خوش آمدید!

با عضویت در انجمن تک رمان از مزایای(چاپ کتاب،منتشر کردن رمان و...به صورت رایگان، خدمات ویراستاری، نقد و...)بهرمند شوید. با ما بهترین‌ها را تجربه کنید.☆

همین حالا عضویتت رو قطعی کن!
  • 🌱فراخوان جذب ناظر تایید ( همراه با آموزش ) کلیک کنید

فعال دختری نامرئی در کلبه‌ی تاریک|فاطمه رسولی کاربر انجمن تک رمان

  • نویسنده موضوع Aygunu
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 43
  • بازدیدها 2K
  • Tagged users هیچ

ساعت تک رمان

Aygunu

تیزریست آزمایشی
نویسنده فعال
مقام‌دار آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
2024-11-21
نوشته‌ها
88
کیف پول من
5,084
Points
144
پارت39
- در این صورت باید کسی رو انتخاب کنی که نزدیک به مردن باشه. اون به هرحال قراره بمیره، پس مهم نیست اگه زندگی‌ رو که قرار نیست داشته باشه یکی دیگه ادامه بده.
- از کجا بدونم آدمی که به مرگش نزدیکه کجاست؟
- برو پیش خدای سرنوشت، اون می‌دونه.
من به پیش خدای سرنوشت برگشتم تا اون جستجو کنه و کسی رو که سرنوشتی نزدیک به مرگ داره رو پیدا کنه؛ ولی کسی که انتخاب شده بود، من رو شوکه کرد.
- سیلویا، کسیه که به‌زودی قراره بمیره!
- چه‌طور، چه‌طور اونه؟
- اون به بیماری دچار شده که به زودی می‌میره، پس باید قبل از مردن اون، خودت رو بهش برسونی.
باید بگم فرد دیگه‌ای رو پیدا کنه، تبدیل شدن به سیلویا اصلاً کار راحتی نیست. نه، اگه سیلویا بمیره پابلو ناراحت میشه! باید سیلویا بشم. اگه برای من سخت باشه برای پابلو سخت‌تره.
- باشه، من سیلویا میشم.
- موردی نیست، برگرد پیش خدای عشق!
***
- امکان تسخیر اون ب*دن رو بهت میدم؛ ولی می‌دونی قانون چیه؟
-نه!
اومد نزدیک‌تر و به چشم‌هام خیره شد و گفت:
- هیچ کاری این‌جا بدون دستمزد انجام نمی‌شه.
- چیزی دارم که به درد تو بخوره؟!
- مهم‌ترین چیزی که الان تو داری، احساسات به پابلو هست. می‌تونی اون رو به من بدی و دیگه هیچ حسی نسبت به پابلو نداشته باشی؟ من احساسات آدم‌ها رو تغذیه می‌کنم.
چیزی که اون می‌خواست. چیزی نبود که من بتونم بهش بدم؛ ولی چی‌کار می‌تونستم بکنم؟ چرا امروز این‌همه تصمیمات سخت به سرم ریخته؟
سوال اینه احساساتم به پابلو رو از دست بدم و با اون باشم؟ یا این‌که اون رو دوست داشته باشم و از دور ببینم؟
مکث طولانی مدت من باعث شد خدای عشق شروع کنه به حرف زدن.
- ببین، وقتی ریشه‌ای کنده بشه، تو می‌تونی یک ریشه‌ی دیگه بکاری. می‌تونی باز هم دوباره عاشق پابلو بشی، از این زاویه بهش نگاه کن.
این حرفش من رو تحت تأثیر قرار داد، پس جواب دادم:
- همین کار رو می‌کنم.
- قبل از اون به این فکر کردی که تو حافظه، مهارت‌ها و استعدادهای سیلویا رو نداری؟ خیلی راحت لو میری و می‌فهمن تو اون نیستی!
- پس میگی چی‌کار کنم؟
- خدای علم رو ملاقات کن، اون می‌دونه تو باید چی‌کار کنی!
این‌که پایان این مسیر کجاست، هنوز مشخص نیست. مشخص نیست چندتا خدا باید ببینم، تمنا کنم تا شاید کمکم کنن.
- برای دیدن خدای علم هم به کلید نیاز دارم؟
-داشت یادم می‌رفت. این کلید فقط شب‌ها کار می‌کنه، یادت باشه قبل از این‌که صبح بشه اون‌جا باشی.
یک کلید طلایی آورد و توی دست‌هام گذاشت. گرمای انگشت‌های کشیده و بلندش توی کف دستم حس شد.
بودن کنار اون حس خوبی داشت. خدای عشق واقعاً مهربون بود.
توی شب با سرعت باد حرکت می‌کردم.
منظره‌ی شب این‌جا فوق‌العاده بود. چشمه‌ها و آبشارهایی که آب توش مثل نور می‌درخشید، کرم‌های شب تاب و نوری که به این منظره‌ی شب زیبایی خاصی هدیه داده بود.
به دروازه‌ی چوبی و مجلل خدای علم رسیدم. در حالی که نفسم گرفته بود و کاملاً انرژی خودم رو از دست داده بودم، درب رو باز کردم و خدای علم رو ملاقات کردم.
مرد ریش بلند و مو فرفری که سرتاپاش از جواهرات باشکوهی از طلا آراسته بود. قیافه‌ی خشمگین و ترسناکی داشت.
داخل این کتابخونه‌ که باشکوه بود؛ ولی نه به اندازه‌ی کتابخونه‌ی خدای سرنوشت. رنگی که بیشتر از همه‌ی رنگ‌ها تو چشم بود، قهوه‌ای بود.
نفس زنان و با صدای گرفته گفتم:
- میشه من رو کمک کنید؟! خدای علم، این دختر اسمش سیلویاست. می‌خوام تمام علمی که اون داره رو به من هم بدین، همه‌ی اون خاطرات، استعداد‌ها... .
#دختر_نامرئی_در_کلبه‌ی_تاریک
#فاطمه_رسولی
#انجمن_تک_رمان
کد:
پارت39
- در این صورت باید کسی رو انتخاب کنی که نزدیک به مردن باشه. اون به هرحال قراره بمیره، پس مهم نیست اگه زندگی‌ رو که قرار نیست داشته باشه یکی دیگه ادامه بده.
- از کجا بدونم آدمی که به مرگش نزدیکه کجاست؟
- برو پیش خدای سرنوشت، اون می‌دونه.
من به پیش خدای سرنوشت برگشتم تا اون جستجو کنه و کسی رو که سرنوشتی نزدیک به مرگ داره رو پیدا کنه؛ ولی کسی که انتخاب شده بود، من رو شوکه کرد.
- سیلویا، کسیه که به‌زودی قراره بمیره!
- چه‌طور، چه‌طور اونه؟
- اون به بیماری دچار شده که به زودی می‌میره، پس باید قبل از مردن اون، خودت رو بهش برسونی.
باید بگم فرد دیگه‌ای رو پیدا کنه، تبدیل شدن به سیلویا اصلاً کار راحتی نیست. نه، اگه سیلویا بمیره پابلو ناراحت میشه! باید سیلویا بشم. اگه برای من سخت باشه برای پابلو سخت‌تره.
- باشه، من سیلویا میشم.
- موردی نیست، برگرد پیش خدای عشق!
***
- امکان تسخیر اون ب*دن رو بهت میدم؛ ولی می‌دونی قانون چیه؟
-نه!
اومد نزدیک‌تر و به چشم‌هام خیره شد و گفت:
- هیچ کاری این‌جا بدون دستمزد انجام نمی‌شه.
- چیزی دارم که به درد تو بخوره؟!
- مهم‌ترین چیزی که الان تو داری، احساسات به پابلو هست. می‌تونی اون رو به من بدی و دیگه هیچ حسی نسبت به پابلو نداشته باشی؟ من احساسات آدم‌ها رو تغذیه می‌کنم.
چیزی که اون می‌خواست. چیزی نبود که من بتونم بهش بدم؛ ولی چی‌کار می‌تونستم بکنم؟ چرا امروز این‌همه تصمیمات سخت به سرم ریخته؟
سوال اینه احساساتم به پابلو رو از دست بدم و با اون باشم؟ یا این‌که اون رو دوست داشته باشم و از دور ببینم؟
مکث طولانی مدت من باعث شد خدای عشق شروع کنه به حرف زدن.
- ببین، وقتی ریشه‌ای کنده بشه، تو می‌تونی یک ریشه‌ی دیگه بکاری. می‌تونی باز هم دوباره عاشق پابلو بشی، از این زاویه بهش نگاه کن.
این حرفش من رو تحت تأثیر قرار داد، پس جواب دادم:
- همین کار رو می‌کنم.
- قبل از اون به این فکر کردی که تو حافظه، مهارت‌ها و استعدادهای سیلویا رو نداری؟ خیلی راحت لو میری و می‌فهمن تو اون نیستی!
- پس میگی چی‌کار کنم؟
- خدای علم رو ملاقات کن، اون می‌دونه تو باید چی‌کار کنی!
این‌که پایان این مسیر کجاست، هنوز مشخص نیست. مشخص نیست چندتا خدا باید ببینم، تمنا کنم تا شاید کمکم کنن.
- برای دیدن خدای علم هم به کلید نیاز دارم؟
-داشت یادم می‌رفت. این کلید فقط شب‌ها کار می‌کنه، یادت باشه قبل از این‌که صبح بشه اون‌جا باشی.
یک کلید طلایی آورد و توی دست‌هام گذاشت. گرمای انگشت‌های کشیده و بلندش توی کف دستم حس شد.
بودن کنار اون حس خوبی داشت. خدای عشق واقعاً مهربون بود.
توی شب با سرعت باد حرکت می‌کردم.
منظره‌ی شب این‌جا فوق‌العاده بود. چشمه‌ها و آبشارهایی که آب توش مثل نور می‌درخشید، کرم‌های شب تاب و نوری که به این منظره‌ی شب زیبایی خاصی هدیه داده بود.
به دروازه‌ی چوبی و مجلل خدای علم رسیدم. در حالی که نفسم گرفته بود و کاملاً انرژی خودم رو از دست داده بودم، درب رو باز کردم و خدای علم رو ملاقات کردم.
مرد ریش بلند و مو فرفری که سرتاپاش از جواهرات باشکوهی از طلا آراسته بود. قیافه‌ی خشمگین و ترسناکی داشت.
داخل این کتابخونه‌ که باشکوه بود؛ ولی نه به اندازه‌ی کتابخونه‌ی خدای سرنوشت. رنگی که بیشتر از همه‌ی رنگ‌ها تو چشم بود، قهوه‌ای بود.
نفس زنان و با صدای گرفته گفتم:
- میشه من رو کمک کنید؟! خدای علم، این دختر اسمش سیلویاست. می‌خوام تمام علمی که اون داره رو به من هم بدین، همه‌ی اون خاطرات، استعداد‌ها... .
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Aygunu

تیزریست آزمایشی
نویسنده فعال
مقام‌دار آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
2024-11-21
نوشته‌ها
88
کیف پول من
5,084
Points
144
پارت 40
خدای علم، خدای سرنوشت و خدای عشق می‌تونید در این راه به من کمک کنید؟
اون‌ها به من گفتن که به محض خروجم از دروازه‌ی بهشت، وقتی که توی این یک و نیم روز، سه سال گذشته و پابلو الان 23 سال داره، فقط دو روز وقت دارم تا قبل از مرگ سیلویا ب*دن اون رو تسخیر کنم.
- بگو در قبال دادن اون‌ها به من چی می‌خوای؟ می‌دونم هر چیزی تقاصی داره!
- با ارزش‌ترین دارایی‌های مغزت، همش خاطرات پابلو هست. اون‌ها رو به من بده.
بعد از اون دیگه نه احساسی نسبت به پابلو داشتم، نه حتی می‌دونستم اون کیه! حتی نمی‌دونستم چرا سیلویا شدم!

***
صدای زنگوله‌ها شنیده شد، توی اون روز روشن گلبرگ‌ها از آسمون به پرواز در اومدن.
ازدواج تک پرنسس کشور باعث شده بود که مردم توی اون جمع حضور پیدا کنند. روی فرش قرمز راه می‌رفتم. لباس عروسی سفید، بلند و دنباله دار که خیلی مجلل هم بود. پوشیده بودم.
لباس عروس پف‌پفی روی زمین کشیده میشد. خدمتکارها اومدن و اون رو بلند کردن.
فرش قرمزی به زیر پام پهن شده بود. هیاهو، ذوق و شوق، ر*ق*ص و شادی مردم همه‌جا رو فرا گرفته بود.
صدای بلندی که اعلام حضور می‌کرد شنیده شد.
- داماد وارد می‌شود.
اون داماد بود! یعنی قبلاً هم دیده بودمش. یادم میاد اون‌موقع هم با دیدنش شوکه شدم.
لباس مجلل سورمه‌ای و زیبایی پوشیده بود. گل رزی ربانی روی سینش زده بود.
چه دامادی! زیبایی منحصر به فردش، دیدنی بود! البته که نه! من هیچ چیزی راجع به اون نمی‌دونم. تنها چیزی که می‌دونم، اون سربرد اسمش پابلو هست.
با لبخندی که بر روی صورتش غنچه زده بود به سمتم اومد. دستش رو به سمت من دراز کرد. با گرمی و مهربونی گفت:
- دوست داری دستم رو بگیری؟ اگه دوست نداری پس... .
- نه، دوست دارم.
دستم رو توی دست بزرگش جا دادم. وقتی دست اون رو گرفتم احساس کردم که دست‌های خیلی کوچکی دارم. البته دست‌هایی که حتی برای من نیست.
نوازنده‌ها موسیقی دل انگیزی می‌نواختن و خواننده‌ها چهچه می‌‌زدند.
میگن محیط اطراف روی احساسات آدم تاثیر زیادی داره، این‌همه شادی باعث شده بود که من هم خوشحال بشم؛ اما نه به اندازه‌ی پرنده‌هایی که بالای سرمون توی آسمون به پرواز در اومده بودند.
این شادی با دیدن چهره‌ی پدر که با لبخند‌های غیر واقعی جلوی من ایستاده بود و دست گلی پر از گل‌های رنگی توی دست‌هام گذاشت، کم‌رنگ شد.
- تبریک میگم دختر عزیزم، امیدوارم که خوش‌بخت بشی!
دست گل رو ازش گرفتم و گفتم:
- ممنون، پدر!
دلم می‌خواست هرچه زودتر از کنار اون چهره گذر کنم.
شوهرم متوجه‌ی سردی دست‌هام شد و با دوتا دستش دستم رو گرفت، به چشم‌های آبی رنگ من خیره شد.
- استرس نداشته باش، چیزی نیست! می‌دونم جمعیت و شلوغی رو دوست نداری! به زودی مراسم تموم میشه.
درست می‌گفت، سیلویا از ازدحام جمعیت متنفر بود؛ ولی من نه!
انگار که سیلویا قبلاً بهش گفته بود که چه‌قدر از اجتماع متنفر بود. گفتم:
- با اجازه، ما مرخص می‌شیم پدر!
- مشکلی نیست، می‌تونید برید.
از کنار اون مرد دیو صفت گذشتیم و به باغی که مهمون‌ها داشتن توش می‌ر*ق*صیدن رسیدیم.
- پابلو، بیا ماهم برقصیم!
دستش رو به بالا بردم‌ و پریدم و بعد دستش رو آوردم پایین و چندین بار این کار رو تکرار کردم. انجام دادن چندین باره‌ی این کار حواسم رو پرت کرد و متوجه نشدم که کی پام به گوشه‌ی لباس عروسم گیر کرد و تعادلم رو از دست دادم.
وقتی به خودم اومدم، دست‌های پابلو به دور کمرم قفل شده بود و اون‌قدر بهش نزدیک بودم که نفس‌های گرمش به صورتم برخورد می‌کرد. احساس گرما و خفگی داشتم و قلبم تند تند می‌زد.
ازش فاصله گرفتم و گفتم:
- ممنون که کمکم کردی!
توی این مراسم بزرگ آریس یک گوشه نشسته بود و نگاه می‌کرد. نگاه‌های عجیبش باعث شد پشتم رو نگاه کنم، دیدم اون روی صندلی وی‌آی‌پی نشسته و به من نگاه می‌کنه.
دلم می‌خواست به سمتش برم و راجع به این که چرا تصمیم گرفتم تا با پابلو ازدواج کنم بپرسم. با خودم می‌گفتم شاید بعد‌ها یک چنین فرصتی رو از دست دادم، درست هم حدس می‌زدم.
من اون روز رو بدون این‌که بدونم مدت‌ها منتظر رسیدن چنین روزی بودم، بدون این‌که بدونم آرزوی دیرینه‌ی من دیدن این روز بود سپری کردم.
جشن عروسی من با پابلو اون‌قدری باشکوه بود که حتی درگذشته هم تصورش نکرده بودم.
صدای بلند مردی که عقد نامه رو می‌خوند تا مدت‌ها توی گوشم شنیده میشد.
- ازدواج این دو زوج زیبا، پابلوی 23 ساله و سیلویا دختری 22 ساله از دو خانواده‌ای بزرگ رو رسمی اعلام می‌کنم.
اون‌موقع هر دومون در حالی که دست‌های هم‌دیگه رو گرفته بودیم قول دادیم.
- تا زمانی که مرگ از هم جدامون نکنه باهم هستیم، کنار هم تمام سختی‌های زندگی رو سپری می‌کنیم و لحظه‌های خوبی رو برای هم می‌سازیم.
«پایان فصل۱»
#انجمن_تک_رمان
#فاطمه_رسولی
#دختر_نامرئی_در_کلبه‌ی_تاریک
کد:
پارت 40
خدای علم، خدای سرنوشت و خدای عشق می‌تونید در این راه به من کمک کنید؟
اون‌ها به من گفتن که به محض خروجم از دروازه‌ی بهشت، وقتی که توی این یک و نیم روز، سه سال گذشته و پابلو الان 23 سال داره، فقط دو روز وقت دارم تا قبل از مرگ سیلویا ب*دن اون رو تسخیر کنم.
- بگو در قبال دادن اون‌ها به من چی می‌خوای؟ می‌دونم هر چیزی تقاصی داره!
- با ارزش‌ترین دارایی‌های مغزت، همش خاطرات پابلو هست. اون‌ها رو به من بده.
بعد از اون دیگه نه احساسی نسبت به پابلو داشتم، نه حتی می‌دونستم اون کیه! حتی نمی‌دونستم چرا سیلویا شدم!

***
صدای زنگوله‌ها شنیده شد، توی اون روز روشن گلبرگ‌ها از آسمون به پرواز در اومدن.
ازدواج تک پرنسس کشور باعث شده بود که مردم توی اون جمع حضور پیدا کنند. روی فرش قرمز راه می‌رفتم. لباس عروسی سفید، بلند و دنباله دار که خیلی مجلل هم بود. پوشیده بودم.
لباس عروس پف‌پفی روی زمین کشیده میشد. خدمتکارها اومدن و اون رو بلند کردن.
فرش قرمزی به زیر پام پهن شده بود. هیاهو، ذوق و شوق، ر*ق*ص و شادی مردم همه‌جا رو فرا گرفته بود.
صدای بلندی که اعلام حضور می‌کرد شنیده شد.
- داماد وارد می‌شود.
اون داماد بود! یعنی قبلاً هم دیده بودمش. یادم میاد اون‌موقع هم با دیدنش شوکه شدم.
لباس مجلل سورمه‌ای و زیبایی پوشیده بود. گل رزی ربانی روی سینش زده بود.
چه دامادی! زیبایی منحصر به فردش، دیدنی بود! البته که نه! من هیچ چیزی راجع به اون نمی‌دونم. تنها چیزی که می‌دونم، اون سربرد اسمش پابلو هست.
با لبخندی که بر روی صورتش غنچه زده بود به سمتم اومد. دستش رو به سمت من دراز کرد. با گرمی و مهربونی گفت:
- دوست داری دستم رو بگیری؟ اگه دوست نداری پس... .
- نه، دوست دارم.
دستم رو توی دست بزرگش جا دادم. وقتی دست اون رو گرفتم احساس کردم که دست‌های خیلی کوچکی دارم. البته دست‌هایی که حتی برای من نیست.
نوازنده‌ها موسیقی دل انگیزی می‌نواختن و خواننده‌ها چهچه می‌‌زدند.
میگن محیط اطراف روی احساسات آدم تاثیر زیادی داره، این‌همه شادی باعث شده بود که من هم خوشحال بشم؛ اما نه به اندازه‌ی پرنده‌هایی که بالای سرمون توی آسمون به پرواز در اومده بودند.
این شادی با دیدن چهره‌ی پدر که با لبخند‌های غیر واقعی جلوی من ایستاده بود و دست گلی پر از گل‌های رنگی توی دست‌هام گذاشت، کم‌رنگ شد.
- تبریک میگم دختر عزیزم، امیدوارم که خوش‌بخت بشی!
دست گل رو ازش گرفتم و گفتم:
- ممنون، پدر!
دلم می‌خواست هرچه زودتر از کنار اون چهره گذر کنم.
شوهرم متوجه‌ی سردی دست‌هام شد و با دوتا دستش دستم رو گرفت، به چشم‌های آبی رنگ من خیره شد.
- استرس نداشته باش، چیزی نیست! می‌دونم جمعیت و شلوغی رو دوست نداری! به زودی مراسم تموم میشه.
درست می‌گفت، سیلویا از ازدحام جمعیت متنفر بود؛ ولی من نه!
انگار که سیلویا قبلاً بهش گفته بود که چه‌قدر از اجتماع متنفر بود. گفتم:
- با اجازه، ما مرخص می‌شیم پدر!
- مشکلی نیست، می‌تونید برید.
از کنار اون مرد دیو صفت گذشتیم و به باغی که مهمون‌ها داشتن توش می‌ر*ق*صیدن رسیدیم.
- پابلو، بیا ماهم برقصیم!
دستش رو به بالا بردم‌ و پریدم و بعد دستش رو آوردم پایین و چندین بار این کار رو تکرار کردم. انجام دادن چندین باره‌ی این کار حواسم رو پرت کرد و متوجه نشدم که کی پام به گوشه‌ی لباس عروسم گیر کرد و تعادلم رو از دست دادم.
وقتی به خودم اومدم، دست‌های پابلو به دور کمرم قفل شده بود و اون‌قدر بهش نزدیک بودم که نفس‌های گرمش به صورتم برخورد می‌کرد. احساس گرما و خفگی داشتم و قلبم تند تند می‌زد.
ازش فاصله گرفتم و گفتم:
- ممنون که کمکم کردی!
توی این مراسم بزرگ آریس یک گوشه نشسته بود و نگاه می‌کرد. نگاه‌های عجیبش باعث شد پشتم رو نگاه کنم، دیدم اون روی صندلی وی‌آی‌پی نشسته و به من نگاه می‌کنه.
دلم می‌خواست به سمتش برم و راجع به این که چرا تصمیم گرفتم تا با پابلو ازدواج کنم بپرسم. با خودم می‌گفتم شاید بعد‌ها یک چنین فرصتی رو از دست دادم، درست هم حدس می‌زدم.
من اون روز رو بدون این‌که بدونم مدت‌ها منتظر رسیدن چنین روزی بودم، بدون این‌که بدونم آرزوی دیرینه‌ی من دیدن این روز بود سپری کردم.
جشن عروسی من با پابلو اون‌قدری باشکوه بود که حتی درگذشته هم تصورش نکرده بودم.
صدای بلند مردی که عقد نامه رو می‌خوند تا مدت‌ها توی گوشم شنیده میشد.
- ازدواج این دو زوج زیبا، پابلوی 23 ساله و سیلویا دختری 22 ساله از دو خانواده‌ای بزرگ رو رسمی اعلام می‌کنم.
اون‌موقع هر دومون در حالی که دست‌های هم‌دیگه رو گرفته بودیم قول دادیم.
- تا زمانی که مرگ از هم جدامون نکنه باهم هستیم، کنار هم تمام سختی‌های زندگی رو سپری می‌کنیم و لحظه‌های خوبی رو برای هم می‌سازیم.
«پایان فصل۱»
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Aygunu

تیزریست آزمایشی
نویسنده فعال
مقام‌دار آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
2024-11-21
نوشته‌ها
88
کیف پول من
5,084
Points
144
پارت 41
درحالی که خیره به خدای علم بودم خواهان یک چیز بیشتر نبودم و امیدوار بودم حداقل لطفی که در حقم می‌کنه اون باشه.
- میشه لطفاً! همین یک بار رو بهم کمک کنید.
- باشه، ولی 36 ساعت بیشتر بهت وقت نمی‌دم!
- اشکالی نداره، همین هم خوبه.
- توی 36 ساعت می‌خوای چی‌کار کنی؟ نکنه می‌خوای بری به پابلو اعتراف کنی؟
- اینم ایده‌ی خوبیه! ولی من یک ایده‌ی بهتر دارم.
***
بالاخره پس از اصرار زیاد خدای علم قبول کرد تا 36 ساعت بهم وقت بده و بعدش خاطراتم رو ازم بگیره، پس باید از تک تک لحظه‌های این 36 ساعت استفاده کنم.
چشم‌هام رو که باز کردم اولین چیزی که دیدم اتاق بزرگ و نورانی سیلویا بود، خیلی زود به سمت آینه رفتم. قیافه‌ی ژولیده‌ی سیلویا توی اون لباس خواب سفید به چشمم خورد. موهای صاف و پتی که تا بالای کمرم بود و روی شونه‌هام ریخته شده بود. با دیدن این صح*نه جیغ بلندی کشیدم، باورم نمی‌شد که به سیلویا تبدیل شدم.
ناگهان درب باز شد و کلی خدمتکار داخل شدند. صدای «بانو به‌هوش اومدن» با هیاهو همه‌جا پیچید.
خدمتکارها ذوق می‌کردن و بعضی از اون‌ها با خوش‌حالی گریه می‌کردند. خدمتکار جلویی گفت:
- پرنسس، باورم نمیشه که به هوش اومدید!
سراسیمه خودم رو جمع و جور کردم یک اهم گفتم و به خودم اومدم.
- برام مهر قانون بلاعوض رو همین الان بیارید!
رئیس خدمتکارها که با خیره به من شده بود، اسمش چی بود؟ آره تو خاطرات سیلویا، اون باید اِما باشه! رو به من گفت:
- چی‌شده که یهو اون مهر رو خواستید؟
- بی‌چون و چرا بیارش!
- اطاعت می‌کنم‌!
مدتی بعد اون مهر رو به همراه کاغذ و جوهر روبه‌روی من قرار دادند.
***
باید تک‌تک خاطراتی که با پابلو داشتم رو می‌نوشتم. من حتی تا صبح بیدار موندم و مشغول نوشتن همه‌ی اتفاقات با پابلو توی دفترچه یاد داشت کوچک شدم.
« آفریدا، برای تویی که این نامه رو می‌خونی... گاهی زندگیت به قدری حوصله سربر میشد که نمی‌تونستی روزهات رو سپری کنی؛ ولی به لطف اون همه‌چیز تغییر کرد. کسی که خنده‌های گرمش قلبت رو قلقلک می‌داد و صداش از هر آواز دل‌انگیزتر بود. اون رویای تو بود، رویایی که... .»
احساس نیاز شدید خواب من رو از پا درآورد، اولین بارم بود که با یک چنین موقعیتی روبه‌رو می‌شدم.
بعد از تمام کردن شدن صفحه‌های خالی دفترچه، خمیازه‌ی عمیقی کشیدیم و به سمت ت*خت خو*اب رفتم.
پتوی نرم و مخملی سلطنتی رو کشیدم و به فکر فرو رفتم.
حالا که سیلویا شدم، احساس عجیبی دارم. باید بتونم انسان بودن رو تحمل کنم! با ب*دن ضعیف انسان‌ها و نیازهاشون کنار بیام و از همه مهم‌تر، توی این ب*دن قدرت‌هام خیلی ضعیف‌تر از قبل شده! قراره درد رو احساس کنم. صبح وقتی که بیدار شم، همه چیز رو راجع به پابلو و این‌که چرا و چه‌طور سیلویا شدم ف
پارت 41
درحالی که خیره به خدای علم بودم خواهان یک چیز بیشتر نبودم و امیدوار بودم حداقل لطفی که در حقم می‌کنه اون باشه.
- میشه لطفاً! همین یک بار رو بهم کمک کنید.
- باشه، ولی 36 ساعت بیشتر بهت وقت نمی‌دم!
- اشکالی نداره، همینم خوبه.
- توی 36 ساعت می‌خوای چی‌کار کنی؟ نکنه می‌خوای بری به پابلو اعتراف کنی؟
- اینم ایده‌ی خوبیه! ولی من یک ایده‌ی بهتر دارم.
***
بالاخره پس از اصرار زیاد خدای علم قبول کرد تا 36 ساعت بهم وقت بده و بعدش خاطراتم رو ازم بگیره، پس باید از تک تک لحظه‌های این 36 ساعت استفاده کنم.
چشم‌هام رو که باز کردم اولین چیزی که دیدم اتاق بزرگ و نورانی سیلویا بود، خیلی زود به سمت آینه رفتم. قیافه‌ی ژولیده‌ی سیلویا توی اون لباس خواب سفید به چشمم خورد. موهای صاف و پتی که تا بالای کمرم بود و روی شونه‌هام ریخته شده بود. با دیدن این صح*نه جیغ بلندی کشیدم، باورم نمی‌شد که به سیلویا تبدیل شدم.
ناگهان درب باز شد و کلی خدمتکار به داخل ریختن. صدای « بانو به‌هوش اومدن» با هیاهو همه جا پیچید.
خدمتکارها ذوق می‌کردن و بعضی از اون‌ها با خوش‌حالی گریه می‌کردند. خدمتکار جلویی گفت:
- پرنسس، باورم نمیشه که به هوش اومدید!
سراسیمه خودم رو جمع و جور کردم یک اهم گفتم و به خودم اومدم.
- برام مهر قانون بلاعوض رو همین الان بیارید!
رئیس خدمتکارها که با خیره به من شده بود، اسمش چی بود؟ آره تو خاطرات سیلویا، اون باید اِما باشه! رو به من گفت:
- چی‌شده که یهو اون مهر رو خواستید؟
- بی‌چون و چرا بیارش!
- اطاعت می‌کنم‌!
مدتی بعد اون مهر رو به همراه کاغذ و جوهر رو به‌روی من قرار دادند.
***
باید تک‌تک خاطراتی که با پابلو داشتم رو می‌نوشتم من حتی تا صبح بیدار موندم و مشغول نوشتن همه‌ی اتفاقات با پابلو توی دفترچه یاداشت کوچک شدم.»
« آفریدا، برای تویی که این نامه رو می‌خونی... گاهی زندگیت به قدری حوصله سربر میشد که نمی‌تونستی روزهات رو سپری کنی؛ ولی به لطف اون همه چیز تغییر کرد. کسی که خنده‌های گرمش قلبت رو قلقلک می‌داد و صداش از هر آوازی دل‌انگیز تر بود. اون رویای تو بود، رویایی که... .»
احساس نیاز شدید خواب من رو از پا درآورد، اولین بارم بود که با یک چنین موقعیتی روبه‌رو می‌شدم.
بعد از تمام کردن شدن صفحه‌های خالی دفترچه، خمیازه‌ی عمیقی کشیدیم و به سمت ت*خت خو*اب رفتم.
پتوی نرم و مخملی سلطنتی رو کشیدم و به فکر فرو رفتم.
«حالا که سیلویا شدم، احساس عجیبی دارم. باید بتونم انسان بودن رو تحمل کنم! با ب*دن ضعیف انسان‌ها و نیازهاشون کنار بیام و از همه مهم‌تر، توی این ب*دن قدرت‌هام خیلی ضعیف‌تر از قبل شده! قراره درد رو احساس کنم. صبح وقتی که بیدار شم، همه چیز رو راجع به پابلو و این‌که چرا و چه‌طور سیلویا شدم فراموش کردم. امیدوارم دفترچه خاطرات به دستم برسه و همه چیز رو راجع به موقعیتی که دارم درک کنم.»
***
اون زمان وقتی از خواب بیدار شدم با خودم گفتم:
«دود داره تو نفس‌هام میره، فکر کنم باز توی جنگل آتش سوزی شده. وای خدای من!»
از جام پریدم و به اطراف نگاه کردم، پشمام! این‌جا جنگل نیست! پس کجاست؟ اتاقی که سنگ‌هاش از دُر ساخته شده و فرش گران قیمت زرد رنگ روی زمینش پهن شده.
نگاهی به پرده‌ی سفید رنگ پنجره که نصفش کنار کشیده شده بود کردم. به سرعت خودم رو به سمتش رسوندم. می‌تونستم ببینم زیر پام شهری سرسبز که دورتادورش آب قرار گرفته شده رو ببینم. این‌جا بالاترین نقطه‌ی شهر بود. شاید یک برج باشه؟ وایسا ببینم بالاترین نقطعه‌ی شهر! نکنه قصره؟!
فریاد بلندی زدم و گفتم:
-من این‌جا چی‌کار می‌کنم؟
درب باز شد و خدمتکار داخل شد و گفت:
-من رو ببخشید بانوی من! بعد از مریض شدنت، به‌خاطر قرنطینه شما رو به اتاق شرقی آوردن.
مگه اتاق غربی هم وجود داره؟ وایسا ببینم! من بانوی این نیستم.
-اتاق غربی رو ولش، همین الان باید به جنگل برگردم.
با گفتن این حرف خدمتکار خشکش زد.
-جنگل! مگه از قبل توی جنگل بودین که برگردید! چرا می‌خواین برین جنگل؟
-ببین این مکان برای اهریمن‌هایی مثل من و تو خوب نیست. باید توی جنگل زندگی کنیم.
خدمتکار با شنیدن این حرف شروع کرد به گریه کردن و گفت:
-بانوی بی‌چاره‌ی من! بیماری لاعلاج باعث شدش تا سلامت روانتون رو هم از دست بدین.
بیماری لاعلاج چیه داره راجع بهش میگه! آهان یادم اومد. یک خاطره داره توی ذهنم شکل میاد.
من به کاخ اومدم و توسط پزشک معالجه شدم و پزشک گفت که من بیماری لاعلاج دارم و بعدش درد شدیدی رو احساس و کردم و درنهایت همه‌جا تار و تاریک شد. واقعاً این‌ها خاطرات من هستن؟
-بس کن! حالا که سالمم و نیازی نیست که عذاداری کنی!
سراسیمه اشک‌هاش رو پاک کرد. صدای درب شنیده شد و مرد قدبلند و مشکی پوشی وارد شد، تعظیم و سلامی کرد و گفت:
-درود! پزشک اومدن تا وضعیت سلامتی شما رو چک کنند.
-نیازی نیست، چون من اصلاً مریض نمیشم.
خدمتکار ل*ب گزید و گفت:
-ولی پرنسس شما مثل یک معجزه به زندگی برگشتید و هنوز راجع به وضعیت سلامتیتون خبر ندارین!
-نیازی نیست گفتم که... وایسا ببینم تو بهم گفتی پرنسس؟
-آره شما پرنسس ما هستید.
برگام ریخته بود! از تعجب خشکم زده بود! این‌جا چه خبر بود؟ اون‌موقع این‌جور بودم که وایسا ببینم این دو نفر که روبه‌روم وایستادن، چه‌قدر قیافه‌هاشون آشنا می‌زنه!
#فاطمه_رسولی
#رمان_دختر_نامرئی_در_کلبه‌ی_تاریک
#انجمن_تک_رمان
کد:
پارت 41

درحالی که خیره به خدای علم بودم خواهان یک چیز بیشتر نبودم و امیدوار بودم حداقل لطفی که در حقم می‌کنه اون باشه.

- میشه لطفاً! همین یک بار رو بهم کمک کنید.

- باشه، ولی 36 ساعت بیشتر بهت وقت نمی‌دم!

-  اشکالی نداره، همین هم خوبه.

- توی 36 ساعت می‌خوای چی‌کار کنی؟ نکنه می‌خوای بری به پابلو اعتراف کنی؟

- اینم ایده‌ی خوبیه! ولی من یک ایده‌ی بهتر دارم.

***

بالاخره پس از اصرار زیاد خدای علم قبول کرد تا 36 ساعت بهم وقت بده و بعدش خاطراتم رو ازم بگیره، پس باید از تک تک لحظه‌های این 36 ساعت استفاده کنم.

چشم‌هام رو که باز کردم اولین چیزی که دیدم اتاق بزرگ و نورانی سیلویا بود، خیلی زود به سمت آینه رفتم. قیافه‌ی ژولیده‌ی سیلویا توی اون لباس خواب سفید به چشمم خورد. موهای صاف و پتی که تا بالای کمرم بود و روی شونه‌هام ریخته شده بود. با دیدن این صح*نه جیغ بلندی کشیدم، باورم نمی‌شد که به سیلویا تبدیل شدم.

ناگهان درب باز شد و کلی خدمتکار داخل شدند. صدای «بانو به‌هوش اومدن» با هیاهو همه‌جا پیچید.

خدمتکارها ذوق می‌کردن و بعضی از اون‌ها با خوش‌حالی گریه می‌کردند. خدمتکار جلویی گفت:

- پرنسس، باورم نمیشه که به هوش اومدید!

سراسیمه خودم رو جمع و جور کردم یک اهم گفتم و به خودم اومدم.

- برام مهر قانون بلاعوض رو همین الان بیارید!

رئیس خدمتکارها که با خیره به من شده بود، اسمش چی بود؟ آره تو خاطرات سیلویا، اون باید اِما باشه! رو به من گفت:

- چی‌شده که یهو اون مهر رو خواستید؟

- بی‌چون و چرا بیارش!

- اطاعت می‌کنم‌!

مدتی بعد اون مهر رو به همراه کاغذ و جوهر روبه‌روی من قرار دادند.

***

باید تک‌تک خاطراتی که با پابلو داشتم رو می‌نوشتم. من حتی تا صبح بیدار موندم و مشغول نوشتن همه‌ی اتفاقات با پابلو توی دفترچه یاد داشت کوچک شدم.

« آفریدا، برای تویی که این نامه رو می‌خونی... گاهی زندگیت به قدری حوصله سربر میشد که نمی‌تونستی روزهات رو سپری کنی؛ ولی به لطف اون همه‌چیز تغییر کرد. کسی که خنده‌های گرمش قلبت رو قلقلک می‌داد و صداش از هر آواز دل‌انگیزتر بود. اون رویای تو بود، رویایی که... .»

احساس نیاز شدید خواب من رو از پا درآورد، اولین بارم بود که با یک چنین موقعیتی روبه‌رو می‌شدم.

بعد از تمام کردن شدن صفحه‌های خالی دفترچه، خمیازه‌ی عمیقی کشیدیم و به سمت ت*خت خو*اب رفتم.

پتوی نرم و مخملی سلطنتی رو کشیدم و به فکر فرو رفتم.

حالا که سیلویا شدم، احساس عجیبی دارم. باید بتونم انسان بودن رو تحمل کنم! با ب*دن ضعیف انسان‌ها و نیازهاشون کنار بیام و از همه مهم‌تر، توی این ب*دن قدرت‌هام خیلی ضعیف‌تر از قبل شده! قراره درد رو احساس کنم. صبح وقتی که بیدار شم، همه چیز رو راجع به پابلو و این‌که چرا و چه‌طور سیلویا شدم ف

پارت 41
درحالی که خیره به خدای علم بودم خواهان یک چیز بیشتر نبودم و امیدوار بودم حداقل لطفی که در حقم می‌کنه اون باشه.
- میشه لطفاً! همین یک بار رو بهم کمک کنید.
- باشه، ولی 36 ساعت بیشتر بهت وقت نمی‌دم!
-  اشکالی نداره، همینم خوبه.
- توی 36 ساعت می‌خوای چی‌کار کنی؟ نکنه می‌خوای بری به پابلو اعتراف کنی؟
- اینم ایده‌ی خوبیه! ولی من یک ایده‌ی بهتر دارم.
***
بالاخره پس از اصرار زیاد خدای علم قبول کرد تا 36 ساعت بهم وقت بده و بعدش خاطراتم رو ازم بگیره، پس باید از تک تک لحظه‌های این 36 ساعت استفاده کنم.
چشم‌هام رو که باز کردم اولین چیزی که دیدم اتاق بزرگ و نورانی سیلویا بود، خیلی زود به سمت آینه رفتم. قیافه‌ی ژولیده‌ی سیلویا توی اون لباس خواب سفید به چشمم خورد. موهای صاف و پتی که تا بالای کمرم بود و روی شونه‌هام ریخته شده بود. با دیدن این صح*نه جیغ بلندی کشیدم، باورم نمی‌شد که به سیلویا تبدیل شدم.
ناگهان درب باز شد و کلی خدمتکار به داخل ریختن. صدای « بانو به‌هوش اومدن» با هیاهو همه جا پیچید.
خدمتکارها ذوق می‌کردن و بعضی از اون‌ها با خوش‌حالی گریه می‌کردند. خدمتکار جلویی گفت:
- پرنسس، باورم نمیشه که به هوش اومدید!
سراسیمه خودم رو جمع و جور کردم یک اهم گفتم و به خودم اومدم.
- برام مهر قانون بلاعوض رو همین الان بیارید!
رئیس خدمتکارها که با خیره به من شده بود، اسمش چی بود؟ آره تو خاطرات سیلویا، اون باید اِما باشه! رو به من گفت:
- چی‌شده که یهو اون مهر رو خواستید؟
- بی‌چون و چرا بیارش!
- اطاعت می‌کنم‌!
مدتی بعد اون مهر رو به همراه کاغذ و جوهر رو به‌روی من قرار دادند.
***
باید تک‌تک خاطراتی که با پابلو داشتم رو می‌نوشتم من حتی تا صبح بیدار موندم و مشغول نوشتن همه‌ی اتفاقات با پابلو توی دفترچه یاداشت کوچک شدم.»

« آفریدا، برای تویی که این نامه رو می‌خونی... گاهی زندگیت به قدری حوصله سربر میشد که نمی‌تونستی روزهات رو سپری کنی؛ ولی به لطف اون همه چیز تغییر کرد. کسی که خنده‌های گرمش قلبت رو قلقلک می‌داد و صداش از هر آوازی دل‌انگیز تر بود. اون رویای تو بود، رویایی که... .»
احساس نیاز شدید خواب من رو از پا درآورد، اولین بارم بود که با یک چنین موقعیتی روبه‌رو می‌شدم.
بعد از تمام کردن شدن صفحه‌های خالی دفترچه، خمیازه‌ی عمیقی کشیدیم و به سمت ت*خت خو*اب رفتم.
پتوی نرم و مخملی سلطنتی رو کشیدم و به فکر فرو رفتم.
«حالا که سیلویا شدم، احساس عجیبی دارم. باید بتونم انسان بودن رو تحمل کنم! با ب*دن ضعیف انسان‌ها و نیازهاشون کنار بیام و از همه مهم‌تر، توی این ب*دن قدرت‌هام خیلی ضعیف‌تر از قبل شده! قراره درد رو احساس کنم. صبح وقتی که بیدار شم، همه چیز رو راجع به پابلو و این‌که چرا و چه‌طور سیلویا شدم فراموش کردم. امیدوارم دفترچه خاطرات به دستم برسه و همه چیز رو راجع به موقعیتی که دارم درک کنم.»
***

اون زمان وقتی از خواب بیدار شدم با خودم گفتم:

«دود داره تو نفس‌هام میره، فکر کنم باز توی جنگل آتش سوزی شده. وای خدای من!»
از جام پریدم و به اطراف نگاه کردم، پشمام! این‌جا جنگل نیست! پس کجاست؟ اتاقی که سنگ‌هاش از دُر ساخته شده و فرش گران قیمت زرد رنگ روی زمینش پهن شده.
نگاهی به پرده‌ی سفید رنگ پنجره که نصفش کنار کشیده شده بود کردم. به سرعت خودم رو به سمتش رسوندم. می‌تونستم ببینم زیر پام شهری سرسبز که دورتادورش آب قرار گرفته شده رو ببینم. این‌جا بالاترین نقطه‌ی شهر بود. شاید یک برج باشه؟ وایسا ببینم بالاترین نقطعه‌ی شهر! نکنه قصره؟!
فریاد بلندی زدم و گفتم:
-من این‌جا چی‌کار می‌کنم؟
درب باز شد و خدمتکار داخل شد و گفت:
-من رو ببخشید بانوی من! بعد از مریض شدنت، به‌خاطر قرنطینه شما رو به اتاق شرقی آوردن.
مگه اتاق غربی هم وجود داره؟ وایسا ببینم! من بانوی این نیستم.
-اتاق غربی رو ولش، همین الان باید به جنگل برگردم.
با گفتن این حرف خدمتکار خشکش زد.
-جنگل! مگه از قبل توی جنگل بودین که برگردید! چرا می‌خواین برین جنگل؟
-ببین این مکان برای اهریمن‌هایی مثل من و تو خوب نیست. باید توی جنگل زندگی کنیم.
خدمتکار با شنیدن این حرف شروع کرد به گریه کردن و گفت:
-بانوی بی‌چاره‌ی من! بیماری لاعلاج باعث شدش تا سلامت روانتون رو هم از دست بدین.
بیماری لاعلاج چیه داره راجع بهش میگه! آهان یادم اومد. یک خاطره داره توی ذهنم شکل میاد.
من به کاخ اومدم و توسط پزشک معالجه شدم و پزشک گفت که من بیماری لاعلاج دارم و بعدش درد شدیدی رو احساس و کردم و درنهایت همه‌جا تار و تاریک شد. واقعاً این‌ها خاطرات من هستن؟
-بس کن! حالا که سالمم و نیازی نیست که عذاداری کنی!
سراسیمه اشک‌هاش رو پاک کرد. صدای درب شنیده شد و مرد قدبلند و مشکی پوشی وارد شد، تعظیم و سلامی کرد و گفت:
-درود! پزشک اومدن تا وضعیت سلامتی شما رو چک کنند.
-نیازی نیست، چون من اصلاً مریض نمیشم.
خدمتکار ل*ب گزید و گفت:
-ولی پرنسس شما مثل یک معجزه به زندگی برگشتید و هنوز راجع به وضعیت سلامتیتون خبر ندارین!
-نیازی نیست گفتم که... وایسا ببینم تو بهم گفتی پرنسس؟
-آره شما پرنسس ما هستید.
برگام ریخته بود! از تعجب خشکم زده بود! این‌جا چه خبر بود؟ اون‌موقع این‌جور بودم که وایسا ببینم این دو نفر که روبه‌روم وایستادن، چه‌قدر قیافه‌هاشون آشنا می‌زنه!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

Aygunu

تیزریست آزمایشی
نویسنده فعال
مقام‌دار آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
2024-11-21
نوشته‌ها
88
کیف پول من
5,084
Points
144
پارت42
درب باز شد و‌ پزشک وارد شد. الان تنها کاری که می‌تونستم بکنم این بود که منتظر بمونم تا بدونم اوضاع از چه قراره! نمی‌تونم حرف اضافه بزنم.
نشستم روی تخت و پزشک به معاینه کردن من پرداخت.
-باورنکردنیه! شما کاملاً بهبود پیدا کردید.
از جام بلند شدم و گفتم:
-حالا که دارین با چشم‌های خودتون می‌بینید من سالمم، پس بزارید برم پی زندگیم.
سپس از کنار خدمتکارها رد شدم، درب رو باز کردم و به بیرون رفتم.
ل*ب رودخونه‌ی کنار قصر نشستم و چشم‌هام رو بستم، برخورد باد به صورتم حس میشد و دست‌هام رو توی آب یخ کردم. وقتی چشم‌هام رو باز کردم چیز عجیبی دیدم. اولش فکر کردم که شاید روح خبیس توی آب باشه که به من خیره شده، دستم رو توی آب کردم تا اون رو خفه کنم؛ ولی تاثیری نداشت.
وقتی با آب رودخونه درگیر بودم با سر توی آب افتادم. افتادن توی آب که چیزی نیست! من خودم از آبم؛ ولی آب من رو به سمت خودش کشید‌. سعی کردم از قدرتم استفاده کنم تا پرواز کنم؛ ولی بی‌فایده بود. این‌جا چه‌خبر بود؟ کاملاً قدرت‌هام رو از دست داده بودم. تا اومدم به خودم بیام دیدم دارم غرق میشم. دست و پا زدن بی‌هوده بود و به زیر آب سقوط کردم.
متوجه شدم دست‌های بزرگی به سمتم اومد، از کمرم گرفت و من رو به سطح آب رسوند. آب از گلوم و دهنم خارج میشد و تندتند سرفه می‌کردم. به مردی که من رو نجات داد نگاه کردم، اون قیافه‌ی آشنا! خودشه آریس بود.
-آریس!
- نمی‌دونم باید الان بهت بگم آفریدا یا سیلویا؟ چرا این‌کار رو کردی؟
-چی میگی؟
-فهمیدم که تنها برگ درخت خدایان رو از خواهرم گرفتی و رفتی تا خدای سرنوشت رو ملاقات کنی، همه این‌ها به‌خاطر این بود که به سیلویا تبدیل شی؟
-من یذره راجع به حرف‌هات چیزی نمی‌فهمم.
دست و پا زدم و خودم رو از بغلش بیرون کشیدم و در حالی که رو به روش ایستاده بودم گفتم:
-من آفریدام! سیلویا دیگه کیه؟
بعد پشتم رو کردم و به کاخ بزرگ رفتم، خیس آب بودم و می‌لزیدم. خدمتکارها با دیدن من به سمتم اومدن و داد زدن:
-وای خدای من! بانو چی‌شده.
مدتی بعد لباس گرم پوشیده بودم و کنار شومینه خودم رو گرم می‌کردم‌. شونه رو برداشتم و به سمت آینه‌ی بزرگ توی اتاق رفتم تا موهام رو شونه کنم؛ ولی وقتی چشمم به خودم خورد از تعجب شوکه شدم.
-تو کی‌هستی؟
این همون کسی بود که توی رودخونه دیدم و نگاهی به موهای بلندی که شونه می‌کردم انداختم، رنگشون کاملاً قهوه‌ای بود.
دست‌هام کوچیک‌تر و تیره‌تر شده بودن، پس کسی که روبه‌روی آینه بود واقعاً من بودم؟
توی ذهن خودم مدام درگیر بودم که صدای زنگوله شنیده شد و خدمتکار اعلام کرد که پادشاه درحال ورود هستن.
توی ذهنم ناگهان خاطراه‌ای پلی شد.
***

سیلویا دختر بچه‌ی کوچک در سرمای زمستان، درحالی که برف سنگین باریده بود به سمت پدرش دوید.
-پدر، من می‌خوام باهات بیام.
دست‌های پدرش رو در دست گرفت و با خشونت او مواجه شد. پادشاه با عصبانیت اون رو حل داد و دخترک بر روی برف‌ها افتاد.
اشک درون چشم‌های آبی و درشت دخترک جمع شد و از این برخورد پدرش شوکه شده بود.
برداربزرگتر سیلویا از دست‌های اون گرفت و گفت:
-اشکالی نداره! بلند شو!
بعد از اون اتفاق یکی‌یکی صح*نه‌ها خشونت توی ذهنم پلی میشد.
از سرم گرفتم و سعی کردم دیگه به این اتفاق‌های دردناک فکر نکنم.
پادشاه وارد شد و با هر قدمی که نزدیک‌تر میشد بیشتر مورمور می‌شدم.
-سیلویا، نکنه توی این مدت قدرت تکلمت رو از دست دادی! پزشک که می‌گفت سالمی!
با ترس و وحشت به قیافه‌ی اون مرد ریش سفید و درشت هیکل نگاه کردم.
چشم‌های آبی او مانند چشم‌های سیلویا می‌درخشید.
-ترسیدم نکنه تنها وارث تاج و تخت رو از دست داده باشم. خوشبختانه تو سالمی! منتها نمی‌دونم چرا اون حکم عجیب رو صادر کردی؟ یادت نرفته که براردهات چه‌طوری مردن؟ من اون‌ها رو کشتم چون به اندازه‌ی تو لایق نبودن و حالا تو بدون اطلاع به من حکم بالاعوض صادر می‌کنی؟ از کی تا حالا این‌قدر جسور شدی؟
تک‌تک حرف‌های وحشتناک این پیرمرد لرز به تنم می‌انداخت و حتی نمی‌دونستم داره راجع به کدوم حکم صحبت می‌کنه!
سپس رو به خدمتکارها گفت:
-می‌تونید برید!
بعد از رفتن خدمتکارها فریاد عظیمی بلند شد و به سمتم حمله کرد.
-بگو کی بهت دستور داده این کار رو بکنی؟ از کی دستور گرفتی؟ گفته بودم مثل یک سگ زندگی کن و فقط دستورات من رو اجرا کن!
چنگال‌های عظیمش گردنم رو می‌درید و دست‌های بزرگش باعث شد حس خفگی بهم دست بده. با تمام زور و فشار سعی کردم تا اون رو حل بدم؛ ولی این دیو گنده سه برابر یک آدم معمولی هیکل داشت.
نمی‌دونستم چرا قدرت‌هام رو از دست دادم؛ ولی تنها کاری که می‌تونستم الان بکنم زنده موندن بود. با توجه به این حجم از عظیم بودن دنیا نمی‌دونستم بعد از مرگ چی به سراغم میاد! آیا بازم آفریدا میشم؟ یا کاملاً نابود میشم؟
سعی کردم توی اوج خفگی، در حالی که اشک می‌ریختم کلامتی رو به بیرون پرتاب کنم. با صدای ضعیف و آرومی گفتم:
-تمنا می‌کنم، از من بگذر!
با گفتن این حرف سنگینی دست‌های زمخت و زخیم کمتر شد؛ ولی هنوز روی گردنم جای دست‌های بزرگش حس میشد.
نگاه‌های زهر آلودش مغزم رو سوراخ می‌کرد. با عصبانیت و خشم گفت:
-بنال!
در حالی که اشک می‌ریختم گفتم:
-من نمی‌دونم چه اتفاقی افتاده و همین‌طور نمی‌دونم حکم بالاعوض چیه!
-حالا می‌خوای این‌جوری لاپوشونی کنی؟ فکر می‌کنی باور می‌کنم؟
#انجمن_تک_رمان
#رمان_دختر_نامرئی_در_کلبه‌ی_تاریک
#فاطمه_رسولی
کد:
پارت42

درب باز شد و‌ پزشک وارد شد. الان تنها کاری که می‌تونستم بکنم این بود که منتظر بمونم تا بدونم اوضاع از چه قراره! نمی‌تونم حرف اضافه بزنم.

نشستم روی تخت و پزشک به معاینه کردن من پرداخت.

-باورنکردنیه! شما کاملاً بهبود پیدا کردید.

از جام بلند شدم و گفتم:

-حالا که دارین با چشم‌های خودتون می‌بینید من سالمم، پس بزارید برم پی زندگیم.

سپس از کنار خدمتکارها رد شدم، درب رو باز کردم و به بیرون رفتم.

ل*ب رودخونه‌ی کنار قصر نشستم و چشم‌هام رو بستم، برخورد باد به صورتم حس میشد و دست‌هام رو توی آب یخ کردم. وقتی چشم‌هام رو باز کردم چیز عجیبی دیدم. اولش فکر کردم که شاید روح خبیس توی آب باشه که به من خیره شده، دستم رو توی آب کردم تا اون رو خفه کنم؛ ولی تاثیری نداشت.

وقتی با آب رودخونه درگیر بودم با سر توی آب افتادم. افتادن توی آب که چیزی نیست! من خودم از آبم؛ ولی آب من رو به سمت خودش کشید‌. سعی کردم از قدرتم استفاده کنم تا پرواز کنم؛ ولی بی‌فایده بود. این‌جا چه‌خبر بود؟ کاملاً قدرت‌هام رو از دست داده بودم. تا  اومدم به خودم بیام دیدم دارم غرق میشم. دست و پا زدن بی‌هوده بود و به زیر آب سقوط کردم.

متوجه شدم دست‌های بزرگی به سمتم اومد، از کمرم گرفت و من رو به سطح آب رسوند. آب از گلوم و دهنم خارج میشد و تندتند سرفه می‌کردم. به مردی که من رو نجات داد نگاه کردم، اون قیافه‌ی آشنا! خودشه آریس بود.

-آریس!

- نمی‌دونم باید الان بهت بگم آفریدا یا سیلویا؟ چرا این‌کار رو کردی؟

-چی میگی؟

-فهمیدم که تنها برگ درخت خدایان رو از خواهرم گرفتی و رفتی تا خدای سرنوشت رو ملاقات کنی، همه این‌ها به‌خاطر این بود که به سیلویا تبدیل شی؟

-من یذره راجع به حرف‌هات چیزی نمی‌فهمم.

دست و پا زدم و خودم رو از بغلش بیرون کشیدم و در حالی که رو به روش ایستاده بودم گفتم:

-من آفریدام! سیلویا دیگه کیه؟

بعد پشتم رو کردم و به کاخ بزرگ رفتم، خیس آب بودم و می‌لزیدم. خدمتکارها با دیدن من به سمتم اومدن و داد زدن:

-وای خدای من! بانو چی‌شده.

مدتی بعد لباس گرم پوشیده بودم و کنار شومینه خودم رو گرم می‌کردم‌. شونه رو برداشتم و به سمت آینه‌ی بزرگ توی اتاق رفتم تا موهام رو شونه کنم؛ ولی وقتی چشمم به خودم خورد از تعجب شوکه شدم.

-تو کی‌هستی؟

این همون کسی بود که توی رودخونه دیدم و نگاهی به موهای بلندی که شونه می‌کردم انداختم، رنگشون کاملاً قهوه‌ای بود.

دست‌هام کوچیک‌تر و تیره‌تر شده بودن، پس کسی که روبه‌روی آینه بود واقعاً من بودم؟

توی ذهن خودم مدام درگیر بودم که صدای زنگوله شنیده شد و خدمتکار اعلام کرد که پادشاه درحال ورود هستن.

توی ذهنم ناگهان خاطراه‌ای پلی شد.

***



سیلویا دختر بچه‌ی کوچک در سرمای زمستان، درحالی که برف سنگین باریده بود به سمت پدرش دوید.

-پدر، من می‌خوام باهات بیام.

دست‌های پدرش رو در دست گرفت و با خشونت او مواجه شد. پادشاه با عصبانیت اون رو حل داد و دخترک بر روی برف‌ها افتاد.

اشک درون چشم‌های آبی و درشت دخترک جمع شد و از این برخورد پدرش شوکه شده بود.

برداربزرگتر سیلویا از دست‌های اون گرفت و گفت:

-اشکالی نداره! بلند شو!

 بعد از اون اتفاق یکی‌یکی صح*نه‌ها خشونت توی ذهنم پلی میشد.

از سرم گرفتم و سعی کردم دیگه به این اتفاق‌های دردناک فکر نکنم.

پادشاه وارد شد و با هر قدمی که نزدیک‌تر میشد بیشتر مورمور می‌شدم.

-سیلویا، نکنه توی این مدت قدرت تکلمت رو از دست دادی! پزشک که می‌گفت سالمی!

با ترس و وحشت به قیافه‌ی اون مرد ریش سفید و درشت هیکل نگاه کردم.

چشم‌های آبی او مانند چشم‌های سیلویا می‌درخشید.

-ترسیدم نکنه تنها وارث تاج و تخت رو از دست داده باشم. خوشبختانه تو سالمی! منتها نمی‌دونم چرا اون حکم عجیب رو صادر کردی؟ یادت نرفته که براردهات چه‌طوری مردن؟ من اون‌ها رو کشتم چون به اندازه‌ی تو لایق نبودن و حالا تو بدون اطلاع به من حکم بالاعوض صادر می‌کنی؟ از کی تا حالا این‌قدر جسور شدی؟

تک‌تک حرف‌های وحشتناک این پیرمرد لرز به تنم می‌انداخت و حتی نمی‌دونستم داره راجع به کدوم حکم صحبت می‌کنه!

سپس رو به خدمتکارها گفت:

-می‌تونید برید!

بعد از رفتن خدمتکارها فریاد عظیمی بلند شد و به سمتم حمله کرد.

-بگو کی بهت دستور داده این کار رو بکنی؟ از کی دستور گرفتی؟ گفته بودم مثل یک سگ زندگی کن و فقط دستورات من رو اجرا کن!

چنگال‌های عظیمش گردنم رو می‌درید و دست‌های بزرگش باعث شد حس خفگی بهم دست بده. با تمام زور و فشار سعی کردم تا اون رو حل بدم؛ ولی این دیو گنده سه برابر یک آدم معمولی هیکل داشت.

نمی‌دونستم چرا قدرت‌هام رو از دست دادم؛ ولی تنها کاری که می‌تونستم الان بکنم زنده موندن بود. با توجه به این حجم از عظیم بودن دنیا نمی‌دونستم بعد از مرگ چی به سراغم میاد! آیا بازم آفریدا میشم؟ یا کاملاً نابود میشم؟

سعی کردم توی اوج خفگی، در حالی که اشک می‌ریختم کلامتی رو به بیرون پرتاب کنم. با صدای ضعیف و آرومی گفتم:

-تمنا می‌کنم، از من بگذر!

با گفتن این حرف سنگینی دست‌های زمخت و زخیم کمتر شد؛ ولی هنوز روی گردنم جای دست‌های بزرگش حس میشد.

نگاه‌های زهر آلودش مغزم رو سوراخ می‌کرد. با عصبانیت و خشم گفت:

-بنال!

در حالی که اشک می‌ریختم گفتم:

-من نمی‌دونم چه اتفاقی افتاده و همین‌طور نمی‌دونم حکم بالاعوض چیه!

-حالا می‌خوای این‌جوری لاپوشونی کنی؟ فکر می‌کنی باور می‌کنم؟
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
بالا