• انجمن رمان نویسی تک رمان پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد. لطفا از ارسال محتوای خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران خود داری کنید در صورت مشاهده برخورد خواهد شد.

درحال ویرایش در حاکمیت شیطان |زینب کاربر انجمن تک رمان

  • نویسنده موضوع /:candÿ
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 157
  • بازدیدها 3K
  • Tagged users هیچ

/:candÿ

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Mar 16, 2021
237
1,858
73
دنیای ابنباتی
_حاکمیت_شیطان_jfdr_pjju.jpg
نام رمان:در حاکمیت شیطان
نام نویسنده: زینب گرگین
ژانر: عاشقانه، اجتماعی، رمزآلود
ناظر: Tanin

خلاصه: پسری سرد و مغرور در جستجوی گم کرده خویش اسیر چشمانی معصوم وبی گناه می شود. دختری تنها و بی کس اسیر در جنگ میان انتقام و حسادت ،وارد ماجرایی می شود که پر از رمز و راز های نهفته است.
دَستانی زورگو، خودخواه و مغرور پر از عقده هایی ناخواسته که بر روی ماجرا حاکمیت دارد،حاکمی ناشناس و خودخواه اسیر در حسادتی کودکانه!
داستانی متفاوت و پر از راز های مخوف!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:
امضا : /:candÿ

Tanin

ناظر تالار رمان + مدیر تالار آواتار
پرسنل مدیریت
کاربر ویژه تک رمان
مدیر تالار
ناظر رمان
روزنامه‌نگار
نقاش انجمن
Jan 7, 2021
1,509
7,132
113
...
0pj_606c4350-ec6d-4abd-bd3a-09ddab822e76.jpeg

خواهشمند است قبل از تایپ رمان به قوانین زیر توجه کنید:

قوانین تایپ رمان :

قوانین تایپ رمان | تک رمان

پرسش وپاسخ رمان نویسی

تاپیک جامع پرسش و پاسخ رمان نویسی

تایپک جامع درخواست جلد

* تایپک جامع درخواست جلد *

تاپیک جامع دریافت جلد

تایپک جامع دریافت جلد - انجمن رمان نویسی | تک رمان

 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : Tanin

/:candÿ

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Mar 16, 2021
237
1,858
73
دنیای ابنباتی
  • نویسنده موضوع
  • #3
بسم ﷲالرحمن الرحیم

{♡.. وَإِن یکادُ الَّذِینَ کفَرُ‌وا لَیزْلِقُونَک بِأَبْصَارِ‌هِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکرَ‌ وَیقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکرٌ‌ لِّلْعَالَمِینَ.. ♡}

هو القلم...
این داستان بر گرفته از قدرت ذهن است و قصد توهین به هیچ قشری از جامعه را ندارد.

سخنی از نویسنده:
سلام وقتتون بخیر، امید وارم که هر کجای این کره خاکی هستید و در هر لحظه ای از زمان که زندگی می کنید از تک تک لحظاتتون ل*ذت ببرید♡
ایده این داستان از یک قصه شروع شد! یک قصه که من رو شیفته دوره ارباب رعیتی کرد. خیلی افتادم دنبال این ماجرا داستان هایه زیادی شنیدم،با شخصیت های زیادی اشنا شدم؛بهترین و جذاب ترین داستان هایی که شنیدم و دوست داشتنی ترین شخصیت های که شناختم رو جدا کردم و یکم قدرت تخیل چاشنی داستان کردم که امید وارم داستان رو ل*ذت بخش کرده باشه!اینجا هیچ چیز انجور که میبینید نیست!درباره هیچ کس و هیچ چیز قضاوت نکنید!شیطان هیچ وقت قابل پیش بینی نیست...


مقدمه
در میان پیچ و تاب کوچه های خیالم،
به دنبال جواب سوال هایم می گردم...
ارزشش را داشت؟!
این همه تنهایی، دلتنگی و بغض
کاش هیچ گاه نمی‌دیدمت!
حال که دیده‌ام، میان برزخ مانده‌ام که،
باتو باشم و بسوزم یا بی تو باشم و بسوزم!؟
میدانی، نمی‌دانم تا چندی دگر در کنار دل سنگی‌ات طاقت میاورم!
ای کاش آتش فشانی بر روی دلت فوران می کرد؛
شاید که سنگ های دلت آب می شد...
ای کاش...
اما حیف! این "ای کاش ها" به جز شکستن آیینه کار دگر ندارند...


#پارت1
خسته از دولا بودن مداوم ک*م*رم، برای یه دقیقه بلند شدم. کش و قوسی به ک*م*رم دادم، پس کی این شالیزار لعنتی تموم میشه؟ نزدیک به سه ساعت که دارم مثل ماشین پشت سر هم از توی زمین برنج در میارم و بازم انگار نه انگار! این خان گور به گوری هم که مارو با اون الاغ مشتی رمضون اشتباه گرفته! هنوز نفسی چاق نکرده بودم که صدای پلنگ السطنه بلند شد:
-مگه الان وقته استراحت کردنِ!؟زود باش کارت رو بکن!
در حالی که سرش رو با تاسف تکون می داد؛ زیر ل*ب نق زنان زمزمه کرد:
-فقط بلدن وقت تلف کنن! با این کارگرا تا اخر برجم نمی تونم شالیز این قسمت رو تموم کنیم.

به پلنگ السلطنه نگاه کردم و چشام رو تنگ کردم. آخ! چی می شد اگه می‌تونستم پلنگ السلطنه صداش بزنم!چرا این قدر این پیرمرد غر غروِ؟خوب که مال پدرش رو نخوردیم و همیشه به عالم و ادم طلب داره!حقم داره!شاید منم اگه دست راست خان بودم مثل اون هوا بر می داشتم! چشمام رو از لایه های چین کنار چشمش برداشتم و دوباره مشغول کار شدم و در حین کار زمزمه کردم:

-آروم تر شاهرخ! خوب خان نیستی و این جوری داد و هوار میزنی! یه دقیقه ک*م*ر راست کردم؛ به جای داد و هوار برو برای سوگلیت که زیر کَپَر نشسته چایی ببر از بس نگاه کرد خسته شد.

شاهرخ با ترکه تو دستش به سمتم اومد. می دونستم روی سوگلی سه ماه ٱمدش خیلی حساسه! ولی خوب اذیت کردن این پیرمرد به ظاهر خشن خیلی ل*ذت بخشه! ترکه رو به قصد زدن بلند کرد که در دل متوسل به چهارده معصوم و سه امام زاده شدم. اماده نابودی و افلیج شدن یک هفته ای شدم که صدای شخصی ناجی و مانع ک*بود شدن بازوم شد:
-چخبره شاهرخ؟

شاهرخ صاف ایستاد، نگاهش معتوف به منبع صدا شدوبا دیدن گوی های قهوه ای تنگ شده خان کلاهش رو از سرش برداشت. نگاه خسمانه ای به من کردو حالت تهاجمی گرفت و دوان دوان به سمت خان رفت. نگاهم روی جثه ضریف و شکننده اش ثابت شد الحق که با این سن و این جسم به فنا رفته باید اعتراف کرد که برای چغلی زیادی تر و فرضه! وقتی که رسید خم شدو زانو زد. اماده ب*وس*یدن کفش های خان شدکه خان دستش رو به معنی "لازم نیست" روی سرش گذاشت و مانع شد.

خان با اخم به من خیره شد. اون چشم های کشیده بادمی تنگ کردن داشت؟ چشم هام رو بی تفاوت توی کاسه چرخوندم، شاهرخ خم شد و در گوش ارباب چیزی زمزمه کرد که هر چقدر می‌گذشت اخم های ارباب بیشتر در هم فرو می‌رفت.

واقعا برام مهم نبود که قرار چه بلایی به سرم بیاد! ته تهش مرگ دیگه! زندگی یه رعیت زاده که بدون پدر و مادر و با در به دری میگذره، زیاد چنگی به دل نمی زنه که برای از دست دادنش به خودم اظطراب وارد کنم. با مرگ پدرم بر اثر قحطی تهران، همراه برادر بزرگ ترم به اینجا امدیم تا کنار اخرین بازمانده خانوادمون یعنی مادر بزرگم زندگی کنیم؛ ولی وقتی رسیدیم متوجه شدیم اون سالهاست مرده!اما به دلیل کسری بودجه و قحطی و خشکسالی شدید تهران تصمیم گرفتیم که توی این روستای بمونیم.

با صدای خان از افکارم کنده شدم. خان با اخم و عصبانیت داد زد:
-هوی دختر بیا اینجا.

محل ندادم و مشغول چیدن برنج ها شدم. زندگی تلخی! یک دینار بیشتر، مساوی میشه با سروری بر سر یک هم نوع! دوبار خان عصبی تر فریاد زد:

-هوی دختر مگه کری؟! یا اینکه دلت می خواد وسط میدون فلکت کنم؟

خیلی جدی و بی توجه سر بلند کردم. این خان از اولش هم با من مشکل داشت!فقط دنبال بهانه است! رو به خان کردم:
-میگم خان زاده، این "هوی دختر" کیه؟!من که همچین کسی رو تا به حال تو شالیز ندیدم!

پلنگ السلطنه با حرص نگام کرد. زمان بسیار مناسبی برای خود شیرینی بود!کلاه نمدی کرم رنگش رو روی سر گذاشت و ابرو های سفید درهم تنیده اش رو در هم کشید:
-خفه شو ضعیفه! به ارباب میگی خان زاده؟!

خان با غیظ دندوناش رو روی هم کشید.می فهمم الان چقد دلش می خواد اون دندونای سفیدش رو توی گ*ردن ظریف و سفیدم فرو کنه و خونم رو توی شیشه کنه!حرکتش نشون داد حدصم کاملا صحیح بوده و دنبال راهی برای خالی کردن حرصش! شلاق چرمیش رو چند بار به رون عضله ای پاش زد. بادومی های قهوه ای رنگش تنگ شد. خیره نگام کرد و خطاب به همه داد زد:
-اهالی این جهنم دره، با همتونم!اگر یک روز بفهمم کسی از اهالی این دِه به هر صورتی که باشه با این دختر وصلت کنه سرش رو دار میزنم!

روح از تنم خارج شد. فکر نمی کردم این جوری بخواد حرصش رو خالی کنه. من به درک آگرین که نشون کرده چی؟ آگرین با ناباوری به من نگاه کرد چقدر دلم براش کباب بود که همیشه باید جور خواهر نافهمش رو بکشه! با زانو های ناتوان و خسته از فشار زندگی به سمت خان رفت.عاجزانه جلوش زانو زد. گوی سبز رنگش رو به چشمهای خان دوخت و نالید:
-ارباب تورو خدا! من با دختر احمد بنا نشون کردم. ترو خدا به من رحم کنید! ارباب این دختر ز*ب*ون درازه چیزی تودلش نیست!

خان به حالت نجاست آگرین رو کنار زد.چقدر دلم می خواست سر از تنش جدا کنم که به خودش جرعت داده با برادر من همچین کاری کنه!اگر جسم نجسی وجود داشت قطعا اون بود.نه برادر پاک تر از گل من!ابرو های کشیده و طلایی رنگم رو در هم کشیدم.
ارباب متفکر به مهتاب، نشون کرده ی داداشم نگاه کرد. با این کارش توجه و نگاه همه به سمت من و مهتاب جلب شد!

خان همون طور که به ما نگاه می‌کرد در سرش افکار پلیدی رو پرورش می داد. از این مرد کثیف باید ترسید!لبای ک*بود رنگش رو کج کرد:
-احمدبنّا کجاست؟
احمد از اون طرف شالیزار با وحشت به ما نگاه کرد، بین دو راهی بدی قرار گرفته بود. خواهر شوهر بازی در نمیارم ولی برای اون دختر گند کرده اش چه کسی می تونست بهتر از اگرین من باشه؟ احمد ل*بش رو خیس کرد و دستای لرزونش رو بالا برد :
-جانسارم ارباب امر بفرمایین!

خان با پوزخند به من نگاه کرد نمی‌دونم چرا چشم هاش یه جوری شده بود.انگار که تمام مکر و حیله ی جهان توی دوتا چشم های تنگ شده اش خلاصه شده بود. ارباب ادامه داد:
-احمد بنا اگه به پسر عباس مفنگی تا وقتی که این دختره خواهرشه دختر بدی؛ کل خانوادت رو به اتیش می کشم! اگر دخترت رو می خواد. دیگه خواهرش رو نباید بخواد.

پوزخندی زدم و به خان نگاه کردم. یعنی فکر کرده داداش من که این همه دوسش دارم میاد من رو ول کنه تنها و بی کس واسه اینکه خاطر یه دختر رو می خواد؟! آگرین با بهت به من نگاه کرد. از جلوی پای خان بلند شد:
-اربا...

خان دسش رو به نشان سکوت روی دهنش گذاشت. اروم چرخید و همون طور که شلاق چرمیش رو با ریتم خاصی به شلوار کتان قهوه ایش می‌زد حرکت کرد. میخ پهنای شونه هاش شدم. برای یک لحظه دلم به حال اگرین کباب شد که بخاطر لج این حیون، مجبوره از کسی که دوستش داره بگذره.ولی خوب توی دلم این سوال پیش امده بود که واقعا میگذره؟...
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:
امضا : /:candÿ

/:candÿ

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Mar 16, 2021
237
1,858
73
دنیای ابنباتی
  • نویسنده موضوع
  • #4
#پارت2

بوی عطر برنج توی حیاط پیچیده بود. هیچ چیز عطر برنج این منطقه نمیشه! هیزم زیر دیگ رو کمتر کردم تا برنج دم بیاد.دست های خستم رو روی زانوم گذاشتم و تکیه گاه ب*دن رنجورم کردم و بلند شدم.سوزش نور خورشید نگاهم رو از دمپایی های حصیریم به سمت اسمون ابی رنگ با ابر های پنبه ایش کشید؛

هوای دلچسبی برای نفس کشیدن بود.

هنوز تمام فکرم معطوف خان و حرفیه که زد، برای این همه فشار ذهن من زیادی کوچیکه! دوست دارم بچگی کنم.اگرین خیلی توی فکر سعی دارم خودم رو اروم نشون بدم که فکر نکنه قراره کسی که دوستش داره رو از دست بده! کم سختی نکشیده برای بدست اوردنش.

چشمام روی اولین پله چوبی ثابت شد. نفس عمیقی کشیدم و لبخند ملایمی روی ل*ب های صورتی رنگم نشوندم، وزنم که به اولین پله وارد شد صدای" جیر "چوب های قدیمی بلند شد.نفسم رو بیرون دادم و پله هارو دوتا یکی طی کردم،توی ایوان ایستادم لبخند وا رفتم رو کش اوردم و وارد خونه شدم. نگاهم از قالی لاکی رنگ تا شلوار خاکی رنگ اگرین کشیده شد. به داخل خونه قدم برداشتم، آگرین تکیه اش رو به زانوش داده بود و متفکر و با اخم به نقطه ای خیره شده بود.اینکه غرق در چه افکاریه حدص زدنش زیاد سخت نیست ولی اینکه چجوری باید از این حالت درش بیاری شاخ فیل شکوندنه!رو به آگرین کردم.چشم های سبز وحشیش پنجره رو نشونه گرفته بود ودر حال سوراخ کردن قاب عکس قدیمی پدر و مادرم بود. توی دلش چه چیز های نثار دوتا صاحب های این عکس سیاه و سفید می کرد رو فقط خدا می فهمه.ولی همین قدر می دونم که دوست ندارم فشار روانی، موهای یه تیکه مشکی و براق برادر 23 ساله ام رو سفید کنه!زبونم رو اروم روی ل*بم کشیدم و به گونه های افتاب سوخته مردونه اش خیره شدم. باید یه چیزی می گفتم که خیالش از داشتن مهتاب راحت شه :

-برار شیر بها چه میکنی!؟

با اخم نگاهم کرد، پوزخندی زد و ازم رو گرفت. یه جورایی حق داره ولی تقصیر من چیه! اصلا من مریض روانیم که ثبات شخصیتی ندارم! اره من مجنونم!میگه چیکار کنم!؟ دست خودم نیست که یه وقت های دوست ندارم همه ذات معصوم و مظلومم رو ببین و فکر کنن می تونن ازم سو استفاده کنن!اخم های منم ناخداگاه درهم کشیده شد.سعی دارم ادای ادم بزرگ هارو در بیارم تا از پس این زندگی کوفتی بر بیام ولی برای این کار زیادی کوچیکم!مگه یه دختر 16 ساله چقد توان داره!با توجه به اینکه خودم رو مقصر این ماجرا می دونستم سرم رو زیر انداختم. تکیه ام رو به دیوار کاه گلی دادم و اروم سر خوردم زمین.یه قطره اشک توی چشمام نشست. به هیچ وجه تحمل ناراحتی اگرین رو ندارم؛ اون هم برام پدر بوده هم مادر! لبخند تلخ و کج و کوله ای رو چهره بچه گانم نشوندم:

-ای بابا! خان یه حرفی هم زد! دوروز دیگه یادش میره چی گفته، الکی حرص نخور مهتاب مال خودته! عصر هم می‌خوام برم پیش فرشاد خان به اندازه شیر بهات ازش قرض بگیرم. توهم خیالت راحت من نمردم که غمبرک گرفتی.
ابرو های پهنش درهم تنیده شد. به چشم های یشمی رنگم خیره شد و سکوت پیشه کرد. توی چشم های وحشی و خسته اش خیلی حرف ها برای گفتن داشت:
-گیلدا میشه سه برابر شیر بها ازش بگیری؟می خوام دهن احمد رو ببندم.

چشمام گرد شد. سه برابر شیر بها مبلغ خیلی سنگینه!باید دوسال برای بدست اوردنش کار کنی!ولی اخه چرا اگرین حاضره این همه به اون پیرمرد باج بده!چشمام رو د*ر*د مند بستم:

- این فرشاد خان نزول میکنه بعد کی میتونه بده؟!
آگرین با اخم نگام کرد و سرش رو کج کرد. پوزخندی زد و انگشت های کشیده اش رو روی ل*ب های کبودش کشید:

-انگار یادت رفته مقصر این باج کیه؟اون لحظه که بخاطر تو مجبور شدم روی پای اون کثافط بیوفتم دلم می خواست خفه ات کنم!

اب دهنم رو قورت دادم. یه قطره اشک توی چشم هام جمع شد.من حرف بدی نزدم، اون خان ع*و*ضی خیلی پسته!ولی من باید اون لحظه به خودم یاد اوری می کردم که توی چه دوره ای هستم! دارم کجا زندگی می کنم! باید به خودم یاد اوری می کردم حرف، حرف پوله! جنگ، جنگ قدرته!با نوک انگشت های سفید و ظریفم اشکم رو پاک کردم:
-باشه داداش من واسه تو هر کاری می کنم ولی فکر بعد گرفتن این پولم باش.

آگرین پوزخندی زد استکانش رو توی زیر گذاشت، نگاه عمیق وپر معنایی به من کرد، دست هاش رو روی زمین گذاشت و اهسته بلند شد. شکه نگاهش کردم:

-کجا داداش نهار نخوردی که!؟
آگرین توجهی به من نکرد و از خونه خارج شد.


☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

نگاهم رو به خورشید دادم که دل دل الوداع داشت. چشمام رو به پایین کشیدم و خیره در دو گوی وحشی اگرین شدم. هنوز هم توی شک حرفشم، چجوری می تونه دلش رضایت بده که این دم غروب و این جنگل مخوف و پر از جونور من تنها برم؟ یه دختر تنها می تونه جون سالم به در ببره!؟نگاهم به دور دست ها دادم و به سبزی جنگل خیره شدم. لرزی بر اندامم افتاد. من هنوز هم خیلی بچم برای شجاع بودن!اگرین این همه نسبت به من بی تفاوت باشه؟ محاله! نمی فهمم چه سِرّی روی اگرین خوندن! اگرینی که بخاطر من به اینجا اومد!با بهت سوار بر زین اسب شدم و دستمالم رو روی صورتم کشیدم. نفس کشیدن از پشت این دستمال ضخیم سرخابی رنگ یکم سخته! چشم هام رو باریک کردم و با تردید به اگرین نگاه کردم:
-اگرین یعنی واقعا تنهایی برم!؟ اونم این موقعه از شب!؟

اگرین بی تفاوت به خورشید در حال غروب نگاه کرد، دستی به قناصه تفنگ کشید.
بند تفنگ رو م*حکم گرفتم:

-به سلامت گیلدا زود برگرد.

چشمام از حرف اگرین گرد شد.شاید هنوز هم توی دلم امید داشتم که بهم بگه من نَمـــُردم که بزارم تنهایی بزنی به دل این جنگل وحشی!
اگرین به سمت خونه احمد بنا حرکت کرد.
افسار اسب رو م*حکم گرفتم و پام رو چند بار به شکم اسب زدم.چشمام رو بستم و دل رو به دریا سپردم شاید وقت بزرگ شدن باشه! شاید وقتش باشه دخترانه های معصوم وجودم رو کنار بزارم:

-هی حیوون حرکت کن‌.
اسب اروم اروم شروع به حرکت کرد، برگشتم و نگاهی به اگرین انداختم"چرا اینقدر رفتارش عجیب شده!"به جلوم نگاه کردم و با کشیدن افسار اسب، به طرف جاده هدایتش کردم.


کم کم هوا تاریک می شد. هر چه قدر که به جنگل نزدیک می شدم بر وحشتم افزوده می شد. لرزی بر تنم افتاد، تا روشنایی خورشید رو دارم باید خودم رو به ده بقلی برسونم. با پام چندتا ضربه م*حکم به شکم اسب زدم و با اخرین حد توانم به سمت ده بقلی حرکت کردم.

خورشید غروب کرده بود. از توی دل کوهستان صدای زوزه گرگ می اومد، دروغ چرا از ترس به خودم می لرزیدم و فقط سعی داشتم نگاهم کج نشه، تمام داستان هایی که از بچگی راجب اجنه و ارواح جنگلی شنیده بودم جلوی چشمم رژه می رفت.

هر آن انتظار داشتم شخصی با لباس سفید، موهای پریشون، چشم های سفید و دهن خونی از پشت یک درخت خارج بشه و من رو با خودش به اعماق جنگل ببره!

صدای شیهه اسب من رو از عالم تاریک و ترسناک خودم جدا کرد. چراغ های ابادی دیده می شدن، با اخرین حد توانم شروع به تاختن کردم تا هرچه زود تر خودم رو از اون مهلکه عذاب الٰهی خارج کنم.

☆_☆_☆_☆_☆_☆_☆_☆_☆_☆
کاش هیچ وقت مجبور نبودم جلوی همچین ادمایی قرار بگیرم! هیچی از نگاهش نمی فهمیدم ولی ناخدا گاه شدت کثیف بودن نگاهاش لرز بر اندامم مینداخت.

پول هارو دست نوچه اش داد و نوچه اش با لبخند کج کثیفی به سمتم حرکت کرد. اب دهنم رو قورت دادم، انگشتهای کشیدم که در حال کلنجار رفتن باهم بودن با خارج شدن صدای "تیک" اروم شدن. نفسم رو بیرون دادم و با ترس به چشم های فرشاد خان نگاه کردم، هیچ کس از این نزول خور پست دل خوشی نداره!چشم هاش سر تاپام رو می کاوید:

-این نصف شب می خوای تنها برگردی دِهتون؟

پای چپم رو پشت پای راستم انداختم، در پی دزدین نگاهم سرم رو به سمت پشتی های مجلل کرم رنگ چرخوندم و به قالی دست بافت فیروزه ای رنگ خیره شدم. در دل دعا دعا می کردم اسیبی بهم نرسونه و نخواد من رو بزنه! اخه شنیدم که میگن هرکس شب توی عمارت خان فرشاد بمونه فرداش نمی تونه راه بره! نمی فهمم چجوری زنا رو کتک می زنه که حتی نمی تونن راه برن! با صدای" اهومش" از عالمم جدا شدم و با ترس و صدای لرزونی ل*ب باز کردم:
-نه دادا... داداشم میاد جلوم.

پوزخندی زد. چشم های رنگ شبش لرز به تک تک سلول های ادم مینداخت، از اون ادماس که هر لحظه که کنارشی احساس خفگی میکنی و منتظری بلایی سرت بیاره!دستش رو زیر دماغ عقابیش کشید،تکیه اش رو به دسته های مبل پهلوی¹کرم رنگش داد و از زیر چشم نگاهم کرد.با لحنی کشیده اسمم رو ادا کرد:

-گیـــــــــــــــــــــــــــلدا...گیــــــــــــــــــــــــلدا!بس کن دختر خوب!
چشم هام رو د*ر*د مند به بالای سرش دادم که سر گوزن خشک شده بالای مبل توجه ام رو جلب کرد. رنگ قهوه ای تیره اش با دیوار سفید تضاد جالبی داشت! خان فرشاد با لحن پر اب و تابی ادامه داد:
-من یه پیر خرفت نیستم که بخوای گولم بزنی! نمی دونم چه چیزی درمورد من شنیدی! ولی باور کن من یه خانزاده خوب و سر به زیرم که دوست دارم زنارو حمایت کنم!

چشمام رو د*ر*د مند روی هم فشار دادم و سرم رو زیر انداختم؛ تنها صح*نه ای که از رشادت های این خانزاده توی ذهنم هست، دختر 11 ساله ای که بخاطر این خانزاده خودش رو از درخت دار زد. مردم چیز های عجیب غریبی می گفتن که معنی هیچ کدوم رو نمی فهمم!فقط همین قدر می فهمم که خان فرشاد یه شب مجبورش کرد توی عمارتش بمونه و فرداش که یه خبرای بین مردم پیچید اون دختر خودش رو بالای درخت کاج توی حیاطشون دار زد!

دستم رو دراز کردم و پول رو از دست نوچه اش کشیدم.گوشواره های یادگار مادرم رو کف دستش گذاشتم و اروم و لرزون عقب عقب رفتم:
-خی..خیلی ازتون ممنونم خان فرشا..د! خدانگهدار!

با عجله از اون اتاق خوفناک پابه فرار گذاشتم.توی سالن که رسیدم صدای قه قه اش که توی گوشم نشست، اشکم خارج شد. من از این قلدر های زورگو وحشت دارم!وحشــــــت! دستم رو تکیه گاه نرده چوبی کردم و باعجله از پله ها پایین رفتم، پام که به زمین نم ناک برخورد کرد به سمت اسب کرم رنگم به پرواز در امدم و همونجور که هق هق میکردم به سمت اسبم دویدم.

¹مبل پهلوی:مبل سلطنتی
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:
امضا : /:candÿ

/:candÿ

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Mar 16, 2021
237
1,858
73
دنیای ابنباتی
  • نویسنده موضوع
  • #5
#پارت3

گرمای نور خورشید رو روی پوستم حس میکردم.اخم هام ناخواسته توی هم کشیده شد، غلتی زدم و به جهت مخالف چرخیدم، وقتی که گرمای نور رو روی پوستم حس نکردم ناخواسته لبخندی زدم ناگهان این جمله از نظرم گذشت "چرا افتاب زده من هنوز خوابم؟" با وحشت لای یه چشمم رو باز کردم، هوا روشن روشن بود! مثل فلک زده ها از جا پریدم امدم توی تشک بشینم که به علت عجله زیاد کله پا شدم و از تخت به پایین پرت شدم. د*ر*د مند پیشونیم رو ماساژ دادم تور پشه گیر رو از روی سرم رد کردم. "ا*و*ف خدا فقط خودش رحم کنه!صبحی که اینجوری از خواب پاشم ببین شبش چیه!"قطعا باید یه ساعت به اون شاهرخ السلطنه از خود راضی خرفت توضیح می دادم که چرا انقد دیر امدم سرکار و قطعا از دستمزد این ماهم خبری نبود!با گریه نمادینی بلند شدم و خاک و خوله های روی شلوار ساتن سورمیه ای رنگم رو گرفتم.

لنگ به لنگ دمپایی هام رو پوشیدم و با قافه کج و معوج به طرف انتهای پشت بام که نردبون گذاشته بود حرکت کردم. هوای نیمه افتابی اواخر شهریور ماه ل*ذت بخش بود اگر قرار نبود دستات رو تا ارنج توی برنجا ببری و با این همه لباس هی دولا راس بشی و عرق از توی گودی کمرت تا ناکجا ابادت رونه بشه!
پای راستم رو روی پله گذاشتم و دستم رو به دیوار نگه داشتم،اروم اروم پله ها رو پایین امدم و دو پله مونده به زمین پله رو رها کردم و روی زمین پریدم.به لطف این حرکت خواب کامل از سرم پرید!فرصت صبحونه خوردن نبود توی ایوان ایستادم و تقریبا با صدای بلندی رو به در نیمه باز خونه فریاد زدم:
-آگرین من دیرم شده دارم میرم.
و بعد باگام های که بیشتر به" دویدن" شباهت داشت به سمت در حرکت کردم.
نسیم دلچسبی بین درخت سرو بزرگ و قدیمی وسط حیاط می پیچید و شاخ و برگاش رو به ر*ق*ص در می اورد،اون وسط خروسه هم زیر درخت جا پیدا کرده بود و داشت کله مرغ طفلی رو میکند!
من هنوزم نفهمیدم این خروس ع*و*ضی چی از جون اون مرغ بدبخت می خواد! بی هوا دراهنیِ زنگ زده و قدیمی حیاط رو باز کردم که ناگهان با فرود امدن حجم سنگینی روم پهن زمین شدم.دردمند لحظه ای چشام رو بستم و با اخم باز کردم و با زن احمد مواجه شدم!
با اخم و عصبی از روم بلند شد. جفت چشمام به یه گل دامنش که روی صورتم بود متمرکز شد، با پوف عصبی دامنش رو از روی صورتم کنار زدم و روی زمین نشستم، الان به طور طبیعی من باید شاکیش می شدم!همین که امدم دهن باز کنم مورد عنایت شدیدش قرار گرفتم:
-دختره چش سفید مگه کوری؟!

چشام گردشد. باید اعتراف کنم تا این حدش رو انتظار نداشتم:

-من خیلی از شما عذر می خوام که واقف به علم برزخ نیستم و هیکل اندامی شمارو پشت در به این بزرگی ندیدم و در حیاط خونــــــــــــمون رو باز کردم.
از عمد روی کلمه" خونمون "خیلی تاکید کردم؛ شاید فرجی بشه، بفهمه، درک کنه، خدارو چه دیدی!
زن احمد با چشم های گردشده نگام کرد:

-دختره بی پدر مادر این چه وضع حرف زدن با بزرگتر؟
زیاده روی کرد نه؟ بی پدر مادره خیلی عصبیم کرد!خیلی دوست داشتم هرچی از دهنم در میاد بهش بگم ولی حیف این موهای سفید فر بیرون ریخته از دستمال سورمه ایش مانعم می شد:

- فکر نکن داداش مثل ماهم می خواد دختر زشتِ ترش کرده ِ سیاه سوخته ات رو بگیره خبریه!

اماده شده بودم تا به طور محترمانه ای جواب این حرف زشتش رو بدم که دیدم زن احمد داره قیافه میگیره و کج نگام می کنه. اماده دهن باز کردن شدم که با داد عصبی اگرین به پشت برگشتم. بدون هیچ مقدمه ای انگشت های کشیده اش گونه های سرخم رو نشونه گرفت، از شدت ضربه ای که به صورتم خورد افتادم و روی زمین کشیده شدم.

نصف صورتم مخصوصا گونه ام، می‌سوخت. صورتم از د*ر*د در هم رفت، اروم لای چشام رو باز کردم و به اگرین عصبی، نگاه کردم.چشم هاش از هر لحظه ای وحشی تر شده بود! "من کار بدی نکردم!" بغضم گرفت. درسته هیچ وقت از دستش ناراحت نمی شم ولی واقعا ازش انتظار نداشتم بخاطر زن احمد که معروف به "ام الفتنه ¹ "دِه دست روی من بلند کنه!
اگرین به سمتم اومد و پاهاش رو بلند کرد و لگد محکمی به رونم زد که د*ر*د شدیدی تو استخون پام پیچید.
با دهن بازشده از د*ر*د و ضعفی که به جونم افتاده بود دست لرزونم رو به سمت پام بردم و روش گذاشتم! خیلی د*ر*د می کرد. یه قطره اشک مثل آتیش چکیدو چشمام و گونه‌ام رو سوزوند.نگاه دلخورم رو از پیراهن کرمش تا چشم های قرمز شده از خشمش بالا کشیدم، بعد مکث کوتاهی با دلخوری نگاهم رو به اتاق کاه گلی کوچیک کنج حیاط که مختص به اشپزخونه بود دادم.اگرین با خشم و دست های مشت شده داد زد:

-بار اخرت باشه که با بزرگترت اینجوری صحبت میکنی و اگر یه بار دیگه بفهمم در مورد کسی که نشون کرده منه این جوری صحبت کنی دندون توی دهنت نمی ذارم.

دستم رو به ل*بم کشیدم و مایع داغی که از دماغم خارج میشد رو پاک کردم. به دست خونیم نگاه کردم و اروم و د*ر*د مند سعی کردم از جام بلند بشم ل*بم رو گزیدم تا مانع از فرو ریختن این بغض لعنتی بشه ولی شدید دلم گریه توی اغوش عروسک پارچه ایم رو می خواست! من که بغیر اون کسی رو ندارم، د*ر*د پام جلوی سرپا شدنم رو گرفت و دوباره مثل بچه ای که هنوز راه رفتن رو یاد نگرفته روی زمین افتادم.

نمی‌خواستم جلوی این همه ادم گریه کنم. چشمام رو بستم با چند تا نفس عمیق خودم رو جمع کردم و جلوی ریزش اشک هام رو گرفتم.با کمک پای سالمم به سمت خونه حرکت کردم.فقط می خوام خودم رو به ب*غ*ل عروسکم برسونم و یه دل سیر گریه کنم. اگرین عصبی داد زد:

-کجا؟ بیا برو گمشو شالیز چجوری می خوای قرضت رو بر گردونی!؟

چشام رو دردمند روی هم گذاشتم. من اگرین رو خیلی دوس دارم ولی واقعا الان به فجیع ترین شکل ممکن ازش دلگیرم!
یه صدای اروم امد:
-هِه! پسره ی بی عرضه یه دخترم نتونست تربیت کنه.

با غیض به پشت سرم برگشتم، چرا فکر کرده میتونه خانواده دونفره مارو از هم بپاشه؟
گل بانو یا همون زن احمد با پوزخند مزخرف کنج لبای گشاد ک*بود شده اش با تمسخر و تحقر به اگرین نگاه می کرد، لنگون لنگون به سمت در حرکت کردم چقدر دلم می خواست چاقویی بر می داشتم و با چاقو تک تکِ کک و مک های بزرگ و زشت رو صورت زردشو بهم وصل می کردم. انگشت اشاره ام رو به گل بانو گرفتم و با غیض نگاهش کردم:

-حرف دهنت رو بفهم بار اخرت باشه راجب داداش من اینجوری صحبت میکنی مگه دادا...

هنوز حرفم کامل نشده بود که دوباره اون طرف صورتم که از ضربه و د*ر*د بی حس شده بود؛ سوخت!
ناباور و پر از حیرت به اگرین که عصبی نفس نفس میزد نگاه کردم خیره به هم نگاه می کردیم "چه بلایی سرت اوردن مرد خونه من؟" اگرین دستش رو به سمت و موهای بلندم برد و دور دستش پیچوند. به سمت در، روی زمین کشیده می‌شدم. دستام رو روی موهام گذاشتم تا مانع کنده شدن و کمتر شدن دردش بشه ولی فایده نداشت انگار اگرین کر بود کور بود!نمی شنید صدای تیکه تیکه شدن قلبم رو بین پنجه هاش!

¹ام الفتنه:مادر فتنه
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:
امضا : /:candÿ

/:candÿ

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Mar 16, 2021
237
1,858
73
دنیای ابنباتی
  • نویسنده موضوع
  • #6
#پارت4

چشم های کم سو و بی فروغم رو باز کردم و اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد جای خالی اگرین بود. با حسرت دستی روی تشک پنبه ای طوسی_ کرمش کشیدم.دلم برای اون وقت های که تنها دغدغه اش مراقبت از من بود تنگ شده!خیلی حس بدی داره که چشمام رو باز کنم و با جای خالیش روبه رو بشم:

"حتما رفته شالیز، چرا من رو بیدار نکرده !؟ ..."

افتاب مثل همیشه منتظر من نمونده بود و سر سختانه در حال گرم کردن زمین بود، پام رو از تور پشه گیربیرون انداختم و با کمی مکث پای دیگمم به بیرون پرتاب کردم. بازم یه روز تکراری دیگه! یکم انگشتام رو تکون دادم و وقتی که دیدم فایده ای نداره بلاخره تنم رو از تشک کندم،تور پشه گیر رو کنار زدم و از تخت پایین امدم و همون مسیر همیشگی پشت بام ، پله، خونه.نفسم رو خسته بیرون دادم دمپاییم رو پوشیدم و با پاهای لنگون به سمت پله حرکت کردم. دلم یکم ماجرای جدید می خواست! دلم ادمای جدید میخواست! ادمای مهربون! ادمایی که نوازشم کنن،دوستم داشته باشن...به این رویا های غیر ممکن خودم خندیدم و از اخرین پله پایین امدم. به در نیمه باز خونه نگاه کردم که با دیدن احمد بنا و اگرین چند ثانیه مکث کردم. عجب صح*نه ای بود! اگرین داشت پول می شمارد و چشم های سو رفته احمد هر لحظه بشاش تر میشد اگرین بساط سور و سات احمد رو فراهم کرده بود.احمد یک کام از سیخ و سنگ تریاکش می گرفت و با چشم های براق به پول های بی ز*ب*ون توی دست اگرین نگاه می کرد.

کامل رو منقل دولا شده بود و از ته دل لبخند میزد"هَه چه عجله ای داشته این واسه دختر تحفه اش نکبت" با قیافه در هم رفته پله های ایوان رو دوتا یکی طی کردم و به طرف خروجی حیاط حرکت کردم،اینجور ادما رو با یه "بحث¹" تریاکم میشه راضی کرد!همین که نئشه شون کنی دنیا رو هم بهت میدن!نیاز به این همه پول بی ز*ب*ون نبود!

☆☆☆☆
نمی تونستم صاف روی پاهام وایستم، پلنگ السلطنه هم دقیق بالا سرم بود! با غیض نگاش کردم جلیقه نمدی مشکی با پیراهن تا زانوی سفیدکه از دو طرف چاک داشت، کمربند قهوه ای رنگ پارچه ای که سه دور م*حکم دور ک*م*رش بسته بود و شلوار خاکی رنگ گ*شا*دی که انتهاش اسیر چکمه های مشکیش شده بود، خیره خیره نگام می کرد نمی فهمم الان از من انتظار داشت سرعتم رو چند برابر کنم کهاینجوری نگام میکنه، با حرص دستام رو حصار نور خورشید کردم و نگاش کردم:

-عا چته خوردیم! چقد نگاه می کنی ¿!سوگلیت رو چرا نیاوردی نکنه خسته اش میشه نگاه کنه!؟

پلنگ السلطنه با حرص روی صورتم خم شد اخم در هم کشید پو*ست گندمگونش زیر لایه های چروک رفته بود و ابهت گذشته رو نداشت :

-دختر من پنجاه سالمه نوه هام از تو بزرگ ترن، مثل ادم حرف بزن!

پوزخندی زدم، بخدا نمی خواستم بی احترامی کنم ولی دست خودم نبود یدفعه ای می اومد سر زبونم:

-اره ماشالا خوب خودتم قبول داری سنت زیاد شده! ولی اشتهات همچین کور نشده ماشالا ،که توی سن پنجاه سالگی زن 14ساله گرفتی!

از توی گوشای پلنگ السلطنه دود در می اومد!با ترکه ی توی دستش یکی زد دقیق جایی که اگرین لگد زده بود، زانوم خم شد و توی آبها رفت، با دهن از د*ر*د باز مونده دستم رو روی پام گذاشتم و اخم در هم کشیدم.

پلنگ السلطنه با پوزخند نگام کرد؛

-دیشب زیر کی بودی که با این ضربه ی اروم به جلز و ولز افتادی؟

معنی حرفش رو نفهمیدم، من دیشب فقط زیر تور پشه گیر رفتم ولی چه ربطی به د*ر*د پام داره اخه؟!اصلا اینکه من دیشب کجا خوابیدم به اون چه ربطی داره:

-این قدر زر زر نکنا خان بزرگ جای لگد خره!(بلانسبت داداشم)

پلنگ السلطنه با پوزخند کج سر تا پام رو بر انداز کرد، همراه با اون به پیراهن کرم و بعد به دامن کوتاه سورمیه ای ساتنِ چین دارم و در نهاین به چکمه های سفیدم نگاه کردم هیچ چیز خارج از انسانیتی نداشتم که نگاه داشته باشه براش شونه بالا دادم که دماغش رو جمع کرد و مثل تازه عروسا ی لوس ازم رو گرفت و بسمت مخالف من حرکت کرد.

سر زانو هام از روی دامنم خیس شده بود و نم داشت بالا می کشید، سریع پا شدم که پام چرکه ای داد، بی توجه به دردش با یه قیافه کج مشغول چیدن برنجا شدم.

تو حال و هوای خودم بودم که دیدم چند تا سواره دارن با سرعت به اینجا میان، چشمام رو تنگ کردم! اول و اخر شالیز رو نگاه کردم با دیدن پلنگ السلطنه با رفیقش روی تخت، مشغول چایی خوردن فهمیدم که خان نیست! اخه اگه بود اینا نمی نشستن چایی بخورن!

سواره ها که نزدیک تر شدن با دیدن فرشاد خان و دوتا نوچه اش، روح از تنم خارج شد! اینا این وقت روز اینجا چیکار می کنین؟عرق روی پیشونم رو با گوشه لباس ساتنم پاک کردم موهای طلایی رنگم که از روسری سورمیه ایم بیرون امده بود با نوک انگشتای ظریفم به داخل هلش دادم، پلنگ و رفیقشم که متوجه خان فرشاد شدن از روی تخت پایین امدن، لرزی بر اندامم افتاد چقد نیاز دارم عروسکم رو توی ب*غ*ل بگیرم و س*فت فشار بدم! اسب ها، با کشیده شدن افسار توسط فرشاد خان، وایستادن .

فرشاد خان که پسر خاله این خان عبوس و بد اخلاق دِه ماس، با اخم و عصبی از روی اسب داد زد:
-دختر عباس علمدار کجاست¹ ؟!

¹(عباس بابام و علمدار پدربزرگمه)

لرزی از کل بدنم گذشت،یعنی می خواد چه بلایی سرم بیاره؟ کاش اگرین اینجا بود!لبام به اجبار از هم جدا شدن:

-مـ.. نم!

نگام کرد، رنگ مشکی چشماش ادم رو قبض روح می کرد! با اخم و عصبی از اسب پایین پرید و با غیض به سمتم حرکت کرد هر قدم که به سمتم بر می داشت زانو هام می لرزید وبدنم از هم فرو می پاشید،دوست داشتم گریه کنم :

-این داداشت چی میگه!؟

چشم های لرزونم روی پیراهن تنگِ چسبون خاکستریش ثابت موند،سریع سرم رو زیر انداختم و افکار منفی رو پس زدم با صدای لرزونی توی خودم جمع شدم:

-چی میگـ.. ـه مگه خان!؟

خان باغیض دستاش رو برد به سمت یقم و یقه لباسم رو م*حکم گرفت و به سمت خودش کشید،ضربان قلبم مثل یه گنجشک گیر کرده توی قفس بی قرار بود:

-میگه تو پولی بهش ندادی قرض رو تو گرفتی برای توه و اونم یه قرون پس نمیده!

گیج شدم، اصلا متوجه نمی شدم چی میگه، وحشتی که به جونم افتاده بود اجازه فکر کردن بهم نمی داد، دیدم همه دارن نگاه می کنن دلم نیومدجلو اهالی غرور داداشم رو بشکنم از طرفیم فقط می خواستم از دست این پست فطرت راحت بشم :

-راسـ.. ـت میگه

با پوزخند سر تا پام رو بر انداز کرد، لبخند کثیفش بوی پیروزی می داد. نمی فهمم چه افکاری توی سرش پرورش می داد با دست موهاش رو بالا زد و از زیر چشم نگاهی به لبهای بی قرار صورتی رنگم کرد:

-اون همه پول رو چیکار کردی !؟دادی سرخاب سفیداب زدی صورتت هر جای؟

دستای لرزونم رو روی صورتم کشیدم و سعی کردم از اون دیو وحشتناک فاصله بگیرم نگاهی به دست هام کردم هیچ رنگی روی دست هام ننشسته بود منکه سرخاب سفیداب ندارم پس اینا چی میگن؟با تعجب و ترس نیم نگاهی به خان فرشاد کردم:

-خان ،قرض گرفتم یعنی لازمم بوده ،مرز که نداشتم الکی خودم رو گرفتارکنم!
و با صدای تحلیل رفته ای ادامه دادم:

-سر وقتشم برمی گردونم!

خان با غیض خم شد روی صورتم نفسم برای یه دقیقه توی س*ی*نه حبس شدگرمای نفسش پو*ست صورتم رو سوراخ می کرد:

-وای به حالت دختر عباس مفنگی اگه طلبم رو پس ندی!

داشتم از شدت ترس از حال می رفتم نمی خواستم دستم رو به دستاش بزنم کبری خانوم می گفت دست زن که به مرد بخوره نجس میشه! مراقب بودم دست خان بهم نخوره!خان خودش یقم رو ول کردو به سمت اسبش حرکت کرد، نفس عمیقی کشیدم یکم خودم رو جمع کردم. پاش رو روی زین گذاشت و با یه حرکت پرید بالای اسبش، بعد یه نگاه پر از تهدید به من پاش رو به شکم اسبش زد داشتم از شدت ضعف و ترس از حال می رفتم افساراسبش رو کشید و دور زدن برگشتن.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:
امضا : /:candÿ

/:candÿ

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Mar 16, 2021
237
1,858
73
دنیای ابنباتی
  • نویسنده موضوع
  • #7
#پارت5

این روز ها اگرین خیلی کم خونه میاد! ا*و*ف خسته ای کشیدم بی اشتها بشقاب برنج و خورشتم رو کنارکشیدم، پاهام رو توی بغلم جمع کردم. تنهایی مزه نمیده! نمیدونم اگرین غذا خورده یانه!؟سکوت و تاریکی خونه عذاب اور بود، نفت چراغ چیمینی¹تموم شده بود منتظر بودم تا اگرین بیاد و از انبار نفتش کنه،همینجور داشتم بهش فکر می کردم که در خونه پشت سرهم و وحشیانه کوبیده شد!

دومتربالا پریدم و جیغی ناخواسته از ته حنجره ام برخواست، این کیه که مثل سگ وحشی در میزنه! با حول و استرس بلندشدم، یا فاطمه زهرانکنه اتفاقی واسه اگرین افتاده باشه؟!
دمپایی نپوشیده با ترس به سمت دردویدم.

اصلا نفهمیدم چطوری فاصله تا در حیاط رو طی کردم پریشون در زنگ زده رو باز کردم که یکی م*حکم در رو هل داد،با ضرب در به عقب پرت شدم. به اگرین عصبی که مثل وحشیا داشت موهاش رو می کشید و به سمت خونه را می رفت نگاه کردم. خیلی ژولیده بود و لباساش پاره شده بود و خاک و خول از سر و کولش می ریخیت، جرعت حرف زدن نداشتم ولی می خواستم بدونم این همه التهابش بخاطر چیه !؟

از روی زمین بلند شدم و به سمتش رفتم:

-دا.. داش چته !؟

اگرین برگشت با دیدن من کپ کرد. لرزی از بدنم گذشت، نگاهش به طرزی قرمز و براق بود که انگار قاتل پدرش رو می دید! گوشه ل*بش از عصبانیت تیک گرفته بود دستهای مشت شده اش به سمت کمربند چرم و قطورش حرکت کرد با نگاهم حرکت دستش رو دنبال می کردم و می لرزیدم به گریه افتادم و با لکنت سعی داشتم ازش بپرسم چیکار کردم ولی از ترس زبونم قفل شده بود.

کمربند چرم دور ک*م*رش رو باز کرد اصلا نفهمیدم چیشد! فقط ضربات کمربند بود که وحشیانه روی تن و بدنم می نشست و صدای عصبیش که تا هفت اسمون می رفت:

-بخاطر توعه بی ارزش دارن عشقم روازم می گیرن!
من چقد پای تو بسوزم!؟
تو چرا نمیری!
امدن خاستگاریش می فهمیـــــــــــــــــــی؟!
چطوری تورو از زندگیم محوت کنم نحص !

دستام رو حصار صورتم کرده بودم با د*ر*د جیغی زدم، کل بدنم می سوخت وملتهب بود!دلم می خواست یکی کل بدنم رو فوت کنه تا خنک شم با گریه جیغ کشیدم:

-داداش ترو قـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــران نزن مگه چیشده؟!

اگرین کمربندش رو با حرص پرت کرد و به سمت خونه حرکت کرد، خیلی بدنم د*ر*د میکرد نمی تونستم پاشم!لبام تقلا می کرد برای نفس کشیدن با د*ر*د دستای لرزونم رو به سمت جسم رنجورم کشیدم مثل مار گزیده ها روی زمین به خودم می پیچیدم و توی خاک غلت میزدم.
دستم رو روی بدنم گذاشته بودم و بی صدا گریه میکردم، اگرین یه بغچه به دست از خونه بیرون امد میون گریه با بغض نگاهش کردم وضعم اصف بار بود:

-کجا داداش !؟

پوزخندی زد و روی صورتم خم شد، چشماش اون چشم های سبز مهربون همیشگی نبود! جنگل سر سبز و اباد وجودش رو به اتیش کشیده بودن شعله های اتیش رو میون جنگل وحشی چشماش میدیدم و دخترکی که میون اتیش جنگلش داشت جون می داد.ل*ب باز کرد و برام تا ابد غریبه شد، غریبه ای که حتی حق نداشتم اسمش رو بیارم :

-میرم واسه همیشه گورم رو گم می کنم! هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت دیگه سراغ من نیا! حتی اگر بخوای بمیری! انقد لطف و غیرتم زیاده که این خونه هم میزارم برا خودت! خدافظ!

و بعد بدون هیچ حرفی به طرف در حرکت کرد و بیرون رفت، د*ر*د یادم رفت!نکنه بره گرگ بخوره بهش؟ اومدم پاشم برم دنبالش که همین که کف دستای کبودم رو زمین گذاشتم تا مغذ استخونم تیر کشید.

چهرم در هم رفت! اروم بلند شدم خواستم برم دنبالش که سرم گیج رفت، روی زمین نشستم چشمام رو بستم و دستم رو روی سرم گذاشتم.

خیلی خسته بودم! چشام تار میدید، اروم پاشدم که دنبالش برم، نکنه بلایی سرش بیارن؟اگه خان داداشم رو تنها گیر بیاره چی!؟اروم با خودم زمزمه کردم:

-همه ی اینا نقشه ی اون خان عوضیه!

همین که اومدم دنبالش برم سرم گیج رفت و افتادم زمین چشام اروم تار شد.

¹چراغ چیمینی:چراغ نفتی،فانوس
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:
امضا : /:candÿ

/:candÿ

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Mar 16, 2021
237
1,858
73
دنیای ابنباتی
  • نویسنده موضوع
  • #8
#پارت6

صدایی مثل پتک توی سرم می کوبید
ولی محو بود! اروم و د*ر*د مند لای چشمام رو باز کردم کل بدنم خارش گرفته! دیشب چیشد من اینجا وسط حیاط چیکار می کنم !؟همه چیز در حاله ای از ابهام بود،حس می کردم توی یه گوی معلقم!
اروم دستام رو گذاشتم زمین:

-آی...

صورتم در هم رفت، کف دستام رو که دیدم تازه فهمیدم چیشده، به در که وحشیانه زده می شد نگاه کردم، صدای در توی کاسه تو خالی سرم می پیچید می فهمیدم در میزنن ولی نمی تونستم واکنشی نشون بدم .صدای داد هوار طرفی که در می زد می اومد؛

-کسی توی این خ*را*ب شده نیســـــــــــــــــــت؟!

با صورتی مچاله شده که از کثیفی چسب ناک شده بود چشمام رو تنگ کردم! دور سرم پشه می چرخید!تنها کسایی که دور من می گ*ردن همین موجودات گوگولین که دیشب تا صبح گوشت بدنم رو کندن! هیچ درکی از حادثه دیشب و وضعیت اصف بار الانم نداشتم فقط میخوام اون صدای روی مخ در تموم بشه! تکیه رو به دیوار دادم و اروم بلند شدم. خاک چمبره زده بود روی پیراهن زرشکی رنگم وجلیقه مشکیم تقریبا به رنگ طوسی تبدیل شده بود. لنگ لنگ زنان سر پا شدم نگاهی به در اهنی زوار در رفته کردم، تکیه ام رو به دیوار دادم و به سمت در حرکت کردم با اخم دستم رو به سمت صورتم کشیدم:

-اومـــــــــدم!

صدای عصبی و اشنای پلنگ السلطنه روی مخم رژه رفت، صداش حصابی شکار بود و معلومه اگه دستش بهم برسه بعید نیست که زنده به گورم کنه؛

-تو اول نسلتون دختره ....استغفرالا! گمشو بیا اغا کارت داره! این چه وضع کار کردنه؟! نصف ز*ب*ون دراز و چشم سفیدت لاقل کار کن، نه اینکه صبح تا شب فقط افعیت رو نشون بده!

چشمام رو توی کاسه چرخوندم. به این غرغر زدناش عادت داشتم! دستام روحصار چشام کردم و به نور تیز خورشید وسط اسمون نگاه کردم. ای لعنت به ذاتتون! اخراجم نکنه ِ خان! اگه اخراجم کنه که خان فرشاد... حتی فکرشم لرزه به اندامم می ندازه !

در رو اروم باز کردم که پلنگ السلطنه با دیدن من ساکت شد، ته چشماش یه ناراحتی با نگرانی و تعجب موج میزد:

-قیافه رو نگاه یه سگ بی صاحب سیر میشه! چه وضعشه الان ؟!
چیکار کردی دوباره!؟

متعجب دستی به صورت چسب ناکم کشیدم متوجه هستم که خ*ون داخل صورتم ماسیده و با خاک قاطی شده و ک*بودی زیر چشم و گونه ام تهوه بر انگیزه ولی خوب دوست نداشتم کسی توی مسائل خانوادگیم دخالت کنه:

-چشه مگه!؟دلتم بخواد! اه! اه! از بس ادم زشت دیدی دیگه همه رو زشت میبینی!

پلنگ نگاه تند و تیزی بهم انداخت، اروم خندیدم که ل*بم سوخت! ا*و*ف! با صورت مچاله شده دستم رو روی ل*بم گذاشتم:

-گیلدا اغا کارت داره! حسابیم شکاره! بهونه هم قبول نمیکنه! ابالفضلی فقط باید بگی مرده بودی تا کارت نداشته باشه، خدا به فریادت برسه!

همونجور که دستم گوشه ل*بم بود چشام رو سوق دادم به سمت بالا و خیره شدم توی چشمای چروک خورده بی فروغش نور و روشنایی هوا باعث شده بود چشمای قهوه ایش عسلی جلوه کنن، خیلی اروم نگاش کردم:

-باز خود شیرینی کردی !؟

با غیض نگام کرد، اروم خندیدم که باز صورتم در هم رفت، موهام رو کردم زیر دستمال ساتن مشکیم، از خونه بیرون امدم و در رو بستم:

-بریم ببینم خانزاده چشه!

شاهرخ با حرص نگام کرد، یه کم ازش فاصله گرفتم و خندیدم! سرش رو با تاسف تکون داد:

-اگر این زبونت سرت رو به باد نداد! بیا تف کن رو قبرم بگو شاهرخ تف تو قبرت باشه که همش حرف مفت میزدی.

ل*بم رو نمایشی گزیدم و براش ادا اومدم:

-اع!خدا نکنه،تو تازه زن گرفتی حیف نیست بمیری اون دختر بدبخت بی پناه شه!

چشم غره ی بدی بهم رفت لبام رو ورچیدم و به روبه روم نگاه کردم حسن که داشت گله اش رو می برد با دیدن من چشماش چهارتا شد، معلومه هرکس من رو با این وضعیت ببینه فک میکنه کار خانِ مخصوصا که کنار شاهرخ وایستادم...
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:
امضا : /:candÿ

/:candÿ

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Mar 16, 2021
237
1,858
73
دنیای ابنباتی
  • نویسنده موضوع
  • #9
#پارت7

رو به روی خان وایستاده بودم، این خاندان خیلی پر ماجران همیشه گوشه کنار قصه های راجبشون میگن که مو به تن بلند میکنه راز هایی دارن که هنوز هیشکی ازشون سر در نمیاره این داداش بزرگه خیلی بدجنسه ولی خانزاده کوچیکه بی ازار تره گرچند که اون اصلا بین مردم نمیاد یا فرنگه یا شهر یا ویلای خودشه یا اصلا همش توی عمارته!

خان نوک انگتاش رو با ضرب روی پاهاش میزد یه اوای خاصی داشت. اخم کرده بود و تکیه اش رو به صندلی خارجیش داده بود نگاهم از انگشتای گندمی کشیده اش تا پیراهن سفید و شلوار کتون مشکی و کفش های مردونه ی قهوه ایش کشیده شد ، با تن بم و بدجنس مردونه صداش نگاهم روی چشمای بادومیش چرخید :

-دیگه نمی خوام توی شالیزار کار کنی.

زیر پام خالی شد! احساس ضعف کردم! چشام رو با د*ر*د بستم! خدایا هیچ کس رو محتاج نامرد نکن! فقط یه لحظه یاد فرشاد خان افتادم و برق از سرم پرید یه قطره اشک داشت توی چشمام جمع می شد، وحشت غیر قابل توصیفم از اون خانزاده مرموز کثیف و اون بدهی بزرگ و اون دختری که خودش رو اعدام کرد تمام این چیز ها مثل یه تماشا خونه¹وحشت ناک از جلوی چشمام می گذشت به لکنت افتادم:

-ارباب اما من...

وسط حرفم پرید وبا لحنی که نامردی توش موج می زد ادامه داد:

-صدات رو نشنوم!

انگشتای دستش به ترتیب روی دسته مبلش بالا و پایین می رفت لبخند کثیفی کنج لباس کبودش نشسته بود دماغ کشیده اش رو بالا گرفت و دستی به ته ریشش کشید و با بد ذاتی ادامه داد:

-دلم برات سوخت! شنیدم داداشتم ولت کرده! برو پیش ممد رضا میگی می خوای به عنوان کارگر تو ساخت عمارت جدید کمکش کنی وگرنه هیچ کاری برات نیست .برو اونجا هم مردا می بینتنت یه خورده انگیزه می گیرن، خستگی از تنشون در میره! هم سر حال تر میشن با ل*ذت کارشون رو می کنن!

الان چیشد؟!چرا مردا باید با دیدن من سر حال تر بشن!؟اصن چرا باید برم توی یه محیط که پر مرده!؟ گیج به شاهرخ نگاه کردم شاید بتونه برام توضیح بده که دیدم با اخم و ناراحتی سرش رو انداخته زیر و هیچی نمیگه، یه ابروم رو بالا دادم و با مظلومیت نیم نگاهی به خان ونداختم:

-ارباب من بنایی بلد نیستم !

در اتاق چند تا تقه خورد، خان دستاش رو گذاشت زیر چنش و بی خیال چشماش رو توی کاسه چرخوند، ب*غ*ل دست خان دخترک مرتب و زیبایی وایستاده بود و توی سینی دستش یه لیوان شربت پرتقال بود.خان به در اتاق بی حوصله نگاهی انداخت:

-بیا تو.

در اروم باز شد، یه پیرزن قد کوتاه با صورت تپل و هیکل تپل تر ولی چشمای ابی کشیده داخل امد. نگاهم به تفنگ برنو روی دیوار جلب شد و بعد دوباره به اون پیرزن مهربون، می شناسمش! اسم این چیـــــــــــــی بود! خدایا! اها این اسمش خان باجی بود! اگه اشتباه نکنم! داییه خانزاده هاست!

خان یه نگا به خان باجی کرد و منتظر موند حرف بزنه خان باجی با تعجب به من نگاه می کرد،منم سر تا پاش رو از نظر گزروندم؛چادر گل گلی دور ک*م*رش بسته بود و روسری سر خابیش با اون ریشه های بلندش جلوه گری میکرد پیراهن ساتن سفید جلیقه قرمز و دامن بلند سورمیه ای چشمام رو دوباره تا صورتش بالا کشیدم نگاه دلسوز و مادرانه ای بهم انداخت:

-ارباب جان این طفلک چرا یه تیکه سر و صورتش سیاه و کبوده! چرا خونیه؟!

ارباب پوزخندی زد و به من نگاه کرد:

-خ*را*ب بازی در اورده داداششم که فهمیده اینجوری زدتش.

با قیافه مثل علامت سوال سرم رو خاروندم، خ*را*ب بازی چیه!؟چرا اینا اینقدر حرفای عجیب غریب میزنن!؟گاهی اوقات فکر میکنم این حاله ابهامات ذهنم باعث میشه همیشه اتفاقای بدی برام بیوفته اگه جواب این سوال هارو بدونم میتونم از خودم مراقب کنم ولی نمی فهمم از کی باید این سوال هارو پرسید.
چشم های اسمونی رنگ خان باجی با تعجب گرد شد و خیره نگام کرد:

-ارباب این که خیلی بچس اصلا به قیافش این حرفا نمیاد!تورو خدا ببین چه چشم های مظلومی داره

چشام رو توی کاسه چرخوندم به دیوار که دلبری می کرد نگاه کردم، چقد دلم می خواد سرم رو م*حکم بکوبم توش! خان زیر چشمی نگاه طولانی بهم انداخت و ادامه داد:


-با همین قیافش این کارا رو میکنه! منم می خوام ببرمش یه جا که مفیــــــــــد ازش استفاده شه... چه کارم داشتی خان باجی!؟

خان باجی همونجور که خیره خیره نگام می کرد قاصد حرفش رو خان قرار داد:

-خانمت کارت داره دلش هوس گوشت قرقاول کرده!

خان لبخند شیرینی زد! انگار خیلی دوسش داره!خوشبحال زن خان که یکی رو داره پشتش باشه نگرانش باشه دوستش داشته باشه!خان دستش به ته ریشش کشیدو لبخند کوتاهی زد :

-اخه قرقاول! این موقعه سال کجا براش گیر بیارم! ...بزا خودم الان میام پیشش فعلا این مورد هل شه بعد.

خان باجی همش نگران نگاهم میکرد:

-ارباب روی منه پیرزن رو زمین ننداز این بار رو ببخشتش

خان با حرص نگام کرد، توی ذهنش افکار مختلف میچرخید چند دقیقه بعد با حرص کلافه پوف کشید:

-فقط کافیه یه بار دیگه تاخیر داشته باشی! این بارم بخاطر خان باجی بخشیدمت ولی ازالان حقوقت نصف می شه.

دهن باز کردم اعتراض کنم، اون چندر قاض چی بود که نصفم بشه! خان باجی با یه لبخند هل، دستم رو گرفت و به سمت درکشید، کنار دراتاق ایستاد دقیق کنار اون گوزن خشک شده بزرگ و با لبخند دستش رو گذاشت روی سینش، خم شد و تشکر کرد:

-ایشالا برا بچه هات جبران کنم! ارباب خیلی لطف کردید خدا از بزرگی کمتون نکنه! با اجازه.

بی توجه به من دستم رو کشید و از اتاق بیرون امد، از ایوان مربع شکلی که به همه ی اتاقا کشیده شده بود به سمت پله هایی که می رسید به حیاط حرکت کرد. حرکت که میکرد این چربیای بدنش تکون می خورد و شلپ شلپ صدا می داد! خندم گرفته بود! از من کوتاه تر بود، ولی با مزه بود دلم می خواست بخورمش.یه حس شیرینی نسبت بهش داشتم کمکم کرده بود!نجاتم داده بود...

¹تماشا خونه:سینمای امروزی
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:
امضا : /:candÿ

/:candÿ

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Mar 16, 2021
237
1,858
73
دنیای ابنباتی
  • نویسنده موضوع
  • #10
#پارت8

خان باجی انروز بعد این که صورتم و دستام رو شست فرستادم خونه، شب روی تخت خیلی سختم بود تنهایی بخوابم، نمی ترسیدما! دلم فکر اگرین بود که الان کجاست؟اگرین برای من خیلی زحمت کشیده بود وقتی یادم می اومد که چطور توی تهران برای یه لقمه نون خودش رو به اب و اتیش میزد، دلم نمی اومد به همین سادگی و با دوتا سیلی بیخیال داشتنش بشم چشمام رو بستم و غرق در خاطرات تلخ ولی دوست داشتنی تهران شدم...
صدای تق تق در چوبی بلند شد دستم رو لبه حوض کاشی کاری شده وسط حیاط کوچیکمون گذاشتم و با ذوق به سمت در حرکت کردم. درخت های بلند که از دیوار بالا رفته بودن دور تا دور حیاط رو احاطه کرده بود با سخاوت هرچه تمام سایه شون رو توی حیاط پهن کرده بودن و از گرمای طاقت فرسای تیر ماه می کاستند، پر*ده راه راه ابی _سفید رو کنار زدم و لی لی کنان از راه رو گذشتم و خودم رو به در رسوندم فال گوش ایستادم ببینم چه کسی پشت دره و با شنیدن صدای اگرین با ذوق دستام رو به هم کوبیدم و در رو باز کردم. چشمام رو بالا کشیدم و به چهره خیس عرقش نگاه کردم ابرو های مردونه اش درهم گره خرده بود و عرق از ابرو هاش روی مژه های بلندش می چکید. با پشت دست عرق صورتش رو پاک کرد و نفسش رو خسته بیرون داد لبخند اروم و کوچیکی روی ل*بم جا کردم دستم رو دور ک*م*رش انداختم بخاطر گرما و عرقی که کرده بود لباس نازک و نخی سفید رنگش به تنش چسبید دستاش رو چند بار پشت ک*م*رم کشید و من رو همراه خودش از زمین بلند کرد و داخل برد. در حیاط که بسته می شد انگار پشت این در دنیای جدیدی برای برادر خسته ام بود همین که پر*ده برزنتی کنار می رفت لبخند روی صورت خسته اش می نشست و زیر ل*ب اروم زمزمه می کرد:
-هیچ جا خونه خود ادم نمیشه!
من رو روی لبه حوض گذاشت باد زیر لباس نخیم می رفت و روح و روانم رو جلا می داد اگرین دست کرد که مشت ابی به صورتش بزنه که با دیدن چهره معصوم من که به صورتش زل زده بودم مشت اب رو روی صورتم خالی کرد، خندید ازته دل!سر شادانه و بدون دغدغه!اب از روی یه تار موی طلایی که به صورتم چسبیده بود روانه یقه ام شده بود و مور مورم می کرد اب جمع شده پشت ل*بم را به د*ه*ان کشیدم و خندیدم ...

د*ر*د مند لای چشمام رو باز کردم چرا این قدر این خاطرات زیبا دور بنظر می رسید کاش هیچ وقت به این روستا نمی اومدیم کاش هیچ وقت اگرین مهتاب رو نمی دید!اروم پاهام رو روی متکا دراز کردم. صبح با این پاها و ک*م*ر داغون 7ساعت خم بودم روی زمین ک*م*رم به فنا رفت.
استکان چاییم رو به ل*بم نزدیک کردم که صدای ساز بلند شد، یعنی چخبره!؟ساز دوهول اونم این موقعه !؟یاد ندارم عروس کسی بوده باشه!؟ این پرسش ها لحظه به لحظه کنجکاویم رو ت*ح*ریک می کرد عروسی اونم این موقع از تابستون!
امدم پاشم که دیدم نه این هیکل جا خوش کرده قصد بلند شدن نداره! چاییم رو با یه قند سر کشیدم و پس از "فورت"اخرین جرعه نفسم رو بیرون دادم و لبخندی از سر اسودگی روی ل*بم نشوندم چشام رو بستم که بیخیال این کنجکاوی شم و ارامش استراحت کردن رو بچسبم ولی دیدم تنبلی حریف این کشش به سمت در نشد.
با صد جور نذر و نیاز بلندشدم و لنگ لنگون به سمت در حرکت کردم. نور از پنجره کوچک و نقلی وارد خونه میشد و فضای خونه رو روشن کرده بود. یه سوال مثل خوره ذهنم رو می جوید" عروسی کیه!؟"
در رو باز کردم، دمپایی های حصیریم رو پا به پا پوشیدم، همونجور که کج کج حرکت می کردم به سمت در رفتم.
از حیاط درازمون با صد زور و زحمت به سمت در حیاط حرکت کردم، نفهمیدم چطور این مسیر رو با فکر به اینکه عروس کیه گذروندم فقط وقتی به خودم اومدم دیدم پشت درم، در رو اروم باز کردم به کوچه که چند تا پسر داشتن می دویدن به سمت زمین بالای تپه که صدا ی ساز میومد نگاه کردم.
زمین بالایی رو چراغونی کرده بودن! اوه! چخبره اینجا! چه عروسیه ای! مال کدوم خانزادس!؟
دست یه دختر رو گرفتم که وایستاد و نگام کرد،لباس گل گلی با زمینه کرم به تن لاغرش پوشونده بودن موهای نازک و لطیف خرماییش خرگوشی بالای سرش بسته شده بود با یه شلوار جورابی مشکی و کفش تابستونی سفید، روی زانو هام خم شدم:
-خانم بزرگ بگو ببینم عروسی مال کیه!؟

یه نگاه بهم کردانگار برای گفتن مردد بود شاید من رو نمی شناخت ولی هرچه که بود بلاخره ل*ب های باریک و نازکش رو از هم باز کرد:
-عروسی پسر عباسه!
قیافم توی هم رفت، با صورت مچاله شده نگاهش کردم:
-خوشگل خانم کدوم عباس؟!
بی قرار به بچه ها که داشتن می رفتن نگاه کرد:
-عباس علمدار دیگه! خاله من می خوام برم.
با بهت دستاش رو ول کردم.عروسی اگرینه!؟هجوم یه حس غم با شادی رو همزمان حس کردم
داداشم دوماد شده !؟الهی فداش بشم! از اون حالت دولا بلند شدم و دور زدم به سمت خونه، دستام رو روی در اهنی زنگ زدمون کشیدم و توجه ای به اینکه گرمای در داشت دستم رو می سوزوند نکردم،به خودم امدم باید خودم رو به عروسی تنها حامی و تکیه گاهم می رسوندم نمی تونستم تنهاش بزارم!حداقل حالا نه! رفتم داخل خونه با عجله دوان دوان بدون توجه به پای لنگم از حیاط گزشتم. دویدم داخل خونه دستم رو به قاب در نگه داشتم و نفسی تازه کردم با چشم به دنبال گنجه لباسام گشتم و با دیدنش گوشه اتاق با لبخند خسته ای به سمتش رفتم. یه دامن یشمی با قیطون سفیدساتن، یه پیراهن ساتن سفید با جلیقه یشمی ویه دستمال یشمی با طرح های سنتی سفید و کرم در اوردم می دونستم هیچ کس توی خونه نیست ولی بازم در اتاق رو طبق عادت دیرینه ام بستم و مشغول پوشیدن لباسام شدم، جلیقه ام رو که پوشیدم شونه چوبیم رو برداشتم و خرمن مو های صاف و بلندم رو شونه زدم. اخرین دسته مو که صاف شد سر خورد و روی ب*ا*س*نم افتاد روسری رو برداشت و توی هوا تکونش دادم تا ریشه های بلند و سفیدش مرتب بشه اروم دورش دادم و روی سرم گذاشتم یه قسمت کوچیک از جلوی موهام رو به صورت کج بیرون ریختم و دستمالم رو دور گر*دنم پیچ دادم و انتهای بالش رو گره کوچیکی به بال زیریش دادم. دستی از روی کتف تا شکمم کشیدم اماده شده بودم. در اتاق رو باز کردم و با لبخند شعف روی ل*بم به سمت دستگیره در حرکت کردم.دستگیره در رو چند بار بالا و پایین کشیدم اما در باز نشد کم کم لبخندم تبدیل به اخم و شعفم به نگرانی شد. با بهت چند بار در رو تکون دادم که صدای بیخیال پسر احمد بنا رو شنیدم:
-در قفله الکی تلاش نکن، حضورت توی عروسی ممنوعه، خان گفته اگه تو امدی عروسی رو اتیش می کشه.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:
امضا : /:candÿ
بالا