• انجمن رمان نویسی تک رمان پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد. لطفا از ارسال محتوای خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران خود داری کنید در صورت مشاهده برخورد خواهد شد.

📚کامل شده رمان دست خط زندگی|کیانا کاربر انجمن تک رمان

  • نویسنده موضوع Batkian๑
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 55
  • بازدیدها 2K
  • Tagged users هیچ
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

Batkian๑

مدیر ارشد + مدیر تالار مجله
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
مدرس زبان
طراح انجمن
مجله نویس
گوینده انجمن
میکسر انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
عضو تیم مجله
Jun 28, 2020
1,629
19,730
123
از جهانی مختص من...
IMG_20200927_085234_481.jpg
نام رمان:دست خط زندگی​
نویسنده:کیانا سبزی، کاربر تک رمان​
ژانر:پلیسی، جنایی/عاشقانه، معمایی​
ناظر: وانیا
ویراستار: م.صالحی
خلاصه داستان‌:​
آرزو دختری است که قدم در راهی گذاشته، که نامنتهی است. کاوش و تحقیق، و پی در پی به دنبال سرنخ‌های بیشتر...​
آرزو یک دختر است. آیا می‌تواند زنده بماند؟ آیا همچنان می‌تواند قدم‌هایی استوار در این مسیر بگذارد؟ در همین راه قتل‌های سریالی و همکاری با امید و آرزو... ستوان آرزو اقبالی هیچ‌گاه آینده خویش را این‌گونه نمی‌اندیشید.​
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

وانیا

ناظر بازنشسته
مدیر بازنشسته
Apr 26, 2020
63
2,310
53

Batkian๑

مدیر ارشد + مدیر تالار مجله
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
مدرس زبان
طراح انجمن
مجله نویس
گوینده انجمن
میکسر انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
عضو تیم مجله
Jun 28, 2020
1,629
19,730
123
از جهانی مختص من...
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #3
به نام خدا​
دست خط زندگی​
قسمت اول​
با کمک پاهام میز رو به عقب هل دادم. صندلی رو کنار پنجره کشیدم. عجب شهر شلوغی بود، پر از ظلم. حوصله بیرون و نداشتم. داخل اون، شهر شلوغ، چیز جالبی برای یافتن نبود. پس برگشتم پشت میزم. داد زدم و گفتم:​
-جناب آقای امید، قهوه من چی شد؟​
اومد تو و قهوه هم دستش بود. زل زدم بهم و با خشم گفت:​
- ستوان اقبالی من سروان این اداره هستم نه آبدارچی.​
همین جوری خیره شده بود بهم.​
- خب ببخشید امید. حالا قهوه رو بده.​
با لبخندی اومد سمتم. گذاشت روی میزم و رفت نشست روی میز کنار من. قهوه رو با شکلات تلخ خوردم. که امید برگشت و انگار می‌خواست دوباره چرت و پرت بگه:​
- ستوان اقبالی کم خودتون تلخ هستین قهوه تلخ و با شکلات تلخ هم می‌خورین.​
و کل همکارها خندیدن با خودش. حوصلش رو نداشتم. چرت و پرت زیاد می‌گفت. خودمم خنده‌ی ریزی کردم. با خشم نگاهش کردم.​
- شما صحبت نکنی، نمی‌گن لالی.​
برگشت و گفت:​
- بله ستوان اقبالی، چشم.​
و لبخندی زد.​
- از دست تو امید.​
قهوه رو خوردم. امید یک دفعه برگشت با ترس گفت:​
- آرزو پرونده جدید رو دیدی؟​
نگاه کردم و تا دیدم خیره شدم بهش.​
- نه امکان نداره.​
همینجوری توی فکر بودم،سرم تیر می‌کشید. چند دقیقه‌ای توی تعجب بودم که اداره تعطیل شد. کیفم رو برداشتم و داشتم می‌رفتم؛ ذهنم بدجور درگیر بود. به سمت در می‌رفتم که یک دفعه امید گفت:​
- ستوان اقبالی بیاین، من شما رو می‌رسونم. مسیرمون یکی هست.​
حوصله نداشتم. لبخندی روی صورتم نمایش دادم و گفتم:​
- ممنون امید، خودم میرم.​
- نه بفرمایین، من شما رو می‌رسونم.​
سوار ماشینش شدم و راه افتادیم. بهش گفتم:​
- امید می‌تونی آرزو صدام کنی. ما الان تقریباً چندساله که همکاریم، مشکلی نیست آرزو صدام کنی.​
بعد امید رو به بهم گفت:​
- باشه ستوان. هر جور خودتون دوست دارین، آرزو صداتون می‌کنم.​
- ممنونم.​
امید همونجوری که به جلو خیره بود و رانندگی می‌کرد، گفت:​
- ستوان اقبالی... ببخشید حواسم نبود. آرزو، بد جور ذهنم درگیر پروندس​
- منم ولی دوست ندارم بهش فکر کنم.​
امید پسری با ته ریش قهوه‌ای بود. قد تقریباً بلندی داشت و چشمای مشکی. گوشیم رو از توی کیفم درآوردم و چک کردم. پیامی نبود. برای همین گذاشتم توی کیفم.​
- رسیدیم. همین جا نگه دار امید. ممنون.​
پیاده شدم و ازش خدافظی کردم. امید صدام کرد و چون فاصلم از اون دور بود داد زد:​
- من مسیرم از این طرفه فردا میام دنبالت.​
- حالا تا فردا، مرسی امید و رفتم سمت در. کلید انداختم و در رو باز کردم. رفتم لباسام رو با کیف رو پرت کردم یه طرف. یک قهوه تلخ برای خودم درست کردم و نشستم روی کاناپه. قهوه رو داشتم می‌خوردم که یاد حرف امید افتادم. لبخندی زدم و دراز کشیدم تا ساعتی بخوابم...​
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Batkian๑

مدیر ارشد + مدیر تالار مجله
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
مدرس زبان
طراح انجمن
مجله نویس
گوینده انجمن
میکسر انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
عضو تیم مجله
Jun 28, 2020
1,629
19,730
123
از جهانی مختص من...
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #4
تقریباً ساعت 8 شب بود، که از خواب بیدار شدم. خیلی گشنه‌م بود. زنگ زدم یک پیتزا برام بیارن. زنگ در به صدا در اومد. پیتزا رو آورده بودن، یه شال سرم کردم و یه پیرهن چهارخونه گشاد روی تیشرتم پوشیدم. در و باز کردم. کارت کشیدم و هزینه پیتزا را پرداخت کردم، پیتزا رو گرفتم اومدم نشستم روی کاناپه جلوی تلویزیون. روشنش کردم. یک دفعه با صح*نه‌ای عجیب روبه رو شدم. زنگ زدم امید؟​
- سلام. خوبی امید؟​
- سلام. ممنون. ستوان اقبالی مشکلی پیش اومده این موقع زنگ زدین؟​
با لحنی تند و با اضطراب گفتم:​
- سریع بزن شبکه خبر.​
- چه خبره مگه؟... زدم آرزو، امکان نداره! این پرونده امروز به دستمون رسید چطور این‌قدر سریع پخش شد؟​
- خیلی وحشتناکه امید؛ باید هرچه سریع‌تر تمومش کنیم. گفتی صبح میای دنبالم دیگه؟​
- آره چطور؟​
- به سرگرد زنگ می‌زنم و می‌گم ما زودتر میایم. باید هر چه سریع‌تر جلوش رو بگیریم. ساعت 6 جلوی خونه‌ی من باش.​
- حتماً آرزو. شب خوش.​
- خدانگهدار. شب بخیر.​
اصلاً امکان نداشت. بوی پیتزا آزارم می‌داد. میل به خوردن نداشتم. کنترل تلویزیون را برداشتم. تلویزیون و خاموش کردم. رفتم روی تخت دراز کشیدم. پاهام گزگز می‌کرد. هوا گرم بود. رفتم و کولر و روی دور تند زدم و دوباره به ت*خت خو*اب برگشتم. کل شب و بیدار بودم و فکر می‌کردم. منظره‌ای که توی شب همدم من بود سقف اتاقم بود. دوست داشتم همین الان برم اداره و به این پرونده بپردازم. نمی‌دونم شاید تنهایی دیوونم کرده.​
شب و اصلاً نخوابیدم. همش روی تخت به این طرف و اون طرف غلت می‌خوردم. ساعت 5 صبح از تخت‌خوابم بلند شدم؛ جلوی آینه رفتم، موهام رو شانه کردم. لباس اداره رو تنم کردم. رفتم صبحانه بخورم. ذهنم خیلی درگیر بود. برای همین چیزی از گلوم پایین نرفت. کیفم رو برداشتم. از در بیرون رفتم و در رو قفل کردم. دکمه آسانسور رو از روی استرس نزدیک 60بار زدم. دقیقاً ساعت 5و نیم صبح جلوی در بودم. می‌خواستم بدون معطلی به اداره برسم. امید راس ساعت 6 جلوی در بود. من رو تا دید دستی تکون داد و زمزمه کرد:​
- سلام. از کی اینجایی؟​
- سلام امید بشین بریم، از ساعت 5 ونیم.​
- ببخشید دیر کردم.​
- تو که سر وقت اومدی. فعلاً سریع بریم اداره.​
- امید یک 206نقره‌ای داشت. سوار ماشینش شدم. تو راه نه من حرفی زدم نه امید. هردومون توی فکر بودیم. پارکش کرد توی پارکینگ و باهم به اداره رفتیم. نشستیم پشت میزها. سریع کامپیوتر و روشن کردم و از چیزی که دیدم داشتم سکته می‌کردم. با تعجب خیره شدم به کامپیوتر.​
- امید! اینجارو ببین.​
اونم همین جوری خیره شده بود به کامپیوتر.​
- آرزو به نظرت قتله یا خودکشی؟​
- نمی‌دونم. ولی باید بگم قتله. هر روزم داره بیشتر می‌شه.​
- آرزو باورت نمیشه. الان توی سیستم زده که توی این هفته 21 فوتی داشتیم‌.​
بدجور توی فکر بودم. رو به امید گفتم:​
- یعنی تقریباً روزی سه کشته. خیلی سریع سن و تاریخ و مشخصات فوتی‌ها رو برام بیار لطفاً.​
- بله الان ستوان اقبالی.​
هیچ کسی جز من و امید توی اداره نبود. وحشتناک بود. مشخصات رو که آورد هر دوتامون خیره شدیم به پرونده‌ها...​
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Batkian๑

مدیر ارشد + مدیر تالار مجله
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
مدرس زبان
طراح انجمن
مجله نویس
گوینده انجمن
میکسر انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
عضو تیم مجله
Jun 28, 2020
1,629
19,730
123
از جهانی مختص من...
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #5
پرونده عجیبی بود. همه کشته شده‌ها دقیقاً توی ساعت‌های مشخصی می‌مردن. یعنی چطور می‌تونست؟ چطور امکان داشت این همه آدم و بتونی توی یک روز فقط بکشی؟ ترس تمام وجودم رو فرا گرفته بود، نگاهی به امید کردم:​
- امید اینارو ببین.​
دوتامون خیره شدیم به عکس کشته شده‌ها.​
- آرزو،امکان نداره! اینا همه بچه‌هایی هستن که 14تا17سالشونه؛ چرا؟​
بغض کرده بودم. همشون بچه بودن. این بچه‌ها بی‌گناه داشتن کشته می‌شدن. با مشت کوبیدم روی میز؛ تصورش برام سخت بود. چطور امکان داشت. نگاه کردم به امید. فهمید که بغضم گرفته. دندان‌هام رو بهم فشار دادم. لبام رو گ*از گرفتم. زیر ل*ب زمزمه کردم:​
- نمی‌دونم هدف این آدم کثیف چیه امید، ولی هر چی که هست باید زودتر دستگیرش کنیم.​
- آروم باش آرزو، دستگیرش می‌کنیم.​
خود امید هم از شدت خشم و استرس همش پاهاش رو تند تند تکان می‌داد. ترس توی چشماش بیداد می‌کرد. بی‌سیمی که توی جیبم بود به صدا دراومد، پیام از طرف سرگرد بود.​
- ستوان اقبالی خیلی سریع با یکی از همکارا، به محلی که براتون می‌فرستم برین.​
- بله سرگرد.انجام می‌شه.​
یعنی کجا قرار بود بریم؟ امید با تعجب ازم پرسید:​
- کجا باید بریم آرزو؟​
- نمی‌دونم، الان محل و سرگرد ارسال می‌کنه.​
وقتی عملیات می‌رفتیم با ماشین اداره حرکت می‌کردیم‌‌؛ برای همین سوییچ رو برداشتم. کیفم رو انداختم روی دوشم. اسلحه گذاشتم توی جیب پشتم. امید همین جوری بهم خیره شده بود. یک دفعه فکر کردم خل شده!​
- اووو! چه خفن شدی آرزو.​
- چرت و پرت نگو، سریع بریم.​
نگاهم کرد و قیافش رو کج کرد.با صدای خیلی آرومی زمزمه کرد:​
- تلخ.​
- چیزی گفتی امید خان؟ نشنیدم...​
چنان چشم غره‌ای بهش رفتم که حساب کار دستش بیاد. خودمم خندم گرفته بود. نگام کرد و گفت:​
- هیچی،هیچی نگفتم...یه نفر داره صدام می‌کنه. سوییچ رو بده تا میای برم ماشین رو روشن کنم.​
سوییچ رو پرت کردم براش. از اتاق بیرون رفت. خندم گرفته بود. خودم رو جمع و جور کردم. مقنعه و از حالت پریشانی که داشت، با دستم صاف کردم. ولی باید عجله می‌کردم. گوشیم به صدا در اومد. سرگرد آدرس محل رو برام فرستاد. سوار ماشین شدیم، امید داشت آژیر پلیس رو می‌ذاشت که گفتم:​
- اینکارو نکن! ممکنه خطرناک باشه. امکان داره متهم ما اون اطراف باشه و صداش رو بشنوه و فرار کنه. شاید یک شانس برای ما باشه، پس بهتره آژیر رو نزاری.​
بهم خیره شده بود. توی فکر فرو رفت.​
- بله ستوان، شما درست می‌گین. ببخشید.​
پاشو گرفت روی گ*از و خیلی سریع حرکت کردیم. تو راه ازم پرسید:​
- ستوان اقبالی... ببخشید جسارت نباشه. میشه بپرسم چندسالتونه؟​
دلیلی نداشت بخوام سن خودم و نگم و پنهان کنم. رو به امید گفتم:​
- 25 سالم هست.​
- واقعاً ستوان! ممنون. پس تقریباً هم سن هستیم منم 26 سالمه.​
گفتم:​
- حالا که فهمیدی، لطفاً گ*از بده تا زودتر برسیم.​
امید خیلی سریع حرکت کرد. به مقصد رسیدیم. از ماشین پیاده شدیم. همش دستم به اسلحه‌ام بود. می‌ترسیدم. فقط کافی بود حواسم به اطراف نباشه، امکان داشت من هم کشته بشم. آرام قدم بر می‌داشتم و حواس جمع بودم. محلی که سرگرد فرستاده بود یک ویلای خیلی خوشگل بود. زنگ زدیم و وارد ویلا شدیم...​
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Batkian๑

مدیر ارشد + مدیر تالار مجله
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
مدرس زبان
طراح انجمن
مجله نویس
گوینده انجمن
میکسر انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
عضو تیم مجله
Jun 28, 2020
1,629
19,730
123
از جهانی مختص من...
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #6
زنگ در ویلا را زدیم.چند دقیقه‌ای منتظر موندیم که خانم پیری در رو برای ما باز کردن؛ کارتم رو از جیبم درآوردم و نشون دادم:​
- سلام مادر جان. ستوان اقبالی هستم از اداره آگاهی. برای پاره‌ای از تحقیقات اومدیم.​
خانم پیری بودن. تقریباً قد ایشون نصف من بود و خمیده شده بودن. موهای سفیدی داشتن و یک روسری گل‌گلی مشکی صورتی سرشون بود‌؛ لباس سیاهی هم پوشیده بودن با صدای خیلی شیرین و خش‌داری گفت:​
- خوش امدید مادر جان.من سرایدار اینجا هستم. البته از جوانیم. تقریباً 30 سالی میشه مادر.​
لبخندی به نشانه رضایت روی صورتم نمایش دادم.​
ما رو به سمت خونه راهنمایی کرد. حیاط ویلا خیلی بزرگ بود. معلوم بود خیلی وقته که بهش رسیدگی نشده. چون برگ‌های پاییزی هنوز داخل حیاط بودن. در صورتی که تابستان بود. هوا خیلی گرم بود. مخصوصاً با لباس‌های اداره خیلی سخت بود. درخت‌های بلند و سر به فلک کشیده زیبایی داشت. کنار باغ 6 ماشین مدل بالا پارک بود. خود ویلا هم نمای خیلی زیبایی داشت. استخری هم توی حیاط بود که، خالی از آب بود و پر از برگ. خانه دل مرده و بی‌روحی بود. تقریباً 5 دقیقه‌ای باید حرکت می‌کردیم تا به خود خانه اصلی برسیم. امید همین طور با د*ه*ان باز به اطراف خیره شده بود. زیر ل*ب زمزمه میکرد:​
- ستوان اقبالی اینجا رو ببینین. چقدر بزرگه!​
یه ضربه به دستش زدم و خیلی آروم گفتم:​
- خودت رو جمع وجور کن. برای خرید خونه که نیومدیم.​
سرش رو انداخت پایین، قیافش درهم رفت.​
- چشم.​
چرا من اینجوری بودم. شاید به خاطر این پرونده و فشارهایی که روی من بود این‌قدر عصبی بودم. درونم آشفته بود.همش می‌خواستم به یک نفر گیر بدم؛ از اونجایی که این روزها امید تنها همدم من بود، فقط اون بود که بتونم سرش غر بزنم. ولی الان مسائل مهم‌تری بود. ویلا چندتا پله می‌خورد. از پله‌های سرامیکی بالا رفتیم، وارد خونه شدیم. خانمی با لباس سیاه روی مبلی سفید نشسته بودن. رفتم دستم رو گذاشتم روی شونه ایشون. حال خوشی نداشت.​
- تسلیت می‌گم. ستوان اقبالی هستم از اداره آگاهی،برای پاره‌ای از تحقیقات اومدیم.​
نگاهم کرد. زیر چشماش حلقه ی از سیاهی بود. روش رو ازم برگردوند و گفت:​
- السانا دیگه نیست. دختر عزیزم مرده. اون دیگه پیش ما نیست. حالا که مرده، اومدید چیکار کنین؟ د*اغ دلم و تازه کنین؟​
- آروم باشین لطفاً. درک می‌کنم. ما اومدیم تا انتقام السانا رو بگیریم. می‌شه مارو به سمت اتاق السانا راهنمایی کنین؟​
چشماش کاسه خ*ون بود. حال خوشی نداشت. با صدای خیلی آرومی اون خانوم پیر رو صدا زدن و به سمت اتاق اشاره کردن و گفتن:​
- به سمت اتاق دخترم راهنماییشون کن.​
اون خانوم پیر ما رو به اتاق السانا برد. همین جوری که داشتیم به سمت اتاق حرکت می‌کردیم، به سرگرد بیسیم زدم.​
- سرگرد لطفاً، یک تیم تحقیقات 5نفره به محل ارسال کنین.​
از پله‌های چوبی بالا رفتیم. وارد اتاق شدیم. روی دیوارهای صورتی اتاق پر از عروسک بود. اتاق بزرگی بود. روی دیوارها قاب عکس‌های السانا بود. وقتی نگاهشون کردم، سرم و گرفتم پایین؛ بغضم رو قورت دادم و تند تند پلک زدم تا اشکام جاری نشه. مقتول ما 13سالش بود، تا دیدم دلم آشوب شد. روبه امید برگشتم.​
- همه جارو بگرد امید...​
همینجوری دنبال یک سرنخ بودیم. ولی هیچ چیز مشکوکی پیدا نکردیم. نشستم روی تخت. سرم رو گذاشتم روی زانوهام. داشتم دیوونه می‌شدم. امید گفت:​
- ستوان اقبالی حالتون خوبه؟ مشکلی هست؟​
- آره هست. بعد چندروز تحقیقات هنوز یک سرنخ بدست نیاوردیم. هر روز بچه‌های بیشتر دارن میمیرن و ماهم هیچ کاری نکردیم.​
همینجوری که خیره شده بودم به زمین یک دفتر دیدم. روی دفتر عکس یک عروسک صورتی بود. دفتر و باز کردم و ورق زدم. توی برگه‌های اون فقط نقاشی بود. یک دفعه نظرم به یک برگه جلب شد. توی اون یک آدرس نوشته شده بود. انگاری دفتر السانا بود. نوشته بود:​
- باید امروز به پارک سر کوچه برم. زیر درختی که رو به روی حوض هست.​
سریع بیسیم و برداشتم و داد زدم امید بدو بریم. به سمت در خروجی دویدم. همینطور که داشتم می‌دویدم تا به در برسم، تیم تحقیقات وارد شدن. لحظه‌ای مکث کردم و ایستادم. به سرگروه تیم گفتم:​
- هر چیزی که پیدا کردین و به محل کار من و آزمایشگاه ارسال کنین.​
سرگروه تیم سرش را به علامت تایید تکان داد. به سمت در حرکت کردم و امید هم پشت سر من حرکت می‌کرد.​
امید نفس زنان گفت:​
چی شده ستوان؟​
- یک سرنخ پیدا کردم.​
امید پشت ماشین نشست و حرکت کردیم. خیلی سریع به پارک رفتیم. دنبال درختی که رو به روی حوض باشه می‌گشتم. یک درخت بیشتر نبود. جنازه السانا قبلاً پیدا شده بود. زیر درخت و خیلی خوب نگاه کردم. دستم رو گذاشتم روی تنه درخت؛ وقتی دستم و برداشتم. کف دستم خونی شده بود. با دقت بیشتری نگاه کردم. تنه درخت پررنگ بود. چراغ قوه و انداختم روی تنه درخت. روی تنه درخت یک چیزی با خ*ون نوشته شده بود، دقت کردم تا بتونم بخونمش. نوشته شده بود:​
- این منم... خود من.​
یک لحظه شک کردم که این یک خودکشی هست. ولی السانا همه چیز داشت، و نیاز نبود خودکشی کنه.​
بعد اگه قرار به خودکشی بود، قطعاً داخل یک مکان عمومی اتفاق نمی‌افتاد. السانا صبح امروز مرده بود و من مطمئن بودم خونی که روی درخت نوشته شده:​
- این منم.. خ*ون السانا هست.​
روبه امید گفتم:​
- امید محل قتل السانا کجا بوده؟​
- محل قتلش ورودی همین شهر هست.​
سریع به امید گفتم:​
- از روی درخت عکس برداری کن. میریم به محل قتل!باید جیزی اونجا باشه.​
امید دوربینش رو در آورد و چندتا عکس گرفت. خیلی سریع بعد از گذشت نیم ساعت به اونجا هم رفتیم.​
اونجا هم دنبال یک سرنخ گشتم. همین‌طور که نگاهم در جستجوی چیز مشکوکی بود، توجه‌ام به نوشته‌ای روی آسفالت جلب شد. روی زمین با خ*ون نوشته شده بود:​
- "اگه می‌تونی بیا منو بگیر. منتظرتم."​
خیلی چیز وحشتناکی بود. امید همه رو داشت یادداشت می‌کرد. ذهنم درگیر بود. حداقل الان مطمئن شدم که این یک قتله. نگاهم به امید دوخته شد.​
- امید الان مطمئن شدم که این قتله. و کسی که این قتل‌هارو انجام می‌ده، ما رو بازیچه خودش می‌دونه.​
امید سرش رو به علامت تایید تکان داد. به سرگرد بی‌سیم زدم و اتفاقات و براشون گزارش کردم...​
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Batkian๑

مدیر ارشد + مدیر تالار مجله
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
مدرس زبان
طراح انجمن
مجله نویس
گوینده انجمن
میکسر انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
عضو تیم مجله
Jun 28, 2020
1,629
19,730
123
از جهانی مختص من...
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #7
تقریباً ساعت 2 بود که به اداره برگشتیم. امید دو پرس کباب سفارش داد. ولی من نتونستم ل*ب بزنم. همش ذهنم درگیر بود. امید با صدای نگرانی گفت:​
- بخور آرزو. خیلی ضعیف شدی.​
به صندلی تکیه دادم. نگاهش کردم.​
- آدمای خیلی زیادی دارن میمیرن. مخصوصاً بچه‌ها. ما تازه سرنخ‌های کمی رو بدست آوردیم. هنوز نمی‌دونیم این قاتل چجوری میکشه. اصلاً چه جوری این‌همه آدم و توی یک روز می‌کشه؟​
یک جرقه‌ای تو ذهنم زد. سریع رفتم پرونده کشته شده‌ها رو آوردم و گذاشتم روی میزم. مثل روانی‌ها همین‌جوری ورق می‌زدم و نگاه می‌کردم. امید گفت:​
- خوبی آرزو؟​
- نه​
به کارم ادامه دادم. بعد چند ساعت متوجه یک قضیه شدم. روی صندلی نشستم. یک مقدار قهوه خوردم. اه. خیلی سرد شده بود، اصلاً یادم نبود که قهوه ریختم تا بخورم. آشفته بودم. زیر ل*ب زمزمه کرد‌م:​
- امید به یک چیز مشترک بین همه کشته شده‌ها دقت کردی؟​
امید سرش رو خاروند و گفت:​
- آره دیگه. همین که همه‌ی اونها، سیزده تا 17 سالشونه...​
نگاش کردم. زل زدم توی چشماش و با حالت تمسخرآمیزی گفتم:​
- خیلی خنگی! این رو که همون روز اول فهمیدیم. اینکه همه‌ی اونها بچه‌های پولدارن.​
توی فکر فرو رفت‌. بعد دقایقی گفت:​
_ راست میگی آرزو... اصلاً تا حالا بهش توجه نکرده بودم.​
- الان هم بهتره بریم سراغ سرنخ‌های دیگه. سرگرد همون موقع بی‌سیم زدن و محل یک مکان دیگر و به ما دادن. سرگرد گفت:​
- ستوان اقبالی حتماً هم شما و هم سروان امید اسلحه رو ببرین همراه خودتون.​
بعد کمی مکث کردن گفتم:​
- مشکلی پیش اومده سرگرد؟​
- حتماً ببرین. ممکنه خطرناک باشه.​
ترس تمام بدنم رو فرا گرفت. یعنی چه اتفاقی داشت رخ می‌داد؟​
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Batkian๑

مدیر ارشد + مدیر تالار مجله
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
مدرس زبان
طراح انجمن
مجله نویس
گوینده انجمن
میکسر انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
عضو تیم مجله
Jun 28, 2020
1,629
19,730
123
از جهانی مختص من...
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #8
بعد از بی‌سیم زدن سرگرد خیلی استرس گرفته بودم. سرگرد خیلی سریع یک گزارش از مکانی که می‌خوایم بریم و برام فرستاد. وقتی خوندم حس کردم چشمام سیاهی رفتن. یک صداهای نامشخصی همش توی گوشم زمزمه می‌شد. تصویر السانا دختری که دیروز کشته شده بود،همه کشته شده‌ها جلوی چشمم خیلی سریع رد می‌شد. ناگاه حس کردم سرم به جایی برخورد کرد. افتادم زمین. صدای امید و می‌شنیدم که داد میزد و با صدایی پر از استرس و نگرانی می‌گفت:​
- ستوان اقبالی حالشون خوب نیست! سریع زنگ بزنین اورژانس. اومد بالای سرم. دستم رو گرفت. دستم رو فشار داد و زیر ل*ب آروم زمزمه کرد:​
- خوبی آرزو؟​
نتونستم جوابش رو بدم. دیگه هیچ جایی رو ندیدم....​
وقتی چشمام رو باز کردم روی تخت بیمارستان بودم. صدای امید و می‌شندیم که انگاری با سرگرد حرف می‌زد؛ با استرس تند تند راه می‌رفت و به سرگرد می‌گفت:​
- سرگرد کاشکی یه مقدار بیشتر حواستون به ستوان اقبالی بود. ایشون تقریباً 7روزه نخوابیدن. ل*ب به هیچ غذایی نزدن. همش توی فکرن و استرس دارن. بعد شما با فرستادن اون پرونده وحشتناک حالشون رو بدتر کردین. اون یه خانومه، نمی‌تونه اینقدر فشار و تحمل کنه.​
با شنیدن این حرفا بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده بود. این حرفا رو امید داشت میزد. اونم به چه کسی، به سرگرد. بعد چند دقیقه مکث زیر ل*ب گفتم:​
- امید...​
سریع اومد بالاسرم. نگاه کرد توی چشمام و لبخند شیرینی زد تا نشون بده آرومه و حالش خوبه.​
- بهتر هستین ستوان اقبالی؟​
سعی کردم بشینم. همش ذهنم درگیر اون پرونده‌ای بود که سرگرد فرستاده بود. با صدای خیلی آرومی گفتم:​
- پرونده‌ای که سرگرد فرستاده بود رو دیدی؟​
سرش رو گرفت پایین. انگاری خیلی عصبی بود. چشماش رو بست. نفس عمیقی کشید.​
- آره دیدم. می‌شه الان راجبش صحبت نکنی؟​
حالم اصلاً خوب نبود. امید چند قدم از من دور شد. یک لیوان آب ریخت توی لیوان رو گفت:​
- سرگرد گفتن بهتره چند روزی استراحت کنی. تماس بگیرم با خانوادت بیان پیشت؟​
با این حرفش خیره شدم بهش. عصبی شدم. ل*بم رو گ*از گرفتم. یعنی قرار بود به ایت زودی جا بزنم؟ نگام و ازش برگردوندم. با خشم چشمام رو بستم و نفس کشیدم.​
- دامکان نداره من توی این شرایط برم مرخصی، اصلاً. تقریباً یه ساعت دیگه این سِرُم تموم می‌شه. بعد باهم می‌ریم اداره.​
- ولی خب... اینجوری که نمی‌شه.​
سرم رو انداختم پایین. خیره شدم به دستام. پلک‌هام رو روی هم گذاشتم.​
- اگه دوست داری حالم بدتر نشه بزار ادامه این مسیر رو کنارتون باشم.​
دیگه با این حرفم هیچی نگفت. نشست روی صندلی و حرفی کنم راضی شده بود.​
بالشت رو آوردم بالاتر و سعی کردم بشینم. راستی امید گفت زنگ بزنم خانوادت. چقدر دل تنگشون هستم. خانواده من پدر و مادرم هستن. یک خواهر هم داشتم به اسم بهار. اون خیلی لاغره. قد بلندی داره و قیافه نمکی و بامزه‌ای داره. اونا سمنان زندگی می‌کنن. من چون دانشگاه‌ای که قبول شدم در تهران بود اومدم تهران. ولی بهار همون سمنان رشته کامپیوتر می‌خونه. بهار شش سال از من کوچیک‌تره. خیلی دل تنگشونم. دستم رو دراز کردم تا بتونم گوشی رو بردارم. ولی دستم نرسید. امید نگام کرد و گفت:​
- چی می‌خوای؟​
- می‌شه تلفنم رو بدی زنگ بزنم مامان و بابا. خیلی دلم تنگ شده براشون.​
بلند شد. گوشی رو داد بهم و گفت:​
- میرم بیرون تا راحت بتونی صحبت کنی.​
- ممنون​
شماره بهارو گرفتم‌...بعد چندتا بوق خوردن برداشت.​
- سلام آبجی. خوبی. آبجی دلم برات یه ذره شده.​
- سلام بهار جونم. ممنون عزیزم. تو خوبی؟ مامان و باباخوبن؟​
- آره اینجان. سلام می‌رسونن. آبجی چه خبر؟​
- هیچی بهار جان. همچنان توی اداره کار می‌کنم. تو چیکار می‌کنی با درس و دانشگاه؟​
- آبجی این‌قدر برات حرف دارم برای گفتن که نگو. آبجی می‌شه یک مقدار برام پول واریز کنی؟ شرمنده آخه حقوق بازنشستگی بابا رو هنوز نریختن. منم برای شهریه ترم دانشگاه لازم دارم.​
- آره زندگی من، شرمندگی چیه برات می‌ریزم. می‌شه گوشی رو بزاری روی بلندگو با مامان و بابا صحبت کنم؟​
- خیلی ممنون بهترین آبجی دنیا. آره. الان گذاشتم.​
برای صدای مامان یک ذره شده بود.صداش رو که شنیدم حالم دگرگون شد. اونا نمی‌دونستن من بیمارستانم. از امید خواهش کردم بهشون نگه و نگرانشون نکنه. با صدای قشنگش گفت:​
- سلام آرزو جانم. خوبی مادر. دلم برات خیلی تنگ شده.​
- سلام مامان جان. ممنون خوبم. منم خیلی دلت تنگم. شما خوب هستین؟ بابا شما خوبین؟​
- سلام دختر قشنگم. خوبی بابا جان؟ ستوان اقبالی دیگه احوالی از ما نمی‌گیری؟​
- من که نوکرتم بابا جونم. دلم برای همتون خیلی تنگ شده. الان درگیر یک پروندم. ببخشید دیر به دیر زنگ میزنم.​
بعد کلی حرف زدن و حال و احوال کردن با مامان و بهار و بابا، خیلی حالم بهتر شد. خیلی دوسشون دارم. امید و صدا زدم. خیلی سریع وارد اتاق شد. خنده‌ای از سر رضایت کرد.​
- ستوان حالت بهتر شده با مامان و بابات حرف زدی. دیدی گفتم باهاشون تماس بگیر. جانم کاری داشتی؟​
- آره خیلی بهتر شدم. امید امکان داره کارتم و از توی کیفم برداری و بری عابر بانک برای بهار یک مقدار پول بریزی؟​
- آره،چرا که نه. فقط شماره کارت خواهرت و با مبلغ و برام اس ام اس کن.​
- خیلی ممنون شرمنده امید. برات اس ام اس می‌کنم.​
- این چه حرفیه ستوان.​
خیلی سریع دست کرد توی کیفم و کارت عابربانک من رو برداشت. رفت بیرون. بعد چند دقیقه نفس‌زنان برگشت. پرسیدم:​
-چته؟ چرا نرفتی؟​
همین جوری که نفس نفس میزد دستشو به دیوار اتاق گرفت.​
- رمز و نگفتین ستوان؟​
- ببخشید. کلاً حواسم نبود. رمزش 6890 هست. ممنون.​
از در رفت بیرون. حالم بهتربود. سِرُم هم کم کم داشت تموم می‌شد. سعی کردم بشینم و به کمک خانم پرستار لباسای اداره رو تنم کردم...​
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Batkian๑

مدیر ارشد + مدیر تالار مجله
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
مدرس زبان
طراح انجمن
مجله نویس
گوینده انجمن
میکسر انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
عضو تیم مجله
Jun 28, 2020
1,629
19,730
123
از جهانی مختص من...
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #9
با کمک پرستار لباس‌هام و تنم کردم. لباس‌های اداره رو پوشیدم. نشسته بودم روی تخت و داشتم گوشیم رو چک می‌کردم. یک دفعه امید وارد اتاق شد. با تعجب خیره شده بود بهم. منم نگاش کردم. اولش فکر کردم چیزی شده. فکرکردم واقعاً اتفاقی افتاده.​
- هان؟چته؟صورتم کج شده؟​
خندید،اومد سمتم. روی میز کناری کیف پولش رو برداشت گذاشت توی جیبش. کارتی هم که بهش داده بودم و گذاشت روی میز. نگام کرد با لحن شیرینی گفت:​
- چه زود شال و کلاه کردین ستوان.​
- آره... با دیدن پرونده امروزی خیلی سریع باید برگردیم.​
با هم رفتیم به سمت در خروجی. سوار آسانسور بیمارستان شدیم. توی آینه آسانسور کمی به هودم خیره شدم. موهام رو به سمت راست هدایت کردم. فرق وسط سرم و تجدید کردم. سوار 206 امید شدیم. با لحن خیلی جدی و محکمی گفتم:​
- می‌ریم اداره.​
دیدم توجهی به حرفم نکرد. دوباره تکرار کردم:​
- فهمیدی چی گفتم؟ گفتم می‌ریم اداره.​
- بله ستوان، چشم.​
خیلی خسته بودم. بعد اون همه آمپول و قرص سرم سنگین شده بود. چشمام سنگین بود. پلک‌هام و روی هم گذاشتم و خمیازه‌ای کشیدم. با صدای خیلی خواب‌آلودی گفتم:​
- رسیدیم اداره بیدارم کن.​
- باشه.​
خیلی خسته بودم. دیگه نتونستم بیشتر از این بیدار باشم.​
حس کردم شخصی من رو از روی صندلی بلند کرد. چشمام رو خیلی کم باز کردم، این‌قدر منگ خواب بودم که اصلاً اگه هم چیزی دیده بودم متوجه نشدم. فقط دیدم امید بالا سرمه و داریم حرکت می‌کنیم. قدم به قدم. دوباره چشمام رو بستم و خواب و به بیداری ترجیح دادم. اثرات قرص‌ها خیلی زیاد بود.​
وقتی چشمام رو باز کردم روی کاناپه خونه بودم. سریع بلند شدم. همینجوری با تعجب به اطراف خیره بودم. بعد چند دقیقه‌ای که ویندوزم بالا اومد و فهمیدم کجا هستم، با امید تماس گرفتم. نزدیکای ساعت 9 شب بود. با صدای خوشحالی گفت:​
- الو... سلام ستوان،بهتر هستین؟​
نفسی عمیق از روی خشم کشیدم. با عصبانیت و لحن خیلی تندی گفتم:​
- سلام. مگه قرار نبود من رو ببری اداره؟​
- بله ستوان. ولی دیدم خیلی خسته‌این و هر چی صداتون کردم بیدار نشدین.​
یه ذره خودم رو کنترل کردم. تقصیر اون نبود. بعد کمی مکث کردن گفتم:​
- حالا چجوری منو آوردی تو؟​
- ستوان،وقتی دیدم بیدار نمی‌شین و خیلی خسته‌این.... می‌دونم عصبی می‌شین؛ ولی کلید خونتون و از توی جیبتون برداشتم. روی دوشم گذاشتمتون و شما رو به خونه بردم. شرمنده. ولی خیلی سریع شما رو گذاشتم روی کاناپه و اومدم بیرون.​
خندم گرفته بود،سعی کردم خندم رو جمع کنم. دوباره با همون لحن خشک ادامه دادم:​
- باشه حالا اشکالی نداره. دیگه هم لازم نیست این‌قدر بگی گذاشتمت اینور یا اونور. مگه من ماشینتم. ولی واقعاً برام سواله، یعنی من اینقدر عین خرس خواب بودم که اصلاً متوجه نشدم؟​
داشت می‌خندید. بعد چند ثانیه زیر ل*ب زمزمه کرد:​
- ببخشید دیگه سوییچ ماشینم فرضتون نمی‌کنم.​
و دوباره خندید. ادامه داد:​
- بله ستوان. اثرات قرص‌ها خیلی زیاد بود. ببخشید واقعاً هرچی صداتون کردم بیدار نشدین.​
وقتی دیدم که الان حالم خیلی بهتره، متوجه شدم اینقدر لازم نیست عصبی باشم.​
- بابت همچی ممنون. الان حالم بهتره. پس صبح می‌تونم بیام اداره.​
- بله حتما ستوان. فردا ساعت 7میام دنبالتون.​
- لازم نکرده. سرویس نمیخوام،خودم میام.​
- نه،مسیرمون یکیه. ساعت 7منتظر باشین. شب خوش.​
مقاومت در برابر امید فایده نداشت. پس قبول کردم.​
- ممنون سروان. شب توهم بخیر...​
از روی کاناپه بلند شدم. هنوز لباس های اداره تنم بود. رفتم اونا رو در اوردم. یک تاپ خال خالی سیاه و سفید تنم کردم، با یک شلوارک مشکی. یک مقدار نون از سفره برداشتم. همون جوری که نان و گ*از می‌زدم. دوباره رفتم توی تختم و خوابیدم تا صبح زود برم اداره‌؛ روز سختی داشتم امروز...​
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Batkian๑

مدیر ارشد + مدیر تالار مجله
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
مدرس زبان
طراح انجمن
مجله نویس
گوینده انجمن
میکسر انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
عضو تیم مجله
Jun 28, 2020
1,629
19,730
123
از جهانی مختص من...
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #10
صدای گوشیم در اومد. با چشمای خواب‌آلودی گوشی رو برداشتم و ساعت رو نگاه کردم. ساعت6بود. گذاشته بودم سر ساعت تا خواب نمونم، از روی تخت بلند شدم. لباسای اداره و از روی گیره برداشتم و پوشیدم. موهام رو شانه کردم و دم اسبی بستم. رژ ل*ب کمرنگی زدم، موبایلم رو گذاشتم توی جیبم. کیفم رو انداختم روی شونم و رفتم به آشپزخونه. یک قهوه ریختم و تلخ و بدون قند خوردم، کلاً همیشه قهوه می‌خوردم چون به خاطر کارم باید بیدار می‌موندم. یک دفعه زنگ در به صدا در اومد. رفتم پشت آیفن، گوشی رو برداشتم و گفتم:​
- الان میام امید.​
کفش‌های چرمی که تازه خریده بودم و پام کردم. از در بیرون رفتم، در رو قفل کردم. باز هم طبق معمول این‌قدر استرس پرونده رو داشتم که نزدیک 100بار دکمه آسانسور رو زدم. با آسانسور به طبقه همکف رفتم. توی آینه آسانسور بازم به خودم رسیدم و موهام و مرتب کردم. پشت در ایست کردم، نفس عمیقی کشیدم. لبخندی زدم و زیر ل*ب زمزمه کردم:​
- امروز خوش اخلاقم.​
با روی گشاده‌ای در و باز کردم و گفتم:​
- سلام امید،بریم.​
اونم با دیدن من تعجب کرده بود. چون خیلی خوش اخلاق بودم. همچنان با همون لبخند گفتم:​
- بریم دیگه،چرا ایستادی؟​
- سلام ستوان،بله بریم.​
سوار 206 امید شدیم. تو راه امید یک آهنگ زیبا گذاشت. آهنگ و زیر ل*ب زمزمه میکردم.​
-دریا، بغلم کن بغلم کن، که شدم تنها... .​
امید زیر چشمی نگاهم می‌کردم. خنده‌ی ریزی کردم و به کنسرت ماشینی پایان دادم. به اداره رسیدیم. از پله‌ها بالا رفتم و کیفم و گذاشتم روی میزم. گوشی تلفن هم از جیبم درآوردم و گذاشتم روی میز. امید هم اومد نشست پشت میز کناری. همکارای دیگه هنوز نیومده بودن، چون ما فقط روی این پرونده کار می‌کردیم. بقیشون از ترس مردن هیچ کدوم قبول نکردن. کامپیوتر رو روشن کردم. چند دقیقه‌ای منتظر موندم تا ویندوزش بالا بیاد. نزدیک صد تا پیام اومده بود. رو به امید گفتم:​
- پرونده دیروزی وحشتناک بود. طوری که اونقدر حالم بد شد. من هیچ وقت فکرش رو نمی‌کردم قاتل ما بخواد دست به همچین کاری بزنه.​
سرش و به نشانه افسوس تکان داد. نگاهم کرد.​
این سری از یک مدرسه 300نفری تمام معلما و دانش‌آموزهای پولدارو کشته.​
وحشتناک بود. هیچ سر نخی از اون قاتل نداشتیم. تمام معلمای اون مدرسه کشته شده بودن. پیام‌هایی که برام اومده بود و باز کردم. همش از طرف مردم بود. اکثرشون همش چرت و پرت گفته بودن و حرف از بی‌لیاقتی ما زده بودن. بعضی‌هاشونم التماس کرده بودن که زودتر دستگیرش کنیم. شایدم راست می‌گفتن. من پلیس بی‌لیاقتی بودم چون هنوز هیچ سرنخی نداشتم. امید گفت:​
- ستوان پیام‌های خیلی بدی برای من اومده‌. منم سرم رو به نشانه تایید تکون دادمو و زمزمه کردم.​
- منم همینطور.​
پاهام سست بود. با اون حرفایی که از طرف مردم برای ما اومده بود، مغزم ایست کرد. دیگه نتونستم حتی فکر کنم. بلند شدم و به سمت در خروجی رفتم. امید داد زد و گفت:​
- کجا میرین ستوان؟​
با عصبانیت برگشتم. دستم رو مشت کردم و فشار دادم. برگشتم و روبه امید گفتم:​
- بلند شو بریم. حق با همه‌ی اون مردمه. ما بی‌لیاقتیم چون هر روز بچه‌ها و آدم‌های زیادی دارن کشته میشن و هیچ کاری نکردیم. می‌ریم به اون مدرسه و تا سرنخ جدیدی پیدا نکردیم، بر نمی‌گردیم اینجا.​
امید از روی صندلی بلند شد. اومد سمت من و گفت:​
- هر چی شما بگین ستوان، بریم.​
سوار ماشین اداره شدیم و رفتیم. تو راه فهمیدم امید استرس داره. همش داشت پاهاش رو تکون می‌داد و تند تند پلک میزد.حقم داشت. خودمم همین طوری بودم. جونمون در خطر بود و هر لحظه امکان داشت، دقیقه بعدی توی این دنیا نباشیم.​
روبه بهش گفتم:​
- حالت خوبه امید؟ چرا این‌قدر پلک می‌زنی و پاهاتو تکون میدی؟​
همون جوری که به جلو خیره شده بود گفت:​
- آره خوبم... ولی خیلی نگرانم. مشکل اینه که همین الان که ما اینجا نشستیم باز هم آدم دارن کشته میشن.​
دیگه حرفی نزدم. پنجره و دادم پایین و بیرون رو نگاه کردم. یعنی چه کسی می‌تونه اینقدر بد باشه، که بخواد این مقدار ادم بکشه‌.​
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
بالا