خوش آمدید!

با عضویت در انجمن تک رمان از مزایای(چاپ کتاب،منتشر کردن رمان و...به صورت رایگان، خدمات ویراستاری، نقد و...)بهرمند شوید. با ما بهترین‌ها را تجربه کنید.☆

همین حالا عضویتت رو قطعی کن!
  • 🌱فراخوان جذب ناظر تایید ( همراه با آموزش ) کلیک کنید
  • تخفیف عیدانه ۶۰ درصدی چاپ کتاب در انتشارات تک رمان کلیک کنید

پادکست‌و‌اپیزود مجموعه اپیزود پژواک سکوت | علی برادر خدام خسروشاهی نویسنده انجمن تک رمان

ساعت تک رمان

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

علی خسروشاهی

مدرس زبان انگلیسی + مدیر بازنشسته ادبیات
نویسنده انجمن
دلنویس انجمن
مقام‌دار بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
2022-09-07
نوشته‌ها
1,019
کیف پول من
87,503
Points
1,488
مجموعه اپیزود پژواک سکوت
نویسنده: علی برادر خدام خسروشاهی
ژانر: تراژدی ، انگیزشی

مقدمه:
در این پهنه‌ی بیکران نیستی، جایی که پژواک هیچ صدایی به گوش نمی‌رسد، سکوتی ابدی حکم‌فرماست. گویی زمان در این خلاء منجمد شده و هستی در سکوتی وهم‌آلود به خوابی ابدی فرو رفته است.
در این سکوت، نه فریادی برای رهایی است و نه نجوایی برای هم‌زبانی. گویی تمام ذرات وجود در این خلاء بی‌انتها گم شده‌اند و هیچ امیدی به بازگشت نیست.
این سکوت، نه سکوت آرامش، بلکه سکوت نیستی است. سکوتِ پوچیِ محض، سکوتِ مرگِ تمامِ آرزوها. در این سکوت، گویی تمامِ جهان در خود فرو می‌ریزد و هیچ اثری از زندگی باقی نمی‌ماند.

#علی_برادر_خدام_خسروشاهی
#پژواک_سکوت
#انجمن_تک_رمان

کد:
مجموعه اپیزود پژواک سکوت

نویسنده: علی برادر خدام خسروشاهی

ژانر: تراژدی ، انگیزشی



مقدمه:

در این پهنه‌ی بیکران نیستی، جایی که پژواک هیچ صدایی به گوش نمی‌رسد، سکوتی ابدی حکم‌فرماست. گویی زمان در این خلاء منجمد شده و هستی در سکوتی وهم‌آلود به خوابی ابدی فرو رفته است.

در این سکوت، نه فریادی برای رهایی است و نه نجوایی برای هم‌زبانی. گویی تمام ذرات وجود در این خلاء بی‌انتها گم شده‌اند و هیچ امیدی به بازگشت نیست.

این سکوت، نه سکوت آرامش، بلکه سکوت نیستی است. سکوتِ پوچیِ محض، سکوتِ مرگِ تمامِ آرزوها. در این سکوت، گویی تمامِ جهان در خود فرو می‌ریزد و هیچ اثری از زندگی باقی نمی‌ماند.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

آخرین ویرایش:

علی خسروشاهی

مدرس زبان انگلیسی + مدیر بازنشسته ادبیات
نویسنده انجمن
دلنویس انجمن
مقام‌دار بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
2022-09-07
نوشته‌ها
1,019
کیف پول من
87,503
Points
1,488
فصل اول: "آغاز تراژدی"
اپیزود ۱: سکوت ابدی

در این پهنه‌ی بیکران نیستی، جایی که پژواک هیچ صدایی به گوش نمی‌رسد، سکوتی ابدی حکم‌فرماست. گویی زمان در این خلاء منجمد شده و هستی در سکوتی وهم‌آلود به خوابی ابدی فرو رفته است.
در این سکوت، نه فریادی برای رهایی است و نه نجوایی برای هم‌زبانی. گویی تمام ذرات وجود در این خلاء بی‌انتها گم شده‌اند و هیچ امیدی به بازگشت نیست.
این سکوت، نه سکوت آرامش، بلکه سکوت نیستی است. سکوتِ پوچیِ محض، سکوتِ مرگِ تمامِ آرزوها. در این سکوت، گویی تمامِ جهان در خود فرو می‌ریزد و هیچ اثری از زندگی باقی نمی‌ماند.
آیا این سکوت، پایانِ تمامِ جستجوهاست؟ آیا این نیستی، سرنوشتِ محتومِ تمامِ موجودات است؟ آیا در این سکوتِ ابدی، هیچ روزنه‌ای از امید وجود ندارد؟
در این سکوت، گویی تمامِ پرسش‌ها بی‌جواب می‌مانند و تمامِ آرزوها به خاکسترِ نیستی تبدیل می‌شوند. در این سکوت، گویی تمامِ هستی در یک لحظه فرو می‌پاشد و هیچ اثری از آن باقی نمی‌ماند.
این سکوت، نه سکوتِ آرامش، بلکه سکوتِ نیستی است. سکوتِ پوچیِ محض، سکوتِ مرگِ تمامِ آرزوها. در این سکوت، گویی تمامِ جهان در خود فرو می‌ریزد و هیچ اثری از زندگی باقی نمی‌ماند.
گویی در این سکوت ابدی، زمان از حرکت باز ایستاده و لحظه‌ها در بی‌کرانگی نیستی محو می‌شوند. در این خلاء، نه آغازی است و نه پایانی، نه امیدی و نه یاسی، تنها سکوتی است ابدی و بی‌انتها.

#علی_برادر_خدام_خسروشاهی
#پژواک_سکوت
#انجمن_تک_رمان

کد:
فصل اول: "آغاز تراژدی"

اپیزود ۱: سکوت ابدی



در این پهنه‌ی بیکران نیستی، جایی که پژواک هیچ صدایی به گوش نمی‌رسد، سکوتی ابدی حکم‌فرماست. گویی زمان در این خلاء منجمد شده و هستی در سکوتی وهم‌آلود به خوابی ابدی فرو رفته است.

در این سکوت، نه فریادی برای رهایی است و نه نجوایی برای هم‌زبانی. گویی تمام ذرات وجود در این خلاء بی‌انتها گم شده‌اند و هیچ امیدی به بازگشت نیست.

این سکوت، نه سکوت آرامش، بلکه سکوت نیستی است. سکوتِ پوچیِ محض، سکوتِ مرگِ تمامِ آرزوها. در این سکوت، گویی تمامِ جهان در خود فرو می‌ریزد و هیچ اثری از زندگی باقی نمی‌ماند.

آیا این سکوت، پایانِ تمامِ جستجوهاست؟ آیا این نیستی، سرنوشتِ محتومِ تمامِ موجودات است؟ آیا در این سکوتِ ابدی، هیچ روزنه‌ای از امید وجود ندارد؟

در این سکوت، گویی تمامِ پرسش‌ها بی‌جواب می‌مانند و تمامِ آرزوها به خاکسترِ نیستی تبدیل می‌شوند. در این سکوت، گویی تمامِ هستی در یک لحظه فرو می‌پاشد و هیچ اثری از آن باقی نمی‌ماند.

این سکوت، نه سکوتِ آرامش، بلکه سکوتِ نیستی است. سکوتِ پوچیِ محض، سکوتِ مرگِ تمامِ آرزوها. در این سکوت، گویی تمامِ جهان در خود فرو می‌ریزد و هیچ اثری از زندگی باقی نمی‌ماند.

گویی در این سکوت ابدی، زمان از حرکت باز ایستاده و لحظه‌ها در بی‌کرانگی نیستی محو می‌شوند. در این خلاء، نه آغازی است و نه پایانی، نه امیدی و نه یاسی، تنها سکوتی است ابدی و بی‌انتها.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

علی خسروشاهی

مدرس زبان انگلیسی + مدیر بازنشسته ادبیات
نویسنده انجمن
دلنویس انجمن
مقام‌دار بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
2022-09-07
نوشته‌ها
1,019
کیف پول من
87,503
Points
1,488
فصل اول: "آغاز تراژدی"
اپیزود ۲: تنهایی در ازدحام

در این شهرِ غوغایی، در میانِ هیاهویِ هزاران صدا، در انبوهِ چهره‌هایِ بی‌تفاوت، تنهاییِ جانکاهی روحم را می‌فشارد. گویی در جزیره‌ای متروک، در میانِ دریایی از انسان‌ها، تنها و بی‌کس رها شده‌ام.
در این ازدحامِ ظاهری، هیچ همدمی نیست، هیچ هم‌زبانی نیست، هیچ گوشی برای شنیدنِ نجوایِ درونم نیست. گویی تمامِ انسان‌ها در پیله‌هایِ تنهاییِ خود فرو رفته‌اند و هیچ راهی برایِ ارتباط با یکدیگر باقی نمانده است.
در این شهرِ شلوغ، گویی تمامِ صداها به سکوتی کرکننده تبدیل شده‌اند. گویی تمامِ چهره‌ها به نقاب‌هایی بی‌روح بدل شده‌اند. گویی تمامِ انسان‌ها به سایه‌هایی بی‌جان تبدیل شده‌اند.
در این تنهاییِ جانکاه، گویی روحم در تاریکیِ محض گم شده است. گویی امیدم به روشنایی در سیاهیِ بی‌انتها محو شده است. گویی تمامِ آرزوهایم به خاکسترِ ناامیدی تبدیل شده است.
آیا این تنهایی، سرنوشتِ محتومِ انسان در دنیایِ مدرن است؟ آیا در این ازدحامِ ظاهری، هیچ روزنه‌ای از امید به ارتباطِ انسانی وجود ندارد؟ آیا در این سکوتِ کرکننده، هیچ صدایی برایِ رهایی شنیده نمی‌شود؟
در این تنهاییِ جانکاه، گویی تمامِ پرسش‌ها بی‌جواب می‌مانند و تمامِ آرزوها به خاکسترِ نیستی تبدیل می‌شوند. در این تنهایی، گویی تمامِ هستی در یک لحظه فرو می‌پاشد و هیچ اثری از آن باقی نمی‌ماند.
گویی در این ازدحامِ ظاهری، زمان از حرکت باز ایستاده و لحظه‌ها در بی‌کرانگیِ تنهایی محو می‌شوند. در این خلاء، نه آغازی است و نه پایانی، نه امیدی و نه یاسی، تنها تنهایی است ابدی و بی‌انتها.

#علی_برادر_خدام_خسروشاهی
#پژواک_سکوت
#انجمن_تک_رمان

کد:
فصل اول: "آغاز تراژدی"
اپیزود ۲: تنهایی در ازدحام

در این شهرِ غوغایی، در میانِ هیاهویِ هزاران صدا، در انبوهِ چهره‌هایِ بی‌تفاوت، تنهاییِ جانکاهی روحم را می‌فشارد. گویی در جزیره‌ای متروک، در میانِ دریایی از انسان‌ها، تنها و بی‌کس رها شده‌ام.
در این ازدحامِ ظاهری، هیچ همدمی نیست، هیچ هم‌زبانی نیست، هیچ گوشی برای شنیدنِ نجوایِ درونم نیست. گویی تمامِ انسان‌ها در پیله‌هایِ تنهاییِ خود فرو رفته‌اند و هیچ راهی برایِ ارتباط با یکدیگر باقی نمانده است.
در این شهرِ شلوغ، گویی تمامِ صداها به سکوتی کرکننده تبدیل شده‌اند. گویی تمامِ چهره‌ها به نقاب‌هایی بی‌روح بدل شده‌اند. گویی تمامِ انسان‌ها به سایه‌هایی بی‌جان تبدیل شده‌اند.
در این تنهاییِ جانکاه، گویی روحم در تاریکیِ محض گم شده است. گویی امیدم به روشنایی در سیاهیِ بی‌انتها محو شده است. گویی تمامِ آرزوهایم به خاکسترِ ناامیدی تبدیل شده است.
آیا این تنهایی، سرنوشتِ محتومِ انسان در دنیایِ مدرن است؟ آیا در این ازدحامِ ظاهری، هیچ روزنه‌ای از امید به ارتباطِ انسانی وجود ندارد؟ آیا در این سکوتِ کرکننده، هیچ صدایی برایِ رهایی شنیده نمی‌شود؟
در این تنهاییِ جانکاه، گویی تمامِ پرسش‌ها بی‌جواب می‌مانند و تمامِ آرزوها به خاکسترِ نیستی تبدیل می‌شوند. در این تنهایی، گویی تمامِ هستی در یک لحظه فرو می‌پاشد و هیچ اثری از آن باقی نمی‌ماند.
گویی در این ازدحامِ ظاهری، زمان از حرکت باز ایستاده و لحظه‌ها در بی‌کرانگیِ تنهایی محو می‌شوند. در این خلاء، نه آغازی است و نه پایانی، نه امیدی و نه یاسی، تنها تنهایی است ابدی و بی‌انتها.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

علی خسروشاهی

مدرس زبان انگلیسی + مدیر بازنشسته ادبیات
نویسنده انجمن
دلنویس انجمن
مقام‌دار بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
2022-09-07
نوشته‌ها
1,019
کیف پول من
87,503
Points
1,488
فصل اول: "آغاز تراژدی"
اپیزود ۳: جستجوی سایه ها

در این دشتِ بی‌کرانِ تردید، در میانِ سایه‌هایِ وهم‌آلودِ پرسش‌ها، سرگردان و بی‌هدف، در پیِ نوری گمشده، در جستجویِ معنایی پنهان، قدم برمی‌دارم. گویی در هزارتویی پیچیده، در میانِ دالان‌هایِ تاریکِ ذهن، در پیِ روزنه‌ای از امید، در جستجویِ حقیقتی ناب، سرگردانم.
سایه‌هایِ پرسش‌ها، همچونِ اشباحی سرگردان، در اطرافم پرسه می‌زنند. سایه‌هایِ تردیدها، همچونِ مارهایِ سمی، بر جانم نیش می‌زنند. سایه‌هایِ ناامیدی‌ها، همچونِ خفاشانی سیاه، بر روحم چنگ می‌اندازند.
در این جستجویِ بی‌پایان، گویی تمامِ پاسخ‌ها به سایه‌هایی گریزان تبدیل شده‌اند. گویی تمامِ حقایق به سراب‌هایی فریبنده بدل شده‌اند. گویی تمامِ امیدها به خاکستری سرد تبدیل شده‌اند.
آیا در این دشتِ بی‌کرانِ تردید، هیچ نوری برایِ رهایی وجود ندارد؟ آیا در این هزارتویِ پیچیده، هیچ راهی برایِ خروج وجود ندارد؟ آیا در این جستجویِ بی‌پایان، هیچ معنایی برایِ یافتن وجود ندارد؟
در این جستجویِ بی‌پایان، گویی تمامِ پرسش‌ها بی‌جواب می‌مانند و تمامِ آرزوها به خاکسترِ نیستی تبدیل می‌شوند. در این جستجو، گویی تمامِ هستی در یک لحظه فرو می‌پاشد و هیچ اثری از آن باقی نمی‌ماند.
گویی در این دشتِ بی‌کرانِ تردید، زمان از حرکت باز ایستاده و لحظه‌ها در بی‌کرانگیِ پرسش‌ها محو می‌شوند. در این خلاء، نه آغازی است و نه پایانی، نه امیدی و نه یاسی، تنها جستجویی است ابدی و بی‌انتها.

#علی_برادر_خدام_خسروشاهی
#پژواک_سکوت
#انجمن_تک_رمان

کد:
فصل اول: "آغاز تراژدی"
اپیزود ۳: جستجوی سایه ها

در این دشتِ بی‌کرانِ تردید، در میانِ سایه‌هایِ وهم‌آلودِ پرسش‌ها، سرگردان و بی‌هدف، در پیِ نوری گمشده، در جستجویِ معنایی پنهان، قدم برمی‌دارم. گویی در هزارتویی پیچیده، در میانِ دالان‌هایِ تاریکِ ذهن، در پیِ روزنه‌ای از امید، در جستجویِ حقیقتی ناب، سرگردانم.
سایه‌هایِ پرسش‌ها، همچونِ اشباحی سرگردان، در اطرافم پرسه می‌زنند. سایه‌هایِ تردیدها، همچونِ مارهایِ سمی، بر جانم نیش می‌زنند. سایه‌هایِ ناامیدی‌ها، همچونِ خفاشانی سیاه، بر روحم چنگ می‌اندازند.
در این جستجویِ بی‌پایان، گویی تمامِ پاسخ‌ها به سایه‌هایی گریزان تبدیل شده‌اند. گویی تمامِ حقایق به سراب‌هایی فریبنده بدل شده‌اند. گویی تمامِ امیدها به خاکستری سرد تبدیل شده‌اند.
آیا در این دشتِ بی‌کرانِ تردید، هیچ نوری برایِ رهایی وجود ندارد؟ آیا در این هزارتویِ پیچیده، هیچ راهی برایِ خروج وجود ندارد؟ آیا در این جستجویِ بی‌پایان، هیچ معنایی برایِ یافتن وجود ندارد؟
در این جستجویِ بی‌پایان، گویی تمامِ پرسش‌ها بی‌جواب می‌مانند و تمامِ آرزوها به خاکسترِ نیستی تبدیل می‌شوند. در این جستجو، گویی تمامِ هستی در یک لحظه فرو می‌پاشد و هیچ اثری از آن باقی نمی‌ماند.
گویی در این دشتِ بی‌کرانِ تردید، زمان از حرکت باز ایستاده و لحظه‌ها در بی‌کرانگیِ پرسش‌ها محو می‌شوند. در این خلاء، نه آغازی است و نه پایانی، نه امیدی و نه یاسی، تنها جستجویی است ابدی و بی‌انتها.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

علی خسروشاهی

مدرس زبان انگلیسی + مدیر بازنشسته ادبیات
نویسنده انجمن
دلنویس انجمن
مقام‌دار بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
2022-09-07
نوشته‌ها
1,019
کیف پول من
87,503
Points
1,488
فصل اول: "آغاز تراژدی"
اپیزود ۴: ر*ق*ص مرگ

در این شبِ سیاه، در میانِ سایه‌هایِ لرزانِ وحشت، صدایِ گام‌هایِ سنگینِ مرگ، همچونِ ضربه‌هایِ طبلِ عزا، در گوشِ جانم می‌پیچد. گویی مرگ، رقصی جنون‌آمیز را آغاز کرده است، رقصی که در آن، زندگی به بازی گرفته می‌شود و هستی به نیستی بدل می‌گردد.
مرگ، همچونِ شبحی سیاه، با داسی تیز، در میانِ جمعِ زندگان می‌چرخد و هر لحظه، یکی را به کامِ خود می‌کشد. گویی مرگ، رقصی بی‌رحمانه را به نمایش می‌گذارد، رقصی که در آن، هیچ امیدی به رهایی نیست.
در این ر*ق*صِ جنون‌آمیز، گویی تمامِ ارزش‌هایِ زندگی به پوچی می‌رسند. گویی تمامِ آرزوهایِ انسان به خاکسترِ نیستی تبدیل می‌شوند. گویی تمامِ هستی در یک لحظه فرو می‌پاشد و هیچ اثری از آن باقی نمی‌ماند.
آیا در این ر*ق*صِ مرگ، هیچ نوری برایِ رهایی وجود ندارد؟ آیا در این شبِ سیاه، هیچ امیدی به طلوعِ خورشید نیست؟ آیا در این بازیِ بی‌رحمانه، هیچ راهی برایِ پیروزیِ زندگی وجود ندارد؟
در این ر*ق*صِ مرگ، گویی تمامِ پرسش‌ها بی‌جواب می‌مانند و تمامِ آرزوها به خاکسترِ نیستی تبدیل می‌شوند. در این ر*ق*ص، گویی تمامِ هستی در یک لحظه فرو می‌پاشد و هیچ اثری از آن باقی نمی‌ماند.
گویی در این شبِ سیاه، زمان از حرکت باز ایستاده و لحظه‌ها در بی‌کرانگیِ نیستی محو می‌شوند. در این خلاء، نه آغازی است و نه پایانی، نه امیدی و نه یاسی، تنها رقصی است ابدی و بی‌انتها.

#علی_برادر_خدام_خسروشاهی
#پژواک_سکوت
#انجمن_تک_رمان

کد:
فصل اول: "آغاز تراژدی"
اپیزود ۴: ر*ق*ص مرگ

در این شبِ سیاه، در میانِ سایه‌هایِ لرزانِ وحشت، صدایِ گام‌هایِ سنگینِ مرگ، همچونِ ضربه‌هایِ طبلِ عزا، در گوشِ جانم می‌پیچد. گویی مرگ، رقصی جنون‌آمیز را آغاز کرده است، رقصی که در آن، زندگی به بازی گرفته می‌شود و هستی به نیستی بدل می‌گردد.
مرگ، همچونِ شبحی سیاه، با داسی تیز، در میانِ جمعِ زندگان می‌چرخد و هر لحظه، یکی را به کامِ خود می‌کشد. گویی مرگ، رقصی بی‌رحمانه را به نمایش می‌گذارد، رقصی که در آن، هیچ امیدی به رهایی نیست.
در این ر*ق*صِ جنون‌آمیز، گویی تمامِ ارزش‌هایِ زندگی به پوچی می‌رسند. گویی تمامِ آرزوهایِ انسان به خاکسترِ نیستی تبدیل می‌شوند. گویی تمامِ هستی در یک لحظه فرو می‌پاشد و هیچ اثری از آن باقی نمی‌ماند.
آیا در این ر*ق*صِ مرگ، هیچ نوری برایِ رهایی وجود ندارد؟ آیا در این شبِ سیاه، هیچ امیدی به طلوعِ خورشید نیست؟ آیا در این بازیِ بی‌رحمانه، هیچ راهی برایِ پیروزیِ زندگی وجود ندارد؟
در این ر*ق*صِ مرگ، گویی تمامِ پرسش‌ها بی‌جواب می‌مانند و تمامِ آرزوها به خاکسترِ نیستی تبدیل می‌شوند. در این ر*ق*ص، گویی تمامِ هستی در یک لحظه فرو می‌پاشد و هیچ اثری از آن باقی نمی‌ماند.
گویی در این شبِ سیاه، زمان از حرکت باز ایستاده و لحظه‌ها در بی‌کرانگیِ نیستی محو می‌شوند. در این خلاء، نه آغازی است و نه پایانی، نه امیدی و نه یاسی، تنها رقصی است ابدی و بی‌انتها.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

علی خسروشاهی

مدرس زبان انگلیسی + مدیر بازنشسته ادبیات
نویسنده انجمن
دلنویس انجمن
مقام‌دار بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
2022-09-07
نوشته‌ها
1,019
کیف پول من
87,503
Points
1,488
فصل اول: "آغاز تراژدی"
اپیزود ۵: خاطرات گمشده

در این دخمه‌ی تاریکِ ذهن، در میانِ غبارِ زمان، خاطراتِ گمشده، همچونِ اشباحی سرگردان، در اطرافم پرسه می‌زنند. گویی هر خاطره، تکه‌ای از وجودِ گمشده‌ی من است، تکه‌ای که در گذرِ زمان، در پیچ‌وخمِ زندگی، در اعماقِ فراموشی، گم شده است.
خاطراتِ شیرین، همچونِ عطرِ گل‌هایِ بهاری، در جانم می‌پیچند و لبخندِ محوی بر لبانم می‌نشانند. خاطراتِ تلخ، همچونِ خنجری زهرآگین، در قلبم فرو می‌روند و اشکِ حسرت را بر گونه‌هایم جاری می‌سازند. خاطراتِ گمشده، همچونِ قطعاتِ پازلی شکسته، در ذهنِ پریشانم پراکنده شده‌اند و هیچ راهی برایِ کنارِ هم چیدنِ آن‌ها نیست.
در این دخمه‌ی تاریک، گویی زمان از حرکت باز ایستاده است و لحظه‌ها در بی‌کرانگیِ خاطراتِ گمشده محو می‌شوند. گویی هر خاطره، دریچه‌ای به گذشته‌ای دور است، گذشته‌ای که دیگر هرگز باز نخواهد گشت.
آیا در این دخمه‌ی تاریک، هیچ نوری برایِ رهایی از بندِ خاطرات وجود ندارد؟ آیا در این دریایِ فراموشی، هیچ ساحلی برایِ آرامش وجود ندارد؟ آیا در این پازلِ شکسته، هیچ قطعه‌ای برایِ تکمیلِ تصویرِ گمشده وجود ندارد؟
در این دخمه‌ی تاریک، گویی تمامِ پرسش‌ها بی‌جواب می‌مانند و تمامِ آرزوها به خاکسترِ نیستی تبدیل می‌شوند. در این فراموشی، گویی تمامِ هستی در یک لحظه فرو می‌پاشد و هیچ اثری از آن باقی نمی‌ماند.
گویی در این دخمه تاریک، زمان از حرکت باز ایستاده و لحظه‌ها در بی‌کرانگی خاطرات گمشده محو می‌شوند. در این خلاء، نه آغازی است و نه پایانی، نه امیدی و نه یاسی، تنها خاطراتی است ابدی و بی‌انتها.

#علی_برادر_خدام_خسروشاهی
#پژواک_سکوت
#انجمن_تک_رمان

کد:
فصل اول: "آغاز تراژدی"
اپیزود ۵: خاطرات گمشده

در این دخمه‌ی تاریکِ ذهن، در میانِ غبارِ زمان، خاطراتِ گمشده، همچونِ اشباحی سرگردان، در اطرافم پرسه می‌زنند. گویی هر خاطره، تکه‌ای از وجودِ گمشده‌ی من است، تکه‌ای که در گذرِ زمان، در پیچ‌وخمِ زندگی، در اعماقِ فراموشی، گم شده است.
خاطراتِ شیرین، همچونِ عطرِ گل‌هایِ بهاری، در جانم می‌پیچند و لبخندِ محوی بر لبانم می‌نشانند. خاطراتِ تلخ، همچونِ خنجری زهرآگین، در قلبم فرو می‌روند و اشکِ حسرت را بر گونه‌هایم جاری می‌سازند. خاطراتِ گمشده، همچونِ قطعاتِ پازلی شکسته، در ذهنِ پریشانم پراکنده شده‌اند و هیچ راهی برایِ کنارِ هم چیدنِ آن‌ها نیست.
در این دخمه‌ی تاریک، گویی زمان از حرکت باز ایستاده است و لحظه‌ها در بی‌کرانگیِ خاطراتِ گمشده محو می‌شوند. گویی هر خاطره، دریچه‌ای به گذشته‌ای دور است، گذشته‌ای که دیگر هرگز باز نخواهد گشت.
آیا در این دخمه‌ی تاریک، هیچ نوری برایِ رهایی از بندِ خاطرات وجود ندارد؟ آیا در این دریایِ فراموشی، هیچ ساحلی برایِ آرامش وجود ندارد؟ آیا در این پازلِ شکسته، هیچ قطعه‌ای برایِ تکمیلِ تصویرِ گمشده وجود ندارد؟
در این دخمه‌ی تاریک، گویی تمامِ پرسش‌ها بی‌جواب می‌مانند و تمامِ آرزوها به خاکسترِ نیستی تبدیل می‌شوند. در این فراموشی، گویی تمامِ هستی در یک لحظه فرو می‌پاشد و هیچ اثری از آن باقی نمی‌ماند.
گویی در این دخمه تاریک، زمان از حرکت باز ایستاده و لحظه‌ها در بی‌کرانگی خاطرات گمشده محو می‌شوند. در این خلاء، نه آغازی است و نه پایانی، نه امیدی و نه یاسی، تنها خاطراتی است ابدی و بی‌انتها.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

علی خسروشاهی

مدرس زبان انگلیسی + مدیر بازنشسته ادبیات
نویسنده انجمن
دلنویس انجمن
مقام‌دار بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
2022-09-07
نوشته‌ها
1,019
کیف پول من
87,503
Points
1,488
فصل اول: "آغاز تراژدی"
اپیزود ۶: آینه شکسته

در این تالارِ وهم‌آلودِ ذهن، در میانِ قطعاتِ شکستهٔ آینهٔ وجود، تصویری پریشان از خویشتن را نظاره می‌کنم. گویی هر قطعه، تکه‌ای از هویتِ گمشدهٔ من است، تکه‌ای که در گذرِ زمان، در تلاطمِ زندگی، در اعماقِ تردید، شکسته و پراکنده شده است.
در این آینهٔ شکسته، تصویری از گذشته‌ای دور را می‌بینم، تصویری از آرزوهایِ بر باد رفته، تصویری از امیدهایِ خاموش شده، تصویری از عشقی گمشده. در این آینه، تصویری از حالِ پریشانم را می‌بینم، تصویری از تردیدهایِ جانکاه، تصویری از تنهاییِ عمیق، تصویری از ناامیدیِ بی‌کران.
آیا در این آینهٔ شکسته، هیچ راهی برایِ بازسازیِ هویتِ گمشده وجود ندارد؟ آیا در این قطعاتِ پراکنده، هیچ امیدی به یافتنِ تصویرِ کاملِ خویشتن نیست؟ آیا در این تالارِ وهم‌آلود، هیچ نوری برایِ رهایی از بندِ تردید وجود ندارد؟
در این آینهٔ شکسته، گویی تمامِ پرسش‌ها بی‌جواب می‌مانند و تمامِ آرزوها به خاکسترِ نیستی تبدیل می‌شوند. در این شکستگی، گویی تمامِ هستی در یک لحظه فرو می‌پاشد و هیچ اثری از آن باقی نمی‌ماند.
گویی در این تالارِ وهم‌آلود، زمان از حرکت باز ایستاده و لحظه‌ها در بی‌کرانگیِ شکستگی محو می‌شوند. در این خلاء، نه آغازی است و نه پایانی، نه امیدی و نه یاسی، تنها تصویری است پریشان و ابدی.

#علی_برادر_خدام_خسروشاهی
#پژواک_سکوت
#انجمن_تک_رمان

کد:
فصل اول: "آغاز تراژدی"
اپیزود ۶: آینه شکسته

در این تالارِ وهم‌آلودِ ذهن، در میانِ قطعاتِ شکستهٔ آینهٔ وجود، تصویری پریشان از خویشتن را نظاره می‌کنم. گویی هر قطعه، تکه‌ای از هویتِ گمشدهٔ من است، تکه‌ای که در گذرِ زمان، در تلاطمِ زندگی، در اعماقِ تردید، شکسته و پراکنده شده است.
در این آینهٔ شکسته، تصویری از گذشته‌ای دور را می‌بینم، تصویری از آرزوهایِ بر باد رفته، تصویری از امیدهایِ خاموش شده، تصویری از عشقی گمشده. در این آینه، تصویری از حالِ پریشانم را می‌بینم، تصویری از تردیدهایِ جانکاه، تصویری از تنهاییِ عمیق، تصویری از ناامیدیِ بی‌کران.
آیا در این آینهٔ شکسته، هیچ راهی برایِ بازسازیِ هویتِ گمشده وجود ندارد؟ آیا در این قطعاتِ پراکنده، هیچ امیدی به یافتنِ تصویرِ کاملِ خویشتن نیست؟ آیا در این تالارِ وهم‌آلود، هیچ نوری برایِ رهایی از بندِ تردید وجود ندارد؟
در این آینهٔ شکسته، گویی تمامِ پرسش‌ها بی‌جواب می‌مانند و تمامِ آرزوها به خاکسترِ نیستی تبدیل می‌شوند. در این شکستگی، گویی تمامِ هستی در یک لحظه فرو می‌پاشد و هیچ اثری از آن باقی نمی‌ماند.
گویی در این تالارِ وهم‌آلود، زمان از حرکت باز ایستاده و لحظه‌ها در بی‌کرانگیِ شکستگی محو می‌شوند. در این خلاء، نه آغازی است و نه پایانی، نه امیدی و نه یاسی، تنها تصویری است پریشان و ابدی.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

علی خسروشاهی

مدرس زبان انگلیسی + مدیر بازنشسته ادبیات
نویسنده انجمن
دلنویس انجمن
مقام‌دار بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
2022-09-07
نوشته‌ها
1,019
کیف پول من
87,503
Points
1,488
فصل اول: "آغاز تراژدی"
اپیزود ۷: شهر خاموش

در این شهرِ بی‌روح، در میانِ آسمان‌خراش‌هایِ سرد و بی‌تفاوت، سکوتی وهم‌آلود حکم‌فرماست. گویی تمامِ زندگی در این شهرِ سنگی به خوابی ابدی فرو رفته است، گویی هیچ صدایی، هیچ حرکتی، هیچ امیدی در این شهرِ خاموش وجود ندارد.
در این شهر، انسان‌ها همچونِ سایه‌هایی سرگردان، در میانِ خیابان‌هایِ تاریک و بی‌انتها، بی‌هدف پرسه می‌زنند. گویی هیچ ارتباطی، هیچ همدلی، هیچ عشقی در این شهرِ سرد و بی‌روح وجود ندارد.
در این شهرِ خاموش، گویی تمامِ صداها به سکوتی کرکننده تبدیل شده‌اند. گویی تمامِ چهره‌ها به نقاب‌هایی بی‌روح بدل شده‌اند. گویی تمامِ انسان‌ها به سایه‌هایی بی‌جان تبدیل شده‌اند.
آیا در این شهرِ خاموش، هیچ روزنه‌ای از امید به زندگی وجود ندارد؟ آیا در این سکوتِ وهم‌آلود، هیچ صدایی برایِ رهایی شنیده نمی‌شود؟ آیا در این شهرِ سنگی، هیچ قلبی برایِ تپیدن باقی نمانده است؟
در این شهرِ خاموش، گویی تمامِ پرسش‌ها بی‌جواب می‌مانند و تمامِ آرزوها به خاکسترِ نیستی تبدیل می‌شوند. در این سکوت، گویی تمامِ هستی در یک لحظه فرو می‌پاشد و هیچ اثری از آن باقی نمی‌ماند.
گویی در این شهرِ بی‌روح، زمان از حرکت باز ایستاده و لحظه‌ها در بی‌کرانگیِ سکوت محو می‌شوند. در این خلاء، نه آغازی است و نه پایانی، نه امیدی و نه یاسی، تنها سکوتی است ابدی و بی‌انتها.

#علی_برادر_خدام_خسروشاهی
#پژواک_سکوت
#انجمن_تک_رمان

کد:
فصل اول: "آغاز تراژدی"
اپیزود ۷: شهر خاموش

در این شهرِ بی‌روح، در میانِ آسمان‌خراش‌هایِ سرد و بی‌تفاوت، سکوتی وهم‌آلود حکم‌فرماست. گویی تمامِ زندگی در این شهرِ سنگی به خوابی ابدی فرو رفته است، گویی هیچ صدایی، هیچ حرکتی، هیچ امیدی در این شهرِ خاموش وجود ندارد.
در این شهر، انسان‌ها همچونِ سایه‌هایی سرگردان، در میانِ خیابان‌هایِ تاریک و بی‌انتها، بی‌هدف پرسه می‌زنند. گویی هیچ ارتباطی، هیچ همدلی، هیچ عشقی در این شهرِ سرد و بی‌روح وجود ندارد.
در این شهرِ خاموش، گویی تمامِ صداها به سکوتی کرکننده تبدیل شده‌اند. گویی تمامِ چهره‌ها به نقاب‌هایی بی‌روح بدل شده‌اند. گویی تمامِ انسان‌ها به سایه‌هایی بی‌جان تبدیل شده‌اند.
آیا در این شهرِ خاموش، هیچ روزنه‌ای از امید به زندگی وجود ندارد؟ آیا در این سکوتِ وهم‌آلود، هیچ صدایی برایِ رهایی شنیده نمی‌شود؟ آیا در این شهرِ سنگی، هیچ قلبی برایِ تپیدن باقی نمانده است؟
در این شهرِ خاموش، گویی تمامِ پرسش‌ها بی‌جواب می‌مانند و تمامِ آرزوها به خاکسترِ نیستی تبدیل می‌شوند. در این سکوت، گویی تمامِ هستی در یک لحظه فرو می‌پاشد و هیچ اثری از آن باقی نمی‌ماند.
گویی در این شهرِ بی‌روح، زمان از حرکت باز ایستاده و لحظه‌ها در بی‌کرانگیِ سکوت محو می‌شوند. در این خلاء، نه آغازی است و نه پایانی، نه امیدی و نه یاسی، تنها سکوتی است ابدی و بی‌انتها.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

علی خسروشاهی

مدرس زبان انگلیسی + مدیر بازنشسته ادبیات
نویسنده انجمن
دلنویس انجمن
مقام‌دار بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
2022-09-07
نوشته‌ها
1,019
کیف پول من
87,503
Points
1,488
فصل اول: "آغاز تراژدی"
دلنوشته ۸: سایه های وهم

در این دالان‌هایِ تاریکِ ذهن، در میانِ سایه‌هایِ وهم‌آلودِ ترس‌ها، گویی در کابوسی بی‌انتها گرفتار شده‌ام. سایه‌هایی که هر لحظه بزرگ‌تر و ترسناک‌تر می‌شوند، سایه‌هایی که گویی از اعماقِ ناخودآگاهِ من سر برآورده‌اند، سایه‌هایی که هر لحظه مرا به پرتگاهِ جنون نزدیک‌تر می‌کنند.
این سایه‌ها، نه سایه‌هایِ نور، بلکه سایه‌هایِ تاریکی‌اند، سایه‌هایِ وهم‌اند، سایه‌هایِ ترس‌اند. سایه‌هایی که گویی هر کدام، تکه‌ای از وجودِ گمشده‌ی من‌اند، تکه‌ای که در گذرِ زمان، در پیچ‌وخمِ زندگی، در اعماقِ فراموشی، گم شده است.
در این دالان‌هایِ تاریک، گویی تمامِ صداها به نجواهایِ وهم‌آلود تبدیل شده‌اند. گویی تمامِ چهره‌ها به نقاب‌هایی ترسناک بدل شده‌اند. گویی تمامِ انسان‌ها به سایه‌هایی بی‌جان تبدیل شده‌اند.
آیا در این دالان‌هایِ تاریک، هیچ نوری برایِ رهایی از بندِ این سایه‌ها وجود ندارد؟ آیا در این کابوسِ بی‌انتها، هیچ امیدی به بیداری نیست؟ آیا در این وهمِ جانکاه، هیچ راهی برایِ یافتنِ حقیقت وجود ندارد؟
در این دالان‌هایِ تاریک، گویی تمامِ پرسش‌ها بی‌جواب می‌مانند و تمامِ آرزوها به خاکسترِ نیستی تبدیل می‌شوند. در این وهم، گویی تمامِ هستی در یک لحظه فرو می‌پاشد و هیچ اثری از آن باقی نمی‌ماند.
گویی در این دالان‌هایِ تاریک، زمان از حرکت باز ایستاده و لحظه‌ها در بی‌کرانگیِ وهم محو می‌شوند. در این خلاء، نه آغازی است و نه پایانی، نه امیدی و نه یاسی، تنها سایه‌هایی است ابدی و بی‌انتها.

#علی_برادر_خدام_خسروشاهی
#پژواک_سکوت
#انجمن_تک_رمان

کد:
فصل اول: "آغاز تراژدی"
دلنوشته ۸: سایه های وهم

در این دالان‌هایِ تاریکِ ذهن، در میانِ سایه‌هایِ وهم‌آلودِ ترس‌ها، گویی در کابوسی بی‌انتها گرفتار شده‌ام. سایه‌هایی که هر لحظه بزرگ‌تر و ترسناک‌تر می‌شوند، سایه‌هایی که گویی از اعماقِ ناخودآگاهِ من سر برآورده‌اند، سایه‌هایی که هر لحظه مرا به پرتگاهِ جنون نزدیک‌تر می‌کنند.
این سایه‌ها، نه سایه‌هایِ نور، بلکه سایه‌هایِ تاریکی‌اند، سایه‌هایِ وهم‌اند، سایه‌هایِ ترس‌اند. سایه‌هایی که گویی هر کدام، تکه‌ای از وجودِ گمشده‌ی من‌اند، تکه‌ای که در گذرِ زمان، در پیچ‌وخمِ زندگی، در اعماقِ فراموشی، گم شده است.
در این دالان‌هایِ تاریک، گویی تمامِ صداها به نجواهایِ وهم‌آلود تبدیل شده‌اند. گویی تمامِ چهره‌ها به نقاب‌هایی ترسناک بدل شده‌اند. گویی تمامِ انسان‌ها به سایه‌هایی بی‌جان تبدیل شده‌اند.
آیا در این دالان‌هایِ تاریک، هیچ نوری برایِ رهایی از بندِ این سایه‌ها وجود ندارد؟ آیا در این کابوسِ بی‌انتها، هیچ امیدی به بیداری نیست؟ آیا در این وهمِ جانکاه، هیچ راهی برایِ یافتنِ حقیقت وجود ندارد؟
در این دالان‌هایِ تاریک، گویی تمامِ پرسش‌ها بی‌جواب می‌مانند و تمامِ آرزوها به خاکسترِ نیستی تبدیل می‌شوند. در این وهم، گویی تمامِ هستی در یک لحظه فرو می‌پاشد و هیچ اثری از آن باقی نمی‌ماند.
گویی در این دالان‌هایِ تاریک، زمان از حرکت باز ایستاده و لحظه‌ها در بی‌کرانگیِ وهم محو می‌شوند. در این خلاء، نه آغازی است و نه پایانی، نه امیدی و نه یاسی، تنها سایه‌هایی است ابدی و بی‌انتها.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

علی خسروشاهی

مدرس زبان انگلیسی + مدیر بازنشسته ادبیات
نویسنده انجمن
دلنویس انجمن
مقام‌دار بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
2022-09-07
نوشته‌ها
1,019
کیف پول من
87,503
Points
1,488
فصل اول: "آغاز تراژدی"
اپیزود ۹: حقیقت پنهان

در این هزارتویِ پیچیده‌یِ ذهن، در میانِ حجاب‌هایِ دروغ و فریب، گویی در جستجویِ گنجی پنهان، سرگردانم. گنجی که نامش حقیقت است، گنجی که در اعماقِ وجودِ من، در اعماقِ هستی، در اعماقِ زمان، پنهان شده است.
این حقیقت، نه حقیقتی آشکار، بلکه حقیقتی پنهان است، حقیقتی که در میانِ سایه‌هایِ تردید، در میانِ غبارِ وهم، در میانِ تاریکیِ جهل، گم شده است. حقیقتی که هر لحظه مرا به سویِ خود می‌خواند، حقیقتی که هر لحظه مرا به سویِ رهایی هدایت می‌کند.
در این هزارتویِ پیچیده، گویی تمامِ نشانه‌ها به سراب‌هایی فریبنده تبدیل شده‌اند. گویی تمامِ صداها به نجواهایِ گمراه‌کننده بدل شده‌اند. گویی تمامِ انسان‌ها به نقاب‌هایی پنهان بدل شده‌اند.
آیا در این هزارتویِ پیچیده، هیچ راهی برایِ یافتنِ این گنجِ پنهان وجود ندارد؟ آیا در این حجاب‌هایِ دروغ، هیچ روزنه‌ای از نورِ حقیقت نیست؟ آیا در این جستجویِ بی‌پایان، هیچ امیدی به یافتنِ معنایِ واقعیِ زندگی نیست؟
در این جستجو، گویی تمامِ پرسش‌ها بی‌جواب می‌مانند و تمامِ آرزوها به خاکسترِ نیستی تبدیل می‌شوند. در این پنهان‌کاری، گویی تمامِ هستی در یک لحظه فرو می‌پاشد و هیچ اثری از آن باقی نمی‌ماند.
گویی در این هزارتویِ پیچیده، زمان از حرکت باز ایستاده و لحظه‌ها در بی‌کرانگیِ جستجو محو می‌شوند. در این خلاء، نه آغازی است و نه پایانی، نه امیدی و نه یاسی، تنها جستجویی است ابدی و بی‌انتها.

#علی_برادر_خدام_خسروشاهی
#پژواک_سکوت
#انجمن_تک_رمان

کد:
فصل اول: "آغاز تراژدی"
اپیزود ۹: حقیقت پنهان

در این هزارتویِ پیچیده‌یِ ذهن، در میانِ حجاب‌هایِ دروغ و فریب، گویی در جستجویِ گنجی پنهان، سرگردانم. گنجی که نامش حقیقت است، گنجی که در اعماقِ وجودِ من، در اعماقِ هستی، در اعماقِ زمان، پنهان شده است.
این حقیقت، نه حقیقتی آشکار، بلکه حقیقتی پنهان است، حقیقتی که در میانِ سایه‌هایِ تردید، در میانِ غبارِ وهم، در میانِ تاریکیِ جهل، گم شده است. حقیقتی که هر لحظه مرا به سویِ خود می‌خواند، حقیقتی که هر لحظه مرا به سویِ رهایی هدایت می‌کند.
در این هزارتویِ پیچیده، گویی تمامِ نشانه‌ها به سراب‌هایی فریبنده تبدیل شده‌اند. گویی تمامِ صداها به نجواهایِ گمراه‌کننده بدل شده‌اند. گویی تمامِ انسان‌ها به نقاب‌هایی پنهان بدل شده‌اند.
آیا در این هزارتویِ پیچیده، هیچ راهی برایِ یافتنِ این گنجِ پنهان وجود ندارد؟ آیا در این حجاب‌هایِ دروغ، هیچ روزنه‌ای از نورِ حقیقت نیست؟ آیا در این جستجویِ بی‌پایان، هیچ امیدی به یافتنِ معنایِ واقعیِ زندگی نیست؟
در این جستجو، گویی تمامِ پرسش‌ها بی‌جواب می‌مانند و تمامِ آرزوها به خاکسترِ نیستی تبدیل می‌شوند. در این پنهان‌کاری، گویی تمامِ هستی در یک لحظه فرو می‌پاشد و هیچ اثری از آن باقی نمی‌ماند.
گویی در این هزارتویِ پیچیده، زمان از حرکت باز ایستاده و لحظه‌ها در بی‌کرانگیِ جستجو محو می‌شوند. در این خلاء، نه آغازی است و نه پایانی، نه امیدی و نه یاسی، تنها جستجویی است ابدی و بی‌انتها.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
بالا