با عضویت در انجمن تک رمان از مزایای(چاپ کتاب،منتشر کردن رمان و...به صورت رایگان، خدمات ویراستاری، نقد و...)بهرمند شوید. با ما بهترینها را تجربه کنید.☆
...ممنون که موافقت کردی، هر کمکی خواستی رو من حساب کن.
خونسرد سری به علامت باشه تکون دادم و «ممنونمی» زیر ل*ب زمزمه کردم و با دست ظریفم باهاش دست دادم و اصلان با همه خداحافظی کرد و از عمارت خارج شد و اشکان و اردشیر و عنایت هم برای بدرقهاش از عمارت رفتن بیرون.
#ساغر_خونین
#فاطمه_فتاحی...
...که قبول کنم، یا نکنم؟ حالا یارو تو عمرش یه بار از من کمک خواسته، مرد پنجاه ساله امیدش به منه، پس یعنی قبول کنم؟
آره نقره قبول کن، یکم هیجان و بزنبزن بد نیس! آخ که چقد هوس بزنبزن کردم یهو! همچین یقه یکی رو بگیری با کله بکوبی رو مماخش بعدم لگد بارونش کنی!
#ساغر_خونین
#فاطمه_فتاحی...
...کرد و رو به عنایت گفت:
- خب عنایت جان، خوشحالم که تونستی از شر گونش راحت بشی. بعد اینکه بهت زنگ زدم و همه چیز رو تعریف کردم، مطمئن بودم که میتونی از شرش خلاص بشی. چون میدونستم خلاصی از دست عنایت بزرگ به این راحتیها نیست! مخصوصا اگر بهش جسارتی کرده باشن.
#ساغر_خونین
#فاطمه_فتاحی...
...دست تاس که فقط کنارههای سرش مو داشت، با یه بارونی مشکی و کلاه مردانه فلت(flat). چشم و ابرو مشکی و قد متوسط.
بعد احوال پرسی با مردها، اصلان چشمش به ما دخترها خورد. با زیبا و نازیلا دست داد و احوال پرسی کرد و بعدش هم به من رسید و روبه روی من قرار گرفت.
#ساغر_خونین
#فاطمه_فتاحی
#انجمن_تک_رمان
...دیوار سالن غذاخوری ایستاده بود برای همین اردشیر و عنایت متوجهش نشده بودن. دیگه بیخیال ایستادن شد و داخل سالن شد تا دخترها رو هم مشکوک نکنه.
صبحانه با شوخیها و خندههای دخترها گذشت، امروز دخترها سرحال بودن حتی نازیلا هم سعی داشت با نقره و زیبا گرم بگیره.
#ساغر_خونین
#فاطمه_فتاحی...
...اینجور با نفرت درموردش حرف میزنی و اصرار به پیدا کردنش داری، اما امیدوارم هرچی که هست، انتخابت درست باشه و بتونی به هدفت برسی. بهت ایمان دارم مطمئنم که میتونی!
لبخندی زدم و گفتم:
- ممنونم.
لبخندی ملایمی زد و با اجازهای گفتم و از اتاق بیرون رفتم.
***
#ساغر_خونین
#فاطمه_فتاحی
#انجمن_تک_رمان
...دادم:
- تنها، من و شما.
از لحن قاطعانه و محکمم جا نخورد، اینجا دیگه همه به لحن و گفتار من و رفتارهام، عادت داشتن. سری به علامت مثبت تکون داد و اشکان و اردشیر از اتاق، با نگاهی متعجب بیرون رفتن، شاید براشون سوال بود که من چه حرف به خصوصی با عنایت دارم!
#ساغر_خونین
#فاطمه_فتاحی
#انجمن_تک_رمان
...و زمزمه کردم:
- نوکرتیم آق نریمان، نوکرتیم اوستا نریمان!
نفس عمیقی کشیدم و بازدمم رو بیرون دادم و بخار هوای سرد استانبول، از دهنم خارج شد. سعی میکردم به اون خواب لعنتی فکر نکنم، اما مگه میشد؟
دوباره پک عمیقی به سیگار زدم و دودش رو به بیرون فرستادم.
***
#ساغر_خونین
#فاطمه_فتاحی...
...بود مجبور شدم بشینم سنگینیش رو من افتاده بود و من تکیهگاهی شده بودم براش که نیوفته.
نهنه! از رُعب و خوف زیاد بدنم به رعشه افتاده بود، وقتی چشمهام به چشمهای بیحرکت و به یک نقطه خیره شده نریمان افتاد، جیغ بد و گوش خراشی زدم و از بغلم پرتش کردم اونور!
#ساغر_خونین
#فاطمه_فتاحی
#انجمن_تک_رمان
...که برام یک چیز عادی باشه، به این صح*نه خیره شده بودم.
این صح*نههای خشن رو دوست داشتم و عاشقش بودم، فوقالعاده برام هیجانانگیز بود! برای همین حاضر نبودم چشم بردارم و این نگاه متعجب اشکان بود رومن، که چجوری دلش رو دارم و با جرعت به این صح*نه نگاه میکنم؟
#ساغر_خونین
#فاطمه_فتاحی
#انجمن_تک_رمان