مهبد در قصر قدم میگذاشت و از بزرگیاش تعجب میکرد. چند برکه و رود هم در قصر وجود داشتند که آبشان کدر شده بود.
- تو چه میخواستی به من بگویی؟
- راستش نمیدانم چهگونه گذشته را به تو بگویم.
نیوان مقابل باغچهای خالی ایستاد و دستانش را پشتش قلاب کرد.
- امروز داستانی را برایت تعریف میکنم که ممکن است کمی از آنها را شنیده باشی، اما هنوز خیلی از جزئیات آن را نمیدانی. داستان از جایی شروع شد که یکی از شاهزادهها که عموی پدرم بود تصمیم گرفت از تبعید به سانراب فرار کند. او با دختر مورد علاقهاش به یک دهکده فرار کرد و زندگی درویشانهای را شروع کردند. پدر بزرگ من یک پسر داشت که پدر من بود و به تازگی صاحب یک فرزند دختر شده بود.
عموی پدرم که معتقد بود ولیعهدی و سلطنت حق او بود، برای انتقام عمه مرا میدزدد و آن دختر سالها در نقش دختر یک دهقان بزرگ میشود بدون اینکه بداند هویت واقعیاش چیست.
- داستان جالبی به نظر میآید!
- داستان نیست. واقعیتی هست که چندین دهه پیش اتفاق افتاد و زندگی چندین نسل را تحت شعاع قرار داد.
- بعد چه شد؟
- آن دختر همسن تو بود که به دستور پدر من به خانهشان حمله کردند و او را به بردگی گرفتند و طوری صح*نهسازی کردند که گویا راهزنان حمله کردهاند و بردهفروشی او را به پدرم فروخت. رازانا سختترین لحظات زندگیاش را میگذراند و فکر میکرد که تنها کسانی را که دارد از دست داده است.
- چه زندگی غمانگیزی داشت.
- پدرم مانند بقیه فکر میکرد که خواهر خودش مرده است و رازانا دختر عمویش هست. بنابراین رازانا را هدف انتقامش قرار داد. با هاکان، شاه مرحوم سانراب توافق کرد که شاهزاده رازانا را به عقدش در میآورد و در قبالش هاکان باید زمینهایی که طی یک قرار داد به سانراب واگذار شده بود، پس داده شوند. پدرم سعی داشت انتقام تحقیر شدن پدربزرگم جلوی سانراب را از رازانا که در واقع خواهرش بود بگیرد. رازانا صبح تا شب در قصر کار میکرد. پدرم با نقشه او را عاشق خود کرد و به اجبار به سانراب فرستاد.
رازانا عاشق فرد دیگری شده بود و به اجبار با شخص دیگری ازدواج کرده بود و این عذابی تمام نشدنی بود. طبق گفتههای دیگران هاکان شخصی مهربان و مردم دوست بود؛ بنابراین رازانا خیلی زود پدرم را فراموش کرد و عاشق همسرش شد. آن موقع من کوچک بودم که پدرم فهمید که رازانا را از دست داده است و برای پس گرفتن رازانا اقدام مسخرهای کرد. دستور حمله به سانراب را صادر کرد. با همدستی مادر هاکان که ملکه مادر سانراب بود به کشور حمله کرد تا هم رازانا را به دست بیاورد و هم خاک سانراب را با سامتایان ادغام کند.
#انجمن_تک_رمان
#ونیس_امیر_خانی
#دو_امپراطور_و_یک_ملکه
- تو چه میخواستی به من بگویی؟
- راستش نمیدانم چهگونه گذشته را به تو بگویم.
نیوان مقابل باغچهای خالی ایستاد و دستانش را پشتش قلاب کرد.
- امروز داستانی را برایت تعریف میکنم که ممکن است کمی از آنها را شنیده باشی، اما هنوز خیلی از جزئیات آن را نمیدانی. داستان از جایی شروع شد که یکی از شاهزادهها که عموی پدرم بود تصمیم گرفت از تبعید به سانراب فرار کند. او با دختر مورد علاقهاش به یک دهکده فرار کرد و زندگی درویشانهای را شروع کردند. پدر بزرگ من یک پسر داشت که پدر من بود و به تازگی صاحب یک فرزند دختر شده بود.
عموی پدرم که معتقد بود ولیعهدی و سلطنت حق او بود، برای انتقام عمه مرا میدزدد و آن دختر سالها در نقش دختر یک دهقان بزرگ میشود بدون اینکه بداند هویت واقعیاش چیست.
- داستان جالبی به نظر میآید!
- داستان نیست. واقعیتی هست که چندین دهه پیش اتفاق افتاد و زندگی چندین نسل را تحت شعاع قرار داد.
- بعد چه شد؟
- آن دختر همسن تو بود که به دستور پدر من به خانهشان حمله کردند و او را به بردگی گرفتند و طوری صح*نهسازی کردند که گویا راهزنان حمله کردهاند و بردهفروشی او را به پدرم فروخت. رازانا سختترین لحظات زندگیاش را میگذراند و فکر میکرد که تنها کسانی را که دارد از دست داده است.
- چه زندگی غمانگیزی داشت.
- پدرم مانند بقیه فکر میکرد که خواهر خودش مرده است و رازانا دختر عمویش هست. بنابراین رازانا را هدف انتقامش قرار داد. با هاکان، شاه مرحوم سانراب توافق کرد که شاهزاده رازانا را به عقدش در میآورد و در قبالش هاکان باید زمینهایی که طی یک قرار داد به سانراب واگذار شده بود، پس داده شوند. پدرم سعی داشت انتقام تحقیر شدن پدربزرگم جلوی سانراب را از رازانا که در واقع خواهرش بود بگیرد. رازانا صبح تا شب در قصر کار میکرد. پدرم با نقشه او را عاشق خود کرد و به اجبار به سانراب فرستاد.
رازانا عاشق فرد دیگری شده بود و به اجبار با شخص دیگری ازدواج کرده بود و این عذابی تمام نشدنی بود. طبق گفتههای دیگران هاکان شخصی مهربان و مردم دوست بود؛ بنابراین رازانا خیلی زود پدرم را فراموش کرد و عاشق همسرش شد. آن موقع من کوچک بودم که پدرم فهمید که رازانا را از دست داده است و برای پس گرفتن رازانا اقدام مسخرهای کرد. دستور حمله به سانراب را صادر کرد. با همدستی مادر هاکان که ملکه مادر سانراب بود به کشور حمله کرد تا هم رازانا را به دست بیاورد و هم خاک سانراب را با سامتایان ادغام کند.
کد:
مهبد در قصر قدم میگذاشت و از بزرگیاش تعجب میکرد. چند برکه و رود هم در قصر وجود داشتند که آبشان کدر شده بود.
-تو چه میخواستی به من بگویی؟
- راستش نمیدانم چگونه گذشته را به تو بگویم.
نیوان مقابل باغچهای خالی ایستاد و دستانش را پشتش قلاب کرد.
- امروز داستانی را برایت تعریف میکنم که ممکن است کمی از آنها را شنیده باشی. اما هنوز خیلی از جزئیات آن را نمیدانی.داستان از جایی شروع شد که یکی از شاهزادهها که عموی پدرم بود تصمیم گرفت از تبعید به سانراب فرار کند. او با دختر مورد علاقهاش به یک دهکده فرار کرد و زندگی درویشانهای را شروع کردند. پدر بزرگ من یک پسر داشت که پدر من بود و به تازگی صاحب یک فرزند دختر شده بود.
عموی پدرم که معتقد بود ولیعهدی و سلطنت حق او بود برای انتقام عمه مرا میدزدد و آن دختر سالها در نقش دختر یک دهقان بزرگ میشود بدون اینکه بداند هویت واقعیش چیست؟
- داستان جالبی به نظر میآید.
- داستان نیست. واقعیتی هست که چندین دهه پیش اتفاق افتاد و زندگی چندین نسل را تحت شعاع قرار داد.
-بعد چه شد؟
- آن دختر همسن تو بود که به دستور پدر من به خانهشان حمله کردند و او را به بردگی گرفتند. و طوری صح*نه سازی کردند که گویا راهزنان حمله کردهاند و برده فروشی او را به پدرم فروخت. رازانا سخت ترین لحطات زندگیاش را میگذراند و فکر میکرد که تنها کسانی را که دارد از دست داده است.
- چه زندگی غم انگیزی داشت.
- پدرم مانند بقیه فکر میکرد که خواهر خودش مرده است و رازانا دختر عمویش هست. بنابراین رازانا را هدف انتقامش قرار داد. با هاکان، شاه مرحوم سانراب وافق کرد که شاهزاده رازانا را به عقدش در میآورد و در قبالش هاکان باید زمینهایی که طی یک قرار داد به سانراب واگدار شده بود پس داده شوند. پدرم سعی داشت انتقام تحقیر شدند پدربزرگم جلوی سانراب را از رازانا که در واقع خواهرش بود بگیرد. رازانا صبح تا شب در قصر کار میکرد. پدرم با نقشه او را عاشق خود کرد و به اجبار به سانراب فرستاد.
رازانا عاشق فرد دیگری شده بود و به اجبار با شص دیگری ازدواج کرده بود و این عذابی تمام نشدنی بود. طبق گفتههای دیگران هاکان شخصی مهربان و مردم دوست بود. بنابراین رازانا خیلی زود پدرم را فراموش کرد و عاشق همسرش شد. آن موقع من کوچک بودم که پدرم فهمید که رازانا را از دست داده است و برای پس گرفتن رازانا اقدام مسخرهای کرد. دستور حمله به سانراب را صادر کرد. با همدستی مادر هاکان که ملکه مادر سانراب بود به کشور حمله کرد تا هم رازانا را به دست بیاورد و هم خاک سانراب را با سامتایان ادغام کند.
#ونیس_امیر_خانی
#دو_امپراطور_و_یک_ملکه
آخرین ویرایش توسط مدیر: