جدیدترین‌ها

خوش آمدید به انجمن رمان نویسی | تک رمان

هم‌اکنون به خانواده بزرگ تک رمان بپیوندید و از امتیازات رایگان آن استفاده کنید. " تک رمان مکانی برای درخشش شما عزیزان "

📘درحال تایپ رمان بی پناه |بانوی شب کاربر انجمن تک رمان

بانوی شب

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
Mar 16, 2021
نوشته‌ها
28
پسندها
179
امتیازها
28
محل سکونت
دنیای افکار بزرگ♡!!_
نام رمان:بی پناه
نام نویسنده: بانوی شب
ژانر: عاشقانه، اجتماعی، رمزآلود
ناظر: Tanin

خلاصه: پسری سرد و مغرور در جستجوی گم کرده خویش اسیر چشمانی معصوم وبی گناه میشود، دختری تنها و بی کس اسیر در جنگ میان قدرت و ثروت،
دستانی زورگو، خودخواه و مغرور پر از عقده هایی ناخواسته .
خاندانی در گذشته ای پراز د*ر*د، و اینده ای که پاک نشدنی است؛ پرسه می‌زنند!
درگیر و دار های جدال انتقام، قدرت و بی پناهی به دنبال آرامش قدم بر می‌دارند...
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Tanin

ناظر آزمایشی
کاندیدای مدیریت
روزنامه‌نگار
تاریخ ثبت‌نام
Jan 7, 2021
نوشته‌ها
677
پسندها
3,480
امتیازها
73
محل سکونت
دنیای افکار های کشنده
0pj_606c4350-ec6d-4abd-bd3a-09ddab822e76.jpeg

خواهشمند است قبل از تایپ رمان به قوانین زیر توجه کنید:

قوانین تایپ رمان :

قوانین تایپ رمان | تک رمان

پرسش وپاسخ رمان نویسی

تاپیک جامع پرسش و پاسخ رمان نویسی

تایپک جامع درخواست جلد

* تایپک جامع درخواست جلد *

تاپیک جامع دریافت جلد

تایپک جامع دریافت جلد - انجمن رمان نویسی | تک رمان

 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

بانوی شب

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
Mar 16, 2021
نوشته‌ها
28
پسندها
179
امتیازها
28
محل سکونت
دنیای افکار بزرگ♡!!_
✨🌸بسم ﷲالرحمن الرحیم 🌸✨
{♡.. وَإِن یکادُ الَّذِینَ کفَرُ‌وا لَیزْلِقُونَک بِأَبْصَارِ‌هِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکرَ‌ وَیقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکرٌ‌ لِّلْعَالَمِینَ.. ♡}


مقدمه
در میان پیچ و تاب کوچه های خیالم،
به دنبال جواب سوال هایم میگردم...
ارزشش را داشت؟!
این همه تنهایی، دلتنگی و بغض
کاش هیچ گاه نمی‌دیدمت!
حال که دیده‌ام، میان برزخ مانده‌ام که،
باتو باشم و بسوزم یا بی تو باشم و بسوزم!؟
میدانی، نمی‌دانم تا چندی دگر در کنار دل سنگی‌ات طاقت میاورم!
ای کاش آتش فشانی بر روی دلت فوران میکرد؛
شاید که سنگ های دلت آب میشد...
ای کاش...
اما هیف! این "ای کاش ها" به جز شکستن آیینه کار دگر ندارند...

#پارت1
برای یک دقیقه پاشدم، کش و قوسی به ک*م*رم دادم که صدای پلنگ السطنه بلند شد:

_مگه الان وقته استراحت کردن!؟
زود باش کارت رو بکن فقط بلدن وقت تلف کنن.

به پلنگ السلطنه نگاه کردم و چشام رو تنگ کردم. آخ، چی میشد اگر می‌تونسم پلنگ السلطنه صداش بزنم!

_آروم تر شاهرخ، خوب خان نیستی و اینجوری داد و هوار میزنی! یه دقیقه ک*م*ر راست کردم، به جای داد و هوار برو برای سوگلیت که زیر کَپَر نشسته چایی ببر از بس نگاه کرد خسته شد.

شاهرخ با ترکه تو دستش، به سمتم اومد و ترکه رو به قصد زدن بلند کرد اما بلافاصله صدای خان بلند شد:
_چخبره شاهرخ ؟

شاهرخ صاف ایستاد، دوان دوان به سمت خان رفت تا شروع به تعریف و تمجید بکنه، وقتی که رسید خم شد و زانو زد که کفش هاش رو ببوسه! اما خان دستش رو به معنی "لازم نیست" روی سرش گذاشت و مانع شد.

خان با اخم به من خیره شد! چشم هام رو بی تفاوت در کاسه چرخوندم، که همزمان شاهرخ خم شد و در گوش ارباب چیزی زمزمه کرد که هر چقدر می‌گذشت، اخم های ارباب بیشتر در هم فرو می‌رفت.

واقعا برام مهم نبود که قرار چه بلایی به سرم بیاد! ته تهش مرگ دیگه...

خان با اخم و عصبانیت داد زد:
_هوی دختر، بیا اینجا.

محل ندادم و مشغول چیدن برنج ها شدم که دوبار خان عصبی تر فریاد زد:
_هوی دختر مگه کری ؟! یا اینکه دلت میخواد وسط میدون فلکت کنم؟

خیلی جدی و بی توجه سر بلند کردم رو به خان:
_میگم خانزاده، این "هوی دختر" کیه؟!
من که همچین کسی رو تا به حال تو شالیز ندیدم!

پلنگ السلطنه با حرص نگام کرد:
_خفه شو ضعیفه، به ارباب میگی خانزاده؟!

خان با غیظ دندوناش رو روی هم کشید، شلاق چرمیش رو چند بار به رون پاش زد و با چشم هایی تنگ شده خیره نگام کرد و خطاب به همه داد زد:
_اهالی این جهنم دره، با همتونم!
اگر یک روز بفهمم کسی از اهالی این دِه به هر صورتی که باشه با این دختر وصلت کنه سرش رو دار میزنم!

روح از تنم خارج شد. آگرین با ناباوری به من نگاه کرد و به سمت خان دوید و خودش رو روی پاش انداخت و با عجز نالید:
_ارباب تورو خدا من با دختر احمد بنا نشون کردم ترو خدا به من رحم کنید! ارباب این دختر ز*ب*ون درازه چیزی تودلش نیست!

خان به حالت نجاست آگرین رو کنار زد.
اخم هام رو در هم کشیدم.
ارباب متفکر به مهتاب، نشون کرده ی داداشم نگاه کرد که با این کارش توجه و نگاه همه به سمت من و مهتاب جلب شد!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

بانوی شب

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
Mar 16, 2021
نوشته‌ها
28
پسندها
179
امتیازها
28
محل سکونت
دنیای افکار بزرگ♡!!_
#پارت2

خان همون طور که به ما نگاه می‌کرد گفت:
_احمدبنّا کجاست؟

احمد از اون طرف شالیزار با وحشت به ما نگاه کرد:
_جانسارم ارباب امر بفرمایین!

خان با پوزخند به من نگاه کرد نمی‌دونم چرا چشم هاش یه جوری شده بود.

ارباب ادامه داد:
_احمد بنا اگه به پسر عباس مفنگی تا وقتی که این دختره خواهرشه دختر بدی، کل خانوادت رو به اتیش میکشم! اگر دخترت رو میخواد دیگه خواهرش رو نباید بخواد.

پوزخندی زدم و به خان نگاه کردم، یعنی فکر کرده داداش من که این همه دوسش دارم میاد من رو ول کنه تنها و بی کس واسه اینکه خاطر یه دختر رو میخواد؟!
آگرین با بهت به من نگاه کرد، از جلوی پای خان بلند شد:
+اربا...

خان دسش رو به نشان سکوت روی دهنش گذاشت اروم چرخید و همون طور که شلاق چرمیش رو با ریتم خاصی به پاش می‌زد حرکت کرد.

☆_☆_☆_☆_☆_☆_☆_☆_

بوی عطر برنج توی حیاط پیچیده بود، هیزم زیر دیگ رو کمتر کردم تا برنج دم بیاد.
بلند شدم رفتم توی خونه. از پله ها که بالا اومدم در چوبی رو اروم باز کردم و به داخل خونه قدم برداشتم. آگرین تکیه اش رو به زانوش داده بود و متفکر و با اخم به نقطه ای خیره شده بود.

رو به آگرین ل*ب گشودم:
_برار شیر بها چه میکنی!؟

با اخم نگاهم کرد و روش رو بر گردوند، حالا قهر کرده یعنی.

با توجه به اخم هاش ادامه دادم:
_ای بابا، خان یه حرفی زد! دوروز دیگه یادش میره چی گفته الکی حرص نخور مهتاب مال خودته، عصر هم می‌خوام برم پیش فرشاد خان به اندازه شیر بهات ازش قرض بگیرم، توهم خیالت راحت من نمردم که غمبرک گرفتی!

آگرین نگام کرد، جدی و م*حکم:
_گیلدا میشه سه برابر شیر بها ازش بگیری؟میخوام دهن احمد رو ببندم.

چشمام گرد شد:
_اوه! داداش چخبره خونه که هست فقط عروسی و شیربها، واس چیته داداش! این فرشاد خان نزول میکنه بعد کی میتونه بده؟!

آگرین با اخم نگام کرد لبام جمع کردم رو با داخل و ادامه دادم؛

_باشه داداش من واسه تو هر کاری میکنم ولی فکر بعد گرفتن این پولم باش.

آگرین پوزخندی زد استکانش رو توی زیر گذاشت و بلند شد شکه نگاهش کردم:
_کجا داداش نهار نخوردی که!؟

آگرین توجهی به من نکرد و از خونه خارج شد.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

بانوی شب

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
Mar 16, 2021
نوشته‌ها
28
پسندها
179
امتیازها
28
محل سکونت
دنیای افکار بزرگ♡!!_
#پارت3

اصلا شاخ در اوردم! اگرین این همه نسبت به من بیتفاوت باشه؟ محاله!
با بهت سوار بر زین اسب شدم و دستمالم رو روی صورتم کشیدم:
-اگرین یعنی واقعا تنهایی برم!؟ اونم این موقعه از شب!؟

اگرین بی تفاوت به خورشید در حال غروب نگاه کرد، دستی به قناصه تفنگ کشید.
بند تفنگ رو م*حکم گرفتم:
-به سلامت گیلدا زود برگرد.

چشمام از حرف اگرین گرد شد!
اگرین به سمت خونه احمد بنا حرکت کرد.
افسار اسب رو م*حکم گرفتم و پام رو چند بار به شکم اسب زدم و بلند فریاد زدم:
-هی حیوون حرکت کن‌.

اسب اروم اروم شروع به دویدن کرد، برگشتم و نگاهی به اگرین انداختم،"چرا اینقدر رفتارش عجیب شده!"
به جلوم نگاه کردم و با کشیدن افسار اسب، به طرف جاده هدایتش کردم.
کم کم هوا تاریک شد. با پام چندتا ضربه م*حکم به شکم اسب زدم و با اخرین حد توانم به سمت ده بغلی حرکت کردم.
☆_☆_☆_☆_☆_☆_☆_☆

افتاب از پشت کوه در می یومد خمیازه ای کشیدم و اروم لای پلکام رو باز کردم، خسته و دنگ دستم رو به چشمام کشیدم و اروم پاشدم، نگاهی به جای خالی اگرین کردم،

"حتما رفته شالیز، چرا منو بیدار نکرده اخه!؟ ا*و*ف..."
با عجله پام رو از تور پشه گیر انداختم بیرون و با کمی مکث پای دیگمم انداختم بیرون و از تخت امدم پایین، به در خونه نگاه کردم که با دیدن احمد بنا و اگرین چند ثانیه مکث کردم اگرین داشت پول میشمارد
"هَه چه عجله ای داشته این واسه دختر تحفه اش نکبت"

اروم با دمپایی های حصیریم به سمت در حرکت کردم، همین که در رو باز کردم یکی روی من افتاد و به زمین خوردم.

دردمند لحظه ای چشام رو بستم و با اخم باز کردم و با زن احمد مواجه شدم!
با اخم و عصبی از روم بلند شد:
_دختره چش سفید مگه کوری؟!

چشام گردشد:

_یواش تر، سبزی بیارم باهم پاک کنیم؟!
هیکل گنده‌ات رو انداختی روم، سرمم شکوندی بدهکارم هستی؟ بابا شما دیگه کی هستین!

زن احمد با چشم های گردشده نگام کرد:

_دختره بی پدر مادر این چه وضع حرف زدن با بزرگتر؟
بی پدر مادره خیلی عصبیم کرد:

_هوی، زنیکه فکر نکن داداش مثل ماهم میخواد دختر زشتت رو بگیره خبریه!

با داد عصبی اگرین به پشت برگشتم که از شدت ضربه ای که به صورتم خورد افتادم و روی زمین کشیده شدم.

نصف صورتم مخصوصا گونه ام، می‌سوخت. صورتم از د*ر*د در هم رفت. اروم لای چشام رو باز کردم و به اگرین عصبی، نگاه کردم.
اگرین به سمتم اومد و پاهاش رو بلند کرد و لگد محکمی به رونم زد که د*ر*د شدیدی تو استخون پام پیچید.
با دهن باز، دست لرزونم رو به سمت پام بردم و روش گذاشتم! خیلی د*ر*د میکرد. یه قطره اشک مثل آتیش چکیدو چشمام و گونه‌ام رو سوزوند.

اگرین با خشم و دست های مشت شده داد زد:

_بار اخرت باشه که با بزرگترت اینجوری صحبت میکنی و اگر یه بار دیگه بفهمم در مورد کسی که نشون کرده منه این جوری صحبت کنی دندون توی دهنت نمیذارم.

دستم رو به ل*بم کشیدم و مایع داغی که از دماغم خارج میشد رو پاک کردم. به دستم خونیم نگاه کردم و اروم و د*ر*د مند سعی کردم از جام بلند بشم اما د*ر*د پام مانع شد و دوباره روی زمین افتادم.

نمی‌خواستم جلوی این همه ادم گریه کنم. چشمام رو بستم با چند تا نفس عمیق مانع ریزش اشک هام شدم.
با کمک پای سالمم به سمت خونه حرکت کردم که اگرین عصبی داد زد:

_کجا؟ بیا برو گمشو شالیز چجوری میخوای قرضت رو بر گردونی!؟

چشام رو دردمند روی هم گذاشتم. من اگرین رو خیلی دوس دارم.

یه صدای اروم امد:
_هه! پسره ی بی عرضه یه دخترم نتونست تربیت کنه.

با غیض به پشت سرم برگشتم لنگون لنگون به سمت در حرکت کردم. انگشت اشاره ام رو به زن احمد گرفتم و با غیض گفتم:

_حرف دهنت رو بفهم بار اخرت باشه راجب داداش من اینجوری صحبت میکنی مگه دادا...

هنوز حرفم کامل نشده بود که دوباره اون طرف صورتم که از ضربه و د*ر*د بی حس شده بود؛ سوخت!
به اگرین که عصبی نفس نفس میزد نگاه کردم، اگرین دستش رو به سمت و موهای بلندم برد و دور دستش پیچوند. به سمت در، روی زمین کشیده می‌شدم. دستام رو روی موهام گذاشتم تا مانع کنده شدن و کمتر شدن دردش بشه.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

بانوی شب

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
Mar 16, 2021
نوشته‌ها
28
پسندها
179
امتیازها
28
محل سکونت
دنیای افکار بزرگ♡!!_
#پارت4

نمیتونستم صاف روی پاهام وایستم، پلنگ السلطنه هم دقیق بالا سرم بود! با غیض نگاش کردم که خیره خیره نگام میکرد با حرص گفتم:

_عا چته خوردیم! چقد نگاه میکنی ¿!سوگلیت رو چرا نیاوردی نکنه خسته اش میشه نگاه کنه!؟

پلنگ السلطنه با حرص روی صورتم خم شد اخم در هم کشیدم:

_دختر من پنجاه سالمه نوه هام از تو بزرگ ترن مثل ادم حرف بزن!

پوزخندی زدم:

_اره ماشالا خوب خودتم قبول داری سنت زیاد شده! ولی اشتهات همچین کور نشده ماشالا ،که توی سن پنجاه سالگی زن 14ساله گرفتی!

از توی گوشای پلنگ السلطنه دود در میومد!با ترکه ی توی دستش یکی زد دقیق جایی که اگرین لگد زده بود، زانوم خم شد و افتادم توی آبها، با دهن از د*ر*د باز مونده دستم رو روی پام گذاشتم و اخم در هم کشیدم.

پلنگ السلطنه با پوزخند نگام کرد؛

_دیشب زیر کی بودی که با این ضربه ی اروم به جلز و ولز افتادی!.

معنی حرفش رو نفهمیدم، من دیشب فقط زیر تور پشه گیر رفتم ولی چه ربطی به د*ر*د پام داره اخه؟!

_این قدر زر زر نکنا خان بزرگ جای لگد خره!(بلانسبت داداشم)

پلنگ السلطنه هم با پوزخند کج نگام کرد، رفت بسمت مخالف من! سر زانو هام از روی دامن چین دار قرمزسفیدم، خیس شده بود و نم داشت بالا میکشید! سریع پا شدم که پام چرکه ای داد، بی توجه به دردش با یه قیافه کج مشغول چیدن برنجا شدم.

تو حال و هوای خودم بودم که دیدم چند تا سواره دارن با سرعت به اینجا میان، چشمام رو تنگ کردم! اول و اخر شالیز رو نگاه کردم با دیدن پلنگ السلطنه با رفیقش روی تخت، مشغول چایی خوردن فهمیدم که خان نیست! اخه اگه بود اینا نمینشستن چایی بخورن!

سواره ها که نزدیک تر شدن با دیدن فرشاد خان و دوتا نوچه اش، روح از تنم خارج شد! اینا این وقت روز اینجا چیکار میکنین! پلنگ و رفیقشم که متوجه شدن از روی تخت پریدن پایین، اخم در هم کشیدم و صاف ایستادم اسب ها با کشیده شدن افسار توسط فرشاد خان وایستادن .

فرشاد خان که پسر خاله این خان نجس السلطنه اس، با اخم و عصبی از روی اسب داد زد:

_دختر عباس علمدار کجاست ؟!

(عباس بابام و علمدار پدربزرگمه)

جدی دستام رو بلند کردم :

_ها خان فرشاد؟! منم!

نگام کرد با اخم و عصبی از اسب پرید پایین و با غیض حرکت کرد به سمتم:

_این داداشت چی میگه!؟

اخم توی هم کشیدم این یاروهم فازش معلوم نیست:

_چی میگه مگه خان!؟

خان باغیض دستاش رو برد بسمت یقم و یقه لباسم رو م*حکم گرفت و به سمت خودش کشید:

_میگه تو پولی بهش ندادی قرض رو تو گرفتی برای توه و اونم یه قرون پس نمیده!!

دیدم همه دارن نگاه میکنن دلم نیومدجلو اهالی غرور داداشم رو بشکنم :

-راست میگه تو یه من قرض دادی هنوز دوروز نشده دنبال چی امدی؟!

با پوزخند سر تا پام رو بر انداز کرد:

_اون همه پول رو چیکار کردی !؟دادی سرخاب سفیداب زدی صورتت هر جایی!؟

خدااااایااااا یکی بگه هر جایی یعنی چی که همه به من میگن ؟!ولی منکه سرخاب سفیداب ندارم پس اینا چی میگن؟

_خان ،قرض گرفتم یعنی لازمم بوده ،مرز که نداشتم الکی خودم رو گرفتار قوم الظالمین کنم!سر وقتشم برمی گردونم!

خان با غیض خم شد روی صورتم:


_وای به حالت دختر عباس مفنگی اگه طلبم رو پس ندی!

نمی خواستم دستم رو به دستاش بزنم ننه خدابیامرزم میگفت دست زن که به مرد بخوره نجس میشه! مراقب بودم دست خان بهم نخوره!خان خودش یقم رو ول کردو بسمت اسبش حرکت کرد، پاش رو روی زین گذاشت و با یه حرکت پرید بالای اسبش، بعد یه نگاه خطری به من پاش رو به شکم اسب زد افسارش رو کشید و دور زدن برگشتن...
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

بانوی شب

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
Mar 16, 2021
نوشته‌ها
28
پسندها
179
امتیازها
28
محل سکونت
دنیای افکار بزرگ♡!!_
#پارت5

این روز ها اگرین خیلی کم خونه میاد، اوووف خسته ای کشیدم، بی اشتها برنج رو کنارکشیدم، پاهام رو توی بغلم جمع کردم. تنهایی مزه نمیده! نمیدونم اگرین غذا خورده یانه!؟

همینجور داشتم فکر میکردم بهش که در خونه پشت سرهم و وحشیانه کوبیده شد!

دومتر پریدم بالا این کیه که مثل سگ وحشی در میزنه! با حول و استرس پاشدم، نکنه اتفاقی واسه اگرین افتاده باشه؟!
دمپایی نپوشیده با ترس دویدم بسمت در.

پریشون در رو باز کردم که یکی م*حکم در رو هل داد، به عقب پرت شدم. به اگرین عصبی که مثل وحشیا داشت موهاش رو می کشید و راه می رفت بسمت خونه نگاه کردم. جرعت حرف زدن نداشتم ولی می خواستم بدونم این همه التهابش بخاطر چیه !؟

از روی زمین پاشدم و بسمتش رفتم:

_داداش الهی دورت بگردم چته !؟بمیرم غمت رو نبینم

اگرین برگشت با دیدن من عصبی کمربند چرم دور ک*م*رش رو باز کرد اصلا نفهمیدم چیشد! فقط ضربات کمربند بود که وحشیانه روی تن و بدنم می نشست و صدای عصبیش که تا هفت اسمون می رفت:

_بخاطر توعه بی ارزش دارن عشقم روازم می گیرن!
من چقد پای تو بسوزم!؟
تو چرا نمیری!
امدن خاستگاریش می فهمیییی؟!
چطوری تورو از زندگیم محوت کنم نحص !

دستام رو حصار صورتم کرده بودم با د*ر*د جیغی زدم، کل بدنم میسوخت وملتهب بود!! دلم می خواست یکی کل بدنم رو فوت کنه تا خنک شم با گریه جیغ کشیدم:

_داداش ترو قران نزن مگه چیشده؟!

اگرین کمربندش رو با حرص پرت کرد و بسمت خونه حرکت کرد، خیلی بدنم د*ر*د میکرد نمی تونستم پاشم!
دستم رو روی بدنم گذاشته بودم و بی صدا گریه میکردم، اگرین یه بغچه به دست از خونه بیرون امد میون گریه با بغض گفتم:

_کجا داداش !؟

پوزخندی زد و روی صورتم خم شد:

_میرم واسه همیشه گورم رو گم می کنم! هیچوقت هیچوقت هیچوقت دیگه سراغ من نیا! حتی اگر بخای بمیری! انقد لطف و غیرتم زیاده که این خونه هم میزارم برا خودت! خدافظ!

و بعد بدون هیچ حرفی به طرف در حرکت کرد و بیرون رفت، د*ر*د یادم رفت!

نکنه بره گرگ بخوره بهش! امدم پاشم برم دنبالش که همین که کف دستای کبودم رو زمین گذاشتم تا مغذ استخونم تیر کشید!.

چهرم در هم رفت! اروم بلند شدم خواستم برم دنبالش که سرم گیج رفت، روی زمین نشستم چشمام رو بستم و دستم رو روی سرم گذاشتم.

خیلی خسته بودم! چشام تار میدید، اروم پاشدم که دنبالش برم، نکنه بلایی سرش بیارن؟اگه خان داداشم رو تنها گیر بیاره چی!؟

همین که امدم برم سرم گیج رفت و افتادم زمین چشام اروم تار شد..
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

بانوی شب

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
Mar 16, 2021
نوشته‌ها
28
پسندها
179
امتیازها
28
محل سکونت
دنیای افکار بزرگ♡!!_
#پارت6

صدایی مثل پتک توی سرم می کوبید
ولی محو بود! اروم و د*ر*د مند لای چشمام رو باز کردم کل بدنم خارش گرفته! دیشب چیشد من اینجا وسط حیاط چیکار می کنم !؟

اروم دستام رو گذاشتم زمین:

_آیی...

صورتم در هم رفت، کف دستام رو که دیدم تازه فهمیدم چیشده، به در که وحشیانه زده می شد نگاه کردم، این که انگار حیوون وحشی دنبالشه کیه !؟

صدای داد هوار طرفی که در می زد می یومد؛

_کسی توی این خ*را*ب شده نیستتتتتت؟!

با صورتی مچاله شده، که از کثیفی چسب ناک شده بود چشمام رو تنگ کردم!! دور سرم پشه می چرخید!!

تنها کسایی که دور من می گ*ردن همین موجودات گوگولین که دیشب تا صبح گوشت بدنمو کندن! لنگ لنگ زنان بسمت در حرکت کردم با اخم دستم رو به سمت در کشیدم:

_مگه سگ دنبالت کرده! هوی باتوام دیوار رو اوردی پایین!

صدای عصبی و اشنای پلنگ السلطنه روی مخم رژه رفت؛

_هوهه تو اول نسلتون دختره ....استغفرالا! گمشو بیا اغا کارت داره! این چه وضع کار کردنه؟! نصف ز*ب*ون دراز و چشم سفیدت لاقل کار کن، نه اینکه صبح تا شب فقط افعیت رو نشون بده!

چشمام رو توی کاسه چرخوندم. به این غرغر زدناش عادت داشتم! دستام روحصار چشام کردم و به نور تیز خورشید وسط اسمون نگاه کردم. ای لعنت به ذاتتون! اخراجم نکنه چغل خان! بعد پول پسر خاله حروم خورش رو چجوری بدم!؟

در رو باز کردم که پلنگ السلطنه با دیدن من ساکت شد، ته چشماش یه ناراحتی با نگرانی و تعجب موج میزد:

_قیافه رو نگاه یه سگ بی صاحب سیر میشه! چه وضعشه الااان ؟!
چیکار کردی دوباره!؟

متعجب دستی به صورت چسب ناکم کشیدم:

_چشه مگه!؟دلتم بخواد! اه! اه! از بس ادم زشت دیدی دیگه همه رو زشت میبینی!

پلنگ نگاه تند و تیزی بهم انداخت، اروم خندیدم که ل*بم سوخت! اوووف! با صورت مچاله شده دستم رو روی ل*بم گذاشتم:

_گیلدا اغا کارت داره! حسابیم شکاره! بهونه هم قبول نمیکنه! فقط باید بگی مرده بودی تا کارت نداشته باشه، خدا به فریادت برسه!

همونجور که دستم گوشه ل*بم بود چشام رو سوق دادم بسمت بالا و خیره شدم توی چشماش و خیلی اروم نگاش کردم:

-باز خود شیرینی کردی !؟

با غیض نگام کرد، اروم خندیدم که باز صورتم در هم رفت، موهام رو کردم زیر دستمال ساتن یشمیم، از خونه بیرون امدم و در رو بستم:

_بریم ببینم خانزاده چشه!

شاهرخ خان با حرص نگام کرد، یه کم ازش فاصله گرفتم و خندیدم! سرش رو با تاسف تکون داد؛

_اگر این زبونت سرتو به باد نداد! بیا تف کن رو قبرم بگو شاهرخ تف تو قبرت باشه که همش حرف مفت میزدی.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

بانوی شب

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
Mar 16, 2021
نوشته‌ها
28
پسندها
179
امتیازها
28
محل سکونت
دنیای افکار بزرگ♡!!_
#پارت7

رو به روی خان وایستاده بودم، تازه زن گرفته بود ولی زنش رو ندیده بودم.

خان نوک انگتاش رو با ضرب روی پاهاش میزد یه اوای خاصی داشت. اخم کرده بود و تکیه اش رو به صندلی خارجیش داده بود، اووف این صندلیا اینقد نرمننن:

_دیگه نمی خوام توی شالیزار کار کنی.

زیر پام خالی شد! احساس ضعف کردم! چشام رو با د*ر*د بستم! خدایا هیچ خری رو محتاج نامرد نکن:

_ارباب اما من....

وسط حرفم پرید و ادامه داد:

_صدات رو نشنوم! فقط میری پیش مم رضا میگی می خوای به عنوان کارگر تو ساخت عمارت جدید کمکش کنی وگرنه هیچ کاری برات نیست .برو اونجا هم مردا می بینتنت یه خورده انگیزه می گیرن، خستگی از تنشون در میره! هم سر حال تر میشن با ل*ذت کارشون رو میکنن!

الان چیشد؟!چرا مردا باید با دیدن من سر حال تر بشن!؟اصن چرا باید برم توی یه محیط که پر مرده!؟ دنگ به شاهرخ نگاه کردم شاید بتونه برام توضیح بده که دیدم با اخم و ناراحتی سرش رو انداخته زیر و هیچی نمیگه، یه ابروم رو دادم بالا:

_ارباب من بنایی بلد نیستم !

در اتاق چند تا تقه خورد، خان دستاش رو گذاشت زیر چنش و بی خیال چشماش رو توی کاسه چرخوند:

_بیا تو.

در اروم باز شد، یه پیرزن قد کوتاه با صورت تپل و هیکل تپل تر ولی چشمای ابی کشیده داخل امد. می شناسمش! اسم این چیییی بود! خدایا! اها این اسمش خان باجی بود! اگه اشتباه نکنم! داییه خانزاده هاست!

خان یه نگا به خان باجی کرد و منتظر موند حرف بزنه خان باجی با تعجب به من نگاه می کرد:

_ارباب جان این طفلک چرا یه تیکه سر و صورتش سیاه و کبوده! چرا خونیه؟!

ارباب پوزخندی زد و به من نگاه کرد:

_خراب بازی در اورده داداششم که فهمیده اینجوری زدتش.

با قیافه مثل علامت سوال سرم رو خاروندم، خ*را*ب بازی چیه!؟چرا اینا اینقد حرفای عجیب غریب میزنن!؟


خان باجی با تعجب خیره نگام کرد:

_ارباب این که خیلی بچس اصلا به قیافش این حرفا نمیاد.

چشام رو توی کاسه چرخوندم به دیوار که دلبری می کرد نگاه کردم، چقد دلم میخواد سرم رو بیارم عقب بعد م*حکم بکوبم توش! خان ادامه داد:


_با همین قیافش این کارا رو میکنه! منم میخوام ببرمش یه جا که مفیدددد ازش استفاده شه... چه کارم داشتی خان باجی!؟

خان باجی همونجور که خیره خیره نگام می کرد گفت:

_خانمت کارت داره دلش هوس گوشت قرقاول کرده!

خان لبخند شیرینی زد! انگار خیلی دوسش داره:
_اخه قرقاول! این موقعه سال کجا براش گیر بیارم! ...بزا خودم الان میام پیشش فعلا این مورد هل شه بعد.

خان باجی همش نگران نگاهم میکرد:

-ارباب روی منه پیرزن رو زمین ننداز این بار رو ببخشتش

خان با حرص نگام کرد، چند دقیقه بعد با حرص کلافه پوف کشید:

_فقط کافیه یه بار دیگه تاخیر داشته باشی! این بارم بخاطر خان باجی بخشیدمت ولی ازالان حقوقت نصف می شه.

دهن باز کردم اعتراض کنم، اون چندر قاض چی بود که نصفم بشه! خان باجی با یه لبخند هل، دستم رو گرفت و کشید بسمت در، کنار در ایستاد با لبخند دستش رو گذاشت رو سینش و خم شد و تشکر کرد:

_ایشالا برا بچه هات جبران کنم! ارباب خیلی لطف کردید خدا از بزرگی کمتون نکنه! با اجازه.

بی توجه به من دستم رو کشید و از اتاق بیرون امد، از ایوان مربع شکلی که به همه ی اتاقا کشیده شده بود بسمت پله هایی که می رسید به حیاط حرکت کرد. حرکت که میکرد این چربیای بدنش تکون میخورد و شلپ شلپ صدا میداد! خندم گرفته بود! از من کوتاه تر بود، ولی با مزه بود دلم می خواست بخورمش.

از پله ها پایین امد دستم رو به طرف چاه گوشه حیاط که وسط درختای پرتقال بود کشید .
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

بانوی شب

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
Mar 16, 2021
نوشته‌ها
28
پسندها
179
امتیازها
28
محل سکونت
دنیای افکار بزرگ♡!!_
#پارت8

خان باجی انروز بعد این که صورتم و دستام رو شست فرستادم خونه، شب روی تخت خیلی سختم بود تنهایی بخوابم، نمی ترسیدما! دلم فکر اگرین بود که الان کجاست؟

اروم پاهام رو روی متکا دراز کردم. صبح با این پاها و ک*م*ر داغون 7ساعت خم بودم روی زمین ک*م*رم به فنا رفت.

استکان چاییم رو به ل*بم نزدیک کردم که صدای ساز بلند شد، یعنی چخبره!؟ساز دوهول اونم این موقعه !؟یاد ندارم عروس کسی بوده باشه!؟

امدم پاشم که دیدم نه این هیکل جا خوش کرده پاشو نیست! اوووف، چاییم رو سر کشیدم چشام رو بستم که بیخیال شم ولی دیدم تنبلی حریف این کشش به سمت در نشد.

با صد جور نذر و نیاز پاشدم و لنگ لنگون بسمت در حرکت کردم اغااا عروسی کیههه!؟

در رو باز کردم، دمپایی های حصیریم رو پا به پا پوشیدم، همونجور که کج کج حرکت می کردم بسمت در رفتم.

از حیاط درازمون با صد زور و زحمت بسمت در حیاط حرکت کردم، در رو اروم باز کردم به کوچه که چند تا پسر داشتن می دویدن بسمت زمین بالای تپه که صدا ی ساز میومد نگاه کردم.

زمین بالایی رو چراغونی کرده بودن! اوهه! چخبره اینجا! چه عروسیه ای! مال کدوم خانزادس!؟

دست یه دختر رو گرفتم که وایستاد و نگام کرد، روی زانو هام خم شدم؛

_خانم بزرگ بگو ببینم عروسی مال کیه!؟

یه نگاه بهم کرد؛

-عروسی پسر عباسه!

قیافم توی هم رفت، با صورت مچاله شده گفتم؛

_خوشگل خانم کدوم عباس؟!

بیقرار به بچه ها که داشتن میرفتن نگاه کرد:

_عباس علمدار دیگه! خاله من میخوام برم ولم کن دیگه.

با بهت دستاش رو ول کردم.
عروسی اگرینه!؟هجوم یه حس غم با شادی رو همزمان حس کردم

داداشم دوماد شده !؟الهی فداش بشم! رفتم داخل خونه با عجله دوان دوان بدون توجه به پای لنگم دویدم داخل خونه و بسمت گنجه لباسام وفتم، یه دامن یشمی با طرح سفیدساتن و یه پیراهن ساتن سفید با دستمال یشمی در اوردم و پوشیدم .

با عجله اماده شدم از خونه برم بیرون که دیدم در خونمون قفله! با بهت چند بار در رو تکون دادم که صدای بیخیال پسر احمد بنا رو شنیدم؛

_در قفله! الکی تلاش نکن! حضورت توی عروسی ممنوعه، خان گفته اگه تو امدی عروسی رو اتیش می کشه.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Tanin
بالا پایین