6
برگرفته از همین شکل تفکر بود که نخستین استانداردسازها قالبی نوین و سفت و سخت از سلسلهمراتب کاری ساختند که کارمندان را به دو طبقه تقسیم میکرد. در طبقه زیرین کارگران بودند که به گفته فردریک تیلور باید از دستورات اطلاعت و آنها را اجرا میکردند و این کار را دقیق و تند انجام میدادند. بالادست طبقه مدیران بودند که باید به کارگران کارهایشان را دیکته میکردند. وظیفه همع تصمیمگیریهای داخل سازمان با همینها بود.
انگار برای آن مدیران روزگار چندان بد هم نبود، چون حالا بخشی از قدرت و خودمختاری کارگران به آنها اعطا میشد، ولی مشکل اینجا بود که حالا این طبقه هم خود را دربست وابسته به اجزای مستحکم نظامی میدید که به همان سختی و مشقت ازشان کار میخواست و نگاهی هم به استعدادهایشان نداشت. در نظام استاندارد هر مدیری نقشی از پیش تعیین شده و ثابت دارد. مثلاً وظایف مدیر فروش ثابت است و دیگر مهم نیست که چه کسی این سمت را برعهده میگیرد. در نظام استاندارد همه چیز بر پایه این انگاره میگردد که تفاوت فردی یک مشکل است و دردسرساز.
در رده بعدی، ما این استانداردسازی را به بچههایمان هم منتقل میکنیم. موفقیتهای بزرگ و چشمگیر استانداردسازی دنیای کسبوکار را میستاییم و از سوی دیگر نوآوران عرصه آموزش دست به بازآرایی و نوکردن نظام آموزشی و مدارش و دانشگاهها میزنند و همه را با معیار سفتوسخت بهرهوری بیشتر تنظیم میکنند. در همان آغاز سده بیستم تمامی نظام آموزشی آمریکا تحول گستردهای به خود دید و براساس نظام استاندارد، کتابهای آموزشی استاندارد، ردههای استاندارد، آزمونهای استاندارد، ترم های تحصیلی استاندارد و مدارک تحصیلی استاندارد تنظیم شد. اینجا نیز همان روال سخت و محکم صنعتی میان کارگران و مدیران را پیاده کردند و سلسله مراتبی تعریف شد که در آن یک طبقه شامل مربیان میشد و طبقه دیگر مدیران آموزشی، کلاسها هم انگار شبیه به کارخانهها طراحی شدند و برای مدارس و حتی دانشگاهها هم زنگ گذاشتند که پایان هر ساعت درسی را اعلام کند و ابایی هم از گفتنش نداشتند. چنان که اِلوود کابرلی در کتاب معروفش با نام مدیریت مدارس عمومی به سال 1916 نوشت: «مدارس ما به یک معنا کارخانهاند، چون در آنها ماده خام یعنی بچهها قرار است ورز داده شوند و به صورت محصولاتی دربیایند که به درد اجتماع بخورد.»
ابتدا کار را استانداردسازی کردیم و بعد آموزش را، بعد محیط کاری استاندارد را با محیط آموزشی استاندارد همساز کردیم و حالا وقتش بود که شغلهای استاندارد بسازیم. کارمان که تمام شد، روال استاندارد را از صبح اولین روز در کودکستان تا صبح نخستین روز بازنشستگی باب کردیم. این یعنی استانداردسازی کل زندگی بشری.
برگرفته از همین شکل تفکر بود که نخستین استانداردسازها قالبی نوین و سفت و سخت از سلسلهمراتب کاری ساختند که کارمندان را به دو طبقه تقسیم میکرد. در طبقه زیرین کارگران بودند که به گفته فردریک تیلور باید از دستورات اطلاعت و آنها را اجرا میکردند و این کار را دقیق و تند انجام میدادند. بالادست طبقه مدیران بودند که باید به کارگران کارهایشان را دیکته میکردند. وظیفه همع تصمیمگیریهای داخل سازمان با همینها بود.
انگار برای آن مدیران روزگار چندان بد هم نبود، چون حالا بخشی از قدرت و خودمختاری کارگران به آنها اعطا میشد، ولی مشکل اینجا بود که حالا این طبقه هم خود را دربست وابسته به اجزای مستحکم نظامی میدید که به همان سختی و مشقت ازشان کار میخواست و نگاهی هم به استعدادهایشان نداشت. در نظام استاندارد هر مدیری نقشی از پیش تعیین شده و ثابت دارد. مثلاً وظایف مدیر فروش ثابت است و دیگر مهم نیست که چه کسی این سمت را برعهده میگیرد. در نظام استاندارد همه چیز بر پایه این انگاره میگردد که تفاوت فردی یک مشکل است و دردسرساز.
در رده بعدی، ما این استانداردسازی را به بچههایمان هم منتقل میکنیم. موفقیتهای بزرگ و چشمگیر استانداردسازی دنیای کسبوکار را میستاییم و از سوی دیگر نوآوران عرصه آموزش دست به بازآرایی و نوکردن نظام آموزشی و مدارش و دانشگاهها میزنند و همه را با معیار سفتوسخت بهرهوری بیشتر تنظیم میکنند. در همان آغاز سده بیستم تمامی نظام آموزشی آمریکا تحول گستردهای به خود دید و براساس نظام استاندارد، کتابهای آموزشی استاندارد، ردههای استاندارد، آزمونهای استاندارد، ترم های تحصیلی استاندارد و مدارک تحصیلی استاندارد تنظیم شد. اینجا نیز همان روال سخت و محکم صنعتی میان کارگران و مدیران را پیاده کردند و سلسله مراتبی تعریف شد که در آن یک طبقه شامل مربیان میشد و طبقه دیگر مدیران آموزشی، کلاسها هم انگار شبیه به کارخانهها طراحی شدند و برای مدارس و حتی دانشگاهها هم زنگ گذاشتند که پایان هر ساعت درسی را اعلام کند و ابایی هم از گفتنش نداشتند. چنان که اِلوود کابرلی در کتاب معروفش با نام مدیریت مدارس عمومی به سال 1916 نوشت: «مدارس ما به یک معنا کارخانهاند، چون در آنها ماده خام یعنی بچهها قرار است ورز داده شوند و به صورت محصولاتی دربیایند که به درد اجتماع بخورد.»
ابتدا کار را استانداردسازی کردیم و بعد آموزش را، بعد محیط کاری استاندارد را با محیط آموزشی استاندارد همساز کردیم و حالا وقتش بود که شغلهای استاندارد بسازیم. کارمان که تمام شد، روال استاندارد را از صبح اولین روز در کودکستان تا صبح نخستین روز بازنشستگی باب کردیم. این یعنی استانداردسازی کل زندگی بشری.
برگرفته از همین شکل تفکر بود که نخستین استانداردسازها قالبی نوین و سفت و سخت از سلسلهمراتب کاری ساختند که کارمندان را به دو طبقه تقسیم میکرد. در طبقه زیرین کارگران بودند که به گفته فردریک تیلور باید از دستورات اطلاعت و آنها را اجرا میکردند و این کار را دقیق و تند انجام میدادند. بالادست طبقه مدیران بودند که باید به کارگران کارهایشان را دیکته میکردند. وظیفه همع تصمیمگیریهای داخل سازمان با همینها بود.
انگار برای آن مدیران روزگار چندان بد هم نبود، چون حالا بخشی از قدرت و خودمختاری کارگران به آنها اعطا میشد، ولی مشکل اینجا بود که حالا این طبقه هم خود را دربست وابسته به اجزای مستحکم نظامی میدید که به همان سختی و مشقت ازشان کار میخواست و نگاهی هم به استعدادهایشان نداشت. در نظام استاندارد هر مدیری نقشی از پیش تعیین شده و ثابت دارد. مثلاً وظایف مدیر فروش ثابت است و دیگر مهم نیست که چه کسی این سمت را برعهده میگیرد. در نظام استاندارد همه چیز بر پایه این انگاره میگردد که تفاوت فردی یک مشکل است و دردسرساز.
در رده بعدی، ما این استانداردسازی را به بچههایمان هم منتقل میکنیم. موفقیتهای بزرگ و چشمگیر استانداردسازی دنیای کسبوکار را میستاییم و از سوی دیگر نوآوران عرصه آموزش دست به بازآرایی و نوکردن نظام آموزشی و مدارش و دانشگاهها میزنند و همه را با معیار سفتوسخت بهرهوری بیشتر تنظیم میکنند. در همان آغاز سده بیستم تمامی نظام آموزشی آمریکا تحول گستردهای به خود دید و براساس نظام استاندارد، کتابهای آموزشی استاندارد، ردههای استاندارد، آزمونهای استاندارد، ترم های تحصیلی استاندارد و مدارک تحصیلی استاندارد تنظیم شد. اینجا نیز همان روال سخت و محکم صنعتی میان کارگران و مدیران را پیاده کردند و سلسله مراتبی تعریف شد که در آن یک طبقه شامل مربیان میشد و طبقه دیگر مدیران آموزشی، کلاسها هم انگار شبیه به کارخانهها طراحی شدند و برای مدارس و حتی دانشگاهها هم زنگ گذاشتند که پایان هر ساعت درسی را اعلام کند و ابایی هم از گفتنش نداشتند. چنان که اِلوود کابرلی در کتاب معروفش با نام مدیریت مدارس عمومی به سال 1916 نوشت: «مدارس ما به یک معنا کارخانهاند، چون در آنها ماده خام یعنی بچهها قرار است ورز داده شوند و به صورت محصولاتی دربیایند که به درد اجتماع بخورد.»
ابتدا کار را استانداردسازی کردیم و بعد آموزش را، بعد محیط کاری استاندارد را با محیط آموزشی استاندارد همساز کردیم و حالا وقتش بود که شغلهای استاندارد بسازیم. کارمان که تمام شد، روال استاندارد را از صبح اولین روز در کودکستان تا صبح نخستین روز بازنشستگی باب کردیم. این یعنی استانداردسازی کل زندگی بشری.
انگار برای آن مدیران روزگار چندان بد هم نبود، چون حالا بخشی از قدرت و خودمختاری کارگران به آنها اعطا میشد، ولی مشکل اینجا بود که حالا این طبقه هم خود را دربست وابسته به اجزای مستحکم نظامی میدید که به همان سختی و مشقت ازشان کار میخواست و نگاهی هم به استعدادهایشان نداشت. در نظام استاندارد هر مدیری نقشی از پیش تعیین شده و ثابت دارد. مثلاً وظایف مدیر فروش ثابت است و دیگر مهم نیست که چه کسی این سمت را برعهده میگیرد. در نظام استاندارد همه چیز بر پایه این انگاره میگردد که تفاوت فردی یک مشکل است و دردسرساز.
در رده بعدی، ما این استانداردسازی را به بچههایمان هم منتقل میکنیم. موفقیتهای بزرگ و چشمگیر استانداردسازی دنیای کسبوکار را میستاییم و از سوی دیگر نوآوران عرصه آموزش دست به بازآرایی و نوکردن نظام آموزشی و مدارش و دانشگاهها میزنند و همه را با معیار سفتوسخت بهرهوری بیشتر تنظیم میکنند. در همان آغاز سده بیستم تمامی نظام آموزشی آمریکا تحول گستردهای به خود دید و براساس نظام استاندارد، کتابهای آموزشی استاندارد، ردههای استاندارد، آزمونهای استاندارد، ترم های تحصیلی استاندارد و مدارک تحصیلی استاندارد تنظیم شد. اینجا نیز همان روال سخت و محکم صنعتی میان کارگران و مدیران را پیاده کردند و سلسله مراتبی تعریف شد که در آن یک طبقه شامل مربیان میشد و طبقه دیگر مدیران آموزشی، کلاسها هم انگار شبیه به کارخانهها طراحی شدند و برای مدارس و حتی دانشگاهها هم زنگ گذاشتند که پایان هر ساعت درسی را اعلام کند و ابایی هم از گفتنش نداشتند. چنان که اِلوود کابرلی در کتاب معروفش با نام مدیریت مدارس عمومی به سال 1916 نوشت: «مدارس ما به یک معنا کارخانهاند، چون در آنها ماده خام یعنی بچهها قرار است ورز داده شوند و به صورت محصولاتی دربیایند که به درد اجتماع بخورد.»
ابتدا کار را استانداردسازی کردیم و بعد آموزش را، بعد محیط کاری استاندارد را با محیط آموزشی استاندارد همساز کردیم و حالا وقتش بود که شغلهای استاندارد بسازیم. کارمان که تمام شد، روال استاندارد را از صبح اولین روز در کودکستان تا صبح نخستین روز بازنشستگی باب کردیم. این یعنی استانداردسازی کل زندگی بشری.
آخرین ویرایش: