- ولی بعد از بلایی که من سرت میارم تمام وظایف را مو به مو انجام میدهی.
- خودم او را تنبیه میکنم.
با دیدن پادشاه چشمانش تا آخرین حد گشاد میشوند و ترس از یادش میرود. دوباره آن حس تازه جوانهزده در قلبش شروع به جوشش میکند.
- تو از خدمت به همسر جدید من اجتناب کردهای و همچنین باعث دلخوری ایشان شدهای. پس فکر نمیکنی لایق بدترین مجازات هستی؟
با این حرف پادشاه دوباره ترس به سراغش میآید؛ گویا ترس به تازگی با رازانا عجین شده است.
- پادشاه بزرگ، لطفاً از مجازات من چشمپوشی کنید! التماس میکنم! من از عمد کاری نکردهام.
کویات بیتوجه به التماسهای رازانا به دو نفر از محافظانش دستور داد تا او را به اتاقش ببرند.
محافظین سلطنتی و درشت هیکل پادشاه رازانا را کشان، کشان به سمت اقامتگاه خاندان سلطنتی میبردند.
الان چه کند؟ پادشاه طوری سرش را میزند که احدی خبردار نشود.
تمام زورگوییهایش برای مردم و رعیت ساده هست. هرگز نمیتواند با بقیه کشورها درگیر شود. به خصوص سانراب او یک ترسو است. همه این موضوع را میدانند؛ اما چه کسی میتواند با او درگیر شود؟
رازانا را مانند یک پر بالش به سمت دو در بزرگ و پر هیبت بردند. در را باز کردند و با شدت بر روی زمین پرتش کردند.
- آخ!
بازویش را میمالید و در دل به آنان ناسزا میگفت؛ ولی جرعت این را نداشت که سخنانش را بر زبانش جاری کند. چون ممکن بود قبل از کویات آن مردان درشتهیکل کارش را یکسره کنند.
با قرار گرفتن کفشهای تمام چرم و گرانقیمت، سرش را بالا گرفت و نگاهش به پادشاه اخمو و عبوس افتاد. نمیداند چرا اینگونه است. درحالیکه جذاب است، حال بههمزن هم هست! رازانا هم مانند کویات عجیب شده است. هم از کویات بدش میآید و هم...
تند تند سرش را تکان داد، نه! او به تازگی پدر و برادرش را در آن حادثه ناگوار از دست داده است. اگر پادشاه امنیت روستاها را زیاد میکرد، الان در ده پیش پدر و برادرش بود و بهجای کلفتی، روی زمینشان کار میکرد.
با فریادی که کویات کشید به خودش آمد و پاهایش لرزید.
- همه بیرون!
تمام محافظان و خدمهها در عرض چند ثانیه اتاق را خالی کردند. نگاهی به اتاق انداخت و دهانش رفته رفته بازتر شد.
اتاق نزدیک به صدمتر بود. میزی بسیار بزرگ که رویش طلا کاری شده هست، همراه با صندلی ستش و آن طرفتر پشتی و تشک مخصوص و زیبای پادشاه بود. درون آن اتاق بزرگ چند اتاق کوچک هم بود که درون یکی، تختی بزرگ بود. با پردههای طلایی و سلطنتی بلند و ابریشمی و یکی از دیوارهای آن اتاق، آینهکاری شده بود. عجب پادشاه تن پروری! نسبت به بقیه اتاق دید چندانی نداشت.
پادشاه به سمتش خم شد و چانهاش را در دستش گرفت و به چشمهای رازانا زل زد.
با نگاهش گویا رازانا جادو شده باشد، مسخ به او زل زد.
- تو خیلی جذابی!
با این حرف کویات چشمانش گرد شد و با تعجب به او خیره شد. یعنی چه؟ در نظر پادشاه جذابم؟ همانطور که او در نگاه من جذاب است؟
- پس باید برای من باشی!
چشمانش از این گردتر نمیشد! پادشاه چرا اینگونه حرف میزد؟ درمانده صدایش کرد.
- پادشاه!
- نکند میخواهی از فرمانم سرپیچی کنی؟
#انجمن_تک_رمان
#دو_امپراطور_و_یک_ملکه
#ونیس_امیر_خانی
- خودم او را تنبیه میکنم.
با دیدن پادشاه چشمانش تا آخرین حد گشاد میشوند و ترس از یادش میرود. دوباره آن حس تازه جوانهزده در قلبش شروع به جوشش میکند.
- تو از خدمت به همسر جدید من اجتناب کردهای و همچنین باعث دلخوری ایشان شدهای. پس فکر نمیکنی لایق بدترین مجازات هستی؟
با این حرف پادشاه دوباره ترس به سراغش میآید؛ گویا ترس به تازگی با رازانا عجین شده است.
- پادشاه بزرگ، لطفاً از مجازات من چشمپوشی کنید! التماس میکنم! من از عمد کاری نکردهام.
کویات بیتوجه به التماسهای رازانا به دو نفر از محافظانش دستور داد تا او را به اتاقش ببرند.
محافظین سلطنتی و درشت هیکل پادشاه رازانا را کشان، کشان به سمت اقامتگاه خاندان سلطنتی میبردند.
الان چه کند؟ پادشاه طوری سرش را میزند که احدی خبردار نشود.
تمام زورگوییهایش برای مردم و رعیت ساده هست. هرگز نمیتواند با بقیه کشورها درگیر شود. به خصوص سانراب او یک ترسو است. همه این موضوع را میدانند؛ اما چه کسی میتواند با او درگیر شود؟
رازانا را مانند یک پر بالش به سمت دو در بزرگ و پر هیبت بردند. در را باز کردند و با شدت بر روی زمین پرتش کردند.
- آخ!
بازویش را میمالید و در دل به آنان ناسزا میگفت؛ ولی جرعت این را نداشت که سخنانش را بر زبانش جاری کند. چون ممکن بود قبل از کویات آن مردان درشتهیکل کارش را یکسره کنند.
با قرار گرفتن کفشهای تمام چرم و گرانقیمت، سرش را بالا گرفت و نگاهش به پادشاه اخمو و عبوس افتاد. نمیداند چرا اینگونه است. درحالیکه جذاب است، حال بههمزن هم هست! رازانا هم مانند کویات عجیب شده است. هم از کویات بدش میآید و هم...
تند تند سرش را تکان داد، نه! او به تازگی پدر و برادرش را در آن حادثه ناگوار از دست داده است. اگر پادشاه امنیت روستاها را زیاد میکرد، الان در ده پیش پدر و برادرش بود و بهجای کلفتی، روی زمینشان کار میکرد.
با فریادی که کویات کشید به خودش آمد و پاهایش لرزید.
- همه بیرون!
تمام محافظان و خدمهها در عرض چند ثانیه اتاق را خالی کردند. نگاهی به اتاق انداخت و دهانش رفته رفته بازتر شد.
اتاق نزدیک به صدمتر بود. میزی بسیار بزرگ که رویش طلا کاری شده هست، همراه با صندلی ستش و آن طرفتر پشتی و تشک مخصوص و زیبای پادشاه بود. درون آن اتاق بزرگ چند اتاق کوچک هم بود که درون یکی، تختی بزرگ بود. با پردههای طلایی و سلطنتی بلند و ابریشمی و یکی از دیوارهای آن اتاق، آینهکاری شده بود. عجب پادشاه تن پروری! نسبت به بقیه اتاق دید چندانی نداشت.
پادشاه به سمتش خم شد و چانهاش را در دستش گرفت و به چشمهای رازانا زل زد.
با نگاهش گویا رازانا جادو شده باشد، مسخ به او زل زد.
- تو خیلی جذابی!
با این حرف کویات چشمانش گرد شد و با تعجب به او خیره شد. یعنی چه؟ در نظر پادشاه جذابم؟ همانطور که او در نگاه من جذاب است؟
- پس باید برای من باشی!
چشمانش از این گردتر نمیشد! پادشاه چرا اینگونه حرف میزد؟ درمانده صدایش کرد.
- پادشاه!
- نکند میخواهی از فرمانم سرپیچی کنی؟
کد:
- ولی بعد از بلایی که من سرت میارم تمام وظایف را مو به مو انجام میدهی.
- خودم او را تنبیه میکنم.
با دیدن پادشاه چشمانش تا آخرین حد گشاد میشوند و ترس از یادش میرود. دوباره آن حس تازه جوانهزده در قلبش شروع به جوشش میکند.
- تو از خدمت به همسر جدید من اجتناب کردهای و همچنین باعث دلخوری ایشان شدهای. پس فکر نمیکنی لایق بدترین مجازات هستی؟
با این حرف پادشاه دوباره ترس به سراغش میآید؛ گویا ترس به تازگی با رازانا عجین شده است.
- پادشاه بزرگ، لطفاً از مجازات من چشمپوشی کنید! التماس میکنم! من از عمد کاری نکردهام.
کویات بیتوجه به التماسهای رازانا به دو نفر از محافظانش دستور داد تا او را به اتاقش ببرند.
محافظین سلطنتی و درشت هیکل پادشاه رازانا را کشان، کشان به سمت اقامتگاه خاندان سلطنتی میبردند.
الان چه کند؟ پادشاه طوری سرش را میزند که احدی خبردار نشود.
تمام زورگوییهایش برای مردم و رعیت ساده هست. هرگز نمیتواند با بقیه کشورها درگیر شود. به خصوص سانراب او یک ترسو است. همه این موضوع را میدانند؛ اما چه کسی میتواند با او درگیر شود؟
رازانا را مانند یک پر بالش به سمت دو در بزرگ و پر هیبت بردند. در را باز کردند و با شدت بر روی زمین پرتش کردند.
- آخ!
بازویش را میمالید و در دل به آنان ناسزا میگفت؛ ولی جرعت این را نداشت که سخنانش را بر زبانش جاری کند. چون ممکن بود قبل از کویات آن مردان درشتهیکل کارش را یکسره کنند.
با قرار گرفتن کفشهای تمام چرم و گرانقیمت، سرش را بالا گرفت و نگاهش به پادشاه اخمو و عبوس افتاد. نمیداند چرا اینگونه است. درحالیکه جذاب است، حال بههمزن هم هست! رازانا هم مانند کویات عجیب شده است. هم از کویات بدش میآید و هم...
تند تند سرش را تکان داد، نه! او به تازگی پدر و برادرش را در آن حادثه ناگوار از دست داده است. اگر پادشاه امنیت روستاها را زیاد میکرد، الان در ده پیش پدر و برادرش بود و بهجای کلفتی، روی زمینشان کار میکرد.
با فریادی که کویات کشید به خودش آمد و پاهایش لرزید.
- همه بیرون!
تمام محافظان و خدمهها در عرض چند ثانیه اتاق را خالی کردند. نگاهی به اتاق انداخت و دهانش رفته رفته بازتر شد.
اتاق نزدیک به صدمتر بود. میزی بسیار بزرگ که رویش طلا کاری شده هست، همراه با صندلی ستش و آن طرفتر پشتی و تشک مخصوص و زیبای پادشاه بود. درون آن اتاق بزرگ چند اتاق کوچک هم بود که درون یکی، تختی بزرگ بود. با پردههای طلایی و سلطنتی بلند و ابریشمی و یکی از دیوارهای آن اتاق، آینهکاری شده بود. عجب پادشاه تن پروری! نسبت به بقیه اتاق دید چندانی نداشت.
پادشاه به سمتش خم شد و چانهاش را در دستش گرفت و به چشمهای رازانا زل زد.
با نگاهش گویا رازانا جادو شده باشد، مسخ به او زل زد.
- تو خیلی جذابی!
با این حرف کویات چشمانش گرد شد و با تعجب به او خیره شد. یعنی چه؟ در نظر پادشاه جذابم؟ همانطور که او در نگاه من جذاب است؟
- پس باید برای من باشی!
چشمانش از این گردتر نمیشد! پادشاه چرا اینگونه حرف میزد؟ درمانده صدایش کرد.
- پادشاه!
- نکند میخواهی از فرمانم سرپیچی کنی؟
#دو_امپراطور_و_یک_ملکه
#ونیس_امیر_خانی
آخرین ویرایش توسط مدیر: