با عضویت در انجمن تک رمان از مزایای(چاپ کتاب،منتشر کردن رمان و...به صورت رایگان، خدمات ویراستاری، نقد و...)بهرمند شوید. با ما بهترینها را تجربه کنید.☆
...کوتاه که یه پیرسینگ هم روی بینیش داره رو نشون میده و میگه.
- این دینا خانوممونه! با ادب گروه!
خوشحال به سمتش میرم و دستم رو دراز میکنم.
- منم ژاکاوم از دیدنتون خیلی خوشحالم!
- همچنین عزیزم.
ارسلان ذوق زده دوباره با دست یه پسر دیگه رو نشون میده این یکی مثل فرید یه زخم روی صورتش داره.
- ایشون...
...به جلب توجه ریحانه نبود چون با پایین اومدنمون از پلهها توجه همه به ما بود.
- خب، خب همه خوش اومدید! امیدوارم بهتون خوش بگذره. ایشون دختر من ژاکاو هستش و این مهمونی برای یه کار مهمی که خودتون خوب میدونید و هدیه ما به اونه!
خشکم میزنه و با لبخند نص و نیمهای میگم.
- به من؟
- بعد شام!
چشمکی بهم...
...فکر کردن زیر چونهام میزارم و فکر میکنم. اهان! اهنگ حامیمه! عشق قدیمی!
زیر ل*ب میخونم و به ریحانه خیره میشم.
***
- چقدر خوشگل شدی! از سادگی درومدی دختر! قراره دل کی رو ببری؟
گونههام قرمز میشه و به صورت فان میزنم روی گونم، ل*بم رو گ*از میگیرم و میگم.
#یوتوپیا
#ژاکاو
#ملینا_نامور
#انجمن_تک_رمان
...- آبی؟ مطمئنی؟ قرمز نمیخوای؟ یا صورتی؟
سرم رو به مخالفت تکون میدم و میگم.
- نه آبی کمرنگ میخوام.
انگار ریحانه صدامون رو میشنوه که میگه.
- ژاکاو آبی رو خیلی دوست داره براش همون رنگ رو بزن.
زن سرش رو تکون میده و با چشمک زدنی از چشمهای ریمل زدهاش به من، ادامه کارش رو میگیره.
***
#یوتوپیا...
...رو یه طرفی ریخته توی صورتش و اون رو واقعا باکلاستر کرده.
- دیدم میزنی؟
با خنده میگم.
- اره دارم مامان خوشتیپم رو دید میزنم!
چشمکی میزنه و میگه.
- پس منتظر باش قراره مادر و دختر باهم خوشتیپ بشن.
با تعجب میپرسم.
- من موهام رو رنگ نمیکنم.
با خنده میگه.
#یوتوپیا
#ژاکاو
#ملینا_نامور
#انجمن_تک_رمان
...بریم رستوران یه چیزی بخوریم نظرتون چیه؟
و بعد منتظر به من و ریحانه نگاه میکنه. ریحانه با ذوق گونهام رو میب*وسه و میگه.
- من موافقم فکر میکنم ژاکاو هم گرسنه باشه نه؟
سرم رو تکون دادم و عقب رفتم.
- پس میریم یه چیزی بخوریم من که روده کوچیکم داره بزرگم رو میخوره.
خنده ریزی کردم که فرید بهم...
...- سلام عزیزم. دلم نیومد بیدارت کنم چون میدونستم خستهای... ولی امروز قراره یه روز خوب باشه پس صبحانهات رو کامل بخور.
فرید خندید و گفت:
- سلام ژاکاو. عزیزم ژاکاو هفده سالشه نیاز نیست بهش بگی چیکار کنه.
ریحانه خندید و چشم غرهای به فرید رفت؛ نشستم روی صندلی میز صبحانه و بهشون خیره شدم، لبخند...
- اهان ژاکاو عزیزم من برات یه مسواک جدید خریدم که داخل دستشویی اتاقت گذاشتمش و همینطور لوازم ارایشی هم برات خریدم و روی میز ارایشت قرارشون دادم، چون قبلا دیده بودمت یه لباس خوابم برات خریدم امیدوارم اندازه، ات باشه اون توی کمده. بعد هم خیلی ناگهانی سمت فرید کرد و گفت:
- فرید جان عزیزم فردا که...
ریحانه با خوشحالی نگاهم کرد و بغض کرده گفت:
- خیلی خوشحالم برات، ژاکاو خیلی خوشحالم که اینجایی.
بـ*ـغلم کرد و اونم بغضش ترکید و تو یه ثانیه فرید با حالتی عصبی به سمتش کرد و گفت:
- ریحانه بسته... گریه نکن الان یه دختر داری دیگه گریه نکن.
ریحانه تو حالتی که داشت اشکهاش رو پاک میکرد به سمت فرید...