خوش آمدید!

با عضویت در انجمن تک رمان از مزایای(چاپ کتاب،منتشر کردن رمان و...به صورت رایگان، خدمات ویراستاری، نقد و...)بهرمند شوید. با ما بهترین‌ها را تجربه کنید.☆

همین حالا عضویتت رو قطعی کن!
  • جهت شرکت در فراخوان چاپ کتاب مشترک با مناسب ترین قیمت . کلیک کنید
  • جهت چاپ کتاب خود با مناسب‌ترین قیمت و بهترین کیفیت . کلیک کنید

درحال ویراستاری رمان دو امپراطور و یک ملکه | ونیس (مهدیس امیرخانی) کاربر انجمن تک رمان

  • نویسنده موضوع venis
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 117
  • بازدیدها 4K
  • Tagged users هیچ

ساعت تک رمان

موضوع رمان چطوره؟🤔


  • مجموع رای دهندگان
    1
  • نظرسنجی بسته .

venis

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-08-08
نوشته‌ها
422
کیف پول من
2,096
Points
639
نام رمان: دو امپراطور و یک ملکه
نویسنده: ونیس(مهدیس) امیرخانی کاربر انجمن تک رمان
ناظر: گلبرگ

ویراستار: Pegah.a
ژانر: عاشقانه، معمایی، فانتزی، تراژدی

خلاصه:

دختری که در پی زندگی عادی‌اش هست؛ ولی ناگهان بعد از کشته شدن خانواده‌اش به اسارت در می‌آید و وارد قصر امپراطور کویات می‌شود. و زندگی‌اش دچار تغییراتی می‌شود. تغییراتی از جمله مصیبت، پریشانی، نفرت و در نهایت عشق!
مقدمه:
زندگی، زندگی پر از تنفر
تنفری که مانع از دیدن عشق می‌شود.
عشقی که پاک است، ولی گاه اشتباه است.
اما عاقبت تمام عشاق خوش نیست.
عشقی که با نادرست بودن یا حتی درست بودن روی چند نسل تاثیر می‌گذارد.
1665079766719.png


کد:
نام رمان: دو امپراطور و یک ملکه

نویسنده:  ونیس(مهدیس) امیرخانی کاربر انجمن تک رمان

ناظر: @گلبرگ
ویراستار @Pegah.a
ژانر: عاشقانه، معمایی، فانتزی



خلاصه:
دختری که در پی زندگی عادی‌اش هست؛ ولی ناگهان بعد از کشته شدن خانواده‌اش به اسارت در می‌آید و وارد قصر امپراطور کویات
و زندگی‌اش دچار تغییراتی می‌شود. تغییراتی از جمله مصیبت،پریشانی، نفرت و در نهایت عشق!
مقدمه:
زندگی، زندگی پر از تنفر
تنفری که مانع از دیدن عشق می‌شود.
عشقی که پاک است، ولی گاه اشتباه است.
اما عاقبت تمام عشاق خوش نیست.
عشقی که بانا درست بودن یا حتی درست بودن روی چند نسل تاثیر می‌گذارد.

.

#دو_امپراطور_و_یک_ملکه
#ونیس_امیر_خانی
#انجمن_تک رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

آخرین ویرایش توسط مدیر:

گلبرگ

مدیر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
گوینده انجمن
کپیست
ویراستار آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
2020-05-15
نوشته‌ها
1,134
کیف پول من
5,012
Points
317
تایید رمان۲.png
خواهشمند است قبل از تایپ رمان به قوانین زیر توجه کنید:
قوانین تایپ رمان:
قوانین تایپ رمان | تک رمان

پاسخ به ابهامات شما:
تاپیک جامع پرسش و پاسخ رمان نویسی

درخواست جلد:
دفتر درخواست جلد | تک رمان

درخواست تگِ رمان:
| تاپیک جامع درخواست تگ رمان |

اعلام پایان رمان:
تاپیک جامع اعلام پایان رمان

موفق باشید.​
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

venis

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-08-08
نوشته‌ها
422
کیف پول من
2,096
Points
639
- نباید کسی زنده بماند، همه ‌را بکشید. سرشون رو تقدیم رئیس می‌کنیم.
با صدای بلند و خشن مرد رازانا از خواب آرام می‌پرد و با خود می‌اندیشد این‌جا چه خبر شده است؟
در چوبی باز می‌شود و تایکان یکی از کارگران پدرش، پشت در ظاهر می‌شود و ل*ب به سخن باز می‌کند.
رازانا: چه خبر شده است؟
تایکان: خانم هرچه سریع‌تر باید از این‌جا بریم. به خانه حمله کرده‌اند.
بدون این‌که به رازانا فرصت حرف زدن بدهد دستش را گرفت و او را به بیرون کشاند.
رازانا: چرا درست حرف نمی‌زنی؟ مگر چه حادثه‌ای رخ داده است؟
تایکان: لطفاً ساکت باشید.
بعد از این‌که سروگوشی آب داد، رازانا را از در مخفی بیرون برد و به او کمک کرد از دیوار پایین بپرد.
من: پس چرا نمی‌...
با دیدن تایکان غرق در خون کلماتش نیامده رفتند.
- فرمانده دختر فارات این‌جاست.
ذهنش شروع به پرداختن اتفاقات کرد و پاهایش شروع به حرکت کردند. از پس کوچه‌های ده، بی‌امان می‌دوید‌ و می‌گریست. آن‌ها چه کسانی بودند؟ چه بر سر پدر و برادرش آورده‌اند؟ ای الهی! مطمئناً آنان راه‌زنانی سرتاپا سیاه‌پوش هستند که به تازگی به اطراف شهر آمده‌اند و جان و اموال خیلی‌ها را گرفته‌اند. رازانا نیز از این پس جزء همین دسته می‌شود.
اشک‌های شور صورتش را اندازه دریا خیس کرده بودند و پاهایش بی رمق شده بود. این دیگر چه سرنوشت شومی‌ست که برای او نوشته شده است که این‌گونه از دیارش فراری شده‌ است؟
همین‌که وارد جاده شد، یک اسب سیاه، جلویش ظاهر شد. با ترس به مرد سواره‌ای که صورتش را پوشانده بود نگاه کرد. برای خَلاصی عقب‌گرد کرد؛ ولی مرد سواره چیره‌تر از رازانا بود.
- که زرنگی می‌کنی؟
از ترس، وحشت و خستگی چشمانم سیاهی رفت و...
***
تنش کرخت بود، درون سرش نبض میزد. آرام پلک‌هایش را از هم باز می‌کند. مدتی که گذشت، توانست خود را در قفسی ببیند.
علاوه بر رازانا چند دختر دیگر هم در قفس چوبی بودند. چیزی که بین آن‌ها مشترک بود، لباس‌هایشان بود.




کد:
- نباید کسی زنده بماند، همه ‌را بکشید. سرشون رو تقدیم رئیس می‌کنیم. 
با صدای بلند و خشن مرد رازانا از خواب آرام می‌پرد و با خود می‌اندیشد این‌جا چه خبر شده است؟
در چوبی باز می‌شود و تایکان یکی از کارگران پدرش، پشت در ظاهر می‌شود و ل*ب به سخن باز می‌کند.
رازانا: چه خبر شده است؟
تایکان: خانم هرچه سریع‌تر باید از این‌جا بریم. به خانه حمله کرده‌اند.
بدون این‌که به رازانا فرصت حرف زدن بدهد دستش را گرفت و او را به بیرون کشاند.
رازانا: چرا درست حرف نمی‌زنی؟ مگر چه حادثه‌ای رخ داده است؟
تایکان: لطفاً ساکت باشید.
بعد از این‌که سروگوشی آب داد، رازانا را از در مخفی بیرون برد و به او کمک کرد از دیوار پایین بپرد.
من: پس چرا نمی‌...
با دیدن تایکان غرق در خون کلماتش نیامده رفتند.
- فرمانده دختر فارات این‌جاست.
ذهنش شروع به پرداختن اتفاقات کرد و پاهایش شروع به حرکت کردند. از پس کوچه‌های ده، بی‌امان می‌دوید‌ و می‌گریست. آن‌ها چه کسانی بودند؟ چه بر سر پدر و برادرش آورده‌اند؟ ای الهی!  مطمئناً آنان راه‌زنانی سرتاپا سیاه‌پوش هستند که به تازگی به اطراف شهر آمده‌اند و جان و اموال خیلی‌ها را گرفته‌اند. رازانا نیز از این پس جزء همین دسته می‌شود.
اشک‌های شور صورتش را اندازه دریا خیس کرده بودند و پاهایش بی رمق شده بود. این دیگر چه سرنوشت شومی‌ست که برای او نوشته شده است که این‌گونه از دیارش فراری شده‌ است؟
همین‌که وارد جاده شد، یک اسب سیاه، جلویش ظاهر شد. با ترس به مرد سواره‌ای که صورتش را پوشانده بود نگاه کرد. برای خَلاصی عقب‌گرد کرد؛ ولی مرد سواره چیره‌تر از رازانا  بود.
- که زرنگی می‌کنی؟
از ترس، وحشت و خستگی چشمانم سیاهی رفت و...
***
تنش کرخت بود، درون سرش نبض میزد. آرام پلک‌هایش را از هم باز می‌کند. مدتی که گذشت، توانست خود را در قفسی ببیند.
علاوه بر رازانا چند دختر دیگر هم در قفس چوبی بودند. چیزی که بین آن‌ها مشترک بود، لباس‌هایشان بود.

#دو_امپراطور_و_یک_ملکه
#ونیس_امیر_خانی
#انجمن_تک_رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

venis

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-08-08
نوشته‌ها
422
کیف پول من
2,096
Points
639
تازه متوجه لباس‌های تنش شده بود. زیر ل*ب زمزمه می‌کند:
- چه؟ لباسم؟ چرا در تنم لباس بردگی دارم؟ لباس خاکستری رنگی بدون شنل! اصلا من در این‌جا چه‌کار می‌کنم؟
اتفاقات شب گذشته را به یاد می‌آورد. هجوم به خانه‌شان، فرار کردنش، خون قرمز تایکان سواره و بی‌هوش شدنش. دستپاچه از جایش برمی‌خیزد، الهی! چه بلایی بر سرش آمده است؟ چه اتفاقی برای خانواده‌اش افتاده است؟ با هول شروع به داد زدن می‌کند،
رازانا: برای چه من این‌جا هستم؟ برای چه لباس بَرد‌گان در تن من هست؟ پدر و برادرم کجا هستند؟ شماها چه کسانی هستید، از من چه می‌خواهید؟ دست از سرم بردارید.
با وارد شدن مردی هیکلی عقب رفت. مردی با چهره‌ی عبوس که هرکسی را می‌ترساند وارد شد. مردی درشت هیکل که جای چاقو روی چشمش بود. بیشتر که دقت کرد، هراسش از این مرد بیشتر شد. دست بدلیش، که از ج*ن*س آهن بود رازانا را تا مرز سکته برد و آورد. لباس سراپا مشکی‌اش او را ترسناک‌تر می‌کرد. با آن چهره‌ی عبوس و ترسناک کسی جرعت نگاه کردن به او را نداشت.
- ای دخترک گستاخ ساکت باش؛ وگرنه
خنده‌ی بسیار ترسناکی کرد و دست فلزی‌اش را نشانم داد و گفت:
- مجازات بزله‌گویی در این مکان را می‌دانی؟ با این روی چهره‌اش چنان د*اغ می‌گذارم که حتی خودت نتوانی خود را تحمل کنی.
با این سخنش از ترس سنگ‌کوب می‌کند و چشم‌هایش از حدقه‌اشان بیرون می‌آیند. رازانا از فکر به آن هم رعشه بر تنش می‌افتد.
من: تو انسان نیستی! تو حیوانی هستی که گوشت انسان می‌خورد و حتی به هم‌خون خود هم رحم نمی‌کند.
خنده‌ای کرد که سقف اتاقک لرزید.
- آره! من گوشت انسان هارا می‌خورم. خون‌شان را هم می‌نوشم.
بعد از این سخن دوباره خنده کثیفش را شنید. چقدر منفور و منزجر کننده است! حالش را بهم می‌زند، روی دو زانو بر روی زمین می‌خورد و صورتش پر از اشک‌های شور می‌شود. ای کاش قدرت این را داشت که با یک نیزه همه‌ی این جنایت‌کارها را به قتل برساند! ولی رازانا در صلاحی داشت نه توانی برای مبارزه، در حال حاضر رازانا پر از هیچ است.

کد:
تازه متوجه لباس‌های تنش شده بود. زیر ل*ب زمزمه می‌کند:
- چه؟ لباسم؟ چرا در تنم لباس بردگی دارم؟ لباس خاکستری رنگی بدون شنل! اصلا من در این‌جا چه‌کار می‌کنم؟
اتفاقات شب گذشته را به یاد می‌آورد. هجوم به خانه‌شان، فرار کردنش، خون قرمز تایکان سواره و بی‌هوش شدنش. دستپاچه از جایش برمی‌خیزد، الهی! چه بلایی بر سرش آمده است؟ چه اتفاقی برای خانواده‌اش افتاده است؟ با هول شروع به داد زدن می‌کند،
رازانا: برای چه من این‌جا هستم؟ برای چه لباس بَرد‌گان در تن من هست؟ پدر و برادرم کجا هستند؟ شماها چه کسانی هستید، از من چه می‌خواهید؟ دست از سرم بردارید.
با وارد شدن مردی هیکلی عقب رفت. مردی با چهره‌ی عبوس که هرکسی را می‌ترساند وارد شد. مردی درشت هیکل که جای چاقو روی چشمش بود. بیشتر که دقت کرد، هراسش از این مرد بیشتر شد. دست بدلیش، که از ج*ن*س آهن بود رازانا را تا مرز سکته برد و آورد. لباس سراپا مشکی‌اش او را ترسناک‌تر می‌کرد. با آن چهره‌ی عبوس و ترسناک کسی جرعت نگاه کردن به او را نداشت.
- ای دخترک گستاخ ساکت باش؛ وگرنه
خنده‌ی بسیار ترسناکی کرد و دست فلزی‌اش را نشانم داد و گفت:
- مجازات بزله‌گویی در این مکان را می‌دانی؟ با این روی چهره‌اش چنان د*اغ می‌گذارم که حتی خودت نتوانی خود را تحمل کنی.
با این سخنش از ترس سنگ‌کوب می‌کند و چشم‌هایش از حدقه‌اشان بیرون می‌آیند. رازانا از فکر به آن هم رعشه بر تنش می‌افتد.
من: تو انسان نیستی! تو حیوانی هستی که گوشت انسان می‌خورد و حتی به هم‌خون خود هم رحم نمی‌کند.
خنده‌ای کرد که سقف اتاقک لرزید.
- آره! من گوشت انسان هارا می‌خورم. خون‌شان را هم می‌نوشم.
بعد از این سخن دوباره خنده کثیفش را شنید. چقدر منفور و منزجر کننده است! حالش را بهم می‌زند، روی دو زانو بر روی زمین می‌خورد و صورتش پر از اشک‌های شور می‌شود. ای کاش قدرت این را داشت که با یک نیزه همه‌ی این جنایت‌کارها را به قتل برساند! ولی رازانا در صلاحی داشت نه توانی برای مبارزه، در حال حاضر رازانا پر از هیچ است.

#دو_امپراطور_و_یک_ملکه
#ونیس_امیر_خانی
#انجمن_تک_رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

venis

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-08-08
نوشته‌ها
422
کیف پول من
2,096
Points
639
نگاهش باز به لباس منفور و نفرت انگیز بردگان می‌خورد. چقدر همه‌چیز نفرت انگیز است. جامه‌ی خاکستری با پای بر*ه*نه، آهی از س*ی*نه‌اش خارج می‌شود. برادرش هیچ‌گاه اجازه نمی‌داد که او پابرهنه باشد؛ زیرا در این جهان، زنان برده و افراد مجرم و حقیر، حق پوشیدن کفش را ندارند و غیرت هیچ مردی اجازه نمی‌دهد بانوان خانواد‌اش پابرهنه باشند. به یاد پدر کشاورز و زحمت‌کشش می‌افتد. چقدر مهربان بود. هیچ‌گاه نمی‌گذاشت یک دانه دخترش اشک بریزد. درست است که خانواده‌ای از سطح پایین جامعه بودند؛ اما رازانا مانند اشرف‌زادگان تربیت شد و هیچ‌گاه کمبودی حس نکرد. ولی چه فایده؟ وقتی قرار است کلفتی و کنیزی کسی را بکند. اگر پدرش، الان این‌جا بود اشک‌هایش را پاک می‌کرد. با فکر کردن به پدر و برادرش گریه‌اش اوج گرفت.
هق‌هق‌اش بلند شد. اوج گرفت و به آسمان رسید حتی به گوش فلک هم رسید؛ ولی هیچ کس به داد هق‌هق‌اش نرسید. آه روزگار! چه کرده‌ای با رازانا؟ مگر گناهش چه بود؟ برای چه در این حال است؟ الهی، به دادش برس!
- پاشید! فرز باشید؛ وگرنه همه‌تان باهم زنده به گور خواهید شد. بیاید بیرون. زود باشید. سریع!
به محض خارج شدن این سخن از دهن یکی از راهزن‌های ترسناک، تمام دختران به تکاپو می‌افتند. رازانا هم از این قاعده مستثنی نبودم. مرد ترسناک دیروز که به گمان رئیس راهزنان هست طناب سفید رنگی که خاکستری شده بود را برداشت و دستان همه را یک ‌به ‌یک با آن بست. بعد از آن هم سر طناب را به زین اسب بستند.
- راه بیفتید.
بعدهم شلاق را بر روی زمین کوبیدند. از ترس پلک رازانا پرید، اگر این شلاق بر تن او کوبیده شود، چه می‌شود؟ از اندیشیدن به این موضوع لرزید و جیغی زد؛ گویا همین الان شلاق با بدنش برخورد کرده است.
- برای چه من را نگاه می‌کنی؟ راه برو.
اشتباه نکرده‌ است. به درستی که شلاق دستش به تن نحیف رازانا برخورد کرده است. برای بار دوم شلاق تنش را نواخت، برای بار دوم درد تمام جانش را گرفت. برای بار دوم دلش از بی‌کسی‌اش گرفت. برای بار دوم...
خود راه‌زنان و برده‌فروشان سوار اسب بودند اما دختران پیاده بودند، اسب‌ها که شروع به حرکت کرد، همه‌ی دختران مجبور بودند بدوند اگر این کار را نمی‌کردند، روی زمین کشیده می‌شدند.
نزدیک به سه روز بود که نه جرعه‌ای آب نوشیدم است و نه تکه‌ای نان خورده است. این چند ساعت هم که راه رفته‌ ضعفش را چندین برابر کرده است. زخم‌های تنش هم دردشان درحال پیشی گرفتن از یکدیگر بود.

کد:
نگاهش باز به لباس منفور و نفرت انگیز بردگان می‌خورد. چقدر همه‌چیز نفرت انگیز است. جامه‌ی خاکستری با پای بر*ه*نه، آهی از س*ی*نه‌اش خارج می‌شود. برادرش هیچ‌گاه اجازه نمی‌داد که او پابرهنه باشد؛ زیرا در این جهان، زنان برده و افراد مجرم و حقیر، حق پوشیدن کفش را ندارند و غیرت هیچ مردی اجازه نمی‌دهد بانوان خانواد‌اش پابرهنه باشند. به یاد پدر کشاورز و زحمت‌کشش می‌افتد. چقدر مهربان بود. هیچ‌گاه نمی‌گذاشت یک دانه دخترش اشک بریزد. درست است که خانواده‌ای از سطح پایین جامعه بودند؛ اما رازانا مانند اشرف‌زادگان تربیت شد و هیچ‌گاه  کمبودی حس نکرد. ولی چه فایده؟ وقتی قرار است کلفتی و کنیزی کسی را بکند. اگر پدرش، الان این‌جا بود اشک‌هایش را پاک می‌کرد. با فکر کردن به پدر و برادرش گریه‌اش اوج گرفت.
هق‌هق‌اش بلند شد. اوج گرفت و به آسمان رسید حتی به گوش فلک هم رسید؛ ولی هیچ کس به داد هق‌هق‌اش نرسید. آه روزگار! چه کرده‌ای با رازانا؟ مگر گناهش چه بود؟ برای چه  در این حال است؟ الهی، به دادش برس!
- پاشید! فرز باشید؛ وگرنه همه‌تان باهم زنده به گور خواهید شد. بیاید بیرون. زود باشید. سریع!
به محض خارج شدن این سخن از دهن یکی از راهزن‌های ترسناک، تمام دختران به تکاپو می‌افتند. رازانا هم از این قاعده مستثنی نبودم. مرد ترسناک دیروز که به گمان رئیس راهزنان هست طناب سفید رنگی که خاکستری شده بود را برداشت و دستان همه را یک ‌به ‌یک با آن بست. بعد از آن هم سر طناب را به زین اسب بستند.
- راه بیفتید.
بعدهم شلاق را بر روی زمین کوبیدند. از ترس پلک رازانا پرید، اگر این شلاق بر تن او کوبیده شود، چه می‌شود؟ از اندیشیدن به این موضوع لرزید و جیغی زد؛ گویا همین الان شلاق با بدنش برخورد کرده است.
- برای چه من را نگاه می‌کنی؟ راه برو.
اشتباه نکرده‌ است. به درستی که شلاق دستش به تن نحیف رازانا برخورد کرده است. برای بار دوم شلاق تنش را نواخت، برای بار دوم درد تمام جانش را گرفت. برای بار دوم دلش از بی‌کسی‌اش گرفت. برای بار دوم...
خود راه‌زنان و برده‌فروشان سوار اسب بودند اما دختران پیاده بودند، اسب‌ها که شروع به حرکت کرد، همه‌ی دختران مجبور بودند بدوند اگر این کار را نمی‌کردند، روی زمین کشیده می‌شدند. 
نزدیک به سه روز بود  که نه جرعه‌ای آب نوشیدم است و نه تکه‌ای نان خورده است. این چند ساعت هم که راه رفته‌ ضعفش را چندین برابر کرده است. زخم‌های تنش هم دردشان درحال پیشی گرفتن از یکدیگر بود.

[SPOILER="جهت کپیست"]

#دو_امپراطور_و_یک_ملکه
#ونیس_امیر_خانی
#انجمن_تک_رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

venis

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-08-08
نوشته‌ها
422
کیف پول من
2,096
Points
639
پاهایش دیگر تحمل وزن سنگینش را نداشت، روی می‌افتد و زمین زبر دستانش را زخمی می‌کند. گریه‌اش را از سر می‌گیرد. به گونه‌ای هق‌هق می‌کند که گویا قرار است جانش را بربایند.
شلاق نازک، باری دیگر به تنش نواخته می‌شود. آن‌قدر ناتوان شده‌ است که حالش از خودش بهم می‌خورد و از هوش می‌رود. تا این‌همه خفت و خواری را تحمل نکند.
چشم که گشود، مردمان فراوانی را در اطراف خود دید. آرام از جایش برخاست. که درد را در وجب به وجب بدنش حس کرد. نگاهی به اطراف کرد و متوجه شد که در میدانی هست و جماعتی که بیشتر مرد بودند او را احاطه کرده‌اند. در فکر پردازش اطراف بود، که صدای التماس و شیون دختری بلند شد. یکی از دخترانی که برده بود، فروخته شد. چی؟ فروخته شد؟ به قدری شوکه شده بود که درد زخم‌هایش را فراموش کرد.
یعنی الان توی پایتخت هست؟ در پایتختی که با آن همه شکوه و جلال پر از اشرف‌زادگان ظالم هست؟ اشراف‌زادگان که با مردمان عادی رفتاری دارند که با حیوانات ندارند.
با این حال چقدر دلش می‌خواست که یک روز به پایتخت بیاید، اما این‌گونه؟
نه! نه! قطعا آن قطعه‌ی زمین کشاورزی‌شان را بیشتر دوست دارد. می‌خواهد به خانه کوچک، اما با صفایشان برگردد.
نمی‌خواهد، نمی‌خواهد برده باشم. نمی‌خواهد خدمتکار اشراف‌زادگان باشد. نمی‌خواهد برده کسی شود که هرکه هرچه خواست می‌تواند بر سرش آورد و بهش دستور دهد. کسی هم از او بابت رفتارش توضیحی نخواهد.
با فکر به اتفاتی که امکان دارد برایش بی‌افتد گریه‌اش اوج گرفت. زجه زد. داد زد؛ اما کسی توجه نکرد. به گمان از التماس‌هایش خوش‌شان آمده بود و این رفتار بردگان برایشان عادی باشد.
چیزی نمی‌شنید، فقط صدای مرد ترسناک در گوشش بود، که او را مزایده می‌کرد. مزایده، مزایده، مزایده، مزایده...
مگر این کلمه، برای فروش کالا استفاده نمی‌شود؟
مردی قیمتش را پانزده‌هزار سکه‌ی مرواریدی¹ گفت، دیگری گفت بابتم هجده‌هزار سکه‌ی طلا می‌دهد و...
رقابت و جنگ تن به تن و سختی میان آن‌ها شکل گرفت. حتی به قیمتهای بالایی که می‌گفتند توجه نمی‌کردند، فقط می‌خواستند همدیگر را شکست دهند. دلیل این سر شکستن ها چه بود؟ مگر رازانا چه داشت؟ رازانا نمی‌خواست مزایده شود، او می‌خواهد آزادانه زندگی کند.
بلاخره رازانا هم فروخته شد. رازانا دیگر متعلق به خودش نیست. او دیگر رزانای آزاد نیست، او مانند پرنده‌ای به سوی قفس پرواز می‌کند.
آه! آه! آه! آه!
آه! بر رازانای بیچاره.
¹(چیزی به اسم سکه مرواریدی وجود ندارد)
کد:
پاهایش دیگر تحمل وزن سنگینش را نداشت، روی می‌افتد و زمین زبر دستانش را زخمی می‌کند. گریه‌اش را از سر می‌گیرد. به گونه‌ای هق‌هق می‌کند که گویا قرار است جانش را بربایند.
شلاق نازک، باری دیگر به تنش نواخته می‌شود. آن‌قدر ناتوان شده‌ است که حالش از خودش بهم می‌خورد و از هوش می‌رود. تا این‌همه خفت و خواری را تحمل نکند.
چشم که گشود، مردمان فراوانی را در اطراف خود دید. آرام از جایش برخاست. که درد را در وجب به وجب بدنش حس کرد. نگاهی به اطراف کرد و متوجه شد که در میدانی هست و جماعتی که بیشتر مرد بودند او را احاطه کرده‌اند. در فکر پردازش اطراف بود، که صدای التماس و شیون دختری بلند شد. یکی از دخترانی که برده بود، فروخته شد. چی؟ فروخته شد؟ به قدری شوکه شده بود که درد زخم‌هایش را فراموش کرد.
یعنی الان توی پایتخت هست؟ در پایتختی که با آن همه شکوه و جلال پر از اشرف‌زادگان ظالم هست؟ اشراف‌زادگان  که با مردمان عادی رفتاری دارند که با حیوانات ندارند.
با این حال چقدر دلش می‌خواست که یک روز به پایتخت بیاید، اما این‌گونه؟
نه! نه! قطعا آن قطعه‌ی زمین کشاورزی‌شان را بیشتر دوست دارد. می‌خواهد به خانه کوچک، اما با صفایشان برگردد.
نمی‌خواهد، نمی‌خواهد برده باشم. نمی‌خواهد خدمتکار اشراف‌زادگان باشد. نمی‌خواهد برده کسی شود که هرکه هرچه خواست می‌تواند بر سرش آورد و بهش دستور دهد. کسی هم از او بابت رفتارش توضیحی نخواهد.
با فکر به اتفاتی که امکان دارد برایش بی‌افتد گریه‌اش اوج گرفت. زجه زد. داد زد؛ اما کسی توجه نکرد. به گمان از التماس‌هایش خوش‌شان آمده بود و این رفتار بردگان برایشان عادی باشد.
چیزی نمی‌شنید، فقط صدای مرد ترسناک در گوشش بود، که او را مزایده می‌کرد. مزایده، مزایده، مزایده، مزایده...
مگر این کلمه، برای فروش کالا استفاده نمی‌شود؟
مردی قیمتش را پانزده‌هزار سکه‌ی مرواریدی¹ گفت، دیگری گفت بابتم هجده‌هزار سکه‌ی طلا می‌دهد و...
رقابت و جنگ تن به تن و سختی میان آن‌ها شکل گرفت. حتی به قیمتهای بالایی که می‌گفتند توجه نمی‌کردند، فقط می‌خواستند همدیگر را شکست دهند. دلیل این سر شکستن ها چه بود؟ مگر رازانا چه داشت؟ رازانا نمی‌خواست مزایده شود، او می‌خواهد آزادانه زندگی کند.
بلاخره رازانا هم فروخته شد. رازانا دیگر متعلق به خودش نیست. او دیگر رزانای آزاد نیست، او مانند پرنده‌ای به سوی قفس پرواز می‌کند.
آه! آه! آه! آه!
آه! بر رازانای بیچاره. 
¹(چیزی به اسم سکه مرواریدی وجود ندارد)

#دو_امپراطور_و_یک_ملکه
#ونیس_امیر_خانی
#انجمن_تک رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

venis

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-08-08
نوشته‌ها
422
کیف پول من
2,096
Points
639
مردی با قد کوتاه که بر خلاف سر کچلش پر ریش و سیبیل بود، بی‌توجه به خواهش‌هایش از طنابش گرفت و به سمت یک کالسکه خیلی زیبا برد.
- ولم کنید! بذارید برم! من، من...
تودهنی که به او زد، مانع از ادامه حرفش شد. هقی زد نه بخاطر تو دهنی، بلکه بخاطر این‌همه تحقیر، بخاطر این همه حقارت، به راستی که حقیر شده است، نه؟ اگه حقیر نبود کسی نمی‌توانست به او تودهنی بزند.
او را به سوی کالسکه‌ای به‌رنگ زرد با گل‌های قرمز که اسبی سفید آن را می‌کشید، برد. به کجابه که نزدیک‌تر شدند تعجب کرد. هه! کسی که بیست‌و‌پنچ هزار سکه‌ی مرواریدی، بابتش داده‌ است همچنین کالسکه ساده‌ای دارد. به‌هرحال برایش مهم نیست. چون او هم حال جزء دارایی‌های وی محسوب می‌شود. برای بار اول در عمرش سوار کالسکه شد؛ ولی برایش هیچ اهمیتی ندارد که دارایی اربابش چه مقدار است. می‌دانی برای چه؟ خوب واضح و روشن است؛ زیرا خودش نیز جز همین دارایی هست. آری! او خریده شده‌ است؛ پس کالایی بیش نیست. هنوز هم دیر نشده است. باید از این قفس کوچک رهایی یابد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
نقشه‌ای که کشیده‌ است را بار دیگر در ذهنم مرور می‌کند و همه جوانب را می‌سنجد.
حالا وقتش است. به سمت مرد هجوم می‌برد مانند یک شیر زخمی شده. با انگشترش خطی روی صورتش می‌اندازد و تا به خودش بیاید، چاقویی را که از برده‌فروشان کش رفته‌ است را زیر گلویش می‌گذارد. در این کار حرفه‌ای هست، پدرش همیشه به او و برادرش یاد می‌داد که چگونه از خودشان محافظت کنند.
- اگر اجازه ندهی من فرار کنم، جانت را از دست می‌دهی. دستور بده که بایستند.

برخلاف انتظارش، اصلاً مخالفتی نکرد‌ و به کسی که کالسکه را هدایت می‌کرد دستور ایستادن داد. ل*بش به خنده شکفت. یعنی به همین راحتی خلاص شد؟ به زندگی راحتی که خواهد داشت فکر می‌کرد، دور از برده بودن و مطیع کسی بودن. با این‌که از این پس باید تنها زندگی کند؛ ولی از برده بودن و شکنجه شدن بهتر است.
از کالسکه پیاده شد، پا به فرار گذاشت و وقتی متوجه شد که خیلی از آن مکان دور شده‌ است آوازخوان شروع به حرکت کرد. به خیال خود از برده شدن نجات یافته‌ و بال‌هایش آماده‌ی پرواز هستند. خواست پرواز کند تا از تمام غم‌ها و بی‌کسی‌هایش رهایی یابد. بی‌خبر از این‌که بال‌هایش چیده خواهد شد. در فکر بود، که ناگهان چند جفت چکمه‌ی سیاه مردانه‌ دید که همگی شبیه به‌هم بودند. سرش را که بلند کرد، متوجه شد که لباس‌هایشان نیز به یک شکل است. لباس‌هایی که خیلی برایش آشنا است. لباس‌هایی که سبز هستند و زره‌هایی به رنگ سرمه‌ای و زرد رنگ پوشیده‌اند. هه، چه ترکیب رنگ مسخره‌ای!

کد:
مردی با قد کوتاه که بر خلاف سر کچلش پر ریش و سیبیل بود، بی‌توجه به خواهش‌هایش از طنابش گرفت و به سمت یک کالسکه خیلی زیبا برد.
- ولم کنید! بذارید برم! من، من...
تودهنی که به او زد، مانع از ادامه حرفش شد. هقی زد نه بخاطر تو دهنی، بلکه بخاطر این‌همه تحقیر، بخاطر این همه حقارت، به راستی که حقیر شده است، نه؟ اگه حقیر نبود کسی نمی‌توانست به او تودهنی بزند. 
او را به سوی کالسکه‌ای به‌رنگ زرد با گل‌های قرمز که اسبی سفید آن را می‌کشید، برد. به کجابه که نزدیک‌تر شدند تعجب کرد. هه! کسی که بیست‌و‌پنچ هزار سکه‌ی مرواریدی، بابتش داده‌ است همچنین کالسکه  ساده‌ای دارد. به‌هرحال برایش مهم نیست. چون او هم حال جزء دارایی‌های وی محسوب می‌شود. برای بار اول در عمرش سوار کالسکه شد؛ ولی برایش هیچ اهمیتی ندارد که دارایی اربابش چه مقدار است. می‌دانی برای چه؟ خوب واضح و روشن است؛ زیرا خودش نیز جز همین دارایی هست. آری! او خریده شده‌ است؛ پس کالایی بیش نیست. هنوز هم دیر نشده است. باید از این قفس کوچک رهایی یابد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
نقشه‌ای که کشیده‌ است را بار دیگر در ذهنم مرور می‌کند و همه جوانب را می‌سنجد.
حالا وقتش است. به سمت مرد هجوم می‌برد مانند یک شیر زخمی شده. با انگشترش خطی روی صورتش می‌اندازد و تا به خودش بیاید، چاقویی را که از برده‌فروشان کش رفته‌ است را زیر گلویش می‌گذارد. در این کار حرفه‌ای هست، پدرش همیشه به او و برادرش یاد می‌داد که چگونه از خودشان محافظت کنند.
- اگر اجازه ندهی من فرار کنم، جانت را از دست می‌دهی. دستور بده که بایستند.
 برخلاف انتظارش، اصلاً مخالفتی نکرد‌ و به کسی که کالسکه را هدایت می‌کرد دستور ایستادن داد. ل*بش به خنده شکفت. یعنی به همین راحتی خلاص شد؟ به زندگی راحتی که خواهد داشت فکر می‌کرد، دور از برده بودن و مطیع کسی بودن. با این‌که از این پس باید تنها زندگی کند؛ ولی از برده بودن و شکنجه شدن بهتر است.
از کالسکه پیاده شد، پا به فرار گذاشت و وقتی متوجه شد که خیلی از آن مکان دور شده‌ است آوازخوان شروع به حرکت کرد. به خیال خود از برده شدن نجات یافته‌ و بال‌هایش آماده‌ی پرواز هستند. خواست پرواز کند تا از تمام غم‌ها و بی‌کسی‌هایش رهایی یابد. بی‌خبر از این‌که بال‌هایش چیده خواهد شد. در فکر بود، که ناگهان چند جفت چکمه‌ی سیاه مردانه‌ دید که همگی شبیه به‌هم بودند. سرش را که بلند کرد، متوجه شد که لباس‌هایشان نیز به یک شکل است. لباس‌هایی که خیلی برایش آشنا است. لباس‌هایی که سبز هستند و زره‌هایی به رنگ سرمه‌ای و زرد رنگ پوشیده‌اند. هه، چه ترکیب رنگ مسخره‌ای!
#انجمن_تک_رمان
#ونیس_امیر_خانی
#دو_امپراطور_و_یک_ملکه
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

venis

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-08-08
نوشته‌ها
422
کیف پول من
2,096
Points
639
حواسش را جمع می‌کند و بیشتر دقت می‌کند. اسب‌های نظامی، نیزه، شمشیر... نه! چطور ممکن است که به سربازهای فرمانروا برخورد کرده باشد؟
عقب گرد کرد تا فرار کند؛ ولی آن مرد که او را خریده بود به همراه افرادش سد راه من شدند.
- چه خیال کرد‌ه‌ای؟ فرمانروا تو رو به قیمت بیست‌و‌پنج هزار سکه‌ی مرواریدی خریده‌اند. حالا به همین راحتی برای خود بچرخی؟ تا همین الان هم برایت زیاد بود.
پوزخندش دخترک بیچاره را سوزاند، چه راحت به وسیله بودنش اشاره می‌کنند. چه راحت یک دختر را می‌شکانند. بی‌توجه به عزت و احترامش او را برده می‌نامند. مردی که از لباس‌هایش معلوم هست، فرمانده است به سمتش آمد. با ترس به شلاق در دستش نگریست، نگریست و لرزید. شلاق در دستان مرد بالا رفت و بر روی بدنش فرود آمد. چهل‌بار شلاق را بالا برد و چهل‌بار بر تنش فرود آورد. با هر ضربه نفسش بند می‌آمد همه‌ی مردم هم جمع شدند و فقط نگاه کردند. فرمانده می‌گفت «این سزای کسی است که به فرمانروا خ**یا*نت کند.» کسی جلویش را نگرفت چون من یک برده‌ام.برده، برده، برده، برده؛ کلمه‌ای که این روزها قصد جانش را کرده‌ است. دیگر تحمل ندارد. گریه می‌کند؛ ولی کسی توجه‌ای نمی‌کند. ناله می‌کند، کسی توجه‌ای نمی‌کند. جیغ می‌کشد، بازهم همه بی‌تفاوت نگاه می‌کنند. داد می‌کشد؛ ولی کسی گوشش بدهکار نیست.
- ای دخترک رعیت! چطور به خودت جرعت دادی فرار کنی؟ تو از این لحظه به بعد برده‌ی پادشاه هستی.
با این حرفش لحظه‌ای به هپروت می‌رود. پادشاه او را خریده است؟ پس برای همین است که فرمانده کتکش می‌زند. با شلاقی که به تنش خورد، از هپروت بیرون آمد.
- نزنید. آخ! بس کنید! آه! آخ‌! آخ! آخ!

***
دو ساعتی است که در انباری قصر نشسته‌ است. از بس کتک خورده‌ است که لباس خاکستری‌اش پاره شده‌ است. خون بینی و دهانش باهم قاطی شده‌اند و می‌خواهند در خونریزی کردن همدیگر را شکست دهند. در تعجب است که چگونه از هوش نرفته‌ است، چندین روز است که نه غذا و نه آب خورده‌ است. تازه از کوهستان تا پایتخت پیاده آوردنش. کتک‌هایی که خورده‌ است را نادیده می‌گیرد. در فکر شکم گرسنه‌اش بود که ناگهان در انبار باز شد. با فکر به این‌ که قرار است دوباره کتک بخورد، خودش را جمع و جور کرد و باز منتظر مردی با شلاقی در دستانش شد. برخلاف انتظارش زنی که از لباس‌هایش مشخص است که آشپز است، سینی‌ای جلویش گذاشت.
- مال تو هستند بخورشون.
به محض خروج زن، به سمت سینی حجوم برد.
و مشغول خوردن هولیان¹ شد. اصلا از این غذا خوشش نمی‌آید؛ اما چاره‌ی دیگری ندارد، بنابراین مشغول خوردن هولیانی شد که مطمئنا به جای سبزی، آشغال‌های سبزی‌‌ها را ریخته‌اند.
¹( سبزیجات آب پز همراه با میوه ترش چنین غذایی وجود ندارد! و زاده ذهن نویسنده هست.
کد:
حواسش را جمع می‌کند و بیشتر دقت می‌کند. اسب‌های نظامی، نیزه، شمشیر... نه! چطور ممکن است که  به سربازهای فرمانروا برخورد کرده باشد؟
عقب گرد کرد تا فرار کند؛ ولی آن مرد که او را خریده بود به همراه افرادش سد راه من شدند.
- چه خیال کرد‌ه‌ای؟ فرمانروا تو رو به قیمت بیست‌و‌پنج هزار سکه‌ی مرواریدی خریده‌اند. حالا به همین راحتی برای خود بچرخی؟ تا همین الان هم برایت زیاد بود.
پوزخندش دخترک بیچاره را سوزاند، چه راحت به وسیله بودنش اشاره می‌کنند. چه راحت یک دختر را می‌شکانند. بی‌توجه به عزت و احترامش او را برده می‌نامند. مردی که از لباس‌هایش معلوم هست، فرمانده است به سمتش آمد. با ترس به شلاق در دستش نگریست، نگریست و لرزید. شلاق در دستان مرد بالا رفت و بر روی بدنش فرود آمد. چهل‌بار شلاق را بالا برد و چهل‌بار بر تنش فرود آورد. با هر ضربه نفسش بند می‌آمد همه‌ی مردم هم جمع شدند و فقط نگاه کردند. فرمانده می‌گفت «این سزای کسی است که به فرمانروا خ**یا*نت کند.» کسی جلویش را نگرفت چون من یک برده‌ام.برده، برده، برده، برده؛ کلمه‌ای که این روزها قصد جانش را کرده‌ است. دیگر تحمل ندارد. گریه می‌کند؛ ولی کسی توجه‌ای نمی‌کند. ناله می‌کند، کسی توجه‌ای نمی‌کند. جیغ می‌کشد، بازهم همه بی‌تفاوت نگاه می‌کنند. داد می‌کشد؛ ولی کسی گوشش بدهکار نیست.
- ای دخترک رعیت! چطور به خودت جرعت دادی فرار کنی؟ تو از این لحظه به بعد برده‌ی پادشاه هستی.
با این حرفش لحظه‌ای به هپروت می‌رود. پادشاه او را خریده است؟ پس برای همین است که فرمانده  کتکش می‌زند. با شلاقی که به تنش خورد، از هپروت بیرون آمد.
- نزنید. آخ! بس کنید! آه! آخ‌! آخ! آخ!

***
دو ساعتی است که در انباری قصر نشسته‌ است. از بس کتک خورده‌ است که لباس خاکستری‌اش پاره شده‌ است. خون بینی و دهانش باهم قاطی شده‌اند و می‌خواهند در خونریزی کردن همدیگر را شکست دهند. در تعجب است که چگونه از هوش نرفته‌ است، چندین روز است که نه غذا و نه آب خورده‌ است. تازه از کوهستان تا پایتخت پیاده آوردنش. کتک‌هایی که خورده‌ است را نادیده  می‌گیرد. در فکر شکم گرسنه‌اش بود که ناگهان در انبار باز شد. با فکر به این‌ که قرار است دوباره کتک بخورد، خودش را جمع و جور کرد و باز منتظر مردی با شلاقی در دستانش شد. برخلاف انتظارش زنی که از لباس‌هایش مشخص است که آشپز است، سینی‌ای جلویش گذاشت.
- مال تو هستند بخورشون.
به محض خروج زن، به سمت سینی حجوم برد.
 و مشغول خوردن هولیان¹ شد. اصلا از این غذا خوشش نمی‌آید؛ اما چاره‌ی دیگری ندارد، بنابراین مشغول خوردن هولیانی شد که مطمئنا به جای سبزی، آشغال‌های سبزی‌‌ها را ریخته‌اند.
¹( سبزیجات آب‌پز همراه با میوه‌ی ترش. چنین غذایی وجود ندارد! و زاده ذهن نویسنده هست.)

#انجمن_تک_رمان
#دو_امپراطور_و_یک_ملکه
#ونیس_امیر_خانی
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

venis

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-08-08
نوشته‌ها
422
کیف پول من
2,096
Points
639
قصر مجلل امپراطور کویات:

- خب بهش غذا داده‌اید؟
- بله پادشاه بزرگ! طبق فرمایش‌تان برایش هولیانی که از آشغال سبزی ها پخته شده بردم.
به پرتره چهره‌اش نگریست. چشمان مشکی با ابروان کمانی بینی و لبان کوچک.
زیباست. حتی از زنان حرامسرایش هم زیبا تر است. حیف تمام این زیبایی‌ها که قرار است بازیچه او شود. و او با استفاده از آن دختر به اهدافش برسد!
سانراب، قصر پادشاه هاکان.
***
به تصویر دختری که قرار است همسرش شود، نگریست. به چهره‌اش که نگاه می‌کند یه حس خاص در قلبش شروع به حرکت می‌کند. تا به حال از نزدیک او را ندیده‌ است، اما مطمئن هست که لایق ملکه‌ شدن است.
چیز کمی از او می‌دانم. ولی این را خوب می‌دانم که زیباست. با این که تنها ۱۷ سال سن دارد ولی وقار و متانت از چشمانش پیداست.
نه که زیباییش افسانه‌ای یا کمیابی داشته باشد، چیزی در چهره‌آش بود که مرا را مجذوب خود می‌کند. تا بحال همچین حسی به هیچ کس نداشتم!
به پادشاه سامتایان قول دادم، بعد از اینکه رازانا به عقدم در اومد زمین‌ها را به خودشان برگردانم. ولی من نقشه‌ی دیگری دارم. جناب پادشاه منتظر ضربه بعدی من باش!
_ امپراطور فرماندار پایتخت منتظر شما هستند!
بی آنکه جوابش را دهم طبق عادت پس از گذاشتن تاجم به سمت اتاق ملاقات رفتم.

قصر سامتایان

***
زنی با لباس سرمه‌ای با نوارهای نارنجی داشت وارد شد.
- پاشو.
همین. به همین راحتی به او دستور می‌دهند، زیرا م
او از این به پس خدمتکار قسمت شمالی قصر هست.

زن بد عنقی که سر خدمتکار است لباس مخصوص خدمتکارهارا به رازانا می‌دهد. مانند لباس خودش است منتها آبی‌اش کمرنگ‌تر است و به جای نوارهای نارنجی نوار های زرد دارد.
دامنی با چین کم که پایینش با نوارهای زرد تزئین شده‌ است. الهی! این دیگر چگونه لباسی است. لباسی که قرار بود بپوشد به جای آستین تنها دو بند داشت. و شالی به رنگ زرد که روی دوشش انداخته می‌شد و ادامه‌اش روی سرش قرار می‌گرفت. و قوانین قصر اجازه برداشتن شال را از موهای خدمتکار ها را نمی‌دهد. اگر خدمتکاری شالی را بردارد باید موهایش را از ته بتراشد.
هرچه که بود از آن لباس خاکستری بردگان راحت شد. همراه آن زن که سرپرست خدمتکارهای قصر قدیم بود به راه افتادند. هر قدم که به جلو می‌گذاشتند تعجب رازانا بیشتر می‌شد.
کد:
قصر مجلل امپراطور کویات:


- خب بهش غذا داده‌اید؟

- بله پادشاه بزرگ! طبق فرمایش‌تان برایش هولیانی که از آشغال سبزی ها پخته شده بردم.

به پرتره چهره‌اش نگریست. چشمان مشکی با ابروان کمانی بینی و لبان کوچک.

زیباست. حتی از زنان حرامسرایش هم زیبا تر است. حیف تمام این زیبایی‌ها که قرار است بازیچه او شود. و او با استفاده از آن دختر به اهدافش برسد!

سانراب، قصر پادشاه هاکان.

***

به تصویر دختری که قرار است همسرش شود، نگریست. به چهره‌اش که نگاه می‌کند یه حس خاص در قلبش شروع به حرکت می‌کند. تا به حال از نزدیک او را ندیده‌ است، اما مطمئن هست که لایق ملکه‌  شدن است.

چیز کمی از او می‌دانم. ولی این را خوب می‌دانم که زیباست. با این که تنها ۱۷ سال سن دارد ولی وقار و متانت از چشمانش پیداست.

نه که زیباییش افسانه‌ای یا کمیابی داشته باشد، چیزی در چهره‌آش بود که مرا  را مجذوب خود می‌کند. تا بحال همچین حسی به هیچ کس نداشتم! 

به پادشاه سامتایان قول دادم، بعد از اینکه رازانا به عقدم در اومد زمین‌ها را به خودشان برگردانم. ولی من نقشه‌ی دیگری دارم. جناب پادشاه منتظر ضربه بعدی من باش! 

_ امپراطور فرماندار پایتخت منتظر شما هستند!

بی آنکه جوابش را دهم طبق عادت پس از گذاشتن تاجم به سمت اتاق ملاقات رفتم.


قصر سامتایان

***

زنی با لباس سرمه‌ای با نوارهای نارنجی داشت وارد شد.

- پاشو.

همین. به همین راحتی به او دستور می‌دهند، زیرا م

او از این به پس خدمتکار قسمت شمالی قصر هست.

زن بد عنقی که سر خدمتکار است لباس مخصوص خدمتکارهارا به رازانا می‌دهد. مانند لباس خودش است منتها آبی‌اش کمرنگ‌تر است و به جای نوارهای نارنجی نوار های زرد دارد.

دامنی با چین کم که پایینش با نوارهای زرد تزئین شده‌ است. الهی! این دیگر چگونه لباسی است. لباسی که قرار بود بپوشد به جای آستین تنها دو بند داشت. و شالی به رنگ زرد که روی دوشش انداخته می‌شد و ادامه‌اش روی سرش قرار می‌گرفت. و قوانین قصر اجازه برداشتن شال را از موهای خدمتکار ها را نمی‌دهد. اگر خدمتکاری شالی را بردارد باید موهایش را از ته بتراشد.

هرچه که بود از آن لباس خاکستری بردگان راحت شد. همراه آن زن که سرپرست خدمتکارهای قصر قدیم بود به راه افتادند. هر قدم که به جلو می‌گذاشتند تعجب رازانا بیشتر می‌شد.

#انجمن_تک_رمان
#ونیس_امیر_خانی
#دو_امپراطور_و_یک_ملکه
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

venis

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-08-08
نوشته‌ها
422
کیف پول من
2,096
Points
639
از شکوه و جلال قصر شنیده بود اما فکرش را نمی‌کرد اینگونه باشد. حیاطی بزرگ و سرسبز بود. همراه با گل های سرخ که رنگش به حیاط می‌آمد. مجسمه‌های شیر که نماد قدرت است در خیلی از جاها دیده می‌شد.
آن طرف حیاط باغی بود که انتهای آن دیده نمی‌شد. سر خدمتکار به سمت ساختمان بزرگ و بلندی که شکوهش زبانش را بند آورده بود رفت.
قصری بسیار بزرگ که تالارها و سالن های مختلف داشت.
رازانا: جسارت من را ببخشید. خاندان سلطنتی ...
بدون این‌که اجازه دهد کلامی از دهانش خارج شود، خودش پاسخش را داد.
- قصر به چند بخش تقسیم می‌شود. و اقامت گاه خاندان سلطنتی دور از اینجا هست. تو هم فکر رفتن به اون قسمت را از سرت بیرون کن.
اتاق امپراطور کویات:
***
پادشاه بزرگ! تمام وزرا، شاهزادگان، دولت و رئسا در تالار بزرگ منتظر شما هستند.
بدون این‌که جوابی به او بدهم به سمت اتاقش راه می‌افتد تا آماده‌ی این جلسه‌ی مهم شود. دختری سراسیمه از اتاقی خارج می‌شود که قرار است پادشاه هاکان در آن اقامت کند. به راستی که زیباست. شاید از او هم خوشش بی‌آید. حیف این زیبایی که قرار است به عنوان آتش بس حرام شود. حالا برای گرفتن خاک کشور این دختر فدا می‌شود.
با صدای پوزخند امپراطور کویات توجه رازانا به وی جلب شده و به سمت کویات برمی‌گردد. با دیدن لباس و تاج کویات چشمان سیاه رازانا گرد می‌شود. ارژن خدمتگذار ارشد کویات خطاب به رازانا.
- ای دختر سرکش! چگونه جرئت می‌کنی به پادشاه زل بزنی؟ بدهم تا چشمانت را از حدقه در بیاورند؟ خدمه‌ی پست.
دختر با شنیدن این حرف سرش را پایین می‌اندازد و احترام می‌گذارد.
- پادشاه بزرگ! شما خیلی بخشنده‌ هستید. التماس می‌کنم از جان من بگذرید. التماس می‌کنم.
بی‌توجه به رازانا راهش را ادامه می‌دهد. و به این فکر می‌کند که باید او را به سرخدمتکار بسپارم.
به سمت لباس پادشاهی‌اش می‌رود. خدمه‌ها کمکش می‌کنند تا لباسش را به تن کند. لباسی که پر از طرح های طلا است. تاج سلطنت که پر از سنگ های قیمتی و یاقوت است را بر سرش نهاد.
سپس راهی تالار بزرگ که وسعتش به ۴۰۰ متر می‌رسد شد
کد:
از شکوه و جلال قصر شنیده بود اما  فکرش را نمی‌کرد اینگونه  باشد. حیاطی بزرگ و سرسبز بود. همراه با گل های سرخ که رنگش به حیاط می‌آمد. مجسمه‌های شیر که نماد قدرت است در خیلی از جاها دیده می‌شد.

آن طرف حیاط باغی بود که انتهای آن دیده نمی‌شد. سر خدمتکار به سمت ساختمان بزرگ و بلندی که شکوهش زبانش را بند آورده بود رفت.

قصری بسیار بزرگ که تالارها و سالن های مختلف داشت.

رازانا: جسارت من را ببخشید. خاندان سلطنتی ...

بدون این‌که اجازه دهد کلامی از دهانش خارج شود، خودش پاسخش را داد.

- قصر به چند بخش تقسیم می‌شود. و اقامت گاه خاندان سلطنتی دور از اینجا هست. تو هم فکر رفتن به اون قسمت را از سرت بیرون کن.

اتاق امپراطور کویات:

***

پادشاه بزرگ! تمام وزرا، شاهزادگان، دولت و رئسا در تالار بزرگ منتظر شما هستند.

بدون این‌که جوابی به او بدهم به سمت اتاقش راه می‌افتد تا آماده‌ی این جلسه‌ی مهم شود. دختری سراسیمه از اتاقی خارج می‌شود که قرار است پادشاه هاکان در آن اقامت کند. به راستی که زیباست. شاید از او هم خوشش بی‌آید. حیف این زیبایی که قرار است به عنوان آتش بس حرام شود. حالا برای گرفتن خاک کشور این دختر فدا می‌شود. 

با صدای پوزخند امپراطور کویات توجه رازانا به وی جلب شده و به سمت کویات  برمی‌گردد. با دیدن لباس و تاج کویات چشمان سیاه رازانا گرد می‌شود. ارژن خدمتگذار ارشد کویات خطاب به رازانا.

- ای دختر سرکش! چگونه جرئت می‌کنی به پادشاه زل بزنی؟ بدهم تا چشمانت را از حدقه در بیاورند؟ خدمه‌ی پست.

دختر با شنیدن این حرف سرش را پایین می‌اندازد و احترام می‌گذارد.

- پادشاه بزرگ! شما خیلی بخشنده‌ هستید. التماس می‌کنم از جان من بگذرید. التماس می‌کنم.

بی‌توجه به رازانا راهش را ادامه می‌دهد. و به این فکر می‌کند که باید او را به سرخدمتکار بسپارم. 

به سمت لباس پادشاهی‌اش می‌رود. خدمه‌ها کمکش می‌کنند تا لباسش را به تن کند. لباسی که پر از طرح های طلا است. تاج سلطنت که پر از سنگ های قیمتی و یاقوت است را بر سرش نهاد.

سپس راهی تالار بزرگ که وسعتش به ۴۰۰ متر می‌رسد شد
.
#انجمن_تک_رمان
#ونیس_امیر_خانی
#دو_امپراطور_و_یک_ملکه
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:
بالا