.zeynab.
نویسنده فعال
نویسنده فعال
نویسنده انجمن
مشاور انجمن
داستاننویس
دلنویس انجمن
کتابخوان انجمن
پارت 48
درب اتاق را محکم به هم میکوبد و صدای هقهقهایش در خانه میپیچد. آبتین شوکه از اتاقش بیرون میآید و به درب اتاق چکاوک نیمنگاهی میاندازد. با دیدن آراس که موبایل به دست روی مبل نشسته و شوکه میخ در اتاق چکاوک است، آهسته زمزمه میکند:
- چش بود؟
آراس شانه بالا میدهد و درباره سر در گوشی میکند:
- خیلی ناراحت و یکم عصبی، از در خونه اومد داخل و مستقیم رفت تو اتاقش.
انگار چیزی یادش میآید که ناباور ابروی راستش را بالا میدهد و در حالی که گوشه ل*ب میگزد به اطراف نگاه میکند و وقتی خیالش از خلوت بودن راحت میشود، آهسته رو به آبتین پچ میزند:
- عصر که تو بیرون بودی، عمو بهش گفت سهشنبه باید مراسم عقدشون برگزار بشه، شاید بخاطر اونه.
اخمهای آبتین به طرز فجیعی درهم میرود. دکمههای پیراهنش را پر حرص میبندد و با در آوردن موبایل از جین مشکیاش، راه خروج خانه را در پیش میگیرد.
***
برای بار سوم شماره پدرش را میگیرد که بالاخره در آخرین بوق، صدای خسته و دورگهی کیان در گوشش مینشیند:
- جانم بابا، چی شده؟
آبتین، دندان بر هم میسابد که صدایش را بلند نکند. دستهایش را مشت میکند که خشمش را بروز ندهد. از بین دندانهایش آهسته غرید:
- داری تن و ب*دن برادرت تو گور میلرزونی کیانخان.
صدای کیان، چاشنی خشم و ناباوری میشود:
- چی شده آبتین؟
آبتین، ضربهای به فرمان میکوبد و خیره به دخترکی که با یک دستهگل بین ماشینها جابهجا میشود، میغرد:
- کجایی بابا؟
کیان دم عمیق میگیرد و آهسته میگوید:
- سر خاک عموت.
***
از دور، کیان را میبیند که تکیه به سرو تنومد داده و خیره به خاک عمویش، در فکر فرو رفته. اذان را گفته و هوا کمکم دارد تاریک میشود. خود را مقابل کیان میرساند و با فرو بردن انگشت اشاره در جیب جینش، اخم درهم میکشد. کیان، در سکوت سر تا پایش را بر انداز میکند. هوای نیمه تاریک، سوز و هوهوی باد میان قبرستان خالی، فضای مهیبی را ایجاد کرده بود. کیان خیره به قاب عکس کاویان، لبخند تلخی میزند و همزمان قطرهی اشکی از گوشه چشمش فرو میریزد:
- وقتی رفتم بهش گفتم داداش عاشق شدم، خندید.
لبخند کیان با زنده شدن خاطرات عمیقتر میشود. تار موهای سفید کنار شقیقهاش، در آن لباس مشکی یقه اسکی بیشتر خودنمایی میکردند. چشمهای آسمانیاش را بیفروغ میبینند و لبخندش را وسعت میدهد:
-بهم گفت تو منو دیدی دلت هوای عشق و عاشقی کرده. هنور بچهای کیان بچسب به خوشی؛ اما اگه واقعا میخوای و هوا و هوس نیست، خودم یه تنه پشتتم.
سیب گلوی آبتین، بالا و پایین میشود. نیمنگاهی به قبر بیسنگ عمویش میاندازد و در حالی که قبرستان فقط توسط ترانسهای برق اندکی روشنایی دارند، کنار قبر عمویش مینشیند. کیان آهسته زمزمه میکند:
- پدر امیر بخاطر مادر چکاوک مرد و مادر امیر وقتی که خان، بخاطر دفاع اردشیر و فراری دادن عموت و خانوادش از دستش کفری بود...
سکوت میکند و درحالی که بغض نهفته در سیب گلویش تا مرز انفجار پیش میرود به چهره وا رفته آبتین خیره میشود و ادامه میدهد:
- یه روز زن اردشیر رو سر چشمه گرفت و بهش ت*ج*اوز کرد. اون خان پست از ب*دن عر*یان مادر امیر کلی عکس گرفت و تو روستا پخش کرد.
آبتین شوکه به اشک چمبر زده در چشمان کیان خیره میشود و ناخواسته، خاک قبر عمویش را در مشت میکشد. کیان، به سختی ادامه میدهد و چگونه میتوانست جبران کند.
- به مردم گفت این عواقب سرپیچی از دستورات خان. پدرم همون سال از کدخدایی بر کنار شد. مادر امیر خودکشی کرد. عموت و رخساره، در حالی که رخساره حامله بود، به همدان فرار کردند.
آبتین ناباور دست روی صورتش میکشد و در حالی که چشمهایش جایی برای گرد شدن ندارد، آهسته زمزمه میکند:
- باورم نمیشه!
کیان لبخند تلخی میزند و نگاه تارش را به ماه کاملی میدهد، که دست و دلباز نور خود را روی زمین پهن کرده:
- وقتی چکاوک هفدهساله شد، خان مرده بود؛ اما پسر بزرگش، پسرش جای عموت اینا رو پیدا کرد. با کاویان حرف زده بود که اونا رو میبخشه و میذاره به روستا برگردن. گفته بود حالا که هم رخساره مرده هم پدرم از عشق رخساره مرد، چکاوک رو به جای رخساره به خانوادشون ب*دن تا از تقصیراتشون بگذره.
برق از سر آبتین میگذرد و به طرز ناگهانی و پر از خشمی به سمت پدرش جهش میزند، چشمهایش سرخ میشوند و رگ گ*ردنش ملتهب. صدایش را بالا میبرد و فریادش در سکوت قبرستان میپیچد:
- تو همه اینا رو میدونستی و میذاشتی من تو معدن اون ک*ثافت کار کنم؟
کیان دندان میساید و چشم میبندد:
- اگر توان مقابله بو،د کاویان مقابله می کرد. اون اومد تهران چون میدونست توان مقابله نداره. جوون بودی سرت باد داشت، میگفتم بهت مثل الان میخواستی د*اغ کنی، دردسر میشد برات. حالا میفهمی چرا اصرار دارم که چکاوک و امیر عقد کنن؟ اگه چکاوک رو دوست داری و نمیخوای بقیه عمرش زیر تمسخر و سلطه اون خانواده جاهطلب باشه، کوتاه بیا.
آبتین ناباور و جنونوار میخندد و به موهایش چنگ میاندازد.
درب اتاق را محکم به هم میکوبد و صدای هقهقهایش در خانه میپیچد. آبتین شوکه از اتاقش بیرون میآید و به درب اتاق چکاوک نیمنگاهی میاندازد. با دیدن آراس که موبایل به دست روی مبل نشسته و شوکه میخ در اتاق چکاوک است، آهسته زمزمه میکند:
- چش بود؟
آراس شانه بالا میدهد و درباره سر در گوشی میکند:
- خیلی ناراحت و یکم عصبی، از در خونه اومد داخل و مستقیم رفت تو اتاقش.
انگار چیزی یادش میآید که ناباور ابروی راستش را بالا میدهد و در حالی که گوشه ل*ب میگزد به اطراف نگاه میکند و وقتی خیالش از خلوت بودن راحت میشود، آهسته رو به آبتین پچ میزند:
- عصر که تو بیرون بودی، عمو بهش گفت سهشنبه باید مراسم عقدشون برگزار بشه، شاید بخاطر اونه.
اخمهای آبتین به طرز فجیعی درهم میرود. دکمههای پیراهنش را پر حرص میبندد و با در آوردن موبایل از جین مشکیاش، راه خروج خانه را در پیش میگیرد.
***
برای بار سوم شماره پدرش را میگیرد که بالاخره در آخرین بوق، صدای خسته و دورگهی کیان در گوشش مینشیند:
- جانم بابا، چی شده؟
آبتین، دندان بر هم میسابد که صدایش را بلند نکند. دستهایش را مشت میکند که خشمش را بروز ندهد. از بین دندانهایش آهسته غرید:
- داری تن و ب*دن برادرت تو گور میلرزونی کیانخان.
صدای کیان، چاشنی خشم و ناباوری میشود:
- چی شده آبتین؟
آبتین، ضربهای به فرمان میکوبد و خیره به دخترکی که با یک دستهگل بین ماشینها جابهجا میشود، میغرد:
- کجایی بابا؟
کیان دم عمیق میگیرد و آهسته میگوید:
- سر خاک عموت.
***
از دور، کیان را میبیند که تکیه به سرو تنومد داده و خیره به خاک عمویش، در فکر فرو رفته. اذان را گفته و هوا کمکم دارد تاریک میشود. خود را مقابل کیان میرساند و با فرو بردن انگشت اشاره در جیب جینش، اخم درهم میکشد. کیان، در سکوت سر تا پایش را بر انداز میکند. هوای نیمه تاریک، سوز و هوهوی باد میان قبرستان خالی، فضای مهیبی را ایجاد کرده بود. کیان خیره به قاب عکس کاویان، لبخند تلخی میزند و همزمان قطرهی اشکی از گوشه چشمش فرو میریزد:
- وقتی رفتم بهش گفتم داداش عاشق شدم، خندید.
لبخند کیان با زنده شدن خاطرات عمیقتر میشود. تار موهای سفید کنار شقیقهاش، در آن لباس مشکی یقه اسکی بیشتر خودنمایی میکردند. چشمهای آسمانیاش را بیفروغ میبینند و لبخندش را وسعت میدهد:
-بهم گفت تو منو دیدی دلت هوای عشق و عاشقی کرده. هنور بچهای کیان بچسب به خوشی؛ اما اگه واقعا میخوای و هوا و هوس نیست، خودم یه تنه پشتتم.
سیب گلوی آبتین، بالا و پایین میشود. نیمنگاهی به قبر بیسنگ عمویش میاندازد و در حالی که قبرستان فقط توسط ترانسهای برق اندکی روشنایی دارند، کنار قبر عمویش مینشیند. کیان آهسته زمزمه میکند:
- پدر امیر بخاطر مادر چکاوک مرد و مادر امیر وقتی که خان، بخاطر دفاع اردشیر و فراری دادن عموت و خانوادش از دستش کفری بود...
سکوت میکند و درحالی که بغض نهفته در سیب گلویش تا مرز انفجار پیش میرود به چهره وا رفته آبتین خیره میشود و ادامه میدهد:
- یه روز زن اردشیر رو سر چشمه گرفت و بهش ت*ج*اوز کرد. اون خان پست از ب*دن عر*یان مادر امیر کلی عکس گرفت و تو روستا پخش کرد.
آبتین شوکه به اشک چمبر زده در چشمان کیان خیره میشود و ناخواسته، خاک قبر عمویش را در مشت میکشد. کیان، به سختی ادامه میدهد و چگونه میتوانست جبران کند.
- به مردم گفت این عواقب سرپیچی از دستورات خان. پدرم همون سال از کدخدایی بر کنار شد. مادر امیر خودکشی کرد. عموت و رخساره، در حالی که رخساره حامله بود، به همدان فرار کردند.
آبتین ناباور دست روی صورتش میکشد و در حالی که چشمهایش جایی برای گرد شدن ندارد، آهسته زمزمه میکند:
- باورم نمیشه!
کیان لبخند تلخی میزند و نگاه تارش را به ماه کاملی میدهد، که دست و دلباز نور خود را روی زمین پهن کرده:
- وقتی چکاوک هفدهساله شد، خان مرده بود؛ اما پسر بزرگش، پسرش جای عموت اینا رو پیدا کرد. با کاویان حرف زده بود که اونا رو میبخشه و میذاره به روستا برگردن. گفته بود حالا که هم رخساره مرده هم پدرم از عشق رخساره مرد، چکاوک رو به جای رخساره به خانوادشون ب*دن تا از تقصیراتشون بگذره.
برق از سر آبتین میگذرد و به طرز ناگهانی و پر از خشمی به سمت پدرش جهش میزند، چشمهایش سرخ میشوند و رگ گ*ردنش ملتهب. صدایش را بالا میبرد و فریادش در سکوت قبرستان میپیچد:
- تو همه اینا رو میدونستی و میذاشتی من تو معدن اون ک*ثافت کار کنم؟
کیان دندان میساید و چشم میبندد:
- اگر توان مقابله بو،د کاویان مقابله می کرد. اون اومد تهران چون میدونست توان مقابله نداره. جوون بودی سرت باد داشت، میگفتم بهت مثل الان میخواستی د*اغ کنی، دردسر میشد برات. حالا میفهمی چرا اصرار دارم که چکاوک و امیر عقد کنن؟ اگه چکاوک رو دوست داری و نمیخوای بقیه عمرش زیر تمسخر و سلطه اون خانواده جاهطلب باشه، کوتاه بیا.
آبتین ناباور و جنونوار میخندد و به موهایش چنگ میاندازد.
کد:
درب اتاق را محکم به هم میکوبد و صدای هقهقهایش در خانه میپیچد. آبتین شوکه از اتاقش بیرون میآید و به درب اتاق چکاوک نیمنگاهی میاندازد. با دیدن آراس که موبایل به دست روی مبل نشسته و شوکه میخ در اتاق چکاوک است، آهسته زمزمه میکند:
- چش بود؟
آراس شانه بالا میدهد و درباره سر در گوشی میکند:
- خیلی ناراحت و یکم عصبی، از در خونه اومد داخل و مستقیم رفت تو اتاقش.
انگار چیزی یادش میآید که ناباور ابروی راستش را بالا میدهد و در حالی که گوشه ل*ب میگزد به اطراف نگاه میکند و وقتی خیالش از خلوت بودن راحت میشود، آهسته رو به آبتین پچ میزند:
- عصر که تو بیرون بودی، عمو بهش گفت سهشنبه باید مراسم عقدشون برگزار بشه، شاید بخاطر اونه.
اخمهای آبتین به طرز فجیعی درهم میرود. دکمههای پیراهنش را پر حرص میبندد و با در آوردن موبایل از جین مشکیاش، راه خروج خانه را در پیش میگیرد.
***
برای بار سوم شماره پدرش را میگیرد که بالاخره در آخرین بوق، صدای خسته و دورگهی کیان در گوشش مینشیند:
- جانم بابا، چی شده؟
آبتین، دندان بر هم میسابد که صدایش را بلند نکند. دستهایش را مشت میکند که خشمش را بروز ندهد. از بین دندانهایش آهسته غرید:
- داری تن و ب*دن برادرت تو گور میلرزونی کیانخان.
صدای کیان، چاشنی خشم و ناباوری میشود:
- چی شده آبتین؟
آبتین، ضربهای به فرمان میکوبد و خیره به دخترکی که با یک دستهگل بین ماشینها جابهجا میشود، میغرد:
- کجایی بابا؟
کیان دم عمیق میگیرد و آهسته میگوید:
- سر خاک عموت.
***
از دور، کیان را میبیند که تکیه به سرو تنومد داده و خیره به خاک عمویش، در فکر فرو رفته. اذان را گفته و هوا کمکم دارد تاریک میشود. خود را مقابل کیان میرساند و با فرو بردن انگشت اشاره در جیب جینش، اخم درهم میکشد. کیان، در سکوت سر تا پایش را بر انداز میکند. هوای نیمه تاریک، سوز و هوهوی باد میان قبرستان خالی، فضای مهیبی را ایجاد کرده بود. کیان خیره به قاب عکس کاویان، لبخند تلخی میزند و همزمان قطرهی اشکی از گوشه چشمش فرو میریزد:
- وقتی رفتم بهش گفتم داداش عاشق شدم، خندید.
لبخند کیان با زنده شدن خاطرات عمیقتر میشود. تار موهای سفید کنار شقیقهاش، در آن لباس مشکی یقه اسکی بیشتر خودنمایی میکردند. چشمهای آسمانیاش را بیفروغ میبینند و لبخندش را وسعت میدهد:
-بهم گفت تو منو دیدی دلت هوای عشق و عاشقی کرده. هنور بچهای کیان بچسب به خوشی؛ اما اگه واقعا میخوای و هوا و هوس نیست، خودم یه تنه پشتتم.
سیب گلوی آبتین، بالا و پایین میشود. نیمنگاهی به قبر بیسنگ عمویش میاندازد و در حالی که قبرستان فقط توسط ترانسهای برق اندکی روشنایی دارند، کنار قبر عمویش مینشیند. کیان آهسته زمزمه میکند:
- پدر امیر بخاطر مادر چکاوک مرد و مادر امیر وقتی که خان، بخاطر دفاع اردشیر و فراری دادن عموت و خانوادش از دستش کفری بود...
سکوت میکند و درحالی که بغض نهفته در سیب گلویش تا مرز انفجار پیش میرود به چهره وا رفته آبتین خیره میشود و ادامه میدهد:
- یه روز زن اردشیر رو سر چشمه گرفت و بهش ت*ج*اوز کرد. اون خان پست از ب*دن عر*یان مادر امیر کلی عکس گرفت و تو روستا پخش کرد.
آبتین شوکه به اشک چمبر زده در چشمان کیان خیره میشود و ناخواسته، خاک قبر عمویش را در مشت میکشد. کیان، به سختی ادامه میدهد و چگونه میتوانست جبران کند.
- به مردم گفت این عواقب سرپیچی از دستورات خان. پدرم همون سال از کدخدایی بر کنار شد. مادر امیر خودکشی کرد. عموت و رخساره، در حالی که رخساره حامله بود، به همدان فرار کردند.
آبتین ناباور دست روی صورتش میکشد و در حالی که چشمهایش جایی برای گرد شدن ندارد، آهسته زمزمه میکند:
- باورم نمیشه!
کیان لبخند تلخی میزند و نگاه تارش را به ماه کاملی میدهد، که دست و دلباز نور خود را روی زمین پهن کرده:
- وقتی چکاوک هفدهساله شد، خان مرده بود؛ اما پسر بزرگش، پسرش جای عموت اینا رو پیدا کرد. با کاویان حرف زده بود که اونا رو میبخشه و میذاره به روستا برگردن. گفته بود حالا که هم رخساره مرده هم پدرم از عشق رخساره مرد، چکاوک رو به جای رخساره به خانوادشون ب*دن تا از تقصیراتشون بگذره.
برق از سر آبتین میگذرد و به طرز ناگهانی و پر از خشمی به سمت پدرش جهش میزند، چشمهایش سرخ میشوند و رگ گ*ردنش ملتهب. صدایش را بالا میبرد و فریادش در سکوت قبرستان میپیچد:
- تو همه اینا رو میدونستی و میذاشتی من تو معدن اون ک*ثافت کار کنم؟
کیان دندان میساید و چشم میبندد:
- اگر توان مقابله بو،د کاویان مقابله می کرد. اون اومد تهران چون میدونست توان مقابله نداره. جوون بودی سرت باد داشت، میگفتم بهت مثل الان میخواستی د*اغ کنی، دردسر میشد برات. حالا میفهمی چرا اصرار دارم که چکاوک و امیر عقد کنن؟ اگه چکاوک رو دوست داری و نمیخوای بقیه عمرش زیر تمسخر و سلطه اون خانواده جاهطلب باشه، کوتاه بیا.
آبتین ناباور و جنونوار میخندد و به موهایش چنگ میاندازد.
آخرین ویرایش توسط مدیر:
↑View previous replies...
/:candÿخسته نباشی عزیزم؛ قلمت سبز
انجمن رمان نویسی
دانلود رمان
/:candÿنوشتی: حالا میفهمی چرا اسرار دارم که چکاوک و امیر عقد کنن
ولی اصرار درسته
انجمن رمان نویسی
دانلود رمان
D
DARK GIRL
مهمان
- توسط ~R E J I N A~ حذف گردید
درب اتاق را محکم به هم می کوبد و صدای هق هق هایش در خانه میپیچد ... آبتین شوکه از اتاقش بیرون می آید و به درب اتاق چکاوک نیم نگاهی میاندازد. با دیدن آراس که موبایل به دست روی مبل نشسته و شوکه میخ در اتاق چکاوک است، آهسته زمزمه میکند:
-چش بود؟
آراس شانه بالا می دهد و درباره سر در گوشی میکند :
-خیلی ناراحت و یکم عصبی، از در خونه اومد داخل و مستقیم رفت تو اتاقش...
انگار چیزی یادش می آید که ناباور ابروی راستش را بالا می دهد و در حالی که گوشه ل*ب می گزد به اطراف نگاه میکند و وقتی خیالش از خلوت بودن راحت میشود آهسته رو به آبتین پچ میزند:
-عصر که تو بیرون بودی عمو بهش گفت سه شنبه باید مراسم عقدشون برگزار بشه، شاید بخاطر اونه...
اخم های آبتین به طرز فجیعی درهم میرود. دکمه های پیراهنش را پر حرص می بندد و با در آوردن مو بایل از جین مشکی اش، راه خروج خانه را در پیش میگرد...
برای بار سوم شماره پدرش را میگیرد که بالاخره در آخرین بوق، صدای خسته و دورگه ی کیان در گوشش می نشیند:
-جانم بابا، چیشده؟
آبتین، دندان بر هم می سابد که صدایش را بلند نکند... دست هایش را مشت میکند که خشمش را بروز ندهد... از بین دندان هایش آهسته غرید :
-داری تن و ب*دن برادرت تو گور میلرزونی کیان خان!
صدای کیان، چاشنی خشم و ناباوری می شود :
-چیشده آبتین؟
آبتین، ضربه ای به فرمان میکوبد و خیره به دخترکی که با یک دسته گل بین ماشین ها جابه جا می شود؛ می غرد :
-کجایی بابا؟
کیان دم عمیق میگیرد و آهسته میگوید :
-سر خاک عموت...
از دور، کیان را میبیند که تکیه به سرو تنومد داده و خیره به خاک عمویش، در فکر فرو رفته. اذان را گفته و هوا کم کم دارد تاریک میشود... خود را مقابل کیان میرساند و با فرو بردن انگشت اشاره در جیب جینش اخم درهم میکشد. کیان، در سکوت سر تا پایش را بر انداز میکند. هوای نیمه تاریک، سوز و هو هوی باد میان قبرستان خالی، فضای مهیبی را ایجاد کرده بود. کیان خیره به قاب عکس کاویان، لبخند تلخی میزند و همزمان قطره ی اشکی از گوشه چشمش فرو میریزد :
-وقتی رفتم بهش گفتم داداش عاشق شدم... خندید!
لبخند کیان با زنده شدن خاطرات عمیق تر میشود، تار مو های سفید کنار شقیقه اش، در آن لباس مشکی یقه اسکی بیشتر خودنمایی میکردند. چشم های آسمانی اش را بی فروغ میبینند و لبخندش را وسعت میدهد :
-بهم گفت تو منو دیدی دلت هوای عشق و عاشقی کرده... هنور بچه ای کیان بچسب به خوشی... اما اگه واقعا میخوای و هوا و هوس نیست، خودم یه تنه پشتتم...
سیب گلوی آبتین، بالا و پایین میشود. نیم نگاهی به قبر بی سنگ عمویش می اندازد و در حالی که قبرستان فقط توسط ترانس های برق اندکی روشنایی دارند، کنار قبر عمویش می نشیند... کیان آهسته زمزمه میکند :
-پدر امیر بخاطر مادر چکاوک مرد! و مادر امیر وقتی که خان، بخاطر دفاع اردشیر و فراری دادن عموت و خانوادش از دستش کفری بود...
سکوت میکند و درحالی که بغض نهفته در سیب گلویش تا مرز انفجار پیش می رود به چهره وا رفته آبتین خیره می شود و ادامه میدهد:
- یه روز زن اردشیر رو سر چشمه گرفت و بهش ت*ج*اوز کرد... اون خان پست از ب*دن عریون مادر امیر کلی عکس گرفت و تو روستا پخش کرد...
آبتین شوکه به اشک چمبر زده در چشمان کیان خیره می شود و ناخواسته، خاک قبر عمویش را در مشت میکشد. کیان، به سختی ادامه می دهد و چگونه می توانست جبران کند...
-به مردم گفت این عواقب سر پیچی از دستورات خان!... پدرم همون سال از کدخدایی بر کنار شد... مادر امیر خودکشی کرد... عموت و رخساره، در حالی که رخساره حامله بود، به همدان فرار کردند...
آبتین ناباور دست روی صورتش می کشد و در حالی که چشم هایش جایی برای گرد شدن ندارد آهسته زمزمه میکند :
-باورم نمیشه...
کیان لبخند تلخی میزند و نگاه تارش را به ماه کاملی می دهد، که دست و دلباز نور خود را روی زمین پهن کرده :
-وقتی چکاوک هفده ساله شد خان مرده بود... اما پسر بزرگش... پسرش جای عموت اینارو پیدا کرد... با کاویان حرف زده بود که اونارو میبخشه و میزاره به روستا برگردن... گفته بود حالا که هم رخساره مرده هم پدرم از عشق رخساره مرد... چکاوک رو به جای رخساره به خانوادشون ب*دن تا از تقصیراتشون بگذره...
برق از سر آبتین میگذرد و به طرز ناگهانی و پر از خشمی به سمت پدرش جهش میزند، چشم هایش سرخ می شوند و رگ گ*ردنش ملتهب... صدایش را بالا میبرد و فریادش در سکوت قبرستان می پیچد :
-تو همه اینا رو می دونستی و میزاشتی من تو معدن اون کثافط کار کنم؟
کیان دندان می ساید و چشم میبندد :
-اگر توان مقابله بود کاویان مقابله می کرد، اون اومد تهران چون میدونست توان مقابله نداره ... جوون بودی سرت باد داشت... می گفتم بهت مثل الان می خواستی د*اغ کنی دردسر میشد برات...حالا میفهمی چرا اسرار دارم که چکاوک و امیر عقد کنن؟ اگه چکاوک رو دوست داری و نمیخوای بقیه عمرش زیر تمسخر و سلطه اون خانواده جاه طلب باشه کوتاه بیا
آبتین ناباور و جنون وار میخندد و به موهایش چنگ می اندازد.
کد:درب اتاق را محکم به هم می کوبد و صدای هق هق هایش در خانه میپیچد ... آبتین شوکه از اتاقش بیرون می آید و به درب اتاق چکاوک نیم نگاهی میاندازد. با دیدن آراس که موبایل به دست روی مبل نشسته و شوکه میخ در اتاق چکاوک است، آهسته زمزمه میکند: -چش بود؟ آراس شانه بالا می دهد و درباره سر در گوشی میکند : -خیلی ناراحت و یکم عصبی، از در خونه اومد داخل و مستقیم رفت تو اتاقش... انگار چیزی یادش می آید که ناباور ابروی راستش را بالا می دهد و در حالی که گوشه ل*ب می گزد به اطراف نگاه میکند و وقتی خیالش از خلوت بودن راحت میشود آهسته رو به آبتین پچ میزند: -عصر که تو بیرون بودی عمو بهش گفت سه شنبه باید مراسم عقدشون برگزار بشه، شاید بخاطر اونه... اخم های آبتین به طرز فجیعی درهم میرود. دکمه های پیراهنش را پر حرص می بندد و با در آوردن مو بایل از جین مشکی اش، راه خروج خانه را در پیش میگرد... برای بار سوم شماره پدرش را میگیرد که بالاخره در آخرین بوق، صدای خسته و دورگه ی کیان در گوشش می نشیند: -جانم بابا، چیشده؟ آبتین، دندان بر هم می سابد که صدایش را بلند نکند... دست هایش را مشت میکند که خشمش را بروز ندهد... از بین دندان هایش آهسته غرید : -داری تن و ب*دن برادرت تو گور میلرزونی کیان خان! صدای کیان، چاشنی خشم و ناباوری می شود : -چیشده آبتین؟ آبتین، ضربه ای به فرمان میکوبد و خیره به دخترکی که با یک دسته گل بین ماشین ها جابه جا می شود؛ می غرد : -کجایی بابا؟ کیان دم عمیق میگیرد و آهسته میگوید : -سر خاک عموت... از دور، کیان را میبیند که تکیه به سرو تنومد داده و خیره به خاک عمویش، در فکر فرو رفته. اذان را گفته و هوا کم کم دارد تاریک میشود... خود را مقابل کیان میرساند و با فرو بردن انگشت اشاره در جیب جینش اخم درهم میکشد. کیان، در سکوت سر تا پایش را بر انداز میکند. هوای نیمه تاریک، سوز و هو هوی باد میان قبرستان خالی، فضای مهیبی را ایجاد کرده بود. کیان خیره به قاب عکس کاویان، لبخند تلخی میزند و همزمان قطره ی اشکی از گوشه چشمش فرو میریزد : -وقتی رفتم بهش گفتم داداش عاشق شدم... خندید! لبخند کیان با زنده شدن خاطرات عمیق تر میشود، تار مو های سفید کنار شقیقه اش، در آن لباس مشکی یقه اسکی بیشتر خودنمایی میکردند. چشم های آسمانی اش را بی فروغ میبینند و لبخندش را وسعت میدهد : -بهم گفت تو منو دیدی دلت هوای عشق و عاشقی کرده... هنور بچه ای کیان بچسب به خوشی... اما اگه واقعا میخوای و هوا و هوس نیست، خودم یه تنه پشتتم... سیب گلوی آبتین، بالا و پایین میشود. نیم نگاهی به قبر بی سنگ عمویش می اندازد و در حالی که قبرستان فقط توسط ترانس های برق اندکی روشنایی دارند، کنار قبر عمویش می نشیند... کیان آهسته زمزمه میکند : -پدر امیر بخاطر مادر چکاوک مرد! و مادر امیر وقتی که خان، بخاطر دفاع اردشیر و فراری دادن عموت و خانوادش از دستش کفری بود... سکوت میکند و درحالی که بغض نهفته در سیب گلویش تا مرز انفجار پیش می رود به چهره وا رفته آبتین خیره می شود و ادامه میدهد: - یه روز زن اردشیر رو سر چشمه گرفت و بهش ت*ج*اوز کرد... اون خان پست از ب*دن عریون مادر امیر کلی عکس گرفت و تو روستا پخش کرد... آبتین شوکه به اشک چمبر زده در چشمان کیان خیره می شود و ناخواسته، خاک قبر عمویش را در مشت میکشد. کیان، به سختی ادامه می دهد و چگونه می توانست جبران کند... -به مردم گفت این عواقب سر پیچی از دستورات خان!... پدرم همون سال از کدخدایی بر کنار شد... مادر امیر خودکشی کرد... عموت و رخساره، در حالی که رخساره حامله بود، به همدان فرار کردند... آبتین ناباور دست روی صورتش می کشد و در حالی که چشم هایش جایی برای گرد شدن ندارد آهسته زمزمه میکند : -باورم نمیشه... کیان لبخند تلخی میزند و نگاه تارش را به ماه کاملی می دهد، که دست و دلباز نور خود را روی زمین پهن کرده : -وقتی چکاوک هفده ساله شد خان مرده بود... اما پسر بزرگش... پسرش جای عموت اینارو پیدا کرد... با کاویان حرف زده بود که اونارو میبخشه و میزاره به روستا برگردن... گفته بود حالا که هم رخساره مرده هم پدرم از عشق رخساره مرد... چکاوک رو به جای رخساره به خانوادشون ب*دن تا از تقصیراتشون بگذره... برق از سر آبتین میگذرد و به طرز ناگهانی و پر از خشمی به سمت پدرش جهش میزند، چشم هایش سرخ می شوند و رگ گ*ردنش ملتهب... صدایش را بالا میبرد و فریادش در سکوت قبرستان می پیچد : -تو همه اینا رو می دونستی و می گزاشتی من تو معدن اون کثافط کار کنم؟ کیان دندان می ساید و چشم میبندد : -اگر توان مقابله بود کاویان مقابله می کرد، اون اومد تهران چون میدونست توان مقابله نداره ... جوون بودی سرت باد داشت... می گفتم بهت مثل الان می خواستی د*اغ کنی دردسر میشد برات...حالا میفهمی چرا اسرار دارم که چکاوک و امیر عقد کنن؟ اگه چکاوک رو دوست داری و نمیخوای بقیه عمرش زیر تمسخر و سلطه اون خانواده جاه طلب باشه کوتاه بیا آبتین ناباور و جنون وار میخندد و به موهایش چنگ می اندازد.

G
Ghasam.H
مهمان
- توسط ~R E J I N A~ حذف گردید
درب اتاق را محکم به هم می کوبد و صدای هق هق هایش در خانه میپیچد ... آبتین شوکه از اتاقش بیرون می آید و به درب اتاق چکاوک نیم نگاهی میاندازد. با دیدن آراس که موبایل به دست روی مبل نشسته و شوکه میخ در اتاق چکاوک است، آهسته زمزمه میکند:
-چش بود؟
آراس شانه بالا می دهد و درباره سر در گوشی میکند :
-خیلی ناراحت و یکم عصبی، از در خونه اومد داخل و مستقیم رفت تو اتاقش...
انگار چیزی یادش می آید که ناباور ابروی راستش را بالا می دهد و در حالی که گوشه ل*ب می گزد به اطراف نگاه میکند و وقتی خیالش از خلوت بودن راحت میشود آهسته رو به آبتین پچ میزند:
-عصر که تو بیرون بودی عمو بهش گفت سه شنبه باید مراسم عقدشون برگزار بشه، شاید بخاطر اونه...
اخم های آبتین به طرز فجیعی درهم میرود. دکمه های پیراهنش را پر حرص می بندد و با در آوردن مو بایل از جین مشکی اش، راه خروج خانه را در پیش میگرد...
برای بار سوم شماره پدرش را میگیرد که بالاخره در آخرین بوق، صدای خسته و دورگه ی کیان در گوشش می نشیند:
-جانم بابا، چیشده؟
آبتین، دندان بر هم می سابد که صدایش را بلند نکند... دست هایش را مشت میکند که خشمش را بروز ندهد... از بین دندان هایش آهسته غرید :
-داری تن و ب*دن برادرت تو گور میلرزونی کیان خان!
صدای کیان، چاشنی خشم و ناباوری می شود :
-چیشده آبتین؟
آبتین، ضربه ای به فرمان میکوبد و خیره به دخترکی که با یک دسته گل بین ماشین ها جابه جا می شود؛ می غرد :
-کجایی بابا؟
کیان دم عمیق میگیرد و آهسته میگوید :
-سر خاک عموت...
از دور، کیان را میبیند که تکیه به سرو تنومد داده و خیره به خاک عمویش، در فکر فرو رفته. اذان را گفته و هوا کم کم دارد تاریک میشود... خود را مقابل کیان میرساند و با فرو بردن انگشت اشاره در جیب جینش اخم درهم میکشد. کیان، در سکوت سر تا پایش را بر انداز میکند. هوای نیمه تاریک، سوز و هو هوی باد میان قبرستان خالی، فضای مهیبی را ایجاد کرده بود. کیان خیره به قاب عکس کاویان، لبخند تلخی میزند و همزمان قطره ی اشکی از گوشه چشمش فرو میریزد :
-وقتی رفتم بهش گفتم داداش عاشق شدم... خندید!
لبخند کیان با زنده شدن خاطرات عمیق تر میشود، تار مو های سفید کنار شقیقه اش، در آن لباس مشکی یقه اسکی بیشتر خودنمایی میکردند. چشم های آسمانی اش را بی فروغ میبینند و لبخندش را وسعت میدهد :
-بهم گفت تو منو دیدی دلت هوای عشق و عاشقی کرده... هنور بچه ای کیان بچسب به خوشی... اما اگه واقعا میخوای و هوا و هوس نیست، خودم یه تنه پشتتم...
سیب گلوی آبتین، بالا و پایین میشود. نیم نگاهی به قبر بی سنگ عمویش می اندازد و در حالی که قبرستان فقط توسط ترانس های برق اندکی روشنایی دارند، کنار قبر عمویش می نشیند... کیان آهسته زمزمه میکند :
-پدر امیر بخاطر مادر چکاوک مرد! و مادر امیر وقتی که خان، بخاطر دفاع اردشیر و فراری دادن عموت و خانوادش از دستش کفری بود...
سکوت میکند و درحالی که بغض نهفته در سیب گلویش تا مرز انفجار پیش می رود به چهره وا رفته آبتین خیره می شود و ادامه میدهد:
- یه روز زن اردشیر رو سر چشمه گرفت و بهش ت*ج*اوز کرد... اون خان پست از ب*دن عریون مادر امیر کلی عکس گرفت و تو روستا پخش کرد...
آبتین شوکه به اشک چمبر زده در چشمان کیان خیره می شود و ناخواسته، خاک قبر عمویش را در مشت میکشد. کیان، به سختی ادامه می دهد و چگونه می توانست جبران کند...
-به مردم گفت این عواقب سر پیچی از دستورات خان!... پدرم همون سال از کدخدایی بر کنار شد... مادر امیر خودکشی کرد... عموت و رخساره، در حالی که رخساره حامله بود، به همدان فرار کردند...
آبتین ناباور دست روی صورتش می کشد و در حالی که چشم هایش جایی برای گرد شدن ندارد آهسته زمزمه میکند :
-باورم نمیشه...
کیان لبخند تلخی میزند و نگاه تارش را به ماه کاملی می دهد، که دست و دلباز نور خود را روی زمین پهن کرده :
-وقتی چکاوک هفده ساله شد خان مرده بود... اما پسر بزرگش... پسرش جای عموت اینارو پیدا کرد... با کاویان حرف زده بود که اونارو میبخشه و میزاره به روستا برگردن... گفته بود حالا که هم رخساره مرده هم پدرم از عشق رخساره مرد... چکاوک رو به جای رخساره به خانوادشون ب*دن تا از تقصیراتشون بگذره...
برق از سر آبتین میگذرد و به طرز ناگهانی و پر از خشمی به سمت پدرش جهش میزند، چشم هایش سرخ می شوند و رگ گ*ردنش ملتهب... صدایش را بالا میبرد و فریادش در سکوت قبرستان می پیچد :
-تو همه اینا رو می دونستی و میزاشتی من تو معدن اون کثافط کار کنم؟
کیان دندان می ساید و چشم میبندد :
-اگر توان مقابله بود کاویان مقابله می کرد، اون اومد تهران چون میدونست توان مقابله نداره ... جوون بودی سرت باد داشت... می گفتم بهت مثل الان می خواستی د*اغ کنی دردسر میشد برات...حالا میفهمی چرا اسرار دارم که چکاوک و امیر عقد کنن؟ اگه چکاوک رو دوست داری و نمیخوای بقیه عمرش زیر تمسخر و سلطه اون خانواده جاه طلب باشه کوتاه بیا
آبتین ناباور و جنون وار میخندد و به موهایش چنگ می اندازد.
کد:درب اتاق را محکم به هم می کوبد و صدای هق هق هایش در خانه میپیچد ... آبتین شوکه از اتاقش بیرون می آید و به درب اتاق چکاوک نیم نگاهی میاندازد. با دیدن آراس که موبایل به دست روی مبل نشسته و شوکه میخ در اتاق چکاوک است، آهسته زمزمه میکند: -چش بود؟ آراس شانه بالا می دهد و درباره سر در گوشی میکند : -خیلی ناراحت و یکم عصبی، از در خونه اومد داخل و مستقیم رفت تو اتاقش... انگار چیزی یادش می آید که ناباور ابروی راستش را بالا می دهد و در حالی که گوشه ل*ب می گزد به اطراف نگاه میکند و وقتی خیالش از خلوت بودن راحت میشود آهسته رو به آبتین پچ میزند: -عصر که تو بیرون بودی عمو بهش گفت سه شنبه باید مراسم عقدشون برگزار بشه، شاید بخاطر اونه... اخم های آبتین به طرز فجیعی درهم میرود. دکمه های پیراهنش را پر حرص می بندد و با در آوردن مو بایل از جین مشکی اش، راه خروج خانه را در پیش میگرد... برای بار سوم شماره پدرش را میگیرد که بالاخره در آخرین بوق، صدای خسته و دورگه ی کیان در گوشش می نشیند: -جانم بابا، چیشده؟ آبتین، دندان بر هم می سابد که صدایش را بلند نکند... دست هایش را مشت میکند که خشمش را بروز ندهد... از بین دندان هایش آهسته غرید : -داری تن و ب*دن برادرت تو گور میلرزونی کیان خان! صدای کیان، چاشنی خشم و ناباوری می شود : -چیشده آبتین؟ آبتین، ضربه ای به فرمان میکوبد و خیره به دخترکی که با یک دسته گل بین ماشین ها جابه جا می شود؛ می غرد : -کجایی بابا؟ کیان دم عمیق میگیرد و آهسته میگوید : -سر خاک عموت... از دور، کیان را میبیند که تکیه به سرو تنومد داده و خیره به خاک عمویش، در فکر فرو رفته. اذان را گفته و هوا کم کم دارد تاریک میشود... خود را مقابل کیان میرساند و با فرو بردن انگشت اشاره در جیب جینش اخم درهم میکشد. کیان، در سکوت سر تا پایش را بر انداز میکند. هوای نیمه تاریک، سوز و هو هوی باد میان قبرستان خالی، فضای مهیبی را ایجاد کرده بود. کیان خیره به قاب عکس کاویان، لبخند تلخی میزند و همزمان قطره ی اشکی از گوشه چشمش فرو میریزد : -وقتی رفتم بهش گفتم داداش عاشق شدم... خندید! لبخند کیان با زنده شدن خاطرات عمیق تر میشود، تار مو های سفید کنار شقیقه اش، در آن لباس مشکی یقه اسکی بیشتر خودنمایی میکردند. چشم های آسمانی اش را بی فروغ میبینند و لبخندش را وسعت میدهد : -بهم گفت تو منو دیدی دلت هوای عشق و عاشقی کرده... هنور بچه ای کیان بچسب به خوشی... اما اگه واقعا میخوای و هوا و هوس نیست، خودم یه تنه پشتتم... سیب گلوی آبتین، بالا و پایین میشود. نیم نگاهی به قبر بی سنگ عمویش می اندازد و در حالی که قبرستان فقط توسط ترانس های برق اندکی روشنایی دارند، کنار قبر عمویش می نشیند... کیان آهسته زمزمه میکند : -پدر امیر بخاطر مادر چکاوک مرد! و مادر امیر وقتی که خان، بخاطر دفاع اردشیر و فراری دادن عموت و خانوادش از دستش کفری بود... سکوت میکند و درحالی که بغض نهفته در سیب گلویش تا مرز انفجار پیش می رود به چهره وا رفته آبتین خیره می شود و ادامه میدهد: - یه روز زن اردشیر رو سر چشمه گرفت و بهش ت*ج*اوز کرد... اون خان پست از ب*دن عریون مادر امیر کلی عکس گرفت و تو روستا پخش کرد... آبتین شوکه به اشک چمبر زده در چشمان کیان خیره می شود و ناخواسته، خاک قبر عمویش را در مشت میکشد. کیان، به سختی ادامه می دهد و چگونه می توانست جبران کند... -به مردم گفت این عواقب سر پیچی از دستورات خان!... پدرم همون سال از کدخدایی بر کنار شد... مادر امیر خودکشی کرد... عموت و رخساره، در حالی که رخساره حامله بود، به همدان فرار کردند... آبتین ناباور دست روی صورتش می کشد و در حالی که چشم هایش جایی برای گرد شدن ندارد آهسته زمزمه میکند : -باورم نمیشه... کیان لبخند تلخی میزند و نگاه تارش را به ماه کاملی می دهد، که دست و دلباز نور خود را روی زمین پهن کرده : -وقتی چکاوک هفده ساله شد خان مرده بود... اما پسر بزرگش... پسرش جای عموت اینارو پیدا کرد... با کاویان حرف زده بود که اونارو میبخشه و میزاره به روستا برگردن... گفته بود حالا که هم رخساره مرده هم پدرم از عشق رخساره مرد... چکاوک رو به جای رخساره به خانوادشون ب*دن تا از تقصیراتشون بگذره... برق از سر آبتین میگذرد و به طرز ناگهانی و پر از خشمی به سمت پدرش جهش میزند، چشم هایش سرخ می شوند و رگ گ*ردنش ملتهب... صدایش را بالا میبرد و فریادش در سکوت قبرستان می پیچد : -تو همه اینا رو می دونستی و می گزاشتی من تو معدن اون کثافط کار کنم؟ کیان دندان می ساید و چشم میبندد : -اگر توان مقابله بود کاویان مقابله می کرد، اون اومد تهران چون میدونست توان مقابله نداره ... جوون بودی سرت باد داشت... می گفتم بهت مثل الان می خواستی د*اغ کنی دردسر میشد برات...حالا میفهمی چرا اسرار دارم که چکاوک و امیر عقد کنن؟ اگه چکاوک رو دوست داری و نمیخوای بقیه عمرش زیر تمسخر و سلطه اون خانواده جاه طلب باشه کوتاه بیا آبتین ناباور و جنون وار میخندد و به موهایش چنگ می اندازد.
ولی اصرار درسته