خوش آمدید
به انجمن تک رمان خوش آمدید. لطفا برای استفاده بیشتر از انجمن عضو شوید یا وارد سیستم شوید.

🔱VIP کافه جنون | قسم همدم کاربر انجمن تک رمان

  • شروع کننده موضوع قسم همدم
  • تاریخ شروع
  • پاسخ ها 72
  • بازدیدها 1K
  • Tagged users هیچ
  • انجمن و سایت تک رمان؛ پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد لطفا از ارسال محتوای خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران خودداری کنید در صورت مشاهده بدون اطلاع قبلی ارسال های شما حذف می‌گردد.
تالار مربوطه

به نظرتون روند داستان چطوره؟ ایده چطوره؟ نظرتون راجع به داستان؟

  • روند داستان خیلی خوبه

    رای: 4 66.7%
  • روند خوبی نداره

    رای: 0 0.0%
  • ایده اش جدیده

    رای: 0 0.0%
  • از ایده خوشم نیومد

    رای: 0 0.0%
  • ایده جدید نیست ولی دوسش دارم

    رای: 0 0.0%
  • داستان عالیه

    رای: 3 50.0%
  • داستان خوبیه

    رای: 0 0.0%
  • بد نیست

    رای: 1 16.7%
  • خیلی بده

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    6

قسم همدم

مدیر تالار عکس+ روزنامه نگار
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
ویراستار انجمن
مجله نویس
روزنامه‌نگار
منتقد آزمایشی
عضویت
Aug 11, 2020
ارسال ها
2,588
لایک ها
14,772
امتیاز
83
محل سکونت
یه دنیا عشق!
نام رمان: كافه جنون
ژانر: عاشقانه، اجتماعى
ناظر: AhoorA
خلاصه: دختری بیست و سه ساله به نام زیبا، با یه گذشته‌ی تلخ و تا حدودی مبهم، از محل کارش استعفا میده. همین باعث میشه پای این دختر رنج دیده، به کافه جنون باز بشه و ماجرا های زیادی توی این کافه ی سرنوشت ساز براش رقم بخوره. با پیدا شدن سر و کله ی هامین، زیبا فکر میکنه بالاخره میتونه طعم خوشبختی رو بچشه، اما انگار سرنوشت اون، قراره تلخ‌تر از این حرفا باشه....
 

AhoorA

ناظر تالار رمان
کادر مدیریت تک رمان
ناظر رمان
عضویت
Jul 23, 2020
ارسال ها
68
لایک ها
2,367
امتیاز
53
سن
20

قسم همدم

مدیر تالار عکس+ روزنامه نگار
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
ویراستار انجمن
مجله نویس
روزنامه‌نگار
منتقد آزمایشی
عضویت
Aug 11, 2020
ارسال ها
2,588
لایک ها
14,772
امتیاز
83
محل سکونت
یه دنیا عشق!
*به نام آفریننده ی عشق*
به قوطی نوشابه‌ای که جلوی پام بود لگد دیگه ای زدم. قوطی حرکت کرد و چند قدمی جلوتر متوقف شد. جلوتر رفتم و دوباره لگد زدم. اَه، چرا زندگی این‌قدر مزخرفه؟! چرا مردها این‌قدر ع*و*ضی هستن؟ متنفرم از مردهای هوس‌باز.
صح*نه‌های وحشتناک اون خاطره‌ی قدیمی؛ اما سرنوشت‌ساز، جلوی چشمم جون گرفتن. با یادآوریش، چیزی روی قلبم سنگینی کرد و بغضم بزرگ‌تر شد. چشم‌هام پشت یه لایه اشک پنهون شد. تمام حرصم رو توی پام جمع کردم و با تمام وجود، به قوطی لگد دیگه‌ای زدم. قوطی نوشابه رو هوا بلند شد و خیلی دورتر روی زمین فرود اومد. هنوز چشم‌هام اشکی بود و همه چیز رو تار می‌دیدم. حالا با اجاره خونه چی کار می‌کردم؟ تمام دار و ندارم همین شغل بود که به خاطر اون آشپز ه*یز ع*و*ضی از دستش دادم.
گوشی و هندزفریم رو از کیفم درآوردم. هندزفری رو توی گوشم فرو کردم و صدای آهنگ رو تا ته زیاد کردم. صدا اون‌قدر بلند بود، که اگه کنار گوشم بمب هم می‌ترکوندن، هیچی نمی‌فهمیدم. سرسختانه با بغضم می‌جنگیدم و اجازه نمی‌دادم اشکم سرازیر بشه. خاطرات تلخم رو پس ذهنم فرستادم و سعی کردم زیر ل*ب با آهنگ هم‌خونی کنم تا شده حتی برای لحظاتی، تلخی‌ای که روی زندگیم چنبره زده رو کنار بزنم و حسش نکنم.
سرم پایین بود و چشم به زمین جلوی پام دوخته بودم و قدم برمی‌داشتم که از گوشه‌ی چشم دیدم ماشینی نزدیکم می‌شه. سریع سرم رو بلند کردم و با حیرت به پرادوی مشکی رنگی که درست کنار پام ترمز زده بود خیره شدم. پر*ده‌ی اشکم پاره شد و دو قطره اشک از چشم‌هام فرو ریخت. اگر اون ماشین لحظه‌ی آخر ترمز نگرفته بود، من الان دیگه زنده نبودم.
بهتر! مگه زنده بودنم چی به این دنیا اضافه میکنه؟ حضورم به کی کمک می‌کنه؟ کی رو دارم که نگرانم بشه و منتظرم باشه؟ کی هست که وجودم واسش مهم باشه؟ پس همون بمیرم بهتره!
توی همون حال داشتم به بدبختی‌هام فکر می‌کردم که راننده که پسر جوونی بود با عصبانیت پیاده شد. شوکه شده بهش نگاه کردم. به چشم‌هاش خیره شدم و منتظر بودم تا حرفی بزنه. همون‌طوری که به چشم‌اش خیره بودم، متوجه رنگ خاص چشمش شدم. آبی تیره‌ای بود که به سرمه ای می‌زد. ناگهان نگاهم به دهنش افتاد که تکون می‌خورد؛ اما صدایی خارج نمی‌شد. چرا؟! وای هندزفری!
دستم ناخودآگاه بالا رفت و هندزفری‌م رو از گوشم در آوردم. گوشی‌های هندزفریم، از لبه‌ی شال، آویزون شد. با صدای بم و مردونه‌اش از جا پریدم.
_ تموم شد؟
چشم‌های ترسیده‌م رو بالا بردم و به چشم‌هاش دوختم.
_ چی؟
دست به س*ی*نه ایستاده بود و با اخم نگاهم می‌کرد. از برق چشماش معلوم بود حسابی عصبانیه. وقتی که حرف زد، کاملا حرص توی صداش رو حس کردم.
_ آهنگی که گوش می‌دادین. آخه بالاخره افتخار دادین اون هندزفری رو دربیارین!
اخم کردم. رد خنده رو با وجود عصبانیت شدید توی نگاه پسر می‌دیدم. دوباره شروع به صحبت کرد:
-خانوم حواستون کجاست؟ صد تا بوق زدم! اگه من ترمز نگرفته بودم که خدایی نکرده الان یه اتفاقی افتاده بود.
 
آخرین ویرایش:

قسم همدم

مدیر تالار عکس+ روزنامه نگار
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
ویراستار انجمن
مجله نویس
روزنامه‌نگار
منتقد آزمایشی
عضویت
Aug 11, 2020
ارسال ها
2,588
لایک ها
14,772
امتیاز
83
محل سکونت
یه دنیا عشق!
حق با اون بود، من توی هپروت بودم. تلخی زندگیم، خاطرات گذشته و اعصاب خردم از دست اون آشپز و هزار تا چیز دیگه که هم‌زمان با هم به مغزم هجوم آورده بود، اجازه‌ی تمرکز رو بهم نمی‌داد. صدای بلند آهنگ هم که قوز بالا قوزی بود. پس گفتم:
_ بله، حق با شماست. من معذرت می‌خوام، اصلا حواسم جمع نبود.
پسره سری به نشونه‌ی تاسف تکون داد. چشمش رو توی کاسه چرخوند و سرش رو به طرف راست من برگردوند. به جدول کنار خیابون خیره شد و با پوزخندی، زیر ل*ب گفت:
_ معلوم نیست چی زده و کجا سیر می‌کرده.
چی شد؟ این الان با من بود؟ آی، نفس‌کِش! پسره‌ی بی‌ادب، حالیت می‌کنم زیبا کیه. الان یه جوری بشورمت و بذارمت کنار، که تا آخر عمرت هم زیر آفتاب بمونی خشک نشی! دوباره اخم غلیظی روی پیشونیم نشوندم و با لحنی حق به جانب گفتم:
_ هر جایی که سیر می‌کردم به شما مربوط نیست. تا اون‌جایی که به شما مربوط می‌شد و من مقصر بودم عذرخواهی کردم. دیگه باقیش به خودم مربوط می‌شه. مادرتون از بچگی یادتون ندادن که فضول رو می‌برن جهنم؟!
پسر به وضوح جا خورد. نگاهش رو از جدول به سمت من هدایت کرده بود. دهنش باز شد و چشم‌هاش گرد شد. اعصاب خردم یه طرف، بچه پررو بازی این پسره هم مزید بر علت شد که شروع کنم زیر لبی غرغر کنم و تمام حرصم رو با فحش سر این پسر خالی کنم.
همون‌طور که من کل دایره‌المعارف فحشم رو باز کرده بودم و تند تند پشت سر هم ردیف می‌کردم، پسره یهو اخم کرد و با عصبانیت گفت:
_ خانم حرف دهنتون رو بفهمید!
چشم‌هام رو با تعجب گرد کردم. شنید؟! هیع! مگه چقدر بلند زمزمه کردم؟! چشم‌هام به حالت عادی برگشت و گونه‌هام رنگ گرفت. سرم رو پایین انداختم و گفتم:
_ ببخشید، من عجله دارم، باید برم.
صدای خنده پسره به هوا شلیک شد. وقتی بالاخره حسابی خنده‌هاش رو کرد، گفت:
_ خب بابا، حالا خجالتت واسه چیه؟ اشکال نداره، عادت کردم. حالا که عجله داری بیا تا یه جایی برسونمت که اگه راننده بعدی مثل من نباشه، این بار دیگه شانس نمیاری.
اخم کردم. بفرما زیبا خانم! تحویل بگیر. دوباره به روی یه پسر خندیدی، پررو شد! با اخم سر بلند کردم.
_ لازم نکرده، شما بفرما به کارت برس. ببخشید وقتت رو گرفتم.
و به بند کوله‌م چ*ن*گ زدم و از چهره حیرت‌زده اون پسر و پرادوی مشکی رنگش دور شدم.
 
آخرین ویرایش:

قسم همدم

مدیر تالار عکس+ روزنامه نگار
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
ویراستار انجمن
مجله نویس
روزنامه‌نگار
منتقد آزمایشی
عضویت
Aug 11, 2020
ارسال ها
2,588
لایک ها
14,772
امتیاز
83
محل سکونت
یه دنیا عشق!
پارت سوم:
بی هدف توی خیابون ها قدم می‌زدم. از شدت خستگی، وارد یه پارک شدم و خودم روی نیمکتی انداختم. سرم رو عقب بردم و چشمام رو بستم. با یادآوری ماجرای صبح دلم می‌خواست کله اون آشپز ه*یز رو از جا بکنم. اِهه! بیشعور اومده بهم میگم دوسِت دارم، بعد هم بدون اینکه من حرفی بزنم میخواد بغلم کنه. بیشعور! یعنی زیبا، بگم خدا چی کارت کنه؟! چرا حداقل یه سیلی بهش نزدی؟ عین احمق ها فقط جیغ زدی تا بقیه بریزن دورتون آبروت بره.
همون طوری که توی خیالم با اون آشپز ه*یز کشتی میگرفتم و کله اش رو از جا می‌کندم، صدای زنگ گوشیم بلند شد. چشمام رو باز کردم و دستم رو داخل کیفم فرو بردم. همونطور که با وسایل داخل کیف سر و کله میزدم تا گوشیم رو قبل از قطع شدن پیدا کنم، عبارت کمد آقای ووپی توی سرم نقش بست. خنده ام گرفت. چه عبارت به جایی برای توصیف کوله ام به ذهنم رسید. بالاخره بعد از کلی کشتی گرفتن با کوله ام و کنار زدن وسایل، گوشیم رو پیدا کردم. نگاهی به صفحه انداختم، رفیق جونی! سرم رو عقب بردم و به پشتی نیمکت تکیه دادم. آیکون سبز رو ل*مس کردم و خشمی که هنوز از اون آشپز توی وجودم بود روی سر تنها رفیقم، عسل، خالی کردم:
-چیه عسل؟ مگه تو الان سرِ کارت، توی کافه نیستی؟ حواست باشه، اصلا اعصاب ندارما.
صدای شاد و ناز عسلتو گوشم پیچید:
-تو کی اعصاب داری؟ اینو واسم مشخص کن.
-عسل حرف بزن تا چپ و راستت نکردم.
-اُه اُه، اوضاع بی ریخته ها.
-عسل!
-خب بابا. بی اعصاب.
ایشی کرد و ساکت شد. بعد یکهو با جیغ و ذوق گفت:
-راستی! مژدگونی بده. برات کار پیدا کردم، اونم چه کاری؛ کار نگو، بگو باقلوا.
شادی و ذوق عسل به منم سرایت کرد و باعث شد جیغم در بیاد:
-جدی میگی؟! کي؟ کِی؟ کجا؟
-مدرسان شریف! تلفن بیست و نه، دو تا شیش.
-عه، عسل! اذیت نکن، بگو دیگه.
-جونم برات بگه، امروز که زنگ زدی و یه ساعت از وضع بد مملکت نالیدی و رو مخ من صخره نوردی کردی، دل با مروت منم واست سوخت. اصلا من هر چی میکشم ازین دل با مروتمه.
-عسل! جونِ زیبا ببند اون گاله رو.
عسل ساکت شد. حرصی، در حالی که دندونام روی هم کلید شده بود صداش زدم:
-عسل؟ مردی عزیزم؟
عسل با مظلومیتی که بیشتر بوی شیطنت می‌داد گفت:
-نه، گاله ام رو بستم.
-ای لال بمیری عسل! حرف بزن دیگه، ببینم چطوری کار واسم جور کردی؟
عسل ادامه داد:
-کجا بودم؟ آها، داشتم می‌گفتم این دل رحیمم واسه تو سوخت و رفتم پیش عمو نادر.
پرسیدم:
-عمو نادر کیه دیگه؟
عسل پوفی کشید و با کلافگی گفت:
-زیبا خنگ بازی در نیار! دوست بابام، صاحب کافه ای که توش کار می‌کنم. رفتم پیشش، با مظلومیت تمام و با لحنی که عجز و بیچارگی ازش چکه می‌کرد گفتم من یه دوستی دارم، بدبخته، بیچارست، روزا نون خالی سق می‌زنه، شبا با شکم گرسنه سر بر زمین می‌گذاره و خلاصه که آه تو بساطش نیست که با ناله سودا کنه.
حرصی جیغ زدم:
-نامرد! من اینطوریم؟!
عسل با شیطنت گفت:
-حالا نه به این شدت. ولی خب منم کلی اغراق و مظلوم نمایی زدم تنگش که کار گیرت بیاد. خلاصه گفتم که این رفیق ما، امروز اخراج شده و اگه کار پیدا نکنه افسرده می‌شه، از اون ور صاحب خونش می‌ندازتش تو خیابون کارتن خواب می‌شه، بعد از زور افسردگی و بی‌پناهی به مواد مخدر روی میاره و معتاد می‌شه، به منجلاب فساد کشیده می‌شه و می‌شه انگل جامعه. حالا اگه شما میخواین یه جوون پاک و با غیرت ایرانی، به فساد کشیده بشه، واسش کار پیدا نکن. دیگه حق انتخاب با خودته.
 
آخرین ویرایش:

قسم همدم

مدیر تالار عکس+ روزنامه نگار
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
ویراستار انجمن
مجله نویس
روزنامه‌نگار
منتقد آزمایشی
عضویت
Aug 11, 2020
ارسال ها
2,588
لایک ها
14,772
امتیاز
83
محل سکونت
یه دنیا عشق!
پارت چهارم:
-یعنی الان حق انتخاب دادی خیر سرت؟
-آره دیگه! عمو نادر هم که نمونه ی کامل یه مرد با غیرت مملکته، گفت که نه، چه معنی داره که یه جوون بره تو کار خلاف و بشه لکه ننگ جامعه؟ اصلا ما همین جا دست تنهاییم، اتفاقا منم میخواستم آگهی استخدام بدم، ولی حالا کی بهتر از این بدبخت مفنگی؟ که هم رفیق عسل خانم گل و گلابه، هم یه مفلک فلک زده ی نیازمند. بگو بیاد، از همین امروز میتونه کارش رو شروع کنه.
اولش ماتم برد. اما بعد که تازه عمق موضوع رو درک کردم، ناگهان جیغ زدم:
-عسل! شوخی میکنی؟! تو مجنونی! یعنی جدی جدی همین امروز کار گیرم اومد، اونم پیش تو؟
عسل خندید:
-ای خدا، من چیکار کنم با این عادت مجنون گفتن تو؟ خب مگه دیوونه چشه که میگی مجنون؟ آره دیگه، حالا باید ممنونم باشی. بدو پاشو بیا اینجا که هم رییس باهات مصاحبه کنه، هم باید بیای دست بوسی من.
با خنده گفتم:
-برو بابا! اولا، مجنون به این قشنگی. دوما، مگه دست خودمه؟ از بچگیم تا حالا همینم، عادت کردم دیگه. در ضمن حالا دیگه قطع کن، تا من با کله بیام اونجا، ولی نه برای دست بوسی تو، برای خوابوندن توی گوش تو.
-چی کارت کنم؟ جون به جونت کنن همینی دیگه. فعلا.
و فرصت جواب دادن به من نداد و قطع کرد. منم سریع گوشی ام رو دوباره داخل کمد آقای ووپی انداختم. کوله ام رو روی شونه ام انداختم و به سمت خیابون دویدم. حواسم به اطرافم نبود و فقط همونطوری که به زمین جلوی پام خیره شده بودم، می‌دویدم که جلوی خروجی پارک، با مخ رفتم تو دیوار و پرت شدم عقب و روی زمین افتادم.
آی! ممخام لهید! همونطور که چشمام نیمه باز بود و بینی ام رو ماساژ می‌دادم، خواستم لگدی حواله دیوار کنم که دیدم ته دیواره رو زمین نیست. به جای دیوار، یه جفت کتونی سفید که بدجور آشنا میزد جلوم بود. راسته کتونی رو گرفتم و بالا رفتم. شلوار لی، کت اسپرت سرمه ای. نور آفتاب تو چشمم می‌زد و نمی‌تونستم قیافه‌ی یارو رو ببینم، ولی چرا اینقدر این تیپ آشناست؟ وقتی یارو خم شد و تونستم چهره اش رو ببینم، چشمای نیمه بازم به اندازه تایر ماشین باز شدن. ای خدا! آخه روز هم اینقدر نحس میشه؟ دو بار برخورد توی یه روز، اونم با یه کسی که از جنس نامرداست؟ ناخودآگاه با تعجب و حرص زیاد زمزمه کردم:
-این پسر که همون پسرِِ پرروئه!
پسره که خم شده بود و توی چهره ام دقیق شده بود ناگهان خندید و گفت:
-آره، همون پسر پررو ام.
اوپس! گویا این دوباره شنید؟ چرا من اینقدر بلند زمزمه می‌کنم؟! پسره گفت:
-این شد تصادف دوم. جالبه، نه؟!
اخمی تصنعی کردم:
-خیر، اصلا هم جالب نیست.
و از روی زمین بلند شدم. خاک مانتوم رو تکوندم و دوباره به چشمای سرمه ای پسره خیره شدم. اینبار حالم بهتر بود و توجهم داشت به چیز خایی جلب می‌شد که بار اول از دیدم پنهان مونده بودن. این‌بار واقعا شروع کردم به آنالیز اون پسر. موهای قهوه ای و ل*خت که روی سرش پخش بود و روی پیشونیش هم ریخته بود و این حسابی جذابش کرده بود. لا به لای موهای قهوه ایش، میتونستی تار های طلایی رنگ هم ببینی و این جذابیت اون پسر رو چند برابر کرده بود. لبخند که می‌زد، روی لپاش دو تا چال می‌افتاد به اندازه غار علیصدر! پایین تر رفتم، هیکلش بزرگ و قوی و مردونه بود و بازو های بزرگی داشت. قدش بلند و حدود صد و هشتاد بود و قد من كه نسبت به اون خیلی ریزه میزه و صد و شصت و نه سانتی متر بودم احتمالا تا شونه اش میرسید. نه، واقعا لقب جیگر برازنده اش بود! با وجود اینکه یه سری چیزاش هم کاملا معمولی بود، اما روی هم رفته توی دسته ی پسرای جذاب قرار می‌گرفت. اما این چیزی از بدی باطنش کم نمی‌کنه! این هنوزم از جنس نامرداست. همه ی مردا همینن، از همون آقای مثلا پدر گرفته تا این پسر غریبه که با برخورد دوباره اش گند زد به حال خوشم!
نگاهم رو دوباره به چشماش دادم. پسر یه ابروش رو بالا انداخت و دوباره با حالتی که ترجمه اش می‌شد حالا آنالیزت تموم شد؟ نگاهم کرد. و این دفعه نوبت اون بود که کاملا من رو آنالیز کنه. خوب که من رو دید زد سرش رو بالا آورد. با اخم و لحنی که کنایه داشت گفتم:
-مورد پسند واقع شدم؟!
پسره اول گیج شد، اما بعد تک خنده ای زد و با پررویی تمام گفت:
-چه جورم!
نگاه کن. پسره ی پررو ی بی تَر ادب! _بی تر ادب: ترکیب بی تربیت و بی ادب_ اخمم رو غلیظ تر کردم و گفتم:
-ببخشید جناب، من باید برم.
و کوله ام رو از این شونه به اون شونه کردم و پسره رو کنار زدم. پسره هم با چشمایی خندون و لبخندی که دوباره اون غار های روی لپش رو نمایون می‌کرد، دور شدن من رو نظاره گر شد.
 
آخرین ویرایش:

قسم همدم

مدیر تالار عکس+ روزنامه نگار
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
ویراستار انجمن
مجله نویس
روزنامه‌نگار
منتقد آزمایشی
عضویت
Aug 11, 2020
ارسال ها
2,588
لایک ها
14,772
امتیاز
83
محل سکونت
یه دنیا عشق!
پارت پنجم:
سر خیابون تاکسی گرفتم و آدرس کافه رو دادم. وقتی رسیدم اول به عسل سلام کردم و بعد از کلی انرژی مثبت که عسل با فحش نثارم کرد! وارد دفتر مدیر شدم. عمو نادر، مرد میانسالی بود که لبخند از ل*بش پاک نمیشد و خیلی هم مهربون بود.
گفت که کارم هم توی آشپزخونه ست و هم به عنوان گارسون. گفت کافه جنون، به جز من کلا سه تا کارمند دیگه داره. عسل، که پشت دخل می نشست و سفارش ها رو هم از گارسون می گرفت و به آشپز می داد، یه پسر به اسم سام که گارسون بود، و یه پسر دیگه به اسم جاوید که آشپز کافه بود.
عمو نادر بعد از اینکه کارم رو توضیح داد، گفت بقیه چیزا رو از بچه ها بپرسم و پیشبندمم از عسل بگیرم. اونجا لباس فرم خاصی نداشت، فقط یه پیشبند خاکستری بود که آرم کافه جنون روش بود و همه باید می پوشیدن. کافه هم تا ساعت ده شب باز بود که من مشکلی باهاش نداشتم. بعد از همه ی اینا، عمو نادر گفت:
-خب دخترم، فقط باید پرونده ات رو تکمیل کنم. خدا رو شکر عکس هم همراهت بود، فقط اسم و فامیل و سنت رو بگو، تا من فرم رو پر کنم.
با لبخندی گفتم:
-من زیبا دادخواه هستم و بیست و سه سالمه.
-به به! حقا که خودت هم مثل اسمت زیبایی.
لبخندی زدم و گفتم:
-ممنون آقای کریمی!
-عمو اخمی مصنوعی کرد:
-آقای کریمی چیه؟ اینجا همه باید به من بگن عمو نادر.
خندیدم و گفتم:
-چشم عمو نادر!
عمو هم لبخند زد:
-بی بلا دخترم.
از عمو تشکر کردم و از دفتر بیرون اومدم. قرار بود اون روز فقط کنار هاله و جاوید و سام باشم تا کار یاد بگیرم. همون طور که به پیشخون تکیه داده بودم، سام رو از زیر نظر گذروندم. موهای مشکی پر کلاغی که به سمت چپ شونه شده بود، چشم های مشکی، با ته ریشی که جذاب ترش کرده بود. اجزای صورتش کاملا معمولی بود. قدش حدود صد و هفتاد و هشت بود. و تمام این ویژگی ها کنار همدیگه بهش چهره مردونه خاصی رو بخشیده بود.
دست از آنالیز سام برداشتم و سراغ عسل رفتم. عسل موهای عسلی رنگ صاف و بلندی داشت، چشماش هم درست همرنگ موهاش عسلی بود. اصلا به خاطر همین رنگ چشما و موهاش مامات و باباش اسمش رو گذاشتن عسل. برخلاف من که موهای بلندم خرمایی روشن بود که تو نور آفتاب به طلایی میزد. موهام فر نبود، صاف هم نبود، فقط یه جور موج دار. چشمامم درشت و طوسی رنگ بود که دورش رو خطی خاکستری رنگ احاطه کرده بود. عسل ل*ب های کوچیک و چشمای خمار و وحشیداشت. ل*ب های منم کوچیک بود، اما چشمام درشت بود و یه حالت معصوم داشت. پوستش هم سفید بود. ک*م*ر باریک و قدش صد و شصت و هفت بود. من از عسل بلند تر بودم و قدم صد و شصت و نه بود، اما ک*م*رم باریک نبود. هیکلم ریزه میزه بود و همین باعث میشد خودمو توی هر بغلی جا کنم. صداش هم خیلی ناز و دخترونه بود. عسل واقعا از اون دسته دخترایی بود که زیبایی افسانه ای دارن. و جالب اینجاست که تمام اینا طبیعی و خدادادی بود و اصلا هیچ جاییش عملی نبود.
سرم رو تکون دادم و از این افکار فاصله گرفتم. سمت آشپزخونه راه افتادم و وارد شدم. پشت میز نشستم و به جاوید که مدام تکون می خورد و آشپزی می کرد، نگاه کردم. ذهن کنجکاوم، سریع شروع کرد به اسکن کردن جاوید. هیکلش بر خلاف سام پر و عضله ای بود. موهای قهوه ای تیره، چشمای سبز و بینی مردونه و معمولی. ریش کوتاه و جذابی هم داشت.
با بشکنی که جاوید جلوی صورتم زد به خودم اومدم:
-کجایی دختر؟
با گیجی و حواس پرتی گفتم:
-هوم؟ تو نخ تو!
صدای قهقهه جاوید بلند شد. به خودم اومدم و تازه فهمیدم چی گفتم. سرخ شدم و گفتم:
-چیزه... یعنی تو نخ قیافت!
خنده ی جاوید بلند تر شد. با دستپاچگی و خجالت گفتم:
-نه نه، یعنی داشتم آنالیزت میکردم!
جاوید با خنده گفت:
-خیلی خب بابا، نمیخواد اصلاحش کنی! اومدی ابروشو درست کنی، زدی چشمش رو هم کور کردی.
و دوباره زد زیر خنده. از خنده ی جاوید منم خنده ام گرفت. عسل و سام هم همون موقع وارد آشپزخونه شدن و جاوید هم براشون تعریف کرد که من چه سوتی ای دادم و همه با هم حسابی خندیدیم. اون شب کافه رو ساعت ده بستیم، اما با اجازه عمو نادر تا ساعت یک نیمه شب توی کافه موندیم و گفتیم و خندیدیم. جاوید و سام پسر های خوب و سر به زیری بودن، اما من اجازه ندادم بیش از حد باهام صمیمی بشن و ر*اب*طه ام رو در حد معمولی حفظ کردم. واقعا لعنت به این ترسم از جنس مخالف، که باعث می شه سطح روابط اجتماعیم اینقدر پایین بیاد.
 
آخرین ویرایش:

قسم همدم

مدیر تالار عکس+ روزنامه نگار
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
ویراستار انجمن
مجله نویس
روزنامه‌نگار
منتقد آزمایشی
عضویت
Aug 11, 2020
ارسال ها
2,588
لایک ها
14,772
امتیاز
83
محل سکونت
یه دنیا عشق!
پارت 6:
اون شب پسرا از خودشون گفتن و منم یه چیزایی از خودم براشون گفتم. سام و جاوید هر دو بیست و هفت ساله بودن و از هیجده سالگیشون تهران زندگی می کردن. پسر عمو بودن و خانوادشون شیراز زندگی می کردن. جاوید گرافیک خونده بود و سام هم کامپیوتر. این دو تا هم از همون سالهای اول تو کافه عمو نادر استخدام شده بودن و حدود ۷ سال بود که توی کافه کار میکردن. اولین افرادی بودن که توی کافه استخدام شدن، از همون سال اول تاسیس کافه. توی این مدت کارکنان دیگه ای هم اومده بودن و رفته بودن، اما جاوید و سام موندگار شده بودن.
وقتی این رو گفتن، توی فکر فرو رفتم. یادم میومد خود عسل دو سال پیش قرار بود فقط تابستون برای سرگرمی توی کافه مشغول به کار بشه، اما اونم دو سال بود که تمام وقت توی کافه کار می کرد. مثل اینکه کافه عمو نادر خیلی رو نمک گیر می کرد و منم از همین اول می دونستم که قراره مدت زیادی اینجا بمونم.
اون شب عسل به مادر و پدرش خبر داد و همراه من اومد خونه ام. خونه ای که با ازش متنفر بودم. از سکوتش، از سرماش. از اینکه هیچ کسی توی اون خونه منتظرم نبود...
نیمه شب، بعد از کلی سر و کله زدن با عسل، بالاخره عسل خوابش برد و منم اسیر فکر های جورواجورم شدم. یادآوری زندگی گذشته ام، استرسی که برای شروع کارم توی کافه جنون داشتم، دوستی ام با عسل، سام و جاوید، فکر هایی بودن که من رو به خودشون مشغول کرده بودن. با اون همه فکر درهم، بالاخره پلکام روی هم افتاد و خوابم برد...
******************************
دستام رو به هم قلاب کردم و بالا کشیدم. آخیش! پنج روز گذشت. پنج روز از روز استخدامم توی کافه گذشت. اصلا احساس خستگی نمی‌کردم. کافه جنون نه تنها خسته ام نمی‌کرد، بلکه بیشتر باعث به وجود اومدن یه حس خوب تو وجودم می‌شد. آخ این چقدر ل*ذت بخشه خدایا! اونم برای منی که حکمتت باعث شده که هر چی احساس خوب و شادیه، توی این دو سال از وجودم رخت ببنده...
سرم رو تکون دادم و از اون افکار بیرون اومدم. دفترچه ام رو توی جیب پیشبندم گذاشتم، ظرف کیک شکلاتی رو از روی میز برداشتم و از آشپزخونه بیرون زدم. کیک رو به دست مشتری سپردم و چشمم رو توی کافه چرخوندم که متوجه میز خالی گوشه کافه شدم که حالا پر شده بود. یه میز دونفره در کنج ترین و گوشه ترین محل کافه وجود داشت که کمتر افرادی به سراغش می‌رفتن ؛ اما حالا یه مرد پشت به من پشت اون میز نشسته بود و تلفن صحبت می کرد. انگاری داشت با یک نفر از پشت تلفن دعوا می‌کرد که بدون ملاحظه به جایی که بود داد می‌کشید:
-تو غ*لط کردی با اون احمدی!... اصلا تقصیر خودمه که اون شرکت رو سپردم دست توی بی عرضه که دماغتم نمی‌تونی بالا بکشی.
نمیدونم کسی که پشت خط بود چی جواب داد که مرد با تمسخر گفت:
-ها، چیه؟ به شازده برخورد؟... ببین الان فقط اون دهنت رو ببند. من یه ساعت دیگه شرکتم، تا اون موقع باید همه چی درست شده باشه، وگرنه اون شرکت کوفتی رو روی سر تو و اون احمدی خ*را*ب می‌کنم
احتمالا اونی که پشت خط بود باز بچه پررو بازی درآورد که مرد عصبانی تر از قبل داد زد:
-چی؟! شرکت خودمه، هر کاری دوست دادم می‌کنم... ببین لال شو تا خودم لالت نکردم.
صداش بلند بود و بقیه مشتری ها شکایت کردن. سام هم به اون مرد نزدیک شد و بهش گفت که آروم باشه. اونم که همچنان داشت با فردی که پشت خط بود دعوا می‌کرد، به تکون دادن سرش اکتفا کرد و صداش رو پایین تر آورد. مدتی بعد تماس رو قطع کرد و تلفنش رو روی میز پرت کرد. کلافه دستش رو روی میز گذاشت و سرش رو هم روی دستاش قرار داد.
چهره اش رو ندیده بودم هنوز، اما از داد هایی که می‌زد و اینکه فهمیده بودم خودش یه شرکت داره حدس زدم قیافه مردونه ای داشته باشه. تیپش بهم این حس رو می‌داد که یه پسر جوون باشه، اما صدای داد هاش با این فرضیه مخالفت می‌کرد. خداییش خیلی با جذبه و ابهت داد می‌کشید، به طوری که منی که خطایی نکرده بودم و اصلا ربطی به او نداشتم، به جای اون فرد خطاکار خودمو از ترس خیس کردم ؛ دیگه وای به حال اون بدبختی که این داد ها خطاب به اون بود.
 

قسم همدم

مدیر تالار عکس+ روزنامه نگار
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
ویراستار انجمن
مجله نویس
روزنامه‌نگار
منتقد آزمایشی
عضویت
Aug 11, 2020
ارسال ها
2,588
لایک ها
14,772
امتیاز
83
محل سکونت
یه دنیا عشق!
پارت 7:
با چشمام دنبال سام گشتم تا به اون بگم که از این مرد سفارش بگیره، خودم که داشتم از ترس می‌لرزیدم. اما از شانس توپ من، سام همون موقع داشت سفارش میز دیگه ای رو می‌گرفت و احتمال می‌دادم بعدش میره سمت پیشخون و بعد از اون هم آشپزخونه تا سفارش یه میز دیگه رو بیاره. پس ناچار شدم خودم سفارش اون مرد عصبی رو بگیرم.
کنار میز ایستادم و دفترچه ام رو از جیب پیشبندم درآوردم. مرد هنوز سرش رو از روی دستاش برنداشته بود. با لحنی که تلاش می‌کردم آرام‌بخش باشه گفتم:
-آقا، چی میل دارین؟
مرد سرش رو بلند کرد و صورتش رو به سمت من چرخوند. با برگشتن صورتش، هر دو ماتمون برد. دهنم باز مونده بود و توانایی بستنش رو نداشتم. چشمای طوسی_خاکستری ام، توی تیله های خوش رنگ سرمه ای اون پسر قفل شده بود. این مرد عصبانی و با ابهت و با جذبه، همون پسر پرروئه بود!
هیچ جوره باورم نمیشد دوباره اونو دیده باشم. آخه چطوری میشه واقعا؟ این همه آدم توی این شهر بزرگ و اون وقت باید شانس من بزنه و با همین پسر دوباره تصادف داشته باشم. خداییش وقتی شانس رو تقسیم می‌کردن من کدوم گوری بودم؟! توی کمتر از یه هفته من سه بار این پسر رو دیدم.
پسر زودتر از من به خودش اومد و زد زیر خنده. با این خنده، دوباره اون دوتا چال عمیق افتاد رو لپ هاش.
با اینکه از مردا میترسم و ازشون متنفرم... ادامه ی فکرم به شکل زمزمه ی زیر لبی روی زبونم جاری شد:
-ولی اگه یکم دیگه به خنده اش ادامه بده نمیتونم جلو خودمو بگیرم و طبق عادت همیشه ام انگشتم رو میکنم توی چال لپاش!
تا این فکر از ذهن من گذشت، پسر به سرفه افتاد. شدید سرفه میکرد. یا خدا! خب مجبوری اینقدر بخندی پسر جان؟! حناق یه ساعته بگیری خب! وای من چرا ایستادم چرت میگم؟!
باز هم زمزمه‌وار، غرغر کردم:
-برم آب بیارم، این نَمیره خونش بیفته گ*ردن من.
پسر میون سرفه هاش رو به من کرد و گفت:
-آب...نمی خوام! نترس...نمی...میرم!
ها؟! چی شد الان؟! این از کجا فکرم رو خوند؟ و دوباره، افکارم تبدیل شدن به زمزمه و زیر ل*ب غر زدم:
-نکنه جادوگری چیزیه؟ به تیپ و قیافش نمیخوره آخه!
اصلا دیگه کلا آب آوردن رو از یاد بردم. پسر که حالا سرفه هاش آروم گرفته بود با لبخند گفت:
-نه، جادوگر نیستم! فقط ای کاش همه آدما بلند بلند فکر می کردن، اون وقت تمام مشکلات بینشون حل می شد!
و مثل همیشه، فکر های چرت و پرتم، تبدیل به صوتی زمزمه وار می شدن:
-ای وای! پس بگو این از کجا فکرم رو خوند. هیع! نکنه بلند گفته بودم می خوام انگشتم رو بکنم توی چال لپش و اینم واسه همین به سرفه افتاده بود؟ آخ یعنی زمزمه هام اینقدر بلند بود؟ اوه اوه، آبروم رفت پی کارش. سوتی هم مونده من جلوی این یارو نداده باشم؟
همون طور که من فکر می کردم، پسر لبخند جذابی زد و گفت:
-کافیه بانو! اگه همین طوری به فکر کردن ادامه بدی، احتمالا کل زندگیت رو می‌فهمم. و برای اینکه مسئله ذهنی نداشته باشی، بله! بلند بلند داشتی از چال لپم تعریف می کردی.
گونه هام رنگ گرفت. اوپس! من فکر نکنم سنگین ترم:
-حالا هر آدمی تو این کافه بود فهمید چی میگذره تو این مخ پوچم!
سرم رو پایین انداختم و خودمو با دفترچه ام مشغول کردم. زیرلبی گفتم:
-چی میل دارین؟
و همون طور که سرم پایین بود منو رو به سمتش دراز کردم. منو رو باز کرد. بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
-برای اینکه خیالتون راحت بشه یه چیز دیگه هم میگم. صدای شما موقع فکر کردن چندان هم بلند نیست، بیشتر شبیه یه زمزمه نامفهومه. منم چون گوش قوی ای دارم متوجه حرفاتون میشم، وگرنه اگه پیش بقیه صحبت کنین احتمال خیلی پایینی داره که افکارتون رو بشنون و یه جورایی محاله. پس خیالتون راحت باشه، آبروتون نرفته.
سرش رو به طرف من برگردوند و ادامه داد:
-منم قول می دم چیزایی که شنیدم بین خودمون می مونه!
و چشمک زد. سرش رو دوباره به طرف منو کرد و مشغول خوندن شد. بدجوری حرصم گرفت. ایش! پسره ی پررو! میخوام صد سال سیاه نمونه! کی گفته تو اینقدر احساس صمیمیت کنی با من؟ واقعا بی تر ادبی!
برازندته. دِ آخه مردک، من متنفرم از تو و هم‌جنسات، اون وقت تو اینجوری صمیمی می شی؟ پوف! پسر بالاخره منو رو کامل خوند و گفت:
-یه کافه گلاسه لطفا.
و منو رو بست و به دستم داد. یادداشت کردم و گفتم:
-چیز دیگه ای نمی‌خواین؟
-چرا! لطفا اینقدر صدام نکن پسره.
ابروهام بالا پرید. دوباره بلند فکر کرده بودم؟ پسر ادامه داد:
-اسمم هامینه. هامین راستین.
و دوباره از همون لبخند های جذابِ چال نمایون کن زد. هامین! آخ که چقدر این اسم شیرین بود واسم. هر بار که می‌شنیدمش دلم به یاد یه سری خاطرات خوب، خنک می شد، انگار که توی چله ی تابستون یه نسیم خنک به سایه زیر درختان بِوَزه و وجودت رو سر حال بیاره. من خیلی وقت بود این اسم رو دوست داشتم. این اسم خیلی برام عزیز بود...
 
آخرین ویرایش:

قسم همدم

مدیر تالار عکس+ روزنامه نگار
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
ویراستار انجمن
مجله نویس
روزنامه‌نگار
منتقد آزمایشی
عضویت
Aug 11, 2020
ارسال ها
2,588
لایک ها
14,772
امتیاز
83
محل سکونت
یه دنیا عشق!
پارت 8:
معنیش چی بود خدایا؟ معنی اسم هامین چی بود؟ نچ، یادم نمیاد. آهی کشیدم و رو کردم به پسره. آروم و با خجالت گفتم:
-معنی اسمتون چیه؟
-هامین یه اسم اوستایی_پهلویه و معنیش می‌شه تابستان
-قشنگه!
-ممنون. من تو رو چی صدا بزنم؟ من تا الان تو ذهنم صدات می‌زدم بانو. اسمت چیه؟
بفرما! دوباره به روش خندیدم پررو شد! ای خدا من چقدر بدم میاد از اینایی که کافه گلاسه نخورده، پسر خاله می‌شن! دِ خب صبر می‌کردی اول کافه گلاسه ات رو کوفت کنی، بعدا اسم بپرسی!
با اخم گفتم:
-همون بانو خوبه. به هر حال ما که قرار نیست دیگه همدیگه رو ببینیم.
با ته خودکارم به فامیلیم که روی پیشبند بود اشاره کردم:
-اما اگه خیلی علاقه دارین اسمم رو بدونین، دادخواه هستم.
-فامیلی نه، اسمت. اگر مایل نیستی بدونم، مهم نیست. من همون بانو صدات می‌زنم.
سگرمه هام باز شد و با آرامش خاطر بیشتری گفتم:
-الان سفارشتون رو حاضر میکنم.
و به سمت آشپزخونه عقب گرد کردم. برگه رو از دفترچه کندم و به دست عسل دادم:
-سفارش میز هشت. خودم حاضرش می‌کنم.
عسل سر تکون داد و منم وارد آشپزخونه شدم و کافه گلاسه ی اون پسر رو حاضر کردم. نمیتونستم بهش بگم هامین. شاید آقای راستین بگم، ولی مطمئنا نمی‌تونم بگم هامین. نیازی هم نبود. من که دیگه قرار نبود ببینمش. دیدار امروزمون هم کاملا اتفاقی بود.
با همین افکار، کافه گلاسه رو برداشتم و به طرف میزش رفتم. کافه گلاسه رو روی میز گذاشتم و گفتم:
-چیز دیگه ای نیاز ندارین؟
پسر سرش رو تکون داد:
-چرا!
-چی؟ بفرمایید.
-ممکنه تا آخر این کافه گلاسه پشت این میز بشینین؟
-بله؟!
-ممکنه تا وقتی این کافه گلاسه رو می‌خورم شما هم کنارم بشینین؟
اخم غلیظی کردم. واقعا هوا برش داشته بود. پسر با دیدن اخمم گفت:
-بد برداشت نکنین! فقط از اینکه تنها چیزی بخورم بدم میاد.
با همون اخم گفتم:
-پس چرا تنها اومدین کافه؟
با لبخند و حوصله ای که انگار تمومی نداشت جواب داد:
-چون وقتی وارد کافه شدم عصبانی بودم و اصلا به تنهایی ام فکر نمی‌کردم. فقط می‌خواستم یه چیز خنک بخورم تا حالم بهتر شه.
اخمم کمرنگ شد:
-باشه، مشکلی نیست. ولی من همراهیتون نمی‌کنم، میگم که آقای سزاوار بیاد.
و بدون اینکه فرصت حرف زدن بهش بدم، به سمت سام رفتم و مشکل رو بهش گفتم. سام سری تکون داد و به سمت پسر رفت و پشت میز نشست. با همدیگه همکلام شدن. سام با لبخند صحبت می‌کرد و گاهی هم شدیدا می‌خندید. بالاخره اون کافه گلاسه هم تموم شد و سام با برداشتن لیوان و دست دادن با اون پسر، از میز دور شد. پسر هم از جا بلند شد و به سمت صندوق رفت. منم که همون موقع سفارش میز دیگه ای رو گرفته بودم، دنبالش به طرف صندوق رفتم. عسل داشت پول رو از اون پسر می‌گرفت. منم کنارش منتظر تموم شدن کار عسل ایستادم.
تازه داشتم تفاوت قد رو حس می‌کردم. من در برابرش یه کوتوله به تمام معنا بودم! قدم درست تا شونه اش می‌رسید! فکر کنم سنگینی نگاهم رو حس کرد که یه دفعه برگشت و نگاه خیره ام رو شکار کرد. سرخ شدم و سریع نگاهم رو دزدیدم. با صدای عسل به طرفش چرخیدم:
-بفرمایید، اضافه پولتون. خوشحال می‌شیم بازم تشریف بیارین!
از گوشه چشم دیدم نگاهی به من انداخت و سرش رو تکون داد. بعد رو به عسل گفت:
-حتما!
و از پیشخون فاصله گرفت. سفارشی که دستم بود رو تحویل عسل دادم و اون پسر رو با نگاهم بدرقه کردم. ناخودآگاه به سمتش قدمی برداشتم. پسر، قبل از اینکه کافه خارج بشه به سمتم برگشت و گفت:
-بانو؟
پرسشی نگاهش کردم. ادامه داد:
-از این تصادف سوم خیلی خوشحال شدم!
و دوباره چشمکی نثارم کرد. بالاخره از کافه بیرون رفت و پشت سرش لبخندی از ته دل، به خاطر پرروییش روی لبام نشست...
 
بالا پایین