• انجمن رمان نویسی تک رمان پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد. لطفا از ارسال محتوای خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران خود داری کنید در صورت مشاهده برخورد خواهد شد.

📚کامل شده رمان امید رهایی(جلد دوم)|deimos کاربر انجمن تک رمان

  • نویسنده موضوع deimos
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 191
  • بازدیدها 20K
  • Tagged users هیچ
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

deimos

نویسنده افتخاری + مدیر بازنشسته ادبیات
کاربر افتخاری
مدیر بازنشسته
Feb 13, 2020
840
22,255
118
  • نویسنده موضوع
  • #11
کم‌کم برای این‌که سهامم سقوط نکنه، مجبور به یادگیری اصول خرید و فروش سهام شدم. زودتر از اونی که فکرش رو می‌کردم، بدون این‌که خودم بخوام یا علاقه‌ای داشته باشم، توش موفق شدم و به عنوان یه سرمایه‌گذار شناخته شدم؛ اما حتی هیچ‌کس تصورش رو هم نمی‌کرد، رهای سرمایه‌گذار مودب و سربه‌راه، همون سامی خلافکار بی‌رحم باشه.
***
خواب‌بدی که دیدم، باعث شد با وحشت از خواب بپرم. درجا سرجام نشستم و گیج و منگ، دستی به صورت‌ خیس از عرقم کشیدم. نفس‌هام نامرتب بود و ز*ب*ون مثل‌ چوب به دهانم چسبیده بود. نگاه‌ گذرایی به پارچ‌ خالی کنارم انداختم. آفتابی که توی‌ چشمم افتاده بود و صدای‌ اذانی که از تی‌وی توی‌ سالن می‌اومد، نشون می‌داد زیور هنوز خونه است. من و زیور تنها آدم‌های این خونه بودیم و بین ما دونفر، اون تنها آدم نمازخوان و مومن بود. با این که از صبح‌ زود می‌اومد و تا عصر یک‌ سره مشغول کارهای خونه می‌شد، باز هم نمازش قضا نمی‌شد. اون هیچ‌وقت برای نماز خسته نبود؛ برعکس من که به لطف کابوس‌هام حتی از خوابیدن هم خسته بودم.
ولی این مدت یک‌ چیزی فرق داشت. مدتی بود که کابوس‌هام با کابوس‌های همیشگی متفاوت بود. هربار یک‌کابوس تکراری می‌دیدم. توی خوابم رویا و سامی زنده؛ اما غرق به خ*ون بودن. حتی توی‌خواب هم با ناباوری بهشون زل می‌زدم و به محض این‌که سمتشون می‌رفتم، ازم دور می‌شدن. در نهایت، وقتی بهشون می‌رسیدم و لمسشون می‌کردم، تا باور کنم وجودشون واقعیه، محو می‌شدن! تبدیل به خاکستر می‌شدن و اون خاکستر مثل‌ بارون روی سرم می‌ریخت.
اوایل فکر می‌کردم از بس تنها زندگی کردم به این روز افتادم؛ اما این‌دفعه خوابم به قدری‌ واقعی بود که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و خونه رو دنبالشون نگردم!
قلب‌ رویا می‌تپید. من این‌رو به خوبی یادم بود. یک‌ جورایی ایمان داشتم که رویا زنده است؛ اما دستم به‌جایی بند نبود. از طرفی این‌که کارمندهای شرکت‌ سابق پدرم گفته بودن که همه‌ی ما بچه‌ها کشته شدیم، بدجور ذهنم رو درگیر کرده بود. چه دلیلی داشت که مردم همچین دروغ‌ واضحی رو باور کنن؟ ممکن بود براشون صح*نه‌سازی شده باشه؟ آخه کی به تصادف ما اهمیت می‌داد که بخواد این‌کار رو بکنه؟ از این‌کار چی گیرش می‌اومد؟
نمی‌دونستم چه‌اتفاقی افتاده و عمیقاً آشفته بودم. می‌دونستم تا یک‌سر به خاکشون نزنم، دلم آروم نمی‌گیره. با خودم فکر کردم: «اگر بعد از این‌همه مدت یک‌بار دیگه و اون هم برای آخرین‌بار، برم سرخاکشون که اتفاق خاصی نمی‌افته. اصفهان شهر به این بزرگی، امکانش خیلی‌کمه که کسی از طایفه‌ی خودم یا رفیعی من رو ببینه و بتونه بشناسه.»
مدام این‌ها رو با خودم تکرار می‌کردم؛ ولی خوب می‌دونستم فقط دارم خودم رو توجیه می‌کنم. من هنوز هم از این که مبادا مریم رو اون‌جا ببینم، وحشت داشتم، با این‌حال باز هم نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. بعد از کلی‌ دو دلی و تردید، بالاخره به راننده‌ای که رفیعی از بچگی برام فرستاده بود، زنگ زدم. حتی تا لحظه‌ی آخری که داشتم تاریخ رفتنم رو مشخص می‌کردم هم تردید رهام نمی‌کرد.
فکر این‌‌که کار احمقانه‌ای کردم و ممکنه با زهره یا حتی مریم روبه‌رو بشم، داشت کلافه‌ام می‌کرد. برای آروم کردن ذهن آشفته‌ام، طبق‌ معمول به حمام پناه بردم. مهم نبود چقدر حمام کنم و چقدر م*حکم پوستم رو بشورم، من بعد از 8سالگی هیچ‌وقت حس‌ تمیز بودن نمی کردم.
***
با صدای ضربه‌ی نسبتاً محکمی که به دَرِ حمام خورد، به خودم اومدم. پو*ست بدنم از بس م*حکم سابیده بودمش، قرمز و متورم شده بود. انگار می خواستم جایی که فرزاد ل*مس کرده رو نابود کنم. با ضربه ی بعدی در، از فکر بیرون اومدم و «بله»ی بلندی گفتم. زیور از پشت‌ در گفت:
- خانوم‌جان خریداتون رو آوردیم اتاقتون. آقا گفتن خبرتون کنم یک‌ساعت دیگه راه می‌افتن.
پوف کلافه‌ای کشیدم و به ساعت‌ مچی اسپرت امید که خیلی‌ وقت بود مهمون دست‌ من بود، خیره شدم. چقدر سر خریدن این ساعت ذوق داشتم. چقدر سر این‌که ضد آب و مارک‌ اصلی نیست دستش انداختم. انقدر بهش گفتم فقط واسه آبرو داری جلوی‌ دوستات این‌رو گفتم، که طفلی باورم کرده بود. من هیچ‌ وقت فرصت نکردم بهش بگم داشتم سربه‌سرش می‌ذاشتم و ساعتش واقعا اصله، وقت نشد بگم واقعا برای کادو خریدن براش استرس داشتم و با ذوق این ساعت رو براش انتخاب کردم. وقت نشد بگم ...
با ضربه‌ی بعدی که به در خورد، بینیم رو بالا کشیدم و عصبی «باشه»ی بلندی گفتم.
دوش هول‌هولکی گرفتم و باحوله‌ی کوتاه‌ حمام بیرون اومدم. حو*له‌ی کوچیکی رو روی موهای‌ خیسم انداختم و داشتم آب‌ موهام رو می‌گرفتم که با حس کردن سنگینی‌ نگاه خیره و متعجب دختر سرایدار، دستم از حرکت ایستاد. شیطنتم گل کرد و لبخندکجی روی ل*بم نشست.
- چیه بچه‌جون؟ خوشگل و خوش‌هیکل ندیدی؟ تعارف نکن می‌خوای این یک‌مترپارچه رو هم از دورم بردارم راحت ببینی؟
باحرفی که زدم، لبخند روی‌ ل*ب‌ خودم خشک شد. این‌رو قبلا به امید هم گفته بودم. روزهای آخر محرمیتمون بود و دل هردومون خ*ون بود. می‌خندیدیم که هیچ‌ کدوم اون یکی رو ناراحت نکرده باشیم. با هردفعه‌ای که از خونه بیرون می‌فرستادمش، حس می‌کردم قلبم رو توی‌ مشتم گرفتم و دارم به یه زن دیگه تقدیمش می‌کنم.
نتیجه‌ی مرور تمام این خاطرات‌تلخ، اخمی بود که ناخواسته بین‌ ابروهام نشست. شیطنتم پریده بود و دوباره حوصله‌ی دیدن هیچ‌کس رو نداشتم. با لحنی که ناخواسته تند شده بود بهش‌ توپیدم:
- برو بیرون.
بی‌توجه به حضورش، روی‌ عسلی روبه‌روی میز آرایشم نشستم و مشغول زدن کرم مرطوب‌ کننده به صورتم شدم. جدیتم رو که دید، رنگ از روش پرید و گفت:
- وای نه تورو خدا. آقا گفتن برای کمک به شما بیام. اگر برگردم مواخذه‌ام می‌کنن. خانم توروخدا ...
عصبی بودم؛ ولی واقعا دلم براش به د*ر*د اومد و از التماسش عصبی‌تر شدم. پوف‌کلافه‌ای که کشیدم باعث سکوتش شد. نگاه‌کوتاهی بهش انداختم.
- یکم اعتماد به نفس داشته باش بچه، اگر انقدر ضعیف باشی من آدم‌ بدی به نظر میام.
نگاه‌ اشکیش که بالا اومد و توی‌چشمام نشست، بیشتر دلم براش سوخت؛ چشم‌های‌ معصومی داشت. جلوی‌ موهام رو جدا کردم و نفس‌ عمیقی کشیدم.
- تا من آرایشم رو تموم می‌کنم، موهام رو سشوار کن.
اشکش رو پاک کرد و «چشم» سریعی گفت. سشوار رو برداشت و گفت:
- همه‌اش رو خشک کنم؟
از آینه نگاهی بهش کردم و گفتم:
- دختر مگه سه‌بار انداختنت بالا و دوبار گرفتنت؟ چرا انقدر پرتی؟ مگه نمی‌بینی جلوش رو جدا کردم تا بقیه‌اش خودش موج بگیره؟
باز هم با «ببخشید» ریزی از مهلکه در رفت. دختر سربه‌راه و ساده‌ای بود. تنها عیب‌بزرگش این بود که کم فکر می‌کرد و زیاد سوال می‌پرسید!
اصلا اهل‌ آرایش نبودم. فقط مدرک گریم‌حرفه‌ای رو گرفته بودم، اون هم با اصرار استاد! می‌گفت به دردت می‌خوره. چون هنوز لباس رو ندیده بودم، هیچ‌ایده‌ای نداشتم که باید چه جوری آرایش کنم. به دونستن همین که رنگش سورمه‌ایه، اکتفا کردم و مشغول شدم. کرمی هم‌رنگ پو*ست‌ برنزه‌ام زدم و ریملی‌ قهوه‌ای به موژه‌های بورم. رژ کم‌رنگی زدم و بامداد سورمه‌ای که توی چشمم کشیدم کار رو تمام کردم.
تقریبا همه‌ی موهام رو خشک کرده بود، که با خوردن دست‌سردش به پشت‌گر*دنم، مثل‌ فنر از جام پریدم. بدجور به پشت‌گر*دنم حساس بودم و کوچیک‌ترین لمسی اذیتم می‌کرد. این‌بار انقدر وحشت‌زده بود که حتی زبونش هم برای عذرخواهی نچرخید. شوکه بهم خیره شده بود تا بدونه چه کار اشتباهی کرده؟ دستم بی‌اراده روی‌گر*دنم نشست و سرش غر زدم:
- من دهن اونی که تو رو فرستاده گِل می‌گیرم. زیور کجاست پس؟
چشماش از ترس گرد شده بود. با لکنت گفت:
- آقا، صداش ... صداش کرد.
بازم دلم براش به رحم اومد. پوفی کشیدم و گفتم:
- هرکار می‌خوای باهام بکن. فقط به پشت‌ گر*دنم دست نزن، اوکی؟
هول‌زده و تندتند سری به نشونه‌ی تایید تکون داد. زیور خوب می‌دونست چطور بدون این‌که بهم دست بزنه، موهام رو سشوار کنه، ببافه و باز کنه؛ ولی وقتی پیش آرمان بود من دیگه دستم بهش نمی‌رسید. توی این عمارت، اون رئیس بود. ناچار دوباره سرجام نشستم.
- اگر یه چیزی بگم عصبانی نمی شین؟
معنی نگاه‌منتظری که از آینه بهش انداختم رو فهمید و با جرات بیشتری ادامه داد:
- آرایشتون خیلی‌کمه. حتی واسه یه آرایش‌ساده هم یکم رژگونه‌ی آجری و یکم‌ اکلیل‌سایه کم داره. اگر می‌خواید ستش کنید یه خط‌چشم اکلیل‌دار سورمه‌ای فوق‌العاده‌اش می‌کنه. به نظرم رنگ رژلبتون رو عوض کنید تا ...
نگاهش که توی‌آینه به نگاهم خورد، حرفش رو قطع کرد و با سری‌پایین گفت:
- ببخشید. جسارت کردم.
نمی‌دونم چی توی نگاهم دیده بود؛ اما من اصلا بد نگاهش نکرده بودم! به نظرم فقط به خاطر رنگ و براقی چشم‌هام ازم حساب می‌برد. بی‌توجه به عذرخواهی بی‌موردش، بی‌حوصله گفتم:
- برام مهم نیست، فقط می‌خوام ساده باشه. اگه خودت بلدی بسم‌الله.
نگاه پر ذوقی بهم کرد و گفت:
- نه به‌خدا ساده درش میارم. دستم خیلی‌سبکه.
نفهمیدم چقدر زیر دستش نشستم؛ اما دیگه کم‌کم داشتم عصبی می‌شدم. خودش هم این رو فهمیده بود که سعی می‌کرد باهام چشم تو چشم نشه و فقط تمومش کنه. داشتم خداخدا می‌کردم ازم یه دلقک‌ گریم شده نساخته باشه! فقط ده‌ دقیقه دیگه مونده بود و من هنوز حتی لباس هم نپوشیده بودم. خواستم چیزی بهش بگم که با گفتن: « این هم از این» خودش رو نجات داد.

انجمن تک رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

deimos

نویسنده افتخاری + مدیر بازنشسته ادبیات
کاربر افتخاری
مدیر بازنشسته
Feb 13, 2020
840
22,255
118
  • نویسنده موضوع
  • #12
سریع از جام بلند شدم و بدون این‌که حتی خودم رو توی آینه ببینم، سمت لباسم حمله کردم. هول زده پوشیدمش و به زحمت زیپ کفش‌های نقره‌ای‌ اکلیل دارم رو بالا کشیدم. هنوز هم راه رفتن با کفش پاشنه‌ بلند، برام کمی مشکل بود؛ ولی انتخاب‌غزال بود و چاره‌ی دیگه‌ای نداشتم. مانتوی‌ مجلسی بلند و آزادی رو روی لباسم پوشیدم و با انداختن‌شالی روی‌ سرم، بدون نیم‌ نگاهی از اتاق خارج شدم.
اواسط راه‌ پله بودم که آرمان و سهیلا رو دیدم. آرمان مثل‌ همیشه کت و شلوار اسپرت‌ مشکی شیکی پوشیده بود و سهیلا مثل‌ همیشه توی‌ آرایشش افراط کرده بود. لباسش طبق معمول‌ فانتزی و کوتاه بود و به اندام‌ ظریف و دخترونه‌اش می‌اومد. موهای‌ لایت و شینیون شده‌اش، با تاج‌ظریفی که روی موهاش گذاشته بود، واقعا چشم‌گیر شده بود.
جفتشون جلوی‌ در منتظر من ایستاده بودن. آرمان از دیر کردنم کلافه بود و سهیلا داشت سعی می‌کرد از این فرصت برای ناز کردن و چسبوندن بیشتر خودش به دست‌های آرمان استفاده کنه. آرمان معمولا بدش میومد کسی زیاد بهش بچسبه؛ ولی همیشه در مقابل‌ سهیلا کوتاه می‌اومد؛ کاری که هیچ‌وقت ندیده بودم دربرابر کس دیگه‌ای بکنه. هیچ‌ عشقی توی رفتارش نبود، حتی گاهی می‌تونستم نفرت رو توی‌ نگاهش نسبت به سهیلا ببینم. من واقعا علت نامزد شدن این دو نفر رو درک نمی‌کردم!
آخرش هم طاقت نیورد و بعد از کمی تحمل، دست‌ سهیلا رو که مدام روی بدنش می چرخید، م*حکم پس زد. کمی گره‌ کراواتش رو شل کرد رو به افرادش، با حرصی کنترل شده گفت:
- برید بیاریدش.
قبل از این‌که آدم‌هاش بهم حمله کنن، باصدای رسایی گفتم:
- من این‌جام.
هردوشون سمتم چرخیدن. سهیلا با نگاهی‌ ریزبین سر تا پام رو آنالیز کرد و با طعنه گفت:
- بهت نگفتن این ست‌ شاهانه یک‌کیف دستی کم داره؟
وای! کیف‌دستیم رو توی جعبه‌ی وسط‌ اتاق جا گذاشته بودم؛ چون گوشیم داخلش بود، باید حتما بر می‌گشتم و برش می‌داشتم. اعصاب آرمان امشب به اندازه‌ی کافی درب و داغون بود، اگر امشب گوشیم لو می‌رفت، بالاخره یکی‌مون اون یکی‌رو می‌کشت. گوشیم چیزی نبود که توی این عمارت بتونم روش ریسک کنم. تا خواستم به اتاق برگردم، دختر سرایدار با صدای‌ ضعیفی گفت:
- گفتن من براشون بیارم.
ضایع شدن سهیلا داشت به منفجر شدنش ختم می‌شد. با این‌که به خاطر مانتوی‌ بلندم، چیز زیادی از لباسم معلوم نبود؛ اما آرمان پوزخندی زد و گفت:
- سلیقه‌ی اون دوست هم قماشته نه؟ چی بود اسمش؟ غزل؟! مگر این‌که اون انتخاب کنه. وگرنه تو توی همون جیب‌بری ماهرتری.
لبخند پهنی که روی صورت‌ سهیلا نشست، کفرم رو بالا آورد. تا خواستم جوابش رو بدم، سهیلا پیش‌ دستی کرد. دوباره دستش رو دور بازوی آرمان حلقه کرد و با ناز بهش گفت:
- دهن به دهنش نذار نفسم. ببین تا الان هم به خاطر همچین دختری چند دقیقه دیر می‌رسیم.
آرمان نگاه پرکینه‌اش رو ازم گرفت و نگاه‌تندی به سهیلا کرد. نگاهش انقدر عصبی بود که سهیلا به وضوح قالب تهی کرد. برای ثانیه‌ای‌ کوتاه حس کردم از حرفش عصبانی شده؛ ولی وقتی کلافه دستش رو مشت کرد و همراهش از در خارج شد، فهمیدم اشتباه کردم. چرا باید براش مهم باشه نامزدش به من توهین کرده؟ من خوب می‌دونستم چقدر ازم متنفره. نگاهم سخت شده بود و دلم می‌خواست می‌تونستم هر دوشون رو تکه‌تکه کنم. دختر سرایدار کیفم رو دستم داد و آروم گفت:
- اهمیت ندید خانم.
الان این فسقل‌ بچه داشت من رو دل‌داری می‌داد؟! لبخند کم‌رنگی روی صورتم نشست و با خدافظی‌ آرومی ازش جدا شدم. قدم‌هام رو تند کردم و دنبالشون راه افتادم. همین که به پارکینگ رسیدیم، احمد بی‌هوا، بین‌راه جلوم سبز شد.
- آقا خودشون رانندگی می‌کنن و همراه سهیلاخانم میرن. من امشب در خدمت شمام.
نگاهم بی‌اختیار روی سهیلا نشست که با نگاهی تحقیر آمیز بهم خیره بود. پوزخندی که بهم زد، حرصی‌تر از قبلم کرد. لبخند ملیحی به پوزخندش زدم. برعکس من عصبی کردن اون اصلا سخت نبود. بذار فکر کنه حرف‌ها و کارهاش به من بر نمی‌خوره، بذار فکر کنه من عصبی نمی‌شم، بذار خوش‌حال باشه. حداقل شاید این‌جوری یکم عقده‌هاش تسکین پیدا می‌کرد.
بعد از سوار شدن آرمان، کنارش نشست و با حرص در ماشین رو بهم کوبید. آرمان هم به محض سوارشدن سهیلا، بی‌تفاوت و آروم از کنارمون رد شد و حتی در پارکینگ رو هم نبست.
نگاه‌منتظر احمد رو که دیدم، پوف کلافه‌ای کشیدم و «باشه»ی آرومی بهش گفتم. بی‌حوصله سوار شدم و طبق‌ عادت از پنجره به بیرون خیره شدم. این‌که آرمان پاسم داده بود به راننده‌اش، برای دختر طایفه‌داری مثل من، بزرگ‌ترین توهین بود؛ ولی هرچی به دلم رجوع می‌کردم، با احمد مشکلی نداشتم! حداقل اگر یه مرد توی کل‌ عمارت آرمان پیدا می‌شد، احمد بود.
این‌‌جور که سهیلا حرص دیر کردنمون رو می‌زد، فکر می‌کردم راه‌ درازی درپیش داریم؛ ولی برخلاف انتظارم ویلاشون نزدیکی عمارت‌ آرمان بود و زودتر از ساعت هم رسیده بودیم.
صبر نکردم احمد پیاده شه و درماشین رو برام باز کنه. خودم در رو باز کردم و تا خواستم بیرون بیام، دستی جلوم دراز شد. بی‌اراده سرم رو بالا آوردم و به چهره‌ی آروم و خونسرد ایمان خیره شدم. دوباره نگاهی به دست دراز شده‌اش کردم و باکنایه گفتم:
- علیک‌سلام!
تیکه‌ی کلامم رو گرفت و لبخندآشنایی زد. نگاهی به دستش کرد و آروم‌ دستش رو پس‌کشید. بازهم دستی به گوشه‌ی ل*بش کشید و کلافه دست‌هاش رو توی‌ جیبش فرو کرد. می‌خواستم ازش بپرسم این‌جا چی‌کار می‌کنه؟ مگه اون هم دعوت شده؟ اما کار درستی نبود. ممکن بود سوالم رو طعنه‌آمیز برداشت کنه. با این‌حال انگار خودش سوالم رو از نگاه‌ گیجم خوند که مودبانه توضیح داد:
- آرمان گفت برای همراهی شما بیام.
باحرفی که زد بی‌اراده باتعجب سرم رو بالا آوردم و مثل‌خنگ‌ها تکرار کردم:
- آرمان گفت همراه من بیاین؟
سری که بی‌حرف برام تکون داد، باعث نشد دلم قرص بشه. هرچند همراه شدنم با دوست‌ برادرم آبرومندانه‌تر از راننده‌ی برادرم بود؛ ولی بازهم حس‌ خوبی نداشتم. از طرفی از آرمان بعید بود انقدر باملاحظه رفتار کنه.
بی‌اراده برگشتم و به احمد که حالا پیاده شده بود و کنارم ایستاده بود نگاه کردم. نگاه‌ سوالی و مرددم رو که دید، جا خوردنش رو حس کردم؛ اما من هم‌چنان منتظر تایید اون بودم. نمی‌تونستم همین‌جوری به یه پسر غریبه اعتماد کنم. من فقط 17 سالم بود و جدا تایید یه بزرگ‌تر رو لازم داشتم.
نگاه‌مصمم و منتظرم رو که دید، بالاخره بی‌حرف سری به نشونه‌ی تایید تکون داد و نگاهش رو ازم گرفت. ایمان که دیگه داشت کلافه می شد، نگاهی‌گذرایی به اطراف کرد و گفت:
- بهتر نیست بریم داخل؟
مثل‌خودش بی‌حرف سری به نشونه‌ی تایید تکون دادم. مقابل به مثل کردن، معروف‌ترین خصلتم بود؛ هرچند اغلب به قصد انجامش نمی‌دادم. باز هم طعنه‌ی کارم رو گرفت و لبخندآشنایی روی‌ل*بش نشست.
- چقدر لج‌بازی شما.
حرفش رو بی‌جواب گذاشتم. باهم وارد ویلا شدیم و هردو نگاه‌ گذرایی به اطرافمون کردیم. یعنی اون‌هم اولین‌بارش بود که به ویلای‌ سهیلا می‌اومد؟! پیش‌خدمتی بالبخندی‌ مودبانه، خطاب به ایمان گفت:
- خانم آماده میشن؟
ایمان که نگاه سوالی بهم کرد، بی‌حرف سری به نشونه‌ی منفی تکون دادم. مانتوم رو از تنم در آوردم و سمت پیش‌خدمت گرفتم. وقتی ایمان هم پالتوش رو در آورد و به پیش‌خدمت داد، دیدم هنوز هردو به من نگاه می‌کنن. پیش‌خدمت منتظر تحویل گرفتن شالم بود؛ ولی ایمان ...
اخم‌ریزی بین ابروهام نشست و شال رو روی شونه‌های بر*ه*نه‌ام سُر دادم. ایمان باآرامش گفت:
- آرمان فقط می‌خواسته شما تنها نباشید. توهین تلقیش نکنید.
اولش فقط به «اوهوم» زیرلبی اکتفا کردم؛ اما بعد از چندثانیه تازه متوجه منظورش شدم. نگاهی به بازوی‌ آماده و تقدیم شده‌اش کردم و بدون ادا و اصول اضافه‌ای، دستم رو باکمی‌فاصله، دور بازوش حلقه کردم. می‌تونستم تعجبش رو حس کنم؛ اما اهمیت ندادم. به هرحال ناز و ادا اومدن توی خ*ون من نبود. باصدایی آروم زمزمه کرد:
- جلوی‌ ماشین فقط می‌خواستم کمک کنم.
من گوشم تیز تر از اونی بود که لازم باشه بلند باهام صحبت کنه و خودش هم این‌رو می‌دونست. من الان خیلی‌ چیزها یادم اومده بود؛ ولی هنوز هم خاطراتم توی‌ ذهنم نظم‌ خاصی نداشتن. هر وقت هم می‌خواستم به چیزی از گذشته دقیق فکر کنم، با سردرد بدی روبه‌رو می‌شدم. انقدر درگیر گذشته‌ام بودم که بی‌هوا با خنثی ترین حالت ممکن زمزمه کردم:
- مگه من افلیجم؟ برو به ننه عمه‌ی خودت کمک کن!
«ننه‌عمه» تکه کلامم بود. امید بار اولی که شنید چقدر بهم خندید. الان هم با این‌که خیلی‌آروم زمزمه کرده بودم؛ اما ایمان شنیده بود و واکنشش همچین فرقی نداشت. آزاد و راحت زد زیرخنده و به این فکر نکرد که منی که کنارش قدم برمی‌دارم، چقدر دارم آب میشم! نگاه‌ معذبی به اطرافم کردم تا با نگاهم از آدم‌هایی که احتمالا بهمون خیره شدن، معذرت بخوام؛ اما با دیدن یک‌جفت چشم‌ سبز وحشی، نگاهم توی حلقه‌ی چشم‌های عصبیش خشک شد.
جام‌نوشید*نی قرمزی رو توی یک‌ دستش گرفته بود و دست دیگه‌اش دورکمر بر*ه*نه‌ی دختری دیگه حلقه شده بود. در واقع دختره راحت توی‌آغ*وشش لم داده بود! شهاب‌ ریاحی، پسربزرگ علی‌رضا ریاحی، پسرعموی بزرگ من، نامزد سابق‌من، برای من کثیف‌ترین آدم توی این کره‌ی خاکی بود.
من رو به خاک‌سیاه نشونده بود و خودش به کیفش می‌رسید. لباس‌سفید من رو با لباس‌سیاه عزا عوض کرد و خودش به ک*ثافت‌ کاری‌هاش ادامه می‌داد. امید رو، شوهرم رو توی آغ*وشم کشت و خودش به...
لعنتی!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

deimos

نویسنده افتخاری + مدیر بازنشسته ادبیات
کاربر افتخاری
مدیر بازنشسته
Feb 13, 2020
840
22,255
118
  • نویسنده موضوع
  • #13
نگاهش روی دست‌های من و ایمان سُرخورد و دوباره تا چشم‌های گشاد شده‌ی من بالا اومد. دختری که بهش لم داده بود رو کنار زد و خواست سمتم بیاد که بی‌هوا با یه حرکت غیرمنتظره دستم رو از بازوی‌ ایمان جدا کردم و روبه‌روش ایستادم. حالا تنها چیزی که می‌دیدم، جای‌ نگاه به خ*ون نشسته‌ی شهاب، قفسه‌ی س*ی*نه‌ی ایمان بود، که سنگین‌تر از معمول، بالا و پایین می‌شد.
من دیگه از شهاب نمی‌ترسیدم. برای تلافی ناحقی‌هایی که در حقم کرد، نقشه‌ها داشتم. فقط الان چون انتظار دیدنش رو نداشتم، انقدر جاخورده بودم. تازه داشتم با خودم می‌گفتم آرمان انقدر که فکر می‌کردم هم ازم متنفر نیست؛ ولی اون امشب برای آزار دادن من از هیچ‌کاری دریغ نکرده بود، حتی دعوت کردن شهابی که خودش هم ازش متنفر بود!
برای پیش‌بردن نقشه‌ام، باید احساساتم رو کنترل می‌کردم. باید بر می‌گشتم به همون کسی‌ که امکان نداشت کسی بتونه بفهمه چی توی‌ سرش می‌گذره. باید نقاب‌ خونسرد همیشگیم رو می‌زدم و به کسی که جلوی‌چشمم همسرم رو کشت، لبخند می‌زدم؛ تا بتونم انتقام بگیرم.
نگاهم بی‌اختیار بالا اومد و به نگاه‌ سنگین ایمان که مستقیم به شهاب دوخته شده بود، خیره موند. تازه متوجه شدم بی‌اختیار کتش رو توی‌مشتم گرفتم. دستم رو عقب کشیدم و برای عوض کردن جوسنگینی که دست کرده بودم، لبخند مصنوعی زدم و آروم گفتم:
- بشینیم؟
نمی‌دونم واقعا صدام رو نشنید یا نشنیده گرفت؛ ولی چشم از چشم‌های شهاب بر نمی‌داشت و این مطمئنم می‌کرد که الان شهاب هم بهش خیره شده. این‌بار کلافه‌تر و آروم‌تر صداش زدم:
- آقاایمان؟
نگاهش روی‌ من سُر خورد و با دیدن نگاه‌ مصمم، نفس‌عمیقی کشید.
- بریم.
روی اولین میز خالی نشستیم و هردو غرق‌ افکارمون شدیم. آرمان با دعوت کردن شهاب مطمئنم کرد که خنجر رو از رو بسته. حالا داشتم علت‌ اصرارش به اومدنم رو می‌فهمیدم. اون از خواهر صدا زدن من متنفر بود. می‌دونستم هیچ‌وقت من رو به‌عنوان خواهرش قبول نمی‌کنه و چقدر از معرفی کردن من به طایفه به عنوان‌ خواهرش عصبانیه؛ اما دعوت‌ شهاب برای تلافی دیگه خیلی‌نامردی بود. هرچند آرمان عملا از هیچی خبر نداشت و تنهاـچیزی که می‌دونست این بود که من با پسر مجهول‌النامی از سفره‌ی‌ عقدم با شهاب فرار کردم؛ اما همه می‌دونستن رو در رو شدنم با نامزد سابقم برای آزارم کافیه.
هروقت که با خودم فکر می‌کردم آرمان هرچی باشه، بالاخره‌برادرمه و باید باهاش درست رفتار کنم، یه کاری می‌کرد که حتی به انسان‌ بودنش هم شک کنم.
***
از حمام بیرون اومدم و بدون خشک کردن موهام، لباس پوشیدم. سرکی به آشپزخونه‌ی تاریکم کشیدم و با کش‌مویی که دور مچ‌دستم بود، موهای‌خیسم رو بستم. روی تمام شعله‌های‌ اجاق، قابلمه‌های کوچیک و بزرگی درحال جوشیدن بودن. نمی‌تونستم تشخیص بدم زیور امروز چی درست کرده؟ بوهای مختلفی که باهم قاطی شده بودن، تشخیص رو غیرممکن کرده بودن.
طبق‌معمول داشت برای یک‌ هفته‌ام غذا آماده می‌کرد تا فریز کنه. از نبودش سواستفاده کردم و پارچ‌ آب رو از یخچال بیرون آوردم و یک‌سره سر کشیدم. نمی‌دونم از کجا سر و کله‌اش پیدا شد و با ترش‌رویی گفت:
- نَکِن خانوم‌جان. نَکِن مِن تِه‌روی خیسِ فِدابوِم. (نکن خانوم‌جان. نکن قربون روی‌ماه خیست برم من)
چادر نماز سفیدش با گل‌های ریز سبزی که روحانی‌ترش کرده بود، جدا بهش می‌اومد. تسبیحی که توی دستش بود، دونه‌های سبز روشن و براقی داشت. واقعا از سرنماز اومده بود که فقط نذاره من باپارچ آب بخورم؟!
توی دلم غری زدم و پارچ رو روی‌ میز گذاشتم. عصبی یکی از بطری‌هام رو برداشتم و خواستم به اتاقم برگردم که بی‌هوا پرسید:
- اَی دِبارِه خویِ‌پریشون بَدی خانوم‌جان؟ (بازهم خواب پریشون دیدی خانوم‌جان؟)
می‌خواست با حرف زدن حواسم رو از نو*شی*دنی به خودش معطوف کنه. با این‌که این رو می‌دونستم؛ ولی دل‌سوزی‌مادرانه‌ای که توی صداش بود رو نمی‌تونستم نادیده بگیرم. برگشتم سمتش و سری به نشونه‌ی منفی تکون دادم. بطری رو باملایمت از دستم کشید و باناراحتی گفت:
- شِمِه چِش دِتا کاسه‌خ*ون بَیِه. (چشم‌هات شده دوتا کاسه‌خ*ون.)
نگاهم رو ازش گرفتم و همون دروغ‌ تکراری رو گفتم.
- شامپو توی‌چشمم رفت.
باصدایی که حالا کمی‌ بغض قاطیش شده بود بی‌لهجه گفت:
- شما هم سن و سال نوه‌ی منی؛ ولی اون بچه با اون مغز نخودیش کجا و شما با این‌همه غم و غصه کجا؟ آخه چرا انقدر به اون خدابیامرزها فکر می‌کنی که هربار سرت روی بالشت میره، روح آزرده‌شون بیان سربختت و...
پوف کلافه‌ای کشیدم و پشت‌میز ناهارخوری کوچیک آشپزخونه نشستم. از همون جمله‌ی اول، از من دور شده بود و مشغول دم‌کردن معجون‌های گیاهی بی‌فایده‌اش بود! هرچند یاد گرفته بود به نو*شی*دنی‌های من کاری نداشته باشه، بازهم با هر ترفندی که بود، نمی‌‌ذاشت وقتی توی‌خونه است ل*ب‌تر کنم. من هم بیشتر از گذشته به حرفش گوش می‌دادم و بیشتر از گذشته حواسم بهش بود. حتی ته‌دلم می‌دونستم بیشتر از گذشته دوستش دارم.
من تعداد موهای‌سفید زیور رو می‌دونستم؛ اما نمی‌دونستم مادرم کجاست؟ من ساعت دونه‌به‌دونه‌ی قرص‌های زیور رو می‌دونستم؛ اما نمی‌دونستم مادرم چرا انقدر از من متنفر بود؟ من غذای موردعلاقه‌ی زیور رو می‌دونستم؛ اما نمی‌دونستم اصلا مادرم زنده است یا مرده؟!
غرق‌ تفکراتم بودم که دست‌ زیور رو بین‌ موهام حس کردم. تا اومدم چیزی بگم بامحبت گفت:
- به هرچی که داری فکر می‌کنی، فکر نکن خانم‌جان. این معجون برای‌ آرامش معجزه می‌کنه.
نگاهی به لیوانی که جلوم گذاشته بود انداختم. مایع‌د*اغ زردرنگش اصلا بدمزه به نظر نمی‌اومد. دیگه خوب بلد بود صدای‌‌ اعتراضم رو ساکت کنه. اون من رو بهتر از مادر خودم بلد بود. همون‌طور که مشغول بافتن‌موهام بود، باآرامش گفت:
- چندبار بگم موهاتون رو بعد از حمام خشک کنین؟ سرما می‌خورین. یه خانوم نباید انقدر نسبت به خودش بی‌اهمیت باشه. یه خانوم نباید پارچ‌آب خونه‌اش رو سربکشه که ...
وسط‌حرفش گفتم:
- دلت خوشه‌ها زیور، آخه مگه جز من کی توی این خونه است که بخوام به خودم برسم یا خانوم‌وار رفتار کنم؟ اصلا مگه من جُزام دارم که نباید به پارچ دست بزنم؟
مادرانه و بامحبت گفت:
- شِما فِردا پس‌فِردا شِسِه اَتا کسی بونی. شونی جامعه دِلِه بین هزارتاآدِم. تا ابِد که این خِنِه‌دِلِه نَمونی. باهوش‌نی؟ که هَسی. قِشَنگ‌نی؟ که هَسی. هزارالله و اکبر پنجه‌آفتاب رِه مونی... (شما فردا پس‌فردا برای خودت کسی میشی. میری توی جامعه بین هزارتا آدم. تا ابد که توی این خونه نمی‌مونی. باهوش نیستی؟ که هستی. خوشگل نیستی؟ که هستی. هزارالله و اکبر مثل پنجه‌ی آفتاب می‌مونی...)
وسط‌حرفش با لودگی گفتم:
- توی ولایت‌ تو پنجه‌ی آفتاب برنزه‌س؟
چون معنی «برنزه» رو نمی‌دونست، باگیجی گفت:
- چی‌چی زه؟!
خیلی سعی کردم جلوی خنده‌ام رو بگیرم؛ اما در نهایت بعد از چندثانیه تلاش، پقی زیرخنده زدم. زیور اصلا نفهمیده بود به چی دارم می‌خندم؛ اما با دیدن خنده‌ی من، لبخند کم‌رنگی مهمون‌ لباش شده بود. وقتی خوب‌ خندیدم، باصدایی که هنوز خنده توش موج می‌زد، گفتم:
- گندمی زیور، گندمی. داف‌های شما گندمین؟
این‌بار خیلی‌جدی بالهجه‌ی شیرینش گفت:
- قربون شکل‌ماهت گندم که سیاه نیست. داف چیه که سیاهه؟
وقتی عصبانی میشد نمی‌تونست جلوی لهجه‌اش رو بگیره. هرچند من دیگه کاملا حرف زدن با لهجه‌ی اون‌ها رو بلد بودم. لبخندی به پاکی و سادگیش زدم:
- آره زیور. داف‌ سیاهه.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

deimos

نویسنده افتخاری + مدیر بازنشسته ادبیات
کاربر افتخاری
مدیر بازنشسته
Feb 13, 2020
840
22,255
118
  • نویسنده موضوع
  • #14
بالاخره معجون‌ گیاهیش رو به خوردم داد و موهام رو مرتب کرد. با جمله‌ی «سبک‌ بخواب» دوباره به تخت‌ خواب فرستادم. چند دقیقه‌ای بالای‌ سرم موند، جملات‌ عربی رو زمزمه کرد و بهم فوت کرد و سرکارش برگشت. نمی‌دونم این‌دفعه معجونش معجزه کرد یا اون جملات‌ عربیش؛ اما واقعا خوابیدم، سبک‌خوابیدم.
روزبعد با رفیعی تماس گرفتم و گفتم که می‌خوام یک‌سر به اصفهان برم. برخلاف تصورم اصلا از حرفم خوشش نیومد. با ترش‌رویی گفت که خودش تا دوروز دیگه برای انجام یک‌سری از کارهای عقب افتادش، داره برمی‌گرده ایران و برای آخر هفته به خونه‌اش دعوتم کرد، تا به قول‌ خودش بتونه من رو ببینه؛ ولی اصرار شدیدی داشت که به محض این‌که به اصفهان رسیدم، مستقیم به دیدنش برم! پیشنهادش رو قبول کردم؛ ولی ته‌دلم نمی‌دونستم ترش‌رویی اولش رو باور کنم، یا دعوت‌گرمش رو؟!
همیشه یه چیزی درمورد رفتارهای رفیعی عجیب بود. همیشه در مقابل من استرس داشت، در مقابل سوال‌هام گارد می‌گرفت و من‌رو مثل یه باراضافه می‌دید و من هیچ‌وقت علتش رو درک نمی‌کردم؛ هرچند دیگه الان واقعا هیچی برام مهم نبود.
بالاخره آخر هفته رسید. بعد از هماهنگ کردن با استاد برای غیبتم، آماده شدم تا به اصفهان برم. از دست کابوس‌هام داشتم به مرز جنون می‌رسیدم. انگار لازم بود هرچندوقت یک‌بار مزارشون رو ببینم تا باور کنم که اون‌ها مردن.
یک‌ نگاه به زیور کردم. یه سینی که قرآن و یک کاسه‌ آب توش بود رو دستش گرفته بود، جلوی‌ در ایستاده بود و آماده بود تا بدرقه‌ام کنه. یک‌ نگاه به آقای‌ حسنی کردم. راننده‌ای که رفیعی برام فرستاده بود و 3سال بود برام کار می‌کرد، مشغول چک کردن آب‌ رادیاتور ماشین بود. لبخند تلخی به بی‌کسیم زدم و تنها دسته‌ کلید خونه رو به زیور دادم و خونه‌ رو بهش سپردم. بعد از کلی‌ سفارش گفتم:
- یادت نره به بچه‌هام آب بدی‌ها.
دیگه خودش خوب می‌دونست، جونم به جون گل‌هام بسته‌ست. نگاهی به آقای‌ حسنی کرد و وقتی مطمئن شد حواسش به ما نیست، آروم روبه من گفت:
- خانم‌جان محض رضای‌خدا نرین اون‌جا دهن‌به‌دهن طایفه‌ی آقا بذارین‌ها. یک‌ دختر دست‌تنها، توی اون طایفه‌ی ...
حرفش رو خورد و ل*بش‌ رو به دندون گرفت. می خواست بگه توی اون طایفه ی وحشی. اون تنها کسی بود که ب*دن سیاه و کبودم رو دیده بود. باذکر «لا الله الا الله» ی دوباره ادامه داد:
- یک‌وقت می‌زنن می‌کشنتون. اون‌ها مصیبت دیده‌ان. به خاطر من هرچی گفتن جواب ندید. می‌دونم اون‌ها سر آقا پویا شما رو اذیت کردن؛ اما شما ببخش.
نمی‌خواستم یاد روزی که به خاطر پویا ساعت‌ها وحشیانه کتک خوردم بیوفتم، اون‌هم توی‌ زمانی که بیشترین‌ حمایت رو نیاز داشتم. پوف‌ کلافه‌ای کشیدم و «باشه» ی سرسری گفتم تا ساکتش کنم. کوله‌ پشتیم رو داخل‌ ماشین گذاشتم و همین‌که خواستم سوارشم دوباره صدام زد. برگشتم سمتش و به قرآنی که سمتم درازش کرده بود خیره شدم.
با لبخند مهربونی که بهم زد، دلم نیومد دلش رو بشکنم. دلم نیومد بگم من با خدای‌تو و کتابش کاری ندارم. دلم نیومد بگم من به خدای‌ تو و امثال‌ تو هیچ‌ اعتقادی ندارم. راه رفته‌رو برگشتم و قرآن رو ب*و*سیدم و از زیرش رد شدم. با این‌که اعتقاد نداشتم؛ ولی حس‌عجیبی بود و برام تازگی داشت.
سوار ماشین شدم و «خسته نباشید» ی به آقای‌ حسنی گفتم. ساعت 6صبح بود؛ اما از این ساعت تازه ساعت‌ خواب من شروع می‌شد. یک‌ ساعت اول با زحمت بیدار موندم؛ اما دیگه نتونستم در برابر خواب مقاومت کنم و کم‌کم خوابم برد.
***
وقتی چشم‌هام رو باز کردم ساعت از 3 گذشته بود و ما ورودی‌ اصفهان بودیم. آقای‌ حسنی به رفیعی که هیچ دل‌خوشی ازش نداشتم، ساعت‌ حرکتم رو گفته بود. رفیعی هم گفته بود خودش خونه‌ی برادرش دعوت شده و من هم یک‌ راست برم اون‌جا. با این‌حال، حالا که به اصفهان رسیده بودم، دیگه طاقت نداشتم برای دیدن عزیزهام صبر کنم. خوب می‌دونستم الان همه‌ی طایفه‌ی رفیعی برای دیدنش اون‌جا جمع شدن و هیچ‌ کدومشون منتظر دیدن من نیستن. پس آقای‌‌ حسنی رو برای استراحت فرستادم و خودم با تاکسی یک‌ راست به بهشت‌ رضوان رفتم.
لوازم‌ زیادی همراهم نبود که مجبور باشم اول برم وسایلم رو خونه بذارم. خودم بودم و کوله‌پشتی سبکم. همیشه سبک می‌رفتم این‌ور اون‌ور، که اگر مجبور شدم از دست کسی فرار کنم، سرعتم پایین نیاد. این‌هم از تجربه بود.
وقتی پول‌ تاکسی رو حساب کردم و روبه‌روی بهشت‌ رضوان ایستادم، بغضی‌ ناخوانده به گلوم چ*ن*گ زد. نگاه‌ دلخوری به آسمون کردم و راه افتادم سمت گل‌فروشی که روبه‌روی نزدیک‌ترین ایستگاه بود. این سومین‌باری بود که به این گل‌فروشی میومدم. اولین‌بار با مریم اومده بودم و سه‌تا تاج‌گل ازش خریده بودیم. فروشنده که مردمیان‌ سالی بود، وقتی فهمید جز مادرم، کل خانواده‌ام رو از دست دادم، بامهربونی قربون‌صدقه‌‌ام رفت. دلسوزانه به مریم تسلیت گفت و دعا کرد خدا من‌ رو برای مریم نگه داره. شاید برای همین بود که اخم‌های مریم توی‌هم رفت و نگاه‌ پرکینه‌اش رو به من دوخت.
دومین‌بار همراه رفیعی اومده بودم. مردمیان‌ سال من‌رو شناخت و همون دعارو تکرار کرد. دعا کرد خدا من رو برای رفیعی نگه داره. رفیعی تشکر مودبانه‌ای کرد و نگاه‌ کلافه‌اش رو حواله‌ام کرد؛ اما این‌دفعه تنهاتر از هردفعه سراغش اومده بودم.
مردمیان‌سال که حالا پابه‌سن گذاشته بود، دیگه من رو نشناخت. هرچند جوری کلاه سویی‌شرتم رو روی‌سرم کشیده بودم، که شک داشتم حتی بتونه جنسیتم رو تشخیص بده.
بی‌حرف و بی‌سلام، 8تا شاخه رزسفید جدا کردم و پول رو روی‌ پیشخوان گذاشتم. همون‌جور که بی‌حرف اومده بودم، بی‌حرف هم خارج شدم و سمت قطعه‌ی‌ خانوادگیمون راه افتادم. من دیگه کسی رو نداشتم تا دعا کنه خدا براش نگهم داره.
وقتی روبه‌روی مزارشون ایستادم، وقتی بازهم سه‌تا مزار رو جفت‌به‌جفت دیدم، بازهم حالم عوض شد. من داشتم هوایی‌ رو نفس می‌کشیدم، که اون‌ها ازش محروم بودن. من داشتم به مزار کسایی نگاه می‌کردم، که می‌تونستن بین من و خودشون، خودشون‌ رو انتخاب کنن. واقعا من ارزش این‌همه فداکاری رو داشتم؟! خواستم دستِ‌کم براشون یه فاتحه بخونم؛ اما هرچی فکر کردم دیدم من حتی فاتحه خوندن هم بلد نیستم.
با شرمندگی روبه‌روی مزار بابا نشستم و روی اسم‌ خوشگلش دست کشیدم. همیشه از اسم‌های دوبخشی بدم می‌اومد اما اسم‌بابا تنها اسم دوبخشی بود که عاشقش بودم. شیشه‌گلابی رو که از اهواز با خودم آورده بودم، باز کردم و سنگ‌ مزار تک‌تکشون رو شستم.
به گلی که کنار مزار بابا جاخوش کرده بود خیره شدم و دلم شکست. فکر این‌که این‌گل داره از پدرمن تغذیه می‌کنه، دیوونه‌ام می‌کرد. بغضی که توی‌ گلوم بود، مثل‌خار گلوم رو سوراخ می‌کرد؛ اما نمی‌تونستم گریه کنم. هرکار می‌کردم بغضم اشک نمی‌شد. چرا این‌جوری شده بودم؟ چه‌بلایی سر احساساتم اومده بود که دیگه حتی نمی‌تونستم گریه کنم؟! حس می‌کردم دیگه قلبی توی س*ی*نه‌ام ندارم. آخرین‌باری که گریه کرده بودم همون شب‌ خودکشیم بود.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

deimos

نویسنده افتخاری + مدیر بازنشسته ادبیات
کاربر افتخاری
مدیر بازنشسته
Feb 13, 2020
840
22,255
118
  • نویسنده موضوع
  • #15
چند تا از گل‌ها رو روی مزار بابا گذاشتم و یک‌ دل سیر از زندگیم گلایه کردم. از همه‌ چیز براش حرف زدم و وقتی خوب دلم سبک شد، شمعی براش روشن کردم و روی مزار رویا نشستم. دوباره چندتا از گل‌ها رو روی مزار رویا گذاشتم و باهاش د*ر*د و دل کردم. ازش عذرخواهی کردم و خواستم دیگه با اون حال‌بد به خوابم نیاد.
از خدایی که خیلی‌ وقت بود از درگاهش دست‌ خالی بر می‌گشتم، برای آرامش روح‌ خواهرم طلب‌ مغفرت کردم و بعد از روشن کردن شمعی، روی مزارسامی نشستم. باقی مونده‌ی گل‌ها رو روی‌ مزارش گذاشتم و با خجالت ازش تشکر و گلایه کردم. تشکر برای نجات‌جونم و گلایه برای نجات‌جونم! من هم ازش ممنون بودم و هم دلخور. آره! من می‌خواستم نجات پیدا کنم؛ ولی به‌خدا نه به این‌ قیمت!
بغض‌ سنگینم رو با نفس‌ عمیقی پایین فرستادم و شمع‌ آخر رو برای‌ سامی روشن کردم. خواستم بلندشم؛ اما باچیزی که دیدم سر جام خشک شدم. حس کردم خ*ون توی‌ رگم یخ بست و قلبم برای ثانیه‌ای‌ کوتاه از تپشش دست کشید.
با وحشت به چشم‌های خودم خیره شدم. نگاهم از چشم‌های معصوم نقاشی شده‌ی خودم پایین اومد و روی‌ متن حک شده روی‌ سنگ، خشک شد. «کودک‌ ناکام» من کودک‌ ناکامم؟ این قبر، قبر منه؟!
نمی‌دونم چقدر به اون سنگ‌ قبر کذایی خیره بودم؛ اما شمعی که برای‌ سامی روشن کرده بودم، حالا کاملا روی‌ دستم ذوب شده بود. انگار تازه به خودم اومدم که لرز خفیفی به تنم نشست و با وحشت از قبرها فاصله گرفتم.
می‌خواستم منطقی فکر کنم؛ اما ترس ناخواسته‌ای بهم غلبه کرده بود. قبری که کنار قبر سامی بود، قبرمن بود! چطور باید با این‌ قضیه منطقی برخورد می‌کردم؟! وقتی من زنده این‌جا ایستادم، چطور همچین چیزی ممکنه؟!
بی‌اراده باخودم زمزمه کردم: «من کودک‌ناکام نیستم! من زنده‌ام» نمی‌تونستم افکارم رو جمع کنم. همش فکر می‌کردم کی‌ رو جای‌ من این‌جا دفن کردن؟ چرا این‌کار رو کردن؟
جراتم رو جمع کردم و دوباره نگاهی به‌ مزاری که کنار سامی بود، انداختم. رها ریاحی، دختر آخرین‌ روز بهار، فرزندِ محمدرضا. همه‌چیز درست بود! حتی تاریخ‌ وفاتش با تاریخ وفات‌ بابا، سامی و رویا یکی بود. دوباره نگاهی به عکس‌ خودم انداختم. حتی یادم نبود کِی این‌ عکس رو انداختم که کسی بخواد بالای سنگ‌ قبرم نقاشیش کنه؟!
همه‌ی این‌ها یعنی من‌ هم توی اون‌ تصادف مرده‌م؟! چندتا نفس‌ عمیق کشیدم و سعی کردم خودم رو جمع‌ و جور کنم. من که به‌ خودم شک نداشتم! من رها ریاحی، زنده و سالم بودم. هرچی با خودم بالا پایین می‌کردم، درک نمی‌کردم از صح*نه‌سازی مرگ‌‌ من، چی می‌تونه به کسی برسه که بخواد همچین کار وحشتناکی بکنه؟!
بی‌هوا یاد حرف‌ کارمندهای پدرم افتادم. اون‌ها گفته بودن همه‌ی بچه‌ها کشته شدن، مگه نه؟! این یعنی‌ آرمان هم... چشم‌هام از فکری که از ذهنم رد شد، گشاد شد. سریع از جام بلند شدم و تا چند ردیف اطراف‌ رو، دنبال قبر دروغی آرمان گشتم؛ اما نبود! نمی‌دونستم باید از پیدا نکردن قبرش خوش‌حال باشم یا ناراحت؟ نمی‌دونستم این پایانه یه اتفاق‌ خوبه یا شروع یه اتفاق‌بد؟ نمی‌دونستم دور و برم چی می‌گذره و این وحشت‌زده‌م کرده بود.
هوا داشت تاریک می‌شد. الان وقت‌ مناسبی برای کنکاش نبود! خانواده‌ی‌ رفیعی منتظرم بودن. نباید اجازه می‌دادم از این‌ قضیه بویی ببرن یا به‌ چیزی شک کنن. مطمئن بودم رفیعی بیشتر از من از این‌قضیه خبر داره. بالاخره توی این‌ مدت دست‌ کم یک‌بار این‌جا اومده بود و این‌ مزار رو دیده بود. این‌که سکوت کرده بود و چیزی به من نگفته بود، یعنی بیشتر از من می‌دونست.
به آقای‌ حسنی زنگ زدم و این‌بار بدون کار اضافه‌ای، به خونه‌ی برادر رفیعی رفتم. می‌تونستم بگم خانواده‌ برادرش، صد پله از خانواده‌ی خودش چندش‌ترن!
سر میز شام انقدر حرف زدن و در موردم درگوش‌ هم پچ‌پچ کردن، که غذا کوفتم شد. بی‌هوا فکری به سرم زد. مطمئن بودم رفیعی از جریان خبر داره. اون هول شدن‌ها، اون رفتارهای‌ عجیب، همه‌وهمه دلیلی بر دونستش بود. برای همین هم قبول کرد که تنها زندگی کنم. می‌خواست از اصفهان، از طایفه‌ام، از بهشت‌ رضوان دور نگم داره. شاید برای‌ همین هم می‌خواست من‌ رو همراه‌ پسرش برای تحصیل خارج بفرست. مطمئناً مخالفت من‌ رو می‌دونست که بدون این‌که چیزی بهم بگه، می‌خواست من رو راهی کنه. این‌ قضیه حتی اصرار عجیبش به این‌که وقتی رسیدم اصفهان، یک‌ راست بیام پیش‌ خودش رو هم توجیه می‌کرد.
حالا که تکه‌های‌ پازل رو کنار هم می‌ذاشتم، علت همه‌چیز داشت مشخص میشد؛ ولی هنوز هم نمی‌دونستم کسی‌که مهری می‌گفت رفیعی باهاش قرار می‌ذاشته کی بوده؟ کی بوده که می‌خواسته من‌ رو از ایران خارج کنه و جلوی طایفه‌ام وانمود کنه که من مُردم؟
سر میز شام برای این‌که مطمئن‌شم رفیعی از چیزی خبر داره یا نه، بی‌توجه به مسخره کردن‌های زیرزیرکی بچه‌ها، چشم‌ غره‌های بزرگ‌ترها، و استغفار کردن پیرهای‌ طایفه برای کنترل‌خشمشون نسبت به خودم، روبه‌ رفیعی گفتم:
- فراموش کردم بگم، امروز قبل از این‌که بیام این‌جا، رفته بودم سرخاک!
صدای پچ‌پچ‌ها کمی‌خوابید و رفیعی، با نگاهی که می‌لرزید کوتاه گفت:
- خب؟
درحالی که داشتم با غذام بازی می‌کردم، با تعجبی‌ساختگی گفتم:
- یه چیز عجیب اون‌جا دیدم!
بالاخره تونستم توجهش‌ رو جلب کنم. قاشق‌ پرش رو به بشقابش برگردوند و بانگاهی منتظر بهم خیره شد. با این‌که حتی توی همین‌ نگاه هم می‌تونستم موج‌ استرسی که داشت تحمل می‌کرد رو حس کنم، باید تا تهش می‌رفتم. بهش خیره شدم و با لحنی‌ م*حکم زمزمه کردم:
- یه گل کنار مزاربابا رشد کرده بود.
نفس‌عمیقی کشید و دوباره‌ قاشقش رو برداشت و با بی‌حوصلگی گفت:
- این‌که طبیعیه.
جالب بود! استرسش برام جالب بود! این‌که انتظار شنیدن یک‌ چیز غیرطبیعی رو داشت، برام جالب بود! حالاکه مطمئن شده بودم از همه‌چیز خبر داره، تیرآخر رو رها کردم.
- پس چرا کنار مزار رویا و سامی گلی نیست؟ مگه اون‌ها هم‌زمان باهم دفن نشدن؟ چرا فقط کنار مزار بابا گل هست؟!
رنگ و روی‌ رفیعی، باوجود همه‌ی خودداریش، حالا کمی پریده بود. من مصرانه منتظر شنیدن جوابم بودم و سکوت‌ رفیعی داشت طولانی و شک‌ برانگیز می‌شد. پسر بزرگ‌ طایفه، که حدودا هم‌سن و سال‌ رفیعی بود، روترش کرد و باتشر گفت:
- سرسفره و وقت برکت‌ خدا، چه‌وقت حرف‌زدن در مورد امواته بچه؟
می‌دونستم پسر پیرطایفه بودن چه معنایی داره. می‌دونستم نباید جوابش رو بدم. با این‌حال نتونستم جلوی‌خودم رو بگیرم. باحرصی کنترل شده؛ اما صورتی‌آروم، گفتم:
- اوه! بله حق باشماست. سرسفره و برکت‌خدا، وقت صحبت‌های درگوشی‌ شما درباره‌ی منه.
پسر بزرگ‌طایفه، هیچ از حاضر جوابیم خوشش نیومد. رفیعی با تشر اسمم رو صدا زد تا وادار به سکوتم کنه و جو رو آروم کنه. یکی از خانم‌های پیر جمع که اصلا نمی‌شناختمش، با بی‌رحمی گفت:
- خدا پدرت‌ رو بیامرزه. اگر می‌دونست دخترش حتی با وجود محبت‌های مردم، انقدر بی‌رگ بار میاد، جای این‌که جونش‌ رو فدات کنه، با دست‌های خودش زنده‌زنده چالت می‌کرد. نوه‌ی برادرم‌ رو انداختی روی‌ صندلی چرخ‌دار بس نبود؟! از کشور فراریشون دادی بس نبود؟! حالا که بعد از سالی اومده عزیزاش رو ببینه، از اهواز پاشدی اومدی مثل آینه‌ دق این‌جا نشستی که‌ چی؟!
یکی‌دیگه از خانوم‌های جمع دنبال‌ حرف‌ رو گرفت:
- داداشم دلش برای یتیمیت سوخت. برات خونه خرید و یک‌ دایه برات آورد تا با آبرو زندگی کنی. اون‌وقت تو چی‌کار کردی؟ نمک خوردی نمکدون شکستی. اگه داداشم انقدر دل‌نازک نبود که یتیم‌ها رو سر سفره‌اش نمی‌نشوند. برو خدات‌ رو شکر کن که مرد بود و یک‌ دختر بی‌کس رو زیربال و پرش گرفت. برو شکر کن آبروت رو خرید و ...
نمی‌دونم اون‌شب چقدر حرف بارم کردن و چندبار دلم شکست. نمی‌دونم هربار چطور شنیدن همچین حرف‌هایی رو تاب می‌آوردم. فقط می‌دونم با هربار شنیدن این حرف‌ها، با هردفعه‌ای که صدای‌ شکستن دل‌خودم رو می‌شنیدم، یه قدم از خدای ساکت امید دورتر می‌شدم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

deimos

نویسنده افتخاری + مدیر بازنشسته ادبیات
کاربر افتخاری
مدیر بازنشسته
Feb 13, 2020
840
22,255
118
  • نویسنده موضوع
  • #16
از سکوت‌ رفیعی، بیشتر از حرف‌های ناحق طایفه‌‌اش متنفر بودم. کدوم پدر خوانده؟ کدوم محبت‌ پدری؟ اگر الان جای‌ من پرنیان این‌جا نشسته بود و داشت از طایفه حرف می‌خورد، بازهم ساکت می‌نشست؟!
از ته‌دلم دعا می‌کردم که خدا نذاره بابام این‌جور موقع‌ها رفیعی رو ببینه. نمی‌خواستم نامردی‌ رفیقش رو ببینه و غصه بخوره. من هنوز هم مثل همیشه نمی‌خواستم بابا رو ناراحت کنم.
نمی‌دونم اون‌ شب رو توی اون‌ خونه چطور به صبح رسوندم؛ اما وقتی بازهم همون‌ کابوس رو دیدم، دیگه نتونستم خودم‌ رو کنترل کنم. حس می‌کردم دارم از فکر این‌که رویا و سامی زنده‌ان دیوونه می‌شم.
با این‌که رفیعی گفته بود از خونه بیرون نرم، کوله‌ پشتیم رو برداشتم و تنهایی به بهشت‌ رضوان رفتم. نیم‌ ساعتی روبه‌روی مزار بابا نشستم و به گل‌ کنارش خیره شدم. بالاخره تصمیمم رو گرفتم. باید یک‌ بار برای همیشه از ماجرا سردر می‌آوردم. بعد از کمی‌ گشتن، بالاخره چیزی‌ رو که می‌خواستم پیدا کردم. دونفر داشتن چندقطعه پایین‌تر، یه قبر می‌کندن. سلام و احوال‌پرسی ساده‌ای کردم و گفتم:
- میشه برام یک‌قبر بکنید؟
یکیشون که جوون بی‌قواره‌ای بود و بالای‌قبر نیمه‌کنده شده نشسته بود، زیر خنده زد؛ اما اون یکی که سن و سالی ازش گذشته بود و داخل‌قبر ایستاده بود، همون‌طور که مشغول کلنگ زدن بود، بدون این‌که بهم نگاه کنه، گفت:
- خدابیامرزه. برای کیت می‌خوای؟
به خاطر لهجه‌ی غلیظ‌ اصفهانیش متوجه منظورش نشدم و بی‌فکر گفتم:
- مرسی! برای‌خودم می‌خوام.
این‌دفعه پسری که بالای‌ قبر نشسته بود، داشت از شدت‌ خنده زمین‌ رو گ*از می‌گرفت. من‌که اون‌ موقع نمی‌دونستم جواب خدا بیامرزه، «خدا اموات شمارو هم بیامرزه» است نه «مرسی!».
مرد میان‌ سال، کلنگش رو کنار گذاشت و چشم‌ غره‌ای به اون یکی رفت. بامهربونی گفت:
- نه دخترجون میگم برای کیت می‌خوای؟ میت چه نسبتی باهات داره؟!
نگاهی‌ مرددی بهشون کردم و گفتم:
- ببخشید، میشه این‌ قبر رو بسپارید به این‌آقا که بیکار این‌جا نشستن و خودتون چندلحظه همراه‌ من تشریف بیارید؟
به خاطر لحن‌مودبم، نگاه‌ کوتاهی بهم کرد. بیل رو توی‌ ب*غ*ل اون‌ یکی پرت کرد و از قبر بیرون اومد. کمی خودش‌ رو تکوند و پشت‌ سرم راه افتاد. نمی‌دونستم چطور باید بهش توضیح بدم نمی‌خوام یک‌ میت رو برام دفن کنه، بلکه می‌خوام یک‌ میت رو از قبر بیرون بکشه!
گفتنش اصلا آسون نبود. من یک‌ دختربچه بودم و به‌دست آوردن اعتماد آدم‌ها توی سن‌ من آسون نبود. پس سخت‌ترین راه‌رو انتخاب کردم. تصمیم گرفتم باهاش صادق باشم و با دلیل بهش بفهمونم که من زنده‌ام و حق دارم بدونم که کی جای‌ من توی این‌ قبر دفن شده! یک‌راست بردمش به قطعه‌ی ریاحی‌ها و قبر خودم‌ رو نشونش دادم. همه‌چیز رو براش توضیح دادم؛ اما اون از همون لحظه‌ی‌اول، نگاهش به عکس‌من خشک شده بود.
وقتی همه‌چیز رو باجزئیات براش توضیح دادم و منتظر جوابش موندم، درست توی‌لحظه‌ای که انتظار داشتم قبول کنه، بالکنت گفت:
- تو... تو... مردی؟
توی اون‌ لحظه و با این آدم‌ ترسویی که روبه‌روم می‌دیدم، فقط برای‌خودم طلب‌ صبر کردم. باحرصی کنترل شده گفتم:
- داری می‌بینی که زنده‌ام. چرا انقدر ترسیدی؟ من‌که همین الان همه‌ چیز رو برات توضیح دادم.
اما یارو انگار بدجور قافیه‌‌ رو باخته بود که این‌بار با لحنی که استیصال توش کاملا حس می‌شد گفت:
- من زن و بچه دارم. بذار برم پی‌ زندگیم.
این‌بار باحرص گفتم:
- چرا پرت میگی آقا؟ شما کارت قبرکندنه. منم که دارم میگم این قبرخالیه، چون من روبه‌روتم؛ پس این قبر رو بکن دیگه.
این‌بار رنگش کاملا پرید و شوکه شده گفت:
- چی؟! یعنی نبش‌ قبر کنم؟
پوزخند صداداری زدم و با تمسخر گفتم:
- ای‌بابا دست بردار. من درست روبه‌روتم. نبش‌ قبر چیه؟ نکنه واقعا فکر کردی من روحم؟
مثل یه ضبط‌ صوت خ*را*ب که مدام یک‌ چیز رو تکرار می‌کنه، تکرار کرد:
- من نبش‌ قبر نمی‌کنم، گناهه. گناه‌ کبیره است.
نمی‌دونم این سه‌ جمله رو چند بار تکرار کرد که بالاخره طاقتم طاق شد و گفتم:
- تو کَری یا خنگ؟!
انگار اون‌ هم عنان از کف داد که بی‌هوا باصدایی که حالا کمی‌ بلند شده بود گفت:
- تو مگه دین نداری؟ نبش‌ قبر گناه‌کبیره است، جرمه! زندون داره. مگه چل شدی؟
با اعصابی‌ داغون که هنوز هم سعی در کنترلش داشتم گفتم:
- من همه‌ی این‌هارو می‌دونم؛ اما وقتی من زنده‌م، پس توی این‌ قبر هم کسی نیست که بخواد نبش‌ قبر باشه. تو فقط داری قبری که یکی‌ دیگه کنده رو دوباره می‌‌کنی، همین.
کفری شده تکرار کرد:
- به همین سادگی نیست دختر جان. اگر یکی‌ دیگه رو جای تو توی‌ قبر گذاشته باشن چی؟ اگر اشتباه شده باشه چی؟
من رها‌ ریاحی واقعی بودم، من زنده بودم. گیج شده بودم؛ اما دیوونه که نشده بودم. می‌دونستم ممکنه یکی‌ دیگه داخلش باشه؛ اما برام مهم نبود که نبش‌قبر کنم. اون فکر می‌کرد داره با یک‌ قدیسه حرف می‌زنه؟ من یک‌ خلاف‌کار حرفه‌ای بودم که بارها و بارها دستش به خ*ون آغشته شده بود. کسی‌که تعداد انبار جنس‌های‌ قاچاقش، از تعداد افرادش بیشتر بود. من‌که این همه گناه کردم، این‌هم روش.
نگاه‌مطمئنی بهش کردم و گفتم:
- من تضمین میدم کسی داخلش نیست.
کدوم تضمین؟ همچین تضمینی وجود نداشت. فقط داشتم گولش می‌زدم تا بفهمم کی جای‌ من توی اون‌ قبر خوابیده. من باید جواب‌ سوال‌هام رو پیدا می‌کردم و چیزی به اسم «گناه‌کبیره» نمی‌تونست کسی مثل‌ من رو بترسونه.
اون‌ روز بعداز این‌که نصف‌ موجودی عابر بانکم رو برای راضی کردنش خالی کردم، بالاخره قبر خودم، رویا و سامی رو کند. وقتی به سنگ‌ لحد رسید، فرستادمش بره. می‌خواستم خودم تنها کسی باشم که حقیقت‌ رو می‌فهمه. هرچند اون‌ هم روی‌ هوا قبول کرد. می‌گفت اگر توش مرده ببینه، مخصوصا یک‌ دختر، هیچ‌وقت نمی‌تونه خودش‌رو ببخشه. می‌گفت از سفتی‌ خاک معلومه که قدمت چند ساله داره.
وقتی تنهام گذاشت، من موندم و قبری که اسم‌ خودم روش حک شده بود. فقط اندازه‌ی چندتا سنگ‌ لحد با یه جسد فاصله داشتم. از این‌که مزاحم یک‌ مرده بشم، اصلا احساس‌ خوبی نداشتم؛ اما من‌که آدم‌ پاکی نبودم. پس یک‌ گناه این‌ور اون‌ور فرقی نداشت، داشت؟!
روبه آسمون زمزمه کردم:
- خودت ببخش.
جراتم رو جمع کردم و یکی‌یکی سنگ‌ها رو کنار زدم. با هرسنگی که با زحمت کنار می‌ذاشتم، ته‌دلم بیشتر خالی می‌شد. به طرز دیوانه‌واری می‌ترسیدم با جسد خودم رو‌به‌رو بشم! هوا تاریک شده بود و این‌ قطعه از بهشت‌ رضوان، کاملا تاریک بود. درست مثل وقتی‌که گاوصندوق باز می‌کردم، چراغ‌ قوه‌ی شکاریم رو توی‌ دهنم گذاشتم تا دست‌هام رو آزاد نگه دارم.
چون مدت‌ زیادی از حفر اولیه‌ی قبر گذشته بود، سنگ‌ها توی‌ دل خاک اطراف‌قبر م*حکم شده بودن و جدا کردنشون اصلا آسون نبود. از این گذشته خیلی‌ هم سنگین‌تر از چیزی بودن که به نظر می‌اومدن.
تک‌تک کتاب‌هایی که درمورد عالم‌ بزرخ و اموات و... خونده بودم، جلوی‌ چشمم می‌اومد و تمرکزم رو ازم می‌گرفت. من چندسالم بود؟! فقط 11سال؛ اما با همین سن تاحالا 4تا از عزیزهام رو به خاک داده بودم. به اندازه‌ی موهای‌ سرم جسد دیده بودم و حتی یک‌بار آدم کشته بودم. حالا با همین‌ سن داشتم نبش‌ قبر می‌کردم؛ گناهی که می‌گفتن کبیره‌اس. از معصومیت‌ من چی مونده بود؟! واقعا هیچی.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

deimos

نویسنده افتخاری + مدیر بازنشسته ادبیات
کاربر افتخاری
مدیر بازنشسته
Feb 13, 2020
840
22,255
118
  • نویسنده موضوع
  • #17
دیگه سنگ‌ آخر بودم و بی‌تاب فهمیدن حقیقت. با دیدن کفنی که توی‌قبر بود، برای لحظه‌ای‌ کوتاه دستم لرزید. وقتی جسد رو توی‌ کفن می‌ذارن و توی‌ قبر هم کفن هست، واضحه که من نبش‌ قبر کردم. من چندقدمی قبرپدرم، زیر نگاه‌پدرم، نبش‌ قبر کردم؛ اما الان اصلا وقت‌ پشیمونی و جا زدن نبود. روی‌ قبر خم شدم تا بتونم کفنش رو کنار بزنم و صورتش رو ببینم. هرچند احتمالا دیگه تجزیه شده بود. همین‌ که دستم به کفن خورد، از بس پوسیده بود، پاره شد.
این‌جوری نمی‌شد. باید توی‌ قبر می‌ایستادم تا بتونم کفن‌ رو کنار بزنم. خیلی‌ چندش بود؛ اما باید از این راز پر*ده بر می‌داشتم. نگاه‌ کوتاهی به اطراف کردم و وقتی مطمئن شدم کسی نیست، رفتم داخل. هه! شده بودم همسایه‌ی یه مرده!
با یک‌ حرکت، کامل کفن رو کنار زدم؛ اما... شوکه شده، مثل دیوونه‌ها، تندتند کل‌ کفن رو خالی کردم؛ چیزی جز پارچه داخلش نبود! نفس حبس شدم رو از سر آسودگی بیرون دادم. دستِ‌کم نبش‌ قبر نکرده بودم. هرچند واقعا برام مهم نبود. فقط به خاطر جرمش نگران بودم نه گناهش!
مردی که قبر رو برام کند، راست می‌گفت. من دین نداشتم. با یه نگاه دقیق‌تر به داخل‌ قبر، می‌شد فهمید که قبلا داخل این‌قبر جسد بوده. یعنی جسد رو از توش بیرون آورده بودن؟ باید قبر سامی و رویا رو هم چک می‌کردم. هرچند حدس می‌زدم که اون دوتا قبرخالی نیستن؛ ولی وقتی با قبر بی‌جسد اون‌ها روبه‌رو شدم، حس کردم فشارم داره می‌افته. آخه چطور ممکنه؟ یعنی جنازه شون رو دفن کردن و بعد بیرون آوردن؟ آخه جنازه خواهر و برادر من به چه د*ر*د کسی می‌خورد؟ چرا کسی باید جنازه اون‌ها رو برداره و یک‌ قبر قلابی برای‌ من بسازه؟
من خودم یادمه که رویا و سامی رو دفن کردیم؛ ولی...
نمی‌دونم، من دیگه هیچی نمی‌دونستم. توی‌ قبر خالی نشستم و چشم‌هام رو بستم. باید خاطراتی رو که با خ*ون و دل فراموش کرده بودم؛ به یاد می‌آوردم.
ملاقاتم با آرمان و سامی رو به‌ یاد آوردم. پس‌زدن آرمان و آ*غ*و*ش‌گرم و امن سامی، کامیونی که داشت توی‌ صورتمون می‌اومد، سامی که روی‌من خم شد، فرمونی که به سمت‌ مخالف چرخونده شد و پرت شدن خودم از شیشه‌ی‌ عقب رو به یاد می‌آوردم. بی‌هوشیِ لحظه‌ای بعدش، به هوش اومدن بعدش، کشیده شدن گردنبندم، بابا که غرق به‌خ*ون بود و از سر و گوشش خ*ون می‌رفت و بغض‌ سردم رو به‌یاد آوردم، لرزش‌بدنش و اشک‌ داغم رو به یاد آوردم، ذره‌ذره جون دادنش جلوی‌ چشمم و هق‌هق‌های خودم رو به یاد آوردم.
سامی! آخ‌سامی! لای آهن‌های‌ ماشین له شد بود. انقدر که صورتش کاملا از بین رفته بود. رویا! بمیرم برای‌ رویام که خواب بود. بمیرم که یادم نیاد رویا توی‌ خواب مرد و حتی نتونست بفهمه چی به سرمون اومد. دردهای‌ خودم، بغض‌های‌ خودم، طعم‌ خ*ون خودم، رو یادم اومد. من کاملا یادم بود که رویا نفس می‌کشید. آره! غرق به خ*ون بود؛ ولی زنده بود. آخ‌ که کاری از دستم برنیومد. وای‌ که فقط به تماشای نابودی‌ عزیزهام نشستم.
من شاهد تک‌تک این لحظه‌ها بودم. هیچ‌کدوم از این لحظه‌ها فراموشم نشده بودن. خوب یادم بود که اول‌‌ بابا رو دفن کردیم؛ چون بهم گفته بودن جنازه بچه‌ها هنوز خ*ون‌ریزی داره و قابل‌دفن کردن نیست. بهم گفته بودن جسدهاشون به قدری له شده که حتی قابل‌ غسل دادن نیستن. جنازه‌ها توی سردخونه موندن و آخرسر بدون این‌که برای آخرین‌بار روشون رو باز کنن، دفنشون کردن.
من از مرگ‌ بابا مطمئن بودم چون توی سردخونه دیده بودمش. وقتی برای آخرین‌بار کفن رو از صورت‌ بابا کنار زدن اون‌جا بودم؛ اما به فوت‌ رویا و سامی همیشه شک داشتم. شک و تردید داشت لحظه‌به‌لحظه بیشتر توی‌ وجودم جون می‌گرفت. چه تضمینی وجود داشت که رویا و سامی هم مرده باشن؟ شاید اون‌ها هم زنده بودن و با دیدن مزار من، باور کردن که من مردم! درست همون‌ طور که من مزار اون‌ها رو دیدم و مرگشون رو باور کردم.
واقعا توی‌ زندگیِ‌ من چه‌ خبر بود؟! چرا نمی‌تونستم یک زندگ ی‌عادی مثل‌ همه داشته باشم؟
نمی‌دونستم از این‌که الان برای زنده بودن سامی و رویا مدرک دارم، خوشحال باشم یا ناراحت؟ خوشحال از این‌که زندن و به خاطر من نمردن. ناراحت از این‌که 6سال فرصت با اون‌ها بودن رو از دست دادم. گیج و سردرگم بودم؛ ولی فعلا باید هرچی زودتر از این‌جا می‌رفتم. هرکسی که مرگ‌ من رو صح*نه‌سازی کرده بود، به یک‌ علتی این‌کار رو کرده بود. بهتر بود تاوقتی که علتش رو نفهمیدم، نذارم کسی من رو زنده ببینه.
بعد از این‌که سنگ‌ها رو سرجاش برگردوندم، بالای‌سر مَردی که حسابی دست و پاش رو گم کرده بود، موندم تا دوباره قبرها رو پر کنه.
حالا که قبرها رو دیده بودم، اصلا دلم نمی‌خواست با رفیعی روبه‌‌رو بشم. می‌دونستم نباید بذارم رفیعی بفهمه که من قبرها رو باز کردم؛ ولی این‌هم می‌دونستم که تا این قضیه رو برای خودم تجزیه و تحلیل نکنم، نمی‌تونم خودم رو کنترل کنم و چیزی رو به‌روی رفیعی نیارم.
تا صبح توی‌ خیابون‌های‌ اصفهان پرسه زدم و فکر کردم.
وقتی به خودم اومدم، با دیدن تابلوی‌ قدیمی و آشنای «بوستان‌شادی» شوکه شدم. من ناخودآگاه اومده بودم به همون پارکی که بچگی با امید اومده بودم، بدون این که حتی آدرسش رو بلد باشم. انگار حتی بدنم به خوبی لحظه هایی که با اون بودم رو به یاد داشت. اولش خواستم برگردم؛ اما نتونستم جلوی‌ خودم رو بگیرم. الان تنها چیزی که می‌تونست ذهنم رو از اتفاق‌ اخیر پرت کنه، خاطرات‌ گذشته بود. بی‌اراده رفتم داخل و روی‌ همون‌ تابی که امید سوارم کرده بود نشستم. حالا دیگه پام به زمین می‌رسید و نیازی نبود حتما یکی هولم بده.
غرق سردرگمی بودم که با دیدن شماره‌ رفیعی روی صفحه‌ی کوچیک‌ موبایلم، بغضی‌ که از مرور خاطراتم مهمون گلوم شده بود رو پس‌ زدم و تماس رو وصل کردم.
از حرف‌های بی‌ سر و تهش معلوم بود فکر می‌کنه به خاطر رفتارهای طایفه‌اش قهر کردم و از خونه بیرون زدم. پس من هم فقط همون‌ چیزی رو که انتظار داشت، تایید کردم. این‌جوری رفتنم طبیعی جلوه می‌کرد. بهش گفتم نتونستم رفتارهای‌ طایفه‌اش رو تحمل کنم و دارم به اهواز بر می‌گردم. انتظار هرجوابی رو داشتم، جز « دیگه برنگرد این‌جا».
الان حتی حوصله‌ی دیدن آقای‌ حسنی که مرد ساکت و صبوری بود رو هم نداشتم. از ترمینال یه بلیط گرفتم و خودم‌ تنهایی به خونه برگشتم. دیگه هرچی که باید می‌فهمیدم رو فهمیده بودم. با خودم قسم خوردم که اگر رویا و سامی زنده باشن، هرجای دنیا هم که باشن، به هر قیمتی پیداشون کنم.
***
ساعت 4 صبح بود و من تازه به اهواز رسیده بودم؛ ولی اصلا دل برگشتن به یک خونه‌ی‌ خالی رو نداشتم. نمی‌دونم چرا میون این‌همه بی‌کسی و معما، به روستایی که زیور زندگی می‌کرد، رفتم. فقط وقتی به خودم اومدم که زیور باچادر نماز قشنگش، تسبیح به دست، توی‌ درگاه در چوبی خونه‌اش ایستاده بود. نگاهم رو از نگاه‌ بهت‌زده‌اش گرفتم و به زمین دوختم. با لحنی که بغض‌ لعنتیم توش بی‌داد می‌کرد زمزمه کردم:
- از سرنماز بلندت کردم؟!
جوری به زمین خیره شده بودم، انگار زیور می تونست از نگاهم بخونه که من نبش قبر کردم! آره! من هنوز هم بچه بودم. نمی‌دونم چطور حال‌ خرابم رو فهمید؛ اما با دیدن دست‌هاش که از هم باز شد، بی‌اراده به آغوشش پناه بردم.
من برای اولین‌بار به آ*غ*و*ش کسی به غیر از پدرم و امید پناه برده بودم. نمی‌دونم چقدر نوازشم کرد و چقدر قربون‌ صدقه‌ام رفت، تا بالاخره تونست آرومم کنه. حتی چیز زیادی از اون روز یادم نمیاد. از اون‌ روز تا یک‌ هفته تب‌ شدیدی کردم و توی خونه‌ی‌ کوچیک و کلنگی زیور موندم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

deimos

نویسنده افتخاری + مدیر بازنشسته ادبیات
کاربر افتخاری
مدیر بازنشسته
Feb 13, 2020
840
22,255
118
  • نویسنده موضوع
  • #18
انگار وقتی بعد از یک‌ هفته به خونه‌ی خودم برگشتم، مغزم از خواب بیدار شد. کل این قضیه دو حالت بیشتر نداشت. یا جسد رویا و سامی‌ رو از قبر در آوردن، یا اصلا جسدی در کار نبوده و رویا و سامی زنده‌ان! می‌خواستم منطقی فکر کنم؛ اما کابوس‌هام باعث شده بود به زنده بودنشون ایمان پیدا کنم.
از اون روز کار من گشتن دنبال‌ رویا و سامی بود؛ حتی توی گروه‌های‌ خلافکاری، دنبال بچه‌هایی به سن اون‌ها بودم. مطمئناً اگر توی‌ خوزستان بودن، با تکیه به آدم‌هام می‌تونستم این‌جوری پیداشون کنم.
چند ماهی از این قضیه می‌گذشت و من هم‌چنان دیوانه‌وار دنبال پیدا کردن رد یا نشونی از سامی و رویا بودم. هنوز نتونسته بودم این قضیه رو برای‌ خودم هضم کنم که اتفاق‌بعدی افتاد.
تلفن‌ خونه زنگ خورد و طبق‌ معمول زیور جواب داد. هندزفری توی‌گوشم بود و صدای‌ زیور رو نمی‌شنیدم. صحبتش با کسی که پشت‌خط بود طولانی شده بود و گره‌ی‌ کوچیکی بین‌ابروهاش افتاده بود. با یک ل*ب‌خوانی ساده متوجه شدم کسی‌که پشت‌خطه با من کار داره؛ ولی چون خودش رو معرفی نمی‌کرد، نه‌ من قصد جواب دادنش رو داشتم و نه‌ زیور قصد صحبت کردن. هربار مودبانه دست به سرشون می‌کرد.
این تماس‌ها و دست‌به‌سر کردن‌ها چند روزی ادامه داشت. همیشه تحمل می‌کردم؛ ولی امروز که توی‌ مدرسه با یکی دعوام شده بود و تا می‌خورد زده بودمش و مدرسه‌ رو پیچونده بودم؛ اصلا اعصاب درست و حسابی نداشتم.
کلافه و عصبی به طرح‌ زدن پناه آورده بودم. داشتم چهره‌ای که امید الان می‌تونست داشته باشه رو طرح می‌زدم؛ ولی هربار خ*را*ب می‌شد. انگار نمی‌تونستم چهره‌ی آینده‌اش رو تصور کنم. کاغذ دیگه‌ای برداشتم و دوباره از نو شروع کردم.
صدای‌ پرحرص زیور و شنیدن جمله‌های‌ تکراری «شما اول خودتون رو معرفی کنید» «من باید بدونم با کی دارم صحبت می‌کنم» «دقیقا با کی کار دارید؟» «لطفا مزاحم نشید» بازم تمرکزم رو بهم ریخت و طرحم رو خ*را*ب کرد. این‌بار انقدر کلافه شدم، که بالاخره گوشی رو از زیور گرفتم و عصبی گفتم:
- با کی‌کار دارید؟
بدون این‌که صدام رو بشناسه، یا هول بشه، با آرامش و پررویی گفت:
- شما؟
این‌دیگه چی بود؟! اون زنگ‌زده خونه‌ی‌ من، اون بود که بامن کار داشت، من خودم رو معرفی کنم؟! از این‌حرفش بیشتر عصبی شدم و بدون‌ احترام بهش توپیدم:
- از کدوم‌وری که نمی‌دونی تو باید خودت رو معرفی کنی؟
زمزمه‌ی ریز« چه عصبی!» باعث شد کفرم در بیاد و باور کنم فقط یه مزاحمه. تا خواستم دهن باز کنم و چندتا درشت بارش کنم، بی‌هوا گفت:
- شما خانم‌ریاحی هستید؟! رها ریاحی سهام‌دار شرکت‌ طایفه‌ی ریاحی‌ها؟
با شنیدن هویت‌ واقعیم از ز*ب*ون یک‌ غریبه، گوشی توی‌ دستم لرزید و نگاهم بی‌اختیار روی‌ زیور چرخید. زیور هم مثل چند دقیقه‌ی پیش‌‌من، فکر می‌کرد مزاحمه و با اخم‌ریزی که هم‌چنان مهمون‌ صورتش بود، بهم خیره بود. «به کارت برس» محکمی که به زیور گفتم، باعث شد دست و پاش رو جمع کنه و به آشپزخونه برگرده.
نفس‌ عمیقی کشیدم. محتاط و م*حکم گفتم:
- شما؟!
لحنش عوض شد و سرخوش گفت:
- پس درست حدس زدم. فکر می‌کردم الان باید ...
انقدر گیج و کنجکاو بودم که حوصله‌ی‌ شنیدن حرف‌های اضافیش رو نداشتم، حتی تا حدودی ترسیده بودم. بین‌ حرفش اومدم و با حرص پرسیدم:
- گفتم شما؟
این‌بار سریع و جدی گفت:
- باید ببینمتون.
هرکی که بود، کاملا من‌ رو زیر نظر داشت که از سهامم توی شرکت‌ بابا خبر داشت. مطمئناً طایفه‌ام رو می‌شناخت که هویت‌واقعیم رو می‌دونست. از طرفی کسی‌که طایفه‌ام رو بشناسه، مثل‌همه باید سنگ‌قبرم رو باور می‌کرد و فکر می‌کرد من مردم! پس احتمالا کسی که پشت‌ خطه، تنها کسیه که از زنده بودن من خبر داره. فکر این‌که شاید از رویا و سامی هم خبر داشته باشه، باعث شد سریع بگم:
- کی و کجا؟
مکث‌کوتاهی کرد و با لحنی که تعجب ازش چکه می‌کرد گفت:
- فکر نمی‌کردم قبول کنید! هرجا شما بگید میام.
حرفش باعث شد با خودم فکر کنم شاید نباید قبول می‌کردم ببینمش. شاید رفیعی به یک‌ علتی درمقابل جعل‌ مرگم سکوت کرده. شاید واقعا به نفعمه که هویت‌ واقیعیم رو به خاک بسپارم؛ اما این‌ سردرگمی، این‌ندونستن، این بی‌خبری داشت من‌رو دیوونه می‌کرد. مطمئن بودم هیچ‌وقت از رفیعی هیچ‌ توضیحی نمی‌شنوم. پس با اطمینان گفتم:
- پارک‌ ملت ساعت‌شش.
با دیدن‌ زیور که از آشپزخونه بیرون می‌اومد، خداحافظی سریعی کردم و گوشی‌ رو سرجاش گذاشتم. تا ساعت 6 چیز زیادی نمونده بود. باید زیور رو می‌فرستادم بره و خودم آماده می‌شدم.
زیور تا لحظه‌ی آخر مدام منتظر بود تا از اون تلفن چیزی بهش بگم؛ اما نه من می‌گفتم و نه اون جرات می‌کرد بپرسه. بالاخره وقتی رفت، سراغ‌کمدم رفتم و بین انتخاب لباس‌مناسب موندم. سمت‌راست کمدم پر از لباس‌پسرونه و سمت‌چپ پر از لباس‌دخترونه بود. پسرونه‌هارو خودم می‌خریدم و دخترونه‌هارو زیور از حقوق‌خودش برام می‌خرید. دخترونه‌هایی که هیچ‌وقت تا حالا نپوشیده بودمشون و نمی‌خواستم بپوشم.
فکر این‌که شاید دارم به دیدن کسی از اعضای طایفه‌ام میرم، باعث شد برای اولین‌بار لباس‌دخترونه رو انتخاب کنم. مانتوی‌مشکی ساده، شلوارپارچه‌‌ای مشکی راسته و شال‌نخی مشکی و ساده‌ای رو از کمد بیرون کشیدم. جوری همه‌چیز رو ساده انتخاب کردم، انگار داشتم می‌رفتم سرمزار. هرچند من هنوز هم سیاه‌ خانواده‌ام تنم بود.
با استرس از خونه بیرون زدم. مدام با خودم فکر می‌کردم یعنی ممکنه از رویا و سامی خبر داشته باشه؟ چون اولین‌باری بود که لباس‌ دخترونه می‌پوشیدم، حس می‌کردم نگاه‌ مردم بهم عوض شده. اصلا توی‌ لباسم راحت نبودم و از نگاه‌های بقیه معذب شده بودم. لیز خوردن شالم روی موهای‌ لَختم هم به این‌ احساس دامن می‌زد. جدا بلد نبودم شال رو روی‌سرم نگه دارم.
بالاخره به پارک رسیدم و بعد از کمی‌ گشتن پیداشون کردم. یک مرد مسن و یک مرد جوون که بی‌شباهت بهم نبودن روی‌ نیمکتی نشسته بودن. هر دوشون اتو کشیده و شیک بودن و آروم و خونسرد باهم صحبت می‌کردن.
از سرعت قدم‌هام کم کردم و نزدیک‌ نیمکت ایستادم. نگاهم اسکن‌وار شروع به آنالیز کردنشون کرد. مسن‌تره با اعتماد به‌نفس کت و شلوار شیک سفیدی پوشیده بود. ژست‌ نشستن و طرز صحبت کردنش، غرور توی‌ صورتش و... باعث شد حدس بزنم که یک‌دکتره. حدودا 50ساله، به شدت محافظه‌ کار و با تجربه به نظر می‌اومد. جوونه اما فارغ از هرقید و بندی، وسط‌ نیمکت نشسته بود و دست‌هاش رو دوطرف‌ نیمکت گذاشته بود. تیپش برخلاف مردکنارش، ساده، اسپرت و تیره بود. به نظر آدم بی‌ملاحظه و راحتی می‌اومد. حدود 30ساله بود؛ ولی راحتی و طرز لم دادنش، شبیه نوجوون‌های بی‌دغدغه بود!
غرق تجزیه و تحلیل بودم که جوونه متوجه حضورم شد. چشم‌هاش ریز شد و مشکوک و سوالی اسمم رو صدا زد. نگاهم که روش سُرخورد، جا خوردنش رو حس کردم. حالا مرد کناریش هم متوجه حضورم شده بود. هردو از جا بلند شدن و باتعجب بهم خیره شدن.
استرسم رو با نفس‌‌ عمیقی پس زدم و آروم و متین پرسیدم:
- شما می‌خواستین منو ببینین؟
جوونه سریع گفت:
- ما می‌خواستیم خودشون رو ببینیم. چرا شما رو فرستادن؟
تا خواستم جوابی بدم، پوزخند محوی زد و گفت:
- ترسیده؟! فکر کرده ما از طایفه‌ی خودشیم رفته قایم شده؟
از حرفی که شنیدم، کاملا جاخوردم! من چرا باید از دست طایفه‌ی خودم قایم شم؟ اتفاقا من اومدم سرقرار، چون فکر می‌کردم قراره یکی از طایفه‌ی خودم رو ببینم! چرا یکی پیدا نمی‌شد حقیقت رو به من بگه؟ کاملا گیج شده بودم.
به لطف غرغرهای‌ زیور، خوب بلد بودم مثل یک‌ خانزاده‌ی واقعی، مودب و با وقار باشم؛ ولی بازهم طبق‌ معمول، رفتارم آینه‌وار بود! مقابله به مثل کردم و با پوزخند محوی جواب دادم:
- رهاریاحی هستم و منتظر توضیح علت این‌دیدار از شما آقایون‌محترم.
مسنه که تمام‌ مدت باتعجب بهم خیره بود، مودبانه گفت:
- رهاخانم الان باید 11سالشون باشه؛ اما شما دست‌کم 14سال رو پر کردین.
لبخندتلخی زدم و مثل‌خودش مودبانه گفتم:
- اگر این‌علت سوتفاهم ایجاد شده است، از بچگی ورزش‌حرفه‌ای داشتم.
بالاخره‌ جوونه که چندثانیه‌ای نگاهش میخ صفحه‌ی گوشیش بود، بهم خیره شد و خطاب به مسنه گفت:
- خان‌دایی هیکلش رو ول کن، چشم‌هاش رو ببین!
خان؟ اون‌هم طایفه‌دار بود؟ مسنه گوشی رو از دست اون‌یکی گرفت و باتعجب و زمزمه‌وار گفت:
- ماشاالله چقدر شبیه‌ هم‌دیگه این!
با دیدن نگاه‌ کنجکاوم، بالبخند گوشی‌ رو دستم داد. با دیدن عکس‌ مریم توی‌ صفحه‌ی کوچیک گوشی، بی‌اراده دست‌هام یخ کرد و به ثانیه نکشید که گوشی از دستم رها شد. صدای‌ بلند افتادن گوشی روی سنگ‌ فرش پارک، با لرزش نامحسوس تنم هم‌زمان شد. قاب پشت‌ گوشی و باتریش، هر کدوم به سمتی پرت شدن؛ اما جفتشون بدون هیچ‌ واکنشی به من خیره شده بودن.
امکان نداشت نشونه‌ای از مریم ببینم و دست و پاهام سست نشه. امکان نداشت یادگذشته بیوفتم و وحشت شکنجه‌های‌ مریم روحم رو آزار نده. بی‌اراده با دست‌هایی که خیس‌ عرق بود، مانتوم رو چ*ن*گ زدم. با دیدن عکس‌ مریم، داشتم به درست بودن تصمیمم شک می‌کردم. دیدن چندتا غریبه که هویت‌ واقعیم رو می‌دونن، طایفه‌ام رو می‌شناسن، از جعل‌ مرگم خبر دارن و مادرم رو می‌شناسن، چقدر می‌تونه درست بوده باشه؟
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

deimos

نویسنده افتخاری + مدیر بازنشسته ادبیات
کاربر افتخاری
مدیر بازنشسته
Feb 13, 2020
840
22,255
118
  • نویسنده موضوع
  • #19
نگاه‌ معذبی بهشون کردم و «ببخشید» ریزی بهشون گفتم. خم شدم و تکه‌های گوشی رو از زمین برداشتم. با دست‌هایی که می‌لرزید، باتریش رو جا انداختم و داشتم سعی می‌کردم روشنش کنم، که مسنه به خودش اومد و سریع گفت:
- مشکلی نیست، راحت باشین. انگار حالتون خوب نیست! بفرمایید بشینین.
روی‌ نیمکت روبه‌رویی‌شون نشستم و بعد از چند دقیقه تعارف تکه‌پ*اره کر*دن‌های الکی، دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم. بی‌هوا رگباری پرسیدم:
- شما از فامیل‌های مادرمین؟ عکس‌ مریم رو از کجا آوردین؟ از کجا طایفه‌ی من‌رو می‌شناسین؟ از کجا اسم‌ واقعی من‌ رو می‌دونین؟ شماره‌ی خونه‌ی‌ من رو از کجا ...
یهو جوونه از کوره در رفت و با حرص زیرلب گفت:
- سرم رفت!
مسنه سریع بهش توپید:
- ادبت کجا رفته حسین؟
پووف کلافه‌ای کشیدم و گفتم:
- میشه یه لطفی بکنین اول خودتون رو معرفی کنین؟ منو کاملا گیج کردین.
مسنه با خجالت گفت:
- انقدر حرف توی‌ حرف اومد به کل فراموش کردم. امیری هستم دخترم، متخصص‌ قلب و عروق. ایشون هم خواهرزاده‌ام، حسین‌ سعادتی وکیل‌ خانوادگی شماست.
تعجب چشم‌هام انقدر واضح بود که سعادتیِ بی‌خیال رو به‌حرف بیاره. بی‌حوصله گفت:
- میشه راحت حرف بزنیم؟
قبل از این‌که مسنه بخواد مبادی‌ آداب بازی دربیاره، سریع گفتم:
- راحت باش.
خودش رو روی نیمکت جلو کشید و جوری‌که انگار داره قصه‌ی شب میگه، گفت:
- پدربزرگ من، پدر من و من، وکیل‌ خانوادگی ریاحی‌ها بودیم. اولین پرونده‌ی رسمی‌ من بعد از گرفتن مدرکم، پرونده‌ی تغییر هویت یک دختربچه‌ی 4ساله بود. دختری که طایفه‌اش چشم دیدنش رو ندارن، چون تنهاوارث دختری زنده‌ی محمدرضاخانه. من فقط چون بعد از پدرم پرونده‌های‌ باز مونده‌اش رو تمام می‌کردم، سراغ این پرونده اومدم. وگرنه... بگذریم.
نفس‌عمیقی کشید و گفت:
- مورد بعدی انتقالت به پرورشگاه بود. این تغییر هویت و انتقال به پرورشگاه، فکر هرکس که بوده، به نظر قصدش نجات‌ جونت در برابر طایفه‌ی طماعت بوده. نپرس کارمادرم بود یا زن‌بابام؟ چون خودم هم نمی‌دونم. ترتیب انتقالت به پرورشگاه رو دادم؛ چون قرار بود داییم بعد از این‌که آب‌ها از آسیاب افتاد و همه‌ی طایفه‌ات مرگت رو باور کردن، سرپرستیت رو به عهده بگیره؛ اما وقتی ما خواستیم اقدام کنیم، تو زودتر آستین بالازده بودی! دیگه سرت‌رو د*ر*د نیارم که سرپرست‌ جدیدت رو پیدا کردم و وکالت‌‌حقوقی ازش گرفتم ...
بغض بی‌دلیلی که توی‌ گلوم جا خوش کرده بود. گوش دادن به حرف‌های‌سعادتی رو برام سخت کرده بود. پریدم بین حرفش و گفتم:
- جعل مرگ‌ رویا و سامی هم کار تو بود؟ از رویا و سامی خبر داری؟
نگاه بی‌حوصله‌ای بهم کرد و بی‌حوصله‌تر گفت:
- اصلا هیچ می‌دونی کنار اومدن با حمید رفیعی چقدر سخت بود؟ یه ذره قدردانی هم توی‌ نگاهت نیست! انقدری طایفه‌ات رو می‌شناسم که بگم دیگه موندنت توی این‌ وضعیت صلاح نیست. باید ...
نمی‌دونست جواب این‌ سوالم چقدر برام مهمه که این‌ جوری داشت از جواب دادن طفره می‌رفت؟ نمی‌تونست درک کنه الان چه‌حالی دارم؟ بدون این‌که برای کنترل‌ عصبانیتم تلاش کنم، باصدایی که‌حالا کاملا‌ بلند شده بود سرش داد زدم:
- گفتم از رویا و سامی خبر داری؟
نگاه‌خنثی و بی‌حسی بهم کرد و بعد از چندثانیه که توی‌ چشم‌هام خیره بود، با آرامش گفت:
- نمی‌شنوی میگم تو تنها وارث دختری از خ*ون ریاحی‌هایی؟ نمی‌دونی همون شب‌تصادف فوت شدن؟
نمی‌تونستم نگاه‌ خیره‌ام رو از نگاهش جدا کنم. چشم‌هام داشت توی‌ چشماش، دنبال حقیقت می‌گشت. درست مثل کاری که امید می‌کرد. حالا که به‌ این‌ سن رسیده بودم، داشتم درکش می‌کردم. سعادتی با لحن‌مشکوکی گفت:
- مگه غیراز اینه؟
نمی‌دونم چرا، ولی از سوالش هول شدم. با این‌که هرچی که داشت بهم می‌گفت، منطقی بود و با عقل جور در می‌اومد، تا حرف‌هاش رو با مدرک بهم ثابت نمی‌کرد، نمی‌تونستم روش حساب کنم و حقیقت رو بهش بگم.
نفس‌ عمیقی کشیدم و نگاهم رو ازش گرفتم و به سنگ‌ فرش زیر پام دوختم. نمی‌دونم این چندمین‌ باری بود که امیدم ناامید میشد. من واقعا امیدوار بودم از رویا و سامی هم خبر داشته باشه. واقعا امیدوار بودم با پیدا کردن رویا و سامی، بتونم خانواده‌ام رو دور هم جمع کنم. واقعا امیدوار بودم این معمای‌ زجرآور با دیدن این‌غریبه حل بشه؛ اما...
امیری حال بدم رو فهمید و رفت تا از دکه‌های اطراف‌ پارک چیزی برام بخره. از فرصت استفاده کردم و به سعادتی گفتم:
- مدرکی واسه حرف‌هات داری؟!
کیفش رو باز کرد و بیشتر از ده‌تا دفترچه‌ی صورتی‌ رنگ رو ازش بیرون کشید. اون‌ها رو سمتم گرفت.
- این سندها رو ببین. این‌ها تنها سندهایی هستن که تونستم رسمیشون کنم؛ اما از این‌جا به بعد برای این‌که بتونم اون زمین‌ها رو برات پس بگیرم، باید کنارم باشی. اون‌ موقع این‌که مرده باشی، برای پس گرفتن زمین‌ها و زنده موندنت بیشتر به نفعت بود؛ اما الان برعکسه. باید هویت و اصل و نسبت رو پس بگیری و به همه ثابت کنی تنهاوارث زنده‌ای.
مکث‌ی طولانی کردم و سرم‌رو بین‌ دست‌هام گرفتم. حس می‌کردم سرم داره از هجوم این‌همه افکار مختلف منفجر میشه. من به امید پیدا کردن نشونه‌ای از رویا و سامی این‌جا اومده بودم؛ اما تنها چیزی‌که نصیبم شده بود، یک‌عالمه زمین‌های بی‌ارزش بود. زمین‌هایی که بابا همیشه می‌گفت ازشون متنفره. من واقعا از هرچی چیز مادی بود متنفر بودم. چرا باید جونم رو برای زمین‌هایی که برام بی‌ارزش بودن به خطر می‌انداختم؟
پوف کلافه‌ای کردم و گفتم:
- حتی اگر بخوام هم نمی‌تونم هویتم‌ رو پس بگیرم. من به سن‌قانونی نرسیدم و سرپرستم اگر بفهمه با پس گرفتن هویتم، خودم رو توی چه دعوای‌طایفه‌ای می‌اندازم، عمرا قبول نمی‌کنه. اون از هرآشوبی که من مسببش باشم متنفره. طایفه‌اش سر یک‌ جریانی به شدت از من متنفرن و اجازه‌ی این‌کار رو بهم نمیدن.
سعادتی با اعتمادبه‌نفس گفت:
- من توی‌ کارم خبره‌ام. نیازی به اجازه‌ی حمیدخان و طایفه‌اش نیست. هر کارِقانونی و رسمی که داشته باشی، باهمون‌ وکالت‌ حقوقی می‌تونیم انجامش بدیم. اگر نخوای حتی نمی‌ذارم باخبر بشه.
مکثی کردم و گفتم:
- گیریم همه حرف‌هات هم درست؛ اما پدرمن اصلا این‌همه زمین نداشته!
با بی‌حوصلگی نگاهش رو گردوند و با تمسخر گفت:
- ولی پدربزرگت که داشته!
بی‌اراده مثل‌ خنگ‌ها زمزمه کردم:
- پدربزرگم دیگه کیه؟
من هیچ‌وقت پدربزرگم رو ندیده بودم و بابا هیچ‌وقت هیچ‌حرفی درموردش بهم نزده بود. طبیعی بود که ندونم داره از چی حرف می‌زنه! این‌بار جوری که انگار داره با یک‌بچه‌ی‌ خنگ حرف می‌زنه زمزمه کرد:
- احیانا تو اصلا می‌دونی که خان‌زاده‌‌ای؟
نگاهم رو ازش گرفتم و کلافه زمزمه کردم:
- فکر کنم این تنها چیزیه که من از هویتم می‌دونم.
مکثی کرد و بعد از ثانیه‌ای فکر کردن، کارتی رو سمتم گرفت. با جدیتی که توی‌ این یک‌ ساعت ازش ندیده بودم گفت:
- بیا دفترم باهم صحبت می‌کنیم. باید ازصفر شروع کنیم. نمی‌دونم به یه دختربچه ی 11ساله که احتمالا تمام دغدغه‌اش ورزش‌حرفه‌ایش بوده، چقدر می‌شه اعتماد کرد؛ ولی حمید رفیعی از این دیدار خبر نداره و به نفع جفتمونه که با خبر نشه. قرار بود وقتی به سن‌ قانونی رسیدی هم‌دیگه رو ببینیم؛ اما نتونستم ببینم زمین‌هایی که پدرم به خاطرش کشته شد، داره دست بقیه می‌افته. می‌تونم توی این‌قضیه بهت اعتماد کنم؟
این صادقانه‌ترین حرفی بود که توی این یک‌ساعت، بدون‌ تمسخر بهم زده بود. پدرش به خاطر زمین‌های من کشته شده بود؟! چطور می‌تونست انقدر خونسرد این‌رو بگه؟!
کارت رو ازش گرفتم و با صداقتی که بی‌اراده توی‌ صدام نشسته بود گفتم:
- سوال‌ منم هست! می‌تونم بهت اعتماد کنم؟
شونه‌ای بالا انداخت و دست به س*ی*نه نشست. حق به جانب گفت:
- تا امتحان نکنیم نمی‌فهمیم.
نمی‌تونستم اعتماد کنم. نه فقط به اون، به هیچ‌کس نمی‌تونستم اعتماد کنم. من با همین سن‌کم، انقدر سرد و گرم‌ روزگار رو چشیده بودم که بدونم، هنوز برای اعتماد کردن بهش خیلی‌زوده. از طرفی حتی‌ اگر حسین‌ سعادتی رو به عنوان‌ وکیلم قبول می‌کردم، درک نمی‌‌کردم که چرا داییش رو همراه خودش آورده؟! تا خواستم ازش بپرسم، داییش سر رسید و کیسه‌ی خریدها رو کنارم گذاشت. برای هر کدوممون چیزهای مخلتفی گرفته بود. سعادتی زودتر ازما بستنی‌ها رو از کیسه بیرون آورد و مشغول شد! امیری نگاه پرحرص و تاسفی بهش انداخت؛ اما اون اصلا به روش هم نیاورد. توی‌ همین مدت‌کوتاه کاملا واضح بود که کودک‌ درونش زیادی‌ فعاله! یک‌ جورایی روحیه‌اش برای این شغل کسل کننده زیادی‌ شیطون بود؛ اما داییش برعکس خودش، با ادب شیرینی رو سمتم گرفت و با محبت گفت:
- این فشار رو تنظیم می‌کنه.
چون دستش جلوم دراز بود، نمی‌شد دستش رو پس بزنم. به ناچار ازش گرفتمش و تشکر کوتاهی کردم. مردد پرسیدم:
- میشه بپرسم شما این‌جا ...؟!
آب‌میوه‌ای که دستش بود رو کنار گذاشت و میون‌ حرفم اومد:
- الان حالتون مساعد شنیدنش هست؟!
نمی‌دونستم چی می‌خواد بگه و هیچ‌ایده‌ای هم نداشتم. امروز به اندازه‌ی کافی ذهنم‌ آشفته شده بود و دیگه تحمل حتی یک‌ کلمه اضافه‌تر رو هم نداشتم؛ ولی نمی‌تونستم جلوی کنجکاویم رو بگیرم. لبخند ملیحی زدم و گفتم:
- خوبم، بفرمایید.
نگاه‌ مرددی به سعادتی که داشت بی‌خیال بستنی‌ سومش رو باز می‌کرد انداخت و وقتی هیچ‌ واکنشی ازش ندید، با حرص نفسی کشید. کاملا واضح بود چیزی که می‌خواد بگه یک قضیه‌ی‌ شخصیه. قضیه‌ای که سعادتی موافقش نیست که اگر بود، واکنشش این نبود!
سکوت‌ بینمون داشت طولانی می‌شد و جو‌ سنگین، که بالاخره خود امیری سکوت رو شکست.
- من می‌خوام اگر موافق باشین، پیشنهاد یک سرمایه‌ گذاری برای تاسیس یک‌ کلینیک رو بدم. مطمئناً می‌دونید که ...
تا ته‌ حرفش رو خونده بودم. دیگه نیازی به شنیدن بقیه‌اش نبود! دنبال سرمایه‌گذار می‌گشت و مطمئناً من بین همه‌گزینه‌هاش، بهترین‌ انتخاب بودم.
یک خان‌زاده با یک ثروت‌ عظیم که از قضا سنش‌کمه و قانوناً برای استفاده از این‌ ثروت، به وکیل‌ خانوادگیش نیاز داره؛ به خواهرزاده‌اش! یعنی تمام‌ ثروت‌ من می‌رفت زیردست خواهرزاده‌ی کسی که برای سرمایه‌گذاری به ثروت‌من چشم‌ دوخته. لعنتی! حالا داشتم علت این محبت بی‌دلیل رو درک می‌کردم. از اول هم باید حدس می‌زدم که اون‌‌ هم مثل همه‌ست!
مطمئناً حسین‌ سعادتی این‌رو می‌دونست و تازه داشتم می‌فهمیدم چقدر پرروئه! حالا کی باید برای اعتماد کردن دو دل می‌شد؟! من یا اون؟! چقدر گستاخ بود که همچین‌ سوالی ازم کرده بود. این من بودم که باید تصمیم می‌گرفتم بهش اعتماد کنم یا نه، یه تصمیم دیوونه‌وار! این‌حجم از پررویی رو از کجا آورده بود؟!
نگاه پرحرصی به سعادتی کردم که هم‌چنان داشت گ*از بزرگی از بستنیش می‌گرفت. لامصب‌ نگاهش ذره‌ای از بستنیش جدا نمی‌شد!
یک‌ لحظه مغزم شروع به تجزیه‌ی قضیه کرد. این‌که سعادتی خودش رو قاطی بحث نکرد، یک‌ مخالفت‌ بزرگ و واضح بود؛ اما مطمئناً از قصد داییش خبر داشته و همراه‌ خودش آوردتش و این یک‌ موافقت زیر پوستیه! مگر این‌که مجبور بوده داییش رو همراه خودش بیاره!
تمام این‌ تجزیه و تحلیل‌ها، کم‌تر از چندثانیه از ذهنم گذشتن. سعادتی سیاست‌ خوبی داشت. چرا من نداشته باشم؟!
رو به امیری، با لحن‌ محکمی گفتم:
- یه وقت رو با خواهرزادتون تنظیم می‌کنیم تا توی‌ دفترشون درباره‌ی این‌ قضیه حرف بزنیم. الان حالم زیاد مساعده‌ صحبت درمورد مسائل‌ مالی نیست.
لبخند محوی که روی ل*ب‌ سعادتی نشست، به طرز عجیبی باعث شد باور کنم که کار درستی کردم. در واقع من بدون این‌که خودم حواسم باشه، از همین لحظه بهش اعتماد کرده بودم!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

deimos

نویسنده افتخاری + مدیر بازنشسته ادبیات
کاربر افتخاری
مدیر بازنشسته
Feb 13, 2020
840
22,255
118
  • نویسنده موضوع
  • #20
امیری خوش‌حال از این‌که فکر کرده تونسته اعتمادم رو جلب کنه، با رضایت گفت:
- خیلی‌ هم خوب. فقط لطفا این‌ جریان بین خودمون بمونه. حمیدخان از این‌ جریان با خبر نشن بهتره.
باشنیدن این‌حرف، با این‌که هیچ دل‌خوشی از رفیعی و خانواده و طایفه‌اش نداشتم، سریع و حق به جانب گفتم:
- چرا اون‌وقت؟!
فهمید از حرفش خوشم نیومده که سریع دلجویی کرد:
- آخه خاندان‌ ما و طایفه‌ی رفیعی‌ها، از قدیم ر*اب*طه‌ی جالبی با هم نداشتن. الان هم ما توی حیطه‌ی‌‌ شغلی بدجور رقابت داریم.
نگاه‌ متعجبی بهش انداختم و با ریزبینی پرسیدم:
- یعنی دارید می‌گید که رفیعی به خواهرزاده‌ی رقیبش همچین وکالتی داده؟!
امیری با غرور و رضایتی که از چشم‌هاش معلوم بود، گفت:
- نه، اون به پسر وکیل‌خانوادگی ریاحی‌ها که از قضا اون هم وکالت خونده، وکالت داده. خبر نداره حسین خواهرزاده‌ی منه.
معلوم بود از این‌که پدرخونده‌ی من رو دور زده و سرش کلاه گذاشته، خیلی احساس‌ باهوشی می‌کنه! نمی‌دونم چرا، ولی بی‌اراده حرصم دراومد. نگاهم روی‌ سعادتی سُرخورد. من این‌ حرص رو توی‌نگاه اون‌هم می‌دیدم!
دیگه واقعا نمی‌تونستم یک‌ثانیه هم داییش رو تحمل کنم. تاریک شدن هوا رو بهانه کردم و باخدافظی‌ سردی ازشون جدا شدم. هرکاری کردم خودم رو راضی کنم برم خونه نتونستم. ذهنم آشفته‌تر از اونی بود که بتونم دیوارهای‌ خونه رو تحمل کنم.
همه‌چیزهایی که می‌دونستم رو کنار هم گذاشتم. حالا می‌دونستم هرکس که مرگ‌ ما سه‌نفر رو جعل کرده، خواسته از طایفه دور نگهمون داره. مسلما الان هویت‌ رویا و سامی هم عوض شده بود و پیدا کردنشون اصلا کار راحتی نبود. تنها کسی که از زنده بودن رویا و سامی خبر داشت رفیعی بود که مطمئناً امکان نداشت حرفی بزنه و چیزی‌رو لو بده که اگر می‌خواست بگه تا الان گفته بود. پس باید از یک اهرم‌فشار واسه به حرف آوردنش استفاده می‌کردم. یک‌اهرم مثل امیری و از جنس‌غیرت و آبروی طایفه‌اش!
نمی‌دونم چندساعت توی‌ خیابون قدم زدم و نمی‌دونم کی به خونه رسیدم. فقط یادمه وقتی به خونه رسیدم، یک تصمیم‌ مهم گرفته بودم. تصمیمی که دوسر برد بود.
چند هفته‌ای صبر کردم تا مطمئن بشم از ایران رفته و دیگه دستش بهم نمی‌رسه. می‌دونستم حرفی که می‌خوام بهش بزنم، براش انقدر سنگین هست که این‌بار ممکنه جدا قیدم رو بزنه. هرچند اگر واقعا می‌خواست از دستم خلاص بشه، انقدر روابط‌ قوی و محکمی توی‌ ایران داشت که لازم نباشه خودش مستقیما ایران باشه؛ ولی من دیگه نمی‌ترسیدم.
انگار حالاکه به قدرتی هم‌سطح قدرت‌نینا رسیده بودم، دیگه از هیچی نمی‌ترسیدم. پشتم به اسم و رسمم توی دنیای‌ خلاف گرم بود. دلم به آدم‌های‌خلافکاری گرم بود، که دل از خونه و خانواده‌ی خودشون کنده بودن؛ اون‌هم به خاطر پول!
گاهی‌خودم هم شک می‌کردم که من یک نابغه‌ی واقعی‌ام یا یک احمق‌‌واقعی؟! اگر واقعا روزی‌رفیعی قید خواسته‌ی رفیق‌ قدیمیش رو می‌زد و بی‌خیالم میشد، واقعا می‌تونستم در برابرش مقاومت کنم؟ من دل این‌رو داشتم به آدم‌هام دستور بدم کسی رو که از پرورشگاه بیرونم آورده، توی انبارهای‌ خلافکاری شکنجه کنن؟ نه! من هیچ‌وقت نمی‌تونستم انقدر پست باشم. مطمئناً توی اون شرایط تسلیم طایفه‌اش می‌شدم؛ ولی نمی‌تونستم از الان، به خاطر ترس از واکنشش، قید تصمیمم رو بزنم.
دیگه ثانیه‌ای به چیزی فکر نکردم. تلفن رو برداشتم و شماره‌ای که از زیور کش رفته بودم رو گرفتم. بعد از چند ثانیه‌ی‌ کوتاه، باشنیدن صدای‌ رسا و سرحال‌ رفیعی که به انگلیسی چیزی گفت، توی یه لحظه تردید سرتاسر وجودم رو گرفت. انتظار نداشتم انقدر زود جواب بده و بی‌اراده هول شدم. هول زده و بی‌ربط گفتم:
- سلام!
نمی‌دونستم این مکث‌طولانی نشونه‌ی خوبیه یا نه؟ با این‌حال جراتم رو جمع کردم و با اعتماد به نفس گفتم:
- رهام دکتر. شناختی؟
از صداهایی که از اطرافش می‌اومد، معلوم بود دور و برش شلوغه و اصلا زمان‌ مناسبی رو برای‌ تماس انتخاب نکردم. سریع و باعجله گفت:
- شناختم. چی می‌خوای؟
دلم‌شکست؟ ناراحت شدم؟ بهم برخورد؟ نه؛ واقعا نه! دیگه برام عادی شده بود. من یاد گرفته بودم که من برای کسی مهم نیستم و کسی هم نباید برای‌ من مهم باشه. پس منم این‌بار بدون هیچ‌ مهلتی همه‌چیز رو کف‌ دستش گذاشتم. از دیدن حسین‌ سعادتی گرفته تا این‌که حسین‌ سعادتی، خواهرزاده‌ی رقیبش و دشمن‌طایفه‌اش، دکتر امیریه. بهش گفتم سال‌ها پیش از رقیبش و دشمن طایفه‌اش بدجور رکب خورده. حتی بهش گفتم از تک‌تک زمین‌های ارثیه‌ام خبر دارم و می‌خوام همه‌اش رو برای دکتر امیری سرمایه کنم. حالا عصبانیت بی‌حدش قابل توصیف نبود!
اولش سعی کردم بهش یک‌دستی بزنم. م*حکم‌تر از قبل بهش گفتم که از زنده بودن رویا و سامی خبر دارم. وسط حرف زدن و بد و بیراه گفتنش به طایفه‌ی‌ امیری، یهو ساکت شد. بعداز چندثانیه شروع به انکار کرد و وقتی بهش گفتم که من نبش‌قبر کردم، دیگه چیزی نگفت. اون سکوت کرده بود و حالا این من بودم که عصبانیتم قابل‌کنترل نبود. اون می‌دونست! اون می‌دونست که خواهر و برادر من زنده‌ان و تمام این‌ مدت ساکت موند. تمام این‌ مدت من رو از داشتن خانواده‌ام و خانواده‌ام رو از داشتن من محروم کرد. آخه چطور یک‌نفر می‌تونه تا این‌حد سنگ‌دل باشه؟
توی یک‌لحظه زدم به سیم‌ آخر، رگ‌ دیوونگیم گل کرد و با حرص و جدیت بهش گفتم:
- تمام این‌مدت همه‌چیز رو میدونستی؟ می‌دونستی و گذاشتی توی این‌ منجلاب دست و پا بزنم؟ تو چه‌جور آدمی هستی؟ همه‌ی زمین‌هارو میدم به امیری. به کل طایفه‌ات میگم که از امیری رودست خوردی. کاری می‌کنم دیگه حتی‌ پرنیان هم روش نشه توی‌ طایفه‌ات بگه که تو پدرشی.
تنها صدایی که می‌شنیدم صدای نفس‌های عصبی خودم و رفیعی بود. هردو از دست‌ هم کفری بودیم. من و رفیعی واقعا از دست‌هم خسته بودیم. نه من دخترطایفه بودم که هرچی بزرگترم میگه رو بی‌چون و چرا قبول کنم، نه رفیعی مثل‌ پدرم مردصبوری بود که بتونه من‌رو درک کنه و باهام کنار بیاد. وقتش بود یک‌بار برای‌همیشه راهمون‌ رو از هم جدا کنیم.
هرچند من می‌دونستم تمام حرف‌هایی که دارم به رفیعی می‌زنم، فقط یک‌ مشت تهدید پوچ و تو خالی از روی‌ عصبانیته؛ ولی‌ رفیعی که این‌رو نمی‌‌دونست. اون من رو بد شناخته بود و تک‌تک حرف‌هام رو باور کرده بود. ولی‌خودم خوب می‌دونستم هیچ‌وقت نمی‌تونم همچین‌کاری درحقش بکنم. من بی‌رحم بودم؛ ولی هنوز هم معرفت داشتم.
- آدرس‌ رویا و سامی‌‌ رو بهم بده، منم بی‌خیال همه‌چیز میشم.
بالجبازی و تمسخر، پرحرص گفت:
- برو خودت رو به روان‌پزشک معرفی کن. من نمی‌دونم داری چی میگی.
کفری‌تر از قبل، بالحنی که واقعا داشتم سعی می‌کردم کنترلش کنم گفتم:
- پس باید به طایفه‌ات یه سلامی بکنم.
بدون این‌که بهش مهلت حرف‌دیگه‌ای رو بدم، باحرص گوشی‌رو سرجاش کوبیدم. هنوز هم مطمئن بودم که هیچ‌وقت همچین‌ کاری رو باهاش نمی‌کنم. داشتم سعی می‌کردم یه راه دیگه برای به‌حرف آوردنش پیدا کنم؛ اما اون‌ تهدیدم رو جدی گرفته بود!
هنوز 12ساعت هم نگذشته بود که خودش بهم زنگ زد. بدون هیچ‌حرف اضافه‌ای، باصدایی که خستگی توش بی‌داد می‌کرد گفت:
- یکی‌شون رو انتخاب کن.
حتی به ذهنم هم نرسید منظورش از این‌حرف چیه؟ گیج‌تر از همیشه گفتم:
- چی؟
کلافه و خسته سرم غر زد:
- باور نکردنش واسه‌ تو آسونه؛ اما من واقعا نمی‌دونم بعد از این‌همه سال چه بلایی سر اون‌ها اومده. نمی‌دونم هنوز زنده‌ان یا نه. من فقط می‌تونم یکی‌شون رو پیدا کنم. بگو رویا رو می‌خوای یا سامی‌ رو؟
بالحنی که ناخواسته بغض توش نشسته بود زمزمه کردم:
- هردو، من هم خواهرم‌رو می‌خوام هم برادرم. من هر دوتاشون رو می‌خوام.
این‌بار اون‌هم بالحنی که عجز توش موج می‌زد گفت:
- رها پیدا کردنشون آسون نیست عزیزم. من فقط یک برگ‌ برنده به این درشتی دارم. در این‌ مورد فقط یه رابط‌قوی توی‌ ایران دارم و فقط یک‌ بار می‌تونم این‌ کار رو بکنم. یکی‌رو انتخاب کن.
صدای‌ شکستن قلب‌خردشده‌ام، برای بارصدم به گوشم رسید. آخه این چه زندگی‌ایه که من دارم؟ چطور می‌تونم؟ هر دوشون برام عزیزن. چطور می‌تونم بین دوتا ازآخرین اعضای‌خانوادم یکی‌ رو انتخاب کنم؟ می‌دونستم هرکدوم رو که انتخاب کنم بازهم عذاب از دست دادن اون‌ یکی رهام نمی‌کنه.
برای داشتن هرکدومشون حاضر بودم در لحظه از جونم بگذرم. باوجود همه‌ی این‌ها بازم‌ رویا برام فرق داشت. به رویا یه احساس تعهد عمیق داشتم و به سامی یه احساس دین‌عمیق. گیج و درمونده به دیوارکنارم تکیه دادم و چشم‌هام رو بستم. باید تصمیم می‌گرفتم. با «رها»ی عصبی و کشداری که رفیعی گفت، به خودم اومدم. با چشم‌بسته سریع گفتم:
- رویا، رویارو برام پیدا کن.
انتخاب‌ سامی بین نجات جون‌ خودش، من و رویا، نجات جون‌من بود؛ اما حالا انتخاب‌ من بین سامی و رویا، بی‌بروبرگشت رویا بود. من نمی‌تونستم روی احساس‌ تعهدم پا بذارم.
مکث‌ ثانیه‌ای که رفیعی کرد، نشون می‌داد اون‌هم درست به اندازه‌ی خودم از حرفی که شنیده جا خورده. حتی خودم هم از جوابی که داده بودم شگفت زده شده بودم.
صدای نفس‌ آروم و عمیقی که کشید، کاملا متضاد باتپش قلب‌من بود. باصدای تحلیل‌ رفته‌ای گفت:
- همه‌ی سعیم رو می‌کنم. فقط نمی‌خوام هیچ‌ همکاری و ملاقاتی با اون مردک امیری داشته باشی. فهمیدی؟
اون فقط فکر خودش و طایفه‌ی لعنتیش بود؛ من اما بی‌اراده پاهام شل شد و کنار دیوار سُرخوردم. چشم‌هام پراز اشک شده بود و از بس بغضم رو با لجبازی نگه داشته بودم، سرم د*ر*د گرفته بود. «باشه» ی آروم و پر بغضی گفتم. قبل از این‌که حتی فرصت خدافظی بهم بده، برای بارصدم صدای بوق‌آزاد تلفن جایگاهم رو براش یادم آورد، همون باراضافی!
***
فقط یک‌هفته از تماسم با رفیعی می‌گذشت؛ اما دیگه صبرم تمام شده بود. مدام منتظر بودم که زنگ بزنه و یه خبری از رویا بهم بده. من زیادی روی‌ حرفش حساب کرده بودم. بالاخره طاقت حسین‌ سعادتی هم تمام شد و خودش بهم زنگ زد و قرار ملاقات بعدی رو تنظیم کرد. درسته در ظاهر حرف‌ رفیعی رو قبول کردم بودم تا قرار ملاقاتی با حسین‌ سعادتی و امیری نذارم؛ اما دیگه بیشتر از این نمی‌تونستم منتظرش بمونم.
بیشتر از یک‌ ساعت بود که رسیده بودم؛ اما جای داخل رفتن، بی‌هدف توی راه‌پله جلوی دَرآسانسور ایستاده بودم. من می‌ترسیدم، من از چیزهایی که قرار بود سعادتی بهم بگه می‌ترسیدم. من از این‌که همه‌ی زندگیم بر پایه‌ دروغ و خلاف بنا شده بود، می‌ترسیدم. من از این‌که دوباره به پرورشگاه برگردم، می‌ترسیدم؛ مخصوصا پرورشگاه بدون‌امید!
بالاخره بعد از یک‌ساعت دو دلی، دکمه‌ آسانسور رو زدم و منتظر موندم. نگاهم به شماره‌ معکوس‌های طبقه‌ی ساختمون بود و دلم کیلومترها دورتر از جایی‌که ایستاده بودم. دلم درست توی بهشت‌ رضوانی که جسم بی‌جون پدرم رو توی‌آ*غ*و*ش داشت، جا مونده بود. دلم می‌خواست می‌تونستم تا می‌تونم از این‌شهر و مردم و طایفه‌هاش فرار کنم. دلم می‌خواست می‌تونستم همه‌ی دنیارو پشت‌ سرم جا بذارم.
کنترل اشکی که توی‌ چشمم جمع شده بود، سخت‌تر از چیزی بود که بقیه فکر می‌کردن. در آسانسور باصدای «دینگ» ی باز شد و خانمی که عینک‌آفتابی بزرگی زده بود، نگاهی بهم کرد. من سرراهش ایستاده بودم. با لبخند گرمی که بهم زد، از سرراهش کنار رفتم؛ اما جای بیرون اومدن، در آسانسور رو بادست برام نگه داشت و منتظر شد تا برم تو. نگاه‌متعجبی بهش کردم و داخل رفتم. تشکرکوتاهی کردم و دکمه طبقه‌ی5 رو زدم.
حدودا 40ساله به نظر می‌اومد. بوی عطرملایمی داشت و کمی از موهای‌ هایلایت شده‌اش، از مقنعه‌ی‌ مشکیش بیرون زده بود. از مانتو شلوار رسمی سورمه‌ای که تنش بود و آرایش‌لایت و محوش، کاملا مشخص بود که کارمنده. انقدر سرگرم تجزیه و تحلیلش بودم که اصلا حواسم نبود بی‌ادبانه بهش خیره شدم. دوباره لبخند گرمی بهم زد و دوباره درآسانسور رو برام نگه داشت تا بیرون برم. حتی باوجود عینکی که زده بود هم به شدت چهره‌ی‌ دلنشین و لبخندملیحی داشت. در رو باز نگه داشته بود؛ اما من اصلا دلم نمی‌خواست برم!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
بالا