خوش آمدید!

با عضویت در انجمن تک رمان از مزایای(چاپ کتاب،منتشر کردن رمان و...به صورت رایگان، خدمات ویراستاری، نقد و...)بهرمند شوید. با ما بهترین‌ها را تجربه کنید.☆

همین حالا عضویتت رو قطعی کن!
  • انجمن بدون تغییر موضوع و محتوا به فروش می رسد (بعد از خرید باید همین روال رو ادامه بدید) در صورت توافق انتشارات نیز واگذار می شود. برای خرید به آیدی @zahra_jim80 در تلگرام و ایتا پیام بدید

ساعت تک رمان

Rover

معاونت کل سایت
پرسنل مدیریت
معاونت کل سایت
مدیریت تالار
حفاظت انجمن
نویسنده حرفه‌ای
نویسنده فعال
نویسنده انجمن
طراح انجمن
کاربر فعال انجمن
کاربر افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
کتابخوان انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023-12-15
نوشته‌ها
1,502
کیف پول من
352,259
Points
1,976
پارت صد و سی و هشتم

الکساندرا قدمی به جلو برداشت و به پاکت روی زمین، خیره شد. حالا که هوش و حواسش سرجایش آمده بود، می‌توانست بفهمد که هیچ‌‌چیز واقعی‌تر از شانس نیست و در حقیقت، سه مرد روبه‌رویش به هیچ‌وجه خوش‌شانس نبودند؛ حالا دفتر وکیل تبدیل به یک فضای بی‌انتها شده بود؛ هزارتویی از احساسات پیچیده و غیرقابل پیش‌بینی که بوی تعفن می‌دادند.
نگاهش را بالا کشید و به ثمره‌ی زندگی‌اش زل زد. گذشته از آن قامت بالا، شانه‌های ستبر، چهره‌‌ی بی‌عاطفه و چشمان تیزش که لبریز از تنفر بود، رفتارش نیز مردم را به حیرت وا می‌داشت. می‌دانست که چه کارهایی از دستش برمی‌آید. کم و بیش آوازه‌اش را از زبان این و آن شنیده بود؛ اما هیچ‌گاه تصور نمی‌کرد که بخواهد به نفع درخت پوسیده‌‌ی خانواده‌اش، تیشه‌ها را از سر راه بردارد. ر*اب*طه‌ی آن‌ها پس از مرگ سلستینو، طعنه به جهنم می‌زد و به تاریکی مطلق می‌مانست؛ احساس تأسف می‌کرد؟ هرگز! فی‌الواقع اگر در دنیای مردگان با سلستینو روبه‌رو می‌شد، به او می‌گفت که یگانه پسرشان، چیزی بیشتر از ظاهر را از او به ارث برده و این، ادعای باطلی نبود.
پسر جوان، تکه استخوان انگشت وکیل را با دقت بر روی صفحه‌‌ی تلفن همراه او گذاشت و طولی نکشید که صدای باز شدن قفل آن، به گوش رسید.
- اگه می‌خوای کارم به خودکشی بکشه، به زل زدنت ادامه بده مامان!
این را بدون چشم برداشتن از صفحه‌ی گوشی یاروش گفته بود. الکساندرا، سگرمه‌هایش را درهم کشید و قدم دیگری به طرف او برداشت. دیگر جایی برای سرکشی و یکه‌تازی باقی نمانده بود. صدایش را صاف کرد و با اشاره به جنازه‌ی یاروش، پرسید:
- به این فکر کردی که چطور می‌خوای از پس عواقبش بر بیای؟
میگل، پوزخندی زد و بی‌آن که سرش را بلند کند، کلمات تکراری را شمرده و محکم، ادا کرد.
- از این‌جا برو.
- من نمی‌تونم برم و وانمود کنم که هیچ اتفاقی نیفتاده.
با دقت، صندوق ایمیل‌های یاروش را زیر و رو کرد و در همان حال، ل*ب زد:
- اشتباه می‌کنی؛ مطمئنم که از پسش بر میای چون توی این کار فوق‌العاده‌ای!
- میگل، باید با هم حلش کنیم عزیزم.
اخم غلیظی بر روی پیشانی نشاند و پس از خاموش کردن صفحه‌‌ی گوشی، آن را درون جیبش قرار داد. با نگاه غضب‌آلودش، قدمی جلو آمد و در فاصله‌ای ناچیز از الکساندرا، ایستاد.
- حلش کنیم؟! هنوزم فکر می‌کنی که می‌تونی همه‌چیز رو درست کنی؟
الکساندرا، نگاهش را دزدید و به دستان خونین او و انگشت بریده‌ای که درون مشتش می‌فشرد، خیره شد.
- هیچ‌وقت نخواستی که درست... .
میگل، دندان‌هایش را روی هم سایید و انگشت خونینش را روی س*ی*نه‌ی مادرش گذاشت.
- پاپا به خاطر تو مرد.
صدایش را بالاتر برد و با اشاره به اجساد اطرافشان، ادامه داد:
- تو باعث مرگشون هستی... .
سپس، انگشتش را روی س*ی*نه‌ی خودش گذشت و با چشمان سرخش، به چهره‌‌ی مادرش نگریست. دانه‌های ریز عرق بر روی پیشانی‌اش نشسته بود و چشمه‌ی درد، در مردمک‌های لرزانش می‌جوشید؛ تلفیقی از درماندگی و خشم بی‌پایان.
- تو بودی که من رو کشتی! حالا چطور، فقط بهم بگو که چطور می‌تونی حلش کنی، هان؟!
الکساندرا، سرش را بالا گرفت و به چشمان پریشان و سرتاسر اندوه پسرکش، خیره شد. این سرانجام آشنای تمام مکالماتی بود که با یکدیگر داشتند. میگل، او را مقصر تمام اتفاقات ناخوشایند زندگی‌اش می‌دانست و گوش و چشمش را تا ابد، به روی توجیهاتش بسته بود. با این حال، هوای مسموم داخل اتاق را به یک‌باره بلعید و لحن تندی به خودش گرفت.
- ببین کار دنیا به کجا رسیده که پسر، مادر خودش رو به چنین جنایاتی متهم می‌کنه!
- از این که هنوزم وانمود می‌کنی به خاطر این زندگی نکبت‌باری که برام ساختی بی‌تقصیری، حالم به هم می‌خوره.
- حال من هم از این که هنوزم من رو مقصر مرگ پدرت می‌دونی، به هم می‌خوره! طوری حرف می‌زنی که انگار نمی‌دونی اون خودکش‍... .
- با این خزعبلات خودت رو تبرئه کردی؟ این‌طوری تونستی فراموش کنی که چه بلایی سرمون آوردی؟
میگل، لگد محکمی به میز کنار پایش زد و باز هم صدایش را بالا برد.
- بذار یادت بندازم که تو خانواده‌مون رو به مردی فروختی که یه یتیم بی‌کس و کار رو توی وصیت‌نامه‌اش به تو ترجیح داده. تو برای خانواده‌ی لعنتی خودت هم یه مرده به حساب میای؛ که حتی نخواستن توی اولین روز بیوه شدنت، کنارت باش‍... .
قلب الکساندرا با شنیدن جملات تحقیر‌آمیز میگل، به تکاپو افتاد و گونه‌های استخوانی‌اش، گلگون شد. او، طوری حرف می‌زد که انگار ستاره‌های وجودش و پروانه‌های درون قلبش، دور از وطن اصلی خویش مرده‌اند و صدایش، طنینی داشت که می‌گفت همه‌چیز را می‌داند؛ کلمات را طوری از میان لبان کبودش ادا می‌کرد که انگار صدها بار پیش خودش، زمزمه‌شان کرده و همه را از بر است. این موضوع، به قدری آزارش می‌داد که به یک‌باره، دستش را به هوای نشاندن یک سیلی بر روی صورت میگل، بالا آورد. با این وجود، طولی نکشید که مچ ظریفش اسیر انگشتان پسر شد و درد خفیفی در زیر پوستش جوانه زد. میگل، استخوان شکننده‌‌ی درون دستش را فشرد و صورتش را به الکساندرا، نزدیک کرد. واضح بود که سعی دارد تا خودش را آرام نگه داشته و از پشت نقاب بی‌تفاوتی‌اش، بیش از این بیرون نیاید. پس از کمی مکث، ل*ب‌هایش را با حالتی از انزجار از هم گشود و زمزمه کرد:
- رقت‌انگیزتر از اجدادت توی ایپاتیف¹ شدی.
با ضربه‌‌ی بسیار آرامی، او را به عقب هل داد و در حالی که به طرف میز وکیل قدم بر می‌داشت، با جدیت افزود:
- وقتی که پام رو برای اولین‌بار توی اون خونه‌ی جهنمیت گذاشتم، با هم توافق کردیم که فاصله‌‌مون رو برای همیشه حفظ کنیم و من تا جایی که می‌تونستم، از تو و این زندگی مسخره‌ای که برای خودت ساختی، دور شدم. چه اقبال بلندی! واقعاً دوست دارم که ادامه داشته باش‍ه و... .
الکساندرا، دندان‌‌قروچه‌ای کرد و با صدایی که هر لحظه اوج می‌گرفت، گفت:
- از این اقبال بلند، تبدیل به هیولایی شدی که هیچ سنخیتی با اصل و نسب واقعیت، نداره. دیگه حتی نمی‌تونم با نگاه کردن به تو، صورت پسرم رو ببینم.
میگل، پوزخندزنان ابرویی بالا انداخت و دست‌های خون‌آلودش را بر روی س*ی*نه‌اش، گره کرد. با آرامش ناپایداری که تا دقایقی پیش قابل رؤیت نبود، به میز تکیه داد و ل*ب زد:
- من فقط خودم رو از زیر سایه‌ی اون اصل و نسب احمقانه‌ات بیرون کشیدم تا مثل تو نباشم، گاسپوجا²!
شانه‌ای بالا انداخت و هم‌زمان با نگاه کردن به عقربه‌های ساعت مچی‌اش، ادامه داد:
- می‌دونی، برام جالبه که اون شوهر احمقت با استفاده از علاقه‌‌ی بی‌حد و مرزی که بینمون وجود داره، تا این حد تحقیرت کرده؛ دلم می‌خواد تا خود صبح براش دست بزنم!
تکیه‌اش را از میز گرفت و با هدف برداشتن پاکت‌ وصیت‌نامه‌ای که یاروش قبل از مرگش، به واسطه‌ی تهدید و ترس از او تنظیم کرده بود، خم شد.
- وقتی به این فکر می‌کنم که به آخرین خواسته‌ی قبل از مرگش نرسید، حالم خوب میشه! واسه همینه که تو نمی‌تونی مثل اون تا این حد احمق باشی که خیال کنی تمام این کارها رو به خاطر تو انجام دادم. ازم انتظار نداری که وقتم رو به خاطر تراژدی یه زوج ناموفق تلف کنم، هوم؟
- میگل... .
کمرش را صاف کرد و پاکت را با خونسردی، به طرف الکساندرا گرفت. هرچند که این حالت آرام، نمایشی بیش نبود و درونش، از شدت شعله‌های آتش کینه و خشم، می‌سوخت.
- بیا تصور کنیم که هردومون به چیزی که می‌خواستیم رسیدیم؛ تو به ثروت زابکوف بزرگ و من، به پاک کردن اسمش از کنار اسمم!

۱. خانه ایپاتیف واقع در یکاترینبورگ امروزی، محل قتل آخرین تزار روسیه، نیکولای دوم به همراه خانواده و نزدیکانش در سال ۱۹۱۸ میلادی است.
۲. در زبان روسی به معنای «خانم» یا « بانوی محترم» است که به صورت یک عنوان برای خطاب قرار دادن بانوان اشرافی مورد استفاده قرار می‌گیرد.

کد:
الکساندرا قدمی به جلو برداشت و به پاکت روی زمین، خیره شد. حالا که هوش و حواسش سرجایش آمده بود، می‌توانست بفهمد که هیچ‌‌چیز واقعی‌تر از شانس نیست و در حقیقت، سه مرد روبه‌رویش به هیچ‌وجه خوش‌شانس نبودند؛ حالا دفتر وکیل تبدیل به یک فضای بی‌انتها شده بود؛ هزارتویی از احساسات پیچیده و غیرقابل پیش‌بینی که بوی تعفن می‌دادند.
نگاهش را بالا کشید و به ثمره‌ی زندگی‌اش زل زد. گذشته از آن قامت بالا، شانه‌های ستبر، چهره‌‌ی بی‌عاطفه و چشمان تیزش که لبریز از تنفر بود، رفتارش نیز مردم را به حیرت وا می‌داشت. می‌دانست که چه کارهایی از دستش برمی‌آید. کم و بیش آوازه‌اش را از زبان این و آن شنیده بود؛ اما هیچ‌گاه تصور نمی‌کرد که بخواهد به نفع درخت پوسیده‌‌ی خانواده‌اش، تیشه‌ها را از سر راه بردارد. ر*اب*طه‌ی آن‌ها پس از مرگ سلستینو، طعنه به جهنم می‌زد و به تاریکی مطلق می‌مانست؛ احساس تأسف می‌کرد؟ هرگز! فی‌الواقع اگر در دنیای مردگان با سلستینو روبه‌رو می‌شد، به او می‌گفت که یگانه پسرشان، چیزی بیشتر از ظاهر را از او به ارث برده و این، ادعای باطلی نبود.
پسر جوان، تکه استخوان انگشت وکیل را با دقت بر روی صفحه‌‌ی تلفن همراه او گذاشت و طولی نکشید که صدای باز شدن قفل آن، به گوش رسید.
- اگه می‌خوای کارم به خودکشی بکشه، به زل زدنت ادامه بده مامان!
این را بدون چشم برداشتن از صفحه‌ی گوشی یاروش گفته بود. الکساندرا، سگرمه‌هایش را درهم کشید و قدم دیگری به طرف او برداشت. دیگر جایی برای سرکشی و یکه‌تازی باقی نمانده بود. صدایش را صاف کرد و با اشاره به جنازه‌ی یاروش، پرسید:
- به این فکر کردی که چطور می‌خوای از پس عواقبش بر بیای؟
میگل، پوزخندی زد و بی‌آن که سرش را بلند کند، کلمات تکراری را شمرده و محکم، ادا کرد.
- از این‌جا برو.
- من نمی‌تونم برم و وانمود کنم که هیچ اتفاقی نیفتاده.
با دقت، صندوق ایمیل‌های یاروش را زیر و رو کرد و در همان حال، ل*ب زد:
- اشتباه می‌کنی؛ مطمئنم که از پسش بر میای چون توی این کار فوق‌العاده‌ای!
- میگل، باید با هم حلش کنیم عزیزم.
اخم غلیظی بر روی پیشانی نشاند و پس از خاموش کردن صفحه‌‌ی گوشی، آن را درون جیبش قرار داد. با نگاه غضب‌آلودش، قدمی جلو آمد و در فاصله‌ای ناچیز از الکساندرا، ایستاد.
- حلش کنیم؟! هنوزم فکر می‌کنی که می‌تونی همه‌چیز رو درست کنی؟
الکساندرا، نگاهش را دزدید و به دستان خونین او و انگشت بریده‌ای که درون مشتش می‌فشرد، خیره شد.
- هیچ‌وقت نخواستی که درست... .
میگل، دندان‌هایش را روی هم سایید و انگشت خونینش را روی س*ی*نه‌ی مادرش گذاشت.
- پاپا به خاطر تو مرد.
صدایش را بالاتر برد و با اشاره به اجساد اطرافشان، ادامه داد:
- تو باعث مرگشون هستی... .
سپس، انگشتش را روی س*ی*نه‌ی خودش گذشت و با چشمان سرخش، به چهره‌‌ی مادرش نگریست. دانه‌های ریز عرق بر روی پیشانی‌اش نشسته بود و چشمه‌ی درد، در مردمک‌های لرزانش می‌جوشید؛ تلفیقی از درماندگی و خشم بی‌پایان.
- تو بودی که من رو کشتی! حالا چطور، فقط بهم بگو که چطور می‌تونی حلش کنی، هان؟!
الکساندرا، سرش را بالا گرفت و به چشمان پریشان و سرتاسر اندوه پسرکش، خیره شد. این سرانجام آشنای تمام مکالماتی بود که با یکدیگر داشتند. میگل، او را مقصر تمام اتفاقات ناخوشایند زندگی‌اش می‌دانست و گوش و چشمش را تا ابد، به روی توجیهاتش بسته بود. با این حال، هوای مسموم داخل اتاق را به یک‌باره بلعید و لحن تندی به خودش گرفت.
- ببین کار دنیا به کجا رسیده که پسر، مادر خودش رو به چنین جنایاتی متهم می‌کنه!
- از این که هنوزم وانمود می‌کنی به خاطر این زندگی نکبت‌باری که برام ساختی بی‌تقصیری، حالم به هم می‌خوره.
- حال من هم از این که هنوزم من رو مقصر مرگ پدرت می‌دونی، به هم می‌خوره! طوری حرف می‌زنی که انگار نمی‌دونی اون خودکش‍... .
- با این خزعبلات خودت رو تبرئه کردی؟ این‌طوری تونستی فراموش کنی که چه بلایی سرمون آوردی؟
میگل، لگد محکمی به میز کنار پایش زد و باز هم صدایش را بالا برد.
- بذار یادت بندازم که تو خانواده‌مون رو به مردی فروختی که یه یتیم بی‌کس و کار رو توی وصیت‌نامه‌اش به تو ترجیح داده. تو برای خانواده‌ی لعنتی خودت هم یه مرده به حساب میای؛ که حتی نخواستن توی اولین روز بیوه شدنت، کنارت باش‍... .
قلب الکساندرا با شنیدن جملات تحقیر‌آمیز میگل، به تکاپو افتاد و گونه‌های استخوانی‌اش، گلگون شد. او، طوری حرف می‌زد که انگار ستاره‌های وجودش و پروانه‌های درون قلبش، دور از وطن اصلی خویش مرده‌اند و صدایش، طنینی داشت که می‌گفت همه‌چیز را می‌داند؛ کلمات را طوری از میان لبان کبودش ادا می‌کرد که انگار صدها بار پیش خودش، زمزمه‌شان کرده و همه را از بر است. این موضوع، به قدری آزارش می‌داد که به یک‌باره، دستش را به هوای نشاندن یک سیلی بر روی صورت میگل، بالا آورد. با این وجود، طولی نکشید که مچ ظریفش اسیر انگشتان پسر شد و درد خفیفی در زیر پوستش جوانه زد. میگل، استخوان شکننده‌‌ی درون دستش را فشرد و صورتش را به الکساندرا، نزدیک کرد. واضح بود که سعی دارد تا خودش را آرام نگه داشته و از پشت نقاب بی‌تفاوتی‌اش، بیش از این بیرون نیاید. پس از کمی مکث، ل*ب‌هایش را با حالتی از انزجار از هم گشود و زمزمه کرد:
- رقت‌انگیزتر از اجدادت توی ایپاتیف¹ شدی.
با ضربه‌‌ی بسیار آرامی، او را به عقب هل داد و در حالی که به طرف میز وکیل قدم بر می‌داشت، با جدیت افزود:
- وقتی که پام رو برای اولین‌بار توی اون خونه‌ی جهنمیت گذاشتم، با هم توافق کردیم که فاصله‌‌مون رو برای همیشه حفظ کنیم و من تا جایی که می‌تونستم، از تو و این زندگی مسخره‌ای که برای خودت ساختی، دور شدم. چه اقبال بلندی! واقعاً دوست دارم که ادامه داشته باش‍ه و... .
الکساندرا، دندان‌‌قروچه‌ای کرد و با صدایی که هر لحظه اوج می‌گرفت، گفت:
- از این اقبال بلند، تبدیل به هیولایی شدی که هیچ سنخیتی با اصل و نسب واقعیت، نداره. دیگه حتی نمی‌تونم با نگاه کردن به تو، صورت پسرم رو ببینم.
میگل، پوزخندزنان ابرویی بالا انداخت و دست‌های خون‌آلودش را بر روی س*ی*نه‌اش، گره کرد. با آرامش ناپایداری که تا دقایقی پیش قابل رؤیت نبود، به میز تکیه داد و ل*ب زد:
- من فقط خودم رو از زیر سایه‌ی اون اصل و نسب احمقانه‌ات بیرون کشیدم تا مثل تو نباشم، گاسپوجا²!
شانه‌ای بالا انداخت و هم‌زمان با نگاه کردن به عقربه‌های ساعت مچی‌اش، ادامه داد:
- می‌دونی، برام جالبه که اون شوهر احمقت با استفاده از علاقه‌‌ی بی‌حد و مرزی که بینمون وجود داره، تا این حد تحقیرت کرده؛ دلم می‌خواد تا خود صبح براش دست بزنم!
تکیه‌اش را از میز گرفت و با هدف برداشتن پاکت‌ وصیت‌نامه‌ای که یاروش قبل از مرگش، به واسطه‌ی تهدید و ترس از او تنظیم کرده بود، خم شد.
- وقتی به این فکر می‌کنم که به آخرین خواسته‌ی قبل از مرگش نرسید، حالم خوب میشه! واسه همینه که تو نمی‌تونی مثل اون تا این حد احمق باشی که خیال کنی تمام این کارها رو به خاطر تو انجام دادم. ازم انتظار نداری که وقتم رو به خاطر تراژدی یه زوج ناموفق تلف کنم، هوم؟
- میگل... .
کمرش را صاف کرد و پاکت را با خونسردی، به طرف الکساندرا گرفت. هرچند که این حالت آرام، نمایشی بیش نبود و درونش، از شدت شعله‌های آتش کینه و خشم، می‌سوخت.
- بیا تصور کنیم که هردومون به چیزی که می‌خواستیم رسیدیم؛ تو به ثروت زابکوف بزرگ و من، به پاک کردن اسمش از کنار اسمم!

۱. خانه ایپاتیف واقع در یکاترینبورگ امروزی، محل قتل آخرین تزار روسیه، نیکولای دوم به همراه خانواده و نزدیکانش در سال ۱۹۱۸ میلادی است.
۲. در زبان روسی به معنای «خانم» یا « بانوی محترم» است که به صورت یک عنوان برای خطاب قرار دادن بانوان اشرافی مورد استفاده قرار می‌گیرد.

#رمان_کاراکال
#اثر_حدیثه_شهبازی
#انجمن_تک_رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

Rover

معاونت کل سایت
پرسنل مدیریت
معاونت کل سایت
مدیریت تالار
حفاظت انجمن
نویسنده حرفه‌ای
نویسنده فعال
نویسنده انجمن
طراح انجمن
کاربر فعال انجمن
کاربر افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
کتابخوان انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023-12-15
نوشته‌ها
1,502
کیف پول من
352,259
Points
1,976
پارت صد و سی و نهم

الکساندرا، نگاهش را پایین کشید و دو مرتبه، به پاکت درون دست او، زل زد. با خود گمان می‌کرد که اوضاع آن‌قدرها هم به دور از میلش پیش نرفته است. میگل با وجود تمام گزاره‌های پلیدش در مقابل او، یاروش را در آخرین دقایق زندگی‌ به تنظیم یک وصیت‌نامه‌‌ی جعلی اما ممتاز برای خانواده سوورف وادار کرد و حالا نام آن دختر به کلی از داخل سند، پاک شده بود.
با یک تردید ساختگی، گوشه‌ی پاکت را بین دو انگشتش گرفت و کوتاه پرسید:
- اون دختره چی؟
سرش را بلند کرد و خیره به ابروهای بالا پریده و چهره‌‌ی سردرگم پسر، ادامه داد:
- روز خاکسپاری دیدیش.
میگل، پوزخندزنان چشم از الکساندرا برداشت و نیم نگاهی به انگشتان خونین خودش انداخت. چه افتضاحی!
- پس خیلی هم دور از دسترس نبوده.
- هم‌زمان با مرگ میخائیل، سر و کله‌اش پیدا شد. بعید نیست که این وصیت‌نامه هم کار خودش... .
نفس عمیقی کشید و با بی‌حوصله‌ترین لحن ممکن، به میان حرف الکساندرا پرید:
- برای بالا کشیدن اموال شوهرت راه‌های آسون‌تر از این هم وجود داشت.
- دیگه نمیشه نادیده‌ بگیریمش.
- اوه جدی؟! چیز دیگه‌ای هم براش مونده تا ازش بگیریم؟ تا جایی که یادمه خانواده‌اش رو قتل‌عام کردن.
الکساندرا، چشمانش را ریز کرد و ل*ب زد:
- پس می‌شناسیش.
- شبیه آدمی هستم که آلزایمر داره؟!
- اون‌ زمان فقط پنج سالت بود.
- برخلاف تو، اصرار زیادی برای حفظ کردن خاطراتی دارم که به پاپا مربوط میشن.
پاکت را بالا گرفت و با تمسخر، سرتاپای پسر را از نظر گذراند.
- و حالا بهشون خیانت کردی.
میگل، شانه‌هایش را بالا انداخت و دو مرتبه، به لبه‌ی میز تکیه داد. این گفت‌وگوی کسل‌کننده، حوصله‌اش را سر برده بود و لحظه به لحظه، فرصت طلایی مقابله با تبعات تصمیماتش را از او می‌گرفت.
- خب آره؛ من که دل پره ته نیستم.
انگشت اشاره‌اش را در هوا چرخاند و با مکث کوتاهی، درب خروج را نشان داد. الکساندرا از گوشه‌ی چشم مسیر نگاه او را دنبال کرد و پس از چند ثانیه سکوت، بازدمش را پر سر و صدا به بیرون فرستاد.
- امشب منتظرتم؛ باید با هم حرف بزنیم.
میگل، سری تکان داد و در حالی که به اجساد داخل اتاق می‌نگریست، با لودگی دست به کمر زد.
- چطوره دوست‌های جدیدم رو هم با خودم بیارم؟ به لوین بگو شام مفصلی تدارک ببینه که برازنده‌ی یه شاهزاده باشه.
خندید و بی‌قیدتر از قبل، ژست متفکری به خودش گرفت.
- آم، یه چیزی مثل بیف است‍... نه! زیادی سنگینه؛ ممکنه مهمون‌هامون برای رسیدن به دروازه‌های جهنم به زحمت بیفتن. آهان! نظرت درمورد خاویار ایرانی چیه؟ حتما طعم مرگ رو از یادشون می‌بره! حتی شاید بتونیم یاد و خاطره ژنرال رو هم زنده کنیم.
الکساندرا ل*ب‌هایش را بر روی هم فشرد و با صدای آرامی، به نطق احمقانه‌ی پسرش پایان داد.
- خیلی‌‌ خب، کافیه! فقط در اولین فرصت باهام تماس بگیر.
مکثی کرد و با تردید، به چهره‌‌ی رنگ‌پریده‌ی یاروش زل زد. آن مرد تا ساعتی پیش، نفس می‌کشید و صدای زمختش، زخم‌هایی نامرئی در ذهن او برجای می‌گذاشت. چه خوب که حالا مرگ، حنجره‌اش را بوسیده بود!
قبل از آن که به طرف درب خروج برود، آخرین نگاهش را نثار میگل کرد و زمزمه‌کنان، گفت:
- امن بمون... عزیزم!
بدون آن که منتظر واکنشی از طرف او باشد، بر روی پاشنه‌ی پایش چرخید و در سکوت و با فشردن پاکت درون دستش، از اتاق خارج شد. تازه در این زمان بود که میگل، می‌توانست نفس حبس‌ شده‌اش را رها کند و بوی خون، در مشامش جان بگیرد. دستی به صورتش کشید و با درماندگی، چشمانش را مالید. تا حد درد خسته بود و گمان می‌کرد که پاهایش در راستای برهم زدن تعادلش، بر روی زمین می‌لغزند. بدون آن که چشمانش را باز کند، به لبه‌ی میز چنگ زد و وزنش را روی دست انداخت. حالا دیگر برده‌ی هیولای درون ذهنش شده بود؛ انگار که دیگر هیچ حقی در برابرش نداشت و می‌دانست که او، به این راحتی‌ها رهایش نخواهد کرد.
به آرامی، کنار میز سُر خورد و بر روی زمین سفت و سرد نشست. می‌توانست خودش را وارث اجباری تمام درد و نفرت مردگان اطرافش بداند تا از این به بعد، بار آن‌ها را هم به دوش بکشد. فکر کردن به این مسئله، دنیا را دور سرش می‌چرخاند.
پلک‌هایش را بیشتر از پیش بر روی هم فشرد و هم‌زمان با گره کردن انگشتانش، به آرامی سرش را به تکیه‌گاه چوبی‌ پشتش کوبید.
- سی و یک.
هم‌زمان با برخورد ضربه‌ی دوم به میز، به شمارش ادامه داد.
- سی و دو. سی و سه.
مکثی کرد و این‌بار، کمی محکم‌تر از دو مرتبه‌ی قبل، سرش را به میز کوبید.
- لعنتی خفه شو!
طنین فریادش، در میان دیوارهای اتاق محبوس ماند و تجسم چندین صدای مبهم، در ذهنش جای گرفت؛ گویا ارواح تمام آن‌هایی که در ظلم مطلق به قتل رسانده بود، در کالبد او نفس می‌کشیدند و صدای گریه‌‌هایشان را از تاریک‌ترین بخش قلبش، می‌شنید. این‌گونه بود که در خلوت خودش، تا قبل از پناه بردن به کلیسا و خواندن دعا برای آرامش این ارواح‌ هم‌نشین، به دیوانه‌ها شباهت پیدا می‌کرد.
در لهستان، امیدوار بود که بار آخری باشد که در مقابل صلیب زانو می‌زند و این نمایش دردناک را اجرا می‌کند. از همان لحظه می‌دانست که نگاه تمسخرآمیز دومینیکا در آن لحظه، هرگز از ذهنش پاک نخواهد شد « قاتل دل‌رحم! می‌ترسی روحشون بیاد سراغت؟! » به یک‌باره چشمانش را از هم گشود و چنگی به موهایش زد. آن دختر به تنهایی یک درد مضاعف بود که نمی‌دانست چطور از شرش خلاص شود. باید برای او هم دعا می‌خوانْد؟ در آن صورت دیگر احتیاجی به محو شدن نبود؛ واقعاً دشوار است که بتوان فهمید چه چیزی در دومینیکا باعث می‌شود تا احتیاجی به محو شدن پیدا نکند.
بدون اراده، ل*ب‌هایش به آرامی از هم باز شدند و طرح یک لبخند پررنگ بر روی صورتش افتاد. می‌دانست که به چه می‌خندد؛ به روزهای خوبشان، به همان مصیبت‌های قدیمی!
***
دومینیکا، ابروهایش را بالا انداخت و بر روی پیشخوان خم شد.
- پس می‌خوای بگی که تو، افسر سابق امنیت خارجه فرانسه‌ای؟ هاه!
قبل از آن که کولجا واکنشی بدهد، گیلاس وارونه‌ی نو*شی*دنی‌اش را به طرف او گرفت.
- یکی دیگه لطفا. این داستان داره جالب میشه.
کولجا، خندید و بطری دیگری از شلف برداشت. هم‌زمان با پر کردن گیلاس از مایع غلیظ سرخ‌ رنگ، گفت:
- چیزی نیست که خیلی بهش افتخار کنم.
- شاید چون عملیات موفقی نبوده ب‍... .
- اتفاقاً موفق شدم. اون رابط دستگیر شد و من هم ترفیع گرفتم.
نو*شی*دنی را در مقابل دومینیکا قرار داد و بی‌توجه به نگاه کنجکاو او، بطری درون دستش را سر کشید.
- فکر می‌کردم داری درمورد میگل حرف می‌زنی.
با بی‌میلی لبان نمناکش را پاک کرد و با گرفتن انگشت اشاره‌اش به طرف دومینیکا، جواب داد:
- مهم‌ترین قسمتش همینه.
بطری را روی میز گذاشت و با جدیت افزود:
- همون روز، ماشین انتقال رابط قبل از رسیدن به پایگاه امن، رفت روی هوا! پنج‌تا افسر دیگه هم باهاش کشته شدن. فکر می‌کنی کار کی بود؟
دومینیکا، پوزخندی زد و گیلاس را به لبانش نزدیک کرد.
- دیگه حدس زدنش سرگرم‌کننده نیست.
- خب باید برات جالب‌ باشه؛ منبعی که دسترسی به اون رابط رو برای ما ممکن کرد، میگل بود. کارش توی طعمه کردن همکارهاش حرف نداره!
حجم چشمگیری از نو*شی*دنی‌اش را سر کشید و سپس، گیلاس را با ضرب بر روی پیشخوان کوبید.
- ظاهراً بیخودی ترفیع گرفتی.
کولجا، تک‌خنده‌ای سر داد و انگشتانش را به صورت دختر نزدیک کرد. پیش‌ از آن که دومینیکا خودش را عقب بکشد، تکه‌ای از موهای خیسش را از روی پیشانی‌اش کنار زد و گفت:
- تا مدت‌ها هیچ کد مخربی توی سیستم ارتباطمون پیدا نشد و به این ترتیب، تمام اطلاعات محدودی که از اون رابط مرده داشتیم رو با کلی ابهام توی بخش بایگانی ثبت کردیم اما هنوز مهر پرونده‌ها خشک نشده بود که دستور رسید تحقیقات بیشتری برای پیدا کردن منشأ این جریان‌ها انجام بدیم. با این وجود، رسیدن به میگل تقریباً غیرممکن بود؛ چون اون رابطی که به عنوان طعمه فرستاد، ملیت ایرانی داشت.
- ایرانی؟!
- اوهوم؛ این موضوع روند پرونده رو به طور کل از مسیر اصلی خارج کرد. دولت ایران مظنون درجه یک سازمان بود اما چیزی برای اعلام اتهام بین‌المللی به جز یه مشت فرضیه‌‌ی من‌درآوردی که مارشال‌ها ساخته بودن، نداشتیم.
دومینیکا، سرش را عقب کشید و بدون ملایمت، موهایش را در یک طرف شانه‌اش جمع کرد.
- از کجا تونستید این‌قدر به اطلاعات یه منبع ناشناس اطمینان داشته باشید؟
- منبع ناشناس نبود؛ حداقل ما فکر می‌کردیم که این‌طور نیست چون کد اتصالش از بریتانیا مخابره میشد. ما کد رو با سازمان ام.آی.سیکس تطبیق دادیم و اون‌ها هم تاییدش کردن.
انگشتش را روی لبه‌ی لیوان نو*شی*دنی‌اش گذاشت و مسیر حلقوی‌اش را با دقت، دنبال کرد.
- اون ع*و*ضی همیشه یه قدم جلوتر وایساده.
کولجا، خندید اما در لبخندش هیچ نشانه‌ای از شادی وجود نداشت. گویا تبسم کردن برایش تبدیل به یک عادت روزمره شده بود.
- مگه این شرط زنده موندن نیست؟ و میگل همیشه کارش رو درست انجام میده، بیشتر از همه ما.
دومینیکا، چشمان براقش را در حدقه چرخاند و طعنه زد:
- یه فندوم براش بساز؛ عاشقش میشه!
مکثی کرد و قبل از سر کشیدن آخرین جرعه‌‌ی نو*شی*دنی ادامه داد:
- همتون رو جادو کرده.
کولجا، ابروهایش را بالا انداخت و از پیشخوان فاصله گرفت. سرش را تکان داد و هم‌زمان با دنبال کردن عقربه‌های ساعت رومیزی، زمزمه کرد:
- ظاهراً روی تو اثر نداشته.
پس از مکث کوتاهی، پرسید:
- می‌خوای همین‌جا منتظر بمونی؟
در مقابل نگاه پرسشگرانه‌ی دومینیکا، اشاره‌ای به پشت سرش کرد و ادامه داد:
- توی اتاق نشیمن یه کاناپه‌ی راحت دارم.
- همین‌جا خوبه.
بی‌توجه به پاسخ سرد او، لبخند گ*شا*دی بر ل*ب نشاند و گفت:
- و یه تلویزیون روبی قدیمی که نهایت سخاوت مکس رو نشون میده. خب، خیلی هم بدک هم نیست؛ اون‌قدری کار می‌کنه که بتونیم قسمت جدید تِریگر¹ رو با هم ببینیم.
دومینیکا، انگشتانش را به دور بازوهایش حلقه زد و در حالی که به نظر می‌آمد خودش را در آ*غ*و*ش کشیده، نگاهش را از کولجا گرفت و به پنجره‌های کدر سمت چپش، خیره شد.
- من تلویزیون نگاه نمی‌کنم.
- اوه آره! مطمئنم که وقتش رو نداری. حواسم نبود که تو هنوز یه افسر فراری نشدی!

۱. سریال «ماشه» محصول ۲۰۲۰ روسیه
کد:
الکساندرا، نگاهش را پایین کشید و دو مرتبه، به پاکت درون دست او، زل زد. با خود گمان می‌کرد که اوضاع آن‌قدرها هم به دور از میلش پیش نرفته است. میگل با وجود تمام گزاره‌های پلیدش در مقابل او، یاروش را در آخرین دقایق زندگی‌ به تنظیم یک وصیت‌نامه‌‌ی جعلی اما ممتاز برای خانواده سوورف وادار کرد و حالا نام آن دختر به کلی از داخل سند، پاک شده بود.
با یک تردید ساختگی، گوشه‌ی پاکت را بین دو انگشتش گرفت و کوتاه پرسید:
- اون دختره چی؟
سرش را بلند کرد و خیره به ابروهای بالا پریده و چهره‌‌ی سردرگم پسر، ادامه داد:
- روز خاکسپاری دیدیش.
میگل، پوزخندزنان چشم از الکساندرا برداشت و نیم نگاهی به انگشتان خونین خودش انداخت. چه افتضاحی!
- پس خیلی هم دور از دسترس نبوده.
- هم‌زمان با مرگ میخائیل، سر و کله‌اش پیدا شد. بعید نیست که این وصیت‌نامه هم کار خودش... .
نفس عمیقی کشید و با بی‌حوصله‌ترین لحن ممکن، به میان حرف الکساندرا پرید:
- برای بالا کشیدن اموال شوهرت راه‌های آسون‌تر از این هم وجود داشت.
- دیگه نمیشه نادیده‌ بگیریمش.
- اوه جدی؟! چیز دیگه‌ای هم براش مونده تا ازش بگیریم؟ تا جایی که یادمه خانواده‌اش رو قتل‌عام کردن.
الکساندرا، چشمانش را ریز کرد و ل*ب زد:
- پس می‌شناسیش.
- شبیه آدمی هستم که آلزایمر داره؟!
- اون‌ زمان فقط پنج سالت بود.
- برخلاف تو، اصرار زیادی برای حفظ کردن خاطراتی دارم که به پاپا مربوط میشن. 
پاکت را بالا گرفت و با تمسخر، سرتاپای پسر را از نظر گذراند.
- و حالا بهشون خیانت کردی.
میگل، شانه‌هایش را بالا انداخت و دو مرتبه، به لبه‌ی میز تکیه داد. این گفت‌وگوی کسل‌کننده، حوصله‌اش را سر برده بود و لحظه به لحظه، فرصت طلایی مقابله با تبعات تصمیماتش را از او می‌گرفت.
- خب آره؛ من که دل پره ته نیستم.
انگشت اشاره‌اش را در هوا چرخاند و با مکث کوتاهی، درب خروج را نشان داد. الکساندرا از گوشه‌ی چشم مسیر نگاه او را دنبال کرد و پس از چند ثانیه سکوت، بازدمش را پر سر و صدا به بیرون فرستاد.
- امشب منتظرتم؛ باید با هم حرف بزنیم.
میگل، سری تکان داد و در حالی که به اجساد داخل اتاق می‌نگریست، با لودگی دست به کمر زد.
- چطوره دوست‌های جدیدم رو هم با خودم بیارم؟ به لوین بگو شام مفصلی تدارک ببینه که برازنده‌ی یه شاهزاده باشه.
خندید و بی‌قیدتر از قبل، ژست متفکری به خودش گرفت.
- آم، یه چیزی مثل بیف است‍... نه! زیادی سنگینه؛ ممکنه مهمون‌هامون برای رسیدن به دروازه‌های جهنم به زحمت بیفتن. آهان! نظرت درمورد خاویار ایرانی چیه؟ حتما طعم مرگ رو از یادشون می‌بره! حتی شاید بتونیم یاد و خاطره ژنرال رو هم زنده کنیم.
الکساندرا ل*ب‌هایش را بر روی هم فشرد و با صدای آرامی، به نطق احمقانه‌ی پسرش پایان داد.
- خیلی‌‌ خب، کافیه! فقط در اولین فرصت باهام تماس بگیر.
مکثی کرد و با تردید، به چهره‌‌ی رنگ‌پریده‌ی یاروش زل زد. آن مرد تا ساعتی پیش، نفس می‌کشید و صدای زمختش، زخم‌هایی نامرئی در ذهن او برجای می‌گذاشت. چه خوب که حالا مرگ، حنجره‌اش را بوسیده بود!
قبل از آن که به طرف درب خروج برود، آخرین نگاهش را نثار میگل کرد و زمزمه‌کنان، گفت:
- امن بمون... عزیزم!
بدون آن که منتظر واکنشی از طرف او باشد، بر روی پاشنه‌ی پایش چرخید و در سکوت و با فشردن پاکت درون دستش، از اتاق خارج شد. تازه در این زمان بود که میگل، می‌توانست نفس حبس‌ شده‌اش را رها کند و بوی خون، در مشامش جان بگیرد. دستی به صورتش کشید و با درماندگی، چشمانش را مالید. تا حد درد خسته بود و گمان می‌کرد که پاهایش در راستای برهم زدن تعادلش، بر روی زمین می‌لغزند. بدون آن که چشمانش را باز کند، به لبه‌ی میز چنگ زد و وزنش را روی دست انداخت. حالا دیگر برده‌ی هیولای درون ذهنش شده بود؛ انگار که دیگر هیچ حقی در برابرش نداشت و می‌دانست که او، به این راحتی‌ها رهایش نخواهد کرد.
به آرامی، کنار میز سُر خورد و بر روی زمین سفت و سرد نشست. می‌توانست خودش را وارث اجباری تمام درد و نفرت مردگان اطرافش بداند تا از این به بعد، بار آن‌ها را هم به دوش بکشد. فکر کردن به این مسئله، دنیا را دور سرش می‌چرخاند.
پلک‌هایش را بیشتر از پیش بر روی هم فشرد و هم‌زمان با گره کردن انگشتانش، به آرامی سرش را به تکیه‌گاه چوبی‌ پشتش کوبید.
- سی و یک.
هم‌زمان با برخورد ضربه‌ی دوم به میز، به شمارش ادامه داد.
- سی و دو. سی و سه.
مکثی کرد و این‌بار، کمی محکم‌تر از دو مرتبه‌ی قبل، سرش را به میز کوبید.
- لعنتی خفه شو!
طنین فریادش، در میان دیوارهای اتاق محبوس ماند و تجسم چندین صدای مبهم، در ذهنش جای گرفت؛ گویا ارواح تمام آن‌هایی که در ظلم مطلق به قتل رسانده بود، در کالبد او نفس می‌کشیدند و صدای گریه‌‌هایشان را از تاریک‌ترین بخش قلبش، می‌شنید. این‌گونه بود که در خلوت خودش، تا قبل از پناه بردن به کلیسا و خواندن دعا برای آرامش این ارواح‌ هم‌نشین، به دیوانه‌ها شباهت پیدا می‌کرد.
در لهستان، امیدوار بود که بار آخری باشد که در مقابل صلیب زانو می‌زند و این نمایش دردناک را اجرا می‌کند. از همان لحظه می‌دانست که نگاه تمسخرآمیز دومینیکا در آن لحظه، هرگز از ذهنش پاک نخواهد شد « قاتل دل‌رحم! می‌ترسی روحشون بیاد سراغت؟! » به یک‌باره چشمانش را از هم گشود و چنگی به موهایش زد. آن دختر به تنهایی یک درد مضاعف بود که نمی‌دانست چطور از شرش خلاص شود. باید برای او هم دعا می‌خوانْد؟ در آن صورت دیگر احتیاجی به محو شدن نبود؛ واقعاً دشوار است که بتوان فهمید چه چیزی در دومینیکا باعث می‌شود تا احتیاجی به محو شدن پیدا نکند.
بدون اراده، ل*ب‌هایش به آرامی از هم باز شدند و طرح یک لبخند پررنگ بر روی صورتش افتاد. می‌دانست که به چه می‌خندد؛ به روزهای خوبشان، به همان مصیبت‌های قدیمی!

***
دومینیکا، ابروهایش را بالا انداخت و بر روی پیشخوان خم شد.
- پس می‌خوای بگی که تو، افسر سابق امنیت خارجه فرانسه‌ای؟ هاه!
قبل از آن که کولجا واکنشی بدهد، گیلاس وارونه‌ی نو*شی*دنی‌اش را به طرف او گرفت.
- یکی دیگه لطفا. این داستان داره جالب میشه.
کولجا، خندید و بطری دیگری از شلف برداشت. هم‌زمان با پر کردن گیلاس از مایع غلیظ سرخ‌ رنگ، گفت:
- چیزی نیست که خیلی بهش افتخار کنم.
- شاید چون عملیات موفقی نبوده ب‍... .
- اتفاقاً موفق شدم. اون رابط دستگیر شد و من هم ترفیع گرفتم.
نو*شی*دنی را در مقابل دومینیکا قرار داد و بی‌توجه به نگاه کنجکاو او، بطری درون دستش را سر کشید.
- فکر می‌کردم داری درمورد میگل حرف می‌زنی.
با بی‌میلی لبان نمناکش را پاک کرد و با گرفتن انگشت اشاره‌اش به طرف دومینیکا، جواب داد:
- مهم‌ترین قسمتش همینه.
بطری را روی میز گذاشت و با جدیت افزود:
- همون روز، ماشین انتقال رابط قبل از رسیدن به پایگاه امن، رفت روی هوا! پنج‌تا افسر دیگه هم باهاش کشته شدن. فکر می‌کنی کار کی بود؟
دومینیکا، پوزخندی زد و گیلاس را به لبانش نزدیک کرد.
- دیگه حدس زدنش سرگرم‌کننده نیست.
- خب باید برات جالب‌ باشه؛ منبعی که دسترسی به اون رابط رو برای ما ممکن کرد، میگل بود. کارش توی طعمه کردن همکارهاش حرف نداره!
حجم چشمگیری از نو*شی*دنی‌اش را سر کشید و سپس، گیلاس را با ضرب بر روی پیشخوان کوبید.
- ظاهراً بیخودی ترفیع گرفتی.
کولجا، تک‌خنده‌ای سر داد و انگشتانش را به صورت دختر نزدیک کرد. پیش‌ از آن که دومینیکا خودش را عقب بکشد، تکه‌ای از موهای خیسش را از روی پیشانی‌اش کنار زد و گفت:
- تا مدت‌ها هیچ کد مخربی توی سیستم ارتباطمون پیدا نشد و به این ترتیب، تمام اطلاعات محدودی که از اون رابط مرده داشتیم رو با کلی ابهام توی بخش بایگانی ثبت کردیم اما هنوز مهر پرونده‌ها خشک نشده بود که دستور رسید تحقیقات بیشتری برای پیدا کردن منشأ این جریان‌ها انجام بدیم. با این وجود، رسیدن به میگل تقریباً غیرممکن بود؛ چون اون رابطی که به عنوان طعمه فرستاد، ملیت ایرانی داشت.
- ایرانی؟!
- اوهوم؛ این موضوع روند پرونده رو به طور کل از مسیر اصلی خارج کرد. دولت ایران مظنون درجه یک سازمان بود اما چیزی برای اعلام اتهام بین‌المللی به جز یه مشت فرضیه‌‌ی من‌درآوردی که مارشال‌ها ساخته بودن، نداشتیم. 
دومینیکا، سرش را عقب کشید و بدون ملایمت، موهایش را در یک طرف شانه‌اش جمع کرد.
- از کجا تونستید این‌قدر به اطلاعات یه منبع ناشناس اطمینان داشته باشید؟
- منبع ناشناس نبود؛ حداقل ما فکر می‌کردیم که این‌طور نیست چون کد اتصالش از بریتانیا مخابره میشد. ما کد رو با سازمان ام.آی.سیکس تطبیق دادیم و اون‌ها هم تاییدش کردن.
انگشتش را روی لبه‌ی لیوان نو*شی*دنی‌اش گذاشت و مسیر حلقوی‌اش را با دقت، دنبال کرد.
- اون ع*و*ضی همیشه یه قدم جلوتر وایساده.
کولجا، خندید اما در لبخندش هیچ نشانه‌ای از شادی وجود نداشت. گویا تبسم کردن برایش تبدیل به یک عادت روزمره شده بود.
- مگه این شرط زنده موندن نیست؟ و میگل همیشه کارش رو درست انجام میده، بیشتر از همه ما.
دومینیکا، چشمان براقش را در حدقه چرخاند و طعنه زد:
- یه فندوم براش بساز؛ عاشقش میشه!
مکثی کرد و قبل از سر کشیدن آخرین جرعه‌‌ی نو*شی*دنی ادامه داد:
- همتون رو جادو کرده. 
کولجا، ابروهایش را بالا انداخت و از پیشخوان فاصله گرفت. سرش را تکان داد و هم‌زمان با دنبال کردن عقربه‌های ساعت رومیزی، زمزمه کرد:
- ظاهراً روی تو اثر نداشته.
پس از مکث کوتاهی، پرسید:
- می‌خوای همین‌جا منتظر بمونی؟
در مقابل نگاه پرسشگرانه‌ی دومینیکا، اشاره‌ای به پشت سرش کرد و ادامه داد:
- توی اتاق نشیمن یه کاناپه‌ی راحت دارم.
- همین‌جا خوبه.
بی‌توجه به پاسخ سرد او، لبخند گ*شا*دی بر ل*ب نشاند و گفت:
- و یه تلویزیون روبی قدیمی که نهایت سخاوت مکس رو نشون میده. خب، خیلی هم بدک هم نیست؛ اون‌قدری کار می‌کنه که بتونیم قسمت جدید تِریگر¹ رو با هم ببینیم.
دومینیکا، انگشتانش را به دور بازوهایش حلقه زد و در حالی که به نظر می‌آمد خودش را در آ*غ*و*ش کشیده، نگاهش را از کولجا گرفت و به پنجره‌های کدر سمت چپش، خیره شد.
- من تلویزیون نگاه نمی‌کنم.
- اوه آره! مطمئنم که وقتش رو نداری. حواسم نبود که تو هنوز یه افسر فراری نشدی!

۱. سریال «ماشه» محصول ۲۰۲۰ روسیه

#رمان_کاراکال
#اثر_حدیثه_شهبازی
#انجمن_تک_رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

Rover

معاونت کل سایت
پرسنل مدیریت
معاونت کل سایت
مدیریت تالار
حفاظت انجمن
نویسنده حرفه‌ای
نویسنده فعال
نویسنده انجمن
طراح انجمن
کاربر فعال انجمن
کاربر افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
کتابخوان انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023-12-15
نوشته‌ها
1,502
کیف پول من
352,259
Points
1,976
پارت صد و چهلم

هنوز آخرین کلمات از د*ه*ان کولجا خارج نشده بودند که به یک‌باره، پشتش لرزید و چهره‌اش، درهم فرو رفت. با فرض آن که سرمای باران با گذر از سد نامرئی گیلاس‌های نو*شی*دنی تا مغز استخوانش راه یافته باشد، به آرامی یقه‌ی بارانی‌اش را کنار زد و دستش را داخل جیبش فرو برد.
- پس آخرش به این‌جا رسیدی؛ فراری شدن!
این را هم‌زمان با بیرون کشیدن پاکت سیگارش گفته بود. کولجا، تک‌ ابرویی بالا انداخت و خیره به حرکات نرم و به دور از شتاب او، جواب داد:
- جزئیات این داستان هیجان‌زده‌ات می‌کنه.
دومینیکا، نگاهش را بالا کشید و همراه با تکان دادن سرش، سیگار را روی لبانش گذاشت.
- نه که دوست نداشته باشم بشنوم؛ اما فکر نمی‌کنم فرصتش پیش بیاد.
- می‌تونیم منتظر بمونیم.
خودش را مطمئن کرده بود که جمله‌اش را با سردترین لحن ممکن ادا کند اما کولجا بر خلاف تصورش، به همان لبخند مضحک همیشگی‌اش اکتفا کرد و با قدم‌های آهسته‌، از پیشخوان دور شد. نفس عمیقی کشید و خیره به کنار رفتن پرده‌‌ی مخملی و چرک‌مور پشت شلف و ناپدید شدن کولجا، فندکش را روشن کرد و سیگار را آتش زد. این قماشِ شیفته و شیدا، کفرش را در آورده بودند و روانش را به اندازه‌ی خود میگل، برهم می‌ریختند.
با خلقی تنگ، دستش را بر روی گلو گذاشت و نفس دودآلودش را به بیرون هدایت کرد. بلافاصله غبار تیره‌ رنگ سیگار در فضا پیچید و تصویر پاویون¹ خالی از میزبان، از مقابل دیدگانش محو شد. همه‌چیز در اطرافش به رمز و راز آغشته بود و می‌‌دانست که یک سر این طناب پوسیده، بدون شک به میگل می‌رسد. اگر بخواهد جانب انصاف را در مواجهه با او رعایت کند، نمی‌تواند از زیر بار این حقیقت رها شود که علی‌رغم تقلاهای بسیارش، هرگز نتوانسته بود آن پسر را پیش‌بینی کند و این موضوع، به طرز منزجرکننده‌ای هیجان‌انگیز بود.
با این وجود و با تمام این مصیبت‌ها، یقین داشت که اگر او را در زندگی‌اش نمی‌دید و می‌مرد، بدون شک زنده بودنش فرقی با به دنیا نیامدن، نداشت. او، سی سال اخیر را در جوار موریانه‌های درون مغزش گذرانده بود و تا قبل از نمایان شدن رخ دل‌فریب این شاهزاده‌ی قلابی، هرگز نمی‌توانست زابکوف را در مقام یک دروغگوی شیطانی تصور کند. شاید هم هم‌نشینی با میگل، ذهنیت او را نسبت به پدرخوانده‌ی مشترکشان تغییر داده بود و ناخودآگاه، از نفرت او پیروی می‌کرد؛ البته که اگر با دقت بیشتری به مسیر زندگی فلاکت‌بارش می‌نگریست، جای خالی محبت‌های توخالی و حمایت‌ پدرانه‌ی زابکوف، توی ذوقش می‌زد. آن پیرمرد، حتی یک‌بار هم به بازی کردن در نقش یک پدر دلسوز، نزدیک نشده بود و گمان نمی‌کرد که در ر*اب*طه با میگل، اوضاع فرق چندانی داشته باشد.
عقربه‌های ساعت به دنبال یکدیگر می‌دویدند و زمان به سرعت در حال گذشتن بود. با هر کام سیگار، تصویر او در درون ذهنش کامل‌تر میشد و با هر نفسی که از اعماق وجودش برمی‌خاست، آن تضادهای آزاردهنده‌ را به یاد می‌آورد؛ او که از یک طرف منجی جانش بود و از طرف دیگر، حریفی قهار و شکنجه‌گر!
- باور کنی یا نه، امشب آخرین قدمم رو توی این بازی مسخره‌ای که راه انداختی، برمی‌دارم کاپیتان!
بی‌آن که متوجه بالا رفتن تُن صدایش باشد، جمله را بر زبان آورده بود؛ انگار که برای چند ثانیه‌ی کوتاه، فراموش کند که او، آن‌جا نیست و هنوز هم انتظارش را می‌کشد.
***
با فشرده شدن سنگریزه‌های جاده‌ی خاکی در زیر لاستیک‌ها، حواس میگل جمع شد و کیسه‌ی آهک را رها کرد. بدون آن که کمرش را صاف کند، می‌توانست وانت شورولت کولجا را در میان انبوهی از درختان بلوط یخ‌زده، تشخیص دهد؛ آن رنگ آبی‌ کاربنی‌ در هر ساعتی از روز، چشم را می‌زد.
دو مرتبه، سر پارچه‌ی کنفی را در دست گرفت و لبه‌ی تیز چاقو را روی بافت زمختش کشید. دندان‌هایش را روی هم سایید و در یک حرکت آنی، کیسه‌ی آهک را به طرف گودال زیر پایش هل داد. در همان حال، کولجا وانت پر سر و صدایش را درست در کنار تل خاکِ حاصل از کندن چاله، پارک کرد و از آن پیاده شد. زمانی که در بالای سر میگل قرار گرفت، نیمی از ب*دن‌های عر*یان درون گودال، زیر آهک مدفون شده بودند.
- یه روز به خاطر شکار بی‌رویه دستگیر میشی!
میگل آخرین ذرات کیسه را خالی کرد و بدون حرف، از جایش برخاست. در سکوت به طرف تل خاکی رفت و بیل آهنی را از دل آن، بیرون کشید. کولجا، دستانش را روی کمرش قرار داد و بی‌توجه به چهره‌‌ی عبوس او، پرسید:
- قبلاً خودت ترتیب همه‌ی خرده‌کاری‌ها رو می‌دادی.
- شاید باید به بازنشسته شدن فکر کنم.
- اما شرط می‌بندم که آخرش توی همین کار می‌میری.
میگل، به تکان دادن سرش اکتفا کرد و با جدیت، مشغول پر کردن گودال از خاک نمناک شد؛ تا جایی که دیگر هیچ اثری از اجساد، به چشم نمی‌خورد.
- خب، من باید چیکار کنم؟
برای چند لحظه‌ی کوتاه، دست از کار کشید و به کولجا خیره شد. با چشمان بی‌حالتش، اشاره‌ای به چاله‌ی زیر پایشان کرد و ل*ب زد:
- بهشون یه مرگ بهتر بده.
- وسایلشون... .
- توی ماشینه. مطمئن شو که آدم‌هات حتماً توی دوربین‌های سطح شهر دیده بشن و... آهان! از شر چیزهای اضافی هم خلاص شو. فرصتی برای نشستن پشت میز بازجویی پلیس ندارم.
- به نظر نمیاد که ربطی به مأموریت‌های سازمانیت داشته باشه.
زبانش را روی لبان خشکیده‌اش کشید و لحن سرد و بی‌تفاوتش را حفظ نمود.
- این‌سری یکم شخصیه.
کولجا، ابروهایش را بالا انداخت و سکوت کرد؛ اما برای مدتی هم‌چنان به او خیره ماند. اندوهی که با هزاران تقلا پنهان گشته بود، از میان پیچ و تاب موهای به هم‌ریخته‌اش، به روی زمین کشیده میشد؛ گویا تمام قامتش را در برگرفته بود.
- ظاهر غمگینی داری.
میگل، آخرین کُپه‌ی خاک را روی زمین ریخت و پس از صاف کردن سطح آن، گفت:
- باطنم رو ندیدی.
- دارم از توی چشم‌هات می‌بینمش.
با کمی تعلل، به دسته‌ی چوبی بیل تکیه داد و عرق روی پیشانی‌اش را پاک کرد.
- به خودت زحمت اضافه نده.
سپس، بیل را روی شانه‌اش گذاشت و به طرف وانت قدم برداشت. کولجا به دنبال او، از جایش پرید و با تکیه زدن به درب نیمه‌باز ماشینش، گفت:
- چی روی مخت رفته؟ باید خیلی جالب باشه!
میگل دستکش‌هایش را درآورد، آن‌ها را با بی‌‌حواسی داخل کابین وانت رها کرد و هرکدام، به یک طرف افتادند.
- نمی‌دونستم که غم و غصه‌ی مردم، هیجان‌زده‌ات می‌کنه.
- همه‌ی این غصه‌ها فقط به خاطر اینه که باهوشی و جزئیات ریز رو می‌فهمی. اگه یه ذره خنگ بودی، الآن راحت‌تر زندگی می‌کردی!
میگل، پوزخندی زد و از او روی برگرداند. این حرف‌های بی‌سر و ته را باید به پای تعریف و تمجید می‌گذاشت؟ تا به حال کسی را ندیده بود که در کنار کودن بودنش، مدت زیادی را زنده مانده باشد؛ حداقل در دنیای او.
- امروز خیلی وراج شدی، کول.
- هی هی هی!
کولجا، به سرعت تکیه‌اش را از ماشین گرفت و در مقابل پسر، ایستاد. به عادت همیشگی‌اش، دستانش را روی کمرش گذاشت و ادامه داد:
- تو من رو کشوندی این‌جا تا برام قیافه بگیری و بهم بگی وراج؟!
- خب اگه بخوام دقیق‌تر بگم، من تو رو کشوندم این‌جا تا برات قیافه بگیرم و بهت چندتا مأموریت هیجان‌انگیز بدم!
چشمان درشتش را درون حدقه گرداند و ل*ب برچید. با رد شدن میگل از کنارش، روی پاشنه‌ی پا چرخید و پرسید:
- بازم هست؟
- توی کشور خودت بیشتر از این‌ها کار می‌کردی و شکایتی هم نداشتی.
- موضوع اینه که حسابت خیلی زده بالا!
- اوه، راستی؟! چه مشتری بدقولی هستم.
از حرکت ایستاد و معترضانه، صدایش را بالا برد:
- هی! این به بیزینس شکم‌پر‌کن نیست!
میگل، بازدمش را با کلافگی به بیرون فوت کرد و به سمت دخترک برگشت.
- خیلی‌خب، صدهزار روبل خوبه؟
ل*ب‌های کولجا به واسطه‌ی یک لبخند پررنگ، از یکدیگر باز شدند و برق رضایت در نگاهش پدیدار گشت.
- فکر کنم به گوشت خورده که می‌خوام یه آپارتمان جدید بخرم.
چشمک‌زنان، قدمی به جلو برداشت و افزود:
- داری کم‌کم وسوسه‌ام می‌کنی که باهات قرار بذارم!
میگل با نادیده گرفتن لحن تمسخرآمیز او، دستش را درون جیبش فرو برد و گفت:
- دنیس مالکوویچ یاروش، یوری دیمیتریوویچ تسینگوف و ولادیمیر میخائیلیوویچ سوروکین. طوری وانمود کن که این سه نفر، چند روز بعد از ملاقات با ما مردن. جزئیات بیشتر رو برات نوشتم؛ کنار وسایلشون، توی صندوق عقب ماشینه.
انگشتش را روی هوا چرخاند و در ادامه افزود:
- و یه چیز دیگه؛ اگه من جای تو بودم، از دوتای اولی شروع می‌کردم. اون‌ها وکیل بودن.
- هوف! سختش کردی میگل.
- چیزی نیست که بخواد نگرانت کنه.
کولجا، دستانش را بر روی س*ی*نه گره زد و سگرمه‌هایش را درهم کشید. نمی‌توانست بفهمد که او چرا همیشه بدترین دردسرها را درست می‌کند. پسرهایش برای بازی در نقش دو وکیل مفقود شده، بیشتر از حد توقعش دستمزد می‌گرفتند و این مشکل او بود، نه میگل‌.
- پس چرا خودت انجامش نمیدی؟
- چون باید به قرارم برسم.
- قرار؟!
نگاه متعجب کولجا و آن چشمان درشت مشکی که در حصار مژه‌های بلندش به دام افتاده بودند، خنده‌دارتر از چیزی بود که نتواند اخم‌های میگل را از هم باز کند.
- می‌تونی این یکی رو به عنوان یه درخواست دوستانه در نظر بگیری. دومینیکا رو یادت میاد؟ شب مسابقه‌ی رینز... .
- همون بلونده که گفتی از قماش خودته؟!
- هوم؛ باید ساعت ده شب توی کلوپ ببینمش.
کولجا، پوزخندی زد و نگاهش را به سمت درختان نیمه سبز اطرافشان، سوق داد.
- تو جای دیگه‌ای نداری که با این دختره قرار بذاری؟ نکنه فانتزیتون... .
- فقط سرش رو گرم کن تا برسم؛ پاک کردن این گند و ک*ثافت یه ذره طول می‌کشه.
- فکر می‌کردم همش رو انداختی گر*دن من!
میگل، به تصنعی‌ترین حالت ممکن خندید و ضربه‌ی آرامی به شانه‌‌ی دختر زد.
- در اون صورت باید پول بیشتری بهت می‌دادم.
کولجا، دستی به پیشانی‌اش کشید و ژست متفکری به خودش گرفت.
- و انتظار داری که باهاش چیکار کنم؟ اون شب هم به زور با بقیه حرف می‌زد... .
قبل از آن که به میگل اجازه واکنش بدهد، بشکنی روی هوا زد و موذیانه خندید.
- چطوره از خاطرات رویایی ملاقاتمون توی پاریس براش بگم؟ مطمئن میشم که حالش ازت به هم بخوره!
- چیزی نیست که قبلاً تجربه نکرده باشه.
میگل، این را با خودش زمزمه کرده بود. دلش نمی‌خواست که واقعیت‌ها را نادیده بگیرد و چشمش را به روی آن‌ها ببندد. در مقابل، دلیلی نداشت تا برخلاف افکارش، دومینیکا را به دور از حس تنفر و انزجار ببیند؛ تقریباً داشت خودش را به انجام این کار مجبور می‌کرد.
- چی؟
نگاهش را بالا کشید و به صورت سردرگم کولجا نگریست. به او اعتماد داشت؟ البته که نه! آدمی‌زاد در چنین شرایطی نمی‌تواند دایره‌ی تعلقاتش را بیشتر از حد توانش وسعت دهد؛ حالا می‌خواهد اعتماد باشد یا حتی دل! در بیست سال گذشته تمام نبوغش را به کار گرفته بود تا زیر دندان‌های تیز خیانتِ اطرافیانش، جان ندهد؛ لایق چنین مرگی نبود.
- هی!
کولجا، دستش را در فاصله‌ی محدود بینشان تکان داد و با شک، به او زل زد.
- اگه دو دقیقه ولت کنم، از این دنیا کَنده میشی!
میگل، خوب بلد بود که خشت‌های دیوار حاشا را یکی پس از دیگری بر روی هم بگذارد و از برج مرتفعش، پایین نیاید اما این‌بار، به سکوتش راضی شد و تنه‌ای به دخترک زد. چرا باید به خودش زحمت توضیح اضافه را می‌داد؟
راه رفته‌اش را تا رسیدن به وانت، برگشت و درب آن را باز کرد. پیش از نشستن، سوییچ ماشین خودش را از داخل جیبش بیرون کشید و به طرف کولجا که به دنبالش آمده بود، چرخید.
- من با این یکی میرم.
کولجا، سوییچ اشکودای سرخ رنگ را روی هوا قاپید و خیره به میگل که سوار وانت نسبتاً قراضه‌اش میشد، طعنه زد:
- امروز خیلی دست‌ و‌ دلباز شدی، کازانووا!
میگل، بر روی صندلی نه چندان راحت راننده جابه‌جا شد و دستش را در طلب سوییچ وانت، دراز کرد.
- حواست به کارت باشه.
پس از قرار گرفتن کلیدها در کف دستش، رویش را از کولجا برگرداند و ادامه داد:
- درضمن، امشب زیاد پرحرفی نکن و سر ساعت یازده، بزن به چاک!
استارت ماشین را زد و زیر ل*ب، جمله‌اش را کامل نمود.
- همین یک ساعت اضافه، حسابی کلافه‌اش می‌کنه.

۱. بار، محلی برای سرو و فروش نو*شی*دنی.

کد:
هنوز آخرین کلمات از د*ه*ان کولجا خارج نشده بودند که به یک‌باره، پشتش لرزید و چهره‌اش، درهم فرو رفت. با فرض آن که سرمای باران با گذر از سد نامرئی گیلاس‌های نو*شی*دنی تا مغز استخوانش راه یافته باشد، به آرامی یقه‌ی بارانی‌اش را کنار زد و دستش را داخل جیبش فرو برد. 
- پس آخرش به این‌جا رسیدی؛ فراری شدن!
این را هم‌زمان با بیرون کشیدن پاکت سیگارش گفته بود. کولجا، تک‌ ابرویی بالا انداخت و خیره به حرکات نرم و به دور از شتاب او، جواب داد: 
- جزئیات این داستان هیجان‌زده‌ات می‌کنه. 
دومینیکا، نگاهش را بالا کشید و همراه با تکان دادن سرش، سیگار را روی لبانش گذاشت. 
- نه که دوست نداشته باشم بشنوم؛ اما فکر نمی‌کنم فرصتش پیش بیاد. 
- می‌تونیم منتظر بمونیم. 
خودش را مطمئن کرده بود که جمله‌اش را با سردترین لحن ممکن ادا کند اما کولجا بر خلاف تصورش، به همان لبخند مضحک همیشگی‌اش اکتفا کرد و با قدم‌های آهسته‌، از پیشخوان دور شد. نفس عمیقی کشید و خیره به کنار رفتن پرده‌‌ی مخملی و چرک‌مور پشت شلف و ناپدید شدن کولجا، فندکش را روشن کرد و سیگار را آتش زد. این قماشِ شیفته و شیدا، کفرش را در آورده بودند و روانش را به اندازه‌ی خود میگل، برهم می‌ریختند.
با خلقی تنگ، دستش را بر روی گلو گذاشت و نفس دودآلودش را به بیرون هدایت کرد. بلافاصله غبار تیره‌ رنگ سیگار در فضا پیچید و تصویر پاویون¹ خالی از میزبان، از مقابل دیدگانش محو شد. همه‌چیز در اطرافش به رمز و راز آغشته بود و می‌‌دانست که یک سر این طناب پوسیده، بدون شک به میگل می‌رسد. اگر بخواهد جانب انصاف را در مواجهه با او رعایت کند، نمی‌تواند از زیر بار این حقیقت رها شود که علی‌رغم تقلاهای بسیارش، هرگز نتوانسته بود آن پسر را پیش‌بینی کند و این موضوع، به طرز منزجرکننده‌ای هیجان‌انگیز بود.
با این وجود و با تمام این مصیبت‌ها، یقین داشت که اگر او را در زندگی‌اش نمی‌دید و می‌مرد، بدون شک زنده بودنش فرقی با به دنیا نیامدن، نداشت. او، سی سال اخیر را در جوار موریانه‌های درون مغزش گذرانده بود و تا قبل از نمایان شدن رخ دل‌فریب این شاهزاده‌ی قلابی، هرگز نمی‌توانست زابکوف را در مقام یک دروغگوی شیطانی تصور کند. شاید هم هم‌نشینی با میگل، ذهنیت او را نسبت به پدرخوانده‌ی مشترکشان تغییر داده بود و ناخودآگاه، از نفرت او پیروی می‌کرد؛ البته که اگر با دقت بیشتری به مسیر زندگی فلاکت‌بارش می‌نگریست، جای خالی محبت‌های توخالی و حمایت‌ پدرانه‌ی زابکوف، توی ذوقش می‌زد. آن پیرمرد، حتی یک‌بار هم به بازی کردن در نقش یک پدر دلسوز، نزدیک نشده بود و گمان نمی‌کرد که در ر*اب*طه با میگل، اوضاع فرق چندانی داشته باشد. 
عقربه‌های ساعت به دنبال یکدیگر می‌دویدند و زمان به سرعت در حال گذشتن بود. با هر کام سیگار، تصویر او در درون ذهنش کامل‌تر میشد و با هر نفسی که از اعماق وجودش برمی‌خاست، آن تضادهای آزاردهنده‌ را به یاد می‌آورد؛ او که از یک طرف منجی جانش بود و از طرف دیگر، حریفی قهار و شکنجه‌گر!
- باور کنی یا نه، امشب آخرین قدمم رو توی این بازی مسخره‌ای که راه انداختی، برمی‌دارم کاپیتان!
بی‌آن که متوجه بالا رفتن تُن صدایش باشد، جمله را بر زبان آورده بود؛ انگار که برای چند ثانیه‌ی کوتاه، فراموش کند که او، آن‌جا نیست و هنوز هم انتظارش را می‌کشد. 
***
با فشرده شدن سنگریزه‌های جاده‌ی خاکی در زیر لاستیک‌ها، حواس میگل جمع شد و کیسه‌ی آهک را رها کرد. بدون آن که کمرش را صاف کند، می‌توانست وانت شورولت کولجا را در میان انبوهی از درختان بلوط یخ‌زده، تشخیص دهد؛ آن رنگ آبی‌ کاربنی‌ در هر ساعتی از روز، چشم را می‌زد.
دو مرتبه، سر پارچه‌ی کنفی را در دست گرفت و لبه‌ی تیز چاقو را روی بافت زمختش کشید. دندان‌هایش را روی هم سایید و در یک حرکت آنی، کیسه‌ی آهک را به طرف گودال زیر پایش هل داد. در همان حال، کولجا وانت پر سر و صدایش را درست در کنار تل خاکِ حاصل از کندن چاله، پارک کرد و از آن پیاده شد. زمانی که در بالای سر میگل قرار گرفت، نیمی از ب*دن‌های عر*یان درون گودال، زیر آهک مدفون شده بودند. 
- یه روز به خاطر شکار بی‌رویه دستگیر میشی!
میگل آخرین ذرات کیسه را خالی کرد و بدون حرف، از جایش برخاست. در سکوت به طرف تل خاکی رفت و بیل آهنی را از دل آن، بیرون کشید. کولجا، دستانش را روی کمرش قرار داد و بی‌توجه به چهره‌‌ی عبوس او، پرسید:
- قبلاً خودت ترتیب همه‌ی خرده‌کاری‌ها رو می‌دادی. 
- شاید باید به بازنشسته شدن فکر کنم.
- اما شرط می‌بندم که آخرش توی همین کار می‌میری. 
میگل، به تکان دادن سرش اکتفا کرد و با جدیت، مشغول پر کردن گودال از خاک نمناک شد؛ تا جایی که دیگر هیچ اثری از اجساد، به چشم نمی‌خورد. 
- خب، من باید چیکار کنم؟ 
برای چند لحظه‌ی کوتاه، دست از کار کشید و به کولجا خیره شد. با چشمان بی‌حالتش، اشاره‌ای به چاله‌ی زیر پایشان کرد و ل*ب زد:
- بهشون یه مرگ بهتر بده.
- وسایلشون... . 
- توی ماشینه. مطمئن شو که آدم‌هات حتماً توی دوربین‌های سطح شهر دیده بشن و... آهان! از شر چیزهای اضافی هم خلاص شو. فرصتی برای نشستن پشت میز بازجویی پلیس ندارم. 
- به نظر نمیاد که ربطی به مأموریت‌های سازمانیت داشته باشه.
زبانش را روی لبان خشکیده‌اش کشید و لحن سرد و بی‌تفاوتش را حفظ نمود. 
- این‌سری یکم شخصیه. 
کولجا، ابروهایش را بالا انداخت و سکوت کرد؛ اما برای مدتی هم‌چنان به او خیره ماند. اندوهی که با هزاران تقلا پنهان گشته بود، از میان پیچ و تاب موهای به هم‌ریخته‌اش، به روی زمین کشیده میشد؛ گویا تمام قامتش را در برگرفته بود. 
- ظاهر غمگینی داری. 
میگل، آخرین کُپه‌ی خاک را روی زمین ریخت و پس از صاف کردن سطح آن، گفت:
- باطنم رو ندیدی.
- دارم از توی چشم‌هات می‌بینمش.
 با کمی تعلل، به دسته‌ی چوبی بیل تکیه داد و عرق روی پیشانی‌اش را پاک کرد.
- به خودت زحمت اضافه نده. 
سپس، بیل را روی شانه‌اش گذاشت و به طرف وانت قدم برداشت. کولجا به دنبال او، از جایش پرید و با تکیه زدن به درب نیمه‌باز ماشینش، گفت:
- چی روی مخت رفته؟ باید خیلی جالب باشه!
میگل دستکش‌هایش را درآورد، آن‌ها را با بی‌‌حواسی داخل کابین وانت رها کرد و هرکدام، به یک طرف افتادند. 
- نمی‌دونستم که غم و غصه‌ی مردم، هیجان‌زده‌ات می‌کنه.
- همه‌ی این غصه‌ها فقط به خاطر اینه که باهوشی و جزئیات ریز رو می‌فهمی. اگه یه ذره خنگ بودی، الآن راحت‌تر زندگی می‌کردی!
میگل، پوزخندی زد و از او روی برگرداند. این حرف‌های بی‌سر و ته را باید به پای تعریف و تمجید می‌گذاشت؟ تا به حال کسی را ندیده بود که در کنار کودن بودنش، مدت زیادی را زنده مانده باشد؛ حداقل در دنیای او. 
- امروز خیلی وراج شدی، کول. 
- هی هی هی!
کولجا، به سرعت تکیه‌اش را از ماشین گرفت و در مقابل پسر، ایستاد. به عادت همیشگی‌اش، دستانش را روی کمرش گذاشت و ادامه داد:
- تو من رو کشوندی این‌جا تا برام قیافه بگیری و بهم بگی وراج؟!
- خب اگه بخوام دقیق‌تر بگم، من تو رو کشوندم این‌جا تا برات قیافه بگیرم و بهت چندتا مأموریت هیجان‌انگیز بدم! 
چشمان درشتش را درون حدقه گرداند و ل*ب برچید. با رد شدن میگل از کنارش، روی پاشنه‌ی پا چرخید و پرسید:
- بازم هست؟ 
- توی کشور خودت بیشتر از این‌ها کار می‌کردی و شکایتی هم نداشتی. 
- موضوع اینه که حسابت خیلی زده بالا!
- اوه، راستی؟! چه مشتری بدقولی هستم.
از حرکت ایستاد و معترضانه، صدایش را بالا برد:
- هی! این به بیزینس شکم‌پر‌کن نیست! 
میگل، بازدمش را با کلافگی به بیرون فوت کرد و به سمت دخترک برگشت.
- خیلی‌خب، صدهزار روبل خوبه؟
ل*ب‌های کولجا به واسطه‌ی یک لبخند پررنگ، از یکدیگر باز شدند و برق رضایت در نگاهش پدیدار گشت. 
- فکر کنم به گوشت خورده که می‌خوام یه آپارتمان جدید بخرم. 
چشمک‌زنان، قدمی به جلو برداشت و افزود:
- داری کم‌کم وسوسه‌ام می‌کنی که باهات قرار بذارم!
میگل با نادیده گرفتن لحن تمسخرآمیز او، دستش را درون جیبش فرو برد و گفت:
- دنیس مالکوویچ یاروش، یوری دیمیتریوویچ تسینگوف و ولادیمیر میخائیلیوویچ سوروکین. طوری وانمود کن که این سه نفر، چند روز بعد از ملاقات با ما مردن. جزئیات بیشتر رو برات نوشتم؛ کنار وسایلشون، توی صندوق عقب ماشینه. 
انگشتش را روی هوا چرخاند و در ادامه افزود:
- و یه چیز دیگه؛ اگه من جای تو بودم، از دوتای اولی شروع می‌کردم. اون‌ها وکیل بودن.
- هوف! سختش کردی میگل. 
- چیزی نیست که بخواد نگرانت کنه. 
کولجا، دستانش را بر روی س*ی*نه گره زد و سگرمه‌هایش را درهم کشید. نمی‌توانست بفهمد که او چرا همیشه بدترین دردسرها را درست می‌کند. پسرهایش برای بازی در نقش دو وکیل مفقود شده، بیشتر از حد توقعش دستمزد می‌گرفتند و این مشکل او بود، نه میگل‌. 
- پس چرا خودت انجامش نمیدی؟
- چون باید به قرارم برسم. 
- قرار؟!
نگاه متعجب کولجا و آن چشمان درشت مشکی که در حصار مژه‌های بلندش به دام افتاده بودند، خنده‌دارتر از چیزی بود که نتواند اخم‌های میگل را از هم باز کند. 
- می‌تونی این یکی رو به عنوان یه درخواست دوستانه در نظر بگیری. دومینیکا رو یادت میاد؟ شب مسابقه‌ی رینز... . 
- همون بلونده که گفتی از قماش خودته؟!
- هوم؛ باید ساعت ده شب توی کلوپ ببینمش. 
کولجا، پوزخندی زد و نگاهش را به سمت درختان نیمه سبز اطرافشان، سوق داد.
- تو جای دیگه‌ای نداری که با این دختره قرار بذاری؟ نکنه فانتزیتون... . 
- فقط سرش رو گرم کن تا برسم؛ پاک کردن این گند و ک*ثافت یه ذره طول می‌کشه. 
- فکر می‌کردم همش رو انداختی گر*دن من!
میگل، به تصنعی‌ترین حالت ممکن خندید و ضربه‌ی آرامی به شانه‌‌ی دختر زد. 
- در اون صورت باید پول بیشتری بهت می‌دادم. 
کولجا، دستی به پیشانی‌اش کشید و ژست متفکری به خودش گرفت. 
- و انتظار داری که باهاش چیکار کنم؟ اون شب هم به زور با بقیه حرف می‌زد... . 
قبل از آن که به میگل اجازه واکنش بدهد، بشکنی روی هوا زد و موذیانه خندید.
- چطوره از خاطرات رویایی ملاقاتمون توی پاریس براش بگم؟ مطمئن میشم که حالش ازت به هم بخوره! 
- چیزی نیست که قبلاً تجربه نکرده باشه.
میگل، این را با خودش زمزمه کرده بود. دلش نمی‌خواست که واقعیت‌ها را نادیده بگیرد و چشمش را به روی آن‌ها ببندد. در مقابل، دلیلی نداشت تا برخلاف افکارش، دومینیکا را به دور از حس تنفر و انزجار ببیند؛ تقریباً داشت خودش را به انجام این کار مجبور می‌کرد. 
- چی؟
نگاهش را بالا کشید و به صورت سردرگم کولجا نگریست. به او اعتماد داشت؟ البته که نه! آدمی‌زاد در چنین شرایطی نمی‌تواند دایره‌ی تعلقاتش را بیشتر از حد توانش وسعت دهد؛ حالا می‌خواهد اعتماد باشد یا حتی دل! در بیست سال گذشته تمام نبوغش را به کار گرفته بود تا زیر دندان‌های تیز خیانتِ اطرافیانش، جان ندهد؛ لایق چنین مرگی نبود. 
- هی! 
کولجا، دستش را در فاصله‌ی محدود بینشان تکان داد و با شک، به او زل زد. 
- اگه دو دقیقه ولت کنم، از این دنیا کَنده میشی! 
میگل، خوب بلد بود که خشت‌های دیوار حاشا را یکی پس از دیگری بر روی هم بگذارد و از برج مرتفعش، پایین نیاید اما این‌بار، به سکوتش راضی شد و تنه‌ای به دخترک زد. چرا باید به خودش زحمت توضیح اضافه را می‌داد؟
راه رفته‌اش را تا رسیدن به وانت، برگشت و درب آن را باز کرد. پیش از نشستن، سوییچ ماشین خودش را از داخل جیبش بیرون کشید و به طرف کولجا که به دنبالش آمده بود، چرخید. 
- من با این یکی میرم. 
کولجا، سوییچ اشکودای سرخ رنگ را روی هوا قاپید و خیره به میگل که سوار وانت نسبتاً قراضه‌اش میشد، طعنه زد:
- امروز خیلی دست‌ و‌ دلباز شدی، کازانووا!
میگل، بر روی صندلی نه چندان راحت راننده جابه‌جا شد و دستش را در طلب سوییچ وانت، دراز کرد.
- حواست به کارت باشه.
پس از قرار گرفتن کلیدها در کف دستش، رویش را از کولجا برگرداند و ادامه داد:
- درضمن، امشب زیاد پرحرفی نکن و سر ساعت یازده، بزن به چاک! 
استارت ماشین را زد و زیر ل*ب، جمله‌اش را کامل نمود.
- همین یک ساعت اضافه، حسابی کلافه‌اش می‌کنه. 

۱. بار، محلی برای سرو و فروش نو*شی*دنی.
#رمان_کاراکال
#اثر_حدیثه_شهبازی
#انجمن_تک_رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
بالا