با عضویت در انجمن تک رمان از مزایای(چاپ کتاب،منتشر کردن رمان و...به صورت رایگان، خدمات ویراستاری، نقد و...)بهرمند شوید. با ما بهترینها را تجربه کنید.☆
...بود! اسم واقعی آن دختر تیارا هست.
کویات با اینکه حدسش را میزد، ولی با اینحال شوکه به نیوان نگاه کرد.
کویات در خود احساس غریب و عجیبی داشت. شباهت رازانا و تیارا غیر قابل انکار بود. وقتی به آن دختر نگاه میکرد انگار به رازانا نگاه میکرد.
#انجمن_تک_رمان
#ونیس_امیر_خانی
#دو_امپراطور_و_یک_ملکه
...میدانی که چهقدر دوستت دارم؟
نیوان هیچ پاسخی نمیدهد. گویا که هیچ سوالی از او پرسیده نشده است. با اینحال عمید دست بردار نبود.
- چرا اینقدر دیر آمدی؟! دلم خیلی برایت تنگ شده بود! وقتی که شنیدم کالسکهتان در راه خ*را*ب شد بسیار نگرانتان شدم.
#انجمن_تک_رمان
#ونیس_امیر_خانی
#دو_امپراطور_و_یک_ملکه
...دخترک میسوخت. دختری که مدام تاوان پس میداد و سزای کارهای نکردهاش را میدید، ولی باز هم خودش را خوشبخت میدید. حالا برای اینکه زنده بماند و نفس بکشد باید این خواری و خفت را تحمل کند.
نیوان مهبد را ب*غ*ل میکند و از روی زمین بلندش میکند.
#انجمن_تک_رمان
#ونیس_امیر_خانی
#دو_امپراطور_و_یک_ملکه
...پی میبرد.
با یادآوری بلایی که بر سرش نازل شده بود جیغی کشید و با مشت روی پای خود کوبید.
نیوان او را از زمین بلند کرد.
- تو از این پس همسر من محسوب میشوی! بعد از رفتن به قصر تو را به عقد خودم در میآورم! من هم دوست ندارم زنم روی زمین بنشیند.
#انجمن_تک_رمان
#ونیس_امیر_خانی...
...بود و چشمانشان ر*اب*طه جداییناپذیری برقرار کرده بود. چشمان سرخ نیوان در ذوق میزد.
نیوان آهی کشید. حالا وقتش بود که به هدفش برسد.
لبانش را کمی جلوتر برد و چشمانش را بست.
مهبد شوکه شده بود و توان هیچ حرکتی نداشت.
نیوان صورتش را نزدیک مهبد کرد.
#انجمن_تک_رمان
#ونیس_امیر_خانی...
...رویش زین گذاشت.
- بیا سوار شو.
- عالیجناب! امکان دارد اجازه دهید که من هم بین محافظها بمانم؟
- تو خدمتکار شخصیام هستی و باید به هر جا که من میروم بروی.
تیارا بیخبر از همهجا با کمک نیوان سوار اسب شد. در هوای پاییزی اسبسواری دلپذیر بود.
#انجمن_تک_رمان
#ونیس_امیر_خانی...
...کشید:
- مگر نگفته بودم؟
نگاه سرد مهبد و بیتفاوتیاش جریترش کرد.
- جواب مرا بده!
- گفته بودید.
- پس چرا به روی شاهزاده سپنتا لبخند زدی؟ کدام قانوان قصر به تو اجازه اینکه دستش را بگیری میداد؟
- من فق... .
- چیزی نگو! حمام را برایم آماده کن.
#انجمن_تک_رمان
#ونیس_امیر_خانی...
...نگاه کرد اما نیوان بیآنکه به چهره زیبای همسرش نگاه کند جوابش را میدهد:
- وقت کافی ندارم! باید به زمینهای اطراف برای سرکشی بروم.
بعد هم دست دخترک را ول کرد و به سرعت از سالن دور شد.
- چهگونه ولیعهد را اغوا کردهای که دیگر به پیش من نمیآید؟
#انجمن_تک_رمان
#ونیس_امیر_خانی...
...اجازه ورود میدهد، وارد اتاق بزرگ نیوان میشود.
- صبحتان بخیر عالیجناب! صبحانه آماده است و همه منتظر شما هستند که صبحانهشان را میل کنند.
نیوان سری تکان داد. مهبد پارچ آب و کاسه مسی را مقابل نیوان گذاشت و در شست و شوی صورتش به او کمک کرد.
#انجمن_تک_رمان
#ونیس_امیر_خانی...
...تولد نداشتهام! البته نگرفتن جشن تولد یک چیز عادی برای مردم است. من شنیدهام که اشرافزادگان هر سال زادروز خود و عزیزانشان را جشن میگیرند، در حالی که بسیاری از مردم با داشتن پنجاه سال سن تا به حال جشنی نداشتهاند.
- چی؟ چهگونه امکان دارد؟
#انجمن_تک_رمان
#ونیس_امیر_خانی
#دو_امپراطور_و_یک_ملکه