام را کثیف کردی و طوری صحبت میکنی که گویا از تو خواهش کردم خانهام را تمیز کنی!
من از تو خواهش نکردم! بلکه به تو دستور دادم!
میوان درمانده نگاهش میکند. حتی کویات هم تا به حال به او دستور نداده است. مثل اینکه امروز قرار است چیزهایی را تجربه کند که تا به حال تجربه نکرده است.
-اگر به تو پول بدهم چه؟
بعد دستش را در جیبش کرد ولی کیسه سکههایش را ندید.
-چه شد؟ تو که میخواستی با پولت مرا بخری! پس چه شد؟ آهی در بساطت نداری؟ وضع تو که از من هم بد تر است.
بعد هم پوزخندی به نیوان که از حرص میجوشید زد.
-بهتر است کارت را هر چه زود تر شروع کنی.
نیوان درمانده و مستاصل به سطل و دستمال نگاه کرد. ناجار روی زمین زانو زد.
#انجمن_تک_رمان
#ونیس_امیر_خانی
#دو_امپراطور_و_یک_ملکه
-خب! مثل اینکه باران هم بند آمده است! از لطف تو ممنون هستم! امیدوارم یک روز بتوانم محبت تو را جبران کنم.
بعد از جایش بلند شد و به سوی در رفت.
-کجا میروی؟
-میدانم که دیر وقت است و هوا تاریک شده است، اما باید بروم کارهای زیادی دارم که انجام دهم. از طرفی هم نمیخواهم بیش از این مزاحمت باشم.
-مگر من خواستم جلوی تو را بگیرم؟ خواستم بگویم قبل از رفتن کف زمین و گلیم را تمیز کنی!
نیوان خندید. این پسر و شوخیهایش عجیب به دلش مینشست.
-پسر شوخ و بامزهای هستی! شوخیهایت به دلم مینشینند!
خواست در را باز کند ولی مهبد قفل را از روی زمین برداشت و در را قفل کرد.
-چه میکنی!؟
-چرا فکر میکنی که من با تو شوخی میکنم؟ من کاملا جدی هستم و هیچ دلیلی برای شوخی کردن با تو نمیبینم! با کفشهای گلیات خانهام را کثیف کردی! در ضمن تو خ*را*ب کاریهایت را درست کن هیچ نیاز به جبران نیست.
بعد سطلی آب با یک دستمال به دست نیوان داد.
چشمان نیوان گرد شدند. اویی که تا بحال حتی صورتش را هم خدمتکارهایش میشستند باید زمین را طی میکشید.
-بهتر است این گستاخی را تمام کنی! من جانشین امپراطور هستم. تمام کارهایم را خدمتکارهایم انجام میدهند، بعد از من میخواهی کف کلبهات را طی بکشم؟
مهبد با جشمان دریدهاش به نیوان نگاه کرد.
-مانند اینکه باورت شده است که شاهزاده هستی! درضمن گستاخ تو هستی که کلبهام را کثیف کردی و طوری صحبت میکنی که گویا از تو خواهش کردم خانهام را تمیز کنی!
من از تو خواهش نکردم! بلکه به تو دستور دادم!
میوان درمانده نگاهش میکند. حتی کویات هم تا به حال به او دستور نداده است. مثل اینکه امروز قرار است چیزهایی را تجربه کند که تا به حال تجربه نکرده است.
-اگر به تو پول بدهم چه؟
بعد دستش را در جیبش کرد ولی کیسه سکههایش را ندید.
-چه شد؟ تو که میخواستی با پولت مرا بخری! پس چه شد؟ آهی در بساطت نداری؟ وضع تو که از من هم بد تر است.
بعد هم پوزخندی به نیوان که از حرص میجوشید زد.
-بهتر است کارت را هر چه زود تر شروع کنی.
نیوان درمانده و مستاصل به سطل و دستمال نگاه کرد. ناجار روی زمین زانو زد.
کد:
نیوان ساکت شد و تا تمام شدن شام چیزی نگفت.
-خب! مثل اینکه باران هم بند آمده است! از لطف تو ممنون هستم! امیدوارم یک روز بتوانم محبت تو را جبران کنم.
بعد از جایش بلند شد و به سوی در رفت.
-کجا میروی؟
-میدانم که دیر وقت است و هوا تاریک شده است، اما باید بروم کارهای زیادی دارم که انجام دهم. از طرفی هم نمیخواهم بیش از این مزاحمت باشم.
-مگر من خواستم جلوی تو را بگیرم؟ خواستم بگویم قبل از رفتن کف زمین و گلیم را تمیز کنی!
نیوان خندید. این پسر و شوخیهایش عجیب به دلش مینشست.
-پسر شوخ و بامزهای هستی! شوخیهایت به دلم مینشینند!
خواست در را باز کند ولی مهبد قفل را از روی زمین برداشت و در را قفل کرد.
-چه میکنی!؟
-چرا فکر میکنی که من با تو شوخی میکنم؟ من کاملا جدی هستم و هیچ دلیلی برای شوخی کردن با تو نمیبینم! با کفشهای گلیات خانهام را کثیف کردی! در ضمن تو خ*را*ب کاریهایت را درست کن هیچ نیاز به جبران نیست.
بعد سطلی آب با یک دستمال به دست نیوان داد.
چشمان نیوان گرد شدند. اویی که تا بحال حتی صورتش را هم خدمتکارهایش میشستند باید زمین را طی میکشید.
-بهتر است این گستاخی را تمام کنی! من جانشین امپراطور هستم. تمام کارهایم را خدمتکارهایم انجام میدهند، بعد از من میخواهی کف کلبهات را طی بکشم؟
مهبد با جشمان دریدهاش به نیوان نگاه کرد.
-مانند اینکه باورت شده است که شاهزاده هستی! درضمن گستاخ تو هستی که کلبهام را کثیف کردی و طوری صحبت میکنی که گویا از تو خواهش کردم خانهام را تمیز کنی!
من از تو خواهش نکردم! بلکه به تو دستور دادم!
میوان درمانده نگاهش میکند. حتی کویات هم تا به حال به او دستور نداده است. مثل اینکه امروز قرار است چیزهایی را تجربه کند که تا به حال تجربه نکرده است.
-اگر به تو پول بدهم چه؟
بعد دستش را در جیبش کرد ولی کیسه سکههایش را ندید.
-چه شد؟ تو که میخواستی با پولت مرا بخری! پس چه شد؟ آهی در بساطت نداری؟ وضع تو که از من هم بد تر است.
بعد هم پوزخندی به نیوان که از حرص میجوشید زد.
-بهتر است کارت را هر چه زود تر شروع کنی.
نیوان درمانده و مستاصل به سطل و دستمال نگاه کرد. ناجار روی زمین زانو زد.
#انجمن_تک_رمان
#ونیس_امیر_خانی
#دو_امپراطور_و_یک_ملکه