• انجمن رمان نویسی تک رمان پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد. لطفا از ارسال محتوای خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران خود داری کنید در صورت مشاهده برخورد خواهد شد.

رمان کوتاه رمان کوتاه مسخ لطیف| ~kosar~ کاربر تک رمان

  • نویسنده موضوع Jaguar Dark༄
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 35
  • بازدیدها 2K
  • Tagged users هیچ

Jaguar Dark༄

مدیر تالار کی‌دراما + کمک طراح + نقاش انجمن
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
نقاش انجمن
Jul 24, 2020
1,795
22,649
138
(به نام خدای خالق کل مخلوق)

نام رمان:"مسخ لطیف"

نام نویسنده: kosar.hamedi
ژانر:ترسناک_فانتزی_عاشقانه_تراژدی
ناظر: SETAYESH^◡^
خلاصه:
مارتین معلم جوانی است که مدت‌های زیادی به دنبال مادر گمشده‌اش می‌گردد. با پررنگ شدن صورتک‌های عجیب و آشنا و جان دادن دوباره به طلسم تاریک او را توسط افسانه‌ها به بیراه می‌کشند...!
آیا مارتین با قلبی مملوء از عشق به کام مرگ کشیده می‌شود؟
حال او مانده است بین خودش و مردی نا آشنا شبیه به خودش!
مردی از جنس خیال تاریک.

0q94_screenshot_20210308-192040-1.jpg


مقدمه:
درک کردن تصویر دنیای دیگر، جز در ذهن انسان ها ممکن نیست!
گاهی به چیزهای بزرگ و غیر قابل درک خرافه یا افسانه می گویند! به راستی افسانه چیست؟
گاهی باید در جهان تخیل قدمهای واقعی تری بگذاریم. به جهان تخیل جان بدهیم تا جانی بگیریم. تناسخ(مبدل شدن) معجزه ای دگرگون در ذات برخی آدمها رخ می دهد!
گاهی با مسخ شدن. آدم به یک آدم واقعی تری تبدیل می شود.
گاهی آدمهای واقعی به مرتبه ای والا تر می رسند.
و اما مرتبه والا با یک قدرت بزرگتری به موجود پلید تبدیل می شود.
موجودات پلیدی که هنوز درون آنها لطیف است! به لطافت و روشنایی، نیلوفر آبی.

×داستان غیر واقعی و کاملا با قدرت تخیل نوشته شده است×

 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Jaguar Dark༄

مدیر تالار کی‌دراما + کمک طراح + نقاش انجمن
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
نقاش انجمن
Jul 24, 2020
1,795
22,649
138
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #2
پارت_1
سنگینی ترس، مثل خفه کردن بختک* بود. پتو را از پاهایش دور می‌کرد و روی فرش به خودش می‌پیچید.
- بلند شو!
بیدار شو پسر...!
وقتش رسیده! وقتش رسیده که تو به خود واقعیت برگردی.‌‌‌‌.. .
زمان زیادی باقی نمونده.
زمان زیادی برای مسخ کردنت نمونده.
با یک پنجه‌ی تیزی که به صورتش می‌خورد،
از دنیای خواب به خودش می‌آید و
از روی تختش نیم‌خیز می‌شود. نفس‌های کشدار و گرم را از بینی استخوانی‌اش بیرون می‌دهد. ظاهراً از ترس و رُعب درونش، قلب او قصد فرار داشت! آن قدر تند‌تند می‌تپید که نزدیک بود از قفسه‌ی استخوانی بیرون بزند.
مارتین: این دیگر چه خوابی بود! قراره با این کابوس‌ها رسماً روانی بشم! آه خدای من.
کمی آرام می‌شود اما ترس هنوز هم آماده‌ی ترکیدن زهرش بود.
سریع از تخت چوبی بلند می‌شود و با چند قدم کوتاه اتاق را طی می‌کند. مقابل آینه‌ی بزرگ روی دیوار قرار می‌گیرد.
عرق سردی از پیشانی و اندام ورزیده‌اش سُر می‌خورد و می‌چکد.
باز هم جای پنجه‌ها و زخم‌های روی بدنش، آن روز نحس را در ذهن او را یادآور کرده بود. مطمئن بود مثل همیشه هنوز هم پشت پنجره با آن چشم‌های براق در انتظار نشسته است.
انگار پاهایش به قُل و زنجیر بسته شده بود. سخت قدم برمی‌دارد. پر*ده‌ی ساده‌ی قهوه‌ای رنگ را کنار می‌زند و با شک نگاهی به بیرون می‌اندازد ‌.
آن لحظه برایش از سقوط روی کوه هم ترسناک‌تر و خوفناک‌تر بود!
دُم بلند سیاهش را تکانی می‌دهد و با چشمان سرخ شیشه‌ای او را از فاصله‌ای دور نگاه می‌کرد.
نیش‌های سفیدش را نمایان می‌کند و سپس دهن می‌بندد. در اوج تاریکی دیده نمی‌شد، تنها چشم‌های درشتش که از نور ماه هم درخشان‌تر بود، دیده می‌شد!
با یک پلک زدن غیب می‌شود.
مارتین:کجا رفت! اون...‌اون که اینجا بود!
صدایی از سالن پایین تکانی به چهار ستون بدنش وارد می‌کند. در اتاق را باز می‌کند و آرام از پله‌های چوبی پایین می‌آید، ل**ب‌های خشکش را تر کرد و با شجاعت کامل سمت صدایی که از آشپزخانه شنیده می‌شد رفت.
در اوج سکوت تنها صدای تپیدن قلبش شنیده می‌شد و نام خدای مسیح را زیر ل**ب زمزمه می‌کرد اما وقتی که صح*نه‌ی روبه‌رو را می‌بیند،
صدای گرفته‌اش را صاف می‌کند.
مارتین: تو اینجا چه کار می‌کنی لارا، اون هم این ساعت شب؟
لارا درحالی که ساندویچش را در دهانش می‌جوید از جایش بلند شد.
لارا:گشنم شده بود.
نفس راحتی می‌کشد و چنگی به موهای پر پشتش می‌زند.
مارتین بعد از کشیدن نفسی راحت با خود می‌گوید:
انگار شانس آورده بودم!
- مگه شام نخوردی؟
لارا موهای فر بلوندش را پشت گوشش می‌اندازد و با خونسری می‌گوید:
- نه، ظاهراً یادت رفته که ما امشب شام نخوردیم.
چشم‌هایش را بهم می‌مالد.
مارتین:یادم نبود.
لارا نزدیک می‌شود و پشت دستش را به پیشونی‌اش نزدیک می‌کند.
- مارتین تو تب کردی؟ بدنت خیلی می‌سوزه!
مارتین قدمی به عقب برمی‌گردد.
- من خوبم، یه ساعت تا طلوع آفتاب نمونده حداقل برو بخواب تا بتونی فردا سر کار بری.
لارا ابرو بالا می‌دهد و مشکوک به آشفتگیِ حال او پی می‌برد.
- نکنه، باز هم خواب دیدی؟
- نه، خوابی ندیدم.
- مامان همیشه می‌گفت اگه مارتین دروغی بگه اون لحظه زیاد پلک می‌زنه الانم که دارم می‌بینم واقعیه‌ ها!
دست به س*ی*نه می‌کند و از روبه رویش رد می‌شود.
- شب‌بخیر مارتین اگر چیزی خواستی در اتاقم رو بزن.
تُن صدای زمخت و عجیب آن موجود برایش غیر درک بود. مخصوصاً کلمات گنگ و مبهم‌! همه‌یشان بارها در خواب برایش تکرار می‌شدند اما هنوز که هنوز است، برایش تکراری نشده بودند!
"زمان زیادی برای مسخ کردنت نمونده"
این جمله، جمله‌ای نبود که در این همه مدت شنیده بود.
-این جمله ی جدیدیه! یعنی قراره چه اتفاقی رُخ بده؟
مارتین نگاهی گذرا به سالن تاریک می‌کند و مثل احمق‌ها دستش را م*حکم به پیشونی‌اش می‌زند. سمت یخچال نارنجی رنگ می‌رود و بطری آب را برمی‌دارد و یک نفس آب را سر می‌کشد. در یخچال را م*حکم می‌بندد. وقتی لبخند شیرین ل*ب‌هایش را در تصویر کوچک چسبیده شده روی یخچال را می‌بیند غم او را به آ*غ*و*ش می‌کشد، با انگشت‌هایش چهره‌ی مادرش را نوازش می‌کند.
هنوز هم برای پیدا کردنش امیدوار بود.
میله‌ی سرد راه‌پله را س*فت می‌گیرد و جسم خسته‌اش را به اتاق می‌کشاند. دوباره به سمت پنجره می‌رود اما خبری از آن موجود عجیب نبود این توهم نبود، اوج واقعیت بود.

(بختک:نوعی جسم سنگین را روی قفسه س*ی*نه خود حس می‌کنید که گویی گلویتان را فشار می‌دهد و راه تنفس را بر شما بسته است.)
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Jaguar Dark༄

مدیر تالار کی‌دراما + کمک طراح + نقاش انجمن
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
نقاش انجمن
Jul 24, 2020
1,795
22,649
138
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #3
پارت_2
روی تخت نرم گوشه‌ی اتاق‌اش ولو می‌شود. خیره‌شدن به سقف تمام افکار بهم ریخته‌ی مبهم در ذهن‌اش را به‌هم می‌دوزد. نُه الا هشت سالی می‌شود؛ شاید هم بیشتر؛ از همه‌ی آن روز‌ها را با کابوس‌های مبهم گذرانده بود! ظاهراً با ذهن مشوش و پر از علامت سوال قرار نبود دوباره بخوابد. با یک لبخند تلخی از جایش بلند می‌شود و پشت میز کارَش می‌نشیند. تمام متن‌ها و نقاشی‌های کشیده شده‌ی مربوط به آن روز حادثه؛ و کابوس‌ها و حتی این موجود وحشت‌آور را خط به خط روی کاغذهای کاهی نرم نوشته بود.
نقاشی نیمه‌تمام را تمام می‌کند. آن‌قدر به چشم‌های سرخش مات نگاه کرده بود که هیچ‌وقت این تصویر؛ از ذهن خسته‌ی او پاک نمی‌شود، هرگز!
- بیشتر شبیه به یک گربه‌ی بزرگ بود، نه ممکن نیست! شاید ‌هم یک موجود دیگر است!مثلا چه موجودی؟ آه مارتین... رسماً به یک آدم روانی و ناقص العقل تبدیل شدی؛ نکنه این همون حیوانی بود که ... نه، نه این غیر ممکنه!
طلوع آفتاب، رنگ‌های سرخ و طلایی را بر آسمان در‌هم آمیخته بود.
صدای از پله آمدن لارا همراه با آوازی که زیر ل*ب می‌خواند نیز، به گوشش می‌رسد.
کلافه‌وار پوفی می‌کند و از صندلی چوبی ِکنار
میز اش بلند می‌شود و با یک دوش آب‌گرم از اتاقش بیرون می‌زند.
لارا با اشتهای کامل صبحانه را نوش‌جان می‌کرد، اما مثل همیشه چشم از کاغذهای خط‌خطی دفترش برنمی‌داشت. مارتین صبح به خیری می‌گوید و مقابل لارا می‌نشیند.
لارا از پشت عینک‌های حلقه‌ایش نگاهی به سر و وضع مارتین می‌کند و سری به علامت تاسف تکان می‌دهد، مارتین با قاشق و چنگال روی بشقاب سفید بلوری آوایی می‌زند و با بی‌اشتهایی لقمه‌ها را از گلوی خشکش رد می‌کند.
لارا سریع از جایش بلند می‌شود و وسایلش را در کیف چرمی‌اش جا می‌دهد. در حالی که یقه‌ی پیراهن چهارخونه‌ای سیاه و قرمز بر تنش را تنظیم می‌کرد، مقابل مارتین می‌ایستد.
- امروز میری کافه؟
مارتین سری تکان می‌دهد.
-خیلی خب مواظب خودت باش.
با کوبیدن در، مارتین از روی کلافگی پوفی می‌کند و از صندلی بلند می‌شود. هودی سیاه کلاه‌دار بلندش را می‌پوشد و از خانه‌ی چوبی‌اش بیرون می‌رود.
صدای صبح‌بخیر گفتن کارلا پیرزنِ هشتاد ساله را از فاصله‌ی نه چندان دوری می‌شنود. او همسایه‌ای مهربان و خوش صدایی است که با غذاهای ایتالیایی دل مارتین را ربوده بود. مارتین با تمام انرژی‌اش، دستی تکان می‌دهد و سوار دوچرخه‌ می‌شود و با خود می‌گوید:
-فورکس شهر عجیبی است!
همیشه این جمله را به زبان می‌آورد، این شهر پر بود از رازهای نهفته!
پایدون‌هایی به دوچرخه می‌زند و خودش را کشان‌کشان از جاده‌های سرد و بی‌روح شهر رد می‌کند.
نفس‌نفس زدن در هوای مه‌آلود، ذرات بخار گرم را از دهانش خارج می‌کند، شال‌گ*ردن پاییزی رنگ را دور دهانش می‌پیچد و با چشمانی ریز مسیر را چشم انداز، کاوش می‌کرد.
برای رسیدن به کافه‌ی بالای تپه با دو‌چرخه، زمان زیادی را صرف می‌کرد، اما به هر‌ حال مارتین از این کار ل*ذت می‌برد؛ خصوصاً دیدن عظمت درخت‌های کاج و گل‌های زرد‌ رنگ به او الهامی می‌داد، برای نوشتن داستان‌هایی با کیفیت‌تر!
با سوت زدن و آواز خواندن بلاخره خود رابه کافه می‌رساند.
دست‌هایش را در جیب‌هایش فرو می‌برد و عمیق در تفکراتش خاطرات کهنه را در این کافه مرور می‌کند. این تنها موروث ارزشمند مادرش مارالیا بود!
دوچرخه را گوشه‌ای می‌گذارد و با دست و پای لرزان وارد کافه‌ی چوبی و قدیمی بالای تپه می‌شود. مثل همیشه کافه آرام بود. حتی با وجود حضور مردم هم آرامش‌بخش بود.
کاناپه‌های زرشکی مخملی و پر*ده‌های کرم‌رنگ و البته تابلوهای نقاشی رنگ‌روغنِ پدرش، نیز جلوه‌ی زیبای بی‌همتایی، به آن محل کوچک داده بود.
جک و سلن با دیدن مارتین از کار دست می‌کشند و با لبخندی پر مهر از او استقبال می‌کنند. آن‌ها دوسالی است که در کافه مشغول به کار هستند؛ از نظر مارتین آن‌ها واقعاً زوج خوشبختی‌اند و دلیل آن را خوش‌خلق بودن هر‌دویشان را با همدیگر می‌دانست.
پشت صندلی می‌نشیند و خطوط وسوسه‌انگیز اخبار در روزنامه‌ها را دنبال می‌کند اما مثل همیشه بعد از زیر و رو کردن روزنامه دهن‌‌کج می‌کند و جدول‌ها‌ی سودوکو را با تمرکز حل می‌کند. خبر‌ها برایش تازگی خاصی نداشتند و از نظر او همان عبارت‌های تکراری بودند که به مغزهای خسته‌ی آدم‌های این شهر، برچسب می‌زدند، البته به غیر از مقاله‌های لارا که کمی حقیقت را روشن‌تر می‌ساخت!
جک فنجان قهوه را روی میز می‌گذارد. با باز شدن در چوبی صدای آویز سکوت کافه را متلاطم می‌کند. مارتین نگاهی سرسری به مشتری می‌اندازد؛ اما پس از تعجبی می‌کند و با خود می‌گوید:
- این این‌جا چه کار می‌کنه!؟ واقعا درک نمی‌کنم چطور باید از شر این بچه‌های کنجکاو و مزعج خلاص بشم؟
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Jaguar Dark༄

مدیر تالار کی‌دراما + کمک طراح + نقاش انجمن
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
نقاش انجمن
Jul 24, 2020
1,795
22,649
138
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #4
پارت_3
جک را مدام صدا می‌زند اما جک مشغول کار بود.
پوفی می‌کند و سعی می‌کند خشم آتشین درونش را خفته کند؛ کاغذ و قلم را در دست می‌گیرد و مقابل مشتری که از شیشه‌های مات منظره‌ی زیبای شهر را نگاه می‌کرد، قرار می‌گیرد.
مارتین با تک‌ سرفه‌ای نگا‌ه‌های دخترک را به خودش جلب می‌کند. چشم‌هایش را باز می‌کند و در اوج تعجب مارتین را برانداز می‌کند‌، اما لام‌ تا‌ کام کلمه‌ای از زبانش بیرون نمی‌آید‌.
-سفارشتون!؟
جک از راه می‌رسد و شرمنده نگاهی به مارتین می‌اندازد.
-ببخشید آقای هارلی، این کار رو خودم باید انجام می‌دادم.
مارتین با بی‌تفاوت نگاه سردی می‌کند و سپس با شیطنتی چشمکی می‌زند.
-نیازی نیست جک! خودم انجامش می‌دَم‌!
جَک با کسب اجازه‌ای محل را ترک می‌کند و دوباره کف زمین را طی می‌کشد.
چشم‌هایی که از آن‌ها شیطنت می‌بارید اما با این حال مظلوم به نظر می‌آمد، زُل می‌زند.
با صدای ظریف زنانه، سفارشش را می‌گوید:
-چای زنجبیل، لطفا‌.
مارتین سری تکان می‌دهد و سمت آشپزخانه می‌رود. با آواز زیبایی سفارش را آماده می‌کند و دوباره سراغ میز شماره‌ی پنج برمی‌گردد.
-بفرمایید.
چشم‌های بامزه‌اش با لبخندی ریز می‌شوند.
-ممنونم، آقای هارلی.
مارتین دوباره سمت صندلی‌اش می‌رود و با نگاه‌های ریز از پشت روزنامه؛ رفتار دخترک مو ‌سیاه را دنبال می‌کند.
فنجان را با دستان نرمش به ل**ب‌هایش نزدیک می‌کند. جرعه‌ای می‌نوشد و با رضایت لبخند‌های کمرنگی را به ل**ب‌های سرخش نقش می‌دهد. کمی از فضا ل*ذت می‌برد و پول را پرداخت می‌کند و با یک خداحافظی کوتاه از کافه خارج می‌شود.
مارتین هنوز هم درگیر اسم این دختر بود؛ آن‌‌قدر به خودش فشار آورد که بلاخره با صدای بلندی در آشپزخانه اسمش را اعلام می‌کند" کاترینا" . اما با واکنش‌های متعجب جک و سلن خجالت زده می‌شود و خود را مشغول انجام کارش می‌دهد.
ماه هاله‌ای از نورش را روی شهر تابیده بود.
شب از راه می‌رسد، اما مارتین هنوز هم با جک و سلن درگیر کار در کافه بود. حتی اصرار کردن جک و سلن برای رفتنش از کافه هم اثر نکرده بود. ل**ب‌هایش را غنچه می‌کند و در آوای سکوت، سوت می‌زند. دستمال سفید را دورانی شکل روی میزهای گرد، می‌چرخاند.
صدای افتادن ظرفی را از انبار شنید.
-جک...جک!
صدایی از جک نبود؛ دستمال را گوشه‌ای می‌اندازد و آستین‌های پیراهنش را پایین می‌آورد. ابروهایش را گره‌ی سفتی می‌دهد و با قدم‌های آهسته، سمت در حرکت می‌کند. دسته‌ی سرد در را پایین می‌کشد و داخل انبار می‌شود. همه‌جا تاریک بود وبه همین دلیل چیزی را نمی‌توانست درست تشخیص بدهد.
چیزی از روبه‌رویش سریع حرکت می‌کند. چیزی مثل..‌.شنل سیاه!
میله‌ای آهنی توجه‌اش را جلب می‌کند دولا می‌شود آن را از روی زمین با احتیاط بلند می‌کند و آن را م*حکم با دست‌هایش، می‌گیرد.
آرام به سمت جلو حرکت می‌کند؛ نفس‌های سنگینی بیرون می‌داد، انگار اکسیژن تمام شده بود یا شاید هم ترس او، هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد.
دوباره رد شدن شنل را از پشت سرش حس می‌کند‌. سر می‌چرخاند اما کسی نبود با چشم‌هایش همه‌جا را با دقت نگاه می‌کرد.
متوجه نفس‌های گرمی شد که از پشت سرش به او برمی‌خورد! میله را م*حکم‌تر می‌گیرد و به محض این‌که به عقب بر‌گردد با جک روبه‌رو می‌شود!
جک با چشم‌های بسته و دست‌هایی که در هوا معلق بودند واکنش نشان داده بود.
-جک! تو اینجایی؟
- بله، مارتین من اینجام، گفته بودم توی انبار مشغولِ به کارم.
مارتین میله را رها می‌کند و نفسی آسوده بیرون می‌دهد.
-چیزی شده؟ چرا کلافه‌ای مارتین؟
آب دهانش را سخت قورت می‌دهد و با انگشت، شقیقه‌هایش را فشار می‌دهد.
-چیزی نیست، بهتره برم خونه، لارا تنهاست!
جک ضربه‌ای بر روی شونه‌ی مارتین می‌زند.
- مواظب خودت باش.
مارتین با حال مبهم و ذهن پر از علامت سئوال از انبار بیرون می‌رود، اما هنوز هم مشکوک این قضیه بود.
سوار دوچرخه می‌شود و در اوج تاریکی شب، سمت خانه حرکت می‌کند.
- مطمئنم که اون رو دیدم، چطور ممکنه؟ اون شنل معلق غیب بشه و در عوض جک یهو سبز بشه باور نکردنیه!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Jaguar Dark༄

مدیر تالار کی‌دراما + کمک طراح + نقاش انجمن
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
نقاش انجمن
Jul 24, 2020
1,795
22,649
138
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #5
پارت_4
سرش را بالا می‌گیرد و به سوسو زدن ستاره‌ها زل می‌زند. ماه گاهی خود را لای ابرهای حریری قایم می‌کرد و دوباره با درخشش بیشتر می‌تابید.
جاده‌ی طویل، خالی را می‌نگرد تنها او بود در آن جاده‌ی پر از فراز و نشیب!
به مرز بین جنگل و شهر که همان درختان کاج بود، زل می‌زند. درست مرز بین مرگ و زندگی بود! دوچرخه به طور ناگهانی متوقف می‌شود و مارتین از دوچرخه به زمین می‌خورد.
- آخ...تن و بدنم شکست!
سمت دوچرخه می‌رود و با بررسی کردن متوجه می‌شود، زنجیر دوچرخه از جایش در رفته است. با پا م*حکم به دوچرخه می‌زند.
- لعنتی..‌.! الان وقتش بود.
به جزء صدای هماهنگ آواز جیرجیرک‌ها و زوزه‌های گرگ‌ها چیزی شنیده نمی‌شد‌. در آن لحظه ترس می‌توانست قلب او را م*حکم به فشار در بیاورد‌ اما او قوت قلب زیادی داشت.
ظاهرا امروز شانس با او یار نبود.
- ای خدا‌ی من، گندش بزنن.
روی جاده‌ی آسفالت می‌نشیند و سرش را با کلافگی میان دست‌هایش می‌گیرد. هر از گاهی از کلافگی پوفی می‌کند و پایش را یک راست به زمین می‌زند.
ساعت را نگاه می‌کند، خیلی دیر وقت شده بود!
از دور چراغ زرد رنگی را دید می‌زند، که همانند ستاره‌ سوسو می‌زد؛ وقتی مطمئن می‌شود که چیزی نزدیک او می‌شد، نفس راحتی می‌کشد. ظاهرا چراغ‌های ماشین بود. مارتین از جایش بلند می‌شود و لباسش را تکانی می‌دهد‌؛ ماشین با جیغ لاستیک‌ها متوقف می‌شود. مقابل ماشین می‌ایستد و به شیشه‌ی تیره‌ی ماشین زرد رنگ قدیمی نگاهی می‌کند.
با پوزخندی چیزی زیر ل*ب گفت:
- عجب قراضه‌ای!
در باز می‌شود و پیرمردی از ماشین بیرون می‌آید، کلاه‌اش را بر می‌دارد و کله‌ی کچلش را به نمایش می‌گذارد‌، روبه مارتین می‌کند و با اخم خفیفی تک سرفه‌ای ‌می‌کند.
-اینجا چه‌کار می‌کنی پسر‌جان؟
از این‌که مارتین منجی پیدا کرده بود سخت خوش‌حال بود، اما اعتماد کردن به آن پیرمرد با ظاهر عجیب و غریبش، کمی غیر‌عقلانی به نظر می‌آمد.
- دوچرخم، خ*را*ب شده.
چشم‌های ریزش را ریزتر می‌کند و سری تکان می‌دهد، کلاه‌اش را در دستانش جابه جا می‌کند و در حالی که به صندوق ماشین اشاره می‌کرد،زمزمه‌وار گفت:
- دوچرخه رو در صندوق ماشین جا می‌دیم، نگران نباش مقصدت هر جا باشه من تو رو می‌رسونم.
لبخند آخرش برای مارتین بی‌معنی نبود، اما مجبور بود خودش را به خانه برساند؛ مگر اینکه طعمه‌ی سگ‌ها و گرگ‌ها شود.
آهنگ کلاسیک را کم می‌کند و بدون هیچ حرفی رانندگی می‌کرد. یقه‌ی پیراهن چهار‌خانه‌ایش را مرتب می‌کند و هر از گاهی مارتین را برانداز می‌کرد.
- چقدر بوی عجیب می‌ده! گمونم قصاب باشه. ماشینش هم که ظاهراً مال ده قرن پیشِ‌! عجب گیزی افتادم!
مارتین با دقت نگاه کوتاه، به اجزای چهره‌ی پیرمرد می‌کند؛ اما وقتی پیرمرد او را با حالت خنثی نگاه کرد، سریع به جلو سر چرخاند.
- رنگ چشم‌هاش هم که با هم فرق می‌کنه زرد و مشکی! زخم روی چشمش زیادی بزرگه! نفس دادنش، حتی موهای روی بدنش بیش از حد سیاه و زیاده! نفس کشیدن توی این ماشین زیادی من رو داره خفه می‌کنه.
ماشین متوقف شد، مارتین نگاهی به اطراف کرد، نزدیک‌های خانه بود. به پیرمرد رو می‌کند و با لبخندی ملیح گفت:
- ممنونم بابت رسوندنم.
پیرمرد تنها سرتکان داد؛ اما زل زدن به مارتین حتی با پیاده شدنش را هم تا مسیرش ادامه داده بود.
دوچرخه را با زحمتی از صندوق ماشین بیرون آورد. ماشین حرکت کرد، مارتین نگاهی به پلاک ماشین کرد و آن را در ذهنش سپرد!
دسته‌ی کلید را روی میز گذاشت و ژاکتش را روی جا لباسی آویزان کرد‌.
به چارچوب در تکیه داد و به لارا که کاسه‌ی پاپ‌کرُن را در دست گرفته بود نگاه کرد، خودش را جفت لارا روی کاناپه انداخت.
لارا ابرو بالا داد و بلاخره چشم از تلویزیون برداشت .
- خیلی دیر کردی، می‌دونی ساعت چنده؟!
مارتین نگاهی به ساعت دیواری انداخت.
-دوچرخم وسط راه خ*را*ب شده بود.
دستش را در کاسه می‌گذارد و مشتی پاپ‌کرن از کاسه در می‌آورد.
- چطور تا اینجا اومدی؟
- یه ماشین وسط راه ایستاد و من رو رسوند اینجا.
- چه خوش شانس!
لارا از روی کاناپه بلند می‌شود و به ب*دن نحیفش کش و قوسی می‌دهد.
- خیلی‌خوب من برم بخوابم، بهتره بری بخوابی فردا قراره کار کنی.
مارتین پا روی پا می‌گذارد و در افکار غرق می‌شود. به آن ماشین عجیب، به شنل سیاه در انبار...!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Jaguar Dark༄

مدیر تالار کی‌دراما + کمک طراح + نقاش انجمن
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
نقاش انجمن
Jul 24, 2020
1,795
22,649
138
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #6
پارت_5
- این اتفاقات بی‌‌معنی نبودند؛ بعد از مدت‌ها باز داره این اتفاقات برام تکرار می‌شه! از اون روزی که... .
همان‌طور که با خودش حرف می‌زد، چراغ راه‌رو خاموش می‌شود و بعد از چند دقیقه روشن! مارتین متوجه روشن و خاموش شدن پی در پی لامپ می‌شود.
از جایش برخاست، در راه‌رو کمی می‌ایستد اما این‌بار لامپ دیگر روشن نشد.
نگاهی به اطراف انداخت تلویزیون خاموش شد، ‌حتی لوسترها، همه‌جا تاریک شده بود. دقایق طولانی در آن حالت ایستاده بود؛ که یک‌باره چراغ‌ها دوباره روشن شدند، دیالوگ‌های فیلم در تلویزیون ادامه دادند.
مارتین با دیدن ساعت متوجه متوقف شدن زمان بود آن‌هم در ساعت صفر!
00:00

***
فنجان قهوه را به ل*ب‌هایش نزدیک می‌کند و از بو کردن قهوه ل*ذت می‌برد. پا روی پا می‌گذارد؛ دیدن خوش‌حالی بچه‌ها از پشت پنجره به او احساس خوبی می‌داد.
به خط‌های اتو خورده‌ی شلوارش چشم می‌دوزد.
آقای پارنر درحال مرتب کردن چند تار موی‌سفید روی کله‌اش بود و مارتین غرق رفتار‌های خیره‌کننده‌ی پشت پنجره!
-آقای هارلی.
مارتین به خودش می‌آید و با لبخندی روبه آقای جانسون می‌کند.
-زنگ به صدا در اومده، وقتش رسیده به کلاس برید.
مارتین با لبخندی سری تکان می‌دهد و از صندلی بلند می‌شود، کارواتش را مرتب می‌کند و سمت در قدم برمی‌دارد.
-حق با شماست آقای پارنر، اصلا متوجه گذشت زمان نشدم.
با لبخند پررنگی که بر چهره‌ی پر از چین ‌و ‌چروک خود نقش بسته بود، گفت:
-زندگی، همین متوجه نشدن ما انسان‌هاست!
مارتین پوفی می‌کند و خودش را برای شروع کلاس آماده می‌کند. در کلاس را نیمه‌باز می‌گذارد، دانش‌آموزان به یک‌باره پخش‌و‌پلا می‌شوند‌. کیف چرمی‌اش را روی میز می‌گذارد و کف دست‌هایش را به‌هم می‌زند.
-سلام، صبح بخیر همگی.
دانش آموزان هم‌زمان به معلم خود سلام می‌کنند و صبح‌بخیر می‌گویند. تنها آن دختر، که مثل همیشه سکوت کرده بود.
همه جزء "کاترینا"!
مارتین مثل همیشه متوجه سکوت او می‌شود، ساکت‌ترین دانش‌آموزی که در چند سال اخیر دیده بود!
در سعی و تلاش بود که حداقل او را برای یک‌ بار به حرف در بیاورد.
مقدمه‌ای از درس را با سوالات مبهم شروع می‌کند و پای تخته سیاه مسئله‌ها را با گچ سفید خط‌خطی می‌کند. با دست دیگر‌ش کت مشکی‌اش را تکانی می‌دهد و با لبخند ملیح مقابل همه قرار می‌گیرد.
تخته پر می‌شود از مسائل گنگ و گیج‌کننده!
-خُب، امیدوارم خوب این درس را به یاد داشته باشید و اما قراره چند نفر برای توضیح و حل‌کردن مسئله پای تخته بیان.
دست‌هایش را از پشت قفل می‌کند و با لبخندی روبه دانش‌آموزان جوان قرار می‌گیرد. قامت بلندش را از روی نیمکت‌های تک نفره رد می‌کند.
چینی به پیشانی صافش می‌دهد و صدایش را صاف می‌کند.
-"کاترینا "مسئله‌ی اول رو خودت حل کن و بعد از اون ... .
دوباره نگاهی به کلاس می‌کند و با دیدن پسر چاق ته‌ کلاس سر تکان می‌دهد‌. "جان" نفر دوم.
کاترینا با حالت سرد و آرامی از جایش بلند می‌شود، موهای بلندش را پشت گوشش می‌اندازد و آرام سمت تخته قدم بر‌می‌دارد؛ اما با حرفی که پسره‌ی مو زرد زده بود کمی می‌ایستد! دستش را س*فت به‌هم می‌فشارد و دوباره سمت تابلو حرکت می‌کند. مارتین نگاهی به ایان می‌کند، ایان خنده‌اش را با دیدن چهره‌ی جدیِ مارتین می‌خورد و خود را مشغول نگاه کردن به کتاب‌های مقابلش می‌کند.
ظاهراً حرفی که ایان به کاترینا زده بود او را سخت ناراحت کرده.
کاترینا روی پاشنه‌ی پا می‌ایستد و تمام مسئله‌ها را حل می‌کند، پس از تمام کردن روبه مارتین و دانش‌آموزان می‌ایستد و جواب را روشن و دقیق توضیح می‌دهد.
مارتین‌ دستش را زیر چانه‌اش می‌گذارد و توضیح دادن کاترینا را با دقت گوش می‌دهد.
لبخند رضایت‌مندی می‌زند و او را تشویق می‌کند. کاترینا با لبخند ملیح؛ سمت صندلی خود می‌رود و می‌نشیند‌ و همان نگاه همیشگی عجیب را به مارتین می‌دوزد.
برای مارتین این‌ نگاه بی‌معنی نبود در عین‌حال خنثی بود اما پر بود از کلماتی که مارتین هرگز به آنها پی نمی‌برد.
درحالی‌ که جان و بقیه‌ی دانش‌آموزان مسائل را حل می‌کردند، مارتین غرق افکاری بود که همیشه در سرش نم‌زده!
زنگ به صدا در می‌آید، همه سریع از کلاس خارج می‌شوند. نفر آخر کاترینا بود که آهسته کتاب‌هایش را در کوله مشکی‌اش جا می‌داد.
مارتین درحالی‌ که از سالن شلوغ رد می‌شد آقای جوردن مدیر مدرسه را از فاصله‌ای نه‌چندان دور می‌بیند.
-صبح‌بخیر، آقای مدیر.
جوردن دستی به سبیل‌های دورنگه‌ی سیاه و سفیدش می‌زند و با تکبر نگاه‌هایی به مارتین می‌اندازد.
-صبح‌بخیر مارتین، امیدوارم تدریس توی این مدرسه برای تو خوب باشه.
مارتین با لبخندی به اطراف نگاه می‌کند.
-چی بهتر از یاد دادن، می‌تونه شگفت انگیز باشه!
جوردن همان‌طور که اخمی به پیشونی‌اش کشیده بود، دستش را در جیبش فرو می‌کند.
-درسته، جمله‌ی ارزشمندیه! روز بخیر مارتین.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Jaguar Dark༄

مدیر تالار کی‌دراما + کمک طراح + نقاش انجمن
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
نقاش انجمن
Jul 24, 2020
1,795
22,649
138
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #7
پارت_6
مارتین دسته‌ی کیف چرمی‌اش را در دستانش جابه‌جا می‌کند، نگاهی به ساعت مچی‌اش می‌اندازد و از خیابان‌ها‌ی نسبتاً شلوغ می‌گذرد.
تصویر منعکس خود را روی آب در حفره‌های کوچک زمین، برانداز می‌کند.
نگاهی گذرا به خیابان می‌اندازد، چشمش به کلیسا می‌خورد.
مدتی بود که، بعد از مدرسه به کلیسا سر نزده بود!
صدای ناقوس کلیسا به صدا در می‌آید.
سرجایش می‌ایستد و مقابل کلیسا قرار می‌گیرد. کیف سنگینش را روی صندلی تکیه می‌دهد. صدای امواجِ آوا با سکوت متلاطم می‌شود. صندلی‌های چوبی خالی بودند، ظاهراً کسی داخل کلیسا نبود! پرتوی نور از پنجره‌ها به محیط داخل می‌تابید.
مارتین ادای احترام می‌دهد و انگشت‌هایش را بهم گره می‌زند و زانو خم می‌کند.
چشم‌هایش را آرام می‌بندد، آوای دلنشین کلیسا به او آرامش عجیبی می‌داد.
-کاش می‌تونستم مادرم رو پیدا کنم! خدای بزرگ!
دلم برایش تنگ شده!
قرار است کی او را ببینم...؟
اشک بر چشم‌هایش حلقه می‌زند و از گونه‌های لطیفش سُر می‌خورد.
صدای قدم‌هایی او را به دنیای واقعی برمی‌گرداند.
چشمهایش را گشود و از جایش بلند می‌شود؛ سر خود را به عقب بر می‌گرداند با آستین پیراهنش اشک‌هایش را پاک می‌کند و از فاصله‌ای در امتداد سالن مرد شنل‌پوش را می‌نگرد. چشم‌هایش را ریز می‌کند بلکه از چهره‌ی آن مرد چیزی را ببیند اما همچنان زیر کلاه مخملی شنل استتار کرده بود.
دستی به کت راه‌راهیش می‌کشد و کاراوتش ه‌مرنگ کت و شلوراش، را شل می‌کند.
-من اون رو جایی دیدم!
بغض، گلویش را چ*ن*گ می‌زند و مدام آب دهانش را پر سر و صدا قورت می‌دهد . نفس‌نفس می‌زند، بلکه قلب بی‌قرارش آرام شود، اما مطمئن بود این‌بار راه فراری نداشت!
صدایش همانند صدایی که از ته‌چاه درآمده بود، کلمات را به زبان می‌آورد.
-تو ... تو کی هستی؟ تو همون مردی...!
پاورچین‌پاورچین قدم‌های سنگینش را بر کف لیز زمین می‌گذارد و بدون آوردن کلمه‌ای بی‌هوا دستش را برگلوی مارتین می‌فشارد.
مارتین زانوهایش سست می‌شوند و بر کف زمین می‌افتد، دست‌هایش مثل فلز گداخته‌ای بود که گلویش را ذوب می‌کرد.
پاهایش بر هوا معلق می‌شوند ؛ تقلا می‌کند، التماس می‌کند، اما بی‌فایده بود! قدرت آن مرد بلندقامت بیشتر از این حرف‌ها بود!
مارتین به‌ وضوح می‌توانست تاریکی مرگ درونش را با انگشت‌هایش ل*مس کند! ظاهرا مهر مرگش، صادر شده بود!
بلاخره با پا مرد را به عقب هُل می‌دهد. گلویش را ماساژ کوتاهی می‌دهد و سریع صلیب‌آهنی را در دست می‌گیرد.
پنجره‌ها‌ی چوبی با شدت باد بی‌اختیار باز ‌و‌ بسته می‌شدند.
اخم‌هایش را بهم گره می‌زند و با شجاعت کامل به آن مرد حمله‌ور می‌شود.
صلیب را به تن استخوانی‌اش می‌زند، تلو‌تلو به عقب برمی‌گردد ‌و گوشه‌ای می‌ایستد.
مارتین با این حال نتوانست حتی چین کوچکی را از چهره‌اش ببیند!
صلیب را م*حکم در دست می‌گیرد و با خشم، اخم‌های عمیقی بر ابروهایش چین می‌بندد. در کلیسا باز می‌شود! نگاه مارتین به در خشک می‌شود. کشیش همزمان وارد کلیسا شد و با تعجب ظاهر بی قرار مارتین را می‌بیند. تکانی به لباس بلند و روحانی‌اش می‌دهد و با نگاهی به ظاهر آشفته‌‌ی مارتین، مبهوت سمتش می‌رود... .
-چی‌شده؟ مارتین پسرم!
مارتین، با چشم‌های سرخش نگاهی به عقب می‌اندازد. با دقت بیشتر دوباره نگاه می‌کند اما کسی نبود!
آن مرد را اطراف کلیسا ندید و دوباره گنگ به کشیش نگاهی می‌کند.
-چرا صلیب رو به دست گرفتی؟
کف دستش را روی سرش می‌گذارد و سعی می‌کند صدای گرفته‌اش را صاف کند.
-برا...ی دعا اومد...م پ‌‌...پدر.
لبخندی روی ل*ب‌های کشیش نقش می‌بندد، شانه‌های لرزان مارتین را تکانی می‌دهد. اشک‌های گرم مارتین را پاک می‌کند. یقه‌ی کج شده‌ی لباسش را مرتب می‌کند و با لحن آرام می‌گوید:
-نگران نباش پسرم...خدا دعاهارو مستجاب می‌کنه، خدای مسیح، روح القدس!
-حق با تو ِپدر...ولی ظاهراً ما جای درست بودیم در زمان غ*لط یا جای غ*لط در زمان درست! و همیشه همین‌طور همدیگر را از دست دادیم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Jaguar Dark༄

مدیر تالار کی‌دراما + کمک طراح + نقاش انجمن
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
نقاش انجمن
Jul 24, 2020
1,795
22,649
138
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #8
پارت_7
کشیش تنها با یک لبخند تلخ حرف مارتین را تایید می‌کند.
مارتین هنوز نتوانست اتفاقات دقایق پیش را هضم کند، دستی به گلویش می‌زند و آن‌ را ماساژ کوتاهی می‌دهد و با یک ادای احترام کیفش را بر‌می‌دارد و از کلیسا خارج می‌شود.
بوی نم خاک بعد از باریدن نم‌نم باران می‌پیچید، خفگی این بوی تازه زیباترین حس بود.
موهای آشفته‌اش را به یک طرف مرتب می‌کند و با حال گیج و منگی سعی می‌کند خود را هر چه زودتر به خانه برساند.
**
-خوب بچه‌ها هر کدومتون کاغذ و قلم‌هاتون آماده باشه.
دست‌هایش را از پشت قفل می‌کند و دور کلاس می‌چرخد، هنوز هم اتفاق دور روز گذشته حال او را دگرگون کرده بود و فکر کردن به آن لحظه مثل کوبیدن چکش روی انگشت‌ها، پر از احساس د*ر*د بود!
چشمهایش را به دفترهای روی نیمکت‌های دانش‌آموزان می‌دوخت و موشکافانه تصاویر را در ذهنش مرسوم می‌کرد؛ آن مرد شنل‌پوش را در ذهن کبودش تصور می‌کرد اما با دیدن آن تصویر او را سیخ سر جایش وایسانده بود!
نقاشی مرد شنل پوش در دفتر نقاشی... کاترینا!
کاترینا بلافاصله پس از متوجه شدن حضور مارتین دفتر را می‌بندد و به روبه رو زل می‌زند‌.
مارتین آب دهانش را سخت قورت می‌دهد و چند بار پشت‌ سرهم پلک می‌زند.
دوباره آن صدا در ذهنش هشداری می‌دهد!
-ممکنه ارتباطی بین نقاشی و اون مرد باشه؟!
کاترینا...به راستی اون دختر متفاوتیه!
در حین پرسه زدن در تفکراتش، در کلاس با دو تقه باز می‌شود. آقای پارنر برای انجام دادن یه سری از كارهای مدرسه به کلاس آمده بود.
مارتین سمت میز قدم می‌زند و انگشت‌هایش را به بازی می‌گیرد. با شک چشم‌های براق را می‌دید چشم‌هایی که ثابت و بدون حرکت به مارتین مات مانده بود!
زنگ به صدا در می‌آید، قطرات نرم باران به زمین سخت، می‌کوبید! آوای زیبایی را به اطراف می‌بخشید. پارنر سمت مارتین می‌رود و دلیل آشفتگی حالش را می‌پرسد‌.
-مارتین...حالت خوبه پسر؟
مارتین تنها سری تکان می‌دهد و با لبخندی، نگرانی آقای پارنر را کاهش می‌دهد.
پارنر، پرونده‌های سنگین را بلند می‌کند و بدون هیچ کلمه‌ای از کلاس بیرون می‌رود. مارتین کلافه‌وار از جایش برخاست و از پنجره‌ی کلاس با فاصله‌ا‌ی دور کاترینا رو نگاه می‌کند؛ تنها گوشه‌ای نشسته بود و همه را عجیب می‌دید!
-مطمئنم یه چیزی هست...!
ایان همراه دوستانش سمت کاترینا می‌روند و با گفتن چیزی با پوزخندی مضحک از او رد می‌شود.
کاترینا چشم‌هایش را آرام می‌بندد و سعی می‌کند خونسرد باشد. ظاهرا مثل همیشه آن دختر را به تمسخر گرفته بودند!
لوءلوء باران از چشم‌های خماری ابر می‌چکید و به زمین زندگی دوباره می‌بخشید.
***
به در بزرگ سالن که می‌رسد، چتر قرمزش را می‌بندد و با قدم‌های یک‌نواخت داخل سالن بزرگ مدرسه می‌شود.
سالن بسیار بزرگ بود! زیبایی نه چندانی نداشت اما برق زدن کف زمین نشان دهنده‌ی پاکیزگی بود؛ اما تنها یک رنگ به چشم می‌خورد، سفید! دیوارها، کاشی کف زمین و... . تنها کمدهای شخصی دانش آموزان بود که با سلیقه‌ای ظریفانه به رنگ‌های آبی و قرمز رنگ آمیزی شده بود!
صدای قدم‌هایش در سالن خالی می‌پیچید. موهای مشکی‌اش را با انگشت‌هایش به یک طرف مرتب می‌کند. مدرسه سوت‌و‌کور بود چون مارتین زودتر از همه به مدرسه آمده بود.
از در توالت‌های عمومی که می‌گذرد متوجه حضور یکی از دانش آموزان ‌شد! پشت در به صورت مخفیانه می‌ایستد و ناظر حرکات سرد کاترینا می‌شود، برق لبی به ل*ب‌های نازکش می‌زند و
موهای ابریشمی‌اش را تکانی می‌دهد. با نور ظریف حریری که ازدریچه‌ی پنجره نیمه‌باز
می‌تابید، چشم‌های عجیبش را برق انداخته بود!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Jaguar Dark༄

مدیر تالار کی‌دراما + کمک طراح + نقاش انجمن
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
نقاش انجمن
Jul 24, 2020
1,795
22,649
138
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #9
پارت_8
جعبه‌ی کوچکی را از جیب هودی‌اش درمی‌آورد و لنزهای رنگی را با احتیاط به چشم‌هایش می‌گذارد. در یکی از توالت‌ها با صدای بلندی کوبیده می‌شود، کاترینا تکانی می‌خورد اما با دیدن پسرجوان بلندقامت با بی‌تفاوتی دوباره به آینه‌ی بزرگ چشم می‌دوزد.
مارتین از صدای گوش خراش یکه‌ای ‌می‌خورد و با کنجکاوی دوباره شاهد اتفاقات می‌شود.
-تو توالت چه‌کار می‌کنی، سگ بدریخت؟
پسر در جوابش پوزخندی می‌زند و به ستون بلند تکیه می‌دهد.
-واقعا که تو یه دنده هستی پیشی کوچولو
چه‌جور اینجارو به گله ترجیح دادی؟! انگار متوجه نیستی تو قوانین رو زیر پا گذاشتی.
کاترینا با حرص رو برمی‌گرداند.
- بس کن جاسبر! قوانینی که به رئیس گله ختم بشه سوء استفاده‌س، من سال‌هاست که تصمیمم رو گرفتم.
-تصمیمت اشتباهه! برگرد، تو به اونجا تعلق داری. نمیفهمم! چه‌جور اون طرف برات این‌قدر مهمه که از خانوادت هم گذشتی! از پدرت ‌!
از چهره‌ی درهم ریخته‌ی کاترینا معلوم بود که مثل کوه آتشفشان آماده‌ی فوران بود. مهر خاموشی را بر لبانش می‌زند و با یک حرکت غافل‌گیرانه به سمت عقب برمی‌گردد و یقه‌ی پسرک که گویا جاسبر نامی بود را س*فت می‌گیرد و جثه‌اش را م*حکم به دیوار مقابل آینه می‌کوبد، جوری‌ که دیوار ترک می‌خورد!
مارتین با دیدن این صح*نه به وجود همچین چیزی شک کرده بود. دستش روی دسته‌ی در خشک مانده بود اما باز هم شاهد آن صح*نه ها بود. چشم‌های متعجبش، بدون پلک به آن دو نفر دوخته بود.
پسرک با بی‌خیالی از جایش بلند می‌شود و کش و قوسی به بدنش می‌دهد که صدای قرچ‌قرچ عضلاتش سکوت مکان را می‌شکست. نزدیک پنجره می‌شود و با آخرین جمله از پنجره بیرون می‌پرد.
-تو بهش حسودیت میشه؟ باید هم بشه!
چون، قراره اون سردسته‌ی گله بشه نه تو.

***
گله! این دوتا راجبه چه چیزی می‌گفتند؟
صدای گوش‌خراش گچ‌سفید روی تخته‌سیاه تمرکز مارتین را بهم ‌خورده بود‌.
آن رنگ روشن چشم‌ها، حرف‌های گنگ! برایش زیادی عجیب بود.
از تخته‌ی پر از کلمات روبرمی‌گرداند و به چشم‌های تاریک کاترینا مجذوب می‌شود.
یعنی این رنگ چشم لنزه! این دختر چه‌جور آدمی هست؟ صدایش را رسا می‌کند و روبه دانش‌آموزان می‌گوید:
-جلسه‌ی بعد بیرون از کلاس ادامه‌ی مطالعه رو انجام می‌دهیم‌‌‌.
روی صندلی می‌نشیند و در افکار متوحش ذهنیاتش پرسه می‌زند. فکرکردن به موضوع صبح‌ امروز مثل پته روی سرش کوبیده می‌شد.
انگشت‌هایش را به ل*ب‌هایش نزدیک می‌کند و آنها را به بازی می‌گیرد. و مدام در ذهنش تکرار می‌کند کاترینا...کاترینا!
کاترینا تنها با یک لبخند ‌سرد نگاه‌های مارتین را به خودش جلب می‌کند. هردو به‌هم چشم دوخته بودند، او هم مدام در سرش اسم مارتین را فریاد می‌زد. با نفرت... با د*ر*د! مارتین!
مارتین به مسخ چشمان کاترینا و کاترینا به چشم قلب مارتین گره خورده بودند!
***
دانش‌آموزان به همراه مارتین دور حیاط مدرسه چرخی می‌زدند حیاط بیشتر به باغ بسیار بزرگی شباهت داشت! برف، روی برگ‌های سوزنی درخت کاج نشسته بود. قدم زدن در کنار درختان و استشمام رایحه‌ی خوشِ گل‌ها بسیار روح‌نواز بود. آن‌طرف‌تر حیاط، سطل زباله‌ی آبی رنگ نیز بزرگی بود. مارتین مقدمه‌ی زیبایی برای شروع مطلب درسی را با صدای بلندی می‌خواند تا به گوشِ همه برسد؛ اما چشم از کاترینا برنمی‌داشت! کاترینا گوشه‌ای نشسته بود و با دفتر و کتاب‌هایش خود را سرگرم کرده بود.
ایان، سمت کاترینا می‌رود و مثل طلبکاران بالای سرش می‌ایستد. مارتین چشم‌هایش را از کاترینا می‌گیرد و به جان درحالی که از مارتین سوال نسبتاً بلندی می‌پرسید نگاه می‌کند.
نگاهش را از جان می‌گیرد و به کاترینا چشم می‌دوزد که این‌بار مقابل ایان ایستاده بود. مارتین با دیدن حالت‌های خشم نشسته‌ی روی صورت‌هایشان احساس خطر کرده بود، زنگ هشدار در کنار سوالات درهم آمیخته می‌شوند. کتاب را می‌بندد و با دقت حرکات هردو را زیر نظر می‌گیرد. کاترینا با ناخن‌هایش روی گ*ردن ایان چ*ن*گی می‌اندازد و دستش را م*حکم فشار می‌دهد، جوری که صدای شکستگی استخوان‌هایش به گوش مارتین و دیگران رسید. صدای فریاد ایان نگاه همه را به خودش جلب کرده بود. مارتین سریع خودش را می‌رساند و آن‌ها را ازهم جدا می‌کند کاترینا با چهره‌ی رنگ و رو رفته و متعجب ایان را نقش زمین می‌بیند که با جیغ‌های پی‌در ‌پی کمک می‌خواست. از د*ر*د دور خودش می پیچید و فریاد می‌زند...!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Jaguar Dark༄

مدیر تالار کی‌دراما + کمک طراح + نقاش انجمن
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
نقاش انجمن
Jul 24, 2020
1,795
22,649
138
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #10
پارت_9
مدام پاهایش را بر موزاییک براق زمین می‌کوبید و هر از گاهی به کاترینا که جفتش با سکوت مرموزی نشسته بود نگاه می‌کرد. آرام و شوک شده به دیوار روبه‌رو زل زده بود، چشم‌هایش را بهم بست و با بغض سنگین آب دهانش را قورت داد.
مارتین نیز درحالی که نگرانی وجودش را آهسته می‌جوید به مبل تک‌نفره‌ی روبه‌رویش که رنگ سفید کِدری بود چشم دوخته بود.
صدای قدم‌هایی به دفتر نزدیک می‌شود، در روی پاشنه چرخید و آقای پارنر را با چهره‌ی ناآرامی دید.
آقای پارنر با دستپاچگی سمت مارتین می‌رود، مارتین با لحن دلهره‌آوری کلمات را به زبان می‌آورد.
-چه اتفاقی افتاد آقای پارنر؟
پارنر نگاهی به کاترینا می‌اندازد و سری به سمت طرفین تکان می‌دهد و مارتین را به گوشه‌ای می‌برد.
-استخوان‌های دستش خُرد شدن! آقای جوردن تو‌راهه و این‌که ممکنه خانواد‌ه‌ آیان برای شکایت بیان اینجا‌؛ از هر دانش‌آموزی انجام همچین کاری پیش می‌آمد اما انتظار این رو از این دختر نداشتم!
مارتین از حرص پوفی می‌کند و به دیوار کنار صندلی تکیه می‌دهد. پارنر با ابراز تاسفش از دفتر بیرون می‌رود. بعد از گذشت مدتی مارتین متوجه صدای قدم‌هایی می‌شود که هرلحظه به در نزدیک می‌شد. همین‌که رو برمی‌گرداند متوجه آمدن آقای جوردن می‌شود.
چهره‌ی سرخ رنگ و موهای آشفته‌اش عصبانیت درونش را بیداد می‌کرد.
به کاترینا رو می‌کند و با صدای بلند سر او فریاد می‌زند، اما مارتین مانع می‌شود.
-تو به چه حقی این کار رو کردی؟
کاترینا سکوت کرده بود. مارتین جلو می‌رود و سعی می‌کند او را آرام کند.
- این فقط یه اشتباه بود، لطفا آروم باشید آقای جوردن .
پدر و مادر ایان همراه ایان به مدرسه آمده بودند .
پانسمان بزرگی روی دستش بود. زخم‌های روی گ*ردنش را با چسب‌های سفیدکاغذی پنهان بودند .
مارتین با دیدن زخم‌های ریز و درشت متوجه چیزی می‌شود! چشم ریز می‌کند و با دقت آن‌ها را می‌بیند. بافت زخم‌های ایان مثل بافت زخم روی س*ی*نه اش بود به همان شکلی که در چند سال‌پیش توسط حیوانی مجروح شده بود. چشم‌های مارتین روی ناخن‌های کاترینا کشانده می‌شود، اما جالب اینجاست ناخن‌هایش کوتاه بود!
با صدای معترضانه‌ی پدر و مادر ایان به خودش می‌آید، ظاهرا به خانواده‌ی کاترینا هم خبر داده بودند. ایان بدون هیچ حرکتی به چشم‌های کاترینا را نگاه می‌کرد و این برای مارتین عجیب بود! در با دو تقه‌ی پشت سر هم باز می‌شود. مردی تقریبا میان‌سال وارد دفتر می‌شود، سکوت لحظه‌ای حکم‌فرما شد.
ژاکت لجنی رنگ را تکان کوچکی می‌دهد و با کسب اجازه کنار کاترینا می‌نشیند، با چهره‌ی بشاش و چشم‌های مرموزش همه را برانداز می‌کرد. کلاهش را برمی‌دارد و چند تارموی سفیدش را به نمایش می‌گذارد.
بعد از گذشت چندین دقایقی، مارتین متوجه زل زدن آقای شاون(پدر کاترینا) به خودش می‌شود. در اوج هَم‌هَمه ایان زبان باز می‌کند و در اوج تعجب و حیرت همه، نگاه‌ها سمت او کشیده می‌شود.
-مقصر این اتفاق من هستم.
همه سکوت می‌کنند و به حرف‌هایی که به انتظارش نمی‌آمد، گوش می‌دهند.
-من مدتی هست که با حرف‌هایم کاترینا رو آزار دادم ‌و همیشه، او را جلوی همه مورد تمسخر قرار می‌دادم.
ایان حرف‌هایی خلاف تصور می‌زد، اما در تمام مدت چشم از آقای شاون برنداشت. بوی دود‌سیگار کاهی آقای شاون تمام دفتر را گرفته بود؛ و هر از گاهی سیگار را به ل*ب‌هایش نزدیک می‌کرد و لبخند خبیثی بر ل*ب‌هایش رسم می‌کرد.
تمام این مدت کاترینا حتی سر بلند نکرد و هیچ حرفی از زبانش بیرون نرفت، تنها انگشت‌های نحیفش را به بازی می‌گرفت و به کفش‌های قرمز ورنی‌اش چشم دوخته بود. جالب اینجاست که حتی آقای شاون هم اعتراضی نکرد و تمام این مدت تنها به چشم‌های همه خیره شده بود.
بعد از اعترافات ایان آقای جوردن کلافه شده بود و با لبخند تصنعی روبه آقای شاون کرد. لبخندی که بوی شکست می‌داد!
حس‌وحال مبارزه، آخر به نفع کسی تمام نشد.
کاترینا را برای چند هفته‌ای اخراج کردند تا حداقل تنبیه شود و ایان را هم به استراحت چند روزه به خانه بردند.
پدر و مادر ایان با چهره‌ی کج و‌ معوج از دفتر بیرون رفتند. مارتین هم با کسب اجازه‌ای محل را ترک کرد اما آقای شاون از او خواست که چند لحظه‌ای با او حرفی بزند.
مارتین در سالن منتظر می‌ایستد، آقای شاون به همراه کاترینا از دفتر خارج می‌شوند.
- آقای هارلی از دیدنت بسیار خوشحالم.
مارتین با آقای شاون دست می‌دهد‌ و تنها سری تکان داد.
آقای شاون دوباره با خنده‌ی مرموز ادامه می‌هد:
-از اینکه پسر شجاع ‌دلی، مثل شما رو می‌بینم خیلی خوش‌حالم شهامت بالایی دارید آقای هارلی!
مارتین در تایید حرف آقای شاون تنها لبخند می‌زند و با لحن خوشایندی، می‌گوید:
-به من لطف دارید، آقای شاون.
روی شانه‌ی مارتین ضربه‌ای می‌زند و کمی در مسیر با او قدم می‌زند.
-به امیددیدار مارتین هارلی.
مارتین دستی بالا می‌برد و رفتن هر دو را تماشا می‌کند، اما آخرین نگاه نگران کاترینا نمی‌توانست چیزی را برای مارتین روشن کند.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:
بالا