#پست_هفتادوهشت
#آخرین_شبگیر
#مهدیه_سیفالهی
دستم را به دیوار زدم و بدون آنکه به عقب برگردم، هردو را با دلی خونین خطاب قرار دادم.
- در عوض، شما هم برای خوب شدن مادرم دعا کنید.
گفتم و به سرعتم افزودم تا هرچه سریعتر از جایی که روزی برایم مأمن آرامش بود، فرار کنم. بوتهایم را به پا کردم و بیتوجه به زنان و مردانی که روی فرشهای پهن شده، مشغول استراحت و پذیرایی بودند قدم تند کردم و هوای خوش باغ را بیخیال شدم و پشت سر گذاشتم.
- رستا!
صدای بلندش، قوت را از پاهایم ربود و جان را از بدنم قرض گرفت. چشمانم را محکم به روی هم فشردم و آب دهانم را فرو دادم.
نه! برای داد و فریاد جای مناسبی نبود. من، میان این جمعیت به سختی حفظ ظاهر کردم. کاش گرشا مرا نمیشکست! کاش!
چشم گشودم و به فاصلهی باقیماندهام با در خیره شدم. تنها دوقدم مانده بود تا رهایی از آبروریزی! پس خودم را بیرون انداختم و به سمت ماشین رفتم تا اگر بحثی هم بود، در ماشین باشد نه در میان مردم و اقوامش.
- کجا میری؟ صدام رو نشنیدی؟
دستگیره را کشیدم و همینکه ل*ب باز کردم، بازویم به عقب کشیده شد و پشتم به سفتی ماشین برخورد کرد. چشمان درشتم را به صورت اخمآلودش دوختم و نگاه سرخش را در ذهنم ثبت کردم. نفس داغش را با شتاب به بیرون پرت کرد و با همان اخمهای عاصی شده ل*ب زد:
- داشتی در میرفتی؟
نفس حبس شدهام را رها کردم و بیحواس زمزمه کردم:
- سلام.
خندهی عصبی سر داد و به داخل ماشین اشاره کرد.
- بشین! علیک.
همینکه انگشتانش را به عقبنشینی دعوت کرد، تنم را گرداندم و قفل را زدم و روی صندلی جای گرفتم. در کنارم قرار گرفت و در را به ضرب بست که از صدای بلندش ناخودآگاه حالت تدافعی گرفتم و تنم را کمی به سمت در مایل کردم. سیاهی غوطهور شده در سرخیاش را میان اجزای صورتم به گردش در آورد و ل*ب زد:
- چرا نموندی؟ چه مهمونی داشتی تو؟ کی بود؟
از سوال و جوابش، ابروهایم به بالا پریدند و تعجب بر صورتم چیره شد. اخمهایش شدت گرفت و با بدخلقی گفت:
- چیه؟ باید بدونم بچهام با کیا رفتوآمد داره یا نه؟
بدون پاسخ دادن به سوالات قبلش، با به زبان آوردن کلمهی «بچهام» ناخواسته لبخندی صورتم را رنگین کرد.
- دختره! اسمش رو گذاشتم روشنا؛ چون با اولین نگاهی که بهم انداخت و شیر خورد، زندگیم رو روشن کرد.
مردمکهایش علنی شروع به لرزیدن کرده و ل*بهایش مبهوت کلمهی «دختر» را هجی کردند. سری بالا و پایین کردم و به اشکهای کنترل شده، اجازهی جاری شدن دادم.
- آره. دختر! تو رو خیلی خوب میشناسه. عکست رو دیده و میدونه کارت چیه. هرشب منتظر دیدنته.
اولین قطرهی اشکش که روی گونه چکید، به روی شکستن غرورش نگاه دزدیدم.
- چی بهش گفتی؟
آب دهانم را به همراه بغض پایین فرستادم و پاسخ دادم:
- بهش گفتم یه کار خیلی بزرگ داری که نمیتونی پیشمون باشی. گاهی آخرشبها میای و ب*وسهی شب بخیر بهش میدی و دوباره برمیگردی.
- آخ از دست تو رستا! آخ!
در مقابل درد درون صدایش و بغض خفته در گلویش، چشمانم را محکمتر بهروی هم فشردم و انگشتانم را به روی پا، مشت کردم.
- عکسش رو داری؟ نزدیک هفت سالشه دیگه نه؟ حتما شبیه تو شده. آره؟
از واکنش عجیبش، چشم گشودم و متعجب به سمتش چرخیدم که با نگاه مملو از غصهاش روبهرو شدم. اثری از اشک بر روی صورت نداشت؛ اما مژههای نم گرفتهاش گواه خیسی چشمانش بودند. زبانم را به روی ل*بهای بیآرایشم کشیدم و چند سامتیمتر از در فاصله گرفتم.
دست در جیب مانتوی ضخیم زمستانهام کردم و گوشیام را بیرون کشیدم. اثرانگشت زدم و وارد گالری و پوشهی مخصوص وروجکم شدم. گوشی را به سمتش گرفتم که به سرعت و با ولعی غیر قابل انکار، به دست گرفت و نگاه حریصش را به صفحهی گوشی داد.
با عکسها خندید، اشک ریخت، اخم کرد و حتی دخترک بینوایمان را بخاطر خوردن زیاد بستنی توبیخ کرد و من در میان آنهمه انرژیاش فقط نظاره کردم و جان دادم برای احساس پدرانهای که از او ربودیم. زبانم نچرخید تا همانند همیشه دلیل بر محق بودنم بیاورم، تنها توانستم حروف «م، ت ، ا، س، ف، م» را کنار هم قرار بدهم و آنچه که لایق شنیدنش بود را به روی زبان بگذارم.
- متاسفم!
نگاه از صفحه گرفت و با سردی تمام ل*ب زد:
- تاسف به دردم نمیخوره!
دکمهی کوچک کنار گوشی را برای خاموش شدن صفحه فشرد و روی پایش قرار داد و نیمتنهاش را به سمتم گرداند. اخمهایش را شدت بخشید و زمختی صدایش را برای نشان دادن نارضایتیاش از کار کردهام دو چندان کرد.
- این مدت شب و روز با خودم جنگیدم. برعکس همه که تا فهمیدن پای یه بچه در میونه به هول و ولا افتادن، من غم عالم ریشه دووند توی س*ی*نهام. ساعتها توی پارک نشستم و به بچهها خیره شدم. ساعتها بیخوابی کشیدم و به جنسیت بچهمون فکر کردم و حتی روزها تو رو توبیخ کردم و با بدترین روشها از کارت انتقام گرفتم؛ اما یه شب که مادرم قصهی به دنیا اومدن من توی بوران رو تعریف کرد و از دردی که برای زایمانم کشید گفت، س*ی*نهام درد گرفت رستا! درد کشیدم برات. درد کشیدم از غربتی که کشیدی و بچهی من رو تنهایی به دنیا آوردی. شاید توی دوران بارداریت اگر کنارت بودم با هم دعوا و جدل داشتیم؛ اما حداقل کنار هم بودیم. کنارت بودم و با فشردن دستت وقتی از فشار چندکیلویی که کوچولومون برای به دنیا اومدنش به استخونهات وارد میکرد، کم می کردم.
نفس گرفت و قلب بی نوا و شکستهی من از شدت غصه تیر کشید. مشتهایم گره را محکمتر کردند و اشکهایم خشکید.
دستی یه صورت سرخش کشید و نگاهش را اینبار به ورودی کوچه سپرد.
- اما سخت بود بخشیدنت برام. نتونستم از دردی که بهم بخشیدی بگذرم. نمیگذرم؛ اما گذشتن از تو هم برام سخت بود. پس برام جبران کن! روشنا رو برام بیار تا این غم کوفتی که هفت شبانه روز تمام، تموم وجودم رو گرفته کم بشه.
نگاهش را به چشمانم دوخت و ل*ب زد:
- جبران میکنی؟
سر تکان دادم و در مقابل سخنرانی بی نظیرش که تأثیر عجیبی به روی سختی قلبم گذاشته بود، ل*ب زدم:
- بله.
و بلهای که خود آغاز ماجراها بود و روشنایی که سمت دیگر خودخواهی من بود. گوشیام را روی داشبورد قرار داد و نیمنگاهی سمتم حواله کرد.
- حالا هم بیا بریم داخل. چی چی رو فرار میکنی؟
دستش که به سمت دستگیره رفت، صدایش زدم.
- نمیتونم بیام.
به عقب چرخید و منتظر دلیل ماند که نفس گرفتم و اخمی به روی صورت نشاندم.
- توان روبهرویی با اون آدمها رو ندارم.
- ضعیف نبودی.
- نبودم و نیستم؛ اما الان حال خوشی ندارم. میخوام برم تنهایی هشتمین سالگرد پدرم رو به گریه بشینم.
گفتم و نگاهم را برگرداندم که بیهیچ حرفی پایین رفت و بعد از بستن در با یک «خداحافظ» کوتاه، راهیام کرد.
****
#آخرین_شبگیر
#مهدیه_سیفالهی
دستم را به دیوار زدم و بدون آنکه به عقب برگردم، هردو را با دلی خونین خطاب قرار دادم.
- در عوض، شما هم برای خوب شدن مادرم دعا کنید.
گفتم و به سرعتم افزودم تا هرچه سریعتر از جایی که روزی برایم مأمن آرامش بود، فرار کنم. بوتهایم را به پا کردم و بیتوجه به زنان و مردانی که روی فرشهای پهن شده، مشغول استراحت و پذیرایی بودند قدم تند کردم و هوای خوش باغ را بیخیال شدم و پشت سر گذاشتم.
- رستا!
صدای بلندش، قوت را از پاهایم ربود و جان را از بدنم قرض گرفت. چشمانم را محکم به روی هم فشردم و آب دهانم را فرو دادم.
نه! برای داد و فریاد جای مناسبی نبود. من، میان این جمعیت به سختی حفظ ظاهر کردم. کاش گرشا مرا نمیشکست! کاش!
چشم گشودم و به فاصلهی باقیماندهام با در خیره شدم. تنها دوقدم مانده بود تا رهایی از آبروریزی! پس خودم را بیرون انداختم و به سمت ماشین رفتم تا اگر بحثی هم بود، در ماشین باشد نه در میان مردم و اقوامش.
- کجا میری؟ صدام رو نشنیدی؟
دستگیره را کشیدم و همینکه ل*ب باز کردم، بازویم به عقب کشیده شد و پشتم به سفتی ماشین برخورد کرد. چشمان درشتم را به صورت اخمآلودش دوختم و نگاه سرخش را در ذهنم ثبت کردم. نفس داغش را با شتاب به بیرون پرت کرد و با همان اخمهای عاصی شده ل*ب زد:
- داشتی در میرفتی؟
نفس حبس شدهام را رها کردم و بیحواس زمزمه کردم:
- سلام.
خندهی عصبی سر داد و به داخل ماشین اشاره کرد.
- بشین! علیک.
همینکه انگشتانش را به عقبنشینی دعوت کرد، تنم را گرداندم و قفل را زدم و روی صندلی جای گرفتم. در کنارم قرار گرفت و در را به ضرب بست که از صدای بلندش ناخودآگاه حالت تدافعی گرفتم و تنم را کمی به سمت در مایل کردم. سیاهی غوطهور شده در سرخیاش را میان اجزای صورتم به گردش در آورد و ل*ب زد:
- چرا نموندی؟ چه مهمونی داشتی تو؟ کی بود؟
از سوال و جوابش، ابروهایم به بالا پریدند و تعجب بر صورتم چیره شد. اخمهایش شدت گرفت و با بدخلقی گفت:
- چیه؟ باید بدونم بچهام با کیا رفتوآمد داره یا نه؟
بدون پاسخ دادن به سوالات قبلش، با به زبان آوردن کلمهی «بچهام» ناخواسته لبخندی صورتم را رنگین کرد.
- دختره! اسمش رو گذاشتم روشنا؛ چون با اولین نگاهی که بهم انداخت و شیر خورد، زندگیم رو روشن کرد.
مردمکهایش علنی شروع به لرزیدن کرده و ل*بهایش مبهوت کلمهی «دختر» را هجی کردند. سری بالا و پایین کردم و به اشکهای کنترل شده، اجازهی جاری شدن دادم.
- آره. دختر! تو رو خیلی خوب میشناسه. عکست رو دیده و میدونه کارت چیه. هرشب منتظر دیدنته.
اولین قطرهی اشکش که روی گونه چکید، به روی شکستن غرورش نگاه دزدیدم.
- چی بهش گفتی؟
آب دهانم را به همراه بغض پایین فرستادم و پاسخ دادم:
- بهش گفتم یه کار خیلی بزرگ داری که نمیتونی پیشمون باشی. گاهی آخرشبها میای و ب*وسهی شب بخیر بهش میدی و دوباره برمیگردی.
- آخ از دست تو رستا! آخ!
در مقابل درد درون صدایش و بغض خفته در گلویش، چشمانم را محکمتر بهروی هم فشردم و انگشتانم را به روی پا، مشت کردم.
- عکسش رو داری؟ نزدیک هفت سالشه دیگه نه؟ حتما شبیه تو شده. آره؟
از واکنش عجیبش، چشم گشودم و متعجب به سمتش چرخیدم که با نگاه مملو از غصهاش روبهرو شدم. اثری از اشک بر روی صورت نداشت؛ اما مژههای نم گرفتهاش گواه خیسی چشمانش بودند. زبانم را به روی ل*بهای بیآرایشم کشیدم و چند سامتیمتر از در فاصله گرفتم.
دست در جیب مانتوی ضخیم زمستانهام کردم و گوشیام را بیرون کشیدم. اثرانگشت زدم و وارد گالری و پوشهی مخصوص وروجکم شدم. گوشی را به سمتش گرفتم که به سرعت و با ولعی غیر قابل انکار، به دست گرفت و نگاه حریصش را به صفحهی گوشی داد.
با عکسها خندید، اشک ریخت، اخم کرد و حتی دخترک بینوایمان را بخاطر خوردن زیاد بستنی توبیخ کرد و من در میان آنهمه انرژیاش فقط نظاره کردم و جان دادم برای احساس پدرانهای که از او ربودیم. زبانم نچرخید تا همانند همیشه دلیل بر محق بودنم بیاورم، تنها توانستم حروف «م، ت ، ا، س، ف، م» را کنار هم قرار بدهم و آنچه که لایق شنیدنش بود را به روی زبان بگذارم.
- متاسفم!
نگاه از صفحه گرفت و با سردی تمام ل*ب زد:
- تاسف به دردم نمیخوره!
دکمهی کوچک کنار گوشی را برای خاموش شدن صفحه فشرد و روی پایش قرار داد و نیمتنهاش را به سمتم گرداند. اخمهایش را شدت بخشید و زمختی صدایش را برای نشان دادن نارضایتیاش از کار کردهام دو چندان کرد.
- این مدت شب و روز با خودم جنگیدم. برعکس همه که تا فهمیدن پای یه بچه در میونه به هول و ولا افتادن، من غم عالم ریشه دووند توی س*ی*نهام. ساعتها توی پارک نشستم و به بچهها خیره شدم. ساعتها بیخوابی کشیدم و به جنسیت بچهمون فکر کردم و حتی روزها تو رو توبیخ کردم و با بدترین روشها از کارت انتقام گرفتم؛ اما یه شب که مادرم قصهی به دنیا اومدن من توی بوران رو تعریف کرد و از دردی که برای زایمانم کشید گفت، س*ی*نهام درد گرفت رستا! درد کشیدم برات. درد کشیدم از غربتی که کشیدی و بچهی من رو تنهایی به دنیا آوردی. شاید توی دوران بارداریت اگر کنارت بودم با هم دعوا و جدل داشتیم؛ اما حداقل کنار هم بودیم. کنارت بودم و با فشردن دستت وقتی از فشار چندکیلویی که کوچولومون برای به دنیا اومدنش به استخونهات وارد میکرد، کم می کردم.
نفس گرفت و قلب بی نوا و شکستهی من از شدت غصه تیر کشید. مشتهایم گره را محکمتر کردند و اشکهایم خشکید.
دستی یه صورت سرخش کشید و نگاهش را اینبار به ورودی کوچه سپرد.
- اما سخت بود بخشیدنت برام. نتونستم از دردی که بهم بخشیدی بگذرم. نمیگذرم؛ اما گذشتن از تو هم برام سخت بود. پس برام جبران کن! روشنا رو برام بیار تا این غم کوفتی که هفت شبانه روز تمام، تموم وجودم رو گرفته کم بشه.
نگاهش را به چشمانم دوخت و ل*ب زد:
- جبران میکنی؟
سر تکان دادم و در مقابل سخنرانی بی نظیرش که تأثیر عجیبی به روی سختی قلبم گذاشته بود، ل*ب زدم:
- بله.
و بلهای که خود آغاز ماجراها بود و روشنایی که سمت دیگر خودخواهی من بود. گوشیام را روی داشبورد قرار داد و نیمنگاهی سمتم حواله کرد.
- حالا هم بیا بریم داخل. چی چی رو فرار میکنی؟
دستش که به سمت دستگیره رفت، صدایش زدم.
- نمیتونم بیام.
به عقب چرخید و منتظر دلیل ماند که نفس گرفتم و اخمی به روی صورت نشاندم.
- توان روبهرویی با اون آدمها رو ندارم.
- ضعیف نبودی.
- نبودم و نیستم؛ اما الان حال خوشی ندارم. میخوام برم تنهایی هشتمین سالگرد پدرم رو به گریه بشینم.
گفتم و نگاهم را برگرداندم که بیهیچ حرفی پایین رفت و بعد از بستن در با یک «خداحافظ» کوتاه، راهیام کرد.
****
کد:
دستم را به دیوار زدم و بدون آنکه به عقب برگردم، هردو را با دلی خونین خطاب قرار دادم.
- در عوض، شما هم برای خوب شدن مادرم دعا کنید.
گفتم و به سرعتم افزودم تا هرچه سریعتر از جایی که روزی برایم مأمن آرامش بود، فرار کنم. بوتهایم را به پا کردم و بیتوجه به زنان و مردانی که روی فرشهای پهن شده، مشغول استراحت و پذیرایی بودند قدم تند کردم و هوای خوش باغ را بیخیال شدم و پشت سر گذاشتم.
- رستا!
صدای بلندش، قوت را از پاهایم ربود و جان را از بدنم قرض گرفت. چشمانم را محکم به روی هم فشردم و آب دهانم را فرو دادم.
نه! برای داد و فریاد جای مناسبی نبود. من، میان این جمعیت به سختی حفظ ظاهر کردم. کاش گرشا مرا نمیشکست! کاش!
چشم گشودم و به فاصلهی باقیماندهام با در خیره شدم. تنها دوقدم مانده بود تا رهایی از آبروریزی! پس خودم را بیرون انداختم و به سمت ماشین رفتم تا اگر بحثی هم بود، در ماشین باشد نه در میان مردم و اقوامش.
- کجا میری؟ صدام رو نشنیدی؟
دستگیره را کشیدم و همینکه ل*ب باز کردم، بازویم به عقب کشیده شد و پشتم به سفتی ماشین برخورد کرد. چشمان درشتم را به صورت اخمآلودش دوختم و نگاه سرخش را در ذهنم ثبت کردم. نفس داغش را با شتاب به بیرون پرت کرد و با همان اخمهای عاصی شده ل*ب زد:
- داشتی در میرفتی؟
نفس حبس شدهام را رها کردم و بیحواس زمزمه کردم:
- سلام.
خندهی عصبی سر داد و به داخل ماشین اشاره کرد.
- بشین! علیک.
همینکه انگشتانش را به عقبنشینی دعوت کرد، تنم را گرداندم و قفل را زدم و روی صندلی جای گرفتم. در کنارم قرار گرفت و در را به ضرب بست که از صدای بلندش ناخودآگاه حالت تدافعی گرفتم و تنم را کمی به سمت در مایل کردم. سیاهی غوطهور شده در سرخیاش را میان اجزای صورتم به گردش در آورد و ل*ب زد:
- چرا نموندی؟ چه مهمونی داشتی تو؟ کی بود؟
از سوال و جوابش، ابروهایم به بالا پریدند و تعجب بر صورتم چیره شد. اخمهایش شدت گرفت و با بدخلقی گفت:
- چیه؟ باید بدونم بچهام با کیا رفتوآمد داره یا نه؟
بدون پاسخ دادن به سوالات قبلش، با به زبان آوردن کلمهی «بچهام» ناخواسته لبخندی صورتم را رنگین کرد.
- دختره! اسمش رو گذاشتم روشنا؛ چون با اولین نگاهی که بهم انداخت و شیر خورد، زندگیم رو روشن کرد.
مردمکهایش علنی شروع به لرزیدن کرده و ل*بهایش مبهوت کلمهی «دختر» را هجی کردند. سری بالا و پایین کردم و به اشکهای کنترل شده، اجازهی جاری شدن دادم.
- آره. دختر! تو رو خیلی خوب میشناسه. عکست رو دیده و میدونه کارت چیه. هرشب منتظر دیدنته.
اولین قطرهی اشکش که روی گونه چکید، به روی شکستن غرورش نگاه دزدیدم.
- چی بهش گفتی؟
آب دهانم را به همراه بغض پایین فرستادم و پاسخ دادم:
- بهش گفتم یه کار خیلی بزرگ داری که نمیتونی پیشمون باشی. گاهی آخرشبها میای و ب*وسهی شب بخیر بهش میدی و دوباره برمیگردی.
- آخ از دست تو رستا! آخ!
در مقابل درد درون صدایش و بغض خفته در گلویش، چشمانم را محکمتر بهروی هم فشردم و انگشتانم را به روی پا، مشت کردم.
- عکسش رو داری؟ نزدیک هفت سالشه دیگه نه؟ حتما شبیه تو شده. آره؟
از واکنش عجیبش، چشم گشودم و متعجب به سمتش چرخیدم که با نگاه مملو از غصهاش روبهرو شدم. اثری از اشک بر روی صورت نداشت؛ اما مژههای نم گرفتهاش گواه خیسی چشمانش بودند. زبانم را به روی ل*بهای بیآرایشم کشیدم و چند سامتیمتر از در فاصله گرفتم.
دست در جیب مانتوی ضخیم زمستانهام کردم و گوشیام را بیرون کشیدم. اثرانگشت زدم و وارد گالری و پوشهی مخصوص وروجکم شدم. گوشی را به سمتش گرفتم که به سرعت و با ولعی غیر قابل انکار، به دست گرفت و نگاه حریصش را به صفحهی گوشی داد.
با عکسها خندید، اشک ریخت، اخم کرد و حتی دخترک بینوایمان را بخاطر خوردن زیاد بستنی توبیخ کرد و من در میان آنهمه انرژیاش فقط نظاره کردم و جان دادم برای احساس پدرانهای که از او ربودیم. زبانم نچرخید تا همانند همیشه دلیل بر محق بودنم بیاورم، تنها توانستم حروف «م، ت ، ا، س، ف، م» را کنار هم قرار بدهم و آنچه که لایق شنیدنش بود را به روی زبان بگذارم.
- متاسفم!
نگاه از صفحه گرفت و با سردی تمام ل*ب زد:
- تاسف به دردم نمیخوره!
دکمهی کوچک کنار گوشی را برای خاموش شدن صفحه فشرد و روی پایش قرار داد و نیمتنهاش را به سمتم گرداند. اخمهایش را شدت بخشید و زمختی صدایش را برای نشان دادن نارضایتیاش از کار کردهام دو چندان کرد.
- این مدت شب و روز با خودم جنگیدم. برعکس همه که تا فهمیدن پای یه بچه در میونه به هول و ولا افتادن، من غم عالم ریشه دووند توی س*ی*نهام. ساعتها توی پارک نشستم و به بچهها خیره شدم. ساعتها بیخوابی کشیدم و به جنسیت بچهمون فکر کردم و حتی روزها تو رو توبیخ کردم و با بدترین روشها از کارت انتقام گرفتم؛ اما یه شب که مادرم قصهی به دنیا اومدن من توی بوران رو تعریف کرد و از دردی که برای زایمانم کشید گفت، س*ی*نهام درد گرفت رستا! درد کشیدم برات. درد کشیدم از غربتی که کشیدی و بچهی من رو تنهایی به دنیا آوردی. شاید توی دوران بارداریت اگر کنارت بودم با هم دعوا و جدل داشتیم؛ اما حداقل کنار هم بودیم. کنارت بودم و با فشردن دستت وقتی از فشار چندکیلویی که کوچولومون برای به دنیا اومدنش به استخونهات وارد میکرد، کم می کردم.
نفس گرفت و قلب بی نوا و شکستهی من از شدت غصه تیر کشید. مشتهایم گره را محکمتر کردند و اشکهایم خشکید.
دستی یه صورت سرخش کشید و نگاهش را اینبار به ورودی کوچه سپرد.
- اما سخت بود بخشیدنت برام. نتونستم از دردی که بهم بخشیدی بگذرم. نمیگذرم؛ اما گذشتن از تو هم برام سخت بود. پس برام جبران کن! روشنا رو برام بیار تا این غم کوفتی که هفت شبانه روز تمام، تموم وجودم رو گرفته کم بشه.
نگاهش را به چشمانم دوخت و ل*ب زد:
- جبران میکنی؟
سر تکان دادم و در مقابل سخنرانی بی نظیرش که تأثیر عجیبی به روی سختی قلبم گذاشته بود، ل*ب زدم:
- بله.
و بلهای که خود آغاز ماجراها بود و روشنایی که سمت دیگر خودخواهی من بود. گوشیام را روی داشبورد قرار داد و نیمنگاهی سمتم حواله کرد.
- حالا هم بیا بریم داخل. چی چی رو فرار میکنی؟
دستش که به سمت دستگیره رفت، صدایش زدم.
- نمیتونم بیام.
به عقب چرخید و منتظر دلیل ماند که نفس گرفتم و اخمی به روی صورت نشاندم.
- توان روبهرویی با اون آدمها رو ندارم.
- ضعیف نبودی.
- نبودم و نیستم؛ اما الان حال خوشی ندارم. میخوام برم تنهایی هشتمین سالگرد پدرم رو به گریه بشینم.
گفتم و نگاهم را برگرداندم که بیهیچ حرفی پایین رفت و بعد از بستن در با یک «خداحافظ» کوتاه، راهیام کرد.
****
آخرین ویرایش توسط مدیر:
.zeynab.
نویسنده فعال
نویسنده فعال
نویسنده انجمن
مشاور انجمن
داستاننویس
دلنویس انجمن
کتابخوان انجمن
- توسط .zeynab.
- توسط ~R E J I N A~ حذف گردید
#پست_هفتادوهشت
#آخرین_شبگیر
#مهدیه_سیفالهی
دستم را به دیوار زدم و بدون آن که به عقب برگردم، هردو را با دلی خونین خطاب قرار دادم:
- در عوض، شما هم برای خوب شدن مادرم دعا کنید.
گفتم و به سرعتم افزودم تا هر چه سریعتر از جایی که روزی برایم مأمن آرامش بود، فرار کنم. بوتهایم را به پا کردم و بیتوجه به زنان و مردانی که روی فرشهای پهن شده مشغول استراحت و پذیرایی بودند، قدم تند کردم و هوای خوش باغ را بیخیال شدم و پشت سر گذاشتم.
- رستا!؟
صدای بلندش، قوت را از پاهایم ربود و جان را از بدنم قرض گرفت. چشمانم محکم به روی هم فشردم و آب دهانم را فرو دادم.
نه! برای داد و فریاد جای مناسبی نبود. من، میان این جمعیت به سختی حفظ ظاهر کردم. کاش گرشا نمیشکست مرا! کاش!
چشم گشودم و به فاصلهی باقیماندهام با در خیره شدم. تنها دوقدم مانده بود تا رهایی از آبروریزی! پس خودم را بیرون انداختم و به سمت ماشین رفتم تا اگر بحثی هم بود، در ماشین باشد نه در میان مردم و اقوامش.
- کجا میری؟ نشنیدی صدامو؟
دستگیره را کشیدم و همین که ل*ب باز کردم، بازویم به عقب کشیده شد و پشتم به سفتی ماشین برخورد کرد. چشمان درشتم را به صورت اخمآلودش دوختم و نگاه سرخش را در ذهنم ثبت کردم. نفس داغش را با شتاب به بیرون پرت کرد و با همان اخمهای عاصی شده ل*ب زد:
- داشتی در میرفتی؟
نفس حبس شدهام را رها کردم و بیحواس زمزمه کردم:
- سلام.
خندهی عصبی سر داد و به داخل ماشین اشاره کرد.
- بشین! علیک.
همین که انگشتانش را به عقب نشینی دعوت کرد، تنم را گرداندم و قفل را زدم و روی صندلی جای گرفتم. در کنارم قرار گرفت و در را به ضرب بست که از صدای بلندش ناخودآگاه حالت تدافعی گرفتم و تنم را کمی به سمت در مایل کردم. سیاهی غوطهور شده در سرخیاش را میان اجزای صورتم به گردش در آورد و ل*ب زد:
- چرا نموندی؟ چه مهمونی داشتی تو؟ کی بود؟
از سوال و جوابش، ابروهایم به بالا پریدند و تعجب بر صورتم چیره شد. اخمهایش شدت گرفت و با بدخلقی گفت:
- چیه؟ باید بدونم بچهام با کیا رفتوآمد داره یا نه؟
بدون پاسخ دادن به سوالات قبلش، با به زبان آوردن کلمهی «بچهام» ناخواسته لبخندی صورتم را رنگین کرد.
- دختره. اسمش رو گذاشتم روشنا؛ چون با اولین نگاهی که بهم انداخت و شیر خورد، زندگیم رو روشن کرد.
مردمکهایش علنی شروع به لرزیدن کرده و ل*بهایش مبهوت کلمهی «دختر» را هجی کردند. سری بالا و پایین کردم و به اشکهای کنترل شده اجازهی جاری شدن دادم.
- آره. دختر... تو رو خیلی خوب میشناسه. عکست رو دیده و میدونه کارت چیه. هرشب منتظر دیدنته.
اولین قطرهی اشکش که روی گونه چکید، نگاه دزدیدم به روی شکستن غرورش
- چی بهش گفتی؟
آب دهانم را به همراه بغض پایین فرستادم و پاسخ دادم:
- بهش گفتم یه کار خیلی بزرگ داری که نمیتونی پیشمون باشی. گاهی آخرشبها میایی و ب*وسهی شببخیر بهش میدی و دوباره برمیگردی.
- آخ از دست تو رستا! آخ!
در مقابل درد درون صدایش و بغض خفته در گلویش، چشمانم را محکمتر به روی هم فشردم و انگشتانم را به روی پا، مشت کردم.
- عکسش رو داری؟ نزدیک هفت سالشه دیگه نه؟ حتما شبیه تو شده. آره؟
از ریاکشن عجیبش، چشم گشودم و متعجب به سمتش چرخیدم که با نگاه مملو از غصهاش روبهرو شدم. اثری از اشک بر روی صورت نداشت؛ اما مژههای نم گرفتهاش گواه خیسی چشمانش بودند. زبانم را به روی ل*ب های بی آرایشم کشیدم و چند سامتیمتر از در فاصله گرفتم.
دست در جیب مانتوی ضخیم زمستانهام کردم و گوشیام را بیرون کشیدم. اثرانگشت زدم و وارد گالری و پوشهی مخصوص وروجکم شدم. گوشی را به سمتش گرفتم که به سرعت و با ولعی غیر قابل انکار، به دست گرفت و نگاه حریصش را به صفحهی گوشی داد.
با عکسها خندید، اشک ریخت، اخم کرد و حتی دخترک بینوایمان را بخاطر خوردن زیاد بستنی توبیخ کرد و من در میان آن همه انرژیاش فقط نظاره کردم و جان دادم برای احساس پدرانهای که از او ربودیم. زبانم نچرخید تا همانند همیشه دلیل بر محق بودنم بیاورم، تنها توانستم حروف م،ت ،أ ،س ،ف، م را کنار هم قرار بدهم و آنچه که لایق شنیدنش بود را به روی زبان بگذارم.
- متأسفم.
نگاه از صفحه گرفت و با سردی تمام ل*ب زد:
- تأسف به دردم نمیخوره.
دکمهی کوچک کنار گوشی را برای خاموش شدن صفحه فشرد و روی پایش قرار داد و نیمتنهاش را به سمتم گرداند. اخمهایش را شدت بخشید و زمختی صدایش را برای نشان دادن نارضایتیاش از کار کردهام دو چندان کرد:
- این مدت شب و روز با خودم جنگیدم. برعکس همه که تا فهمیدن پای یه بچه در میونه به هول و ولا افتادن، من غم عالم ریشه دووند توی س*ی*نهام. ساعتها توی پارک نشستم و به بچهها خیره شدم. ساعتها بیخوابی کشیدم و به جنسیت بچهمون فکر کردم و حتی روزها تو رو توبیخ کردم و با بدترین روشها از کارت انتقام گرفتم؛ اما یه شب که مادرم قصهی به دنیا اومدن من توی بوران رو تعریف کرد و از دردی که برای زایمانم کشید گفت، س*ی*نهام درد گرفت رستا! درد کشیدم برات. درد کشیدم از غربتی که کشیدی و بچهی منو تنهایی به دنیا اوردی. شاید توی دوران بارداریت اگر کنارت بودم با هم دعوا و جدل داشتیم؛ اما حداقل کنار هم بودیم. کنارت بودم و با فشردن دستت وقتی از فشار چندکیلویی که کوچولومون برای به دنیا اومدنش به استخونهات وارد میکرد، کم می کردم.
نفس گرفت و قلب بی نوا و شکستهی من از شدت غصه تیر کشید. مشتهایم گره را محکمتر کردند و اشکهایم خشکید.
دستی یه صورت سرخش کشید و نگاهش را اینبار به ورودی کوچه سپرد.
- اما سخت بود بخشیدنت برام. نتونستم از دردی که بهم بخشیدی بگذرم. نمیگذرم؛ اما گذشتن از تو هم برام سخت بود. پس برام جبران کن! روشنا رو برام بیار تا این غم کوفتی که هفت شبانه روز تمام، تموم وجودم رو گرفته کم بشه.
نگاهش را به چشمانم دوخت و ل*ب زد:
- جبران میکنی؟
سر تکان دادم و در مقابل سخنرانی بی نظیرش که تأثیر عجیبی به روی سختی قلبم گذاشته بود، ل*ب زدم:
- بله.
و بلهای که خود آغاز ماجراها بود و روشنایی که سمت دیگر خودخواهی من بود. گوشیام را روی داشبورد قرار داد و نیمنگاهی سمتم حواله کرد.
- حالام بیا بریم داخل. چیوچیو فرار میکنی؟
دستش که به سمت دستگیره رفت، صدایش زدم:
- نمیتونم بیام.
به عقب چرخید و منتظر دلیل ماند که نفس گرفتم و اخمی به روی صورت نشاندم.
- توان روبهرویی با اون آدمها رو ندارم.
- ضعیف نبودی.
- نبودم و نیستم؛ اما الان حال خوشی ندارم. میخوام برم تنهایی هشتمین سالگرد پدرم رو به گریه بشینم.
گفتم و نگاهم را برگرداندم که بی هیچ حرفی پایین رفت و بعد از بستن در، با یک «خداحافظ» کوتاه، راهیام کرد.
****
کد:#پست_هفتادوهشت #آخرین_شبگیر #مهدیه_سیفالهی دستم را به دیوار زدم و بدون آن که به عقب برگردم، هردو را با دلی خونین خطاب قرار دادم: - در عوض، شما هم برای خوب شدن مادرم دعا کنید. گفتم و به سرعتم افزودم تا هر چه سریعتر از جایی که روزی برایم مأمن آرامش بود، فرار کنم. بوتهایم را به پا کردم و بیتوجه به زنان و مردانی که روی فرشهای پهن شده مشغول استراحت و پذیرایی بودند، قدم تند کردم و هوای خوش باغ را بیخیال شدم و پشت سر گذاشتم. - رستا!؟ صدای بلندش، قوت را از پاهایم ربود و جان را از بدنم قرض گرفت. چشمانم محکم به روی هم فشردم و آب دهانم را فرو دادم. نه! برای داد و فریاد جای مناسبی نبود. من، میان این جمعیت به سختی حفظ ظاهر کردم. کاش گرشا نمیشکست مرا! کاش! چشم گشودم و به فاصلهی باقیماندهام با در خیره شدم. تنها دوقدم مانده بود تا رهایی از آبروریزی! پس خودم را بیرون انداختم و به سمت ماشین رفتم تا اگر بحثی هم بود، در ماشین باشد نه در میان مردم و اقوامش. - کجا میری؟ نشنیدی صدامو؟ دستگیره را کشیدم و همین که ل*ب باز کردم، بازویم به عقب کشیده شد و پشتم به سفتی ماشین برخورد کرد. چشمان درشتم را به صورت اخمآلودش دوختم و نگاه سرخش را در ذهنم ثبت کردم. نفس داغش را با شتاب به بیرون پرت کرد و با همان اخمهای عاصی شده ل*ب زد: - داشتی در میرفتی؟ نفس حبس شدهام را رها کردم و بیحواس زمزمه کردم: - سلام. خندهی عصبی سر داد و به داخل ماشین اشاره کرد. - بشین! علیک. همین که انگشتانش را به عقب نشینی دعوت کرد، تنم را گرداندم و قفل را زدم و روی صندلی جای گرفتم. در کنارم قرار گرفت و در را به ضرب بست که از صدای بلندش ناخودآگاه حالت تدافعی گرفتم و تنم را کمی به سمت در مایل کردم. سیاهی غوطهور شده در سرخیاش را میان اجزای صورتم به گردش در آورد و ل*ب زد: - چرا نموندی؟ چه مهمونی داشتی تو؟ کی بود؟ از سوال و جوابش، ابروهایم به بالا پریدند و تعجب بر صورتم چیره شد. اخمهایش شدت گرفت و با بدخلقی گفت: - چیه؟ باید بدونم بچهام با کیا رفتوآمد داره یا نه؟ بدون پاسخ دادن به سوالات قبلش، با به زبان آوردن کلمهی «بچهام» ناخواسته لبخندی صورتم را رنگین کرد. - دختره. اسمش رو گذاشتم روشنا؛ چون با اولین نگاهی که بهم انداخت و شیر خورد، زندگیم رو روشن کرد. مردمکهایش علنی شروع به لرزیدن کرده و ل*بهایش مبهوت کلمهی «دختر» را هجی کردند. سری بالا و پایین کردم و به اشکهای کنترل شده اجازهی جاری شدن دادم. - آره. دختر... تو رو خیلی خوب میشناسه. عکست رو دیده و میدونه کارت چیه. هرشب منتظر دیدنته. اولین قطرهی اشکش که روی گونه چکید، نگاه دزدیدم به روی شکستن غرورش - چی بهش گفتی؟ آب دهانم را به همراه بغض پایین فرستادم و پاسخ دادم: - بهش گفتم یه کار خیلی بزرگ داری که نمیتونی پیشمون باشی. گاهی آخرشبها میایی و ب*وسهی شببخیر بهش میدی و دوباره برمیگردی. - آخ از دست تو رستا! آخ! در مقابل درد درون صدایش و بغض خفته در گلویش، چشمانم را محکمتر به روی هم فشردم و انگشتانم را به روی پا، مشت کردم. - عکسش رو داری؟ نزدیک هفت سالشه دیگه نه؟ حتما شبیه تو شده. آره؟ از ریاکشن عجیبش، چشم گشودم و متعجب به سمتش چرخیدم که با نگاه مملو از غصهاش روبهرو شدم. اثری از اشک بر روی صورت نداشت؛ اما مژههای نم گرفتهاش گواه خیسی چشمانش بودند. زبانم را به روی ل*ب های بی آرایشم کشیدم و چند سامتیمتر از در فاصله گرفتم. دست در جیب مانتوی ضخیم زمستانهام کردم و گوشیام را بیرون کشیدم. اثرانگشت زدم و وارد گالری و پوشهی مخصوص وروجکم شدم. گوشی را به سمتش گرفتم که به سرعت و با ولعی غیر قابل انکار، به دست گرفت و نگاه حریصش را به صفحهی گوشی داد. با عکسها خندید، اشک ریخت، اخم کرد و حتی دخترک بینوایمان را بخاطر خوردن زیاد بستنی توبیخ کرد و من در میان آن همه انرژیاش فقط نظاره کردم و جان دادم برای احساس پدرانهای که از او ربودیم. زبانم نچرخید تا همانند همیشه دلیل بر محق بودنم بیاورم، تنها توانستم حروف م،ت ،أ ،س ،ف، م را کنار هم قرار بدهم و آنچه که لایق شنیدنش بود را به روی زبان بگذارم. - متأسفم. نگاه از صفحه گرفت و با سردی تمام ل*ب زد: - تأسف به دردم نمیخوره. دکمهی کوچک کنار گوشی را برای خاموش شدن صفحه فشرد و روی پایش قرار داد و نیمتنهاش را به سمتم گرداند. اخمهایش را شدت بخشید و زمختی صدایش را برای نشان دادن نارضایتیاش از کار کردهام دو چندان کرد: - این مدت شب و روز با خودم جنگیدم. برعکس همه که تا فهمیدن پای یه بچه در میونه به هول و ولا افتادن، من غم عالم ریشه دووند توی س*ی*نهام. ساعتها توی پارک نشستم و به بچهها خیره شدم. ساعتها بیخوابی کشیدم و به جنسیت بچهمون فکر کردم و حتی روزها تو رو توبیخ کردم و با بدترین روشها از کارت انتقام گرفتم؛ اما یه شب که مادرم قصهی به دنیا اومدن من توی بوران رو تعریف کرد و از دردی که برای زایمانم کشید گفت، س*ی*نهام درد گرفت رستا! درد کشیدم برات. درد کشیدم از غربتی که کشیدی و بچهی منو تنهایی به دنیا اوردی. شاید توی دوران بارداریت اگر کنارت بودم با هم دعوا و جدل داشتیم؛ اما حداقل کنار هم بودیم. کنارت بودم و با فشردن دستت وقتی از فشار چندکیلویی که کوچولومون برای به دنیا اومدنش به استخونهات وارد میکرد، کم می کردم. نفس گرفت و قلب بی نوا و شکستهی من از شدت غصه تیر کشید. مشتهایم گره را محکمتر کردند و اشکهایم خشکید. دستی یه صورت سرخش کشید و نگاهش را اینبار به ورودی کوچه سپرد. - اما سخت بود بخشیدنت برام. نتونستم از دردی که بهم بخشیدی بگذرم. نمیگذرم؛ اما گذشتن از تو هم برام سخت بود. پس برام جبران کن! روشنا رو برام بیار تا این غم کوفتی که هفت شبانه روز تمام، تموم وجودم رو گرفته کم بشه. نگاهش را به چشمانم دوخت و ل*ب زد: - جبران میکنی؟ سر تکان دادم و در مقابل سخنرانی بی نظیرش که تأثیر عجیبی به روی سختی قلبم گذاشته بود، ل*ب زدم: - بله. و بلهای که خود آغاز ماجراها بود و روشنایی که سمت دیگر خودخواهی من بود. گوشیام را روی داشبورد قرار داد و نیمنگاهی سمتم حواله کرد. - حالام بیا بریم داخل. چیوچیو فرار میکنی؟ دستش که به سمت دستگیره رفت، صدایش زدم: - نمیتونم بیام. به عقب چرخید و منتظر دلیل ماند که نفس گرفتم و اخمی به روی صورت نشاندم. - توان روبهرویی با اون آدمها رو ندارم. - ضعیف نبودی. - نبودم و نیستم؛ اما الان حال خوشی ندارم. میخوام برم تنهایی هشتمین سالگرد پدرم رو به گریه بشینم. گفتم و نگاهم را برگرداندم که بی هیچ حرفی پایین رفت و بعد از بستن در، با یک «خداحافظ» کوتاه، راهیام کرد. ****
واااااااعییییی اوکی شدن باز





- توسط MAHTA☽︎
- توسط ~R E J I N A~ حذف گردید
جییییییییییییییییغ جییییییییییییییییییییییییییییییییغ
واااااااعییییی اوکی شدن باز![]()


گرشا فقط دلش کمی سوخت، اما نبخشید
.zeynab.
نویسنده فعال
نویسنده فعال
نویسنده انجمن
مشاور انجمن
داستاننویس
دلنویس انجمن
کتابخوان انجمن