- این لباسها را بپوش! البته خدمتکارها فقط برای خواب و برای دو ساعت استراحت روزانه به اتاقشان میروند.
وظایف خدمتکارها خیلی سخت است. خدمتکارهای عمومی لباس میشویند، آشپزی میکنند، ظرف میشویند و نظافت میکنند؛ که البته شانس به تو رو کرده است و خدمتکار مخصوص ولیعهد شدهای! خیلیها آرزو دارند ایشان را ببینند.
مهبد لباسش را با لباسی که زن به او داده بود عوض کرد؛ بعد هم زن تمام کارهایش را برایش توضیح داد. در کل کار خاصی نباید میکرد.
- بیا اتاق ولیعهد را نشانت دهم. از امروز باید کارت را شروع کنی. مراقب رفتارت هم باش و کارهایت را درست انجام بده.
مهبد سری تکان داد و به دنبال زن روانه شد. زن از در بزرگ و کندهکاریشده قصر داخل قصر شد.
مهبد با شگفت به اطرافش نگریست. داخل قصر حتی از بیرونش هم قشنگتر و مجللتر بود.
راهرویی بزرگ و طویل که فرش قرمزی پهن کرده بودند و در گوشههای دیوار مجسمههای زیرخاکی و گرانقیمت به چشم میخورد. تابلوهای زیبا و نفیس ابریشمی روی دیوارهای گچکاری شده به چشم میخورد.
سرتاسر سالن پراز درهایی بود که رویشان با نقشهای مختلفی کندهکاری شده بود. انتهای سالن یک در بود که از همه درها بزرگتر بود و پله مارپیچی که به طبقههای بالا منتهی میشد.
از پلهها بالا رفتند. طبقه دوم هم شبیه طبقه اول بود. زن به سوی یکی از اتاقها رفت.
- اینجا اتاق ولیعهد هست. به داخل برو! یادت باشد که رفتارت باید مودبانه باشد.
مهبد سری تکان داد و با هیجان در زد. کنجکاو بود ولیعهد را ببیند. یعنی ولیعهد چه شکلیست؟
-بیا داخل!
مهبد در را باز کرد و آرام و محجوب وارد اتاق شد. در باز شد و مهبد مردی جوان دید که پشت به او ایستاده بود. سرش را به زیر انداخت.
- درود بر شما!
مرد آرام به سمتش برمیگردد و مهبد سعی میکند به حس کنجکاویاش غلبه کند و سر به زیر بماند.
-سرت را بلند کن.
مهبد با دستور مرد سرش را بالا میآورد و با دیدن شخص مقابلش خشک میشود.
وظایف خدمتکارها خیلی سخت است. خدمتکارهای عمومی لباس میشویند، آشپزی میکنند، ظرف میشویند و نظافت میکنند؛ که البته شانس به تو رو کرده است و خدمتکار مخصوص ولیعهد شدهای! خیلیها آرزو دارند ایشان را ببینند.
مهبد لباسش را با لباسی که زن به او داده بود عوض کرد؛ بعد هم زن تمام کارهایش را برایش توضیح داد. در کل کار خاصی نباید میکرد.
- بیا اتاق ولیعهد را نشانت دهم. از امروز باید کارت را شروع کنی. مراقب رفتارت هم باش و کارهایت را درست انجام بده.
مهبد سری تکان داد و به دنبال زن روانه شد. زن از در بزرگ و کندهکاریشده قصر داخل قصر شد.
مهبد با شگفت به اطرافش نگریست. داخل قصر حتی از بیرونش هم قشنگتر و مجللتر بود.
راهرویی بزرگ و طویل که فرش قرمزی پهن کرده بودند و در گوشههای دیوار مجسمههای زیرخاکی و گرانقیمت به چشم میخورد. تابلوهای زیبا و نفیس ابریشمی روی دیوارهای گچکاری شده به چشم میخورد.
سرتاسر سالن پراز درهایی بود که رویشان با نقشهای مختلفی کندهکاری شده بود. انتهای سالن یک در بود که از همه درها بزرگتر بود و پله مارپیچی که به طبقههای بالا منتهی میشد.
از پلهها بالا رفتند. طبقه دوم هم شبیه طبقه اول بود. زن به سوی یکی از اتاقها رفت.
- اینجا اتاق ولیعهد هست. به داخل برو! یادت باشد که رفتارت باید مودبانه باشد.
مهبد سری تکان داد و با هیجان در زد. کنجکاو بود ولیعهد را ببیند. یعنی ولیعهد چه شکلیست؟
-بیا داخل!
مهبد در را باز کرد و آرام و محجوب وارد اتاق شد. در باز شد و مهبد مردی جوان دید که پشت به او ایستاده بود. سرش را به زیر انداخت.
- درود بر شما!
مرد آرام به سمتش برمیگردد و مهبد سعی میکند به حس کنجکاویاش غلبه کند و سر به زیر بماند.
-سرت را بلند کن.
مهبد با دستور مرد سرش را بالا میآورد و با دیدن شخص مقابلش خشک میشود.
کد:
-این لباسها را بپوش! البته خدمتکارها فقط برای خواب و برای ۲ ساعت استراحت روزانه به اتاقشان میروند.
وظایف خدمتکارها خیلی سخت است. خدمتکارهای عمومی لباس میشویند، آشپزی میکنند، ظرف میشویند و نظافت میکنند. که البته شانس به تو رو کرده است و خدمتکار مخصوص ولیعهد شدهای! خیلیها آرزو دارند ایشان را ببینند.
مهبد لباسش را با لباسی که زن به او داده بود عوض کرد. بعد هم زن تمام کارهایش را برایش توضیح داد. در کل کار خاصی نباید میکرد.
-بیا اتاق ولیعهد را نشانت دهم. از امروز باید کارت را شروع کنی. مراقب رفتارت هم باش و کارهایت را درست انجام بده.
مهبد سری تکان داد و به دنبال زن روانه شد. زن از در بزرگ و کندهکاری شده قصر داخل قصر شد.
مهبد با شگفت به اطرافش نگریست. داخل قصر حتی از بیرونش هم قشنگ تر و مجلل تر بود.
راهرویی بزرگ و طویل که فرش قرمزی پهن کرده بودند و در گوشههای دیوار مجسمههای زیرخاکی و گران قیمت به چشم میخورد. تابلوهای زیبا و نفیس ابریشمی روی دیوارهای گچکاری شده به چشم میخورد.
سرتاسر سالن پراز درهایی بود که رویشان با نقشهای مختلفی کنده کاری شده بود. انتهای سالن یک در بود که از همه در ها بزرگ تر بود و پله مارپیچی که به طبقههای بالا منتهی میشد.
از پلهها بالا رفتند. طبقه دوم هم شبیه طبقه اول بود. زن به سوی یکی از اتاقها رفت.
-اینجا اتاق ولیعهد هست. به داخل برو! یادت باشد که رفتارت باید مودبانه باشد.
مهبد سری تکان داد و با هیجان در زد. کنجکاو بود ولیعهد را ببیند. یعنی ولیعهد چه شکلی ست؟
-بیا داخل!
مهبد در را باز کرد و آرام و محجوب وارد اتاق شد. در باز شد و مهبد مردی جوان دید که پشت به او ایستاده بود.سرش را به زیر انداخت.
-درود بر شما!
مرد آرام به سمتش برمیگردد و مهبد سعی میکند به حس کنجکاویاش غلبه کند و سر به زیر بماند.
-سرت را بلند کن.
مهبد با دستور مرد سرش را بالا میآورد و با دیدن شخص مقابلش خشک میشود.
آخرین ویرایش توسط مدیر: