خوش آمدید!

با عضویت در انجمن تک رمان از مزایای(چاپ کتاب،منتشر کردن رمان و...به صورت رایگان، خدمات ویراستاری، نقد و...)بهرمند شوید. با ما بهترین‌ها را تجربه کنید.☆

همین حالا عضویتت رو قطعی کن!
  • انجمن بدون تغییر موضوع و محتوا به فروش می رسد (بعد از خرید باید همین روال رو ادامه بدید) در صورت توافق انتشارات نیز واگذار می شود. برای خرید به آیدی @zahra_jim80 در تلگرام و ایتا پیام بدید

درحال ویراستاری کتاب کورالین | اثر نیل گیمن

  • نویسنده موضوع .Melina.
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 102
  • بازدیدها 1K
  • Tagged users هیچ

ساعت تک رمان

09:11:44 AM

.Melina.

مدیر تالار رمان + مدرس ادبیات
پرسنل مدیریت
مدیریت تالار
داستان‌نویس
دلنویس انجمن
کاربر ویژه انجمن
کتابخوان انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023-07-03
نوشته‌ها
2,548
کیف پول من
274,253
Points
3,973
پیرمرد خم شد و به‌قدري پایین آمد که سبیلش گوش کورالین را قلقلک میداد. به آرامی گفت:
- موش‌ها پیغامی برات دارن.
کورالین نمیدانست چه بگوید.
پیرمرد: پیغام اینه. وارد اون در نشو. (مکثی کرد.) این برات معنی‌اي داره؟
کورالین: نه.
پیرمرد، شانه‌هایش را تکان داد و ادامه داد: موش‌ها خیلی بانمکن. اون‌ها همه چیز رو اشتباه میگن. میدونی، حتی اسمت رو هم اشتباه گفتن. همه‌اش میگفتن "کورالین". نه کارولین. اصلاً نمی‌گفتن کارولین.
از زیر پله‌ها یک بطري شیر برداشت و به آپارتمانش، که زیرشیروانی خانه بود، رفت. کورالین به خانه برگشت. مادرش در اتاق بود. اتاق مادرش بوي گِل میداد.
کورالین: چیکار کنم؟
مادر: کی برمیگردي مدرسه؟
کورالین: هفته دیگه.
مادر: همم، باید برات لباس مدرسه جدید بگیرم. بهتره یادم بندازي عزیزم، وگرنه یادم میره.
و سپس دوباره مشغول تایپ کردن روي صفحه کامپیوتر شد.
کورالین باز تکرار کرد: چیکار کنم؟
مادرش، یک برگه کاغذ با یک خودکار، به او داد و گفت: یه چیزي بکش.
کورالین سعی کرد، مه را بکشد. ده دقیقه بعد، هنوز برگه سفید بود و در گوشه‌اي از آن، با حروف کمرنگ و در هم نوشته شده بود: مه.
شروع به غرغر کرد و برگه را به مادرش داد. مادر آن را نگاه کرد و گفت:
- مم. خیلی مدرنه، عزیزم!
کد:
پیرمرد، خم شد و به‌ قدري پایین آمد که سیبیلش گوش کورالین را قلقلک می‌داد. به آرامی گفت:
-   موش‌ها پیغامی برات دارن.
کورالین نمی‌دانست چه بگوید.
پیرمرد: پیغام اینه. وارد اون درب نشو. 
مکثی کرد.
- این برات معنی‌اي داره؟
- نه.
پیرمرد، شانه‌هایش را تکان داد و ادامه داد:
- موش‌ها خیلی بانمکن! اون‌ها همه چیز رو اشتباه میگن. می‌دونی، حتی اسمت رو هم اشتباه گفتن. همه‌اش می‌گفتن «کورالین» نه کارولین؛ اصلاً نمی‌گفتن کارولین.
از زیر پله‌ها یک بطري شیر برداشت و به آپارتمانش که زیرشیروانی خانه بود، رفت. کورالین به خانه برگشت. مادرش در اتاق بود. اتاق مادرش بوي گِل می‌داد.
کورالین: چی کار کنم؟
مادر: کی برمی‌گردي مدرسه؟
کورالین: هفته‌ی دیگه.
مادر: همم، باید برات لباس مدرسه‌ی جدید بگیرم. بهتره یادم بندازي عزیزم؛ وگرنه یادم میره.
و سپس دوباره مشغول تایپ کردن روي صفحه کامپیوتر شد.
کورالین باز تکرار کرد:
- چی کار کنم؟
مادرش، یک برگه کاغذ با یک خودکار، به او داد و گفت:
- یه چیزي بکش.
کورالین، سعی کرد مه را بکشد. ده دقیقه بعد، هنوز برگه سفید بود و در گوشه‌اي از آن، با حروف کمرنگ و در هم نوشته شده بود: «مه.» 
شروع به غرغر کرد و برگه را به مادرش داد. مادر آن را نگاه کرد و گفت:
- مم... خیلی مدرنه، عزیزم!
#کورالین
#نیل_گیمن
#ملینا_نامور
#محمد_بختیاری
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

.Melina.

مدیر تالار رمان + مدرس ادبیات
پرسنل مدیریت
مدیریت تالار
داستان‌نویس
دلنویس انجمن
کاربر ویژه انجمن
کتابخوان انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023-07-03
نوشته‌ها
2,548
کیف پول من
274,253
Points
3,973
کورالین خود را به اتاق نشیمن رساند و سعی کرد در قدیمی را باز کند. باز هم قفل شده بود. شانه‌هایش را تکان داد و فکر کرد حتما باز هم مادر آن را قفل کرده است. رفت تا پدرش را ببیند. پدر در حالی‌که مشغول تایپ کردن بود، به محض این‌که کورالین وارد شد، با صداي بلند گفت:
- برو بیرون.
کورالین: ولی حوصله‌ام سر رفته.
پدر بدون اینکه سرش را برگرداند، گفت:
- برو تپ-دنس(نوعی ر*ق*ص) یاد بگیر.
کورالین سرش را تکان داد و گفت:
- چرا باهام بازي نمی‌کنی؟
پدر، هنوز برنگشته بود تا پشت سرش را ببیند، گفت:
- سرم شلوغه، دارم کار می‌کنم، چرا نمیري دوشیزه اسپینک و فورسیبل رو اذیت کنی؟
کورالین، کت‌اش را پوشید و کلاه کت را سر کرد، بعد از خانه بیرون آمد. از پله‌ها پایین آمد و زنگ خانه دوشیزه اسپینک و دوشیزه فورسیبل را زد. کورالین، می‌توانست صداي هاپ‌هاپ دیوانه‌وار سگ‌هاي اسکاتی را که در اتاق می‌دویدند، بشنود. پس از مدتی، دوشیزه اسپینک در را باز کرد. دوشیزه اسپینک: - اوه، تویی کارولین، اگنس، هیمیش، بروس، بشینید عزیزهاي دلم. کارولینه. بیا تو عزیزم. دلت یه فنجون چاي میخواد ؟
خانه، بوي وسایل تمیز شده و سگ میداد.
کورالین: بله، لطفا.
دوشیزه اسپینک او را به یک اتاق قدیمی برد، که آن را اتاق نشیمن صدا میزد. روي دیوار، عکس‌هاي سیاه و سفید زنان زیبایی بود که در یک برنامه تئاتر، شرکت داشتند. دوشیزه فورسیبل روي یک صندلی راحتی نشسته بود و داشت بافندگی میکرد. دوشیزه اسپینک براي کورالین، در یک فنجان
صورتی رنگ چینی با نعلبکی، چاي ریخت و با بیسکویت گاریبالدي برایش آورد. دوشیزه فورسیبل، به دوشیزه اسپینک نگاه کرد، بافتنی‌اش را کنار گذاشت و نفس عمیقی کشید،
گفت:
- به‌ هرحال، آپریل، دارم بهت میگم، قبول کن که اون سگ پیر هنوز میتونه زنده بمونه
کد:
کورالین، خود را به اتاق نشیمن رساند و سعی کرد درب قدیمی را باز کند. باز هم قفل شده بود.  شانه‌هایش را تکان داد و فکر کرد حتماً باز هم مادر آن را قفل کرده است. رفت تا پدرش را ببیند. پدر، در حالی‌که مشغول تایپ کردن بود، به محض این‌که کورالین وارد شد، با صداي بلند گفت:
- برو بیرون.
- ولی حوصله‌ام سر رفته.
پدر بدون این که سرش را برگرداند، گفت:
- برو تپ-دنس(نوعی ر*ق*ص) یاد بگیر.
کورالین سرش را تکان داد و گفت:
-  چرا باهام بازي نمی‌کنی؟
پدر، هنوز برنگشته بود تا پشت سرش را ببیند، گفت:
- سرم شلوغه، دارم کار می‌کنم، چرا نمیري دوشیزه اسپینک و فورسیبل رو اذیت کنی؟
کورالین، کتش را پوشید و کلاه کت را سر کرد، بعد از خانه بیرون آمد. از پله‌ها پایین آمد و زنگ خانه‌ی دوشیزه اسپینک و دوشیزه فورسیبل را زد. کورالین، می‌توانست صداي هاپ‌هاپ دیوانه‌وار سگ‌هاي اسکاتی را که در اتاق می‌دویدند را بشنود. پس از مدتی، دوشیزه اسپینک درب را باز کرد. دوشیزه اسپینک: 
- اوه، تویی کارولین؟ اگنس، هیمیش، بروس، بشینید عزیزهاي دلم؛ کارولینه! بیا تو عزیزم. دلت یه فنجون چاي می‌خواد؟
خانه، بوي وسایل تمیز شده و سگ می‌داد.
کورالین: بله، لطفاً.
دوشیزه اسپینک او را به یک اتاق قدیمی برد، که آن را اتاق نشیمن صدا می‌زد. روي دیوار، عکس‌هاي سیاه و سفید زنان زیبایی بود که در یک برنامه تئاتر، شرکت داشتند. دوشیزه فورسیبل روي یک صندلی راحتی نشسته بود و داشت بافندگی می‌کرد. دوشیزه اسپینک براي کورالین، در یک فنجان صورتی رنگ چینی با نعلبکی، چاي ریخت و با بیسکویت گاریبالدي برایش آورد. دوشیزه فورسیبل، به دوشیزه اسپینک نگاه کرد، بافتنی‌اش را کنار گذاشت و نفس عمیقی کشید، گفت:
- به‌ هرحال، آپریل، دارم بهت میگم، قبول کن که اون سگ پیر هنوز می‌تونه زنده بمونه.
#کورالین
#نیل_گیمن
#ملینا_نامور
#محمد_بختیاری
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

.Melina.

مدیر تالار رمان + مدرس ادبیات
پرسنل مدیریت
مدیریت تالار
داستان‌نویس
دلنویس انجمن
کاربر ویژه انجمن
کتابخوان انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023-07-03
نوشته‌ها
2,548
کیف پول من
274,253
Points
3,973
دوشیزه اسپینک (آپریل):
- میریام، عزیزم، هیچ‌کدوم از ما مثل قبل جوون نیستیم.
دوشیزه فورسیبل (میریام):
- مادام آرکاتی، پرستار رومئو. بانو برکنل. نقش‌ها. اون‌ها نمیتونن تو رو از بازي کردن، بازنشسته کنن.
دوشیزه اسپینک: حالا دیگه، توافق کردیم.
کورالین فکر میکرد آنها حضور او را فراموش کرده‌اند. آنها خیلی منطقی نبودند، فکر میکرد بحثشان مثل صندلی راحتی، قدیمی است، از آنجور بحث‌هاییست که کسی هرگز در آن برنده یا بازنده نمیشود و اگر هر دو طرف مایل باشند، بحث تا ابد ادامه خواهد داشت. چاي‌اش را نوشید.
دوشیزه اسپینک گفت: اگه بخواي میتونم فالت رو بگیرم.
کورالین: ببخشید؟
دوشیزه اسپینک: فال چاي، عزیزم. آینده‌تو بهت میگه.
کورالین، فنجان‌اش را به دوشیزه اسپینک داد و او هم نگاه کوتاهی به تفاله‌هاي سیاه چاي در فنجان انداخت. ل*ب‌هاش را جمع کرد. دوشیزه اسپینک بعد از مدتی بالاخره به حرف آمد: میدونی، کارولین، تو توي دردسر بزرگی هستی. دوشیزه فورسیبل، خرناس کشید و بافتنی‌اش را کنار گذاشت، گفت: اینقدر خنگ نباش. داري دختر بیچاره رو میترسونی. چشم‌هات دیگه سو نداره. فنجون‌رو بده بهم.
کورالین فنجان را به سمت دوشیزه فورسیبل گرفت. دوشیزه فورسیبل داخل آن را با دقت نگاه کرد، سرش را تکان داد، و سپس دوباره داخل فنجان را نگاه کرد و گفت: اوه عزیزم، حق با تو بود، آپریل. اون تو خطره.
دوشیزه اسپینک، پیروزمندانه گفت: دیدي، میریام، چشم‌هام همونیه که قبلا بود...
کورالین: من تو چه خطري‌ام؟
کد:
دوشیزه اسپینک (آپریل)
-  میریام، عزیزم، هیچ‌کدوم از ما مثل قبل جوون نیستیم.
دوشیزه فورسیبل (میریام):
- مادام آرکاتی، پرستار رومئو. بانو برکنل. نقش‌ها. اون‌ها نمی‌تونن تو رو از بازي کردن، بازنشسته کنن.
دوشیزه اسپینک: 
- حالا دیگه، توافق کردیم.
کورالین، فکر می‌کرد آن‌ها حضور او را فراموش کرده‌اند. آن‌ها خیلی منطقی نبودند، فکر می‌کرد بحثشان مثل صندلی راحتی، قدیمی است؛ از آن‌جور بحث‌هایی است که کسی هرگز در آن برنده یا بازنده نمی‌شود و اگر هر دو طرف مایل باشند، بحث تا ابد ادامه خواهد داشت. چاي‌اش را نوشید.
دوشیزه اسپینک گفت:
- اگه بخواي می‌تونم فالت رو بگیرم.
کورالین: ببخشید؟
- فال چاي عزیزم. آینده‌تو بهت میگه.
کورالین، فنجانش را به دوشیزه اسپینک داد و او هم نگاه کوتاهی به تفاله‌هاي سیاه چاي در فنجان انداخت. ل*ب‌هایش را جمع کرد. دوشیزه اسپینک بعد از مدتی بالاخره به حرف آمد:
- می‌دونی کارولین، تو توي دردسر بزرگی هستی.  
دوشیزه فورسیبل، خرناس کشید و بافتنی‌اش را کنار گذاشت، گفت: 
- این‌قدر خنگ نباش. داري دختر بی‌چاره رو می‌ترسونی. چشم‌هات دیگه سو نداره. فنجون‌رو بده بهم.
کورالین فنجان را به سمت دوشیزه فورسیبل گرفت. دوشیزه فورسیبل داخل آن را با دقت نگاه کرد؛ سرش را تکان داد و سپس دوباره داخل فنجان را نگاه کرد و گفت: 
- اوه عزیزم! حق با تو بود، آپریل. اون تو خطره.
دوشیزه اسپینک، پیروزمندانه گفت: 
- دیدی میریام؟ چشم‌هام همونیه که قبلاً بود...
کورالین: من تو چه خطري‌ام؟
#کورالین
#نیل_گیمن
#ملینا_نامور
#محمد_بختیاری
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

.Melina.

مدیر تالار رمان + مدرس ادبیات
پرسنل مدیریت
مدیریت تالار
داستان‌نویس
دلنویس انجمن
کاربر ویژه انجمن
کتابخوان انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023-07-03
نوشته‌ها
2,548
کیف پول من
274,253
Points
3,973
اسپینک و فورسیبل باابهام او را نگاه کردند، گفتند: چیزي نگفته، تفاله‌هاي چاي براي اینجور چیزها قابل اعتماد نیستن. واقعا نیستن. اون‌ها فقط از کلیات میگن نه مشخصات.
کورالین، که از این هشدار به خود آمده بود: پس باید چیکار کنم؟
دوشیزه اسپینک: تو اتاقت، لباس سبز نپوش.
دوشیزه فورسیبل: بازي اسکاتلندي هم نکن.
کورالین در حیرت بود، چرا همه آدمبزرگ‌هایی که میشناخت، اینقدر غیرمنطقی حرف میزدند. گاهی هم تعجب میکرد که آنها واقعا فکر میکنند دارند با کی حرف میزنند.
دوشیزه اسپینک: و خیلی مواظب باش.
سپس دوشیزه اسپینک از روي صندلی راحتی‌اش برخاست و به سمت شومینه رفت. روي شومینه، یک شیشه کوچک بود، و دوشیزه اسپینک شیشه را برداشت و شروع به بیرون آوردن اشیائی از داخل آن کرد. شیء ها شامل یک اردك چینی کوچک، یک لیوان یکبار مصرف، یک سکه برنجی
کوچک عجیب، دو گیره کاغذ و یک سنگ سوراخدار بودند. او سنگ سوراخدار را به کورالین داد.
کورالین: این براي چیه؟
سوراخ کاملا روي وسط سنگ بود. او سنگ را بالا آورد و از توي سوراخ آن، بیرون را نگاه کرد.
دوشیزه اسپینک: ممکنه کمکت کنه، بعضی وقت‌ها براي چیزهاي بد، خوبه.
کورالین کت‌اش را پوشید، از دوشیزه‌ها، اسپینک و فورسیبل، و همینطور سگ‌ها، خداحافظی کرد و بیرون آمد.
مه اطراف خانه باعث میشد انسان فکر کند کور شده است. آرام از پله‌ها به سمت آپارتمان خودشان به راه افتاد، بعد ایستاد و اطرافش را نگاه کرد. به مه نگاه کرد، شبیه دنیاي ارواح بود. کورالین با خود اندیشید: خطر؟
هیجان زده به نظر میرسید. واقعا چیز بدي هم به نظر نمیآمد. از پله‌ها بالا رفت، دستش را دور سنگ جدیدش، سخت، مشت کرده بود.
کد:
 اسپینک و فورسیبل، باابهام او را نگاه کردند و گفتند:
- چیزي نگفته، تفاله‌هاي چاي براي این‌جور چیزها قابل اعتماد نیستن؛ واقعاً نیستن. اون‌ها فقط از کلیات میگن نه مشخصات.
کورالین از این هشدار به خود آمده بود. 
- پس باید چی کار کنم؟
دوشیزه اسپینک: تو اتاقت، لباس سبز نپوش.
دوشیزه فورسیبل: بازي اسکاتلندي هم نکن.
کورالین در حیرت بود، چرا همه آدم بزرگ‌هایی که می‌شناخت، این‌قدر غیرمنطقی حرف می‌زدند؟ گاهی هم تعجب می‌کرد که آن‌ها واقعاً فکر می‌کنند دارند با کی حرف می‌زنند.
دوشیزه اسپینک: و خیلی مواظب باش.
سپس دوشیزه اسپینک از روي صندلی راحتی‌اش برخاست و به سمت شومینه رفت. روي شومینه، یک شیشه کوچک بود. دوشیزه اسپینک، شیشه را برداشت و شروع به بیرون آوردن اشیائی از داخل آن کرد. شیء ها شامل یک اردك چینی کوچک، یک لیوان یکبار مصرف، یک سکه برنجی کوچک عجیب، دو گیره کاغذ و یک سنگ سوراخ‌دار بودند. او سنگ سوراخ‌دار را به کورالین داد.
کورالین: این براي چیه؟
سوراخ کاملاً روي وسط سنگ بود. او سنگ را بالا آورد و از توي سوراخ آن، بیرون را نگاه کرد.
دوشیزه اسپینک: ممکنه کمکت کنه، بعضی وقت‌ها براي چیزهاي بد، خوبه.
کورالین کتش را پوشید، از دوشیزه‌ها، اسپینک و فورسیبل، و همین‌طور سگ‌ها، خداحافظی کرد و بیرون آمد.
مه اطراف خانه باعث میشد انسان فکر کند کور شده است. آرام از پله‌ها به سمت آپارتمان خودشان به راه افتاد؛ بعد ایستاد و اطرافش را نگاه کرد. به مه نگاه کرد، شبیه دنیاي ارواح بود. کورالین با خود اندیشید: «خطر؟» 
هیجان زده به نظر می‌رسید. واقعاً چیز بدي هم به نظر نمی‌آمد. از پله‌ها بالا رفت، دستش را دور سنگ جدیدش، سخت مشت کرده بود.
#کورالین
#نیل_گیمن
#ملینا_نامور
#محمد_بختیاری
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

.Melina.

مدیر تالار رمان + مدرس ادبیات
پرسنل مدیریت
مدیریت تالار
داستان‌نویس
دلنویس انجمن
کاربر ویژه انجمن
کتابخوان انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023-07-03
نوشته‌ها
2,548
کیف پول من
274,253
Points
3,973
روز بعد، خورشید در آسمان میدرخشید و مادر کورالین او را به نزدیکترین شهر برد تا براي مدرسه‌اش لباس بخرد. آن‌ها پدر را در ایستگاه قطار پیاده کردند. آن روز، پدر به لندن میرفت تا
افرادي را ببیند. کورالین با او خداحافظی کرد و با مادرش به فروشگاه رفت تا لباس مدرسه بخرد. در فروشگاه، کورالین یک جفت دستکش سبزرنگ را دید و خیلی به آن علاقه پیدا کرد. اما مادر از خریدن آن سر باز زد و در عوض، ترجیح داد، یک جفت جوراب آبی، شلوار آبی-ارتشی مدرسه، چهار
پیراهن خاکستري و یک دامن خاکستري بخرد.
کورالین: ولی مامان، همه تو مدرسه از اون پیراهن‌هاي خاکستري دارن. هیچکس دستکش سبز نداره. من میتونم تنها کسی باشم که دستکش‌هام سبزه.
مادر به او گوش نمیداد و در حال حرف زدن با صاحب فروشگاه بود. آنها داشتند درباره اینکه چه پولیوري براي کورالین مناسب است، صحبت میکردند و سرانجام، مادر، پولیوري را انتخاب کرد که به قدري بزرگ بود که به تن کورالین زار میزد. او امید داشت، شاید روزي کورالین رشد کند و پولیور اندازه‌اش شود.
کورالین، در فروشگاه سرگردان شد و به چکمه‌هاي ولینگتون که شکل قورباغه، اردك و خرگوشها بودند، نگاه میکرد. سپس بازگشت.
مادر: کورالین؟ اوه، اونجایی. کجا بودي؟
کورالین: فضایی‌ها من رو دزدیدن، اون‌ها از فضا، با اسلحه لیزري اومدن. من هم یه کلاه گیس سرم کردم و با یه لهجه عجیب خندیدم تا سرشون کلاه بره، بعدش فرار کردن.
مادر: اره، عزیزم. حالا اگه می‌خواي میتونی چندتا کلیپس مو برداري، می‌خواي؟
کورالین: نه.

کد:
روز بعد، خورشید در آسمان می‌درخشید و مادر کورالین او را به نزدیک‌ترین شهر برد تا براي مدرسه‌اش لباس بخرد. آن‌ها پدر را در ایستگاه قطار پیاده کردند. آن روز، پدر به لندن می‌رفت تا افرادي را ببیند. کورالین با او خداحافظی کرد و با مادرش به فروشگاه رفت تا لباس مدرسه بخرد. در فروشگاه، کورالین یک جفت دستکش سبز رنگ را دید و خیلی به آن علاقه پیدا کرد؛ اما مادر از خریدن آن سر باز زد و در عوض، ترجیح داد یک جفت جوراب آبی، شلوار آبی-ارتشی مدرسه، چهار پیراهن خاکستري و یک دامن خاکستري بخرد.
کورالین: ولی مامان، همه تو مدرسه از اون پیراهن‌هاي خاکستري دارن. هیچ‌کس دستکش سبز نداره. من می‌تونم تنها کسی باشم که دستکش‌هام سبزه.
مادر به او گوش نمی‌داد و در حال حرف زدن با صاحب فروشگاه بود. آن‌ها داشتند درباره‌ی این که چه پولیوري براي کورالین مناسب است، صحبت می‌کردند و سرانجام، مادر پولیوري را انتخاب کرد که به قدري بزرگ بود که به تن کورالین زار می‌زد. او امید داشت، شاید روزي کورالین رشد کند و پولیور اندازه‌اش شود.
کورالین، در فروشگاه سرگردان شد و به چکمه‌هاي ولینگتون که شکل قورباغه، اردك و خرگوش‌ها بودند، نگاه کرد. سپس بازگشت.
مادر: کورالین؟ اوه! اون‌جایی؛ کجا بودي؟
کورالین: فضایی‌ها من رو دزدیدن، اون‌ها از فضا با اسلحه لیزري اومدن. من هم یه کلاه گیس سرم کردم و با یه لهجه عجیب خندیدم تا سرشون کلاه بره، بعدش فرار کردن.
مادر: آره عزیزم؛ حالا اگه می‌خواي می‌تونی چندتا کلیپس مو برداري، می‌خواي؟
کورالین: نه.
#کورالین
#نیل_گیمن
#ملینا_نامور
#محمد_بختیاری
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

.Melina.

مدیر تالار رمان + مدرس ادبیات
پرسنل مدیریت
مدیریت تالار
داستان‌نویس
دلنویس انجمن
کاربر ویژه انجمن
کتابخوان انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023-07-03
نوشته‌ها
2,548
کیف پول من
274,253
Points
3,973
مادر: خب، بیا یه نیم دوجین بگیم برامون بیارن.
کورالین حرفی نزد. هنگامی که در ماشین به خانه برمیگشتند، کورالین گفت: چی تو اون خونه خالی کنار خونه خودمونه؟
مادر: نمیدونم، چیزي نیست. باید مثل آپارتمان خودمون قبل از اینکه بریم توش، خالی باشه.
کورالین: فکر میکنی میشه از تو خونه خودمون بریم اونجا؟
مادر: نه، مگه اینکه بتونی از تو دیوار رد شی، عزیزم.
کورالین: اوه.
نزدیک به موقع ناهار، به خانه رسیدند. اگرچه آن روز سرد بود، اما خورشید هنوز در آسمان بود. مادر کورالین، داخل یخچال را نگاه کرد و یک گوجه فرنگی کوچک و یک تکه پنیر که روي آن چیزهاي سبزي به وجود آمده بود را دید. داخل جا نانی، فقط یک قرص نان بود.
مادر: بهتره برم مغازه و یکم ماهی یا یه چیز دیگه بگیرم، میخواي بیاي؟
کورالین: نه.
مادر: پس مواظب باش.
سپس مادر از خانه بیرون رفت؛ اما بعد، برگشت و کیف پول و سوئیچ ماشین را برداشت و دوباره از در بیرون رفت.
کورالین حوصله‌اش سررفته بود. تصمیم گرفت نگاهی به کتابی که مادرش میخواند بیاندازد. کتاب درباره مردم بومی کشورهاي دوردست بود و اینکه چگونه هر روز، روي قطع‌هاي ابریشم سفید، موم میکشند، سپس ابریشم را در رنگ، غرق میکنند. بعد باز روي آن موم میکشند و دوباره آن را بیشتر
در رنگ، غرق میکنند، پس از آن موم را در آب گرم میجوشانند و در پایان، لباس زیبا را در آتش میاندازند تا بسوزد و به خاکستر تبدیل شود.
کد:
مادر: خب، بیا یه نیم دوجین بگیم برامون بیارن.
کورالین حرفی نزد. هنگامی که در ماشین به خانه برمی‌گشتند، کورالین گفت: چی تو اون خونه،ی خالی کنار خونه‌ی خودمونه؟
مادر: نمی، دونم، چیزي نیست. باید مثل آپارتمان خودمون قبل از این که بریم توش، خالی باشه.
کورالین: فکر می‌کنی میشه از تو خونه‌ی خودمون، بریم اون‌جا؟
مادر: نه، مگه این که بتونی از تو دیوار رد شی عزیزم.
کورالین: اوه! 
نزدیک به موقع ناهار، به خانه رسیدند. اگرچه آن روز سرد بود؛ اما خورشید هنوز در آسمان بود. مادر کورالین، داخل یخچال را نگاه کرد و یک گوجه فرنگی کوچک و یک تکه پنیر که روي آن چیزهاي سبزي به وجود آمده بود را دید. داخل جا نانی، فقط یک قرص نان بود.
مادر: بهتره برم مغازه و یکم ماهی یا یه چیز دیگه بگیرم، میخواي بیاي؟
کورالین: نه.
مادر: پس مواظب باش.
سپس مادر از خانه بیرون رفت؛ اما بعد برگشت و کیف پول و سوئیچ ماشین را برداشت و دوباره از درب بیرون رفت.
کورالین حوصله‌اش سر رفته بود. تصمیم گرفت نگاهی به کتابی که مادرش می‌خواند بی‌اندازد. کتاب درباره‌ی مردم بومی کشورهاي دوردست بود و این که چگونه هر روز، روي قطعه‌هاي ابریشم سفید، موم می‌کشند، سپس ابریشم را در رنگ، غرق می‌کنند؛ بعد باز روي آن موم می‌کشند و دوباره آن را بیشتر در رنگ غرق می‌کنند. پس از آن موم را در آب گرم می‌جوشانند و در پایان، لباس زیبا را در آتش می‌اندازند تا بسوزد و به خاکستر تبدیل شود.
#کورالین
#نیل_گیمن
#ملینا_نامور
#محمد_بختیاری
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

.Melina.

مدیر تالار رمان + مدرس ادبیات
پرسنل مدیریت
مدیریت تالار
داستان‌نویس
دلنویس انجمن
کاربر ویژه انجمن
کتابخوان انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023-07-03
نوشته‌ها
2,548
کیف پول من
274,253
Points
3,973
برای کورالین، این کار بی معنی بود اما، امید داشت، مردم از انجام آن ل*ذت ببرند. هنوز حوصله‌اش سررفته بود و مادر هم برنگشته بود. صندلی‌ای برداشت و آن را به آشپزخانه برد. از صندلی بالا رفت و بعد پایین آمد و از میان جاروها، جارویی را برداشت. دوباره به بالاي صندلی رفت و جارو را با خود
بالا برد. صداي برخورد جسمی فلزي با کف آشپزخانه شنیده شد. از صندلی پایین آمد و کلیدها را که زمین افتاده بودند، برداشت. پیروزمندانه لبخندي زد. جارو را به دیوار تکیه داد، به اتاق نشیمن رفت. پدر و مادر از اتاق نشیمن استفاده‌اي نمیکردند. آنها وسایل داخل اتاق را از مادر بزرگ کورالین به
ارث برده بودند که شامل: یک میز قهوه اي چوبی، یک میز دیگر کنار آن، جاسیگاري شیشه‌اي و یک نقاشی روغنی از کاسه اي میوه. کورالین هیچگاه درك نمیکرد که چرا کسی باید از یک کاسه میوه، نقاشی بکشد. غیر از این، اتاق خالی بود. روي گچبري شومینه خانه، هیچ مجسمه یا ساعتی نبود،
چیزي نبود که انسان، احساس راحتی یا زندگی کند.
کلید قدیمی نسبت به بقیه کلیدها، سردتر بود. کورالین آن را وارد سوراخ کلید کرد. تیز وارد شد، و صداي تلق خوشایندي از آن به گوش آمد. کورالین ایستاد و گوش کرد. میدانست کارش اشتباه است، و سعی میکرد بفهمد مادرش کی برمیگردد، اما چیزي به گوش نمیرسید. سپس دستش را روي لبه در گذاشت و آن را باز کرد. پشت در، راهرویی تاریک بود. آجرها دیگر آنجا نبودند. از راهروي تاریک، بوي سرد و کهنه‌اي به
مشام میرسید. بو شبیه چیزي خیلی قدیمی بود. کورالین از در وارد شد. میخواست بداند که خانه کناريشان چه شکلی است، زیرا فکر میکرد این راهرو به آنجا راه دارد. از راهرو به آرامی پایین رفت، و به جایی رسید که حس میکرد قبلاً آنجا بوده
است.
کد:
برای کورالین، این کار بی‌معنی بود؛ اما امید داشت مردم از انجام آن ل*ذت ببرند. هنوز حوصله‌اش سر رفته بود و مادر هم برنگشته بود. صندلی‌ای برداشت و آن را به آشپزخانه برد. از صندلی بالا رفت و بعد پایین آمد و از میان جاروها، جارویی را برداشت. دوباره به بالاي صندلی رفت و جارو را با خود بالا برد. صداي برخورد جسمی فلزي با کف آشپزخانه شنیده شد. از صندلی پایین آمد و کلیدها را که زمین افتاده بودند، برداشت. پیروزمندانه لبخندي زد. جارو را به دیوار تکیه داد و به اتاق نشیمن رفت. پدر و مادر از اتاق نشیمن استفاده‌اي نمی‌کردند. آن‌ها وسایل داخل اتاق را از مادر بزرگ کورالین به ارث برده بودند که شامل: «یک میز قهوه‌اي چوبی، یک میز دیگر کنار آن، جاسیگاري شیشه‌اي و یک نقاشی روغنی از کاسه‌اي میوه.» بود. 
کورالین هیچ‌گاه درك نمی‌کرد که چرا کسی باید از یک کاسه‌ی میوه، نقاشی بکشد. غیر از این، اتاق خالی بود. روي گچبري شومینه خانه، هیچ مجسمه یا ساعتی نبود؛ چیزي نبود که انسان، احساس راحتی یا زندگی کند.
کلید قدیمی نسبت به بقیه کلیدها، سردتر بود. کورالین آن را وارد سوراخ کلید کرد. تیز وارد شد و صداي تلق خوشایندي از آن به گوش آمد. کورالین ایستاد و گوش کرد. می‌دانست کارش اشتباه است و سعی می‌کرد بفهمد مادرش کی برمی‌گردد؛ اما چیزي به گوش نمی‌رسید. سپس دستش را روي لبه‌ی درب گذاشت و آن را باز کرد. پشت درب، راهرویی تاریک بود. آجرها دیگر آن‌جا نبودند. از راهروي تاریک، بوي سرد و کهنه‌اي به مشام می‌رسید. بو شبیه چیزي خیلی قدیمی بود. کورالین از درب وارد شد. می‌خواست بداند که خانه کناريشان چه شکلی است؛ زیرا فکر می‌کرد این راهرو به آن‌جا راه دارد. از راهرو به آرامی پایین رفت و به جایی رسید که حس می‌کرد قبلاً آن‌جا بوده است.
#کورالین
#نیل_گیمن
#ملینا_نامور
#محمد_بختیاری
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

.Melina.

مدیر تالار رمان + مدرس ادبیات
پرسنل مدیریت
مدیریت تالار
داستان‌نویس
دلنویس انجمن
کاربر ویژه انجمن
کتابخوان انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023-07-03
نوشته‌ها
2,548
کیف پول من
274,253
Points
3,973
فرش زیرپایش شبیه همانی بود که در خانه داشتند. کاغذ دیواري‌ها هم همان‌ها بودند. حتی عکسی هم که از دیوار آویزان شده بود، درست مانند عکسی بود که خودشان در خانه داشتند. میدانست کجاست؛ او در خانه خودشان بود، هنوز از آنجا بیرون نیامده بود. سرش را تکان داد، گیج شده بود.
به تصویر روي دیوار نگاه کرد، نه، این همان تصویري نبود که در خانه اصلی قرار داشت. تصویر اصلی، پسرکی در لباس قدیمی بود که به حباب‌هایی در هوا خیره شده بود. اما این یکی طور دیگري بود، حالت چهره پسرك فرق میکرد، گویا میخواست با حباب‌هایی که به آنها نگاه میکند، کار بدي
انجام دهد. و چشم‌هایش هم معمولی نبود. کورالین به چشم‌هاي پسرك خیره شد و سعی داشت دریابد که چرا این چشم‌ها این‌قدر عجیب‌اند.
ناگهان کسی او را صدا زد: کورالین؟
صدا شبیه صداي مادرش بود. کورالین وارد آشپزخانه شد، جایی که صدا از آنجا می‌آمد. زنی پشت به کورالین، در آشپزخانه بود. کمی شبیه مادر کورالین بود اما... پوستش مثل کاغذ سفید بود. قدبلندتر و لاغر تر از مادرش بود.
انگشتانش درازتر بودند و از حرکت هم نمی‌ایستادند. ناخن‌هاي روي انگشتانش، به رنگ قرمز تیره، نرم و فر خورده بودند.
زن گفت: کورالین؟ تویی؟
سپس به سوي کورالین برگشت. به جاي چشم، دکمه‌هاي بزرگ سیاه داشت.
زن: وقت ناهاره، کورالین.
کورالین: تو کی هستی؟
زن: من اون یکی مادرت هستم، برو به اون یکی بابات بگو که ناهار آمادست.
زن، در اجاق را باز کرد. ناگهان کورالین فهمید که چقدر گرسنه‌اش است. بوي خوبی می‌آمد.
کد:
فرش زیرپایش، شبیه همانی بود که در خانه داشتند. کاغذ دیواري‌ها هم همان‌ها بودند. حتی عکسی هم که از دیوار آویزان شده بود، درست مانند عکسی بود که خودشان در خانه داشتند. می‌دانست کجاست؛ او در خانه‌ی خودشان بود و هنوز از آن‌جا بیرون نیامده بود. سرش را تکان داد، گیج شده بود.
به تصویر روي دیوار نگاه کرد، نه، این همان تصویري نبود که در خانه‌ی اصلی قرار داشت. تصویر اصلی، پسرکی در لباس قدیمی بود که به حباب‌هایی در هوا خیره شده بود؛ اما این یکی طور دیگري بود، حالت چهره پسرك فرق می‌کرد، گویا می‌خواست با حباب‌هایی که به آن‌ها نگاه می‌کند، کار بدي انجام دهد و چشم‌هایش هم معمولی نبود. کورالین به چشم‌هاي پسرك خیره شد و سعی داشت دریابد که چرا این چشم‌ها این‌قدر عجیب‌اند.
ناگهان کسی او را صدا زد. 
- کورالین؟
صدا، شبیه صداي مادرش بود. کورالین وارد آشپزخانه شد، جایی که صدا از آن‌جا می‌آمد. زنی پشت به کورالین، در آشپزخانه بود. کمی شبیه مادر کورالین بود؛ اما پوستش مثل کاغذ سفید بود. قدبلندتر و لاغرتر از مادرش بود.
انگشتانش درازتر بودند و از حرکت هم نمی‌ایستادند. ناخن‌هاي روي انگشتانش، به رنگ قرمز تیره، نرم و فر خورده بودند.
زن گفت: 
- کورالین؟ تویی؟
سپس به سوي کورالین برگشت. به جاي چشم، دکمه‌هاي بزرگ سیاه داشت.
زن: وقت ناهاره، کورالین.
کورالین: تو کی هستی؟
زن: من اون یکی مادرت هستم. برو به اون یکی بابات بگو که ناهار آمادست.
زن، درب اجاق را باز کرد. ناگهان کورالین فهمید که چقدر گرسنه‌اش است. بوي خوبی می‌آمد.
#کورالین
#نیل_گیمن
#ملینا_نامور
#محمد_بختیاری
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

.Melina.

مدیر تالار رمان + مدرس ادبیات
پرسنل مدیریت
مدیریت تالار
داستان‌نویس
دلنویس انجمن
کاربر ویژه انجمن
کتابخوان انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023-07-03
نوشته‌ها
2,548
کیف پول من
274,253
Points
3,973
زن: خب، برو دیگه.
کورالین وارد راهرو شد، جایی که اتاق پدرش قرار داشت. در را باز کرد. مردي آنجا، پشت به کورالین، پشت کیبورد نشسته بود.
کورالین: سلام، اون گفت که ناهار حاضره.
مرد به طرف کورالین برگشت. چشم‌هاي او هم از دکمه‌هاي بزرگ سیاه و براق بود.
مرد: سلام کورالین، خیلی گرسنمه.
مرد از جایش بلند شد و با کورالین، به آشپزخانه رفت. آن‌ها پشت میز غذاخوري، در آشپزخانه نشستند و مادر دیگر کورالین برايشان ناهار آورد. ناهار شامل مرغ بزرگ سرخ شده که مثل طلا برق میزد، سیب زمینی سرخ شده و نخودفرنگی‌هاي کوچک و سبز بود. کورالین، با ولع غذا میخورد. طعم غذا، فوقالعاده بود.
پدر دیگر: ما خیلی وقته منتظرتیم، کورالین.
کورالین: منتظر من؟
مادر دیگر: آره، وقتی نبودي، این‌جا یه جوري بود. ولی میدونستیم که یه روزي برمیگردي، و ما دوباره یه خونواده میشیم. یکم دیگه جوجه میخواي؟
این بهترین جوجه‌اي بود که کورالین خورده بود. مادرش گاهی اوقات، جوجه درست میکرد اما یا کنسروي بود، یا منجمد، یا خیلی خشک بود، و هیچوقت طعم خوبی نداشت. وقتی پدر آشپزي میکرد، مرغ واقعی میخرید اما کارهاي عجیبی با آن انجام میداد، مثل خفه کردن آن در ش*ر*اب، اضافه کردن چاشنی آلو به آن، یا پختن آن با شیرینی، و کورالین همیشه حتی از دست زدن به آن امتناع میکرد.
جوجه بیشتري برداشت و گفت: فکر نمیکردم یه مامان دیگه داشته باشم.
مادر دیگر: البته که داري، همه دارن.
کد:
زن: خب، برو دیگه.
کورالین وارد راهرو شد؛ جایی که اتاق پدرش قرار داشت. درب را باز کرد. مردي آن‌جا، پشت به کورالین، پشت کیبورد نشسته بود.
کورالین: سلام، اون گفت که ناهار حاضره.
مرد به طرف کورالین برگشت. چشم‌هاي او هم از دکمه‌هاي بزرگ سیاه و براق بود.
مرد: سلام کورالین، خیلی گرسنمه.
مرد از جایش بلند شد و با کورالین، به آشپزخانه رفت. آن‌ها پشت میز غذاخوري، در آشپزخانه نشستند و مادر دیگر کورالین برايشان ناهار آورد. ناهار شامل مرغ بزرگ سرخ شده که مثل طلا برق می‌زد، سیب زمینی سرخ شده و نخود فرنگی‌هاي کوچک و سبز بود. کورالین، با ولع غذا می‌خورد. طعم غذا، فوق‌العاده بود.
پدر دیگر: ما خیلی وقته منتظرتیم، کورالین.
کورالین: منتظر من؟
مادر دیگر: آره! وقتی نبودي، این‌جا یه جوري بود؛ ولی می‌دونستیم که یه روزي برمی‌گردي و ما دوباره یه خانواده می‌شیم. یکم دیگه جوجه می‌خواي؟
این بهترین جوجه‌اي بود که کورالین خورده بود. مادرش گاهی اوقات، جوجه درست می‌کرد؛ اما یا کنسروي بود یا منجمد یا خیلی خشک بود و هیچ‌وقت طعم خوبی نداشت. وقتی پدر آشپزي می‌کرد، مرغ واقعی می‌خرید؛ اما کارهاي عجیبی با آن انجام می‌داد، مثل خفه کردن آن در نو*شی*دنی، اضافه کردن چاشنی آلو به آن یا پختن آن با شیرینی و کورالین همیشه حتی از دست زدن به آن امتناع می‌کرد.
جوجه بیشتري برداشت و گفت: 
- فکر نمی‌کردم یه مامان دیگه داشته باشم.
مادر دیگر: البته که داري، همه دارن.
#کورالین
#نیل_گیمن
#ملینا_نامور
#محمد_بختیاری
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

.Melina.

مدیر تالار رمان + مدرس ادبیات
پرسنل مدیریت
مدیریت تالار
داستان‌نویس
دلنویس انجمن
کاربر ویژه انجمن
کتابخوان انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023-07-03
نوشته‌ها
2,548
کیف پول من
274,253
Points
3,973
چشمان دکمه‌اي سیاهش، برق میزد.
مادر دیگر: فکر کردم بعد ناهار شاید خواستی بري تو اتاقت، و با موش‌ها بازي کنی.
کورالین: با موش‌ها؟
مادر دیگر: آره، طبقه بالا.
کورالین تا به حال موش ندیده بود، مگر در تلویزیون. خیلی دلش میخواست یکی ببیند. بعد از این همه، قرار بود امروز روز جالبی باشد. پس از ناهار، پدر و مادر دیگرش شروع به شستن ظرف‌ها کردند و او هم به طرف راهرو به سمت
اتاق دیگرش رفت. اتاق دیگرش با اتاق اصلی خیلی فرق داشت. دیوارها ترکیبی از سبز کمرنگ و یک رنگ صورتی عجیب بودند. کورالین در ابتدا تصمیم گرفت آنجا نخوابد، اما رنگ آمیزی اتاق به گونه‌اي بود که از اتاق اصلی خودش جالب‌تر بود. در اتاق، کلی چیزهاي دیگري وجود داشت که او تا به حال آنها را ندیده بود. چیزهایی مثل فرشته‌هایی که مانند گنجشک‌هاي سرگردان، در اتاق پرواز میکردند و میخزیدند، کله‌هاي دایناسوري که دندان‌هایشان را به او نشان میدادند. یک جعبه اسباب بازي که با اسباب‌بازي‌هاي شگفت‌انگیزي، پر شده بود. کورالین با خود فکر کرد، این خیلی بهتر از اتاق خودش است. از پنجره بیرون را نگاه کرد. نماي بیرون، همان چیزي بود که در اتاق خودش هم وجود داشت؛ درخت‌ها و دشت‌ها، فراتر از آن، کوه‌هایی بنفش.
بعضی اوقات چیزي سیاه روي زمین دیده میشد و سپس به سرعت زیر تخت غیبش میزد. کورالین روي زانوهایش زیر تخت را نگاه کرد. موجوداتی کثیف و کوچولو با چشمانی قرمز به او نگاه میکردند
کورالین: سلام، تو همون موشه‌اي؟
کد:
چشمان دکمه‌اي سیاهش، برق می‌زد.
مادر دیگر: فکر کردم بعد ناهار شاید خواستی بري تو اتاقت و با موش‌ها بازي کنی.
کورالین: با موش‌ها؟
مادر دیگر: آره، طبقه‌‌ی بالا.
کورالین تا به حال موش ندیده بود، مگر در تلویزیون. خیلی دلش می‌خواست یکی ببیند. بعد از این همه، قرار بود امروز روز جالبی باشد. پس از ناهار، پدر و مادر دیگرش شروع به شستن ظرف‌ها کردند و او هم به طرف راهرو به سمت اتاق دیگرش رفت. اتاق دیگرش با اتاق اصلی خیلی فرق داشت. دیوارها ترکیبی از سبز کم‌رنگ و یک رنگ صورتی عجیب بودند. کورالین در ابتدا تصمیم گرفت آن‌جا نخوابد؛ اما رنگ‌آمیزی اتاق، به گونه‌اي بود که از اتاق اصلی خودش جالب‌تر بود. در اتاق، کلی چیزهاي دیگري وجود داشت که او تا به حال آن‌ها را ندیده بود. چیزهایی مثل فرشته‌هایی که مانند گنجشک‌هاي سرگردان، در اتاق پرواز می‌کردند و می‌خزیدند. کله‌هاي دایناسوري که دندان‌هایشان را به او نشان می‌دادند. یک جعبه اسباب بازي که با اسباب‌بازي‌هاي شگفت‌انگیزي پر شده بود. کورالین با خود فکر کرد، این خیلی بهتر از اتاق خودش است. از پنجره بیرون را نگاه کرد. نماي بیرون، همان چیزي بود که در اتاق خودش هم وجود داشت؛ درخت‌ها و دشت‌ها، فراتر از آن، کوه‌هایی بنفش.
بعضی اوقات چیزي سیاه روي زمین دیده میشد و سپس به سرعت زیر تخت غیبش می‌زد. کورالین روي زانوهایش زیر تخت را نگاه کرد. موجوداتی کثیف و کوچولو با چشمانی قرمز به او نگاه می‌کردند. 
کورالین: سلام، تو همون موشه‌اي؟
#کورالین
#نیل_گیمن
#ملینا_نامور
#محمد_بختیاری
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:
بالا