خوش آمدید
به انجمن تک رمان خوش آمدید. لطفا برای استفاده بیشتر از انجمن عضو شوید یا وارد سیستم شوید.

درحال ترجمه✏ ترجمه ی رمان خانه ی بغلی | زهرا خداشناس کاربر انجمن تک رمان

  • انجمن و سایت تک رمان؛ پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد لطفا از ارسال محتوای خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران خودداری کنید در صورت مشاهده بدون اطلاع قبلی ارسال های شما حذف می‌گردد.
تالار مربوطه

سطح ترجمه را چگونه ارزیابی میکنید؟

  • ترجمه ضعیف و نامفهوم

  • ترجمه متوسط و قابل فهم

  • ترجمه عالی و روان


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

زهرا خداشناس

مترجم انجمن
مترجم انجمن
عضویت
Aug 28, 2020
ارسال ها
74
لایک ها
1,432
امتیاز
53
«فصل هجدهم»



هنری ما را به سالن غذاخوری، پیش کیف دستی اش که کنار کامپیوتر بود، برد. قفلش را باز کرد و دو شاخه گیاه و یک بطری بزرگ مات پلاستیکی درآورد. توضیح داد:
_ نمک..
دانه های نمک، همانطور که بطری را تکان می داد، درونش خش خش کردند.
_ از قدیم برای تمیزی و پاکسازی مکان هایی که حوادث شوم در آنجا اتفاق افتاده بود، استفاده می شد و گیاه مریم گلی..
گیاه را بالا گرفت.
_ ..را می سوزانند تا ارواح را مجبور به رفتن کند. آنها از بویش خوششان نمی آید.
آنها را در جیب ژاکتش فرو کرد و به سمت پذیرایی سر تکان داد.
_ اگر همگی لطف کنید و در و پنجره ها را باز کنید، به روح کمک می کند که به راحتی به بیرون برود.
مطیعانه در خانه پخش شدیم. من باز کردن پنجره های آشپزخانه و اتاق رختشویی را به عهده گرفتم. لوکاس از کنارم به سمت هال رفت. به وضوح صدایش را شنیدم که راجب اینکه حشره ها داخل می آیند، غرغر می کرد.
در طبقه ی دوم به آنا رسیدم. به سمت اتاق خواب ها می رفت، از بین مبلمان کهنه و رنگ و رو رفته رد می شد و پنجره ها را باز می کرد. نگرانی را در چهره اش می دیدم.
_ با این موضوع مشکلی که نداری؟
_ هوم؟ نه. این بهترین کار بود. مگر نه؟
مکثی کرد، دست هایش را روی طاقچه ی پنجره ی باز گذاشت و لرزید.
_ من فقط...
_ ادامه بده.
_ می دانم که احمقانه است اما حس می کنم ظالمانه است که او را مجبور به رفتن کنیم. این خانه قبل از اینکه مال من باشد، مال او بود.
به مبلمان قدیمی نگاهی انداختم و به این فکر کردم که هلن باید چه مدت روی آنها نشسته بوده باشد.
_ می دانم چه حسی داری. اما او باید گذشته اش را رها کند. تو الان صاحب این خانه هستی. پول اجاره را که او نمی دهد!
آنا خنده ی ریزی کرد. از پنجره فاصله گرفت و دستهایش را دورش حلقه کرد.
_ او واقعا زندگی سختی داشت. نمی خواهم در حقش بدی کنم.
شانه ای بالا انداختم.
_ شاید این چیز خوبی باشد. اگر تمام این مدت در دنیا، ناراحت و عصبی بود، شاید برایش بهتر باشد که از اینجا برود. شاید در دنیای بعدی چیز زیباتری در انتظارش باشد. یک جور پاداش برای تحمل رنج هایش.
_ آره
برای لحظه ای به مبل های قدیمی خیره شدیم، سپس آنا آهی کشید.
_ واقعا امیدوارم این حقیقت داشته باشد.
پنجره ها را باز کردیم و به طبقه ی پایین برگشتیم. لوکاس و هنری در راهرو منتظر بودند. هنری به ما لبخندی زد.
_ همه آماده اید؟
_ بله، هر وقت که شما بگید، شروع می کنیم.
هنری جعبه ی کبریت را درآورد و نوک یکی از دسته های گیاه را آتش زد. برگ هایش آتش گرفت و شروع کرد به دود کردن و حلقه های دود معطر به هوا می فرستاد.
آنا با دست هایش بینی اش را گرفت.
_ بوی عجیبی دارد.
هنری با خوشرویی گفت:
_ ارواح هم همین فکر را می کنند. بیایید شروع کنیم.
او به آرامی در اتاق ها حرکت می کرد و قبل از اینکه اطراف در و طاقچه ی پنجره ها نمک بپاشد، دود را در فضا پخش می کرد. همانطور که قدم می زد، با صدایی ملایم و آرام صحبت می کرد:
_ تو دیگر در این خانه جایی نداری. وقت رفتن است. تو دیگر در این خانه جایی نداری.
از راهرو به اتاق نشیمن رفتیم. چراغ ها سوسو زدند. همانطور که چراغ به حالت عادی برمی‌گشت همگی به لامپ نگاه کردیم.
هنری با اینکه همچنان زمزمه می کرد، اطراف لامپ دود بیشتری پخش کرد.
همانطور که هنری را به سمت سالن غذاخوری دنبال می کردیم، آنا م*حکم به من چسبیده بود. لوکاس با فاصله ی کم پشتمان بود. تقریبا می‌توانستم نگرانی ای را که از او ساطع می شد احساس کنم و تعجب می کردم که احضاگر مان اعتقادات پسر عمه ام را دست کم گرفته بود.
هنری همانطور که میز را دور می زد، بلورهای نمک را کنار شیشه ی پنجره می پاشید.
_ وقت رفتن است. جای تو اینجا نیست.
صدای تک نت آرامی، از اتاق موسیقی بلند شد. چشم هایم را بستم. منتظر ماندم تا آهنگ شروع شود، اما صدایی نیامد.
هنری میز را دور زد تا با آرنجش در اتاق موسیقی را باز کند. برق هایش قطع بودند. کلید ها را زد، اما برق همچنان خاموش ماند.
_ جای تو اینجا نیست.
وقتی هنری پا در تاریکی گذاشت‌، به این نتیجه رسیدم که او نترس تر از من بود. هر سه، قبل از اینکه دنبالش کنیم، نگاهی به هم انداختیم.
همانطور که پا در اتاق موسیقی می گذاشتم، بازوهایم مور مور شدند. انگار در تار عنکبوت قدم می زدم. لرز وجودم را فرا گرفت و دست هایم را روی پوستم کشیدم.
هنری به آرامی چرخید. ابروهای پرپشتش را پایین برد. قطرات عرق صورتش را پر کرده بود.
_ این اتاق را دوست داشت. ساعت ها مشغول نواختن می شد.
صدایش را بالا برد:
_ هلن، وقت رفتن است.
 
2 کامنت ها
آخرین ویرایش:

Fatemeh.hp

مدیر تالار ورزش + ناظر تالار رمان + روزنامه نگار
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
ناظر رمان
گوینده انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
عضویت
Jul 14, 2020
ارسال ها
820
لایک ها
3,834
امتیاز
63

زهرا خداشناس

مترجم انجمن
مترجم انجمن
عضویت
Aug 28, 2020
ارسال ها
74
لایک ها
1,432
امتیاز
53
پر*ده ها در باد به بیرون پیچ و تاب خوردند. یک لحظه فکر کردم سایه ای پشت شان دیدم، اما بعد ناپدید شده بود.
جایی در طبقه ی بالا، صدای جیلینگ جیلینگ فلز می آمد. آنا بازویم را فشرد. هنری گیاهانش را بالا گرفت تا دودشان را اطراف اتاق پخش کند. باد تندی میان برگ ها وزید. گیاه مریم ‌گلی خش خشی کرد، در دست های هنری به پودر تبدیل شد و گرد و غبارش روی فرش ریخت.
هنری نگاهی انداخت. عرق هایش بیشتر به چشم می آمدند. انگشتانش را روی یقه اش کشید.
_ چی؟! ... نباید این اتفاق می افتاد! این امکان ندارد!
صدای حرکت زنجیر ها به پله ها نزدیک تر می شدند. وقتی چشم هایم را بستم، می توانستم تصورشان کنم:
زنی مو مشکی با پوستی رنگ پریده و چشمانی خیره، زنجیر های سنگین را روی زمین می کشید.
هنری به سمت در سالن غذاخوری برگشت.
_ یک دسته ی دیگر دارم. خیلی طول نمی کشد.
صدای جرقه ی بلندی در خانه پیچید. تمام برق ها قطع شدند. به لطف نوری که از پنجره می آمد، هنوز می توانستم ببینم. اما تغییر به وجود آمده در فضا، کاملا مشخص بود. سایه ها تیره تر شده بودند، گوشه های اتاق را تاریک می کردند و روی مبل ها افتاده بودند.
زنجیر ها با صدایی ناگهانی م*حکم کشیده شدند. هنری در چهارچوب در ایستاد و همانطور که ما نفسمان را حبس کرده بودیم و گوش می دادیم، چشم هایش را به سقف دوخت. حس مور مور شدن مثل تار عنکبوتی در تنش پخش شد. سپس هنری نفس نفس زد و خم شد. عق زد و با ناله ای به زانوهایش افتاد. به سمتش دویدم. لوکاس با فاصله ی کم، پشت سرم بود. دستم را روی شانه اش گذاشتم.
_ هی، خوبی؟
تنش یخ و لباسش خیس عرق بود. نگاهی به لوکاس انداختم. به سختی نفس می کشید و رنگ به چهره اش نبود.
هنری نفس زنان گفت:
_ بیرون.. من را بیرون ببرید.
_ باشه. به من تکیه بده.
همانطور که لوکاس بازویش را دور شانه اش می گذاشت، من هم آن سمتش را گرفتم و هر سه تلو خوران به سمت راهرو رفتیم.
صدای نت بلند طولانی ای در فضا پیچید. نگاهی به سمت پیانو انداختم، اما آنا در نزدیکی اش نبود. صدای نت بیشتر از آنچه فکر می کردم، باقی ماند و به جای اینکه ساکت شود، بلندتر شد. ریتم متغیر آهنگ، در سرم می پیچید و احساس تهوع و ترس غیرقابل وصفی به من می داد.
وقتی به در ورودی نزدیک شدیم، به آرامی باز شد. با دیدن این صح*نه، دلم می خواست به عقب برگردم. اما هنری قصد داشت بیرون برود. همانطور که به ایوان، مقابل علف های خشکیده می رفتیم، درحالی که هم هدایت و هم حملش می کردم، کمکش کردم.
به پشت سرم نگاه انداختم. اما آنا دنبالمان نیامده بود. دچار اضطراب شدیدی شدم. اما بعد دوستم، از درون تاریکی های خانه، نمایان شد. آنا همانطور که به سمتمان می آمد، کیف هنری را با خودش می آورد.
وقتی هنری را از حاشیه ی خانه گذراندیم، کمی بهتر به نظر می رسید. به حصار تکیه داد، نفس نفس می زد و خیس عرق بود. نمی‌دانستم چکار کنم. پس کنار آنا منتطر ماندم تا مرد پیر خودش را پیدا کند.
بلاخره صاف ایستاد. عینکش بخار گرفته بود. همانطور که نفس می گرفت، آن را برداشت تا پاکش کند.
_ خب، او مطمئنا از مردها خوشش نمی آید. لوکاس‌، تو هم حسش کردی، مگر نه؟
پسر عمه ام به حصار تکیه داد. آن هاله ی خاکستری از صورتش رفته بود اما همچنان رنگ به رو نداشت.
_ احساس تهوع داشتم.
_ بله، این همان کاری است که می تواند با تو انجام دهد. اگر بیشتر اینجا بمانی بدتر می شود.
هنری نفس عمیقی کشید، نفسش را بیرون داد و رو کرد به آنا:
_ می خواهم با تو رو راست باشم. پاکسازی تاثیری نداشت و دیگر فکر نمی کنم که بتوانم کارم را در خانه تان ادامه دهم. از دید کارشناسانه ام، روح به شدت آشفته شده و بیش از این درگیر شدن، فقط مشکل را وخیم تر می‌کند.
آنا بازویش را خاراند.
_ این یعنی چی؟
_ معتقدم که هیچ روحی خبیث نیست. نه بیشتر از انسانی که هم قابلیت بد بودن و هم خوب بودن را دارد. اما نفرت شدیدی در روح هلن مار ویک رخنه کرده. من در او عصبانیت، حسرت و خشم زیادی احساس کردم. همانطور که دیدید، مخصوصا نسبت به مردها بی اعتماد است. اگر دوباره سعی کنم او را از این خانه بیرون کنم، او متقابلا حمله می کند. به نظرم این کاری خطرناک و به طور قطع زیانبخش خواهد بود.
عینکش را گذاشت و دستی به یقه ی خیس از عرقش کشید.
_ در حال حاضر پیشنهادم این است که تا جایی که ممکن است کمتر به او توجه کنید. او از انرژی و ترس شما قدرت می گیرد. احتمالش هست که علائم اش کم تر شود و یا شاید حتی اگر به آنها واکنشی نشان ندهید، به طور کل متوقف شود.
من و لوکاس نگاهی به هم انداختیم. ما مسئول همه ی توجه های اخیری که به هلن شد، بودیم .
هنری ادامه داد:
_ سعی کنید با او ارتباط برقرار نکنید. دنبالش نگردید، اگر خودش را نشان داد، واکنشی نشان ندهید. معتقدم که این برخورد برای شما بی خطرترین راه خواهد بود. او در نهایت به روحی مطیع و آرام تبدیل می شود. آن موقع دوباره می توانیم برای خانه، پاکسازی در نظر بگیریم. اما تا قبل از آن نمی خواهم این کار را انجام دهم.
آنا به اندازه ی من مضطرب به نظر نمی رسید.
_ باشه. دوربین ها را بر می داریم. این کار کمکی می کند؟
_ بله، فورا این کار را انجام بدهید. مرا ببخشید ولی، ترجیح می دهم از آن خانه فاصله بگیرم.
او همانطور که به حصار تکیه داده بود‌، خنده ی بی جانی کرد.
_ شرمنده ام که نتوانستم بیشتر از این کمک کنم. فقط هزینه ی مشاوره را از شما می گیرم.
آنا کیف دستی را جلو گرفت.
_ نمک و گیاه مریم گلی همچنان داخل خانه است. می روم بیارمشان.
_ نگران آنها نباشید. کلی از آنها در دفترکارم دارم. موفق باشید. روز خوش.
هنری کیف دستی اش را از آنا گرفت. همه مان دیدیم که او سوار ماشینش شد، موتورش را روشن کرد و با صدای گوشخراش چرخ هایش دور شد. پافشاری اش برای رفتن، مرا به یاد خانواده ای که نصفه شب فرار کردند، انداخت. این مقایسه ی دلگرم کننده ای نبود.
امیدوار بودم نصیحتش، که روح را نادیده بگیریم، جواب بدهد. اگر جواب نمی داد، از چیزی که ممکن بود اتفاق بیوفتد می ترسیدم.
________________________________________
 

زهرا خداشناس

مترجم انجمن
مترجم انجمن
عضویت
Aug 28, 2020
ارسال ها
74
لایک ها
1,432
امتیاز
53
«فصل نوزدهم»


به لوکاس کمک کردم تا دوربین ها و صفحه ی نمایشگر را جدا کند. ناراحت به نظر می رسید و من نمی توانستم چیزی بیشتر از آره و نه از زبانش بیرون بکشم. او دوربین شکسته را در جعبه ی دیگری گذاشت تا ببیند تعمیر می شود یا نه و همه چیز را در ماشینش جا داد. وقتی در را بست، گفتم:
_ دارد دیر می شود، می خواهی باز هم خانه ام بمانی؟
هنگام رفتن، به آرامی به شانه ام زد.
_ ممنون. اما فکر می کنم وقتش است که بروم خانه. مادرم مدام به من پیام می‌دهد. نگران شده است.
_ البته.
به در ورودی خانه، جایی که آنا منتظر بود، برگشت. دست هایش را در جیبش فرو کرد و پایش را چرخاند.
_ ممنون از اینکه طی این چند روز اجازه دادی خانه ات را به یک آزمایشگاه علمی تبدیل کنم و متاسفم بابت اینکه هرکاری کردم، اوضاع را بدتر کرد.
آنا همانطور که با انگشتانش با لبه ژاکتش ور می رفت، شانه ای بالا انداخت.
_ بودنت اینجا، غنیمت بود. از کمکت ممنونم. می خواهی شام بمانی؟
به افق، که خورشید به آرامی غروب می کرد، نگاهی انداخت.
_ نه، راه طولانی است. بهتر است زودتر بروم.
_ خیلی خب. امیدوارم به زودی دوباره ببینمت.
_ حتما. من هر چند ماه به جو سر می زنم. می توانیم برای ناهار یا همچین چیزی دور هم جمع شویم.
از پله ها پایین آمد، سپس دستش را برای خداحافظی بالا برد.
_ مراقب خودت باش آنا، بعدا می بینمت جو.
خودم را کج کردم تا کنار آنا بایستم و لوکاس که سوار ماشینش می شد را، نگاه کنم.
_ به من نمی گوید که مراقب خودم باشم. احتمالا اگر از پله ها بیوفتم و گر*دنم بشکند، برایش مهم نیست.
خنده ی آنا، زورکی به نظر می رسید. همانطور که لبانش دوباره به هم فشرده شد، دستانش را روی چهارچوب در کشید.
_ نشد عروسکش را به او بدهم.
_ بلاخره برمی‌گردد. آن موقع عروسک را به او بده .
کم کم داشت به داخل خانه بر می گشت.
_ اره. جو، ممنون که مراقبم بودی. اگر مشکلی نداری، فکر می کنم باید یکم تنها باشم.
_ البته، هر مشکلی اگر پیش آمد، بهم زنگ بزن.
نگاهی به داخل خانه انداخت، سپس لبخند زد. لبخندش به طرز عجیبی سرد بود.
_ همه ی پنجره ها بسته شده اند.
_ چی؟!
_ حتما وقتی آقای لابز بیرون بود، اتفاق افتاد. پنجره ها خودشان بسته شدند. به نظرم هلن دوست ندارد که باز باشند. اما حداقل برق ها دوباره وصل شدند.
ل*بم را جویدم.
_ می خواهی مدتی کنارت بمانم؟ امروز اتفاق های عجیبی افتاد. شاید تنها ماندن فکر خوبی نباشد.
_ نه، مشکلی نیست. فکر می کنم تنها بودن دقیقا همان چیزی است که الان به آن احتیاج دارم و همانطور که آقای لابز گفت، احتمالا بهتر است زیاد به او توجه نکنیم.
با بی میلی آهی کشیدم.
_ البته. اما محض احتیاط، تلفن را کنارت بذار.
دست تکان داد و در را بست. یک لحظه بعد، برق طبقه ی بالا روشن شد. بازویم را خاراندم و امیدوار بودم که آنا آن را پیدا و قبل از خواب خاموشش کند.
گربه هایم در خانه منتظرم بودند. اما همانطور که عادتشان شده بود، وقتی من را دیدند‌، خرخر کردند و به سرعت در خانه فرار کردند. به طبقه ی بالا رفتم تا هر چیزی که بویش اذیتشان می کرد را، بشورم. احساس سرگیجه داشتم. ماجرا آنقدر زود تمام شده بود که تقریبا تعجب آور بود.
همین امروز صبح، منتظر رسیدن احضارگر بودیم، امیدوار بودیم که راجع به هلن اطلاعاتی به ما بدهد و دعا می کردیم که خبرهای بدی نباشند. حالا، در کمتر از یک ساعت، لوکاس دوباره رفته بود و آنا دوباره خودش را در خانه اش حبس کرده بود. بازهم من، با آشپزی کردن و گربه هایم، تنها مانده بودم.
بعد از دوش گرفتن، چسب زخم را از انگشتم در آوردم. از وقتی که دستم را بریدم، چند بار عوضش کرده بودم. اما بلاخره جای زخم ها داشت خوب می شد. انگشتم را به سمت نور گرفتم. حس کردم که داخل خطوط تیره ی خ*ون لخته شده، تراشه ای قهوه ای دیدم. لعنتی! خرده چوب هنوز آنجا بود!
دلم می خواست سراغ سوزن بروم و دوباره به جانش بیوفتم. اما دوباره باز کردن زخم، آخرین چیزی بود که می خواستم. وسوسه ام را کنار گذاشتم و روی آن چسب زخم جدیدی گذاشتم.
در آشپزخانه، عروسکِ روی طاقچه، دوباره افتاده بود. صافش کردم، بعد برگشتم تا شام ساده ای درست کنم. بدون هیچ دلیلی، احساس خستگی کردم و به هال رفتم تا غذا بخورم. یکی از پنجره ها به خیابان مشرف بود و دیگری به قسمت جلویی خانه ی مار ویک احاطه داشت. نگاهم بین آن دو رد و بدل شد. چراغ ها در قسمت های مختلف خانه روشن می شدند، طوری که نمی شد تشخیص داد کدامشان کار آنا بود. خیابان ساکت بود. به خانه ی پنی نگاه کردم. اما او پشت پنجره پیدایش نبود.
صدای خرخر آرامی، مرا از جا پراند. صاف نشستم. هوای بیرون تاریک شده بود. حتما روی صندلی خوابم برده بود. گر*دنم را تکان دادم تا از خشکی دربیاید.
بل، روی صندلی، کنار پنجره کز کرد. همانطور که خانه ی آنا را تماشا می کرد، از ته گویش خرخر کرد. با ترشرویی نگاهش کردم.
_ اوه، ساکت شو!
یکی از گوش هایش قبل از اینکه به سمت خانه ی مار ویک برگردد، به سمتم چرخید. ایستادم، به بدنم کش و قوسی دادم. سپس خشکم زد. ماشین دو در قرمزی آن سمت جاده، پارک شده بود!
 
2 کامنت ها

Fatemeh.hp

مدیر تالار ورزش + ناظر تالار رمان + روزنامه نگار
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
ناظر رمان
گوینده انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
عضویت
Jul 14, 2020
ارسال ها
820
لایک ها
3,834
امتیاز
63
خیلی خوبه که این‌قدر تند تند می‌زاری عشقم، خسته نباشی
زهرا خداشناس
 

زهرا خداشناس

مترجم انجمن
مترجم انجمن
عضویت
Aug 28, 2020
ارسال ها
74
لایک ها
1,432
امتیاز
53
لعنت، لعنت، لعنت! کاش خوابم نبرده بود.
دولا شدم و چهار دست و پا به پنجره نزدیک شدم. قایم شدم تا دیده نشوم. شیشه های ماشین دودی بودند. اما حرکتی جزئی در ماشین به چشمم خورد. حداقل رائول هنوز به خانه نزدیک نشده بود. تلفنم را گرفتم، اما با یادآوری اینکه شماره ی آنا را نداشتم، در دلم فحش دادم. شماره ام را گرفته بود، اما شماره ی خودش را به من نداده بود.
باید راجع به ماشین به او هشدار می دادم. اما نمی خواستم بیرون بروم تا رائول مرا ببیند. به جایش یواشکی از هال در رفتم. همانطور دولا دولا رفتم، تا اینکه دیوار ها اطرافم را گرفتند و مرا از دیده شدن حفظ کردند. سپس بلند شدم و به سمت در پشتی دویدم.
حصار چوبی سفیدی که خانه هایمان را از هم جدا می کرد، خیلی بلند نبود. از یک سنگ «تزئینی¹» برای بلندتر کردن قدم استفاده کردم و بعد خودم را آن سمت حصار انداختم. به زمین خشک مار ویک برخورد کردم و ناله کنان، روی پاهایم ایستادم.
آنا درِ پشتی خانه اش را قفل کرده بود. در زدم و بعد صدایش زدم. سعی کردم صدایم به اندازه ای بلند باشد که آنا آن را بدون اینکه به خیابان برسد، بشنود.
_ منم، جو. بذار بیام داخل.
یک دقیقه طول کشید اما قفل در، همانطور که آنا بازش می کرد، به صدا درآمد. دوست نداشتم در حیاط بایستم، پس همین که توانستم با سرعت، داخل رفتم.
_ شرمنده ام، واقعا شرمنده ام. اما رائول برگشته.
_اوه!
بی حس به نظر می رسید. زیر چشمی نگاهش کردم، سعی کردم چهره اش را بخوانم. اما قبل از اینکه بتوانم به خوبی نگاهش کنم، رویش را از من برگرداند.
_ ممنون که خبرم کردی.
در را پشت سرمان بستم و برق را روشن کردم.
_ یک مشکلی هست. چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟
همچنان نگاهم نمی کرد. بازویش را گرفتم و برش گرداندم. در روشنایی نور، راحت تر می شد، قرمزی دور چشمانش و رد اشک روی گونه هایش، را دید. لحظه ای به من خیره شد، سپس صورتش که اشک های گرمی از آن سرازیر می شد، درهم جمع شد.
او را در آ*غ*و*ش گرفتم و پشتش را نوازش کردم.
_ اشکالی ندارد، اشکالی ندارد. ببخشید که بی مقدمه گفتم. درست می شود.
سکسکه ای کرد و سعی کرد خودش را کنترل کند. نفس لرزانی کشید.
_ موضوع عروسک هاست. دیگر کسی آن ها را نمی خواهد.
_ چی؟
خودش را از آغوشم بیرون کشید و اشک هایش را با دستانش پاک کرد.
_ امروز یک دسته عروسک جدید در سایت گذاشتم. آنها همیشه در عرض یک دقیقه فروخته می شوند. اما کسی آنها را نخرید. مردم دارند نظرهای وحشتناکی در سایت می گذارند.
آنا دوباره به هق هق افتاد. در آشپزخانه گشتم تا اینکه یک جعبه دستمال کاغذی پیدا کردم و چند تا دستمال در دستش فرو کردم.
_ تو مشکلی نداری. همه چیز درست می شود. من مطمئنم... مطمئنم که اشتباهی پیش آمده. می خواهی نگاهی بندازم؟
مکثی کرد، سپس سر تکان داد.
_ آنها طبقه ی بالا هستند.
از فکر برگشتن به اتاق آبی به لرزه افتادم و قبل از اینکه آنا بتواند چهره ام را ببیند، لبخندی زدم.
_ خیلی خب، بذار ببینم مشکل از کجاست.
با همدیگر از پله ها بالا رفتیم. پشتم از حس دیده شدن، مور مور شد. با خودم کلنجار رفتم تا توجهی به آن نکنم.
واکنش نشان نده! به روح قدرت نده!
درِ اتاق آبی، همانطور که آنا هلش می داد، با ناله ای باز شد. میز، از رنگ ها و لباس های کوچک، خالی شده بود. یک ل*ب تاپ کنار ردیفی از پنج عروسک قرار داشت و دوربین دیجیتالی کوچکی روی قفسه ی کناری بود. به عروسک ها نزدیک شدم، خودم را آماده کردم تا از آنها تعریف کنم، اما کلمات در دهانم خشک شدند.
وحشتناک بودند. مثل چیزی فراتر از فیلم ترسناک «درجه ب²». همان هایی که در آن عروسکی در کمین می نشیند و صاحبانش را به قتل می رساند. ل*ب هایش با خطوط صافی بهم چسبیده بود. چشم هایش کاملا باز و خیره بودند اما نگاهش دوستانه نبود. مرا یاد چشم های گرگ می انداختند. خیره و گرسنه!
روی بازوها و صورت یکی از عروسک ها، لکه های قرمز پاشیده بود. فقط یک تبر نیاز داشت تا ترکیبش را تکمیل کند.
آنا در انتظار، با نگرانی انگشتانش را درهم گره کرد. پشت سرم ایستاد. زمزمه کرد:
_ نظرت چیه؟
نمی خواستم بگویم که آنها افتضاح بودند. به اندازه ی کافی دلش شکسته بود. اما باورم نمی شد که او نمی دید که آنها چقدر ترسناک بودند.
_ آم... چرا برایم نمی گویی که برای درست کردنشان چه ایده ای داشتی؟
_ خب، می خواستم یک چیز جدید امتحان کنم. همه ی عروسک هایم همیشه لبخند به ل*ب دارند. فکر کردم این طبیعی نیست که بچه ها همیشه لبخند بزنند. می دانی؟ بعضی وقت ها آنها می خواهند عروسک ها آرام و خونسرد به نظر برسند. به خاطر همین داشتم فکر می کردم که اسمشان را مجموعه ی آرام بذارم.
به سمت عروسک انتهای ردیف رفتم.
_ و خ*ون؟
لبخند مضطرب آنا محو شد. همانطور که اشک گرمی از گونه هایش سرازیر می شد، نگاهش را از عروسک برداشت و به من نگاه کرد.
_ این رنگ است. این عروسک قرار بود یک نقاش باشد. به خاطر همین است که روپوش نقاش ها را پوشیده.
نمی دانستم چی بگویم. آنا همانطور که به سکسکه افتاده بود، کف دستانش را روی چشم هایش گذاشت.
_ خوب نیستند، مگر نه؟ مردم در سایت نظر می نویسند. می گویند که آنها زشت و شیطانی و مسخره اند. اما من واقعا... واقعا سخت تلاش کردم.
دست هایم را دور شانه اش گذاشتم و با احتیاط او را از اتاق بیرون بردم.
_ می دانم... می دانم که سخت تلاش کردی و با عشق درستشان کردی. اما فکر می کنم این خانه رویت تاثیر گذاشته به همان اندازه که ساخت عروسک ها را تحت تاثیر قرار داده. تقصیر تو نیست. تو هیچ کار اشتباهی نکردی.
بالای پله ها ایستادیم. آنا به نرده تکیه داد و به راهرو و پنجره ای که به خیابان مشرف بود، خیره شد. پشت دستش را روی بینی اش کشید.
_ واقعا رائول برگشته؟
_ آره، متاسفم. آن سمت جاده پارک کرده.
_ جو، من باید چه کار کنم؟
حلقه‌ی دستانم را دور شانه‌هایش تنگ‌تر کردم.
_ درست می شود. از پسش بر می آییم.
_ نمی خواهم امشب تنها باشم.
_ پس کنارت می مانم.
____________________________
1_ سنگ های تزئینی که در حیاط و باغچه می گذارند
2_ فیلم های کم بودجه ی ترسناک که در دهه ی ۱۹۵۰ محبوبیت زیادی داشت.
 
2 کامنت ها

Fatemeh.hp

مدیر تالار ورزش + ناظر تالار رمان + روزنامه نگار
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
ناظر رمان
گوینده انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
عضویت
Jul 14, 2020
ارسال ها
820
لایک ها
3,834
امتیاز
63
منتظر بودم
میخواستم بیام پروفت بگم چشمت زدم دیگه نمی‌زاری که گذاشتی امیدوارم کردی😂😂
زهرا خداشناس
 

زهرا خداشناس

مترجم انجمن
مترجم انجمن
عضویت
Aug 28, 2020
ارسال ها
74
لایک ها
1,432
امتیاز
53
«فصل بیستم»


فیلم گذاشتیم و همانطور که دورمان م*لافه پیچیده بودیم، در سالن پذیرایی خانه ی آنا نشستیم. به شدت سعی می کردیم راجع به هر چیزی که به ارواح مربوط می شدند، حرفی نزنیم. با این حال، حس ترس سمجی که چیزی آویزان در تیره ترین گوشه های اتاق، ما را زیر نظر دارد، رهایم نمی کرد.
بهش توجه نکن! بهش قدرت نده!
غرق دیالوگ فیلم شدم. این دفعه یک فیلم اکشن انتخاب کرده بودیم، اما من سعی می کردم موضوعش را دنبال کنم. نصف حواسم پیش ایوان جلویی خانه بود. نمی توانستم یواشکی از پنجره دید بزنم، چون امکان داشت که رائول تکان خوردن پر*ده را ببیند. اما مطمئن بودم که او همچنان آن بیر‌ون کشیک می کشید.
نقشه اش چی بود؟ آمده بود تا داد و بیداد راه بیاندازد؟ منتظر بود آنا از خانه اش بیرون بیاید تا مچش را بگیرد؟
آنا، نزدیک به آخر های فیلم، خوابش برد. جای بالشت پشتش را، عوض کردم تا گ*ردن د*ر*د نگیرد. سپس دوباره در صندلی ام لم دادم. کاش لوکاس نرفته بود. همان متخصر دلگرمی هم از دست رفته بود.
تیک تاک ساعت از نصفه شب خبر می داد. داشت خوابم می برد، اما هنوز دلم نمی خواست بخوابم. چند بار سعی کردم جایم را عوض کنم. هر بار که غلت می زدم، حالتی را انتخاب می کردم که کمتر راحت باشد تا خودم را بیدار نگه دارم.
انگشتم از زیر چسب زخم خارید. بدون اینکه فکر کنم، آن را کندم، سپس خودم را از د*ر*د ریزی که از زخم های جوش خورده بیرون زد، جمع کردم. نگاه انداختم. خطوط ریز سیاهی، مثل اشعابات سیاهرگ، از زیر باند، پخش شدند. ترسی وجودم را فرا گرفت. یکی از آنها را که با چشمم دنبال کردم، تا بند انگشتم رفته بود.
کسی کلید های پیانو را فشرد. نت موسیقی برای لحظه ای متوقف شد، سپس آهنگ دوباره شروع شد. صدا در سرم می پیچید و مرا در خودش غرق می کرد. دلم می خواست فریاد بزنم، جیغ بکشم و همه چیز را پرت کنم. اما درعوض، سعی کردم آرام بشینم.
درگیر نشو! تشویقش نکن!
این کار تقریبا غیر ممکن بود. صدای موسیقی، غیرقابل تحمل بود. خشمی آتشین س*ی*نه‌ام را می‌شکافت و قلب و ریه‌هایم را در هم می‌فشرد. کم مانده بود از این خشم بترکم. دست هایم را روی گوشم گذاشتم و دندان هایم را بهم فشردم.
صدای بلندی، همراه با فریادِ خشمگین خفه ای از بیرون آمد. صدای پیانو ساکت شد. دست هایم را از روی گوشم برداشتم. آنا تکانی خورد و بلند شد. چشمانش گرد شده بود.
_ شنیدیش؟
_ صدای آهنگ را می گویی؟
_ نه، صدای فریاد.
به سمت پنجره نگاهی انداختم.
_ آره، فکر می کنی که این...
آنا با عجله از روی مبل بلند شد و سراسیمه به سمت راهرو دوید. یکی از پر*ده های کنارِ در را‌، عقب کشید و یواشکی نگاه انداخت. فریادی از ترس در گلویش خفه شد و با عجله قفل در را باز کرد.
_ چی شده؟ هی! یواش!
دوستم دیگر بیرون رفته بود. همانطور که در هوای سرد شب، می لرزیدم، پشت سرش دویدم. یکی از سطل های زباله خانه ی آنا که روی جدول بود، واژگون شده و کیسه زباله ها، روی پیاده رو، پخش شده بودند.
آنا کنار سطل زباله ایستاد. با دستانش چنگی به موهایش زد و به انتهای خیابان خیره شد. جز نوک درخت ها و خانه ها که نور ماه رویشان افتاده بود، بدون نور تیر برق، چیز زیادی قابل دیدن نبود.
کنارش ایستادم و بازویش را کشیدم.
_ این چیه؟ چه اتفاقی افتاده؟
ناله کنان گفت:
_ سراغ آشغال هایم رفت. پیدایش کرد و حالا می داند.
به آشغال هایی که کف زمین پخش شده بودند، نگاه کردم. سطل آشغال طوری به داخل فرو رفته بود، که انگار کسی لگدش زده بود. آب دهانم را قورت دادم.
_ این کار رائوله؟
_ آره، حتما پیدایش کرد.
اشکهایش از گونه هایش سرازیر شد.
_ چرا انقدر احمقم؟ نباید می انداختمش. نباید...
_ بگو چی شده؟ بگو چی پیدا کرد؟
شانه ام را انقدر م*حکم گرفت که نزدیک بود ک*بود شود. ترسی غیرقابل کنترل صورتش را درهم کشیده بود.
_ جو، من باردارم. جواب آزمایشم مثبت بود. آن را انداختم. اما او الان پیدایش کرد. این را می داند و بچه را می خواهد.
_ بچه را از تو نمی گیرد.
م*حکم در ب*غ*ل گرفتمش. روی شانه هایم گریه کرد. لباسم که از اشک هایش خیس شده بود، مرا به لرزه می انداخت.
_ مطمئن می شویم که این کار را نمی کند. اما... فکر می کنم باید خانه ی مار ویک را ترک کنی. این خانه خیلی خطرناک است. نه فقط به خاطر رائول، اما...
_ می دانم...می دانم...من هم نمی خواهم اما.. اما.. می دانم.
کلماتش آنقدر ناواضح بودند که نمی فهمیدمشان.
_ خیلی خب.
نگاهی به خیابان انداختم. می ترسیدم همسایه ها ما را که کنار سطل زباله ی پخش شده گریه می کردیم، ببینند. کسی نگاه نمی کرد. پر*ده ی همه ی پنجره هایی که به سمت خانه ی مار ویک بودند، کشیده شده بودند.
_ کاری که باید بکنیم این است که امشب به خانه ام برویم. آنجا امن تر است. بعد، فردا تصمیم می گیریم. جای جدیدی برایت پیدا می کنیم، تا آنجا بمانی.
 

زهرا خداشناس

مترجم انجمن
مترجم انجمن
عضویت
Aug 28, 2020
ارسال ها
74
لایک ها
1,432
امتیاز
53
به شانه ام تکیه داد. نزدیکش ماندم تا هم دلداری اش بدهم و هم گرم نگهش دارم. پیژامه ی نازکی پوشیده بودم و آسفالت زیر پاهای بر*ه*نه ام سرد بود. به باغ خانه ام برگشتیم. برای هیچ کداممان اهمیتی نداشت که درِ خانه ی مار ویک باز مانده بود. می دانستیم که کسی سعی نمی کرد داخل برود.
درِ خانه نیمه باز بود. حتما آن را خوب نبسته بودم. در را هل دادم، چراغ راهرو را روشن کردم و از اینکه دوباره به خانه ای امن برگشته بودم، نفس راحتی کشیدم. به آنا سر تکان دادم که به هال برود.
_ برایت نو*شی*دنی می آورم، چی می خواهی؟
_ هر چیزی که گرم باشد.
_ شکلات د*اغ؟
_ خوبه
همین که به آشپزخانه برگشتم، بازو و شانه هایم از دلهره مور مور شدند. یک چیزی سر جایش نبود. همانطور که اخم کرده بودم، قابلمه را از کشو درآوردم و بالای گ*از گذاشتم. به نظر چیزی فرق نکرده بود، به جز...
عروسک روی طاقچه گم شده بود. همچنان که دلهره ام به‌ ترسی عمیق مبدل می‌شد، سراغ جایی که قرار داشت، رفتم.
پوتین کسی روی کاشی زمین، جیر جیر می کرد. فورا فهمیدم. من نمی توانستم در ورودی خانه ام را نیمه باز گذاشته باشم، چون از حصار پریده بودم تا به خانه ی آنا برسم.
من و آنا تنها نبودیم.
دسته ی قابلمه را م*حکم گرفتم، سپس همانطور که تابه را مثل چوب بیسبال حرکت می دادم، چرخیدم. همان لحظه فریاد زدم:
_ آنا فرار کن!
تابه به چانه ی اصلاح نشده ی رائول اصابت کرد. ضربه، کاری بود، اما لرزش شدیدی به بازویم برگرداند. مرد چهارشانه، ناله ای کرد، تلو خوران عقب رفت و م*حکم به یخچال خورد. عروسک از دستش افتاد و با صدایی به کاشی خورد. منتظر نماندم تا سرپا شود، از روی صندلی آشپزخانه پریدم و خودم را در راهرو انداختم.
_ اینجاست! برو خانه ات و در را قفل کن.
همانطور که داشتم از کنار رائول رد می شدم، بازویم را کشید. م*حکم زمین خوردم. قابلمه از دستم افتاد. تمام بدنم لرزید و به ناله افتادم. رائول بازویم را محکمتر گرفت و مرا به سمت خودش کشید. باریکه ای از خ*ون از بینی اش، که حالا دیگر کج شده بود، جاری شد. برقی از جنون در چشمانش می درخشید. سپس دندان قروچه ای کرد و به عقب زانو زد. نگاه انداختم. آنا پشت سرش ایستاده بود،‌ صورتش مثل گچ سفید شده و دهانش حالتی سرد و بی رحم به خودش گرفته بود. دستش از آنجایی که چاقوی آشپزخانه ام را در شانه ی رائول فرو کرده بود، خونی شده بود. رائول به سمتش برگشت، دستش را دراز کرد تا مچ آنا را بگیرد، اما آنا با سرعت از او دور شد. به زحمت روی پاهایم ایستادم. آنا دستم را گرفت، با همدیگر در راهرو دویدیم و به سیاهی شب هجوم بردیم.
رائول فریاد کشید:
_ بــرگــرد ایـنـجــــا!
قدم هایش به کف زمین کوبیده می شد. در ورودی را پشت سرمان م*حکم بستم. دعا می کردم که کاش این کار، حداقل برای لحظه ای از سرعتش کم کند.
خیابان به طور غیرطبیعی ساکت بود. هیچ چراغی از فریاد هایمان روشن نشد. هیچ دری باز نشد و هیچ پر*ده ای تکان نخورد. شک نداشتم اگر یک ساعت، درِ یکی از خانه ها را می زدیم، جوابی نمی گرفتیم. با این حساب بقیه ی آدم های اطراف هم خانه نبودند.
من و آنا نزدیک به انتهای حصار چوبی لیز خوردیم و به سمت خانه ی مار ویک دویدیم. درِ خانه ام با صدای وحشتناکی شکست و ناگهان باز شد. رائول فریاد زد:
آنــــا، بــرگـــرد اینجـــا!
اما ما دیگر به در ورودی خانه ی آنا رسیده بودیم. او در را م*حکم پشت سرمان بست و هردو باهم سعی کردیم قفلش کنیم. آنا با عصبانیت گفت:
_ سعی می کند در را بشکند.
به اطرافمان نگاه کردم. سالن پذیرایی زیاد دور نبود. آستین آنا را کشیدم تا دنبالم بیاید. همانطور که انتهای یکی از مبل ها را می گرفتم، او سمت دیگرش را گرفت. آن را به سمت راهرو کشیدیم تا آن را پشت در بذاریم.
دستگیره ی فلزی در، همانطور که رائول سعی می کرد آن را بچرخاند، بالا و پایین شد.
سپس برای لحظه ای سکوت برقرار شد، به دنبالش، همین که رائول شروع کرد به لگد زدن به در‌، سکوت جایش را به صدای ضربه و کوبیدن داد.
با هر ضربه اسم آنا را فریاد می زد. صدایش به ریتمی یکنواخت تبدیل شده و معنای کلمات در فریادهای خشمناک آنــا، آنــا، آنــا، گم شده بود.
سپس ساکت شد. من و آنا شانه هایمان را م*حکم به مبل تکیه داده بودیم و به در فشار می دادیم. آنا با چشم هایی گرد، نگاه درمانده ای به من انداخت. لبانم را تر کردم.
_ بقیه ی در و پنجره ها قفل اند؟
در جواب زمزمه کرد:
_ همه نه.
_ زود باش برو!
از مبل فاصله گرفتیم و به سرعت در مسیر مخالف حرکت کردیم. سعی کردیم همه چیز را قبل از اینکه رائول دستش به آن برسد، قفل کنیم. از سالن پذیرایی شروع کردم. بسته بودن هر سه پنجره اش را بررسی کردم. همچنان که سومین پنجره را قفل می کردم، دستی به شیشه ی پنجره کوبید.
 
آخرین ویرایش:

زهرا خداشناس

مترجم انجمن
مترجم انجمن
عضویت
Aug 28, 2020
ارسال ها
74
لایک ها
1,432
امتیاز
53
نفسم را حبس کردم و خودم را عقب کشیدم. رائول با چهره ای درهم از خشمی عمیق‌، به من خیره شد. مشتش را به شیشه کوبید و آن را شکست. دستش را داخل برد و سعی کرد من را بگیرد، انگار متوجه نبود یا اهمیتی نمی داد که خرده شیشه ها بازویش را بریده بودند. از دستش فرار کردم. او سپس دستش را عقب برد. شکستگی شیشه آنقدر کوچک بود که دستش از آن رد نمی شد.
سرم تیر می کشید و ریه هایم می سوخت. همچنان که پنجره ی خالی را بررسی می کردم، دستم را م*حکم روی س*ی*نه ام گذاشتم. سپس به رفتن رضایت دادم.
هرازگاهی می شنیدم و می دیدم که آنا به سرعت در اتاق های رو به رو حرکت می کرد. بیش تر از هر وقت دیگری، شبیه به آهو شده بود. چشمانش از وحشت درشت شده بود و با پاهای کشیده اش مثل فنر در خانه حرکت می کرد.
کنار در پشتی به هم رسیدیم. با هم قفلش کردیم و بعد میز آشپزخانه را جلویش گذاشتیم. آنا همانطور که به میز تکیه می داد، نفس نفس زد.
_ بهت که صدمه نزد؟
سرم به خاطر اینکه زمین خورده بودم، تیر می کشید. اما مطمئن بودم که چیز جدی ای نبود.
_ نه، فکر می کنی بتواند از دیوار بالا برود تا به پنجره های طبقه ی بالا برسد؟
آنا آب دهانش را قورت داد.
_ احتمالا نه.
_ محض احتیاط قفلشان می کنیم.
از صدای ضربه ی محکمی که به در خورد، از ترس به خودم لرزیدم. رائول مسیرش را دور زده و به پشت خانه آمده بود. دستگیره ی در، بالا و پایین شد. سپس از حرکت ایستاد. یک لحظه بعد، رائول با چرب زبانی و لحنی نرم، فریاد زد:
_ آنا‌‌، عزیزم، این طور رفتار نکن.
آنا نگاهی به من انداخت. از در پشتی دور شدیم و به سمت راه پله رفتیم. صدای رائول، که بیشتر شبیه به ناله بود، به گوشمان رسید.
_ عزیزم، می خواهم حرف بزنم. دلم برایت تنگ شده. دلم برای باهم بودنمان تنگ شده. چرا این طور رفتار می کنی؟ فقط می خواهم حرف بزنم.
به آرامی از پله ها بالا رفتیم. رائول برای لحظه ای ساکت ماند، سپس صدای بلندی آمد. به دنبالش همچنان که به در مشت می زد، فحش می داد.
آنا زمزمه کرد:
_ م*ست کرده. وقتی زیاد م*ست می کند، اینجوری می شود.
_ آنـــــااا! چرا این کار را با من می کنی؟ می خواهی التماست کنم؟ دلم برایت تنگ شده عزیزم. ر*اب*طه ی ما آنقدرها هم بد نبود. مگر نه؟
کلماتش به ناله ای سوزناک تبدیل شده بود. مکثی کرد، سپس صدایش کمی عصبی شد.
_ تو به من نیاز داری. انقدر بزرگش نکن و بیشتر از این آبروریزی نکن. قبل از اینکه عصبی شوم، همین الان بیا و در را باز کن.
من وآنا هر بار داخل یکی از اتاق های طبقه ی بالا می رفتیم و پنجره ها را قفل می کردیم. رائول نزدیک به یک دقیقه ساکت بود. سپس با ناامیدی فریاد کشید و دوباره شروع کرد به لگد زدن به در. به اتاق آبی رسیدیم. عروسک های آنا، با چشم هایی که در نور ماه می درخشیدند، دورمان را احاطه کرده بودند. پشت میز آنا کز کردیم و گوش دادیم. رائول پرخاشگری می کرد و فحش می داد و آنقدر م*حکم به در ضربه می زد که می ترسیدم بکشند.

______________________________

«فصل بیست و یکم»


تا سحر چشم روی هم نذاشتم. آنا، با روح و جسمی خسته و چشم بندی روی چشم هایش، روی شانه ام به خواب رفته بود. داشتم یخ می زدم، تنم می لرزید و ماهیچه هایم خشک شده بودند. اما دلم نمی خواست بلند شوم تا م*لافه بیاورم. خانه به نظر امن نبود.
رائول قبل از آنکه ساکت شود، نزدیک به چهل دقیقه فریاد زده بود. سکوتش بیشتر از فریادش مرا می ترساند. نمی دانستم کجا بود و این به این معنا بود که او می توانست هر جایی باشد. اما با روشن شدن هوا، دوباره جرئت پیدا کردم. چند ساعت صدایی از رائول نشنیدم، پس آنا را با آرنجم بیدار کردم.
_ فکر کنم الان دیگر مشکلی نباشد.
آنا با دست هایش چشمانش را مالید و ناله ای کرد. زیر ل*ب گفتم:
_ شرمنده که بیدارت کردم. اما بعد از پوشیدن لباس گرم تر و خوردن یک نو*شی*دنی، بهتر می شوی.
_ واقعا دیشب آن اتفاق ها افتاد؟ یا کابوس بود؟
به دست هایش نگاه کرد. خ*ون خشک شده هنوز روی انگشتانش بود.
_ اوه!
_ آمادگی اش را داری که از جایت بلند شوی؟
چشم های آبیش را باریک کرد.
_ اگر هنوز اینجا باشد چی؟ از کجا معلوم که منتظر بیرون آمدنمان نباشد؟
_ اگر هم باشد، با به تاخیر انداختنش کاری پیش نمی رود.
لحظه ای به دستانش خیره شد و سپس آهی کشید.
_ آره، حق با توست. بیا بریم.
با قدم زدن در خانه، ترس عجیبی به من دست داد. بعد از آن شب پر حادثه، همه چیز، مثل آرامش قبل از طوفان، آرام به نظر می رسید. باریکه ای از آفتاب زمستانی که از پنجره به داخل می تابید، چوب کف زمین را روشن و گرد و غبار را درخشان می کرد. از موقعی که پایم را در خانه ی مار ویک گذاشتم، این اولین باری بود که احساس می کردم خانه در آرامش بود. مبل های قدیمی، دیگر کهنه به نظر نمی رسیدند، بلکه دلنشین بودند. پله ها دیگر آنقدر صدا نمی دادند. حتی نقاشی های آبرنگی کج و کوله ی حیوانات هم صاف به نظر می رسیدند.
در راهرو ایستادیم، هیچ صدایی از خانه نمی آمد، حتی چوب کف زمین هم صدایی نمی داد. بازوی آنا را فشردم.
_ باید همه جا را بگردیم و در و پنجره ها را هم بررسی کنیم.
_ باشه.
مثل شب قبل، از هم جدا شدیم و اتاق های طبقه ی پایین را وارسی کردیم. با احتیاط حرکت کردم و قبل از اینکه نگاهی داخل هر اتاق بیاندازم، محض احتیاط، می ایستادم تا گوش بکشم. حرکتی جزئی در اتاق موسیقی، حواسم را به خودش جلب کرد. به سمتش برگشتم، دست هایم را بالا بردم، اما آن فقط بازتاب خودم در آیینه بود. صدای آنا از آشپزخانه آمد:
_ جو!
با عجله دویدم تا آنا را پیدا کنم. او کنار در پشتی که باز بود، ایستاده و به حیاط زل زده بود. چشمانش گرد شده، ابرو هایش بالا رفته و دهانش کمی از هم باز مانده بود. با دستش به سمت درخت پیر گوشه ی حیاط اشاره کرد.
برگشتم تا دستش را که دراز کرده بود دنبال کنم، سپس همچنان که بی اختیار نفسی تازه می کردم، سوز هوای صبح را احساس کردم. قلبم به شدت گرفت، چشم هایم لحظه ای تار شدند، تا اینکه دوباره به حالت طبیعی برگشتند.
رائول را پیدا کرده بودیم. موهای سیاهش از شبی که دیوانه وار به چهارچوب خانه مشت می زد، به هم ریخته بود. خ*ون از شانه ی چاقو خورده اش، بر روی بازو و نوک انگشتانش می چکید. نور، به تکه شیشه هایی که در دست دیگرش مانده بودند، می تابید. پشتش صاف بود، اما سرش به گوشه ای کج شده بود و زنجیر فلزی زنگ زده ای که دور گ*ردنش پیچیده بود، او را به اندازه ی سی سانت بالای زمین نگه می داشت.
 
4 کامنت ها

Fatemeh.hp

مدیر تالار ورزش + ناظر تالار رمان + روزنامه نگار
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
ناظر رمان
گوینده انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
عضویت
Jul 14, 2020
ارسال ها
820
لایک ها
3,834
امتیاز
63
یا خداااا😳
 

Fatemeh.hp

مدیر تالار ورزش + ناظر تالار رمان + روزنامه نگار
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
ناظر رمان
گوینده انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
عضویت
Jul 14, 2020
ارسال ها
820
لایک ها
3,834
امتیاز
63

زهرا خداشناس

مترجم انجمن
مترجم انجمن
عضویت
Aug 28, 2020
ارسال ها
74
لایک ها
1,432
امتیاز
53
دست آنا را گرفتم. سرد و خیس از عرق بود. تپش قلبم آرام نمی گرفت. رائول به آرامی، در بادی که او را تکان می داد، چرخید. در کسری از ثانیه دقیقا در زاویه ای قرار گرفت که چشمان بازش را دیدم.
نمی دانم چقدر آنجا ایستادیم و با وحشت به پیکر ترسناک مقابل مان، زل زدیم. خیلی طول کشید تا صدایم دربیاید، اما وقتی صدایم درآمد، همچنان خش دار بود.
_ باید پایینش بیاوریم.
آنا صدای ضعیف خفه ای از ته گلویش درآورد. با وجود هوای سرد صبح، عرق از پیشانی اش می چکید. نفسی کشیدم و پا در حیاط گذاشتم. قلبم آنقدر تند می تپید که می ترسیدم از جا دربیاید. همچنان که رائول به آرامی می چرخید، زنجیرها، مقابل شاخه های درخت ناله می کردند. رائول با ل*ب های ک*بود آویزانش و پف زیر چشم هایش که در نور صبح به چشم می آمدند، تقریبا مضحک به نظر می رسید.
با فاصله از او، کنار قبر حیوانات ایستادم و به صورت لک دارش خیره شدم.
حس رضایت مبهمی وجودم را فرا گرفت. به نظر می رسید که رائول حقش بود که پشت خانه ی آنا حلق آویز شود. عدالت همین بود. نه فقط آنا، بلکه رائول هم به حقش رسیده بود.
دستم را به سمت زنجیری که دور گ*ردنش بسته شده بود دراز کردم. فلز زنجیر، مثل پو*ست رائول، سرد بود. زنجیر، همچنان که لمسش می کردم، به هم خورد، سپس رائول روی زمین افتاد. نفسم را در س*ی*نه حبس کردم و عقب پریدم. جسدش غلت خورد، تا به تنهٔ درخت رسید و همان‌جا ماند. خاک و تکه های خشکیده ی علف، در موها و ته ریشش گیر کرد و چشمان خیره اش به من زل زد.
دستانم را پشت گر*دنم گره کردم و سعی کردم قلب پرتپشم را آرام کنم. در ذهنم انتظار داشتم که رائول دوباره حرکت کند، بلند شود، خودش را تکان دهد و به خاطر اینکه آرامشش را بهم ریختم‌، سرم فریاد بکشد. اما در این که او مرده بود، هیچ شکی نبود. پو*ست هیچ آدم زنده ای خاکستری نبود.
باید با او چه کار کنیم؟ پشت سرم را نگاه کردم. آنا کنارم ایستاده بود، آنقدر آرام آمده بود که صدای قدم هایش را نشنیده بودم. دستش را روی بازویم گذاشت. چشم هایش هم از ترس و هم کمی پیروزمندانه می درخشید.
زیر گوشم زمزمه کرد:
_ دیگر نمی تواند به ما صدمه ای بزند. هلن حساب اش را رسید. دقیقا مثل همان کاری که با همسر خودش کرد.
از ترس لرزیدم. بزاق زیادی که در دهانم جمع شده بود را قورت دادم. در جواب زمزمه کردم:
_ باید از شرش خلاص شویم. ما نمی توانیم.. نمی توانیم..
سرم را بالا آوردم. زنی به من زل زده بود. او، «فِی ریچموند¹»، همسایه ی رو به رویی آنا بود. زن پیر، کنار حصار ایستاد. به حیاط آنا خیره شد. چشمان باریکش بین ما و جسد رائول حرکت کرد. به ما زل زد، لبانش را کمی بهم فشرد و برگشت تا برود.
نــــــه‌! از رائول فاصله گرفتم. او زن زود رنجی بود. به پلیس زنگ می زد و پلیس هم فکر می کرد که من و آنا رائول را کشته بودیم. هیچ دلیلی نداشت که این فکر را نکنند. او نمی توانست خودش را حلق آویز کرده باشد. علاوه بر این، آنا با چاقوی من به شانه اش زده بود. رد خونش همه جای خانه ی من و آنا به جا مانده بود. چه کسی بود که به ما شک نکند؟!
بازوی آنا را فشردم.
_ همین جا بمان!
به آن سمت خانه دویدم. حس عجیبی از گناه وجودم را گرفته بود. اگر دلایلم را توضیح بدهم و خیلی مودبانه از او خواهش کنم، حتما راز مان را پیش خودش نگه می دارد.
اول به سمت خانه ام دویدم. گربه ها هیچ جا به چشمم نخوردند. اما خ*ون رائول همچنان کف آشپزخانه ام ریخته بود و جای دستش روی دیوار مانده بود. وقتی برای تمیز کردنشان نبود. یک سبد و حو*له و دوتا از کیک هایی که آن موقع که شور کیک پزی در سرم افتاده بود، پخته بودم، را برداشتم. آن ها را در بقچه پیچیدم، داخل سبد گذاشتم و به بیرون دویدم.
خانه ی فِی، ساختمان ساده، اما کاملا تمیزی بود. به نظر می رسید که تمام زندگی اش را بر پایه ی قوانین سختی بنا کرده بود. حتی گل های کنار پیاده رو تا در ورودی خانه اش هرس شده بودند، تا از فضای مخصوصشان بیرون نزنند.
در زدم. قلبم توی حلقم آمده بود و عرق دستم لکه ای روی دسته ی سبد به جا گذاشته بود. همان لحظه به ذهنم رسید که شاید اصلا در را باز نکند، امکان داشت با گوشی تلفنی دم گوشش، در خانه اش قایم شده باشد و مثل من و آنا که از دست رائول پنهان می شدیم، از ما هم پنهان بشود.
اما در باز شد و فِی مقابلم ایستاد. چشم هایش، بالای بینی باریکش، جدی بودند و موهای خاکستری اش به طور مرتبی فر شده بود.
_ میتوانم کمکتان کنم؟
_ بله.
مکث کردم. انتظار هر نوع واکنشی را داشتم. منتظر بودم که شاید نفسش بند بیاید یا یکه بخورد. اما فِی فقط پلک زد. سبد را به سمتش گرفتم.
_ می خواستم راجع به موضوع مهمی با شما صحبت کنم.
_ خیلی خب. بیا داخل. لطفا کفش هایت را در بیار.

_______________________________
1_ Faye Richmond
 

زهرا خداشناس

مترجم انجمن
مترجم انجمن
عضویت
Aug 28, 2020
ارسال ها
74
لایک ها
1,432
امتیاز
53
خانه اش مثل خودش مرتب بود. از اینکه چقدر بعضی از قفسه هایم خاک گرفته بود، کمی خجالت کشیدم. فِی مرا به جای مخصوصی که برای مهمان ها بود، برد. قبل از اینکه بنشینم، سبد را روی میز قهوه خوری گذاشتم. مقابلم نشست، نگاه سریعی به سبد انداخت. حسی در دلم می گفت که آن سبد نامرتب تر از آن بود که با آن خانه جور دربیاید.
انگشتان لرزانم را در هم گره کردم.
_ خانم ریچموند‌، می خواستم بگویم که من و آنا کار اشتباهی نکردیم.
چشمان جدی اش همچنان به من زل زده بود. انگار داشتم رفتار اشتباهم را به معلمی بی رحم توضیح می دادم.
_ می توانم چیزی که شما دیدید را توضیح بدهم. کار ما نبود... منظورم این است که...
موی ریزی که روی لباسش بود، را برداشت و پرتش کرد.
_ فکر می کنم آن مردی که پشت حیاطتان بود را می گویی.
فقط توانستم سرم را با درماندگی تکان دهم.
_ آن طور که به نظر می رسد، نیست.
به تندی گفت:
_ بچه جان! به من هیچ ربطی ندارد که بقیه ی آدم ها در خانه شان چه کار می کنند! زود خرابکاری تان را جمع و جور کنید.
خیلی وقت بود که کسی من را بچه صدا نزده بود! به او خیره شدم. تا قبل از اینکه به چشم هایش نگاه کنم، از چیزی که شنیده بودم مطمئن نبودم. چین و چروک اطراف چشم هایش که برایم باریک کرده بود‌، آنقدر حواسم را پرت کرده بود که متوجه نشده بودم که چقدر مردمکش براق بود.
با اینکه صدایش واضح بود، اما انگار توی حال خودش نبود. به آرامی و با احتیاط گفتم:
_ همین کار را می کنیم.
_ این جور حوادث پیش می آید.
فِی با لحن تندش ادامه داد:
_ این را بهتر از هر کس دیگری درک می کنم. زود از شرش خلاص شو بچه جان! و دست روی دست نذار که اوضاع بدتر می شود.
_ توصیه ی عاقلانه ای بود. ممنون.
خودش را جلو کشید و با نوک انگشتش پارچه ی روی سبدم را کنار زد.
_ کیک میوه ایه؟
_ بله، بابت تشکر از شماست که همسایه ی خوبی هستید.
بینی اش را بالا کشید. اما فکر کنم دیدم که دهانش را با اندکی ل*ذت جمع کرد.
_ خب همسایه ها باید هوای همدیگر را داشته باشند مگر نه؟ معمولا غذاهای پرچرب نمی خورم. اما می توانم این دفعه را نادیده بگیرم. از ملاقاتت ممنون. هر وقت که خواستی، خوشحال می شوم راهنمایی ات کنم.
_ می دانم و آه، باز هم ممنون خانم ریچموند.
ایستاد. فهمیدم وقت سنخرانی ام تمام شده. فِی تا در، همراهی ام کرد و آن را با صدای محکمی پشتم بست. همچنان که فکر می کردم، چند دقیقه پشت در ایستادم. از چند هفته ی قبل، چیزی درخیابان مان عوض شده بود. آنقدر آرام تغییر کرده بود که به سختی متوجه اش شدم. اما حالا که مرور می کردم، نشانه هایش همه جا بود.
آقای «کورور¹» آن سمت جاده، تظاهر می کرد که گل هایش را آب می دهد. با دست هایی آویزان شلنگ آب را گرفته بود. همچنان که به دوردست خیره شده بود، به جای اینکه به باغش آب دهد، آب را در جاده می ریخت. حوضچه ی کوچکی از آب، پشت برگ هایی که چاه فاضلاب را مسدود کرده بود، جمع شده بود. اگر هم متوجه می شد که نگاهش می کنم‌، واکنشی نشان نمی داد.
کسی پشت پنجره ی پنی «کرافورد²» نبود. صندلی اش جای همیشگی اش، پشت پر*ده ها بود. اما چند روزی بود که پشت پنجره ندیده بودمش.
ماشینی رد شد. همین که نزدیک خانه ی مار ویک رسید، راهش را از ساختمان کج کرد و چرخ هایش به پیاده رو خورد. چهره ی راننده همچنان خونسرد بود، انگار اصلا متوجه ی کاری که کرده بود، نشده بود.
به خانه آنا برگشتم. حالا که دیگر عجله ای نداشتم‌‌، قدم هایم را کند کردم. تغییر خیابانمان را دوست داشتم. همیشه کمی عجیب و غریب بودم. مخصوصا بعد از مرگ مادرم. بودن در کنار آدم های هم عقیده، خوب بود.
آنا در پشت حیاط، همان جایی که ترکش کرده بودم، منتظر بود. همان برقی که در چشم های خانم ریچموند بود را در چشم های آنا دیدم. کنارش رفتم و دستم را دورش گذاشتم.
_ حق با تو بود. خانه از ما محافظت می کند.
همچنان صدایم را پایین آوردم، چون می دانستم این موضوع باید با لحنی آرام گفته می شد.
_ از ما مراقبت می کند.
_ می دانستم.
صدای آنا آهنگ عجیبی داشت. لبخندی بر لبانش نشست.
_ همان لحظه که وارد خانه شدم، می دانستم که مال من می شود. ازش محافظت می کنم و او هم از من محافظت می کند.
_ خانه ی خوبیه.
_ خانه ی خیلی خوبیه.
_ باید الان رائول را دفن کنیم؟
_ اره، بهتره انجامش بدیم.
___________________________
1_ Korver
2_ Crawford
 
4 کامنت ها
آخرین ویرایش:

Fatemeh.hp

مدیر تالار ورزش + ناظر تالار رمان + روزنامه نگار
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
ناظر رمان
گوینده انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
عضویت
Jul 14, 2020
ارسال ها
820
لایک ها
3,834
امتیاز
63
ای بابا یعنی اخرش چی میشه
من که می‌میرم
 

Fatemeh.hp

مدیر تالار ورزش + ناظر تالار رمان + روزنامه نگار
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
ناظر رمان
گوینده انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
عضویت
Jul 14, 2020
ارسال ها
820
لایک ها
3,834
امتیاز
63

موضوعات مشابه

بالا پایین