• انجمن رمان نویسی تک رمان پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد. لطفا از ارسال محتوای خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران خود داری کنید در صورت مشاهده برخورد خواهد شد.

درحال تایپ رمان در امتداد پگاه| kiyanaکاربر انجمن تک رمان

  • نویسنده موضوع Batkian๑
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 13
  • بازدیدها 948
  • Tagged users هیچ

Batkian๑

مدیر ارشد + مدیر تالار مجله
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
کاربر ویژه تک رمان
مدیر تالار
مدرس زبان
طراح انجمن
مجله نویس
گوینده انجمن
میکسر انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
داستان‌نویس
عضو تیم مجله
Jun 28, 2020
2,786
21,235
148
ژرفای تنهایی:)
نام رمان:در امتداد پگاه
نویسنده:kiyana کاربر انجمن تک رمان
ژانر:معمایی، جنایی/عاشقانه،تراژدی
ناظر: crazy-)
خلاصه:
با تو هم قدم میشوم؛با تو میگذرم از پل هایی که بر تاریکی بنا شده اند. تو با من همراه شوی جهان در دستانم چیره میشود. تو مرا باور کن! باور کن تا دگر لبخند هایم دروغین نباشد...
مرا قانع کن که تمامی این صح*نه ها توهم من است. تو به من بگی دیوانه ام میپذیرم. فقط حرفی بزن!سکوتت بر دلم چ*ن*گ می اندازد.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:
امضا : Batkian๑

Kurosh

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Jul 18, 2020
50
1,161
53
26

Batkian๑

مدیر ارشد + مدیر تالار مجله
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
کاربر ویژه تک رمان
مدیر تالار
مدرس زبان
طراح انجمن
مجله نویس
گوینده انجمن
میکسر انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
داستان‌نویس
عضو تیم مجله
Jun 28, 2020
2,786
21,235
148
ژرفای تنهایی:)
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #3
توی فکر فرو رفته بودم. نگاهم به سقف اتاقم دوخته شده بود. چند ثانیه یک بار پلک می‌زدم، فقط در اون ثانیه‌هایی که چشمام و می‌بستم، چنان حسی در وجودم سرازیر می‌شد که خدا می‌داند. تنها نوای خانه صدای جاروبرقی بود که روی مخ من رژه می‌رفت. نمی‌تونستم ارامش رو بچشم چون مامان مانع اون میشد و کلا خونه‌ی ما رو به کارخانه‌ی صنعتی تبدیل کرده بود.
موبایلم را برداشتم و اخرین تماسم که همیشه با فرید بود را گرفتم.
نزدیک ده تا بوق خورد که خواستم قطع کنم که صداش در گوشم پیچید:
- الو...
‌- سلام فریدم خوبی؟
از صداش معلوم بود که خوبه. همینطور از روی تخت بلند شدم و به سمت کاناپه اتاق رفتم.
- فرید من پس فردا امتحان ریاضی دارم این استاده هم عین میمون می‌مونه. میای خونمون یکم یادم بدی؟
با شیطنت زیر ل*ب گفتم:
- و حرف بزنیم.
مامان این وسط پارازیت انداخت و داد زد:
- پگاه مامان بگو شام بیاد اینجا.
پشت چشمی نازک کردم و زیر ل*ب باشه‌ای گفتم و ادامه دادم:
- شنیدی؟
با صدای دلنشنیش زمزمه کرد:
- به خاله بگو چشم میام. در ضمن شیطون من می‌دونم که تو مرض داری من و بکشونی اونجا ولی به خدا من این هفته مرخصیم اگه بیام ببینم ریاضی نمیخواستی یادت بدم با همین پوتین‌های بوگندوم لهت می‌کنم.
بلند خندیدم. مظلومیت خاصی و توی صدام راه دادم و زمزمه کردم:
‌- چجوری دلت میاد با من این‌جوری حرف بزنی؟ اصلا من قهرم.
ایش بلندی گفت که گوشم سوت کشید. با حالت تمسخرآمیزی گفت:
- خدا به ما ازین لطف‌ها نمیکنه که تو قهر کنی.
ساعت 7 اونجا هستم منتظر باش.
موهام و دور دستم حلقه کردم و با حالت ملتمسی گفتم:
‌- حوصلم سر رفته. نمیشه زودتر بیای؟
همین‌طور روی کاناپه ولو تر میشدم. طوری که نزدیک بود اب بشم و داخل زمین فرو برم. اصلا از بچگی اون قدر این کلمات استخونی، لاغر مردنی و شنیده بودم همیشه فکر می‌کردم خدا چرا داخل ب*دن من پر به جای گوشت گذاشته؟! و ترس این رو داشتم که یک روز آب می‌شم می‌رم توی زمین هیچ کسی هم پیدام نمی‌کنه.فرید زمزمه کرد:
- باشه هول. باشه. زودتر می‌آم. حالا می‌شه برم به کارم برسم؟
قیافم و کج کردم و گفتم:
- بله میشه. مارو بگو رو دیوار چه کسی یادگاری نوشتیم. از اولم کاری نداشتم. خداحافظ.
به سمت اتاقم رفتم.
از اتاقم فراری بودم. هر وقت توی اتاقم بودم حس عجیبی توی وجودم سرازیر می‌شد و هر روز پر رنگ تر می‌شد. همیشه پر*ده پنجره و تا اخر می‌کشیدم که نور توی اتاقم سفره پهن کنه. کلا از تاریکی خوشم نمیومد. مخصوصا این مدت که دیگه از وارد شدن به اتاق حس خوبی نمی‌گرفتم.
شایدم به قول فرید همش تاثیراته این دانشگاه مزخرفه...
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : Batkian๑

Batkian๑

مدیر ارشد + مدیر تالار مجله
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
کاربر ویژه تک رمان
مدیر تالار
مدرس زبان
طراح انجمن
مجله نویس
گوینده انجمن
میکسر انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
داستان‌نویس
عضو تیم مجله
Jun 28, 2020
2,786
21,235
148
ژرفای تنهایی:)
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #4
با صدای زنگ در از جام پریدم و بدو بدو به سمت ایفون خانه دویدم. پام به گوشه‌ی فرش‌ گیر کرد و نزدیک بود با سر توی میز تلویزیون برم. مامان جیغی کشید و بلند گفت:
- هولی چرا تو دختر.
بدون توجه به مامان ایفون و برداشتم،فرید بود. پشت ایفون گفتم:
- چه عجب!
خندید و در و زدم. در واحد و باز کردم و بی صبرانه منتظر بودم از پله ها بیاد بالا تا ببینمش. بالاخره پیداش شد. قبل از خودش دست هاش و که روی نرده‌های اهنی کشیده می‌شد دیدم. باز هم خدا به من فرصت داده بود که دوباره با همون قد بلند و موهایی پرپشتی که حال از ته تراشیده شده بودن ببینمش. تا دیدمش بلند گفتم:
- چطوری کچل.
نگاهی از روی خشم بهم انداخت. هیچی نگفت. جلو اومد. خندم گرفته بود ولی نمیدونستم باید فرار کنم یا بخندم. با یک لبخند شیطانی نزدیک شد، دستم و م*حکم گرفت و پیچی داد. اومدم جیغ بزنم که دستش و گذاشت جلو دهنم و با خنده گفت:
_اهان همینو میخوام. کچل خودتی. بگو غ*لط کردم.
چنان دستم د*ر*د می‌کرد که اشک توی چشمام جمع شد و 10 بار پشت هم گفتم:
-غ*لط کردم فرید ولم کن.
خندید و دستم و ول کرد. دستم بی حس شده بود. دیگه نموندم تا کفش هاش و در بیاره. فاز قهر برداشتم و به سمت کاناپه رفتم. مامان زیر ل*ب زمزمه کرد:
- پس فرید کوش پگاه؟
- نمی‌دونم.
مامان با اون پیشبند گل گلی آبی سفید از آشپزخانه خارج شد و به سمت در رفت. فرید و ب*غ*ل کرد و بوسی روی کله کچلش زد. فریدم زیر چشمی بهم نگاه میکرد و با شیطنت میخندید. مامان پی در پی میگفت:
- قربونت بشم خاله خوش اومدی.
با تَشَر رو به مامان گفتم:
- منم اینجا هستما!
اومد سمتم و ب*وسه ای رو سرم گذاشت. زیر ل*ب گفت:
- خاله بیا بشین تا براتون شربت بیارم.
فرید کنارم نشست. در گوشم زمزمه کرد:
- برات درس عبرت شد که دیگه هیچ وقت به سرباز مملکت نگی کچل؟
ایشی گفتم. سرم و بالا کرد و زل زدم تو چشاش. زبونم و بیرون اوردم و گفتم:
‌- کچل کچل کلاچه. روغن کله پاچه.
خندید و زیر ل*ب با حالت تمسخرآمیزی گفت:
- انگار نه انگار 22 سالته. عین بچه کوچولو ها می‌مونی.
خندیدم. دستم و روی کله از ته تراشیده اش کشیدم. خیلی حس خوبی بهم می‌داد. زبری یا شاید نرمی خاصی توی کله‌ی کچلش بود. ضربه ای به پام زد و گفت:
- پاشو بریم ریاضی کار کنیم.
نمی‌دونم چرا ناگهانی استرسی به وجودم منتقل شد. با استرسی که در وجودم جون گرفت نگاهش کردم و گفتم:
- تو اتاق؟
- خل شدی؟ اره دیگه.
پاهام سست شد. نمی‌تونستم حرفی بزنم چون می‌دونستم میگه همش تخیلاته یا توهم. بلند شدم. اونم پشت سرم راه افتاد. در اتاق و که باز کردم، با همیشه فرق میکرد. عین قبل نبود. انگار یک اتاق عادی بود...
رو تخت نشستم. فرید یک سری دفتر از روی میز تحریرم برداشت و با شتاب روی تخت نشست. قلبم به تپش افتاده بود. سرم و پایین انداختم و حرفی نزدم و با دستام بازی کردم.فرید بعد کمی مکث کردن زیر ل*ب گفت:
- پگاه!؟ چی شده چرا تو خودتی؟
زبونم به لکنت افتاده بود. اشک توی چشمام جمع شد. با دستام بازی می‌کردم. صدای تپش های قلبم و می‌شندیم. زیر ل*ب زمزمه کردم:
- فرید اگه یک چیزی بگم مسخرم نمی‌کنی؟!
چشام خیس شد. فرید دستش و روی شونم گذاشت. فشار داد و با صدای خونسردی گفت:
- پگاه چی شده؟
صورتم و بین دستام مخفی کردم. چه مرگم شده بود؟! بی دلیل اشکهام جاری می‌شد. فرید زمزمه کرد:
- پگاه مردم لعنتی. خب بگو چی شده؟
اشکهام و دو دستی پاک کردم. زیر ل*ب زمزمه کردم:
- نمی‌دونم فرید. نمی‌دونم چه مرگمه. یادته یک روز گفتم وقتی تو اتاق هستم حالم خوب نیست؟! فرید این حس هر روز داره پر رنگ تر می‌شه. نمی‌دونم مشکل روانیه افسرده شدم، یا....
حرفم و قطع کرد و با قاطعیت گفت:
- تو هیچ مشکلی نداری پگاه.
هق هق گریه‌هام مانع میشد تا خوب صحبت کنم.
زیر ل*ب گفتم:
- فرید. من که درسم عالیه. چرا باید ازت بخوام بیای اینجا بهم ریاضی یاد بدی. تو این خونه جز من و مامان و اون بابای بداخلاقم کیه؟! فرید من داغونم! اصلا حالم خوب نیست همش حس میکنم...نمیدونم چی! فقط این حرفا رو باید یک نفر میزدم.
سرم پایین بود. دستش و روی دستم گذاشت و گفت:
- پگاه. من درکت می‌کنم. می‌دونم که حالت خوب نیست و ازتم توقع ندارم که عالی باشی. خب تو چند ماه نمیشه نزدیک ترین رفیقت و از دست دادی. اینا همه طبیعیه. ولی من کنارتم. پس نگران نباش خب؟
با یاد هدیه دلم اشوب شد. 6 ماه از اون اتفاق می‌گذره ولی من هنوز نتونستم باهاش کنار بیام. نبایدم کنار می‌اومدم. با اون دختری که تنها دلیل زندگیم بعد از‌ فرید بود. اصلا من جز اون و فرید کسی و نداشتم.
فرید بلند شد. به سمت میزم رفت. از توی کشو دستمال کاغذی و در‌اورد. جلوم زانو زد و دستمال و روبه روم گرفت. نگاهش کردم. زیر ل*ب گفت:
- گریه نکن باشه پگاه؟! میخوای کله کچل‌ام و دست بکشی خوشت بیاد.
عاشق این زمانی بودم که توی گریه خنده‌ام میگرفت. خندیدم. دستمالی برداشتم و زیر ل*ب با صدای آرومی گفتم:
- برو از مامانم این شربت هایی که خواست بده ما بخوریم و بگیر بیار. انگار قورمه سبزی بار گذاشته. دوساعته هنوز اماده نشده.
خندید و بلند شد.
فرید راست می‌گفت. اینا هم به خاطر رفتن هدیه بود. باید سعی میکردم فراموش کنم...
اینا همه توهمه پگاه!
توهمه؟! بفهم پس لازم نیست هر لحظه یادآوریش کنی. هیچ چیزی وجود نداره که بخواد حال تورو خ*را*ب کنه...
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : Batkian๑

Batkian๑

مدیر ارشد + مدیر تالار مجله
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
کاربر ویژه تک رمان
مدیر تالار
مدرس زبان
طراح انجمن
مجله نویس
گوینده انجمن
میکسر انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
داستان‌نویس
عضو تیم مجله
Jun 28, 2020
2,786
21,235
148
ژرفای تنهایی:)
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #5
مامان برای شام صدامون کرد. دوتایی از اتاق بیرون رفتیم. بابا اخماش بدجور تو هم بود. عادی بود. همیشه اینطوری بود؛فرید زیر ل*ب گفت:
- سلام عمو.
از اونجایی که پدر من سن کمی نداشت فرید نمی‌تونست شوهر خاله یا به اسم کوچک صداش کنه برای همین همیشه می‌گفت عمو.
پشت میز شام نشستیم. اصلا بابا رو می‌دیدم حالم گرفته می‌شد. همش تو هم بود. خیلی بد خلق بود. از نظر مالی کم و کسری نگذاشته بود ولی فکر می‌کرد همه چیز پوله.
مامان بالاخره اون جو سنگین و شکست و رو به فرسد زمزمه کرد:
- چه‌خبر خاله سوگند خوبه؟
همینطور که سعی داشتم غذای توی دهنم و سریع تر قورت بدم تا از بحث عقب نمونم زمزمه کردم:
- دلم برای خاله سوگند خیلی تنگ شده.
فرید آبی خورد و رو به مامان گفت:
-خوبن خداروشکر. ایشالله یک روز همگی دور هم جمع شیم و خوش بگذرونیم.
شام و که خوردیم رو به فرید گفتم:
- بیا بریم از توی اتاق مامان و بابا جامدادیم اونجاست بردارم.
در اتاق و باز کردم و وارد شدم. فرید لبخند می‌زد. دست کردم توی جامدادیم و خودکاری و که میخواستم درآوردم. از دستم افتاد روی زمین. فرید زمزمه کرد:
- دست و پا چلفتی.
قیافم و کج کردم. خم شدم و چشمام و تنگ کردم. دستم و زیر کمد بردم تا پیداش کنم. این چی بود. باهاش بازی بازی کردم. فرید گفت:
- مُردی پگاه بیا بالا می‌خوام برم.
دستم و اوردم بیرون. یک گردنبند بود. فکر کردم برای مامانه. رنگ نقره ای قشنگی داشت و یک ماه بود که زیرش یک تاب بود. جلوی آینه ایستادم و روی گر*دنم انداختمش. لبخندی زدم. بهم می‌اومد. همون موقع بابا وارد اتاق شد. نمیدونم چجوری تا اون گردنبند و دید قیافش داغون شد. کم کم لبخندم پاک شد. خشم از چشماش می‌بارید. ترسیدم. چند قدمی عقب رفتم. نزدیکم شد. گردنبند و م*حکم از گر*دنم کشید. گر*دنم می‌سوخت. فقط اشک هام تند تند می‌ا‌ومد و نگاهش می‌کردم. فرید مبهوت مونده بود. به یکباره دستش و بالا برد و سیلی محکمی و روی صورتم کاشت. دستم و روی صورتم گذاشتم. دست و پاهام می‌لرزید. مگه چیکار کرده بودم؟ همونجا کنار تخت روی زمین نشستم و بلند بلند گریه کردم. نگاهاش از جلوی چشمم رد میشد. دستم و روی سرم گذاشتم.
گردنبند و توی دستش مشت کرد و با عصبانیت خارج شد. همون موقع فرید دوان دوان سمتم اومد. سرم و توی سینش مخفی کرد و همش می‌گفت:
- اروم باش پگاه من.
اشکام امونم را بریده بود. بعد از چند ثانیه صدای کوبیده شدن در اومد و انگاری بابا خارج شد. مامان بدو بدو توی اتاق اومد. رو به فرید گفت :
- خاک به سرم. چی شده فرید؟
فرید حرفی نزد. فقط سرم و نوازش می‌کرد. گوشم تیر میکشید... بدجور ضربه ای زد. توی بُهت بودم. واقعا کار بدی کرده بودم؟
مامان برام اب قند اورد. گوشم ساعت ها تیر میکشید. بعد گذشت یک ساعت فرید دستم و گرفت و به دستشویی رفتم. فرید توی در ایستاد. ابی به صورتم زدم. نیمه راست صورتم قرمز مایل به ک*بود شده بود. فرید سرش و انداخت پایین و زمزمه کرد:
- چرا اینجوری کرد پگاه؟
اونقدر خودم توی بهت بودم که ترجیح دادم سکوت کنم با یادش فقط بدتر دلم اشوب میشد...
با فرید به پذیرایی رفتم. پاهام سست بود. چشام پف کرده بود و قلبم به شدت تند میزد. فرید کنارم نشست. معلوم بود عصبیه. در گوشم زمزمه کرد:
- بلند شو بریم پگاه.
همش دستاش و مشت کرده بود و پاش و تکان میداد. با ترس نگاهش کردم. زیر ل*ب با ل*ب هایی که اینقدر گریه کردم خشک شده بودن زمزمه کردم:
- کجا؟
- بلنو شو اماده شو بریم بیرون.
حوالی ساعت 9 شب بود. بلند شدم. اروم به سمت اتاقم رفتم. دستام هنوز می‌لرزید. نگاهی توی آینه به خودم انداختم. هنوز قرمزی و سوزش سیلی که خوردم ماندگار بود. یقه اسکی زردم و زیر کاپشن سبز رنگم تن کردم. پاهام جون نداشت. از اتاق خارج شدم. فرید نگاهی کرد و زمزمه کرد:
- بریم؟
بدون جواب به سمت در خروجی رفتم. فرید بلند گفت:
- خاله من و پگاه می‌ریم تا یه جایی بر می‌گردیم. با اجازه.
مامان بعد گذشت دقایقی گفت:
- کجا فرید؟
- بیرون خاله. میایم.
اومدم در و باز کنم ولی دستام جون نداشت. سرم و پایین انداختم. فرید نگاهم کرد و لبخندی زد. در و باز کرد. دستم و گرفت و از پله ها پایین رفتیم...
سردرگم بودم. حالم خوب نبود. توی شک عجیبی بودم. فقط می‌تونستم حرکت کنم متوجه هیچ جا و هیچ چیز نبودم!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : Batkian๑

Batkian๑

مدیر ارشد + مدیر تالار مجله
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
کاربر ویژه تک رمان
مدیر تالار
مدرس زبان
طراح انجمن
مجله نویس
گوینده انجمن
میکسر انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
داستان‌نویس
عضو تیم مجله
Jun 28, 2020
2,786
21,235
148
ژرفای تنهایی:)
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #6
سرم گیج می‌رفت. اونقدر گریه کرده بودم که سر د*ر*د عجیبی گرفته بودم. با هم دیگه پیاده رفتیم. خیابون تاریک بود و هوا سوزدار بود. فرید دستم و گرفته بود و م*حکم فشار می‌داد.
سرم پایین بود. فقط با یاد کاری که بابا کرد قلبم تیر می‌کشید.
ماشین ها پی در پی از داخل خیابون رد می‌شدند و نور چراغ هایشان باعث میشد اشکام آشکار بشن. فرید زمزمه کرد:
- سربازیم که تموم بشه پگاه دیگه همه چیز تموم می‌شه. دیگه فقط من و توییم. خب؟ دیگه گریه نکن.
من و فرید دو سال بود نامزد کرده بودیم. یعنی خانواده ها گفتن ص*ی*غه محرمیت خونده بشه تا هم من دانشگاهم و تموم کنم هم فرید سربازیش و بره و تموم بشه.
شب بهترین لحظات و واسم رقم میزد.ولی امشب حس خوبی نداشتم.
به پارکی رسیدیم. زیر ل*ب گفتم:
- بریم بشینیم روی اون سکو فرید.
لبخندی زد. نشستیم روی سکو. سکو یخ بود و باعث شد خودم و جمع جور ت کنم تا گرمم بشه.من عاشق شب بودم. ولی از وقتی که این توهمات توی ذهنم اومده از شب متنفرم. فرید سرم و روی شونش گذاشت. همینطور به شهری که الان زیر پامون بود و همه چراغ ها به اندازه نقطه شده بودند خیره شدیم. زیر ل*ب گفتم:
- به نظرت چرا بابا اونکار و کرد؟فرید من کار بدی کردم؟
دستش و روی سرم کشید. فرید هم خیلی عصبی بود فقط بروز نمیداد و می خواست ارومم کنه. صداش توی گوشم نجوا شد:
- اصلا. از نظر من تو کاری نکردی. من خیلی خواستم جلوش و بگیرم ولی همه در عرض چند ثانیه اتفاق افتاد. پگاه نمی‌خوام ذهنت و به هم بریزم. ولی بابات داره یک چیزی و مخفی میک‌نه.
خیره به کفشام بودم و پام و تکون می‌دادم. دستش و روی گوشم گذاشت و زمزمه کرد:
‌- گوشِت د*ر*د میکنه پگاه؟
- اوهوم...
حرفی نزدیم. فقط خیره بودیم به شهر. شهر عجیبی بود... پر از غصه. هر گوشه رو که نگاه می‌کردی یک چیزی این شکاف و خالی تر میکرد. کارتون خواب‌ها، بچه های کاری که حتی شباهم توی چهاراه‌ها بودن، ظلم‌هایی که فریاد می‌کشیدن ولی هیچ کس نمی‌تونست جلوش رو بگیره. واقعا باز نگه داشتن چشم هامون چیز مزخرفی بود. اونقدر ذهنم درگیر کار بابا بود که نفهمیدم چندساعتی اونجا نشسته بودیم. نوک انگشتام قرمز شده بود. زیر ل*ب زمزمه کردم:
- باید چیکار کنم؟
- چیو؟
بعد کمی مکث گفتم:
- اینکه چرا بابا اونکار و کرد...
حرفی نزد. نفس عمیقی کشید و بلند شد. دستش و توی جیباش کرد و همینطور قدم زدیم. به یکباره حس کردم کسی کاپشن من و از پشت م*حکم کشید. زیر پام خالی شد و کشیده شدم. چانه ام بر روی اسفالت کشیده شد. د*ر*د خیلی بدی به وجودم انداخت. فرید سریع برگشت. خم و شد و سعی کرد بلندم کنه. دستم و به زیر چانه‌ام کشیدم. خونی بود. سریع برگشتم و پشت سرم و نگاه کردم. چیزی نبود. ولی من مطمئن بودم که من کشیده شدم. صدای فرید توی گوشم نجوا میشد ولی همش با چشمم به دنبال کسی بودم سرم و با دستاش به سمتش گرفت. قلبم خیلی تند میزد. دستام می‌لرزید. سریع خودم و توی ب*غ*ل فرید جا دادم و تا میتونستم گریه کردم. فرید گفت:
- پات به چی گیر کرد پگاه؟ حواست نیست اصلا دختر.
چی باید می‌گفتم! باور می‌کرد... چندبار باید می‌گفتم. خودم و به کوچه علی چپ زدم. سوزش چانه‌ام بدجور هلاک جونم شده بود. زیر ل*ب زمزمه کردم:
- فک... فکر کنم پام گیر کرد به اسفالت.
دستش و زیر چونم گذاشت و زمزمه کرد:
- بهتره بریم درمانگاه پگاه. بدجور شکافته.
حرفی نزدم. فقط بیشتر از سوزش چانه ام ضربان قلبم ازارم می‌داد. هیچ وقت تجربش نکرده بودم. واقعا توهم بود؟ دستم و م*حکم مشت کردم تا لرزشش و فرید نبینه. به اندازه کافی امروز اذیتش کرده بودم. فرید ماشین گرفت و سوار شدم. سرم و برگردونم و یک بار دیگه پشت سرم و نگاه کردم. هیچ نبود!!! جز پارکی که تا دور دست ها مشخص بود. یک خیابان خالی که مثل اتاق تاریک برای من بود...
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : Batkian๑

Batkian๑

مدیر ارشد + مدیر تالار مجله
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
کاربر ویژه تک رمان
مدیر تالار
مدرس زبان
طراح انجمن
مجله نویس
گوینده انجمن
میکسر انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
داستان‌نویس
عضو تیم مجله
Jun 28, 2020
2,786
21,235
148
ژرفای تنهایی:)
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #7
وارد درمانگاه شدیم؛تا وارد شدیم بوی امپول در مشامم جریان یافت. دست و پاهام می‌لرزید. دقیقه ای نبود که برنگردم و پشت سرم و نگاه نکنم. مطمئن بودم خود به خود به زمین نخوردم. فرید م*حکم دستم و گرفته بود. فشارم پایین بود چشمام سیاهی می‌رفت.
روی تخت نشستم. زمانی که فرید اتاق و ترک و کرد و هیچ کس نبود با چشمم همش به دیوار های اطراف خیره بودم. چشمانم هراسان به دنبالش بود. پرستار داخل شد. به همه چیز و همه کس مشکوک بودم. چونه ام رو پانسمان کرد. تیر شدیدی می‌کشید. قلبم به تپش افتاده بود.نگاهی بهم کرد و زیر ل*ب گفت:
- چرا ترسیدی؟رنگتم که پریده. می‌خوای یک آمپول بهت تزریق کنم؟
سرم و پایین انداختم و زمزمه کردم:
- هیچی.نه ممنون.
فرید با دوتا ابمیوه برگشت.
از اتاق بیرون رفتیم و به سمت حیاط بیمارستان حرکت کردیم. روی سکویی نشستیم.
همش به اطراف نگاه می‌کردم. فرید با دستش زد بهم و گفت:
- خوبی پگاه؟دنبال چیزی هستی؟
قلبم تند می‌زد. همش با چشمم به دنبالش بودم. اگه می‌گفتم فکر می‌کرد روانی شده بودم. نِی و توی ابمیوه زد و جلوی صورتم گرفت. ابمیوه انار.
طعم مورد علاقم. فرید دستش و روی شونم گذاشت و زیر ل*ب زمزمه کرد:
- چه شبی بود پگاه.
لبخندی دروغین نمایش دادم. خواستم ابمیوه رو بخورم. نمی‌دونم، ناگهان اتفاقی رخ داد. بدون اینکه رگهای دستم جمع بشن یا دستم و مشت کنم،به یک باره آبمیوه توی دستم مچاله شد و به لباسم ریخت. سرم و پایین گرفتم. یک دفعه بلند زدم زیر گریه و دستام و مشت کردم. جعبه ابمیوه رو پرت کردم. من ابمیوه رو فشار ندادم. فرید سریع بغلم کرد. سرم و بالا گرفت و داد زد:
- این کارا چیه پگاه؟! چه مرگت شده؟
روی زانو هام خم شدم و به زمین افتادم. موهام توی صورتم ریخت. دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم. از اینهمه دردی که هیچ کسی باور نمی‌کرد نمی‌تونستم درکش کنم. فرید سریع دستمال از توی کیفم دراورد و لباسم و پاک کرد. نزدیک ساعت 1 شب بود. بلند گریه میکردم. دیگه نمی‌تونم. فرید م*حکم بغلم کرد و دستش و اوی موهام کشید
-اروم باش پگاه اروم. هیچ چی نیست.
اشک هام بند نمی اومد. قلبم د*ر*د می‌کرد. اروم بلند شدم و بدون توجه به فرید اروم به سمت در خروجی حرکت کردم. فرید سریع دنبالم اومد و دستم و گرفت. حتی جون تکون دادن ل*ب هام و نداشتم. برگشتم و پشت سرم و نگاه کردم. پیش اون سکو فقط تاریکی بود و هیچ چیز معلوم نبود. سوار ماشین شدیم.
در اون سکوت فقط به بیرون پنجره نگاه می‌کردم. چشام حلقه زده بود. سرم و به پنجره گذاشتم و توی دلم فریاد کشیدم"خدایا چیکار کنم؟"
دستای استخوانیم می‌لرزید. اروم ل*ب زدم و طوری که فرید نشنوه زمزمه کردم:
- به کدوم گناه؟!
چشام سنگین شد.
متوجه شدم فرید بغلم کرد ولی تصمیم گرفتم چشام و باز نکنم. از پله ها بالا رفت. وارد خونه شدیم. همه جا تاریک بود. وارد اتاقم شدیم برق و روشن کرد و من و روی تخت گذاشت.
کاپشنم و اروم درآورد. فرید دستی به سرم کشید و داشت از اتاق خارج میشد.
قطره اشکی از گوشه چشمم افتاد. رو بهش با ل*ب های لرزان گفتم:
- نرو!میترسم
سرش رو به سمتم برگردوند. اشک هام تند تند میومد. نگاهی بهم کرد. لبخندی زد و گفت:
- چرا با خودت اینکار و میکنی پگاه؟!من تحمل دیدن تورو اینطوری ندارم.
در و بست و پایین تختم روی زمین بالشتی گذاشت و خوابید...
اونقدر هراس داشتم که سریع چشام و بستم. پتو و روی صورتم کشیدم. اونقدر گریه کرده بودم که سرم پی در پی تیر میکشید.
من روانی نشده بودم....
من پگاهم.همون دختر قبل.
چشام کم کم سنگین شد. ولی خاطره های امشب مثل فیلمی با سرعت 5 برابر از جلوی چشمم رد شد...
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:
امضا : Batkian๑

Batkian๑

مدیر ارشد + مدیر تالار مجله
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
کاربر ویژه تک رمان
مدیر تالار
مدرس زبان
طراح انجمن
مجله نویس
گوینده انجمن
میکسر انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
داستان‌نویس
عضو تیم مجله
Jun 28, 2020
2,786
21,235
148
ژرفای تنهایی:)
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #8
به سختی چشمام و باز کردم.زیر چونم تیر میکشید. نگاهی به اطراف کردم، فرید سر جاش نبود. اروم بلند شدم. بعد از کلی تلو تلو خوردن فهمیدم توی تراس هست. داشت با تلفن صحبت می‌کرد. در تراس و کشیدم و باز کردم. هوای خنکی به صورتم خورد. سریع با شنیدن صدای در برگشت. دست و پاش رو گم کرده بود. قشنگ فهمیدم داره با کسی صحبت می‌کنه که دوست نداره من متوجه اش بشم. سریع بحث و عوض کرد و گوشی قطع کرد.
دستی توی موهاش کشید. زیر ل*ب گفت:
- ادم میخواد وارد یه جایی بشه در می‌زنه پگاه.
دل شوره عجیبی گرفتم. این رفتار از فرید غیر قابل باور بود. زیر ل*ب با خشم گفتم:
- مشکل اینه من آدم نیستم! ببخشید مزاحم صحبتت شدم.
در و م*حکم کوبیدم و خارج شدم. اختیارم دست خودم نبود. فرید مشکوک بود و این رفتارش آزارم می‌داد. به سمت دستشویی رفتم. صورتم و شستم و موهام و بستم. به اتاقم برگشتم. هیچ کسی توی تراس نبود و توی اتاق هم نبود... ناگهان صدای تقه ای از پشت سرم اومد. برگشتم و دیدم یکی از کتابام که داخل کتابخونه بوده افتاده روی زمین. خیلی عجیب بود. چطوری؟!
اروم به سمت کتاب قدم برداشتم. کتاب و برداشتم، اسم کتاب و که خوندم حالم داغون شد. کتاب ترس و لرز اثر غلام حسین
ساعدی...
سعی کردم دوباره بهش فکر نکنم. کوله پشتیم و برداشتم و موبایلم و داخلش گذاشتم. جزوه های ریاضی هم برداشتم. مقنعم و با مانتوی سبز تیره رنگم به تن کردم. سویشرت زردم و روش پوشیدم.
در اتاق و بستم. نگاهی انداختم. حس عجیبی توی اتاق بود، انگار زمانی که من تنها توی اتاق بودم تنها نبودم و زمانی که ترک می‌کردم اتاق خالی بود...
به سمت میز صبحانه رفتم. فرید هم نشسته بود. با چشمم به دنبال بابا گشتم که پیداش نکردم. بدجور حالم بدبود. از رفتار عجیب فرید. سعی کردم حرفی نزنم، لقمه ای گرفتم و به سمت در روانه شدم. فرید بلند گفت:
- صبر کن پگاه میرسونمت.
پشتم بهش بود. قیافم و کج کردم و م*حکم در اپارتمان و کوبیدم. نمیتونستم هیچ جوره خودم و قانع کنم که فرید با کی حرف میزد...
خیلی سریع از پله ها پایین رفتم. برای اینکه فرید بهم نرسه کمی سرعت پاهام و تند کردم. دوست نداشتم دلیلش و بشنوم. راهم و گرفتم و پیش رفتم. تقریبا 200 متری از خانه دور شده بودم که صدای بوق های پی در پی توجه ام را جلب کرد. فرید با پژو نوک مدادی اش به دنبالم بود. نگاهی کردم و بلند گفت:
- این مسخره بازی ها چیه پگاه بیا بشین.
اونقدر بوق زد که رفتم. در و م*حکم کوبیدم و به بیرون پنجره نگاه کردم. فرید هم حرفی نزد. ماشین و روشن کرد و راه افتادیم. توی مسیر زمزمه کرد:
- پگاه چه مرگت شده؟! چرا اینجوری رفتار می‌کنی...
با عصبانیت به سمتش برگشتم و بلند گفتم:
- من روانیم دوست دارم این‌طوری رفتار کنم به توهم هیچ ربطی نداره.
ل*ب هاش و م*حکم روی هم فشار داد. فهمیدم که عصبیه چون دستش و روی فرمون مشت کرده بود و فشار م‌یداد.
ولی حرفی نزد. دلیلی نداشت که کار صبحش و قانع کنه. با دستام بازی بازی کردم و زیر ل*ب زمزمه کردم:
_نمی‌خوای حرف بزنی صبح با کی حرف می‌زدی؟
_حرفی ندارم.
سرعت و بیشتر کرد و جلوی دانشگاه نگه داشت. بدون خداحافظی پیاده شدم. فرید بلند گفت:
_منتظر می‌مونم تا امتحانت و بدی پگاه.
بدون توجه بهش به سمت دانشگاه روانه شدم. کار من درست بود. همین امشب به مامان می‌گفتم که دیگه قصد ندارم این ر*اب*طه مزخرف و ادامه بدم...
باید چیکار می‌کردم؟!نمی‌تونستم باور کنم ولی چون فرید هیچ حرفی نمیزد شک من رو پر رنگ تر می‌کرد...
رفتار صبحش و هیچ جوره نمی‌تونستم بپذیرم. وارد کلاس شدم. اونقدر سرم د*ر*د میکرد که نفهمیدم چی نوشتم. سریع برگه رو پر کردم و از کلاس خارج شدم و به سمت ماشین فرید حرکت کردم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : Batkian๑

Batkian๑

مدیر ارشد + مدیر تالار مجله
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
کاربر ویژه تک رمان
مدیر تالار
مدرس زبان
طراح انجمن
مجله نویس
گوینده انجمن
میکسر انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
داستان‌نویس
عضو تیم مجله
Jun 28, 2020
2,786
21,235
148
ژرفای تنهایی:)
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #9
در و م*حکم کوبیدم و سوار ماشین شدم. ضبط و روشن کرد و حرکت کردیم. هیچ کسی حرف نمی‌زد و فقط اهنگی با صدای کمی گذاشته شده بود. دستم و به شیشه گذاشتم و بیرون و نگاه کردم. از هر صح*نه ای که رد می‌شدیم چیزی و می‌دیدم ولی زمانی که برگشتم هیچ چیزی نبود. اشکام از این همه غریبی جاری شد. روی صندلی لم دادم و چشمام و بستم. صدای فرید توی گوشم زمزمه شد:
- چی شد؟
زیر ل*ب زمزمه کردم:
- هیچی.
صدای نفس عمیقش و شنیدم و دلم فرو ریخت. دقیقه ای چشمم و باز کردم و دیدم مسیر مسیر خونه نیست. رو بهش گفتم:
- کجا میری فرید؟
هیچی نگفت و سکوت کرد. با دستش روی فرمون اروم ضربه میزد. با صدای بلند تری گفتم:
- با توام میگم کجا داریم می‌ریم؟
در کمال خونسردی زمزمه کرد:
- جای خاصی نمی‌ریم می‌ریم یک دوری بزنیم.
رو بهش با عصبانیت گفتم:
- حوصله ندارم فرید بریم خونه!
دستش و روی دستم گذاشت و اروم زمزمه کرد:
- باشه عزیزم
هر چی نگاه کردم که مسیر و تغییر بده کاری نکرد...
جلوی ساختمونی نگه داشت. رو به بهش گفتم:
- اینجا کجاست فرید؟
جوابی نداد. اشک‌هام ناخداگاه جاری شد. لبام می‌لرزید. داشت از ماشین پیاده شد که دستش و کشیدم و با گریه گفتم:
- از من بدت میاد! چرا جوابم و نمی‌دی فرید. چرا گوش نمی‌دی چی میگم.
لبخندی زد. دستم و با دو دستش گرفت و زیر ل*ب گفت:
- اروم باش پگاه من... لطفا چند دقیقه باهام همراه شو. بعدش قول می‌دم داستان اون تماس صبح و هر چیزی که رخ داد و بگم.
عین بچه کوچولو هایی که با یک ابنات خر میشن زود قانع شدم. این رفتار من نبود! پگاه هیچ وقت اینقدر خودش و خرد نمی‌کرد. چه مرگم شده بود. خندیدم و دو دستی اشکام و پاک کردم و زیر ل*ب زمزمه کردم:
- قول می‌دی بگی؟
دستش و روی شونم گذاشت. لبخندی زد و زمزمه کرد:
- قول می‌دم پگاهم.
از ماشین پیاده شدم. نمیدونم چرا می‌
ترسیدم. پاهام همش عقب کشیدم می‌شد. دستام می‌لرزید. فرید چون دستم و گرفته بود متوجه دستام شد. توی اسانسور گفت:
- چرا از من میترسی پگاه!من ترس دارم؟!
دستم و از دستش بیرون کشیدم و بغضم و قورت دادم. دستم و م*حکم مشت کردم. وارد یک سالن شدیم. دست فرید و گرفته بودم و با وحشت به اطراف نگاه میکردم. همش با نگاه های گشاد به چند نفری که اونجا بودن خیره شدم. یکیشون پی در پی با دستاش بازی میکرد و زیر ل*ب به خودش فحش میداد. و یکی همش با یک موجودی صحبت می‌کرد. یک جرقه‌ای توی ذهنم خورد که قلبم و لرزوند.دستم و با شتاب از دست فرید بیرون کشیدم. دویدم و جلوی در سالن برگشتم. اشکام تند تند میومد. سالن مشاوره روانی......
فرید و دیدم که به سمتم اومد. دستم و گرفت و گفت :
- یه مشاوره ساده هست پگاه.
سرم و تند تند تکان دادم و با صدایی که به لکنت افتاده بود، و اشکهام که داخل دهنم رفته بودند زمزمه کردم:
- اور کن من روانی نیستم فرید...
لبخندی رو و با بغض گفت:
- تو زندگی منی پگاه. معلومه روانی نیستی. این فقط برای اینه که حالت خوب بشه.
دستم و گرفت و وارد سالن شدیم. تحمل اون مکان برام سخت بود. هراسم به واقعیت تبدیل شده بود. نمی‌تونستم اون صح*نه هارو ببینم. پلک هام و روی هم گذاشتم و سرم و روی شونه فرید. به یکباره سرم و به طرف دیوار برگردوندم. قلبم تند میزد. فرید با صدای بلندی گفت:
- خوبی پگاه؟
پاهام می‌لرزید. یکی من و صدا کرد ولی جز دیوار هیچ چیزی وجود خارجی نداشت. همش با چشم هایی هراسان به دنبالش بودم. فرید دو دستش و روی صورتم قاب کرد و با جدیت گفت:
- چیه پگاه!!! این کارا چیه؟! دیوونه شدی.
اشکهام مانع میشد تا خوب صحبت کنم. نفس هام به شمارش افتاده بود. زیر ل*ب گفتم:
- ا....اگه دیوونه نبودم الان اینجا نبودم فرید!من روانیم چون تو اینطور خواستی.
سرش و بین دستاش مخفی کرد. زجر می‌کشید ولی نمی‌فهمیدش. اون من و درک نمیکرد. سعی می‌کرد خوبم کنه ولی باور نمی‌کرد. بالا و پایین شدن قفسه سینس از پشت بهم فهموند که داره گریه میکنه. ولی تصمیم گرفتم کاری نکنم. و فقط خیره شدم به پسر بچه 6 ساله روبه روم که با دستاش بازی میکرد و به خودش حرف می‌زد....
جای واقعی من اینجا ببود!؟
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : Batkian๑

Batkian๑

مدیر ارشد + مدیر تالار مجله
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
کاربر ویژه تک رمان
مدیر تالار
مدرس زبان
طراح انجمن
مجله نویس
گوینده انجمن
میکسر انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
داستان‌نویس
عضو تیم مجله
Jun 28, 2020
2,786
21,235
148
ژرفای تنهایی:)
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #10
وقتی که منشی صدامون کرد، پاهام بی اختیار به سمت در اتاق حرکت کرد. سرم پایین بود و موهام توی صورتم ریخته بود. اوضاع خوبی نداشتم، با فرید وارد اتاق شدیم. سرم و که بالا کردم هیچ چیزی ندیدم جز یک خانم.
چرا می‌ترسیدم! روی صندلی نشستم که فرید خواست به سمت در بره. دستش و م*حکم کشیدم و خیره شدم به چشماش. زیر ل*ب گفتم:
- بشین فرید.
فرید نگاهی به پزشک کرد و دکتر سرش و به علامت تایید تکون داد.روی صندلی ب*غ*ل دست من نشست.اون خانم همین‌طور که داشت توی برگه‌ای چیزی رو یادداشت می‌کرد، بلند شد و روی صندلی جلوی من نشست. آستین های سویشرتم و تا نوک انگشتام کشیدم... سردم بود. پزشک سرش و بالا کرد و رو بهم گفت:
- ‌خب پگاه جان. میگی چه مشکلی داری عزیزم؟ من اینجام تا کمکت کنم.
سرم و بالا کردم و با بغض به فرید نگاه کردم. فرید باید از من می‌پرسید که چرا اینجوریم نه اینکه بدون اطلاع من و به اینجا بیاره. دستام و ب*غ*ل کردم. سرم و پایین انداختم حرکت عرق سرد و روی پیشونیم حس می‌کردم. اگه حرف میزدم همه چیز بدتر نمی‌شد؟باید میگفتم. بالاخره باید این سکوت شکسته می‌شد. با صدای پزشک تلنگر دوباره‌ای بهم وارد شد.
سرم و پایین انداختم. نمیدونم چرا گلوم خشک شده بود، زیر ل*ب زمزمه کردم:
- اوم... وجود یک چیزی من و ازار می‌ده. همش حس می‌کنم یک نفر داره توی گوشم می‌گه پگاه... پگاه!
بغضم به یکباره فرو ریخت. اشکام اروم روی صورتم جاری شد. ادامه دادم:
- ‌چند شب پیش با فرید بیرون رفته بودیم، وقتی که راه رفتم یک کسی از پشت کاپشنم و کشید، ولی وقتی برگشتم هیچ کس نبود. وقتی توی بیمارستان ابمیوه خوردم من پاکت ابمیوه رو فشار ندادم ولی توی دستم مچاله شد. یک‌نفر، نمی‌دونم یک چیز باعث می‌شه نخندم. وقتی توی اتاقم می‌رم همش حس می‌کنم یک نفر پشت سرمه. هر وقت تنهام اونقدر می‌ترسم که بدنم می‌لرزه.
دستم و به زیر چونم کشیدم و زمزمه کردم:
- هنوزم زخمش اذیتم میکنه.
سرم و پایین انداختم. اشکام روی سرامیک های کف اتاق ریخت. پزشک زمزمه کرد:
- هنوز به خاطر رفتن هدیه ناراحتی؟!
با خشم سرم و بالا کردم. اشکام که مانع می‌شد خوب حرف بزنم و علاوه بر اون نفسام به شمارش افتاده بود. زیر ل*ب گفتم:
- فرید گفته!؟
فرید صورتش و به سمت دیگه ای چرخوند و نگاهش و ازم دزدید. با صدای نسبتا بلندی گفتم:
- آره.اون گفته چون فکر می‌کنه من توهم می‌زنم. چون فکر می‌کنه من یک خرِ روانیم چون هر چی می‌گم فقط لبخند می‌زنه! هیچ وقت دلیلش و ازم نخواسته! نپرسیده... هیچ وقت نگفته توی بیشعور این کارها رو چرا می‌کنی؟! همیشه گفته مگه دیوانه شدی پگاه! دوست داره دیوونه باشم که اینجا اوردم. دوست داره روانی فرضم کنه...سرم و پایین گرفتم. اشکهام تند تند میومد.فرید بلند شد و از اتاق خارج شد. پزشک سمتم اومد و بغلم کرد و زیر ل*ب زمزمه میکرد، اروم باش...
رو به من گفت:
- قرصایی که میدم و حتما بخور ارومت میکنه.
دستی دستی روانیم کردن رفت.شده بودم یک بیمار روانی. اون لحظه از تمام دنیا متنفر شده بودم. بعد چند دقیقه نسخه رو گرفتم و اروم از اتاق بیرون رفتم. فرید سریع سمتم اومد. دستم و گرفت و از پله ها پایین رفتیم. توی ماشین نشستم و منتظر موندم تا فرید داروها رو بگیره. دستم و مشت کردم. فرید ازم دور شد. زیر ل*ب گفتم:
- می‌دونم اینجایی. می‌دونم هستی و همیشه پیشمی. تورو خدا از زندگیم برو بیرون. توروخدا بزار همون پگاه قبل باشم. همون پگاهی که چند وقت دیگه عروسیمه. بزار بخندم. نمی‌دونم کی هستی ولی به خدا من کاریت نکردم.
اشکام جاری شد. لبام و روی هم فشار دادم و سرم و روی داشبورد گذاشتم. به یکباره اهنگ بلندی توی ماشین گذاشته شد. با وحشت سرم و به سمت ضبط برگردوندم و دستم و جلوی دهنم گرفتم. هر چی سعی کردم صدای اهنگ و کم کنم چیزی نشد. اهنگ خارجی با سبک متال بود و خیلی صدای بلندی داشت. با مشتم کوبیدم به ضبط ماشین که فرید با شتاب در و باز کرد. از روی عصبانیت نگاهم کرد و بلند گفت:
- چیکار میکنی پگاه؟!
اشکام تند تند میومد. قلبم به تپش افتاده بود. خودم و به در چسبوندم. دستم به شدت تیر می‌کشید. دستم و فشار دادم و زمزمه کردم:
- به خدا کاری نکردم. می‌خوام صدای ضبط و کم کنم.
داروها رو روی صندلی عقب پرت کرد و دستش و روی دکمه گذاشت و صدای ضبط ماشین و کم کرد. رو به بهم با صدای نسبتاً بلندی گفت:
- این و فشار بدی کم میشه لازم نیست با مشت بکوبی بهش.
با گریه گفتم:
- ولی به خدا کم نمی‌شد!باور کن.
سرش و تکون داد و م*حکم در و بست. نفس عمیقی کشید و پوزخندی زد. زیر ل*ب همش باخودش حرف می‌زد. ماشین و روشن کرد و با سرعت فراوانی شروع کرد به حرکت.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : Batkian๑
بالا