خوش آمدید!

با عضویت در انجمن تک رمان از مزایای(چاپ کتاب،منتشر کردن رمان و...به صورت رایگان، خدمات ویراستاری، نقد و...)بهرمند شوید. با ما بهترین‌ها را تجربه کنید.☆

همین حالا عضویتت رو قطعی کن!
  • 🌱فراخوان جذب ناظر تایید ( همراه با آموزش ) کلیک کنید
  • تخفیف عیدانه ۶۰ درصدی چاپ کتاب در انتشارات تک رمان کلیک کنید

ساعت تک رمان

  1. Z

    کامل شده رمان کوتاه ده روز پس از حادثه | Zahrajafarian کاربر انجمن تک رمان

    ...قدم زدن در آشپزخانه شد و گفت: - فعلاً به نظرم بگرد دنبال‌ مامانت. خیلی توجه نکن این ناشناس کیه. هر کی هست داره کمکت می‌کنه! - آره ولی خب شاید یه چیزی در ازای کمک‌هاش بخواد... . - مثلاً چی؟ شونه‌ای بالا انداختم و گفتم: - نمی‌دونم... . #ده_روز_پس_از_حادثه #زهرا_جعفریان #انجمن_رمان_نویسی_تک_رمان
  2. Z

    کامل شده رمان کوتاه ده روز پس از حادثه | Zahrajafarian کاربر انجمن تک رمان

    ...رفتم، پرسیدم: - واقعاً هیچ حرفی نداری بزنی؟ مشغول شستن لیوان شد، گفت: - دارم فکر می‌کنم. پوفی کشیدم و در سکوت تماشایش کردم. کم کم فکر خودم هم به سمت مادرم رفت، یعنی خانه‌ی پدربزرگ بود؟ بالاخره شیما شیر را بست و گفت: - شاید مامانت نباشه! #ده_روز_پس_از_حادثه #زهرا_جعفریان #انجمن_رمان_نویسی_تک_رمان
  3. Z

    کامل شده داستانک شهر باربی ها | زهرا جعفریان کاربر تک رمان

    ...- می دونم برای شما جذابه؛ ولی برای من نه. اصلا نه. آریانا گفت: - من احساس می‌کنم اومدم توی بهشت. گفتم: - من احساس می‌کنم یهو جهنم بهم هجوم آورده. غرق شدم توی یه دنیای مزخرف. تو فاطمه‌ای؛ ولی انگار نیستی! این آنیه؛ ولی انگار نیست‌! حتی خونم دیگه خونه‌ی خودم نیست. #تک_رمان...
  4. Z

    کامل شده رمان کوتاه ده روز پس از حادثه | Zahrajafarian کاربر انجمن تک رمان

    ...هم لبخندی به دوربین زد و بعد وارد خانه شد، در را بست. کمی منتظر ماندم تا به طبقه‌ی سوم رسید و زنگ در ورودی را زد. در را برایش باز کردم، خواستم با شوق و ذوق سلام کنم که با دیدن نگاهش به خودم ساکت شدم، پرسیدم: - چرا این‌جوری نگاهم می‌کنی؟ #ده_روز_پس_از_حادثه #زهرا_جعفریان #انجمن_رمان_نویسی_تک_رمان
  5. Z

    کامل شده رمان کوتاه ده روز پس از حادثه | Zahrajafarian کاربر انجمن تک رمان

    ...- خبر که نه زیاد ولی خونه‌ی بابا بزرگته‌. - زنگ زدم خونه‌ی بابابزرگ کسی برنداشت. - عصر زنگ بزن شاید خونه نیستن نمی‌دونم. لیلا بفهمه شماره‌ دادم بهت من و می‌کشه! همون زنگ بزن خونه‌ی بابابزرگ شاید اصلاً خودش گوشی رو برداره. - باشه دایی مرسی. #ده_روز_پس_از_حادثه #زهرا_جعفریان...
  6. Z

    کامل شده رمان کوتاه ده روز پس از حادثه | Zahrajafarian کاربر انجمن تک رمان

    ...پشت تاج چسبانده بودند و چون مشکی بود، خیلی خیلی سخت دیده میشد، نخ را گرفتم و کشیدم بالا، یک شناسنامه همراهش بالا آمد، نخی را که دور شناسنامه پیچیده شده بود از آن جدا کردم، بی توجه به گرد و خاک شناسنامه بازش کردم، شناسنامه‌ی واقعی پدرم بود! #ده_روز_پس_از_حادثه #زهرا_جعفریان...
  7. Z

    کامل شده رمان کوتاه ده روز پس از حادثه | Zahrajafarian کاربر انجمن تک رمان

    ...پخش میشد. برش داشتم و صدایش را قطع کردم. این دیگر چه وضعی بود؟ چشمم به کلیدی افتاد که زیر گوشی قرار گرفته بود. گوشی را درست روی کلید گذاشته بودند! برای چه می‌خواستند پیدایش کنم؟ برش داشتم و بررسی‌اش کردم، هر چه فکر کردم نفهمیدم کلید کجاست. #ده_روز_پس_از_حادثه #زهرا_جعفریان...
  8. Z

    کامل شده رمان کوتاه ده روز پس از حادثه | Zahrajafarian کاربر انجمن تک رمان

    ...می‌کرد. سرم را تکان دادم تا از شر افکارم رها بشوم، مشغول ور رفتن با گوشی‌ام شدم، وارد طاقچه شدم تا کتابی انتخاب‌ کنم و بخوانم، ولی اصلاً نمی‌توانستم تمرکز کنم، به هرچیزی توجه می‌کردم جز نام کتاب‌ها و توضیحاتشان، فکرم خیلی درگیر بود... . #ده_روز_پس_از_حادثه #زهرا_جعفریان #انجمن_رمان_نویسی_تک_رمان
  9. Z

    کامل شده رمان کوتاه ده روز پس از حادثه | Zahrajafarian کاربر انجمن تک رمان

    ...- مگه این که بخوان بگن من خودم شناسنامه‌ی جعلی ساختم تا بعداً بیام بگم یکی این کارو کرده و دیگه کسی فکر نکنه خودم مظنونم و توی ماجرا دستی دارم. این‌جوری... . کارآگاه حامدی سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد، گفت: - نویسنده‌ی خوبی هستی... . #ده_روز_پس_از_حادثه #زهرا_جعفریان...
  10. Z

    کامل شده رمان کوتاه ده روز پس از حادثه | Zahrajafarian کاربر انجمن تک رمان

    ...نشدن. فقط عمو رضام اومده بود بالا سر جنازه و با پلیسا چندین بار حرف زده بود. - ولی در هر صورت بهتره با عموها یا حتی عمه‌هاتون صحبت کنین! همین‌جوری نمی‌تونید بگید که یه اکانت فیک بهتون پیام داده یا فکر کنید یه شخص خطرناکی بهتون پیامک داده! #ده_روز_پس_از_حادثه #زهرا_جعفریان...
بالا