جدیدترین‌ها

خوش آمدید به انجمن رمان نویسی | تک رمان

هم‌اکنون به خانواده بزرگ تک رمان بپیوندید و از امتیازات رایگان آن استفاده کنید. " تک رمان مکانی برای درخشش شما عزیزان "

🔱VIP کافه جنون | قسم همدم کاربر انجمن تک رمان

  • نویسنده موضوع قسم همدم
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 73
  • بازدیدها 2K
  • Tagged users هیچ

به نظرتون روند داستان چطوره؟ ایده چطوره؟ نظرتون راجع به داستان؟

  • روند داستان خیلی خوبه

    رای: 5 71.4%
  • روند خوبی نداره

    رای: 0 0.0%
  • ایده اش جدیده

    رای: 0 0.0%
  • از ایده خوشم نیومد

    رای: 0 0.0%
  • ایده جدید نیست ولی دوسش دارم

    رای: 0 0.0%
  • داستان عالیه

    رای: 3 42.9%
  • داستان خوبیه

    رای: 0 0.0%
  • بد نیست

    رای: 1 14.3%
  • خیلی بده

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    7

قسم همدم

مدیر تالار عکس+ روزنامه نگار
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ویراستار انجمن
مجله نویس
روزنامه‌نگار
منتقد آزمایشی
مترجم آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
Aug 11, 2020
نوشته‌ها
2,777
پسندها
15,645
امتیازها
113
محل سکونت
یه دنیا عشق!
صبح با صدای آلارم ساعت بیدار شدم. هامین رو بیدار کردم، صبحونه‌ش رو دادم و بعد از انتخاب یه لباس، راهی‌ش کردم و به زور فرستادمش که بره. اون روز می‌خواست بره کافه جنون و روزش رو اون‌جا بگذرونه و می‌دونستم شب رو احتمالا دیر میاد.
هامین که رفت، اول یکمی به خونه‌ی خودم رسیدم و مرتبش کردم. بعد یه ذره گیتار تمرین کردم و آخرش با تموم ترسم، تنهایی از خونه زدم بیرون. اول رفتم آرایشگاه و موهام رو مرتب کردم. بعد از اون، با پای لرزون از ترس، راه افتادم سمت یه باشگاه ورزشی که همون اطراف بود و من با پرس و جو فهمیده بودم ورزش مد نظر منم اون‌جا آموزش داده می‌شه.
خودم رو می‌شناختم، می‌دونستم یه مدت کافه برو نیستم. کل روز رو هم که نمی‌تونستم بیکار باشم، پس تصمیم گرفتم ورزشی رو یاد بگیرم که به د*ر*د خودم و ترس این روزهام بخوره، دفاع شخصی.
پرسون پرسون به باشگاه رسیدم. با معلمش هم حرف زدم، خیلی دختر خوبی بود. اسمش رعنا بود و اصرار داشت شاگردهاش به اسمش صداش بزنن. یه دختر بیست و شش ساله و خیلی صمیمی و خ*ون‌گرم بود.
کلاس عصرها برگزار می‌شد. شانس آوردم که اون روز دقیقا روز شروع ترم جدید بود و رعنا گفت که می‌تونم از همون روز برم سر کلاس. ثبت‌نام کردم و با رعنا خداحافظی کردم و گفتم که عصر میام.
من باید این ورزش رو برای دفاع از خودم یاد می‌گرفتم، حالا هر چقدر هم که سختی و دردسر داشت!
***************************************************************************
_ ای بابا! پس کجا مونده این رعنا؟
الهام، یکی از بچه‌های کلاس که از همه بزرگ‌تر بود گفت:
_ نمی‌دونم. بابا دیرتر بیاد من میرم ها، شوهرم خفه‌م می‌کنه.
پروانه، دختر شونزده ساله‌ای که کم سن‌ترین شاگرد رعنا بود، یه بار دیگه با گوشیش شماره‌ی رعنا رو گرفت و گفت:
_ گوشیش رو هم که بر نمی‌داره گور به گور شده!
با حرص نفسم رو فوت کردم و گفتم:
_ بمیری رعنا از دستت راحت بشم.
صدای رعنا توی سالن باشگاه پیچید.
_ عه! دلت میاد؟
سیمین اولین کسی بود که به حرف اومد.
_ چه عجب چشممون به جمالت روشن شد. کجا بودی گور به گوری؟
رعنا خندید و گفت:
_ آروم‌تر دخترها.
دیگه منفجر شدم.
_ چی چی رو آروم‌تر؟! یه ساعته ما رو کاشتی تو این باشگاه، بعدشم می‌گی آروم‌تر؟! به خدا الانه که بکشمت.
رعنا خندید و مانتوش رو درآورد. با بقیه دخترها گرم کرده بودیم و یکم هم تمرین کرده بودیم؛ اما باید رعنا می‌اومد تا کلاس رو ادامه بدیم.
هفته دوم آذر بود. ناخودآگاه یه ماه و نیم اخیر که می‌اومدم کلاس توی ذهنم مرور شد. ما سه روز در هفته کلاس داشتیم؛ اما من و رعنا هر روز باشگاه پلاس بودیم و رعنا به من آموزش بیشتری می‌داد. خیلی راه افتاده بودم و تقریبا از پس خودم برمی‌اومدم.
سرم رو تکون دادم و از خاطرات بیرون کشیدم. اون روز دوشنبه بود و رعنا نمی‌تونست چهارشنبه رو بیاد و قرار بود امروز به جای یه ساعت، دو ساعت کلاس داشته باشیم؛ اما رعنا یه ساعت دیر کرد و حالا ساعت شش عصر شده بود و من مطمئن بودم زودتر از نه شب به خونه نمی‌رسم.
هیچ کسی هنوز خبر نداشت من می‌رم کلاس دفاع شخصی و من خدا خدا می‌کردم هامین اون شب زود نیاد. این روزها هامین رو هم زیاد نمی‌دیدم. فقط گاهی با هم شام می‌خوردیم؛ ولی دوباره اون سرش به کارهاش گرم شده بود و دیدارهای ما هم کمتر. هر چند اجازه نمی‌داد حواسش کامل از من پرت بشه.
هنوز هم کافه نمی‌رفتم. می‌خواستم از این هفته برم، مخصوصا که تا آخر هفته کلاس نداشتم. دیگه از پس خودم برمی‌اومدم ترسم کمتر شده بود.
صدای رعنا من رو از افکارم بیرون کشید.
_ زیبا خوبی؟
با حرص گفتم:
_ رعنا به خدا الان دوست دارم به جرم قتلت برم زندان! من شاید نتونم دو ساعت بمونم، اول باید زنگ بزنم از هامین
مطمئن بشم.
_ مشکلی نیست عزیزم، برو زنگ بزن.
رو کرد به بقیه بچه ها.
_ دخترها کس دیگه‌ای هم هست مشکل داشته باشه؟
ازشون دور شدم و جواب‌های بچه‌ها رو نشنیدم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

قسم همدم

مدیر تالار عکس+ روزنامه نگار
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ویراستار انجمن
مجله نویس
روزنامه‌نگار
منتقد آزمایشی
مترجم آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
Aug 11, 2020
نوشته‌ها
2,777
پسندها
15,645
امتیازها
113
محل سکونت
یه دنیا عشق!
سریع شماره هامین رو گرفتم.
_ سلام.
_ سلام بانو. خوبی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_ به خوبیت. تو چطور؟
_ منم خوبم. چیزی شده زیبا؟
دستی به موهام کشیدم و با کلافگی گفتم:
_ می‌خواستم بدونم امشب کی می‌رسی خونه؟
_ چطور؟
دندون‌هام رو روی هم کلید کردم و قلبم از این دروغ‌گوییم به هامین فشرده شد.
_ شام رو با هم بخوریم!
_ آها! نه پرنسس، تو بخور، امشب من دیر میام. شاید حدود ساعت یازده.
نفس راحتی کشیدم.
_ ای بابا! حیف شد. خیلی خب، پس فردا صبح می‌بینمت.
_ می‌بینمت عزیزم. فعلا.
_ فعلا.
به سمت بچه‌ها برگشتم.
_ شانس آوردی رعنا، دیرتر برمی‌گرده. می‌تونم دو ساعت رو بمونم.
یک ساعت و نیم مثل برق و باد گذشت. نیم ساعت آخر رو گذاشتیم برای مبارزه. وقتی تونستم یکی از قوی‌ترین بچه‌های
کلاس رو ببرم، مطمئن شدم دیگه وقتشه که به زندگی عادیم برگردم و برم کافه جنون. کافه جنونی که این مدت با ندیدنش، بدجوری احساس نبودن بخش از وجودم رو می‌کردم. با نبود کافه جنون، حس می‌کردم ناقص شدم.
بعد کلاس با سوگند رفتیم خرید. خونه‌ش ساختمون کناری ما بود و من چقدر از این موضوع خوشحال بودم. یه سال بود که ازدواج کرده بود و به اصرار شوهرش می‌اومد کلاس. شوهرش بیشتر وقت‌ها ماموریت بود و دل نگرون سوگندش.
دم در ساختمون ازش خداحافظی کردم. ساعت نه و نیم شده بود. با آسانسور بالا رفتم و در واحدم رو باز کردم. با دیدن چراغ‌های روشن خونه جا خوردم. مطمئن بودم قبل از اینکه برم بیرون همه‌ی چراغ‌ها رو خاموش کرده بودم.
هامین نمی‌تونست باشه؛ چون خودش گفت دیر میاد. خریدها رو توی راهرو گذاشتم و زیر ل*ب صلوات فرستادم. امیدوار بودم اگر دزد بود، زیاد گنده و حرفه‌ای نباشه که بتونم از پسش بربیام.
با کمترین سر و صدای ممکن، پا به سالن گذاشتم. گارد گرفته و آماده‌ب دفاع بودم؛ اما با دیدن کسی که روی مبل نشسته بود، گاردم باز شد و ایستادم.
هامین، عصبانی‌تر و اخموتر از همیشه، دست به س*ی*نه روی مبل نشسته بود و با چشم‌های سرخ از عصبانیت، نگاهم می‌کرد.
چند قدم جلو رفتم و حیرت‌زده گفتم:
_ هامین!
و صدام توی صدای بم و خش‌دار هامین گم شد.
_ کدوم گوری بودی؟
و این جمله یعنی هامین توی اوج عصبانیتشه. توی دعواها و یا موقعی که لازم بود بد حرف می‌زد و فحش می‌داد؛ اما همیشه با خانم‌ها مودب بود و در مورد من، از گل نازک‌تر بهم نمی‌گفت؛ ولی این‌جوری غریدن و گفتن این حرف، یعنی ریختن خونم برای هامین حلاله!
چند قدم دیگه جلو رفتم و هامین هم به طرف من اومد. دوباره دادش بلند شد.
_ دِ لامصب حرف بزن! تا این موقع شب کدوم خ*را*ب شده‌ای بودی؟
اخم‌هام توی هم رفت.
_ مگه تو وکیل...
انگشت‌هاش که روی ل*بم نشست حرف‌هام توی گلوم موند.
_ بگی می‌زنمت. به خدا می‌زنم. نگو؛ چون بعدش مجبورم قطع کنم اون دستی رو که روی تو بلند شده.
و من لال شدم. هامین حتی توی دعوا و عصبانیت هم مواظبم بود.
دستش توی موهاش رفت و موهاش رو کشید.
_ کجا بودی زیبا؟ ها؟ می‌دونی چه فکرهایی کردم؟ می‌دونی چی کشیدم؟ چرا تا الان توی خیابون بودی؟ ها؟
داد می‌زد. داد می‌زد و من دوباره ترسیده بودم. هر چقدر جلوی ذهنم رو می‌گرفتم، باز می‌رفت سراغ بچگی‌هام و کتک‌های بابام. کم‌کم لرزش‌های هیستریکم شروع می‌شد. لرزون پرسیدم:
_ چرا زنگ نزدی؟
و باز داد هامین تنم رو لرزوند.
_ نزدم؟! هزار بار زنگ زدم زیبا! هزار بار. اولش که برنمی‌داشتی اون کوفتی رو، بعد هم که خاموشش کردی.
گوشیم رو از جیب مانتوم بیرون کشیدم. هامین راست می‌گفت، خاموش بود. دوباره صدام لرزید.
_ شارژ نداشته، خاموش شده.
_ می‌دونی چند تا بیمارستان رو گشتم؟ می‌دونی فکرم به کجاها کشید؟ زیبا می‌دونی از روی چند تا مرده پارچه برداشتم؟ برداشتم و هر بار تمام وجودم لرزید که نکنه این زیبا بانوی من باشه؟
چیزی نمی‌تونستم بگم. حق با هامین بود، باید بهش خبر می‌دادم. لرزش صدام کم نمی‌شد.
_ مگه نگفتی دیر میای؟
دوباره موهاش رو کشید.
_ من احمق می‌خواستم امروز دوتایی بریم بیرون. می‌خواستم سورپرایزت کنم. پنج دقیقه بعد این که زنگ زدی خونه بودم. خونه بودم و تو نبودی زیبا. نبودی!
نفس گرفت و دوباره صدای بلندش توی خونه پیچید.
_ صدات عصبی بود وقتی حرف زدی باهام. می‌دونی چه فکرهایی کردم؟ دلم هزار بار لرزید زیبا.
صداش آروم‌تر شد.
_ لرزوندی تموم وجودم رو.
راست می‌گفت، از دست رعنا عصبی بودم و با هامین هم عصبی حرف زدم. یک بار دیگه دادش تمام خونه رو لرزوند.
_ کدوم گوری بودی؟ تا این وقت شب کجا بودی؟
لرزش تنم بیشتر شد. کتک‌های بچگیم جلوی چشمم جون گرفت. نفسم تند شد و اشکم ریخت روی گونه‌م. باز هم فریاد کشید.
_ دِ گریه نکن لاکردار! فقط بگو کجا بودی؟ کجا؟
جلوم ایستاد. مشت‌های محکمش با هر کلمه‌ای که گفت روی س*ی*نه‌ش فرود اومد.
_ نباید خبر می‌دادی؟ به منِ احمق، منِ بیشعور، منِ لعنتی!
دست‌هاش جلو اومد و خشن من رو به آ*غ*و*ش کشید. بوی خنک کوبیسم توی سرم پیچید و صدای هامین بالاخره آروم گرفت.
_ گفته بودم زیبا. گفته بودم حس بی‌خبری ازت مزخرفه. نگفتم؟
با بغض نالیدم:
_ گفتی!
و مثل اولین دیدارمون توی اون خیابون، اشتباهم رو پذیرفتم.
_ ببخشید هامین. تقصیر من بود. باید بهت می‌گفتم.
صداش می‌لرزید.
_ می‌دونی چی گذشت به من؟ فکر کردم اون... اون... آریا... توی تنهایی اومده سراغت و تو رو برده. هزار بار خودم رو لعنت کردم.
من فقط اشک می‌ریختم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

قسم همدم

مدیر تالار عکس+ روزنامه نگار
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ویراستار انجمن
مجله نویس
روزنامه‌نگار
منتقد آزمایشی
مترجم آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
Aug 11, 2020
نوشته‌ها
2,777
پسندها
15,645
امتیازها
113
محل سکونت
یه دنیا عشق!
نه من و نه هامین دیگه نتونستیم روی پاهامون بمونیم. همون‌جا وسط سالن روی زمین نشستیم. هامین باز هم من رو تو بغلش نگه داشت. لرزش صداش از قبل بیشتر شد.
_ گریه نکن زیبا. گریه نکن. بخشیدمت، گریه نکن. آخه تو کجا بودی دردت به جونم؟
اشک‌هام سرخود پایین می‌اومدن.
_ تنها نبودم هامین. توی خیابون هم نبودم.
هامین من رو م*حکم‌تر به خودش فشرد.
_ پس چی تنها کسِ هامین؟
سعی کردم بغضم رو قورت بدم.
_ کلاس بودم. تا دم در ساختمون هم با یکی از بچه‌ها اومدم.
_ چه کلاسیه که این موقع شبه؟
ل*ب گزیدم. انگار بالاخره باید راز کوچیکم رو لو می‌دادم. با آروم‌ترین صدای ممکن گفتم:
_ می‌ترسیدم هامین. نه می‌خواستم تو رو از کار و زندگی بندازم، نه می‌تونستم بشینم توی خونه و بازم تن و جونم از دست اون ع*و*ضی بلرزه.
نفس عمیقی کشیدم و جلوی ریختن اشک‌هام رو گرفتم. ادامه دادم:
_ می‌رم کلاس دفاع شخصی. به هیچ کسی نگفتم. امروز استادمون دیر اومد، کلاس هم طول کشید. همیشه ساعت پنج تا ششه.
یه نفس عمیق دیگه کشیدم و همراهش عطر کوبیسم رو به ریه‌هام فرستادم.
_ می‌خواستم از پس خودم بر بیام هامین. باید قوی می‌بودم. رفتم که قوی‌تر بشم. رفتم که دیگه به خاطر ترسم دست به دامن بقیه نشم. رفتم که موقع خطر سر بار کسی نباشم.
صدای لرزونش هم آرام‌بخش بود:
_ لامصب می‌گفتی به من. قدم‌ت روی جونم، خودم یادت می‌دادم.
آروم و متعجب گفتم:
_ بلدی مگه؟
حتی صدای خنده‌ش هم لرزون بود.
_ بلدم. هم کونگ فو، هم دفاع شخصی. تا حالا فکر کردی چرا این‌قدر به قول خودت غول‌تشنم و عضله دارم؟
آروم خندیدم. صورتم دوباره خیس شد؛ ولی این اشک من نبود. سرم رو بالا گرفتم و این دومین باری بود که گریه‌ی مردونه‌ی هامین رو می‌دیدم.
_ زیبا هرگز بی‌خبرم نذار. منی که توی زندگیم از هیچ چیزی نترسیدم، امروز فقط ترس رو حس می‌کردم.
سیبک گلوش بالا و پایین می‌شد و خبر از بغضی سنگین می‌داد. صدای خش‌دار از بغضش دوباره توی گوشم پیچید.
_ خیلی ترسیدم زیبا، خیلی. من از نبود زیبام هم نترسیدم؛ ولی از رفتن پرنسسم ترسیدم.
چشمش رو به من دوخت.
_ مگه نگفتی تحمل اشک‌هام رو نداری؟ من امروز بالا سر تک تک جسدهایی که دیدم گریه کردم زیبا.
دست بالا بردم و اشک‌هاش رو پاک کردم.
_ ببخشید هامین. فقط می‌تونم بگم ببخشید.
دست‌هاش که صورتم رو قاب گرفت و پیشونیش که به پیشونیم چسبید، دوباره اون احساس ناشناخته برگشت و توی وجودم به جریان افتاد. ضربان قلبم دوباره بالا رفت و من بعد از چندین هفته هنوز نمی‌دونستم مشکل از هامینه یا از من؟
چشم‌هاش رو بست و گفت:
_ اگه من رو ببخشی، می‌بخشمت.
متعجب گفتم:
_ چی رو ببخشم؟
_ لرزوندم تنت رو، ریختم اشک‌هات رو.
سرم رو توی گودی گ*ردن هامین جا دادم. هامین سرش رو روی سر من گذاشت. آروم گفتم:
_ تو نکردی. این‌ها هیستریک بود.
با صدای متاسف و شرمنده، مثل بچه‌های سرتق تکرار کرد:
_ من داد زدم.
آهی کشیدم و دستم مشت شد.
_ خاطراتم کرد، ذهنم کرد کتک‌هایی که خوردم کرد، بابام کرد.
هامین از رو نمی‌رفت.
_ من یادت آوردم.
دستم به طرف دهنم رفت و شروع به جویدن ناخن‌هام کردم.
_ بابام کرد هامین. تو هیچ کاری نکردی. بابام با دلیل و بی دلیل من رو زد، من رو ترسوند. تو حق داشتی.
هامین با صدای پر بغضی، شرمنده گفت:
_ ببخش من رو.
سرم رو به طرفین تکون دادم.
_ کاری نکردی.
باز هم اصرار کرد.
_ من رو ببخش.
با مهربونی گفتم:
_ آدم‌ها باید بابت هیچی هم بخشیده بشن؟
هامین آه کشید.
_ ببخش.
لبخند کم‌رنگی روی ل*بم نشست.
_ آدم نمی‌تونه همه کسش رو نبخشه.
هامین نفس راحتی کشید و گفت:
_ مهمی زیبا. مهمی واسم.
سرم رو به س*ی*نه‌ش چسبوندم و گفتم:
_ تو هم ببخش.
هامین باز هم آه کشید.
_ ناراحت نبودم که ببخشم، فقط ترسیدم. از نبودنت ترسیدم.
ل*ب گزیدم.
_ جبران می‌کنم.
_ حس بی خبری ازت...
حرفش رو قطع کردم و خودم جمله‌ش رو ادامه دادم.
_ مزخرفه.
آروم خندیدم.
_ می‌دونی؟ چندان هم بد نشد. باید یه بار می‌چشیدی این حس مزخرف رو تا بفهمی چندین بار چی به سر من آوردی.
صدای هامین لحظه به لحظه متاسف‌تر می‌شد.
_ بازم ببخش.
هامین لبخندم رو ندید.
_ خیلی وقته بخشیدم.
سرش رو روی سرم گذاشت.
_ دیگه هرگز بی‌خبرم نذار زیبا. قلبم هنوز د*ر*د می‌کنه.
با تاسف گفتم:
_ جبران می‌کنم.
_ فقط دیگه بی‌خبرم نذار، کافیه.
با شیطنت گفتم:
_ شرط داره!
می‌تونستم لبخند هامین رو از لحنش حس کنم.
_ چه شرطی شیطونک؟
بغض ناخودآگاه به گلوم هجوم آورد.
_ تو هم دیگه نباید بی‌خبرم بذاری.
لحنش ملایم شد، مثل وزش یه نسیم بهاری.
_ چی بگم؟
آروم خندیدم.
_ آدم به پرنسسش فقط می‌گه چشم!
سرش رو پایین آورد و جلوی صورتم نگه داشت. فاصله‌ی بین صورتمون چند سانت بیشتر نبود. نفسش همراه عطر کوبیسم توی صورتم پخش می‌شد و این‌بار، قلبم سریع‌تر و م*حکم‌تر از همیشه به س*ی*نه‌م می‌کوبید. نگاهش خیره موند به نگاهم.
_ چشم پرنسسم! چشم!
و فقط یک ثانیه طول کشید که ل*ب‌های گرمش به پیشونیم چسبید. سرش رو که عقب برد، جای ل*ب‌هاش روی پیشونیم می‌سوخت، یه سوزش لطیف و دلنشین. اون حس غریبه توی وجودم می‌جوشید و قلبم، پر کارتر از هر وقت دیگه‌ای شده بود. حس ناشناسم شدیدتر می‌شد و من هنوز اسمش رو نمی‌دونستم. هنوز هم نمی‌دونستم که مشکل از منه؟ یا از هامین؟
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

قسم همدم

مدیر تالار عکس+ روزنامه نگار
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ویراستار انجمن
مجله نویس
روزنامه‌نگار
منتقد آزمایشی
مترجم آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
Aug 11, 2020
نوشته‌ها
2,777
پسندها
15,645
امتیازها
113
محل سکونت
یه دنیا عشق!
*******************************************************************************************
_ پاشو هامین!
هامین غلتی زد و با لحن خواب‌آلودی خواهش کرد.
_ یکم دیگه؟
حرصی گفتم:
_ هامین کتک می‌خوای؟
ناله‌کنان گفت:
_ تو رو به اونی که می‌پرستی بی‌خیال!
دست به ک*م*ر شدم و رو به هامینی که با چشم‌های بسته رو به من بین خواب و بیداری بود غریدم:
_ بلند شو خرس گنده! یه عالمه کار داری!
هامین با صدایی که از شدت خواب‌آلودگی تحلیل می‌رفت غرغر کرد:
_ آقا من امروز نخوام برم سر کار باید کی رو ببینم؟!
پوفی کشیدم و با جدیت گفتم:
_ قهر من رو!
و پشت به تخت، دست به س*ی*نه روی زمین نشستم. صدای قیژ قیژ تخت در اومد و فهمیدم هامین بالاخره بلند شده. چند دقیقه‌ای گذشت. وقتی دیدم خبری نشد، برگشتم و نگاهش کردم و دیدم که فقط از این پهلو به اون پهلو شده و پشت به من خوابیده.
با دیدنش توی این حالت، ناخودآگاه دلم گرفت. آهی کشیدم و از جا بلند شدم. صبحونه رو روی میز آشپزخونه‌ش چیدم و بدون سر و صدا از واحدش بیرون زدم.
در حالی که لباس می‌پوشیدم، سه روزی که از دعوای اخیرم با هامین و لو رفتن کلاس دفاع شخصی می‌گذشت، توی ذهنم مرور کردم. سه روزی که من همه‌ش رو توی کافه جنون حاضر شدم؛ اما هامین نیومد. مثلا قرار بود امروز بیاد که آقا گرفت خوابید و ترجیح داد باهاش قهر کنم.
اصلا بهتر! مجبور نیست من رو تحمل کنه! همه از سر دلسوزی و ترحم کنار من موندن. هامین هم مثل یکی از اون‌ها.
همون‌طور که داشتم مانتو می‌پوشیدم، دو قطره اشک از گوشه چشمم چکید. سریع پاکش کردم و بقیه‌ی لباس‌هام رو پوشیدم.
اصلا کی نیازی به هامین و بقیه داره؟ تا الانش تنها جلو اومدم، از حالا به بعدشم تنها می‌رم!
یه صبحونه سر پایی خوردم و از خونه بیرون زدم. قبل از این‌که برم پایین، چند بار دیگه زنگ در هامین رو زدم بلکه بیدار بشه.
خودم از کار خودم خنده‌م گرفت و در عین حال غصه‌م شد. هامین به قدری برای من عزیز بود که حتی موقع قهر هم به فکرش بودم!
آهی کشیدم و سرم رو تکون دادم. کلافه از افکار در هم گره خورده‌م، از پله‌ها سرازیر شدم.
جلوی در ساختمون ایستادم و سعی کردم تاکسی اینترنتی بگیرم؛ اما مگه تاکسی پیدا می‌شد؟ این‌قدر از این اپلیکشن به اون اپلیکیشن رفتم که بالاخره بعد از یه ربع، یه تاکسی پیدا شد و گفت تا پنج دقیقه دیگه می‌رسه. باز شانس آوردم آفتاب آذر ماه گرم نبود، وگرنه الان کاملا مغز پخت شده بودم!
همون‌طور که منتظر تاکسی بودم، در پارکینگ باز شد و ماشین هامین بیرون اومد. عه؟! آقا تصمیم گرفتن برن سر کار؟! با حرص رو گرفتم و سمت مخالف رو نگاه کردم.
صدای باز و بسته شدن در ماشین اومد و چند لحظه بعدش هامین جلوی من ایستاده بود. پشت چشم نازک کردم و دوباره رو چرخوندم. صدای بم و جذابش توی گوشم پیچید.
_ زیبا خانوم؟ قهری؟
جواب ندادم. ادامه داد:
_ بیا بریم بانو. کافه جنون منتظره ها!
و فقط به گفتن دو کلمه برای دست به سر کردنش راضی شدم.
_ تاکسی گرفتم.
لحنش همچنان دلجویانه بود.
_ کنسلش کن خب! مگه من مُردم؟!
لحن دلخورم به جنگ اصرارهاش می‌رفت.
_ خودت قهر من رو انتخاب کردی. حالا هم برو، کاری باهات ندارم.
تسلیم نشد و با ملایمت گفت:
_ زیبا؟
عصبی شدم و با حرص گفتم:
_ دادخواه هستم آقای راستین! حد خودتون رو رعایت کنین!
جا خورد. چند لحظه‌ای سکوت کرد، و بعد تک خنده‌ای ناباور زد و گفت:
_ چی می‌گی؟!
نفسم رو فوت کردم.
_ هیچی، فقط بنده دادخواه هستم. من و شما صنمی نداریم که من رو به اسم کوچیک صدا می‌زنین!
هامینِ شوکه شده، دیگه کم‌کم داشت از کوره در می‌رفت.
_ چرا این‌طوری می‌کنی؟! فقط چون دیر بیدار شدم؟
اخمم با دلخوری توی هم رفت.
_ خیر. فقط شما پرسیدین نخواین برین سر کار باید کی رو ببینین، منم جواب دادم قهر من رو! شما هم قهر من رو انتخاب کردین و از این پهلو به اون پهلو شدین و دوباره خوابیدین.
هامین با حیرت و بیچارگی نالید:
_ قهرت این‌قدر سخته؟ چرا سنگ‌دل می‌شی؟
واقعا چرا سنگ‌دل شده بودم؟ خودم هم دلیلش رو نمی‌دونستم. فقط می‌فهمیدم دلم گرفته. می‌دونستم من جز غول‌تشنِ مهربونم هیچ کسی رو ندارم که براش ناز کنم. می‌دونستم وقتی تنها نازکشم، به جای کشیدن نازم خوابید، دلم مچاله شد و خودم رو خیلی تنها دیدم.
بغض به گلوم فشار آورد و اشک توی چشمم حلقه زد. و چقدر خوب که اون روز تصمیم گرفته بودم عینک آفتابی بزنم.
_ جناب راستین! کارتون دیر می‌شه، بفرمایید لطفا. شما فقط رییس من هستین و هیچ وظیفه‌ای در قبال من ندارین. بفرمایید تا دیرتون نشده.
به سمتش برگشتم و تاکید کردم:
_ شما فقط رییس من هستین!
دیدم که شکست. به خدا دیدم حرف‌هام یه گوشه از قلبش رو شکوند و خط روی روحش انداخت؛ ولی لجبازیم بدجوری گل کرده بود. دلم بدجوری گرفته بود.
توی همون گیر و دار تاکسی هم رسید؛ اما من تا به خودم بنجنبم و سوار بشم، هامین با تمام غم و عصبانیتش، خسارت رو داد و تاکسی رو فرستاد که بره.
این کارش اون‌قدر عصبانیم کرد که دیگه نفهمیدم دارم چی کار می‌کنم. فقط دیدم عینکم رو از روی چشمم برداشتم و شروع کردم به داد زدن.
_ این چه کاری بود هامین؟! ها؟! من الان چطوری برم؟ آخه چی بگم به تو؟ می‌خوای تلافی کنی و حرصم رو دربیاری چرا من رو از کار و زندگی می‌ندازی؟ خدایا! از دست این مجنون!
مچ دستم گرفتار دست‌های قوی هامین شد و به طرف ماشینش کشیده شدم.
_ چی کار میکنی؟! ولم کن بذار برم.
هیچ اهمیتی به عز و جز من نداد.
_ هامین!
با حرص نگاهم رو به صورتش دوختم. چشم‌هاش مثل همیشه قبل از هر چیزی مجذوبم کرد و من توی نگاهش، غم و خنده رو هم‌زمان دیدم.
هامین از حواس‌پرتیم استفاده کرد و در ماشین رو باز کرد. من رو روی صندلی شاگرد هل داد و در رو م*حکم بست. شوکه شده، نگاهی به خودم انداختم و بعد توی اتاقک ماشین چرخوندم.
بالاخره از شوک خارج شدم؛ اما تا خواستم پیاده بشم، هامین سوار شده بود و ماشین راه افتاد. مخالفت فایده‌ای نداشت، این خل و چل هر کاری که می‌خواست می‌کرد. پس فقط دست به س*ی*نه نشستم و از پنجره به خیابون چشم دوختم. حرصم به آخرین حد ممکن رسیده بود و مثل همیشه غرغرهای زیر لبیم هم شروع شد.
_ هه! بهش می‌گم تو فقط رییسمی، بعد این‌جوری برام زورگویی می‌کنه. حتی کسی که شده همه کسم هم نازم رو خریدار نیست.
بغض با بی‌رحمی به گلوم چ*ن*گ انداخت و صدام باز هم آروم‌تر شد.
_ اینم از سر ترحم باهامه. من اون‌قدر بدم که هیچ کس تحملم نمیکنه. خب معلومه از خداش بود که باهاش قهر کنم!
صدای بمش باعث شد از جا بپرم.
_ چرت نگو!
درسته که به خاطر بغضم صدام تحلیل رفته بود و به جز اون خودم هم داشتم زمزمه‌وار حرف می‌زدم؛ اما این‌ها باعث نمی‌شد من دست از این سوتی همیشگی بکشم و صدام به گوش هامین نرسه.
پوفی کشیدم. بفرما! یه فکر هم نمی‌تونیم بکنیم، آقا با زورگویی اینم ازمون می‌گیره.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
بالا پایین