• انجمن رمان نویسی تک رمان پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد. لطفا از ارسال محتوای خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران خود داری کنید در صورت مشاهده برخورد خواهد شد.

📚کامل شده رمان امید رهایی(جلد دوم)|deimos کاربر انجمن تک رمان

  • نویسنده موضوع deimos
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 191
  • بازدیدها 20K
  • Tagged users هیچ
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

deimos

نویسنده افتخاری + مدیر بازنشسته ادبیات
کاربر افتخاری
مدیر بازنشسته
Feb 13, 2020
840
22,255
118
  • نویسنده موضوع
  • #21
حس‌ آشنایی عجیبی نسبت بهش داشتم! برای این‌که به حرف بیارمش و از صداش بفهمم قبلا دیدمش یا نه، صادقانه پرسیدم:
- همیشه انقدر مهربونی؟
لبخندش عمیق‌تر شد.
- تو شبیه کسی هستی که قبلا می‌شناختمش عزیزم.
عجیب بود! تاحالا همچین‌حسی به صدای‌ کسی نداشتم. مطمئن بودم که قبلا صداش رو نشنیدم؛ اما صداش برام غریبه نبود! انگار صداش هم آشنا بود و هم نبود. گیج و منگ بیرون اومدم و بهش خیره شدم. دوباره باهمون‌ لبخند دکمه طبقه‌ی‌ هم‌کف رو فشار داد. در آسانسور که بسته شد، تازه دوهزاری‌ کجم افتاد از اول هم به خاطرمن تااین‌جا اومده بود. یعنی حال‌زارم انقدر واضح بود؟ حتی نشد ازش تشکر کنم.
پوف کلافه‌ای کشیدم و باخودم گفتم هنوزهم آدم‌خوب توی این‌دنیا وجود داره. با این‌که اون‌غریبه رو نمی‌شناختم؛ ولی اعتماد به‌نفس عجیبی پیدا کرده بودم. با انرژی و بدون‌ استرس، رفتم داخل و طبق‌عادت‌ قبل از هرکاری بانگاهی ریزبین همه‌چیز رو زیر نظر گرفتم.
یک‌دست مبل‌شیک و شکلاتی که توی‌اتاق بود، کنار دیوارهای‌کرمی و میزساده و کوچیک منشی، جدا بهم حس یک دفتروکالت رو داد. کلا چهارتا اتاق داشت که بالای در آخرین‌اتاق بزرگ نوشته شده بود«دفترمدیریت» سادگی دفترش به دلم نشسته بود. جدا باید به طراحش آفرین می‌گفتم.
برعکس جو آروم دفتر، منشی دخترعبوس و شلخته‌ای به نظر می‌اومد. تندتند مشغول‌تایپ بود و دکمه‌هارو چنان م*حکم می‌کوبید که هرلحظه منتظر خرد شدن اجزای‌سیستم روبه‌روش بودم!
روبه‌روی میزش ایستادم و سلامی گفتم؛ اما اون بدون این‌که حتی نگاهم کنه فقط سرش رو تکون داد. درک می‌کردم که سرش‌شلوغه؛ اما واقعا این توجیه‌مناسبی برای بی‌ادبیش نبود! پوف کلافه ای کشیدم.
- با آقای‌سعادتی قرارملاقات داشتم.
بازم سری تکون داد و بدون این‌که بهم نگاه کنه گفت:
- وقت‌قبلی داشتی دخترجون؟
باحرصی که اصلا سعی در کنترل کردنش نداشتم، م*حکم گفتم:
- کمی روی آداب‌معاشرتتون کار کنید. درست نیست یک‌خانم انقدر زود باکسی احساس‌صمیمیت کنه.
داشتم حرف‌هایی که زیور هرروز تو گوش‌من می‌گفت رو تحویلش می‌دادم! این‌بار سرش رو بالا آورد و خواست جوابم رو بده؛ اما صدای آشنای‌سعادتی زودتر از منشیش به گوشم رسید.
- این‌خانم هنوز جوونه خانم‌ریاحی، از خونش بگذرید.
نگاهی به منشیش که حالا اخماش توهم رفته بود کردم و «سلام» کوتاهی به سعادتی کردم. بادست به دفترش اشاره کرد و «بفرمایید» آرومی بهم گفت. روبه منشیش باجدیت گفت:
- باکس پرونده‌ی طایفه‌ی ریاحی هارو از 20سال پیش تا الان، از بایگانی بیارید خانم.
توی همین لحن‌جدی و خشکش سرزنش‌خاصی بود. شخصیتش برام جالب بود. آدم بی‌خیال و آسون‌گیری بود؛ ولی به موقع‌اش هم خشک و جدی بود.
دیگه منتظر تعارف‌دوباره نموندم. رفتم داخل و روی اولین‌مبل نشستم. پام رو روی‌پام انداختم و دست‌هام رو روی‌پام گذاشتم، پای‌چپ روی پای‌راست، بدون‌قوز و کاملاصاف، س*ی*نه‌جلو و دست‌ها آزاد، تحت هرشرایطی آماده برای دفاع و حمله، آمادگی هرحرکتی رو از طرف‌مقابل داشتن و آماده‌ی ضربه‌زدن به هرنقطه‌ای؛ دقیقا همون‌طور که استاد یادم داده بود.
توی این یک‌هفته بیشتر از ده‌تا کتاب قانون‌اساسی درمورد وارثت و برگشت‌ هویت رو خونده بودم. الان تقریبا می‌دونستم که برای پس گرفتن زمین‌ها یه چیزی بیشتر از جرات و انگیزه نیاز دارم. کسی‌که جرات کنه و یه وکیل رو به خاطر زمین بکشه، به خاطر کشتن یه بچه عقب نمی‌کشه. اون‌هم بچه‌ی رها شده‌ای که حتی ازدست طایفه‌ی خودش فراریه.
نگاهم خورد به کتابخونه‌ی‌ کوچیکی که کناراتاقش بود. توی کل‌قفسه‌اش به‌جز کتاب‌های‌ قانون چیزدیگه‌ای پیدا نمیشد. حتی محض رضای‌خدا یه حافظ یا یه دیوان هم نبود! داشتم باخودم فکر می‌کردم چطور میشه این‌همه کتاب‌قانون رو خوند و دیوونه نشد؟ که باخنده پرسید:
- نمی‌خواستی صبر کنی تعارف کنم؟
کت و شلوار قهوه‌ای‌شیکی پوشیده بود و پرونده‌ی قطوری توی یک‌دستش و سینی‌کوچیکی توی دست‌دیگه‌اش بود. سینی رو روی‌میز جلوم گذاشت و به‌جای این‌که پشت‌میز خودش بشینه، دکمه‌ی کتش‌رو باز کرد و روی‌مبل روبه‌روم نشست. بی‌حوصله گفتم:
- به هرحال شما تعارف می‌کردی و به هرحال منم می‌نشستم. این وقت‌ تلف کردن‌ها دیگه برای چیه؟
صورتش که به محض داخل اومدن من خندون شده بود، دوباره جدی شد.
- موافقم. پس تعارف رو کنار می‌ذارم و میرم سر اصل‌مطلب. باید اعتراف کنم وقشته به هوشی که همه توطایفه ازش حرف می‌زنن ایمان بیارم. تو واقعا باهوشی!
نگاه‌ گیجی بهش کردم و وسط‌حرفش گفتم:
- در مورد چی حرف می‌زنی؟
جاخوردنش رو به وضوح دیدم. اخم کمرنگی مهمون صورت جا افتاده ش شد.
- اینو هم نمی‌دونستی؟!
مکث کوتاهی کردم و با گیجی به چشمای جدیش خیره شدم.
- تنهاچیزی که یادمه تست‌هوش ساده‌ای بود که بچگی دوبار ازم گرفتن.
باخودکاری که دستش بود، چندبار روی‌پرونده زد و گفت:
- ساده؟! واسه‌تو ساده بوده! من اون‌تست رو دیدم و نتونستم حلش کنم. البته بهت حق میدم. وقتی ازطایفه طرد شدی خیلی کم‌سن و سال بودی.
من ازطایفه طرد شدم؟ مگه من چی‌کار کردم؟! من فقط یه دختربچه بودم! توی اون سن کم چه اشتباهی ممکن بود کرده باشم که به خاطرش از طایفه طردم کنن؟! دیگه حتی روم نمی‌شد بگم حتی از این‌هم خبر نداشتم؛ اما مثل‌همیشه چشم‌هام ز*ب*ون‌دوم بدنم بود. با یک‌نگاه جاخوردنم رو فهمید. پوف کلافه‌ای کشید و باحرص خودکار رو روی‌‌میز پرت کرد. نگاهی به ساعتش کرد و گفت:
- باید تمام قرارهای‌امروز رو کنسل کنم. تو نه‌تنها جایگاه‌خودت رو نمی‌دونی، حتی نمی‌دونی واقعا کی هستی؟ باید ازصفر شروع کنیم.
حرفش اگرچه کمی برام تحقیرآمیز بود؛ ولی حقیقت بود. تنها چیزی‌که من ازهویتم می‌دونستم، این بود که شناسنامه‌ام به دلایل نامعلومی عوض شده و فامیلم به رضایی و تاریخ‌ تولدم به هفتم مهرماه همون‌سال تغییر پیدا کرده.
می تونستم حس کنم که آدم بدی نیست؛ ولی رفتار و حرف های داییش هنوز هم نقطه ی کورم بود. نفس‌عمیقی کشیدم و سامی مشکوک وجودم بیدار شد.
- حس نمی‌کنی قبلش باید یه توضیحی درمورد خان‌داییت بهم بدی؟
فنجون‌قهوه رو جای این‌که جلوم بذاره، مستقیم سمتم گرفت. اگر می‌خواستم از دستش بگیرم و دوباره بذارمش روی‌میز بی‌ادبی بود. در واقع داشت محترمانه مجبور به خوردنم می‌کرد! ناچاراً فنجون رو ازش گرفتم؛ اما نخوردمش. فنجون خودش رو برداشت و باجدیت گفت:
- درمورد اون بهترین تصمیم رو گرفتی، با یه تاجر مثل یه تاجر برخورد کردی؛ اما حالا باید یه تصمیم مهم‌تر از اون بگیری. پدرمن خیلی‌وقت‌پیش وکیل‌پدرت بود و داشت روی این‌زمین‌ها کار می‌کرد. پدرت سال‌هاپیش به خاطر ازدواج بامادرت، مریم‌سالاری، کاملا ازطایفه طرد شده بود؛ اما اسمش هم‌چنان توی شجره‌نامه خانوادگی‌تون هست. بزرگ‌ خاندانتون هیچ‌وقت قبول نکرد که اسم‌پدرت رو از شجره‌نامه خط بزنه. هرچند همه فکر می‌کردن اسمش خط خورده. اسمش توی شجره‌نامه محفوظ مونده بود و به همین دلیل هم، بعد از فوت‌پدربزرگت، هم‌چنان وارث کل‌خاندان بود؛ اما خودش خبر نداشت. یعنی هیچ‌کس خبر نداشت. وقتی پدربزرگت فوت شد، تو حتی به دنیا هم نیومده بودی. پس نباید به خاطراین اتفاق‌ها خودت‌رو مقصر بدونی.
تمام حرف‌هایی که داشت می‌زد رو اولین‌‌بار بود که می‌شنیدم. زیور همیشه بهم تاکید می‌کرد که من یک‌خان‌زاده‌ام؛ اما همیشه این‌جمله برام شبیه به یه جک‌بی‌مزه بود! دست‌هام رو که دور فنجون‌بزرگ قهوه‌ام پیچیده بودم، با استرس به فنجون فشردم. نگاه‌گیجی بهش کردم و گفتم:
- کدوم اتفاق‌ها؟
چندثانیه‌ای باتعجب بهم خیره شد و گیجی و درموندگی رو توی‌چشم‌هام دید. بالحنی که تاحدودی موجی از دلداری توش حس میشد، مودب‌تر از همیشه گفت:
- فوت‌پدرت رو تسلیت میگم ...
این اولین‌باری بود که کسی داشت خیره توی‌چشم‌هام، بهم تسلیت می‌گفت. با اشکی که میون‌جمله‌اش بی‌اراده توی‌چشم‌هام نشست، نگاهش رو ازم گرفت؛ ولی جمله‌اش رو ادامه داد:
- ولی پدرتو تنها کسی نبود که به خاطر این زمین‌ها کشته شد.
باشنیدن این‌جمله دست‌هام بی‌حس شد و بی‌اراده فنجون از دستم رها شد. فنجون باصدای‌بلندی روی‌زمین افتاد؛ اما نشکست. نفهمیدم منشی کِی داخل اومد و کی قهوه‌ای که روی‌زمین ریخته بود رو تمیز کرد. فقط وقتی به خودم اومدم که سعادتی لیوان آب‌ قندی رو سمتم گرفته بود و با نگرانی می‌خواست که بخورمش.
مثل مسخ شده‌ها لیوان رو ازش گرفتم و طبق عادت تا ته‌سر کشیدم؛ ولی بغض‌سنگینی که توی‌گلوم بود چیزی نبود که با یک‌لیوان آب‌قند بتونم قورتش بدم. مدام حالم‌رو می‌پرسید؛ اما نمی‌تونستم جوابش رو بدم. می‌دونستم الان صدام ازبغض خش برداشته.
چطور کسی دلش اومده پدرم رو به خاطر چندتا تکه‌زمین بی‌ارزش بکشه؟ چطور دلشون اومد یک‌خانواده رو ازهم بپاشن؟ چطور کسی می‌تونه انقدر پست باشه؟
حسابی توی‌خودم بودم و آماده‌ی باریدن. حسی که داشتم قابل‌توصیف نبود؛ حس‌انتقام و عصبانیت و دلتنگی و تاسف. داشتم هجوم یک‌عالمه احساسات‌مختلف رو هم‌زمان تجربه می‌کردم. سعادتی نگاه‌مرددی بهم کرد و گفت:
- واقعا نمی‌دونستم که تااین‌حد از همه‌چیز بی‌خبری وگرنه انقدر بی‌مقدمه بهت نمی‌گفتم.
مکث‌کوتاه کرد و انگار چیزجدیدی فهمید که متعجب شد.
- اگر نمی‌دونستی که پدرت کشته شده پس دنبال‌ قاتلش هم نبودی. با این‌وجود چرا قبول کردی زمین‌ها رو پس بگیری وقتی‌که بهت گفتم پدرم به خاطر این زمین‌ها کشته شده و می‌دونستی کارخطرناکیه؟
سرم رو تاته پایین انداخته بودم تا مبادا چشم‌های پر و آماده‌ی گریه‌ام رو ببینه. با این‌حال باهمون‌‌صدایی که دیگه نمی‌تونستم بغض‌توش رو مخفی کنم زمزمه کردم:
- فقط می‌خواستم کمکت کنم قاتلش رو پیدا کنی. حتی اگر من صاحب این زمین‌ها هم نبودم، غیرقانونی هم که شده کمکت می‌کردم.
بانگاهی ناباور و پرتاسف پوفی کشید و گفت:
- کسی به دل‌رحمی تو چرا باید توی همچین‌طایفه‌ای به دنیا بیاد؟!
«دلرحم؟» من؟ از چی حرف می زد؟ بازهم نگاه‌گیجم کارخودش رو کرد.
- تصمیم مهم‌تری که باید بگیری همینه. تاحالا خیلی‌ها به خاطر این‌زمین‌ها کشته شدن. من نمی‌تونم تضمین کنم که توهم همچین بلایی سرت نیاد. برای‌همین گفتم باید هویتت رو پس بگیری. باید به اهالی‌روستا معرفی بشی. همه بایدبدونن تو کی هستی. درسته که این‌جوری خان‌زاده‌های زیادی دشمنت میشن؛ ولی عوضش همه‌ی مردم‌روستا قبولت می‌کنن. ده‌تادشمن داشتن بهتر از چندهزار دشمن داشتنه.
من نمی‌ترسیدم. من‌واقعا دیگه از هیچی نمی‌ترسیدم. یک‌جایی از زندگیم ایستاده بودم که حس می‌کردم دیگه چیزی نمونده که تجربه نکرده باشم. من دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم و حس می‌کردم ته‌جهنم رو دیدم. دیگه واقعا کسی نمی‌تونست به این‌آسونی من رو بترسونه. با این‌حال باید بادقت قدم بر می‌‌داشتم. مکثی کردم و گفتم:
- درسته؛ ولی ده‌تا خان‌زاده دشمنم باشن، بدتر نیست تا چندهزارتا مردم‌عادی؟
با اعتماد به نفس گفت:
- تاحالا دیدی شاه بدون‌سربازهاش جنگی رو ببره؟!
درست می‌گفت. اگر می‌تونستم مردم رو سمتم نگه دارم، کاری ازدست کسی بر نمی‌اومد.
- تصمیمم‌ واضحِ. می‌خوام پیداش کنم.
نمی‌دونم سعادتی اون‌روز چندساعت رو به خوندن پرونده‌ها و توضیح گذشته‌ام گذروند؛ ولی خوب می‌دونم که بعد ازچیزهایی که فهمیدم، بی‌صدا توی‌خودم شکستم. همون‌چیزی که ازش می‌ترسیدم، سرم اومده بود. نزدیک‌تریم کسم، اسطوره و قهرمانم توی‌زندگیم، بهم دروغ گفته بود. من کل‌زندگیم رو با دروغ‌هایی که بقیه بهم گفته بودن گذروندم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

deimos

نویسنده افتخاری + مدیر بازنشسته ادبیات
کاربر افتخاری
مدیر بازنشسته
Feb 13, 2020
840
22,255
118
  • نویسنده موضوع
  • #22
حالا می‌دونستم مادرم تنها موردی نبود که بابا در موردش بهم دروغ گفته بود. سعادتی بهم گفته بود که بابام با سپردن‌آرمان به طایفه، به اون‌ها یک‌ وارث‌جدید داد تا خودش بتونه از طایفه بیرون بیاد و بامریم ازدواج کنه. بهم گفته بود مادرم یک بیمارروانی تحت‌درمان بوده، که پدرم رو اغوا کرده تا از زنش‌زهره جدا شه. گفت بابام وقتی‌که بامریم ازدواج کرد و اسماً از طایفه طرد شد، بزرگ‌طایفه رویا رو ازش گرفت. چون رویا ازطرف زهره خ*ون یک‌خان‌زاده رو داشت و دلیلی برای عدم‌پذیرشش نبود؛ ولی پدرم الان از یک آدم‌عادی هم توی‌طایفه بی‌ارزش‌تر بود. بابام عملا به زهره و بچه‌هاش به خاطر مادرم پشت کرده بود.
حالا تازه داشتم کمی زهره و تنفرش نسبت به مریم رو درک می‌کردم. تازه داشتم می‌فهمیدم آرمان چرا انقدر ازم متنفر بود. مادرزیبا، افسونگر و روانیِ‌من، زندگی‌آروم و قانون‌مند اون‌ها رو بهم ریخته بود. مادرمن باعث شده بود یه مرد زن‌دار، به‌کل احترام و قوانین طایفه‌اش، به خانواده‌اش و حتی به بچه‌هاش به راحتی پشت کنه.
یک‌لحظه خودم‌رو جای‌آرمان گذاشتم و سعی کردم قضیه رو با دید اون ببینم. بادید کسی که از همه‌ما بزرگ‌تر بوده و همه‌ی اتفاقات رو باچشم خودش دیده و همه‌رو به یاد داره. تصور کردم من پسربزرگ یه خان‌زاده و تنهاوارث یه خاندان‌بزرگم. اگرچه پدرم عاشق‌مادرم نیست؛ ولی مادرم یه زن‌صبور و مهربون مثل‌زهره است و یه خواهرزیبا و بازیگوش مثل‌رویا دارم. همه‌ی توی روستا ارباب صدام می‌کنن و احترام غیرقابل‌وصفی توی‌خاندانم دارم.
تصور کردم اگر من همچین‌پسری بودم که دنیا به کاممه؛ اما یهو پدرم به‌خاطر یک دختررعیت که همه دست خورده صداش می‌کنن، بامن مثل یه شی بی ارزش واسه آزادی خودش و بامادرم که یه زن ارباب‌زادست، مثل یک دستمال‌کاغذی بی‌ارزش رفتار می‌کرد و خواهرم رو ازم می‌گرفت تا با معشوقه‌ی‌جدیدش زندگی کنه، چه حسی بهم دست می‌داد؟ چطور می‌خواستم باغرورم کنار بیام؟ چطور می‌تونستم هنوز هم «بابا» صداش کنم؟ تا کی می‌تونستم توی‌طایفه در برابر حرف‌‌های بقیه از پدرگناهکار و هوسبازم دفاع کنم؟
من‌که دخترم، حتی از تصورش هم به خودم لرزیدم و حس کردم همه‌ی غرور و شخصیتم خرد شده؛ وای به‌حال آرمان و غرورمردونه‌اش. وای به‌حال حرف‌های‌تندی که از مردهای طایفه‌اش شنیده و دم‌نزده. یه لحظه یادامید افتادم. یاد این‌که هرروز غرورش به خاطرپدرش جلوی‌چشمش می‌شکست. برای یه پسر چقدرسخته که هرروز به پدرش تهمت‌هوسرانی بزنن و اون حتی نتونه ازش دفاع کنه، چون پدرش رهاش کرده؟
توی اون‌نقطه از زمان، برای یه لحظه کوتاه، امید و آرمان رو درست مثل‌هم می‌دیدم. شاید اون تنها لحظه‌ای بود که تونستم برای یک‌ثانیه هم که شده، آرمان رو درک کنم. راستی الان چند سالش بود؟ اون الان 16ساله بود و توی اوج‌نوجوونیش. فقط از ته‌دل ازخدا خواستم جایی باشه که هیچ‌کس نشناستش. جایی‌که هیچ‌کس از گذشته‌اش و کاری که پدرش باهاش کرده خبر نداشته باشه.
نفس‌عمیقی کشیدم و جای‌مادرم، از ته‌دلم از آرمان طلب‌بخشش کردم. جای‌مادری که مادری کردنش رو به یاد نداشتم. جای‌مادری که تا همین چندساعت پیش حتی فامیلش رو نمی‌دونستم و تنهاجرمم این بود که خونش توی‌رگام در جریان بود.
حس می‌کردم دیگه هیچ تکیه‌گاهی توی‌دنیا ندارم. من پدرم رو 4سالگی از دست دادم؛ ولی همیشه حس می‌کردم پدرم یه قهرمانه. باوجود این‌که کنارم نبود، بازم برام یک‌ تکیه‌گاه بود؛ ولی این دومین‌باری بود که حس می‌کردم پدرم رو از دست دادم. شبی که بافرزاد درگیر شدم، خوب‌یادمه که توی اوج‌ناامیدی اسم‌بابام رو آورده بودم و توی اوج‌ترسم به بابام پناه بردم. خوب‌یادمه که اون‌شب فرزاد باشنیدن اسم‌بابام حواسش پرت شد و تونستم بزنمش. پدرم حتی وقتی نبود هم برام فرشته‌ی نجات بود. من اون‌شب حس کردم تصویرم پیش‌پدرم شکست؛ اما امشب حس می‌کردم تصویرپدرم پیش‌من شکست. کسی بود که دردمنو بفهمه؟
نفهمیدم کی به خونه رسیدم و کی در رو باز کردم. باقدم‌هایی سست داخل رفتم و در رو پشت‌سرم بستم. پشت درحیاط سرخوردم و زانوهای لرزونم رو ب*غ*ل گرفتم.
من واقعا دلم شکسته بود. هروقت که حس می‌کردم دیگه هیچ اتفاق‌بدی توی‌زندگیم نمی‌تونه شکستم بده و به زانو درم بیاره، یه اتفاق بدتر برام می‌افتاد. هربارکه با خودم می‌گفتم این‌دیگه تهشه، دیگه بدتر از این‌که نمی‌تونه بشه، یه اتفاق بدتر نابودم می‌کرد.
با این‌که از شب‌خودکشیم به کل باخدا قهر کرده بودم، باز هم بدون این‌که حواسم باشه، توی‌دلم داشتم به خدا گله می‌کردم. یه لحظه باخودم گفتم تقصیرخدا چیه؟ اون‌که به بابام نگفته بود به طایفه‌اش خیانت کنه. اون‌که به بابام نگفته بود به من دروغ بگه. این‌اتفاقات خیلی‌وقت پیش افتاده بود. این من بودم که تازه داشتم می‌فهمیدم. این من بودم که همه توی‌زندگیم بهم دروغ گفته بودن و رهام کرده بودن؛ ولی طرف‌دیگه دلم می‌گفت باز هم خدا می‌تونست جلوشون رو بگیره. خدا می‌تونست نذاره محمدخان عاشق مریم بشه. خدا می‌تونست نذاره من به وجود بیام. بابامحمد می‌گفت: «عشق هدیه‌ی الهیه» خدا چطور تونست همچین هدیه‌ای به بابامحمد بده؟ چطور تونست بذاره خانواده‌ی آرمان ازهم بپاشه؟
نگاه‌پرم به باغچه‌ی روبه‌روم افتاد؛ باغچه‌ای که باعشق، به اسم هرکدوم از اعضای‌خانواده‌ام یک‌گل توش کاشته بودم. حتی آرمان و مریم هم توی‌باغچه‌ام یه گل داشتن؛ هرچند نه به نیت‌عشق!
با قدم‌هایی سست ازجام بلند شدم و جلوی‌باغچه‌ام روی پاهام نشستم. به گل‌بابا خیره شدم و بابغض گفتم:
- درکت نمی‌کنم بابا. درک نمی‌کنم چطور مردی به این‌مهربونی و صبوری می‌تونه همچین‌کاری باپسرش بکنه؟ چطور تونستی حیثیت و آبروت رو واسه یه زن‌دیوانه و ناپاک کنار بذاری؟ چطور تونستی پای یه دیوونه‌ی زنجیری خطرناک بمونی؟ چطور یه مرد می‌تونه انقدر شخصیت‌خودش رو خرد کنه؟ مگه تو غرور نداری؟
برای این‌که اشکم‌ نچکه، جهت‌نگاهم رو تغییر دادم. چشمم به گل‌مریم افتاد. بانفرت بهش خیره شدم.
- نمی‌فهممت. هرچقدر هم که توی‌زندگیت سختی کشیده باشی، بازم من نمی‌فهممت. نمی‌فهمم یه زن چقدر می‌تونه پست باشه که مردی مثل‌محمدخان رو ازپا دربیاره. آخه لعنتی مرد زن‌دار؟! حتی یه بار هم دلت نلرزید؟! من به درک چرا با اونا این‌کار رو کردی؟ اصلا اگه واقعا دیوونه بودی و چیزی حالیت نبود، چطور تونستی بابام رو اغوا کنی؟
قبل از این‌که اشکم بچکه، نگاهم رو گرفتم رو به آسمون و غر زدم:
- چطور دلت اومد ساکت بشینی تا روی‌زمینت هرکس هرکاری دلش خواست با بنده‌هات بکنه؟ دلت به حال آرمان نسوخت؟ اگر جلوی این دوتارو گرفته بودی، اگر من به دنیا نیومده بودم، همه الان زنده بودن لعنتی. اصلا چرا شبی که داشت به مریم ت*جاوز میشد جلوشون رو نگرفتی تا مریم انقدر ع*و*ضی نشه؟ همه این‌هارو باچشم‌باز تماشا کردی؟
نتونستم جلوی‌خودم رو بگیرم و سرخدایی که نمی‌دیدمش از ته س*ی*نه م فریاد زدم:
- این‌هارو دیدی و عرشت نلرزید؟
***
- داری می‌لرزی.
باحرف بی‌موقعی که زده بود، انگار یکی‌بی‌هوا از افکار گذشته‌ام پرتم کرد بیرون. بی‌اراده اخمی روی‌صورتم نشست و سردرد ناخوانده‌ام شروع شد. اخمم رو دید و قبل از این‌که بهم فرصت عکس‌العملی بده، از جاش بلند شد. کتش رو در آورد و روی‌دوشم انداخت. حالا یادم اومده بود که ازهمون روزهای‌اول نامزدیم با امید، می‌شناختمش؛ اما از کجا؟ یادم نمی‌اومد! بدون هیچ‌واکنشی سعی کردم به یاد بیارم دقیقا از کِی می‌شناسمش؟ چشم‌هام رو بستم و سعی کردم اولین‌باری که دیدمش رو به یاد بیارم؛ اما مغزم حتی برای خودم غیرقابل کنترل بود. چیزهایی که اصلا قصد به یاد آوردنش رو نداشتم بی‌رحمانه یادم اومده بود. لرزشدیدی کردم و بی‌اراده کتش رو بیشتر به خودم فشردم. بوی‌تند عطرش باعث شد چشم‌هام رو باز کنم. نگاه وحشت‌زدم توی نگاه‌آرومش نشست. به من خیره شده بود! باصدایی که حالا کمی گرفته بود، شوکه و بی‌هوا گفتم:
- تسلیت میگم.
لبخندغمگینی زد. دستمالی بهم داد و به پیشونیم اشاره کرد. دوباره عرق‌سرد کرده بودم؟! دستمال رو ازش گرفتم و تشکرکوتاهی کردم. نگاهش رو به اطراف دوخت و گفت:
- هربار که همه‌چیز یادت میاد همین رو میگی. فراموشش کن و بذار منم فراموش کنم.
حرصی که ازحرفش و آرامشش توی‌وجودم جون گرفت قابل‌کنترل نبود. لبخند حرصی زدم و کفری گفتم:
- شما شاید بتونی آرام رو فراموش کنی؛ ولی من هنوزم دارم هرلحظه‌ام رو با امید زندگی می‌کنم...
همونطور که نگاهش رو به میزخالی کنارمون دوخته بود، پرید وسط‌حرفم و با آرامش حرص‌دراری گفت:
- چی‌کار کنم؟ تا آخر عمرم سیاهش رو بپوشم زنده میشه؟ خودم رو براش بکشم برمی‌گرده؟
داشت تیکه می‌انداخت؟ چطور کسی که از یک‌دهم زندگی منم خبر نداشت، می‌تونست انقدر ناعادلانه قضاوتم کنه؟ چرا نمی‌فهمید من طایفه دارم؟ چرا نمی‌فهمید شبی که لباس‌عزام رو دربیارم، صبحش مجبورم لباس‌سفید سفره‌عقد یکی‌دیگه رو بپوشم؟ چرا نمی‌فهمید در بهترین‌حالت مجبورم بشم عروس‌شهاب، پسرعمویی که چشم‌دیدنش رو ندارم، اون‌هم فقط برای این‌که یه پسر به دنیا بیارم! کسی‌که امیدرو، عشقم رو، نامزدم رو، پدربچه‌ام رو، جلوی‌چشمم کشت و باز هم هربار که من رو کنار کسی می‌‌دید طلبکارانه نگاهم می‌کرد؟ کسی که من رو مثل یکی از املاکش می‌دید که یکی‌دیگه ازش دزدیده.
چرا نمی‌فهمید من هرباری که خودکشی کردم، باتمام وجودم تباهی رو ل*مس کردم که زندگی‌ام رو از خودم گرفتم؟ چرا نمی‌فهمید کارهایی که می‌کنم، حرف‌هایی که می‌زنم، اشک‌هایی که می‌ریزم و حتی تلاشی که برای ادامه دادن به این‌زندگی می‌کنم، از سرِخوشی نیست؟ چرا نمی‌فهمید من یه مادرم؟ اگر به خاطر محمدطاها نبود تا حالا هزاربار آرمان رو سرجاش نشونده بودم. اگر یه مادر نبودم و نگران‌پسرم نبودم، تاحالا هزاربار از این‌شهر و از این‌طایفه فرار کرده بودم. چرا همیشه مجبور بودم سکوت کنم؟
نگاه‌سنگینم رو حس کرد و نگاهش رو از اطراف گرفت. بهم که خیره شد، سرم رو پایین انداختم تا نگاه‌تلخ و چشم‌های‌پرم رو نبینه. هرچند دیگه دیر شده بود. کلافه روی‌ل*بش دست کشید و آروم و شمرده گفت:
- معذرت می‌خوام. نباید تند می‌رفتم.
تلخی و تندی‌حرف‌هاش، برم‌گردوند به همون رهای‌سابق. همون رهای‌سردی که از سامیار یاد گرفته بود احساساتش رو با دست‌های خودش خفه کنه. هرچقدر باخودم کلنجار می‌رفتم نمی‌تونستم خودم رو قانع کنم چرا نباید جوابش رو بدم؟ سرم رو بالا آوردم تا یک‌بار برای‌همیشه جوابش رو بدم؛ اما وقتی دیدم با اخم‌ریزی به پشت‌سرم نگاه می‌کنه کنجکاو شدم. چی توجه‌اش رو جلب کرده بود؟! هم‌زمان هم می‌خواستم برگردم پشت‌سرم رو نگاه کنم، هم از دستش عصبی بودم و دلم می‌خواست می‌تونستم بزنم تو سرش! نفس‌عمیقی کشیدم و کوتاه و سرد گفتم:
- به من نگاه کن.
بدون هیچ‌تغییری هنوز به پشت‌سرم خیره بود. داشت از نگاه کردن بهم طفره می‌رفت یا واقعا چیزی‌که پشت‌سرم بود انقدر جذاب بود؟! مثل‌کسایی رفتار می‌کرد که خودشون می‌دونن گناهکارن، اما حتی جرات اعتراف کردنش به خودشون رو هم ندارن. این‌رو حس می‌کردم.
اون داشت سعی می کردم با خودکشی نامزدش قبل از عروسی منطقی برخورد کنه و این قضیه رو مثل یه اتفاق بد فراموش کنه. می خواست من هم با مرگ امید مثل خودش منطقی برخورد کنم و همه چیز رو فراموش کنم. اون منو یه دختر بچه ی 17 ساله می دید و رفتارهام رو لجبازی برداشت می کرد.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

deimos

نویسنده افتخاری + مدیر بازنشسته ادبیات
کاربر افتخاری
مدیر بازنشسته
Feb 13, 2020
840
22,255
118
  • نویسنده موضوع
  • #23
درک می‌کردم داره سعی می‌کنه منطقی رفتار کنه و آرام رو فراموش کنه؛ ولی منکر این بود که از این قضیه احساس‌گـ ـناه می‌کنه. بهش حق می‌دادم بعد از دوسال بخواد مرگ‌نامزدش رو فراموش کنه؛ اما بهش حق نمی‌‌دادم به منم بگه امید رو فراموش کنم! کسی‌که خودش از فراموش کردن نامزد فوت شدش احساس‌گناه می‌کنه حق نداره به من بگه باید امید رو فراموش کنم!
خودم رو بالا کشیدم و مانع دیدش شدم تا مجبور بشه نگاهم کنه. باهمون سردی که خواسته و ناخواسته توی‌کلامم نشسته بود، گفتم:
- مرد باش و وقتی داری بهم طعنه می‌زنی توی‌چشم‌هام نگاه کن. مرد باش و وقتی داری حرفی می‌زنی، توی‌روم بگو تا باور کنم که خودت حرف‌هات رو قبول داری. چیه؟ دلش رو نداری؟ خودت هم می‌دونی چقدر حرف‌هات بی‌رحمانست؟ خودتم می دونی از فراموش کردن آرام عذاب وجدان داری؟
بالاخره نگاهش رو از پشت‌سرم گرفت و خیره توی نگاه‌سردم گفت:
- این‌که بعداز دوسال بخوام به آرامش برسم بی‌رحمانست؟
مثل دختربچه‌ها تخس و لجباز شده بودم. کی رو داشت گول می‌زد؟ ما هردو می‌دونستیم که چقدر عاشق نامزدهامون بودیم. حرصی گفتم:
- وقتی هنوز هم عاشقشی آره بی‌رحمانست. خودت رو باجمله‌ی «دارم فراموش می‌کنم» گول نزن.
حالا اون‌هم عصبی شده بود. هرچند به اندازه‌ی من برزو نمی‌داد؛ ولی دیگه انقدر می‌شناختمش که بدونم داره خودش رو کنترل می‌کنه. باحرصی که توی‌چشم‌هاش زبونه می‌کشید گفت:
- حداقل من هدفم تو زندگیم معلومه. تو چرا پیوندقلب رو قبول نمی‌کنی؟ تو داری با زندگیت چی‌کار می‌کنی؟ به خاطر این که امید مرده می خوای همینطور بچگانه با زندگیت بازی کنی؟ تو...
وسط‌حرفش دستم رو به معنی «ساکت باش» بالا گرفتم. به چشم‌هاش خیره شدم و سرد و مطمئن گفتم:
- من با عشق‌امید می‌خوابم، به عشق‌‌امید بیدار میشم. با عشق‌امید‌ زندگی می‌کنم و...
بغضم به قدری سنگین شده بود، که حس می‌کردم اگر یک‌کلمه‌ی دیگه بگم، دیگه نمی‌تونم جلوی‌خودم رو بگیرم؛ با این‌حال باید جمله‌ام رو تمام می‌کردم. قطره‌ی‌مزاحم همشیگی اشکم که چکید، تمام‌تلاشم برای حفظ‌نقابم از بین رفت. چه فرقی می‌کرد؟ اون‌که بارها منو درحال گریه دیده بود، این‌هم روش.
اشکم رو باحرص پاک کردم و نفس‌عمیقی کشیدم. باصدایی که حالا حسابی خش‌دار شده بود گفتم:
- به عشق‌امید هم می‌میرم.
- تو غ*لط می کنی!
بدون این‌که سرم رو برگردونم، از شدت‌حرص چشم‌هام رو بستم. کشش نداشتم! امشب واقعا کشش نداشتم بانامردی مثل‌شهاب دهن به دهن بشم. از کی پشت‌سرم ایستاده بود؟ یعنی ایمان داشت با اخم به شهاب نگاه می‌کرد؟! اون‌ها که هم‌دیگه رو نمی‌شناختن!
شهاب قبل از این‌که فرصت‌واکنشی رو بهمون بده، مچ‌دستم رو گرفت و باضرب ازجا بلندم کرد. برای یک‌لحظه مچ‌دستم انقدرسوخت که بی‌اراده چشم‌هام رو باز کردم. بازهم چشم‌های سبزوحشیش، به خ*ون نشسته بود. هنوزهم وقتی عصبی میشد، چشم‌هاش قرمز می‌شد.
خیره توی‌چشم‌هام، کت رو از روی شونه‌ام برداشت و م*حکم توی صورت‌ایمان پرتش کرد. «هین» بی‌اراده‌ای که کشیدم بیشترعصبیش کرد. نمی‌دونم حواسش بود که داره مچ‌دستم رو بین‌دست‌هاش خرد می‌کنه یا غیر عمدیه؟! ایمان آروم کتش رو از روی‌صورتش پایین کشید و بهمون خیره شد. انگار می‌دونست این‌جا نباید دعوا راه بندازه. بی‌اراده خواستم برم سمت‌ایمان تا کت رو بردارم و جای این‌وحشی ازش عذرخواهی کنم؛ اما همین‌که قدمی جلو رفتم، مچ‌دستم وحشیانه دنبال‌شهاب کشیده شد. تندتند راه می‌رفت و من رو هم دنبال‌خودش می‌کشید. نمی‌دونستم کجا داریم می‌ریم؛ اما کم‌کم داشتیم از بقیه دور می‌شدیم.
با خنکی که روی‌شونه‌هام حس کردم، دستم روی شونه‌های بر*ه*نه‌ام نشست. تازه متوجه شدم شالم افتاده. کفری از این‌که بین این‌همه آدم منو دنبالش خودش کشونده، باحرص گفتم:
- چه غ*لطی داری می‌کنی فرزاد؟
هرچند اسم‌مستعارش توی‌گروه، از دهنم در رفته بود؛ ولی انگار «فرزاد» صدا کردنش بیشترجریش کرد. جای این‌که دستم رو ول کنه، بدون هیچ‌واکنشی فقط مچ‌دستم رو بیشتر فشرد. با هرفشاری که به مچم وارد می‌کرد، بیشتر به آرمان لعنت می‌فرستادم که منو توی همچین‌هچلی انداخته. چطور یه نفر می‌تونه انقدر کینه‌توز باشه؟ از اولش نباید دلم براش می‌سوخت و قبول می‌کردم همچین جایی بیام. چطور نفهمیدم وقتی همچین‌موجود کینه‌ای، قیافه‌ی مظلومی به خودش می‌گیره، برام نقشه چیده و می‌خواد پشت‌سرم به ریشم بخنده؟ مطمئن بودم می‌دونه بعداز خودش، ازشهاب تاسرحدمرگ متنفرم.
یک‌لحظه به خودم اومدم و با درخت‌هایی که اطرافمون دیدم، فهمیدم داره می‌بردم ته‌باغ. با این‌که درکل ازش نمی‌ترسیدم؛ اما الان بی‌اختیار یاد 8سالگیم افتادم و دلم لرزید. دیگه نتونستم نقاب‌خونسردم رو نگه دارم و آرامش‌مصنوعیم رو حفظ کنم. دوباره خوی‌سرکشم داشت بیدار میشد و سامی وجودم داشت به رها غلبه می‌کرد.
توی یک فرصت‌مناسب، درست کنار یه درخت، وقتی مطمئن شدم دیگه کسی رومون دید نداره، با یک حرکت‌حرفه‌ای، دستش رو پیچوندم. پشت‌سرش ایستادم و با تمام‌قدرتم کوبیدمش به درخت. انتظار همچین‌حرکتی رو ازم نداشت وگرنه زدنش اصلا آسون نبود!
نه اون برای آزاد کردن دست‌هاش حرکتی زد و نه من دیگه جون داشتم که اگرهم کاری کنه بخوام مقاومتی در برابرش بکنم.
نفس‌نفس می‌زدم و موهام به پیشونی غرق‌عرقم چسبیده بود. انگار تازه فرصت کرده بودم اتفاقات رو برای‌خودم حلاجی کنم. من برای نقشه‌ام به بیدار کردن حس‌مالکیت شهاب نیاز داشتم و حالاهم شهاب جلوی‌روم بود. پس چرا ازهمین الان نقشه‌ام شروع نمی‌کردم؟ چرا نباید از این‌فرصتی که آرمان باکینه‌توزیش بهم داده بود، به نفع‌‌خودم استفاده می‌کردم؟
بیشتر از یک‌دقیقه گذشته بود، اما نه‌حرفی می‌زد، نه برای آزاد کردن دست‌هاش کاری می‌کرد. صدای نفس‌هامون و صدای‌بادی که بین درخت‌ها می‌پیچید، تنها صدایی بود که به گوش می‌رسید. نفسم سرجاش اومده بود و حالا اگر هم می‌خواست کاری کنه، آمادگی حرکت‌بعدی رو داشتم؛ ولی...
من تصمیمم رو گرفته بودم. چه امید بخواد و چه نخواد، چه کارم شرعی باشه و چه نباشه، چه آخرش به بی‌بند و باری محکوم بشم و چه نشم، می‌خواستم نقشه‌ام رو عملی کنم. آروم؛ اما پرحرص زمزمه کردم:
- چرا ادای مبتدی‌هارو در میاری ع*و*ضی؟ ما هردو می‌دونیم چه کاره‌ایم. نباید الان با یک‌ حرکت‌معکوس تلافی کنی؟
بازهم بدون این‌که کاری کنه، بالحنی آروم و غریب گفت:
- با این‌حرکتی که میگی جفت دست‌هات می‌شکنه.
از لحن‌آرومش مورمورم شد؛ یه مورمور بد! یعنی الان باید باور می‌کردم که نگران منه؟ گرچه ازش متنفر بودم، ولی گاهی می‌تونستم صداقت رو توی‌رفتارهاش ببینم. هیچ‌وقت نتونستم عشقش رو باور کنم؛ ولی گاهی با این‌کارهاش گیجم می‌کرد. من توی کل‌زندگیم فقط به یک‌نوع عشق باور داشتم و اون عشق‌امید بود؛ اما جنس عشق‌شهاب با امید فرق داشت. امید دوست نداشت ناراحتیم ببینه و برای شاد کردنم از همه‌چیز می‌زد؛ اما شهاب می‌‌گفت: «فقط من حق دارم ناراحت یا خوشحالت کنم» امید هرجایی که من شاد بودم، شاد بود؛ اما شهاب می‌گفت: «تو باید جایی باشی که من هستم، حتی اگر شاد نباشی». امید توی‌عشق فداکار بود؛ اما شهاب خودخواه. من می‌تونستم این عشق‌خودخواهانه رو توی همه‌ی حرکاتش ببینم؛ اما نمی‌تونستم بذارم بفهمه چی توی‌سرم می‌گذره. هرچی باشه صحبت از ارث یک‌خاندان بود!
حالا که انقدر نزدیکم بود حس می‌کردم دلم می‌خواد تا می‌تونم ازش فاصله بگیرم و دیگه هیچ‌وقت نبینمش. باخودم که تعارف نداشتم! من هنوزهم وقتی تنها بودیم ازش می‌ترسیدم؛ ولی نمی‌تونستم به خاطر ترس‌خودم از انتقامم بگذرم.
تنهاکاری که الان باید می‌کردم این بود که وانمود کنم تحت‌تاثیر قرار گرفتم. می‌دونستم همین الانش هم تشنه‌ی داشتنمه؛ اما من برای پیش بردن نقشه‌ام عطش نمی‌خواستم، عشق می‌خواستم! هرچند مطمئن نبودم آدمی مثل‌شهاب اصلا عاشق شدن بلد باشه؛ ولی می‌خواستم شانسم رو امتحان کنم.
با این‌که این‌کارها توی‌شخصیتم نبود؛ اما توی‌ژنم بود. هرچی باشه من دخترمریم بودم. کسی‌که توی اوج مشکل‌روانیش، محمدخان رو از پا درآورد. فقط باید اراده می‌کردم تا بدستش بیارم. آروم دست‌هاش رو ول کردم و بالحنی آروم‌تر گفتم:
- مگه همین رو نمی‌خوای؟
بی‌توجه به لحنم، برگشت سمتم و دستی دور مچ‌دستش که حسابی قرمز شده بود کشید. به چشم‌هام خیره شد و با اخم‌غلیظی که توی‌صورتش نشسته بود گفت:
- مگه من مثل سگ‌های دست‌پرورده‌ی سامیار وحشیم؟
هرچیزی رو می‌تونستم تحمل کنم جز بی‌احترامی به کسایی که برام محترم و عزیز بودن. می‌خواستم باهاش مهربون باشم؛ اما باز هم کنترلم رو از دست دادم و بهش توپیدم. برعکس اون لبخندی زدم و با آرامش گفتم:
- بترس از روزی که این دست‌پروده‌ها باهم دست به یکی کنن شهاب‌خان. افراد من گوشت هم رو بخورن، استخوون هم رو دور نمی‌اندازن.
پوزخندی زد و گفت:
- منو به چی تهدید می‌کنی؟ کی از افراد تو حرف زد؟ رسول رو میگم. بی‌وجود واسه‌سرت مژدگونی گذاشته. فکر کردی پاش بیوفته کمکت می‌کنه؟
به وضوح از حرفش جا خوردم. باید حدس می‌زدم رسول هیچ‌وقت بیخیال‌من نمیشه. فقط خدا می‌دونست اگر پیدام می‌کرد چه بلایی سرم می‌آورد. پوزخند صداداری زد و گفت:
- نگو نمی‌دونستی که به قدرتت شک می‌کنم.
نگاه‌عصبیم رو مهار کردم و سعی کردم ظاهرم رو حفظ کنم. وقتش بود استارت‌کارم رو بزنم. بی مقدمه یه قدم فاصله‌ای که بینمون بود رو پر کردم. جاخوردنش رو حس کردم؛ اما از نزدیک‌ترین فاصله به چشم‌هاش خیره شدم و آروم گفتم:
- پس چرا به رسول لوم نمیدی؟
مکثی که کرد، باعث شد فکر کنم به کارهام شک کرده. اون هیچ‌وقت این روی منو ندیده بود. نه فقط اون، جز امید هیچ‌کس دیگه‌ای این‌روم رو ندیده بود! بالحنی که پراز مالکیت و خودخواهی بود گفت:
- چون تو به‌نام منی.
صدای نفس‌های تندش روی‌اعصابم بود؛ ولی مگه همین رو نمی‌خواستم؟ مگه نمی‌خواستم این‌عشق خاکسترشده رو به آتیش بکشم؟ پس چرا دلم داشت آتیش می‌گرفت؟ پس چرا هرلحظه بیشتراز قبل حالم داشت ازش بهم می‌خورد؟!
بالحنی که سعی می‌کرد تمام‌پشیمونیش رو توش بریزه گفت:
- از خرشیطون پیاده‌شو. چه بخوای چه نخوای، تو تنهاوارث این‌خاندانی و منم نامزد تعیین شده‌ات. چندنفر دیگه باید جلوی‌چشمت بمیرن تابفهمی نمی‌تونی ازش قسر در بری؟! من ده‌سال پیش یه خبطی کردم. مثل‌سگ هم پشیمونم. چرا فراموشش نمی‌کنی؟ منو تو که اول و آخرش مال‌همیم. دیگه چه فرقی می‌کنه؟
این بی‌شرف زل زده بود توی‌چشم‌هام و داشت مرگ‌امید رو یادم می‌آورد. باپررویی کار بی‌شرمانه 10سال پیشش رو توجیه می‌کرد و حاضر بودم قسم بخورم حتی یک‌ثانیه هم از کارش پشیمون نشده. منی که اون‌شب فقط داشتم از نجابتم دفاع می‌کردم بارها از این‌که تا پای‌مرگ بردمش پشیمون شدم؛ ولی اون...
دست‌هام بی‌اراده مشت شده بود و دلم می‌خواست می‌تونستم 32تادندون ردیف و مرتبش رو توی‌دهنش خرد کنم. هرجمله‌ای که گفت بیشتر مطمئنم می‌کرد که نباید از تصمیمم بگردم و باید انتقام‌امید رو بگیرم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

deimos

نویسنده افتخاری + مدیر بازنشسته ادبیات
کاربر افتخاری
مدیر بازنشسته
Feb 13, 2020
840
22,255
118
  • نویسنده موضوع
  • #24
امید یه بار بهم گفته بود بازیگرخوبیم، شاید حالا وقتش بود از استعدادم استفاده کنم. ما هردو به این‌ازدواج نیاز داشتیم؛ شهاب برای بدست آوردن ثروتش و من برای رسیدن به انتقامم.
مصمم‌تر ازقبل توی‌چشم‌هاش خیره شدم و باحرص و بغضی که دروغ نبود گفتم:
- پس من توی‌ خونه‌ی‌آرمان چی‌کار می‌کنم؟
بدون این‌که بهش فرصت حرفی رو بدم، باصدایی که کمی‌بالا رفته بود ادامه دادم:
- چرا ساکت نشستی تا من رو بین کیوان و کیهان پاس ب*دن؟!
من غیرتش رو نشونه رفته بودم؛ ولی زهی خیال‌باطل! روی‌چیزی حساب کرده بودم که یک‌ذره هم اثری‌ازش توی وجودشهاب نبود. کیوان و کیهان، برادرهای کوچیک‌ترش که برای به دست آوردن ثروت‌طایفه حتی حاضر شده بودن نامزد برادربزرگ‌ترشون رو ازش بگیرن! چه خاندان پاکی داشتم من!
چندثانیه بدون هیچ‌واکنشی نگاهم کرد و بعد بی‌هوا سمتم خم شد. می‌دونم که باید سرجام می‌موندم تا فکر نکنه ترسیدم یا کم‌آوردم، می‌دونم به خاطر نقشه‌ام حتی اگر قصدی هم داشت باید باهاش راه می‌اومدم؛ اما بازهم طبق‌عادت، بی‌اراده از جهت‌مخالفش به عقب خم شدم. حرکتی که امید هیچ ازش خوشش نمی‌اومد، چون همیشه در مقابلم کم می‌آورد. انعطاف ب*دن‌من خیلی بیشتراز حدتصورش بود. اگرچه این‌کارم هردفعه از روی‌شیطنت و برای اذیت کردن امید بود؛ اما این‌بار فقط بی‌اراده و از روی‌ترس انجامش داده بودم.
بانفسش که به صورتم خورد، از فکرامید بیرون اومدم. فقط چندسانتی‌متر تاصورتم فاصله داشت. حس این‌که دارم به امید خیانت می‌کنم، لحظه‌به‌لحظه حالم رو دگرگون‌تر می‌کرد. چشم‌هاش رو بست و چندبار عمیق بوم کشید. حالم انقدرخراب بود که بدون این‌که کنایه‌ی‌کارش رو بگیرم عصبی زیرلب غریدم:
- نکن!
چشم‌هاش رو باز کرد و خیره توی‌چشم‌هام از همون فاصله‌ی کم، کاملاخنثی گفت:
- مستم که نیستی. کی جنس به این نابی داده بهت؟ داره از این روت خوشم میاد!
یعنی رفتارهام انقدر ضایع بوده؟! مطمئن بودم زیاده‌روی نکردم. شهاب بدجوری به خوی‌وحشیم عادت کرده بود. سخت بود بخوام یه شبه اون‌روم روهم ببینه. عصبی از تیکه‌ی سنگینی که بهم انداخته بود، لبخندملیحی زدم و همون‌جور که بهش خیره بودم، م*حکم توی ساق‌پاش کوبیدم. هیچ‌کس جز من نمی‌دونست که این‌پاش گلوله خورده و هنوز هم ضربه به این قسمت‌بدنش تنها نقطه‌ضعفش توی‌مبارزه ست. بدون این‌که خوددار باشه «آخ» بلندی گفت و بادرد زمین خورد. باهمون لبخند «بی‌شعور» ی بهش گفتم و ازش دور شدم.
مطمئن بودم می‌خواسته درمورد ایمان سوال و جواب کنه؛ ولی خواسته و ناخواسته بحث رو به نفع خودم عوض کرده بودم. چون حقیقتاً خودم هم نمی‌دونستم اگر یکی درمورد ایمان ازم بپرسه، باید چه جوابی بهش بدم؟ همسایه‌ی قدیمی ویلای‌شمال پدرخونده‌ی سابقم؟ شاگرد و همکار پدرخونده‌ی سابقم؟ یا دوست‌صمیمی برادر‌خونیم؟
فرقی نمی‌کرد کدوم یکی ازاین جواب‌هارو به شهاب بدم. در هرصورت می‌دونستم به محض این‌که ازجانب ایمان احساس خطر کنه، ایمان بدجور توی‌دردسر می‌افته. نمی‌خواستم سر هیچ و پوچ مشکلی برای‌ایمان درست کنم. اون‌هم وقتی که می‌دونستم روح‌ایمان هم از ماجراهای زندگی‌من بی‌خبره.
پوف کلافه‌ای کشیدم و طبق‌عادت موهام رو از صورتم کنار فرستادم که تازه متوجه شدم دستبندم نیست. این همون دستبندی بود که 8 سالگیم درست کرده بودم و قسم خورده بودم هیچ وقت از دستم درش نیارم. همونی که امید برای اولین‌بار تونسته بود طلسمش رو بشکنه و از دستم بازش کنه. اون اولین‌نفری بود که تونسته بود زیر دستبندم رو ببینه.
عصبی بودم، عصبی‌تر شدم. نمی‌دونم چرا به هرچیزی که نگاه می‌کردم و به هرسمتی که می‌رفتم، یک‌سرش به امید و خاطره‌هاش ختم میشد. تمام طول‌راهی که شهاب همراه‌خودش برده بودم رو چندبار دنبالش گشتم، اما نبود که نبود. دیگه کلافه شده بودم. امکان نداشت بدون‌دستبندم به جمع برگردم. جای بخیه‌ی دورمچم بدجور جلب‌توجه می‌کرد و آبروم پیش‌همه می‌رفت.
آهی کشیدم و نگاهی به مچ‌کبودم کردم. جای انگشت‌های شهاب روی‌مچم مونده بود. حالا می‌فهمیدم چرا دستم انقدر می‌سوخته.
دیگه ناامید شده بودم. خواستم برگردم؛ اما چندقدم جلوتر چیزی روی‌زمین دیدم. تقریبا از شدت‌خوشحالی، بدون این‌که اطرافم رو نگاه کنم، سمتش حمله کردم. روی پاهام نشستم و باذوق از بین سبزه‌ها برش داشتم؛ اما اشتباه دیده بودم. فقط پو*ست‌براق یک‌بسکوییت بود. پوف‌کلافه‌ای کشیدم و خواستم بلند شم که نگاهم خورد به یک‌جفت کفش‌مردونه‌ای که دقیقا روبه‌روم بود. جای این‌که بلند بشم، مثل ابله‌ها نگاهم رو از کفش‌هاش تاصورتش بالا کشیدم.
آرمان باصورتی برافروخته بهم خیره شده بود. نگاهم میخ خشم توی‌چشم‌هاش شده بود. جوری عصبی نگاهم می‌کرد انگار من بابا رو کشتم! یعنی تا این‌جا دنبال من اومده بود؟! چرا باید نامزدخودش رو ول کنه و دنبال‌من بیاد؟! اون‌هم جلوی هزارتاچشم؟!
باچشم‌هایی که از شدت‌تعجب گرد شده بود، از همون پایین بهش خیره بودم که بی‌هوا مچم رو گرفت و م*حکم‌تر از شهاب باضرب بلندم کرد. انگار خوی‌وحشی توی این‌طایفه ارثی بود! انقدر دردم گرفت که این‌بار زدم به کولی‌بازی و «آی» بلندی گفتم. دستم رو از دستش بیرون کشیدم و از شدت‌د*ر*د، مچ‌دستم رو چسبیدم. برای این‌که صدام رو خفه کنم ل*بم‌رو به دندون گرفتم ولی جای بخیه‌هام بدجور می‌سوخت.
سرم رو پایین انداختم تا صورت ک*بود شده از دردم رو نبینه؛ اما دیگه نتونستم تحمل کنم. باحرص سرم رو بالا آوردم تا ازش بپرسم چرا شهاب رو دعوت کرده؟ چرا انقدر به زخم‌من نمک می‌پاشه؟ چرا انقدر از آزار دادن من ل*ذت می‌بره؟! اما نگاه خیره‌اش رو که دیدم، حرفم از یادم رفت. نگاه‌کنجکاو و حتی کمی‌نگران و متفاوتش مستقیم به مچ‌دستم بود.
قبل از این‌که بهم فرصت فکر کردن بده، مچ‌دستم رو گرفت و بادقت به جای‌بخیه‌هام خیره شد. نمی‌دونم تاحالا جای بخیه‌خودکشی رو از نزدیک ندیده بود یا واقعا می‌خواست از سوزشش کم کنه، که آروم انگشتش رو روش کشید. می‌دونستم اگر دستم رو عقب بکشم می‌فهمه روش‌حساسم و هربار بایادآوریش اذیتم می‌کنه. می‌دونستم باید وانمود کنم برام مهم نیست؛ اما حرکت نرم انگشتاش روی مچم دردناکم بی‌اراده معذبم کرد. کمی دستم رو عقب کشیدم.
اخم‌ریزی بین‌ابروهاش نشست و م*حکم‌تر ازقبل دستم رو نگه داشت. بی‌فایده بود! اون هنوز هم ااین عادت رو داشت. وقتی روی‌چیزی زوم می‌کرد، دیگه تا ازش سر در نمی‌آورد بی‌خیالش نمیشد و وقتی چیزی رو از دستش می کشیدم؛ م*حکم تر اون رو سمت خودش می کشید. می‌دونستم شنیده که تاحالا چندین‌بار خودکشی‌ناموفق داشتم؛ اما چرا و چطورش رو نمی‌دونست. با هربار که انگشتش روی‌مچم بالا و پایین میشد بیشتر از قبل توی گذشته‌ام غرق می‌شدم.
***
نمی‌دونم چندساعت رو جلوی باغچه‌ام زانو زدم و به خدا گلایه کردم. فقط وقتی به خودم اومدم که هوا روشن شده بود و زیور بارنگ و روی پریده جلوم نشسته بود. دسته‌کلیدی که باهاش در رو باز کرده بود، وسط‌حیاط رها شده بود و چادرش ازسرش سُرخورده بود. بانگرانی سعی داشت بدون این‌که بهم دست بزنه صدام کنه و از هپروت درم بیاره.
بین بغضم لبخندتلخی از تلاشش روی‌ل*بم نشست. هول کرده بود؛ ولی حواسش بود که من از ل*مس می‌ترسم و نباید لمسم کنه. اون خالصانه نگرانم بود! برام مهم نبود که زیور هیچ نسبت‌خونی بامن نداره، من هنوز هم یکی رو داشتم که نگرانم باشه. برام مهم نبود که زیور مادرم نیست، من هنوزم یکی رو داشتم که رهام نکرده. من قدرزیور رو می‌دونستم؛ اما زندگی جوری باهام تا کرده بود که هرلحظه منتظر بودم اون‌هم مثل‌بقیه من رو دور بندازه. برای‌همین سعی می‌کردم بهش عادت نکنم و نادیدش بگیرم تا بهش وابسته نشم. باهاش بداخلاقی می کردم و نمی ذاشتم بهم نزدیک شه، چون از دوباره تنها شدن می ترسیدم.
هرجوری که بود، با قربون‌صدقه و ذکر و صلوات، بردم داخل. انگار حس از تنم رفته بود که حتی واسه راه‌رفتن هم زیربغلم رو گرفته بود. نمی‌تونستم باور کنم بابام انقدر آدم سست و بی‌رحمی بوده. این حرف‌هایی که سعادتی بهم زده بود، باشخصیتی که من همیشه از بابا دیده بودم، زمین تا آسمون فرق داشت. بابای‌آروم و صبورمن همچین آدمی نبود! مدام این‌هارو به خودم می‌گفتم؛ ولی خودم هم دیگه نمی‌دونستم باید کی رو باور کنم.
بی‌توجه به حرف‌های رگباری‌زیور و دمنوش‌گیاهیش، آروم‌تر از همیشه روی‌تختم دراز کشیدم و به سقف‌سفید خیره شدم. وقتی دید به حرف‌هاش توجه‌ای نمی‌کنم و مثل مرده‌ی متحرک شدم، بالاخره دست از حرف زدن کشید و تند و سریع مشغول مرتب کردن اتاق شلخته‌ام شد.
توی کم‌تر از پنج‌دقیقه، اتاق گرم و نامرتبم، خنک و تمیز شده بود. به سقف خیره بودم و داشتم باخودم کلنجار می‌رفتم تا جلوی‌اشکم رو بگیرم. دلم برای چنددقیقه آزادانه گریه کردن پر می‌زد؛ اما این‌بار حس می‌کردم اگر گریه کنم، دیگه هیچ‌وقت گریه‌ام بند نمیاد. حتی اگر تاابد هم گریه می‌کردم، این‌غم سبک نمیشد.
آخرین‌باری که از ته‌دل گریه کردم به خودکشی ختم شد و اصلا مطمئن نبودم اگر بازهم گریه کنم، باز دست به این کار نزنم. نمی‌خواستم مثل یک آدم‌ضعیف بازهم همون اشتباه گذشته رو تکرار کنم. من این عادت‌بد رو ترک کرده بودم. باخودم و خدا لج کرده بودم. بادنیا قهر کرده بودم.
هیچ‌وقت به اندازه‌ی الان حس تهی و بی‌ارزش بودن نداشتم. میون همه‌ی حس‌های بدم، دلم بی‌هوا هوای‌امید رو کرد. چقدر توی این‌لحظه دلم حسرت بودنش رو داشت. هرباری که توی‌زندگیم کم می‌آوردم، دلم هوای‌بابارو می‌کرد. ولی الان که از بابا دلخور بودم، دلم امید رو می‌خواست. کسی‌که بدون این‌که چیزی ازم بپرسه، بتونه آرومم کنه. کسی‌که بدون این‌که حرفی بزنم درکم کنه. کسی که...
- خانوم‌جان تِه دور بَگِردِم اَتاق مرتب بَیِه. وان رِه مَشت هاکِردِمِه و... (خانم‌جون دورت بگردم اتاق مرتب شد. وان رو هم پر کردم و...)
دوباره کانال عوض کرده بود و لهجه‌اش جای صحبت‌رسمیش رو گرفته بود. اون استرس داشت.
نگاه‌خالیم رو از سقف‌سفید گرفتم و بهش خیره شدم. نمی‌دونم توی نگاه‌سنگینم چی دید که ساکت شد. همین که می‌تونست نگاهم رو بخونه برام کافی بود. همین که تنها کسی بود که می‌دونست این‌جور وقت‌ها تنها چیزی که می‌تونه آرومم کنه، حمامِ آب‌سرد و تنهاییه، برام کافی بود. هرچند این‌بار آروم شدنم غیرممکن به نظر می‌رسید.
خیلی‌وقت بود که دیگه امید رو نداشتم که موهام رو نوازش کنه و برام قصه بگه؛ اما هنوز هم زیور رو داشتم. چه فرقی می‌کرد که ممکنه اون هم یک‌روز رهام کنه، وقتی من دیگه به این‌باور رسیده بودم که عشق وجود نداره و هیچ‌کس تا ابد با کسی نمی‌مونه. حالا دیگه نه عشق‌مادری برام مفهومی داشت و نه محبت‌پدری. اون بُت‌محکمی که باعشق از پدرم ساخته بودم، جلوی چشم‌هام شکسته بود.
نگاه‌سردم رو ازش گرفتم و آروم گفتم:
- بشین پیشم.
بغض هنوز هم توی صدای‌مرتعشم بود؛ ولی دیگه تلاشی برای مخفی کردنش نمی‌کردم. فیلم بازی کردن برای کسی که 5سال بزرگم کرده بود، چه فایده‌ای داشت؟! می‌دونستم چقدر حالم ترحم‌انگیزه؛ می‌دونستم و از این ضعف خودم متنفر بودم.
زیور جز شبی که به خونش رفته بودم، منو این‌طور درمونده ندیده بود. گیج شده بود و حتی تا حدودی ازم ترسیده بود. بدون هیچ‌واکنشی فقط شوکه نگاهم می‌کرد.
تختم حتی برای دونفر هم خیلی‌بزرگ بود، با این‌حال برای این‌که از منگی درش بیارم، کمی خودم رو کنار کشیدم. بالاخره از گیجی در اومد و کنارم، روی لبه ی تخت نشست. بی‌هوا و بی‌پناه‌تر از همیشه، سرم رو روی پاش گذاشتم. جا خوردنش رو حس کردم و لبخندتلخی زدم. اگر امید بود می‌دونست چی می‌خوام؛ ولی زیور... نفس‌عمیقی برای کنترل‌بغضم کشیدم و بی‌اراده صورتم رو توی‌دامنش مخفی کردم. خودم دستش رو گرفتم و روی موهام گذاشتم. با بغضی که توی‌صدام بی‌داد می‌کرد گفتم:
- یکم نازم کن. برام قصه بگو زیور. تورو خدا قسم، فقط برام قصه بگو.
چندثانیه طول کشید تا به خودش بیاد، با این حال وقتی مادرانه موهام رو نوازش کرد، آرامش بهم برگشت. انقدر حالم زار بود که حتی نمی فهمیدم داره چه قصه‌ای میگه. فقط تا جایی که واقعا خوابم ببره خودم رو به خواب زدم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

deimos

نویسنده افتخاری + مدیر بازنشسته ادبیات
کاربر افتخاری
مدیر بازنشسته
Feb 13, 2020
840
22,255
118
  • نویسنده موضوع
  • #25
***
باصدای بلند جاروبرقی از کابوسم بیرون کشیده شدم. بازهم توی‌‌کابوسم گیر کرده بودم و این بدترین قسمت کابوس دیدن بود. زیور پر*ده‌هارو کنار زده بود و نورمستقیم خورشید، اتاق رو روشن کرده بود. چیزی که ازش متنفر بودم! بارها بهش گفته بودم دست به پر*ده نزنه، ولی...
پوفی کردم و روم رو از پنجره برگردوندم. چشمم خورد به دمنوشی که درست کرده بود و هنوز روی پاتختی مونده بود. می‌دونستم دیگه سرد شده و احتمالا مزه‌ی زهرمار میده، با این حال برش داشتم و یه نفس سرش کشیدم. می‌خواستم یه جوری محبتش رو جبران کرده باشم. اون حتی با دیدن لیوان‌خالی هم خوشحال میشد. صورتم از مزه ی بدش جمع شد و با حرص پتو رو کنار زدم.
حواسم به پنجره نبود و به محض این‌که از جام بلند شدم، نورمستقیم خورشید توی چشم‌هام خورد. برای یه لحظه یاد تصادف افتادم و سردردبدی گرفتم. انگار یه لحظه حس کردم دقیقا توی‌زمان تصادفم و اون کامیون همین الان داره به سمتم میاد. نتونستم مرز بین‌رویا و حقیقت رو تشخیص بدم و بی‌اراده از شدت ترس جیغ‌بلندی کشیدم. دست و پاهام بی‌حس شد و لیوان از دستم افتاد و با صدای‌بلندی شکست. صدای شکستن‌لیوان، مثل یک‌شوک، به لحظه‌ی بعد از تصادف هولم داد. لحظه‌ای که از ماشین پرت شدم بیرون و چندثانیه شاهد پرت شدن ماشین به سمت دیگه‌ای بودم. حتی صدای ناله‌ی کوتاه و دردناک خودم رو توی‌سرم می‌شنیدم!
وقتی با زحمت چشم‌هام رو باز کردم، به پهلو روی زمین افتاده بودم و می‌دیدم که یکی داشت سعی می‌کرد اثرانگشت بابارو روی کاغذی که دستش بود بزنه. داشتم سعی می‌کردم چیزی بگم. می‌خواستم بابا رو صدا کنم؛ ولی صدام در نمی‌اومد، انگار لال شده بودم. تقلاهای بی‌وقفم بی‌نتیجه بود و بالاخره چشم‌هام از شدت‌ تجربه ی دردی خیالی بسته شد.
با سیلی‌محکمی که زیور بهم زد، انگار یکی پرتم کرد توی زمان‌حال! نفسم بدجور گرفته بود و تمام‌تنم خیس‌عرق بود. دوباره حمله بهم دست داده بود. نفهمیدم زیور کی اسپریم رو زد، فقط یادمه که نتونستم مقاومت کنم و چشم‌های سنگینم دوباره بسته شد.
این‌بار وقتی چشم‌هام رو باز کردم، توی‌بیمارستان بودم؛ ولی علتش رو یادم نمی‌اومد! نگاه‌گیجی به دورتادورم کردم و سعی کردم آخرین خاطره‌ای که دارم رو به یاد بیارم؛ اما جز سردردی شدید چیزی گیرم نیومد. از این‌که چیزی یادم نمی‌اومد هم ترسیدم و هم عصبی شدم.
تا خواستم از جام بلند شم، پرستارجوونی داخل اومد و با دیدن چشم‌های بازم، بامهربونی گفت:
- به به بالاخره بیدار شدی خانوم‌کوچولو؟
بدون این‌که منتظر جوابم باشه، رفت سمت پنجره تا پر*ده رو کنار بزنه. انگار این کارش جرقه‌ای برای به یاد آوردن خاطراتم شد که بی‌هوا سرش داد زدم:
- نه!
با صدای داد بلندم، پرستاربیچاره سرجاش خشکش زد و زیورسراسیمه داخل اومد. با دیدن چشم‌های بازم، اشک توی چشم‌هاش حلقه زد و رو به پرستار گفت:
- خودم مراقبشم.
پرستار نگاه‌گیجی به جفتمون کرد. زیور که گیجی‌اش رو دید، دستش رو گرفت و از اتاق بردش بیرون. حالا کاملا همه‌چیز یادم اومده بود. بی‌اراده و وحشت زده، نیم‌خیز شدم و مثل دیوونه‌ها به بدنم دست کشیدم. من سالم بودم! هیچ‌کامیونی از روم رد نشده بود و من از هیچ‌ماشینی به بیرون پرت نشده بودم! بازهم توهم زده بودم. بازهم یک حمله‌ی روانی دیگه رو از سر گذرونده بودم.
نمی‌فهمیدم چرا هربار که نورشدیدی به چشمم می‌خوره، یاد تصادف و نورچراغ اون کامیون‌‌لعنتی می‌افتم؟ فرق نمی‌کرد نورمستقیم خورشید باشه، یا نور یک چراغ‌قوه کوچیک. حتی وقتی زیور بی‌هوا چراغ اتاق رو روشن می‌کرد هم بهم حمله دست می‌داد و نمی‌فهمیدم چرا توی این حمله‌ها چیزایی رو می‌بینم که واقعا برام اتفاق نیافتادن؟! من مطمئن بودم که هیچ‌وقت موقعی که خودم داشتم از ماشین به بیرون پرت می‌شدم هوشیار نبودم! بهم گفته بودن لحظه‌ی قبل از تصادف از شدت شوک بیهوش شدم و برای همین هم چیزی یادم نمیاد. بهم گفته بودن این قضیه کاملاطبیعیه و من خیلی ساده باورش کرده بودم. پس چطور ممکن بود وقتی بی‌هوش بودم، چندثانیه حرکت‌ماشین بعد از پرت شدن خودم رو دیده باشم؟!
من مطمئن بودم بعد از تصادف اولین‌باری که چشم باز کردم، کاملا مرتب و صاف کف‌آسفالت روی ک*م*ر دراز کشیده بودم و هیچ‌کسی هم توی صح*نه‌ی تصادف نبود که بخواد اثرانگشت بابا رو بدزده! پس اون تصویرگنگی که مدام توی حمله‌هام می‌دیدم چی بودن؟! چرا نمی‌تونستم موقع‌‌حمله مرز بین حال و گذشته‌ام رو پیدا کنم؟!
من هیچ‌جوابی برای سوال‌هام نداشتم و کم‌کم حس می‌کردم دارم دیوونه میشم. هیچی به اندازه‌ی این‌که توی آینه می‌دیدم، روز به روز بیشتر به مریم شبیه میشم آزارم نمی‌داد. هیچی به اندازه‌ی دیدن شباهت بی‌حد چشم‌های خودم به چشم‌های مریم منو عصبی نمی‌کرد. هیچ‌فکری وحشتناک‌تر از این نبود که قراره از مادرم، جنونش رو به ارث ببرم! آره! من از این‌که روزی شبیه‌مریم بشم وحشت داشتم. حتی تمام لحظه‌هایی که با دست‌بسته و پای‌فلج طعمه‌ی حشره‌ها بودم، فکر می‌کردم دیوونگی ارثیه! انقدری بچه بودم که ندونم این فکرها درست نیست و انقدری تنها بودم که کسی نبود بهم بگه این بیماری واگیردار نیست! خیال می‌کردم چون منو به دنیا آورده و من دخترشم، دیر یا زود منم دیوونه میشم! اما حالا با این‌که بزرگ شده بودم، هنوزم این‌وحشت دست از سرم برنداشته بود. کاش یکی بود که با اطمینان بهم می‌گفت: «تو قرار نیست شبیه‌مریم بشی» تنها کسی‌که کنارم داشتم زیور بود که اون‌هم ...
با صدای باز شدن در و صدای قدم‌های زیور، سرم رو بلند کردم و به چشم‌های پف کرده‌اش خیره شدم. برای این‌که بیشتر از این نگرانش نکنم، لبخندی زدم و گفتم:
- ببخش. امروز خیلی‌ترسوندمت. عوضش زودتر برو خونه و به نوه‌ات برس.
دستی به صورت‌خیسش کشید و با لهجه‌ی شیرین شمالیش گفت:
- کِجِه بوِم وقتی مِه دِتِر این تختِ‌سرد رو دراز بَکِشیه؟ اَمشو تِه وِبالِمه خانوم جان. (کجا برم وقتی دخترم روی این تخت‌‌سرد دراز کشیده؟ امشب وبالتم خانوم‌جان.)
این اولین‌باری نبود که زیور حمله‌ی تنفسی یا حمله‌ی روانیم رو دیده بود؛ ولی چون اولین‌باری بود که هردو حمله هم زمان بهم دست داده بود، حسابی ترسیده بود. دست‌هاش رو بهم گره زده بود و نگاهش رو به زمین دوخته بود. دیگه خوب می‌دونستم این کارش یعنی می‌خواد یک‌چیزی بگه؛ اما جراتش رو نداره. امروز به اندازه‌ی کافی اذیتش کرده بودم. هرچی هم که می‌خواست باید قبول می‌کردم. برای این که نترسه، لبخند از ته‌دلی زدم و به شوخی گفتم:
- بگو زیور. نه ناراحت میشم، نه اخراجت می‌کنم، نه عصبانی میشم و نه می‌اندازمت بیرون. امروز هرچی بگی قبولش می‌کنم.
با دیدن لبخندم کمی دلش قرص شد؛ ولی بازهم نگاه مرددی بهم انداخت.
- راستش همین چندلحظه پیش در مورد این حمله‌های عصبی با یکی از همین دکترهای این‌جا حرف زدم و ...
بی‌اراده لبخندم محو شد. خودش هم می‌دونست هیچ خوشم نمیاد که در موردم با کسی حرف بزنه. می‌دونست یکی از قانون‌هام رو شکسته. خیلی‌سریع متوجه شد دارم عصبی میشم و حرفش رو قطع کرد. لبخندی مصنوعی زدم:
- ادامه بده.
ل*بش رو به دندون گرفت.
- دکتر گفت این یک جور بیماریه‌روانیه. گفت باید تحت‌نظر باشی وگرنه اگه دیر بشه دیگه نمیشه کنترلش کرد؛ اما اگر زودتر بری دنبالش ممکنه کاملا درمان شه.
وقتی با اضطراب سرش رو پایین انداخت، فهمیدم خیلی‌وقته که مثل مسخ شده‌ها، بدون هیچ‌واکنشی بهش خیره شدم. چرا از هرچی که می‌ترسیدم سرم می‌اومد؟ چرا خدا انقدر از من بدش می‌اومد؟
باورم نمیشد زیور زل زد توی چشم‌هام و بهم گفت قراره به دیوانه‌ای مثل‌مادرم تبدیل بشم. ترجیح می‌دادم اگر واقعا دارم به همچین بیماری دچار میشم، قبل از این‌که پیشرفت کنه خودم، خودم رو خلاص کنم!
زیور با همون سرپایین، با لکنت گفت:
- الان گفتید، هرچی بگم، قبول می‌کنین.
با همون‌لبخندی که هنوزم داشتم سعی می‌کردم روی صورتم نگهش دارم گفتم:
- نکنه فکر می‌کنی منم دارم مثل مادرم دیوونه میشم؟
بی‌هوا سرش رو بالا آورد و بهم خیره شد. یعنی خبر نداشت؟! فکر می‌کردم رفیعی همه‌چیز رو در موردم بهش گفته! تردید توی نگاهش جاش رو به تعجب داده بود. با تعجب گفتم:
- نمی‌دونستی؟! واقعا نمی‌دونستی مادرمن یه دیوونه‌ی زنجیریه عوضیه‌بدکاره بوده که بابام رو اغفال کرده و من و داداش مرحومم نتیجه‌ی این اغفالیم؟! تو می‌دونستی من یک خانزاده‌ام؛ ولی نمی‌دونستی مادرم بارها از تیمارستان فرار کرده تا بیاد منو بکشه؟! نمی‌دونستی طایفه‌ام منو دور انداخته، فقط چون من دخترزنیم که یه دیوونه‌ی تمام‌عیار و ناپاک بوده؟ نمی‌دونی گفتن این که منم قراره مثل اون ع*و*ضی دیوونه بشم چقدر منو می‌ترسونه؟ آخه چرا همتون منو اذیت می‌کنین؟
با دیدن آدم‌هایی که دم در اتاق جمع شده بودن و با تعجب سعی می‌کردن به داخل سرک بکشن، تازه فهمیدم که تمام مدت داشتم سرش فریاد می‌زدم! قبل از این‌که بخوام به خودم بیام و گندی که زدم رو درست کنم، با یک حمله‌ی دیگه از حال رفتم.
***
بعد از رفتارتندی که ناخواسته داشتم، نه زیور دیگه حرفش رو پیش کشید و نه من دیگه چیزی درموردش گفتم. دکتر نمی‌رفتم چون نمی‌خواستم به خاطرهوش یا بیماری خاصم، مثل موش آزمایشگاهی بین شون دست به دست شم. هرچند خودم انقدر از این‌که مثل مادرم دیوانه بشم وحشت زده بودم، که داشتم روش تحقیق می‌کردم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

deimos

نویسنده افتخاری + مدیر بازنشسته ادبیات
کاربر افتخاری
مدیر بازنشسته
Feb 13, 2020
840
22,255
118
  • نویسنده موضوع
  • #26
نمی‌دونستم چطوری باید از دل‌ زیور در بیارم. هیچ‌کدوم چیزی به رومون نمی‌آوردیم؛ ولی هردو می‌دونستیم که جو بینمون سنگین شده. کاش می‌تونست درک کنه دارم چه لحظه‌های سختی رو می‌گذرونم. حتی مطمئن نبودم حرف‌هام رو درمورد مادرم باور کرده باشه. مطمئنا فکر می‌کرد دیوونه شدم و اون لحظه پرت و پلا گفتم؛ ولی فقط خودم می‌دونستم که این‌طور نیست.
3ماه از اون جریان می‌گذشت و من حسابی به روستا رفت و آمد داشتم، هرچند هنوز خودم رو معرفی نکرده بودم. با کمک‌سعادتی یه خونه‌ی قدیمی اون‌جا خریدم و سعی کردم تا جای‌ممکن توجه کسی رو جلب نکنم و مثل یه آدم‌عادی کنارشون وقت بگذرونم. من می‌خواستم واسه چندساعت هم که شده، مثل یه آدم عادی بی‌دغدغه زندگی کنم.
اول می‌خواستم برای کل زمین‌ها یه تقاضا بدم؛ ولی وقتی سعادتی بهم گفت که این جوری ممکنه کل اهالی‌روستا بریزن سرم و تیکه‌تیکه‌ام کنن، نظرم عوض شد! همین جوری هم کم دشمن نداشتم! انقدر که استاد می‌خواست یکی رو بیاره تا همیشه و همه‌جا، حتی توی معامله‌ها همراهم بیاد! درست همون‌جوری که میلاد مراقب نینا بود؛ ولی من نمی‌تونستم این‌جوری زندگی کنم.
رفتار من با افرادم، مثل رفتارنینا با افرادش نبود! من با افرادم مثل خانوادم رفتار می‌کردم و اونا هم متقابلا همین حس رو داشتن. امکان نداشت توی معامله‌ای ببازم، چون هیچ‌وقت حاضر نبودم حتی یکی از افرادم رو هم فدا کنم. برعکس نینا که هربار نزدیک بود گیر بیوفته، یکی از افرادش رو راهی‌زندان می‌کرد تا حواس‌پلیس رو پرت کنه. برعکس نینا که همیشه موقع‌بارگیری همه‌چیز رو چک می‌کرد و به هیچ‌کس اعتماد نداشت، من انبار و جنس‌هارو دست افرادم می‌سپردم و حتی خیلی از انبارها رو تا حالا یک‌بار هم ندیده بودم! هرچقدر همه عاشق کار کردن با من بودن، از کار کردن با نینا بیزار بودن! انقدر بین افرادنینا محبوب بودم که کم‌کم خود نینا داشت به دشمنم تبدیل میشد. من حواسم به همه‌ی این‌ها بود؛ اما همیشه وانمود می‌کردم از هیچی خبر ندارم و برخوردم با نینا درست مثل گذشته بود.
سعی کردم خیلی‌‌سربسته به سعادتی بگم که همین الان هم کلی‌دشمن کله‌گنده دارم. دشمن‌هایی که نمی‌تونم اسمی ازشون بیارم؛ ولی به اندازه‌ای که کل‌عمر بندازنم پشت میله‌ها، ازم آتو دارن. نه اون چیز اضافه‌ای پرسید و نه من توضیح‌بیشتری دادم.
فکر می‌کردم بعد از شنیدن این حرف‌ها پشیمون میشه؛ اما بعد از کمی فکر کردن فقط سیاست‌پرونده رو عوض کرد. قرار شد اول تکه‌تکه زمین‌هارو پس بگیریم و بعد از این‌که حداقل نصف‌روستا رو با سندرسمی به نام زدیم، تقاضای بازگشت‌هویت کنیم. می‌گفت وقتی نصف‌ روستام رو پس بگیرم، می‌تونم هویتم رو فاش کنم و اون‌وقت اگر کسی بلایی سرم بیاره، با خاندانم طرفه. به عبارتی مجبور شدم برای هرزمین، یه تقاضای جدا بدیم و یه دادگاه جدا برگزار کنیم. هفته‌ای یک‌بار دادگاه داشتم و با محیط‌سرد و آشناش دست و پنجه نرم می‌کردم. محیطی که من رو یاد وقتی می‌انداخت، که زهره برای همیشه رهام کرد و به منو پرورشگاه سپرد. تعداد زمین‌ها و داداگاه‌ها انقدر زیاد بود، که دیگه تقریبا همه‌ی کارمندهای دادگستری و همه ی قُضات رو می‌شناختم.
حالا همه رو تا حدودی می‌شناختم! حالا دیگه هم بزرگ‌های طایفه‌ام رو می‌شناختم و هم قوانین طایفه‌ام رو. حالا می‌دونستم توی طایفه‌ی من، دختر هیچ‌سهمی از ارث پدرش نداره. می‌دونستم بین پدرم و عموم، پدرم وارث‌خاندان بود، چون بزرگترین نوه‌ی پسری طایفه بود. می‌دونستم که زهره دخترعموشه و از بچگی به عنوان نامزدش انتخاب شده بود و ازدواجش باهاش کاملا از پیش تعیین شده بود. چرا؟ چون همیشه نامزد وارث‌خاندان رو از قبل تعیین می‌کنن تا زودتر بچه‌دارشن و ارثشون فقط بین خود اهالی‌طایفه بمونه. اون‌ها هیچ‌وقت پذیرای غریبه‌ها نبودن و خ*ون اون‌ها رو کثیف می‌دونستن. فقط خودشون رو قبول داشتن و فقط خ*ون خودشون رو خالص می‌دونستن. بین همچین‌جماعتی مادرمن همون غریبه‌ای بود که بینشون پذیرفته نشد.
حالا می‌دونستم کسی که من رو به دنیا آورده، از اول هم انقدر آدم‌بدی نبوده. خوب می‌دونستم بابام به خاطر جدا شدن از زهره و ازدواج بامریم از طایفه طرد شده و طبق‌قوانین، کسی که از طایفه طرد میشه، خانواده‌اش هم طرد میشن. یعنی بابام با این‌کارش باعث طرد شدن آرمان و رویا هم شده بود. یه لحظه با خودم فکر کردم! چرا بابا باید آرمان رو به عنوان وارث توی‌خاندان بذاره، وقتی می‌دونه که آرمان طرد شده؟ چرا باید فامیلش رو عوض کنه وقتی که می‌دونست با برداشتن فامیلش از اسم آرمان، آرمان دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونه از خاندان ارثی ببره و عضو یه طایفه‌ی دیگه حساب میشه؟
هرچقدر بی‌طرف‌تر به قضیه نگاه می‌کردم، بیشتر به این باور می‌رسیدم که بابا آگاهانه این‌کار رو کرده. خوب که فکر می‌کردم می‌دیدم اگر منم جاش بودم، با آخرین لحظات‌خان‌زادگیم دقیقا همین‌کار رو می کردم. اگر منم جاش بودم و می‌دونستم که بعد از ترک‌خانوادم، خانواده‌ام از طایفه طرد میشن، از قبل اسمم رو از روشون بر می‌داشتم تا ننگش رو از خانواده‌ام دور کنم. درسته که این‌جوری دیگه پسربزرگم نمی‌تونست وارث‌خاندان خودش باشه و عملا برای خاندانش مرده حساب میشد؛ ولی حداقل می‌تونست بازهم احترام یک خان‌زاده رو توی یه طایفه‌ی دیگه داشته باشه.
بابا هیچ‌وقت نمی‌خواسته با این‌کار آرمان رو از سر خودش باز کنه یا اون رو دور بندازه یا ازش استفاده کنه. اون خان‌زادگی رو یک‌جور اسارت می‌دید و می‌خواست این‌جوری پسرش رو از بندقوانین سخت‌ طایفه نجات داده باشه. حالا که عصبانیتم فروکش کرده بود، داشتم درک می‌کردم که تنها قصدبابا از این‌کار، حفظ‌هویت خان‌زادگی برای آرمان بود. شاید چون بابا خوب می‌دونست که آرمان برعکس خودش، نمی‌تونه بدون پسوند خان‌زاده زندگی کنه. اون بدجوری به ارباب‌زادگی عادت کرده بود. اولین نگاهی که به من کرده بود، هنوز به خوبی یادم بود. توی نگاهش جزتحقیر هیچی نبود. مطمئن بودم بابا هم به خوبیِ‌من، آرمان رو می‌شناخت. در واقع این آخرین، بزرگ‌ترین و خالصانه‌ترین حمایت‌بابا از پسربزرگِ مغرور و خودخواهش بود! یعنی آرمان این رو درک می‌کرد؟
حالا آرمان مجبور نبود قبل از 15سالگی ازدواج کنه و پسردار بشه. حالا می‌تونست آزادانه زندگی کنه و آزادانه انتخاب کنه؛ همون آزادی که بابا به خاطرش از خانوادش گذشته بود. چی توی‌طایفه به سرپدرم آورده بودن، که آزادیش رو توی ترک‌طایفش دید؟ چقدر بهش سخت گذشت که این‌جوری آبروش رو کف‌دستش گرفت و روش ق*مار کرد؟
کم‌کم حسم از عصبانیت داشت به عذاب‌وجدان و دل‌سوزی تغییر می‌کرد. منی که همیشه از قضاوت عجولانه‌ی بقیه می‌نالیدم، پدرخودم رو بدون هیچ حق‌دفاعی سرزنش کردم. من حق نداشتم بهش شک کنم. حتی اگر کل دنیا هم بهش شک می‌کردن، بازهم من نباید بهش شک می‌کردم.
حالا همه‌چیز برام روشن شده بود. حالا به خوبی می‌دونستم بعد از ترک آرمان از طایفه و به دنیا اومدن سامی، چون طایفه بدون‌وارث مونده بود، از این‌که مادرش یک زن دیوانه و رعیته چشم‌پوشی کردن و به عنوان وارث‌خاندان انتخابش کردن. برای همین هم به زور از پدرم و مریم گرفتنش تا توی طایفه و طبق‌آداب خودشون بزرگ بشه؛ ولی بعد از به دنیا اومدن من، به خاطر دیوانه بودن مادرم از طایفه طردم کردن و با کشته شدن سامی توی‌تصادف، ناچاراً با وجود اینکه طردم کرده بودن، وارث‌خاندانم کردن. شاید من اولین طرد شده‌ای بودم که وارث‌خاندان شده! اگر بابا بچه‌ی دیگه‌ای داشت، من مجبور نبودم این‌بار رو به دوش بکشم.
می‌دونستم هرلحظه که به طایفه برگردم منو روی چشمشون می‌ذارن؛ ولی دلم نمی‌خواست برگردم! با وجود این‌که حتی یک‌روز رو توی اون طایفه نگذرونده بودم و طبق‌قوانین اون‌ها زندگی نکرده بودم؛ ولی قوانین اون‌ها زندگی آرمان رو ویرون کرد و از مادرمن یه دیوونه ساخت. پدرم رو انقدر کلافه کرد که به خانواده‌ی خودش پشت کنه و با پدربزرگم کاری کرد که پدرم رو مجبور به ازدواجی ناخواسته کنه. نه! من این طایفه و قوانینش رو نمی‌خواستم.
من بدون این‌که خودم بدونم یا خودم بخوام، عملا جایگاه آرمان رو ازش گرفته بودم. من صاحب تمام چیزهایی بودم، که آرمان باید درلحظه صاحبش میشد. با این‌حال من آدم‌طماعی نبودم! اگر آرمان رو می‌دیدم حاضر بودم همه‌چیز رو براش توضیح بدم و متقاعدش کنم که من بی‌تقصیرم؛ ولی مطمئن بودم هیچ‌وقت این ثروت رو بهش پس نمیدم. این ثروت تنها علت زنده بودن من و سامی توی اون‌طایفه بود. تنها برگ‌برنده‌ای که برای زنده بودن داشتم، وارث‌خاندان بودنم بود. اگر این رو از دست می‌دادم، دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونستم رویا و سامی رو پیدا کنم. با این‌که می‌دونستم با پیدا کردنشون، حتی اگر طایفه‌ام ازم بگذرن، چون من زمین‌هارو از اهالی‌روستا پس گرفتم، اهالی‌روستا زنده‌ام نمی‌ذارن، باز هم می‌خواستم پیداشون کنم. می‌دونستم توی همچین شرایطی طایفه‌ام با داشتن یک‌وارث پسر مثل سامی، دیگه به من نیازی نداره و ازم دفاع نمی‌کنه. با این‌حال همچنان داشتم دنبال‌شون می‌گشتم. حتی اگر بعد از پیدا کردن سامی و رویا کشته می‌شدم هم برام مهم نبود. من کله‌شق‌تر از این بودم که به خاطر جون خودم دست از جون عزیزام بکشم.
***
بالاخره بعد از کلی‌کلنجار رفتن با خودم و فحش دادن به زمین و زمان، از یه روان‌پزشک معروف وقت گرفتم و همه‌چیز رو بهش گفتم. از این‌که موقع‌تولد قوه‌تکلم نداشتم تا فلج شدنم. از شکنجه‌های مادرم گرفته تا جدا شدنم از زهره. از جریان‌تصادف تا چیزهایی که توی توهماتم می‌بینم. حتی از سابقه‌ی بیماری‌روانی مادرم، بیماری‌قلبی خودم و ت*ج*اوز ناموفقی که از سر گذرونده بودم هم گفتم. حالا اون همه‌چیز رو می‌دونست جز دوتا چیز. یکی سابقه‌ی خلافکاریم که اصلا نمی‌تونستم درموردش باکسی صحبت کنم. یکی هم این‌که گاهی خاطراتم رو به کل فراموش می‌کنم. نمی‌تونستم بهش بگم چون اصلا نمی‌دونستم چی باید بگم؟!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

deimos

نویسنده افتخاری + مدیر بازنشسته ادبیات
کاربر افتخاری
مدیر بازنشسته
Feb 13, 2020
840
22,255
118
  • نویسنده موضوع
  • #27
بعد از دوماه رفت و آمد و مشاوره، بالاخره امروز قرار بود نتیجه‌ی روانکاویم رو بگه. روی صندلی آخر توی مطبش، منتظر نشسته بودم و بیشتر از هرروز دیگه‌ای استرس داشتم. بی‌اراده مدام با موهام ور می‌رفتم و سعی می‌کردم تا جای ممکن به بیمارهای دیگه نگاه نکنم. حس می‌کردم همه‌ی کسایی که منتظرن، هم دیگه رو دیوانه می‌دونن و بد بهم نگاه می‌کنن. این اذیتم می‌کرد؛ ولی برای این‌که وقت‌کافی داشته باشم، همیشه نفرآخر بودم.
نمی‌دونم چقدر منتظر نشستم و توی موهای‌بدبختم دست کشیدم، که بالاخره با شنیدن اسمم، باصدای ظریف و مودب منشی که دخترساده و آرومی بود، به خودم اومدم. جز من و اون کسی توی‌اتاق نبود. لبخندمستاصلی بهش زدم و با تشکرکوتاهی از جام بلند شدم.
از صندلی که من روش نشسته بودم، تا در اتاق دکتر، به زحمت پنج‌متر فاصله بود؛ ولی قدم‌هام انقدر سنگین بود که راه برام طولانی شده بود. چند ثانیه‌ای بود که پشت در اتاقش ایستاده بودم؛ اما جرات در زدن و داخل رفتن رو نداشتم. انقدر دست دست کردم که بالاخره منشی با صدای‌ظریفش از پشت‌سرم گفت:
- اجازه میدی عزیزم؟
نگاهی به سینی توی دستش انداختم. این سینی برای پذیرایی از من بود. لبخندعصبی زدم و از سر راهش کنار رفتم. برخلاف من با آرامش در زد و بلافاصله در رو باز کرد. باسینی داخل رفت و بعد از چند لحظه صدای‌آرومش رو شنیدم:
- خانم‌دهقان من می‌تونم برم؟
همیشه همین بود. خودش می‌دونست که فرقی نداره بیمارهای دکتردهقان کی تمام میشن، وقتی من آخرین نفرم، اون باید دفتر رو ترک کنه. حالا توی هرساعتی که باشه. من بیمار وی آی پی این مطب بودم. هم از نظرمالی و هم از نظروضعیت پرونده‌ام، من توی‌اولویت بودم.
هیچ‌کس به جز خود دکتردهقان به پرونده‌ام دسترسی نداشت و این پرونده حتی ثبت هم نشده بود. نمی‌خواستم بعدا توی دادگاه کسی بر علیه‌ام ازش استفاده کنه. نمی‌خواستم تا زمانی که مطمئن نشدم مشکلم چیه، کسی بهم انگ «دیوانه» بزنه، اون هم فقط به جرم این‌که من دختر یک زن مجنونم.
منشیش دخترجوون و آرومی بود و هیچ‌وقت چیزی ازم نپرسیده بود. با دستی که جلوی‌صورتم تکون داد به خودم اومدم و «بله» ی آرومی گفتم. با دست به داخل اشاره کرد و گفت:
- دکتر منتظرته عزیزم.
واضح بود «عزیزم» تکه‌کلامشه. در واقع تکه‌کلام اکثر خانم‌هایی که اطرافم دیده بودم همین بود. دقیقا همون تکه‌کلامی که مادرم موقع شکنجه‌ها بهم می‌گفت. هرچند با مشاوره‌هایی که کرده بودم، دیگه از شنیدنش به اندازه‌ی قبل، عصبی نمی‌شدم؛ ولی بازم فقط خدا می‌دونست که من چقدر از این کلمه بدم میاد.
لبخندمصنوعی زدم. همه‌ی جراتم رو جمع کردم و داخل رفتم. تقریبا 40ساله بود و برعکس من کاملا چشم و ابرو مشکی. اندام پر و قد متناسبی داشت و مثل‌همیشه، آرایش نسبتاغلیظی روی صورت گردش نشونده بود. وقتی از جاش بلند شد و سمتم اومد، برخلاف آشوب‌درونم، با اعتماد به نفس سلام و احوال‌پرسی کردم و روی دورترین صندلی از میز بزرگش نشستم. نفس‌راحتی کشید و گفت:
- نمی‌دونی چقدر خوشحال میشم وقتی از ملیحه می‌شنوم بعدی تویی. خفه شدم توی این مانتوی بلند.
بدون این‌که منتظر جواب من باشه، مانتو و شالش رو در آورد و روی رخت آویز گوشه‌ی اتاق آویزون کرد. دستی به تاپش کشید و روی صندلی روبه‌روم نشست. روز اول کمی از این کارش تعجب کردم؛ ولی الان دیگه می دونستم چون آخرین نفرم و می‌دونه بعد از من قرار نیست آقایی توی مطب بیاد، راحت رفتار می‌کنه.
نگاهم به دفترچه‌ی کوچیکش خورد و بی‌اراده اخم‌ریزی روی صورتم نشست. این همون دفترچه‌ای بود که وقتی بامن مشاوره داشت، حرف‌هام رو توش می‌نوشت. سریع متوجه‌ی تغییر حالتم شد و حرفه‌ای بحث رو عوض کرد و گفت:
- توی این هفته هم حمله داشتی؟
با لبخند سرم رو به معنی «نه» تکون دادم. با مدادی که دستش بود روی دفترچه زد و گفت:
- قرارمون چی بود؟ تا جای ممکن جای استفاده از ز*ب*ون ب*دن، باهم مستقیم حرف بزنیم.
«باشه» ی آرومی بهش گفتم و بدون این‌که تعارفم کنه، قبل از این‌که فشارم کار دستم بده، لیوان شیرین شربتم رو یه نفس سر کشیدم و لیوان رو با ضرب روی میز برگردوندم. وقتی پشت دستم رو روی دهنم کشیدم، تازه نگاهش رو دیدم. برای یه لحظه از رفتارم خجالت کشیدم. من همیشه جلوش مثل یه دختر خان‌زاده، مودب و متین رفتار کرده بودم؛ ولی امروز استرس کار دستم داده بود.
حالا داشتم درک می کردم زیور واقعا راست می گه. انتظارات مردم از یه دختر توی جامعه، خیلی بیشتر از چیزی بود که من فکر می کردم. لبخند گرمی زد و گفت:
- نوش جونت. خب این هفته‌ات چطور گذشت؟ تمرین چیزایی که گفته بودم سخت بود؟
من داشتم تمرین می کردم که از مردم نترسم. داشتم سعی می کردم با ل*مس شدن و با تنفری که از جنس مذکر توی وجودم ریشه دونده بود کنار بیام. دخترونه لباس بپوشم و دخترونه بگردم. من با تمام وجود داشتم سعی می کردم تمرین کنم که دختر بودن جرم نیست.
هرچند این حرفش یعنی می خواست نتیجه رو آخر جلسه ی امروز بهم بگه؛ ولی من دیگه صبرم تموم شده بود.
حس می کردم چیزی که می خواد بهم بگه، نتیجه‌ی دلخواهم نیست و برای همین هم داره دست دست می کنه. با این حال اگر الآن باهاش مواجه نمی شدم، دیگه هیچ وقت نمی تونستم دوباره جراتم رو جمع کنم.
بدون این که جواب سوالش رو بدم، لبخند غمگینی بهش زدم و گفتم:
- من دیگه آمادگی شنیدن هرچیز عجیبی رو توی زندگیم دارم. هرچی می‌خواد باشه، باشه. من الآن می خوام بشنومش.
بی‌صبریم رو فهمید و دفترچه رو کنار گذاشت. دستاش رو توی هم قفل کرد و با اطمینان گفت:
- نگرانیت رو درک می کنم. بارها پرونده‌ی پزشکی مادرت رو خوندم. اون بیمار شرایطش حاد بود. وجودش کنار هر موجود زنده‌ای خطر جانی داشته. حتی مرخص شدنش از بیمارستان روانی هم کاملا به خاطر قدرت پدرت بوده نه روند درمانی خودش؛ ولی تو یه دختر نوجوون کاملا سالمی که فقط داره شرایط روحی پیچیده و سختی رو می گذرونه.
باز هم داشت مقدمه چینی می کرد. باز هم نفهمیدم من مشکل روانی دارم یا نه؟! با تردید پرسیدم:
- این یعنی من سالمم؟ اگر سالمم پس اون حمله ها ...
حرفم‌رو ادامه ندادم؛ چون جرات ادامه دادنش رو نداشتم. خودش منظورم رو فهمید و گفت:
- ببین دخترم، بیماریی که تو درگیرشی اصلا مسئله‌ای نیست که توی زندگی عادیت اختلال ایجاد کنه. اگر بخوام دقیق بگم تو فقط به خاطر شوک شدید تصادف، هر بار با دیدن هر مُحرکی که تورو یاد تصادف بندازه، یه حمله‌ی وازوواگال رو از سر می‌گذرونی.
چند لحظه ای صبر کرد تا واکنشم رو ببینه؛ اما من بدون این که حتی پلک بزنم، فقط بهش خیره بودم. حتی اسم بیماری که گفت هم به نظرم ترسناک بود! بالاخره بعد از چند ثانیه، با گیجی گفتم:
- اینی که می‌گین چی هست اصلا؟
مکثی کرد تا جملاتش رو بچینه. ژستش رو عوض کرد و حالت مهربونی به چهره‌اش داد؛ مهربونی‌ای که نمی تونست تلخی حرفاش رو بپوشونه. شمرده و با حوصله گفت:
- ساده ترش اینه که توی سنگکوپ نوروکاردیوژنیک، یا همون حمله ی وازوواگال، معمولا تا محرکی خاطرات رو ت*ح*ریک نکنه مشکلی برای بیمار پیش نمیاد. این محرک ممکنه برای یه بیمار دیدن خ*ون باشه، برای یکی دیگه دیدن یه شی خاص؛ ولی این جور که من فهمیدم، محرک خاطرات تو، نور مستقیم و شدیده. دیدن یه نور مستقیم برای تو، یادآور نور چراغ اون کامیونه و تورو به لحظه ی تصادف می بره. بهترین کار اینه که از محرکت دوری کنی. ولی اگر باهاش مواجه شدی و حمله بهت دست داد، دیگه نباید ازش فرار کنی. نباید موقع حمله هات سعی کنی زمان حال و گذشته ات رو جدا کنی. این کار غیرممکنه و فقط باعث سردرد و ضعف جسمی و در نهایت غش کردنت می شه. بهترین کار اینه که بشینی و با آرامش با خاطراتت پیش بری ...
انقدر از حرفاش شوکه بودم که درک نمی‌کردم چی داره می گه. عصبی بین حرفش پریدم و گفتم:
- اصلا می دونین تحملش چقدر سخته؟ من هر بار درست به اندازه‌ی لحظه‌ی تصادف می‌ترسم. من هر بار درست به اندازه‌ی لحظه‌ای که به هوش اومدم د*ر*د دارم. حس می‌کنم تمام استخوان‌های بدنم شکسته. هر بار درست به اندازه‌ی بار اولی که خانواده‌ام رو غرق خ*ون دیدم، توی خودم می‌شکنم. دارید می‌گین هر بار که اینجوری پرت می‌شم توی گذشته‌ام، به توهماتم اجازه‌ی پیش روی بدم؟ سالم هم باشم این جوری دیوونه می شم.
من کاملا عصبی شده بودم؛ ولی اون با مهارت، فقط با دوتا جمله نظرم رو عوض کرد.
- از کجا می دونی توهمه؟ این همه اطمینان رو از کجا میاری؟
حرفی که زد، باعث شد برای اولین بار، بعد از این همه وقت، جور دیگه‌ای به این توهمات فکر کنم. چطور تا حالا به ذهن خودم نرسیده بود؟ از کی انقدر نسبت به خودم بی‌اعتماد شده بودم که تا باور دیوانه بودن خودم پیش برم؛ اما چیزایی که توی کابوس و حمله‌هام واضح می بینم رو باور نکنم؟!
اون یه روانپزشک بود! لازم نبود حتما بگم تا بفهمه نظرم عوض شده. لازم نبود حتما به ز*ب*ون بیارم تا بفهمه گیج شدم و از خودم ترسیدم. از همون سکوت ثانیه‌ای و توی فکر رفتنای لحظه‌ایم هم می تونست بفهمه که توجه‌ام به حرفاش جلب شده. کاملا جدی و مطمئن گفت:
- مگه نه این که از لحظه‌ای که نور چراغ اون کامیون بهت خورد بی‌هوش شدی؟ از کجا می دونی وقتی بی هوش بودی چه اتفاقی افتاده؟ شاید لحظه ای به هوش اومدی و چون خ*ون زیادی از دست داده بودی، دوباره از هوش رفتی. شاید واقعا کسی داشته اثر انگشت پدرت رو می دزدیده و وقتی دیده تو یه لحظه دیدیش و از حال رفتی، جابجات کرده تا فکر کنی توهم زدی. وگرنه چه توجیحی براش داری که این همه دور از صح*نه‌ی تصادف به هوش اومدی؟ چطور ممکنه از اون فاصله پرت شده باشی و صدمه‌ی جدی ندیده باشی؟ چرا یکم دقیق‌تر بهش فکر نمی‌کنی؟!
من خودم به اندازه‌ی کافی توی خاطراتم غرق و از یادآوریش در عذاب بودم، این هم با این حرفاش فقط کلافه‌ترم کرد. گیج‌تر از همیشه سرم رو بین دستام گرفتم و سعی کردم چند لحظه ذهنم رو از هرچیزی خالی کنم. واقعا الآن برای به‌دست آوردن آرامشم به چند نخ سیگار نیاز داشتم!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

deimos

نویسنده افتخاری + مدیر بازنشسته ادبیات
کاربر افتخاری
مدیر بازنشسته
Feb 13, 2020
840
22,255
118
  • نویسنده موضوع
  • #28
حال خرابم رو که دید، از جاش بلند شد و روی مبل کناریم نشست. نگاهی به رنگ و روی پریده‌ام کرد. آروم دستام رو از صورتم پایین کشید و گفت:
- ناخودآگاهت داره در برابر به یاد آوردن حقیقت مقابله می‌کنه؛ چون از حقیقت می‌ترسه. من بهت حق می‌دم. تو فقط یه دختر بچه‌ی 5 ساله بودی. کاری از دستت بر نمی‌اومده. هر واکنشی که اون موقع داشتی، بهترین واکنشی بوده که داشتی. دست از جنگیدن بی‌مورد بردار. مهم نیست اون کی بوده. توی حمله‌ی بعدی، بذار چهره ی اون کسی که توی صح*نه‌ی تصادف دیدی رو به یاد بیاری. از حقیقت نترس. تو مقصر هیچی نیستی ...
اون روز ان‌قدر باهام حرف زد، که بالآخره قانعم کرد من یه دیوانه مثل مادرم نیستم و قرار هم نیست مثل اون بشم. قانعم کرد که به ذهنم اجازه‌ی رها شدن بدم و به یاد بیارم.
حالا یک سال از اون روز گذشته بود و من با وجود این که هنوز هم ماهی دو بار ویزیت می شدم، نتونسته بودم چهره‌ی اون فرد رو توی توهماتم ببینم. خیلی چیزها هنوز مثل سابق بودن. هنوز هم مثل گذشته شب‌ها نمی‌تونستم بخوابم و هنوز هم روزها، توی بیداری، درگیر توهم و کابوس بودم. هنوز هم هوشم رو از همه مخفی می کردم و هنوز هم ته ذهنم، به چیزایی فکر می‌کردم که بقیه نمی‌تونستن فکر کنن.
خیلی چیزا هم عوض شده بود. چهره ام دخترونه تر و زیباتر و قدم بلندتر شده بود. به قول زیور یهو قد کشیده بودم. حالا قدم کاملا به هیکلم می‌خورد و می تونستم بگم که خوشگل شده بودم. شخصیتم آروم و متین شده بود و رفتارم در ظاهر کاملا عادی بود؛ ولی در حقیقت تمام مدت داشتم از خودم فرار می‌کردم.
تا جای ممکن از این که توی روز بیرون برم خودداری می‌کردم. اگر هم بیرون می‌رفتم، همیشه یا یه عینک آفتابی بزرگ روی صورتم بود، یا مدام دستم رو جلوی صورتم نگه می‌داشتم. تمام چراغ‌های خونه رو در آورده بودم و به جاش کل خونه رو شمع معطر گذاشته بودم. بی‌اراده از نور متنفر شده بودم و داشتم مثل خ*ون آشام‌ها از زندگی توی روز فاصله می‌گرفتم. ترس از اجتماع نداشتم؛ ولی خوشم نمی‌اومد توی جاهای شلوغ قدم بذارم. چون اگر حمله بهم دست می داد، دیگه نمی‌تونستم کاری کنم و آبروم می رفت. بیماریم رو به زیور توضیح داده بودم و ازش خواسته بودم هیچ وقت پر*ده‌های خونه رو عقب نکشه.
می دونستم تا پس گرفتن هویت واقعیم و برگشتنم به طایفه، چیز زیادی نمونده. جلوی سعادتی وانمود می‌کردم هر لحظه آماده‌ی برگشت به طایفه‌ام؛ ولی استرسی که از درون تجربه می‌کردم، غیرقابل توصیف بود. نمی‌تونستم تصور کنم زندگی توی طایفه چه جور کابوسی می‌تونه باشه؟ هرچند می‌دونستم دیگه عملا چیزی به اسم بزرگ طایفه، مثل سابق، وجود نداره؛ ولی باز هم ناخودآگاهم ازش متنفر بود!
انگار همه چیز توی زندگیم دست به دست هم داده بود تا برای فرار از مشکلاتم، بیشتر از قبل توی خلاف غرق شم. هرچقدر که توی زندگی شخصیم شکست خورده بودم، توی دنیای خلاف، فقط از همه بُرده بودم. ترس بزرگم این بود که یه روز سن و جنسیتم لو بره و همه‌ی وجهه‌ای که با 5 سال خلاف به دست آوردم، به خاطر دختر بودن و سن کمم جلوی چشمم نابود شه. مخصوصا رسول که چون فقط درجا زده بود، حسابی به خونم تشنه بود و مطمئنا با اولین آتو لوم می‌داد.
هر لحظه‌ام با این ترس می گذشت که اگر رسول لوم بده چی؟ اگر همه بفهمن من فقط یه دختر 12 ساله‌ام چی؟ هوشم می‌تونه باعث شه بازم توی این گروه بمونم؟ البته که نه! مخفی موندن هویت من، تنها شانس زنده بودنم بود! نه باید می ذاشتم انقدر معروف شم که هویتم لو بره و نه باید می‌ذاشتم انقدر کم رنگ شم که دیگه به دردشون نخورم و کشته شم. من داشتم روی یه لبه‌ی باریک به قیمت جونم راه می رفتم.
استاد همیشه می‌گفت نقطه ضعف من بیماری جسمیم نیست، سن کممه! هرچی بزرگتر می‌شدم بیشتر به درست بودن حرفش پی می‌بردم و مطمئن‌تر می شدم مخفی کردن هویتم از همه، درست‌ترین کاری بوده که توی اوج بچگیم کردم.
یک سال گذشته بود؛ ولی من هنوز هم داشتم دنبال رویا و سامی می گشتم. رفیعی هنوزم داشت به آشناش برای پیدا کردن رویا فشار می آورد؛ اما هرچی بیشتر می‌گشتیم کم تر پیدا می‌کردیم. تمام پرورشگاه‌ها، بیمارستان‌ها، سرد خونه‌ها، گزارشات پزشکی قانونی و قبرستون‌هارو گشته بودیم؛ اما حتی یه نشونه هم پیدا نکرده بودیم. انگار یکی از قصد همه رو نابود کرده بود. دیگه بعد از یک سال عملا نا امید شده بودم تا این که سال اول راهنمایی، درست توی 12 سالگی، یه دختر توی مدرسه توجه‌ام رو شدید جلب کرد. یه دختر با چشم و موهای مشکی. یه دختر به اسم رویا ...
اولین بار فقط به خاطر این که اسمش رویا بود، توجه‌ام بهش جلب شد. با این که در کل هیچ شباهتی به خواهرم نداشت؛ ولی همین که رنگ موها و چشم‌های اون هم مشکی بود، کافی بود تا دیگه دست از سرش بر ندارم!
توی حیاط شلوغ مدرسه، زیر سایه درخت، ایستاده بود و به نظر منتظر کسی بود. قد متوسطی داشت و از شدت گرما کلافه شده بود. تند و بی‌حوصله با پرونده‌ی صورتی مدرسه‌اش، خودش رو باد می زد. صورت گرد و سفیدش، کنار چتری‌های بانمکش، بی‌اراده من رو یاد معصومیت خواهرم انداخت. ناخواسته سمتش قدم برداشتم تا صورتش رو کامل ببینم. با دیدن کامل چهره‌اش، مطمئن شدم که اون خواهرم نیست؛ اما دیدنش انقدر عمیق من‌رو یاد رویای خودم انداخته بود که بی هوا صدا زدم:
- رویا؟
- جانم؟
انقدر سریع و مطمئن این رو گفت که یه لحظه فکر کردم نکنه منو می‌شناسه؟ اما همین که سمتم برگشت و چهره‌ام رو دید، نگاهش باهام غریبه شد. مطمئنا منتظر کس دیگه‌ای بود و من رو با اون اشتباه گرفته بود. با این حال شنیدن همین یه کلمه هم برام کافی بود، تا بفهمم می‌خوام کنار خودم نگهش دارم. من اون لحظه انقدر درمونده و تنها بودم، که حتی دیدن کسی که منو یاد رویای خودم بندازه هم برام مثل یه معجزه بود. شاید این بدترین کاری بود که با رویا کردم، ولی فقط خدا می‌دونست که توی اون نقطه از زندگیم، اگر همین کار رو هم نمی کردم، از شدت تنهایی به چه خلافای دیگه ای آلوده نمی شدم.
- با من بودی؟!
از هپروت در اومدم و بدون هیچ جوابی فقط سرم رو به معنی «نه» تکون دادم. نگاه متعجبی به سر تا پام کرد و گفت:
- ولی الآن صدام زدی. منو می‌شناسی؟!
به خاطر مشاوره‌هایی که می رفتم، دیگه هیچ مشکلی توی آداب اجتماعی و روابط عمومیم نداشتم؛ ولی دوست نداشتم کسی صدام رو بشنوه. دلم نمی‌خواست هیچ کسی رو توی دنیا بشناسم و نمی‌خواستم کسی توی دنیا هم من رو بشناسه. دلم می خواست همون طور که من چشم‌هام کسی رو نمی بینه، کسی هم منو نبینه و برای همه نامرئی و بی‌اهمیت باشم.
من دیگه به این طرز زندگی عادت کرده بودم و به این سادگی نمی تونستم خودم رو عوض کنم. واقعا عادت نداشتم توی مدرسه با کسی حرف بزنم. انقدر که تا حالا یکبار هم کسی توی مدرسه صدام رو نشنیده بود. به جرات می تونستم بگم این اولین کلمه‌ای بود که داشتم با کسی توی مدرسه حرف می‌زدم. نگاهی به کل مدرسه کرد و با حرص، زیرلب گفت:
- آدماشون هم مثل مدرسه شون عجیب و غریبه. ایش.
همین جمله‌اش کافی بود تا بفهمم دانش آموز انتقالیه. مدرسه‌ی ما خصوصی بود و پرداختن شهریه‌اش واقعا کار سختی بود. هرچی دانش آموز اینجا بود، دختر سرشناسای شهرمون بودن و همه هم دیگه رو می شناختن. اینجا با انتقالی ها رفتار درستی نداشتن. همه اکیپی باهم دوست بودن و سخت آدم جدید‌رو بین خودشون راه می دادن. بچه‌های دبیرستان کناری هم گاهی از انتقالی‌های مدرسه ما زورگیری می‌کردن.
نمی دونستم از کجا و چرا به این مدرسه اومده؛ ولی خوب می‌دونستم اگر با دختر یه آدم پولدار رفیق نشه، عاقبت خوشی در انتظارش نیست! دستی جلوی صورتم تکون داد و وقتی دید بدون هیچ واکنشی فقط بهش خیره ام با تعجب گفت:
- ایستاده خوابیدی؟
نگاهم روی دستش سُر خورد و تا پرونده‌اش بالا اومد. هنوز هم داشت خودش رو باد می‌زد. رنگ صورتش کم کم داشت به سرخی می زد و مطمئنا اگر به این کارش ادامه می‌داد، تا چند دقیقه دیگه کاملا گرمازده می‌شد.
چون بادی که می وزید د*اغ بود، باد زدن نه تنها خنکش نمی‌کرد، فقط باعث می شد زود‌تر گرما زده شه. مطمئنا بومی این‌جا نبود وگرنه این حرکت ناشیانه رو نمی‌کرد. قبل از این که توی اولین روز انتقالیش، جلوی کل بچه‌های مدرسه از حال بره، بدون هیچ توضیحی پرونده رو از دستش بیرون کشیدم و روی کیفش انداختم. اولش نگاه گیجی بهم کرد و بعد از چند لحظه با کمی حرص گفت:
- واه! دیوانه‌ای ها.
کیف و پرونده ش رو برداشت و سریع ازم دور شد. تا گ*ردن توی هپروت فرو رفته بودم و با رفتنش تازه به خودم اومدم. توی حیاط شلوغ مدرسه بین این همه آدم گمش کرده بودم. اون روز تک تک کلاس‌هارو دنبالش گشتم؛ ولی بی‌فایده بود. بدون دونستن فامیلش پیدا کردنش مشکل بود. باید سر فرصت پرونده‌های مدرسه رو بر می‌داشتم و از عکسش توی پرونده‌اش پیداش می کردم.
بی‌حوصله به بُرد کلاس نگاه کردم تا شماره کلاسم رو ببینم. اول هر سال همین آش و همین کاسه بود. کلاس‌هارو جوری تقسیم می کردن که دختر همه ی کله گنده ها باهم توی یه کلاس نیوفتن. علتش هم واضح بود! نمی خواستن مدرسه به یه باند زورگیری و خفت گیری توسط دخترای پولدارای شهر تبدیل شه. مثل همیشه کلاس من «الف-سه» بود. نمی‌دونستم چرا کلاس منو هیچ‌وقت عوض نمی‌کنن؟! تنها چیزی که همه از خانواده‌ام می دونستن این بود که پدر مادرم رفتن خارج، با خدمتکارم تنهایی زندگی می‌کنم و به زودی منم می رم پیش خانواده‌ام. هرچند من نمی‌دونستم این «به زودی» کی قراره از راه برسه؟!
این چیزی بود که رفیعی قبل از رفتنش به کادر مدرسه‌ام گفته بود و هنوز که هنوزه، همه این دروغ رو باور داشتن. هرچند اگر خانواده‌ی رفیعی واقعا خانواده‌ام بودن و زیور واقعا فقط یه خدمتکار، دیگه دروغ نبود!
نفس عمیقی کشیدم و عصبی از وضع پیچیده زندگیم و گم کردن دختری که حتی شده ثانیه‌ای، منو یاد خواهرم انداخته بود، سر کلاس خودم رفتم. به محض این که در کلاس رو باز کردم، وقتی دیدم بلاتکلیف وسط کلاس ایستاده، سرجام ماتم برد. من همه جا رو گشته بودم، جز کلاس خودم. شاید چون این که هم کلاس شیم برام از محالات بود.
جز نیمکت من، جای خالی دیگه‌ای نبود؛ ولی من قلدر مدرسه بودم. عادت نداشتم کنار کسی بشینم و یا جواب کسی‌رو بدم. همیشه تنها روی میز اول می نشستم و همه می‌دونستن که نباید بهم نزدیک شن، به وسایلم دست بزنن یا باهام حرف بزنن. بین خودشون به دیوونه ی مدرسه معروف بودم. نه کسی از من خوشش می اومد و نه من از کسی خوشم می اومد. من بین 250 تا دانش آموز منفور‌ترین دختر بودم! خودم هم این رو می‌دونستم.
نگاهی به کلاس شلوغ و بی‌نظم انداخت و وقتی دید همه دارن با هم حرف می‌زنن و هیچ کس بهش توجه‌ای نمی کنه، با آرامش سمت میز من رفت. به محض این که به میز من رسید، همه ساکت شدن و با تعجب نگاهش کردن. اون هم بی‌خبر از همه‌جا، متعجب از سکوت یهویی بچه‌ها، نگاهی بهشون کرد و همینطور که بهشون خیره بود، با تعجب روی نیمکت نشست.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

deimos

نویسنده افتخاری + مدیر بازنشسته ادبیات
کاربر افتخاری
مدیر بازنشسته
Feb 13, 2020
840
22,255
118
  • نویسنده موضوع
  • #29
بی هوا همه‌ی نگاه‌ها روی من چرخید. همه در سکوت منتظر دیدن عکس العمل من بودن. حتی اگر خودم هم می خواستم روی عادت‌هام پا بذارم و اجازه بدم کنارم بشینه، باز هم این کار به صلاحش نبود. مطمئنا وقتی با جو مدرسه آشنا می شد، خودش از این که این جا نشسته پشیمون می‌شد. هرچند دیگه واسه هرکاری دیر شده بود. خودش تنهایی تصمیمش‌رو گرفته بود و ندونسته اون جا نشسته بود! حالا همه چشم به واکنش من دوخته بودن. واکنش الآنم می‌تونست رفتار آینده‌ی بقیه رو باهاش تعیین کنه.
حالا تنها جای خالی روی همون نیمکت، کنار دیوار بود. جای من! پوف عصبی کشیدم و بدون این که ازش بخوام بلند شه تا رد شم، با یه حرکت از روی میز رد شدم و سرجام نشستم. هرچند حرکت ساده‌ای بود؛ ولی توی یه مدرسه ی دخترونه، این حرکت خفن حساب می شد. می دونستم این جوری توجه ها بیشتر از قبل بهم جلب می شه؛ ولی اگر باهاش حرف می زدم، توجه ها به اون جلب می شد! چون می شد تنها دختری که منفور‌ترین دختر مدرسه باهاش حرف زده! من نمی خواستم براش دردسری درست کنم، حداقل واسه اون نه!
وقتی دید کی کنارش نشسته، سریع روش رو برگردوند و با حرص «ایش» کشداری گفت. انقدر بامزه این کار رو کرد که نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم و زدم زیر خنده. جو دوباره به حالت نرمالش برگشت و هر کسی مشغول حرف زدن با کناریش شد.
بالآخره اون روز وقتی اسمش رو از لیست خوندن، تونستم فاملیش رو بفهمم. دانش آموز انتقالی، رویا رستگار.
با وجود این که داشتم از شدت کنجکاوی می‌مردم، ولی باز هم تمام مدت ظاهرم‌رو حفظ کردم. بالآخره توی یه فرصت مناسب، پرونده اش رو از مدرسه کش رفتم. طولانی تر از حد معمول بود و منم چون ممکن بود یکی سر برسه، فرصت خوندنش رو نداشتم. نگاهم خورد به دستگاه کپی که گوشه ی دفتر مدرسه بود و سریع از کل پرونده کپی گرفتم. پرونده ی اصلی رو سرجاش برگردوندم و کپی هارو برداشتم.
توی اولین صفحه ی پرونده اش، فرم انتقالیش بود. مدرسه ی قبلیش رو نمی شناختم و این یعنی از شهر دیگه ای اومده. نمره هاش همه کامل بودن و با انضباط ترین دانش آموز مدرسه ی قبلیش بود. چندتا مدرک معتبر زبان و هنر داشت و یه معرفی نامه‌ی کتبی از مدیر مدرسه‌ی قبلیش ضمیمه پرونده‌اش بود. پرونده‌ی اون از سابقه‌ی مثبت سنگین بود و پرونده‌ی من از سابقه‌ی خرابم! اون هرچی و هرکی که بود، دقیقا نقطه‌ی مقابل منه بی‌انضباط و گستاخ بود!
فکر می کردم آدرسش سمت خونه‌ی خودم باشه؛ ولی برخلاف تصورم، وسط شهر زندگی می کرد. توی یه مجتمع مسکونی هفت طبقه که متاسفانه یا خوشبختانه نگهبان داشت و ساعت یازده شب خاموشی ساختمون بود. حتی آمار تک تک همسایه هاش رو هم در آورده بودم.
حالا همه‌ی اطلاعات ریز و درشتش رو می‌دونستم و سعی می‌کردم بهش توجه نکنم؛ ولی ناخواسته تمام توجه‌ام معطوف اون بود. دورادور هواش‌رو داشتم و هرجا می رفت دنبالش می رفتم.
موقع خونه رفتن همه‌ی بچه‌ها سرویس داشتن و عملا هیچ کس پیاده و تنها خونه نمی‌رفت؛ ولی چون اون تنها بود و همیشه با بی خیالی از کوچه میانبر می زد، برای این که بین راه کسی اذیتش نکنه، راننده م رو می‌پیچوندم و بدون این که خودش بفهمه، تا جایی که کاملا از مدرسه دور شه و به خیابون اصلی برسه، پشت سرش می رفتم.
توی تمام اون مدت، با این که همه جا دنبالش بودم؛ اما حتی یه کلمه هم باهاش حرف نمی زدم. فقط نگاه های من بود و «روانی» های زیر لبی که گاهی موقع رد شدن از کنارم، توی مدرسه، نثارم می‌کرد! فکر کنم برای اون هم جالب بود دختری که توی کل مدرسه به یه دختر خشک و سرد و بی‌احساس معروفه، یه کلمه هم حرف نمی‌زنه و کسی تا حالا صداش رو نشنیده، این جوری دنبالش راه افتاده.
فکر می کردم بعد از یه مدت ازم بترسه یا بگه دیگه دنبالش راه نیوفتم؛ اما هیچ کاری بهم نداشت. نه می‌گفت نیا و نه می‌گفت بیا! بی تفاوتِ بی‌تفاوت بود و این بیشتر برام جالب بود! وقتی خودم رو جاش می‌ذاشتم می دیدم حداقل یه «چرا» ی ساده می‌پرسیدم؛ اما رویا حتی به روش نمی‌آورد چیزی فهمیده. من از آدمای متفاوت خوشم می اومد و این دست خودم نبود!
این وسط تنها کسی که ازم پرسید: «چرا دنبال رویام؟» یکی از شَرترین هم کلاسی‌هام بود. طبق معمول محلش نذاشتم و سعی کردم بی‌دردسر از کنار فضولیش رد شم. اون دختر یکی از مهم‌ترین افراد شهرم بود و اگر باهاش درگیر می‌شدم، احتمال این که هویت خلافکاریم لو بره و در نتیجه قبل از این که دست پلیس بهم برسه، نینا کارم رو تموم کنه، زیاد بود؛ اما هرچی من بیشتر نادیده‌اش می‌گرفتم، بیشتر سمت رویا می‌رفت و بیشتر پاپیچش می‌شد.
خیلی سعی کردم تحملش کنم؛ اما وقتی دیدم داره برای رویا مشکل درست می‌کنه، بی خیال خودداری و احتیاط شدم و باهاش دعوام شد. نمی دونم اون روز دقیقا چقدر ازم کتک خورد، فقط می دونم انقدر زدمش که دل خودم و همه ی کسایی که اذیتشون کرده بود، خنک شد.
من کسی رو زدم، که با وجود سابقه‌ی اخلاقی خرابش، فقط چون خانواده‌ی پر آوازه‌ای داشت، حتی مدرسه هم حریفش نمی‌شد. خوب می‌دونستم که حماقت کردم و نزدیک بود به خاطرش هم از مدرسه اخراج بشم؛ اما اصلا پشیمون نبودم! شدیدا معتقد بودم بالآخره یه نفر باید این کار رو انجام می‌داد! هرچند زودتر از اونی که فکر می‌کردم، کار به دادگاه کشیده شد و خانواده‌اش سراغم اومدن.
تنها کسی که توی این موقعیت به ذهنم رسید بهش خبر بدم تا توی دادگاه کنارم باشه، جای به اصطلاح پدرخوانده‌ام، حسین سعادتی بود. کسی که برای پیدا کردن قاتل پدرش روم حساب کرده بود. کاملا حس کردم که با این کاری که کردم ازم ناامید شد؛ اما چیزی به روم نیاورد. بدون این که چیزی ازم بپرسه، با پرداخت دیه و دادن یه پولی به مدرسه، تونست از اخراج شدن نجاتم بده. هرچند حالا اون دیگه می‌دونست من اون دختر آرومی که همیشه به نظر میام، نیستم.
شرایط توی مدرسه کاملا عوض شده بود! از قبل اسمم به عنوان دیوونه و قلدر مدرسه بد در رفته بود؛ اما حالا سر این قضیه همه جور دیگه‌ای نگاهم می کردن. یه شبه از شخصیت منفی مدرسه به شخصیت مثبت تبدیل شده بودم و حتی تا حدودی همه ی دانش آموزا ازم حساب می‌بردن. هرچی باشه، من دختر مهم‌ترین آدم این شهر رو زده بودم و مهم‌تر این که ازش قسر در رفته بودم! حالا دیگه حتی زورگیرای دبیرستان کناری هم جرات نمی کردن سمت من یا رویا بیان. یه جورایی بهم احترام می‌ذاشتن. هرچند بچه‌های مدرسه تقریبا من رو یه قهرمان می‌دیدن؛ اما عملا با این کارم، به اسم و رسم خودم به عنوان یه خان‌زاده گند زده بودم! ولی ابدا برام مهم نبود. انگار تا زمانی که رویا حالش خوب بود، هیچی برام مهم نبود. من اون موقع اصلا حواسم نبود که رویا از همون لحظه ی اول، تبدیل به خط قرمزم شده.
دو سال تمام دنبالش بودم، فقط چون یاد و خاطره‌ی خواهرم رو برام تداعی می کرد. من خوب می دونستم که این رویا خواهرم نیست/ ولی نمی تونستم بی خیالش هم بشم. اگرچه چشماش مشکی بود؛ ولی اون برقی که توی چشمای خواهرم بود، توی چشماش نبود. همون برقی که توی چشمای منم بود. همونی که همه به اشک تعبیرش می کردن و امید به د*ر*د.
حالا که بعد از دوسال تونسته بودم با خودم کنار بیام که باید دست از سر دختر مردم بردارم، دیگه دیر شده بود. از سر دعوای دو سال پیشم، «رها و رویا» توی مدرسه معروف شده بودن و حتی سال اولی‌های مدرسه هم ما دوتارو می شناختن. من واقعا هیچ وقت فکرش رو هم نمی کردم که روزی این کارم برای رویا دردسرساز بشه ...
حالا من 13 ساله بودم و توی این دو سال خیلی کارها کرده بودم. بیشتر از نصف زمینارو پس گرفته بودم، به نامم زده بودم و دوباره با مبلغ ناچیزی، به خود صاحبای قبلی اجاره شون داده بودم. این بهترین راهی بود که هم اونا آواره نشن و هم من به حقم برسم. هیچ دلم نمی خواست برای پیدا کردن قاتل پدرم یا برگردوندن هویتم، مردم یه روستا‌رو آواره کنم و آه و نفرینشون‌رو به جون بخرم. سه ماه دیگه دادگاه رای نهایی برای برگشت هویتم رو می‌داد و من بعدش می تونستم به طایفه برگردم؛ اما هنوز هم نتونسته بودم رویا و سامی، یا حداقل قاتل بابام‌رو پیدا کنم.
هر روز بی حس‌تر از دیروز خلاف می‌کردم و بیشترین خلاف‌هام رو توی این دو سال انجام دادم. انقدر که دیگه خ*ون ریختن واقعا برام از آب خوردن آسون‌تر شد. انگار ذره ذره انسانیم رو به شهرتم توی دنیای خلاف فروخته بودم. دیگه دختر بودن که سهل بود، حتی انسان بودن فراموشم شده بود. بدون توجه به خطرش، تعداد انبارارو زیاد کرده بودم و توی این مدت، معامله‌هامون به خاطر ایده‌های من، با بالاترین سود و امنیت انجام می‌شد.
انقدر کارم گرفته بود که حتی داشتم کم کم به این که خودم رو به همه‌ی افرادم نشون بدم، فکر می کردم که یه پیشنهاد همکاری بزرگ و وسوسه، از بنیامین گرفتم. بین همه‌ی این موفقیت هام توی اون دوسال، رد کردن بنی، شاید بزرگ ترین اشتباهم بود.
اولین باری که پیشنهادش رو رد کردم و خبرش به گوش استاد رسید، دیگه به خواسته ام اهمیت نداد. یه پسر به اسم شایان رو آورد تا توی همه‌ی معامله‌ها پابه پام بیاد. می گفت بنی یا همون بنیامین، یکی از بزرگترین قاچاقچی‌های مرزیه و با رد کردنش گور خودم رو کندم. هرچی می‌گفتم بدم میاد یکی مثل میلاد که مدام دنبال نیناست، دنبالم راه بیوفته؛ می‌گفت جونم در خطره و خودم حالیم نیست.
هرچند واقعا درست می‌گفت؛ ولی من برام سخت بود که یه شبه با همچین تغییری کنار بیام! به هرحال دستور استاد بود و لازم الاجرا!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

deimos

نویسنده افتخاری + مدیر بازنشسته ادبیات
کاربر افتخاری
مدیر بازنشسته
Feb 13, 2020
840
22,255
118
  • نویسنده موضوع
  • #30
حالا مجبور بودم همه‌جا شایان رو با خودم ببرم. پسری که هیچی از سابقه‌اش نمی‌دونستم و حتی تا حالا باهاش هم صحبت هم نشده بودم. کم‌کم متوجه شدم بردنش پای معامله‌ها، فقط باعث ضرره. هیچ‌کس به این‌آسونی‌ها به یک‌پسر تازه‌وارد اعتماد نمی‌کرد. حتی اگه معرفش سامیار معروف باشه! هرچی باشه من پنج‌سال هر نوع خلافی رو انجام داده بودم تا به این‌جا رسیده بودم. پنج‌سال انسانیتم رو فروختم و هرکاری رو بدون سوال پرسیدن انجام دادم. پنج‌سال تمرین حرفه‌ای و فعالیت برنامه‌ریزی‌شده داشتم. از همه مهم‌تر، یک‌هویت مخفی داشتم و هیچ‌کس ازم هیچ اطلاعاتی نداشت. ابداً قابل پیگیری نبودم و تعداد آدم‌هایی که می‌دونستن من واقعا چندسالمه، از تعداد انگشت‌های دست هم بیشتر نبود؛ ولی شایان، خوب که فکر می‌کردم؛ می‌دیدم من عملاً هیچی از شایان نمی‌دونم. نمی‌خواستم هم بدونم. مطمئن بودم به زودی از روی بی‌تجربگی یک‌دسته‌گل به آب میده و می‌تونم بندازمش بیرون.
تمام تمرکزم رو گذاشته بودم روی شایان. ان‌قدر که حواسم، به کل از فعالیت‌های بنی پرت شد. من واقعاً موقعی که درخواستش رو رد کردم؛ نمی‌دونستم کیه و چه جایگاه بلندی داره. هرچند اگر می‌دونستم هم، باز هم ردش می‌کردم؛ ولی حداقل کمی مودبانه‌تر!.
با رد کردنش، ضربه‌ی بزرگی به اعتبارش زده بودم و حالا اون می‌خواست با کشتنم هرجور شده، این اعتبار رو پس بگیره. چندباری سعی کرد گیرم بندازه؛ ولی هر بار به هر طریقی که بود، تونستم خودم رو نجات بدم. هرچند هیچ‌وقت نتونستم به بقیه خلاف‌کارهایی که باهام کار می‌کردن ثابت کنم کار بنی بوده تا وادارشون کنم ارتباطشون رو با بنی قطع کنن. بنی حرفه‌ای‌تر از این بود که مدرک پشت سرش جا بذاره.
من خوب می‌دونستم قدرت من هیچ‌وقت به پای قدرت اون نمی‌رسه و بعد از دوهفته، وقتی ازش هیچ خبری نشد، فکر کردم بی‌خیالم شده؛ ولی زهی خیال باطل! با قراری که برای معامله‌ی مجدد تنظیم کرد، فهمیدم بدجوری اشتباه فکر می‌کردم. یک‌کاری کرده بود که نه راه پس داشتم و نه راه پیش.
در ظاهر کاملاً از راه دوستی وارد شده بود و این‌کارش دست و بالم رو بسته بود. اگر نمی‌رفتم سر قرار، خدشه‌ی بزرگی به اعتبارم زده بودم. مسلماً بقیه این‌که بنی گفته خودش شخصاً میاد سرقرار رو نشونه‌ی احترام می‌دونستن؛ ولی من خوب می‌دونستم می‌خواد خودش شخصاً کارم رو تموم کنه. انقدر دقیق همه رو گول زده بود که اگر نمی‌رفتم؛ حمایت همه‌ی خلافکارهای دیگه رو از دست می‌دادم و اگر می‌رفتم هم، کشته می‌شدم.
افرادم حسابی آشفته شده بودن و استاد ان‌قدر نگران بود که ازم خواست بی‌خیال اعتبارم بشم و سر قرار نرم؛ ولی خودم بی‌خیال و آروم بودم، چون چیزی برای از دست دادن نداشتم. من نه کسی رو توی زندگیم داشتم که دوستم داشته باشه و نه کسی که دوستش داشته باشم. پس می‌خواستم یک‌بار برای همیشه تمومش کنم. نمی‌تونستم تا آخر عمرم از دست بنیامین فرار کنم. مثل همیشه، برای زنده موندن، باید اول جونم رو کف دستم می‌ذاشتم.
در ظاهر حرف استاد رو قبول کردم و به همه گفتم سر قرار نمیرم. به‌جز دوتا از افرادم، همه رو مرخص کردم و به استاد گفتم میرم خونه. از خونه باغ بیرون زدم و راه افتادم سمت خونه. وقتی مطمئن شدم کسی دنبالم نیست؛ بین راه، مسیرم رو به سمت محل قرار کج کردم. فقط چندتا خیابون فاصله داشتم تا برسم سر قرار که یهو شایان، مثل جن، جلوم ظاهر شد. بدون این‌که خودم رو ببازم، بهش توپیدم:
- مگه نگفتم توی باغ بمون؟
باجراتی که نمی‌دونستم از کجا آورده؛ جواب سوالم رو نداد. عوضش با احترام گفت:
- استاد گفته اگه از شما محافظت کنم؛ خودش شخصاً آموزشم میده. نمی‌خوام این فرصت رو به‌خاطر لجبازی کسی از دست بدم.
نمی‌دونم از صداقتش خوشم اومد یا از جسارتش؟! خیلی‌وقت بود کسی جرأت نکرده بود باهام این‌جوری حرف بزنه و این، واقعاً برام تازگی داشت. حالا می‌فهمیدم چرا نینا قبلاً این‌همه از من خوشش می‌اومد. الآن که به موقعیتی هم‌سطح نینا رسیده بودم؛ می‌فهمیدم فقط دلش تنوع می‌خواسته! پوزخندی بهش زدم.
- واقعا فکر کردی الآن دنبالم راه بیوفتی استاد قبولت می‌کنه؟ نه گل پسر. اتفاقاً چون گفته نرم سرقرار و تو جای این‌که جلوم رو بگیری، همراهیم کردی‌، از پا دارت می‌زنه.
هر دو حق به‌جانب رو به روی هم گارد گرفته بودیم. چند ثانیه خیره نگاهم کرد.
- قرارم با استاد این بود که از شما محافظت کنم، نه این‌که به دستورات خودش عمل کنم. الآنم مطمئنم می‌تونم در برابر بنی ازتون محافظت کنم.
خیلی سعی کردم نخندم تا بهش برنخوره؛ ولی با جمله‌ی آخرش دیگه نتونستم جلوی خنده‌ام رو بگیرم و بلند زدم زیر خنده! اخم غلیظی روی صورتش نشست؛ ولی چیزی نگفت. از سر تا پا نگاهش کردم و با لحنی که هنوزم ته‌مایه‌های خنده توش بود؛ گفتم:
- می‌دونی بنیامین کیه؟!
با تعجب گفت:
- بنیامین؟!
حتی اسم کاملش رو هم نمی‌دونست؟! دوباره خنده‌ام شدت گرفت. به زحمت خودم رو کنترل کردم و گفتم:
- می‌دونی من کیم؟
این‌بار با جدیت «نه» محکمی گفت. چطور یک‌نفر می‌تونست ان‌قدر دل و جرأت داشته باشه؟! جداً داشت ازش خوشم می‌اومد! از سر تا پا نگاهی بهش کردم. تقریبا بیست_بیست و پنج‌ساله به نظر می‌اومد. هیکل پر و ورزیده‌ای داشت و حدوداً صدوهشتادسانت قد. پوستش روشن بود و چشماش قهوه‌ای تیره. ل*ب و بینی معمولی داشت؛ ولی روی هم رفته چهره‌اش دلنشین و مهربون بود. نگاهی به موهای مشکیِ مرتب و مدل‌دارش کردم و برای این‌که سربه سرش بذارم، خیلی‌جدی گفتم:
- می‌دونی واسه این‌که استاد قبولت کنه؛ اول از همه باید کچل کنی؟
تعجب نگاهش برام جالب بود. کاملاً جا خورد و حتی توی فکر رفت! نمی‌تونستم تصور کنم کسی واسه این‌که استاد آموزشش بده، وارد گروهی مثل گروه نینا بشه. سربه‌سر خلاف‌کاری مثل من بذاره. با کسی به گندگی بنیامین درگیر شه؛ ولی وقتی پای کوتاه کردن موهاش بیاد وسط، بره توی فکر!
نگاهی به صورتم که از شدت خنده قرمز شده بود، انداخت و فهمید سرکارش گذاشتم. با حرصی زیرپوستی، زمزمه‌وار گفت:
- راحت باش، بخند!
این‌بار بدون این‌که جلوی خنده‌ام رو بگیرم زیرخنده زدم. خودش هم از خنده‌ی من خنده‌اش گرفته بود. به هرحال اون آموزش استاد رو می‌خواست و انگار هیچی جز موهاش نمی‌تونست نظرش رو عوض کنه. تازه کار بود و بی‌تجربه؛ ولی جرأتش رو داشت. استاد برای ورود به گروه ضمانتش رو کرده بود. اگر شخصاً آموزشش هم می‌داد و منم معرفش می‌شدم و می‌بردمش توی گروه خودم، دیگه کسی نمی‌تونست بهش بگه بالای چشمش ابروئه. ان‌قدر توی همین چندتا جمله شناخته بودمش که بدونم ارزشش رو داره.
لبخندم جاش رو به جدّیت داد. با سردی که دوباره به صدام برگشته بود؛ پرسیدم:
- چندسالته؟
اون هم جدّیتم رو فهمید که قدمی فاصله گرفت و گفت:
- بیست و چهارسال.
سنش واقعا کم بود! اکثر افراد من و نینا، یا سی‌سال رو رد کرده بودن، یا حداقل بیشتر از چهارسال سابقه‌ی فعالیت حرفه‌ای داشتن؛ اما شایان هم جوون بود و هم بی‌تجربه. حالا می‌فهمیدم که دردسر قبول کردنش بیشتر از چیزیه که فکر می‌کردم. با این حال بازم قصد رد کردنش رو نداشتم. نمی‌دونستم چرا داره خودش رو قاطی این‌چیزا می‌کنه؛ ولی مصمم بودنش رو کاملا حس می‌کردم و نمی‌خواستم جلوش رو بگیرم. با خودم می‌گفتم شاید اون هم مثل هفت‌سالگی من، دلایل خودش رو داره.
با نگاهی به ساعتم، زمان دستم اومد. داشت دیرم میشد. نه وقت داشتم دقیق روی تصمیمم در مورد شایان فکر کنم و نه بنیامین کسی بود که بشه منتظرش گذاشت.
اگر ردش می‌کردم، بعد از چهارسال فعالیت توی گروه، وقتی‌که مثل من همه‌ی انسانیتش رو فروخت و تبدیل به یک‌ع*و*ضی شد. وقتی‌که دیگه هیچی از پاکی و معرفتش نموند و دستش به هر خلافی آلوده شد، وقتی‌که هرکاری بهش دادن رو بی‌چون و چرا انجام داد و دستش به خ*ون هر بی‌گناهی آغشته شد، وارد گروه میشد و اگر قبولش می‌کردم همین الآن می‌تونست بدون هیچ سابقه‌ای وارد شه. درسته که این‌جوری به خاطر بی‌تجربگیش احتمال خ*را*ب‌کاریش زیاد بود؛ ولی بهتر از این بود که باعث شم یکی دیگه هم مثل من به تباهی کشیده شه. من معصومیت رو توی نگاهش می‌دیدم و نمی‌خواستم اون هم معصومیتش رو به یه مشت ع*و*ضی ببازه. من نمی‌خواستم یه ع*و*ضی جدید بسازم!
خواسته و ناخواسته، قبولش کردم و با خودم سر قرار بردمش. به هر حال عضو گروه می‌شد و برای یه خلاف‌کار تازه وارد، دیدن بنیامین از نزدیک، مثل یه آرزوی محال بود. من خودم با وجود پنج‌سال سابقه‌ی حرفه‌ای، اولین‌باری بود که می‌تونستم چهره‌ی بنیامین رو ببینم! یا حداقل این فکری بود که می‌کردم؛ چون بنیامین زد زیر حرفش و به جای خودش، یکی از افرادش رو که حکم دست راستش رو داشت، فرستاده بود.
نمی‌تونستم بگم بهم برنخورده؛ ولی من که از اولش هم نمی‌خواستم پیشنهادشون رو قبول کنم؛ پس از این‌قضیه به نفع خودم استفاده کردم. نیومدن بنیامین رو بهونه کردم و نذاشتم معامله‌مون سر بگیره. یعنی نمی‌خواستم بذارم! من واقعاً نمی‌خواستم با قاچاقچی مثل بنیامین کار کنم. واقعاً نمی‌خواستم ان‌قدر توی خلاف غرق شم.
برای این‌که افرادش بی‌خیال شن، به آب و آتیش زدم و حتی آخراش دیگه تقریبا درگیر شدم. درگیری که باعث شد خداروشکر کنم که شایان رو همراهم آوردم. اون واقعاً توی مبارزه حرفه‌ای بود و نمی‌تونستم تصور کنم اگر کنارم نبود، چه بلایی سرم می‌اومد.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
بالا