• انجمن رمان نویسی تک رمان پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد. لطفا از ارسال محتوای خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران خود داری کنید در صورت مشاهده برخورد خواهد شد.

🔱VIP رمان شلیکی غریبانه | Tessᴀ کاربر انجمن تک رمان

  • نویسنده موضوع Tessᴀ
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 47
  • بازدیدها 1K
  • Tagged users هیچ

Tessᴀ

ناظر تالار ترجمه + مدرس زبان انگلیسی
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
مدرس زبان
طراح انجمن
مترجم انجمن
Jul 26, 2020
7,002
14,220
163
21
Mystic Falls
به نام خدا
t736_شلیکی_غریبانه.jpg

نام رمان
: شلیکی غریبانه
نام نویسنده: م. محمدی
نام ناظر: "AshoB"
ژانر: اجتماعی، طنز، جنایی_پلیسی

خلاصه: دو برادر دو قلو عاشق محیا می‌شن. محیا پیشنهاد ازدواج یکی از اون‌ها رو قبول می‌کنه و سعی می‌کنه که اون هم عاشقش بشه؛ اما با این انتخاب پای محیا به ماجرایی باز می‌شه که هیچ وقت انتظارش رو نداره. ماجرایی که باعث می‌شه روابطش با خانواده‌ش به هم بریزه و جونش به خطر بیفته!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

وانیا

ناظر بازنشسته
مدیر بازنشسته
Apr 26, 2020
63
2,325
53

Tessᴀ

ناظر تالار ترجمه + مدرس زبان انگلیسی
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
مدرس زبان
طراح انجمن
مترجم انجمن
Jul 26, 2020
7,002
14,220
163
21
Mystic Falls
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #3
مقدمه
من و تو دو رنگ پاییزیم در چشم برگ ها... یکی زرد و یکی سبز!
عشق به سراغمان می‌آید... برگ‌های پاییزی گرفتار باد به پای تو می‌افتن!
و حالا نوبت توسط... لگد کردن یا همسفری با دستانت! کدام انتخاب توست؟!
منه محتاج خودت را طمع شلیک بچشان... بگذار برایت بمیرم غریبه‌ی آشنا!
شما دعوت هستین به یه چالش احساسی...
یه راه پر تلاطم...
یه پایان تلخ و شیرین...
شما دعوتین به " شلیکی غریبانه "
داستان یه عشق پاک و پر دردسره... پایانش هم تلخه هم شیرین... بستگی به نگاهتون داره.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Tessᴀ

ناظر تالار ترجمه + مدرس زبان انگلیسی
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
مدرس زبان
طراح انجمن
مترجم انجمن
Jul 26, 2020
7,002
14,220
163
21
Mystic Falls
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #4
پارت 1
تو حیاط، لبه‌ی حوض ﺑﺰﺭﮒ ﺧﻮﻧﻪ مادربزرگم نشستم ﻭ از هرچیزی که به نظرم جذابه عکس می‌گیرم. ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ عکاسی‌ام، ﺍﻭﻧﻘﺪﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﻌﺪ 2ﺳﺎﻝ ﭘﻮﻝ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﺎ ﭘﻮﻝ ﺧﻮﺩﻡ ﯾﻪ ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ ﺧﻮﺏ ﺣﺮﻓﻪ‌ﺍﯼ ﻋﮑﺎﺳﯽ ﺧﺮﯾﺪﻡ.
ﺑﺎ ﺑﺎﺯ ﺷﺪﻥ ﺩﺭ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﺳﻤﺖ ﻧﮕﺎﻩ می‌کنم. مادربزرگم ﺑﺎ ﯾﻪ ﺳﯿﻨﯽ ﮐﻪ ﺗﻮﺵ ﭼﺎﯼ ﻭ کلوچه ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﺯ ﭘﻠﻪ ﻫﺎ پایین میاد.
ای‌جان مهربون منه! ﺑﺎ ﻣﺤﺒﺖ ﺳﺮﺍﻏﺶ می‌رم ﻭ ﺳﯿﻨﯽ ﺭﻭ ﺍﺯﺵ می‌گیرم ﺗﺎ ﺭﺍﺣﺖ ﺗﺮ ﻗﺪﻡ ﺑﺮﺩﺍﺭﻩ.
" ﭘﯿﺮ ﺷﯽ ﺍﻟﻬﯽ" ﺑﻬﻢ می‌گه ﻭ باهم ﺭﻭی ﺗﺨﺖ می‌شینیم. ﯾﻌﻨﯽ ﻋﺎﺷﻘﺸﻢ! ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﯽ ﺗﺮﯾﻦ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ. ﯾﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﻣﻬﺮﺑﻮﻥ، ﻧﺎﺯ ﻭ ﯾﻪ ﻗﻠﺐ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺣﺮﻑ ﻭ ﺧﺎﻃﺮﻩ داره... ﮐﻮﭼﯿﮏ ﺗﺎ ﺑﺰﺭﮒ ﻓﺎﻣﯿﻞ، ﺩﻭﺳﺖ ﻭ ﺁﺷﻨﺎ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﻥ، ﺷﻌﺎﺭ ﻫﻤﯿﺸﻪ‌ﺍﺵ ﺍﯾﻨﻪ " ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﺟﺰ ﯾﺎﺩ ﻭ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﺯ ﺁﺩﻣﺎ نمی‌مونه. ﺍﻟﻬﯽ ﮐﻪ ﯾﺎﺩ ﻭ ﺧﺎﻃﺮﻣﻮﻥ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺷﻪ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ ﺍﮔﻪ ﯾﺎﺩﻣﻮﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩﻥ ﯾﻪ ﻓﺎﺗﺤﻪ‌ﺍﯼ، ﺻﻠﻮﺍﺗﯽ ﻭ ﯾﺎ ﻧﻪ ﺍﺻﻼ ﯾﻪ ﺧﺪﺍ‌بیامرزِ ﺧﺸﮏ ﻭ ﺧﺎﻟﯽ ﺑﮕﻦ" ﺧﻼﺻﻪ ﻣﻬﺮﺑﻮﻥ عالمه.
از دار دنیا سه ﺗﺎ ﭘﺴﺮ ﻭ پنج ﺗﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺍﺭﻩ. ﻣﻨﻢ ﻧﻮﻩ‌ﯼ ﺩﺧﺘﺮﯾﺶ می‌شم.. ده‌ﺳﺎﻟﯽ ﻫﺴﺖ که بابابزرگم ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩﻩ و تنها زندگی می‌کنه.
ﻋﺼﺮﻭﻧﻪ‌ﻣﻮﻥ ﺭﻭ ﮐﻪ ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ ﺍﺳﺘﮑﺎﻥ‌ﻫﺎ ﺭﻭ می‌شورم ﻭ ﺑﺎ ﯾﻪ ﺑﻮﺳﻪ ﺭﻭ ﮔﻮﻧﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﯽ، ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ می‌کنم ﻭ به ﺳﻤﺖ ﺧﻮﻧﻪ می‌رم. سر راهم باید به ﻟﻮﺍﺯﻡ ﺗﺤﺮﯾﺮﯼ هم برم.
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﻋﻼﯾﻖ ﻣﻦ ﻧﻘﺎﺷﯿﻪ. ﺍﻻﻧﻢ می‌خوام ﺭﻧﮓ ﺑﺨﺮﻡ تا ﺗﺎﺑﻠﻮﯼ ﻣﻨﻈﺮﻩ‌ای ﮐﻪ به تازگی کشیدم و ﻧﺼﻔﻪ ﻣﻮﻧﺪﻩ رو ﺗﻤﻮﻣﺶ ﮐﻨﻢ.. ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺟﺸﻨﻮﺍﺭﻩ‌ﺳﺖ، معمولا نقاشی هام رو به غرفه‌ﯼ ﺧﺎﻟﻢ تو جشنواره می‌برم تا ﺑﺮﺍﻡ بفروشه.
وقتی به خونه رسیدم، سریع به اتاقم رفتم تا دوش بگیرم، تابستونه و هوا گرم. از حموم که بیرون میام، موهای قهوه‌ای تیره رنگم رو شونه می‌کنم و می‌بافمش، روشون سشوار می‌گیرم. همیشه وقتی این کار رو می‌کنم حالت موهام موج دار می‌شه.
همین که از اتاقم بیرون اومدم، زنگ خونه رو زدن. مامان تو آشپزخونه‌ست برای اینکه نیاد بیرون و نره درو باز کنه، بلند می‌گم:
-من باز می‌کنم مامان.
جلوی آیفون می‌رم، بابامه! درو باز می‌کنم و به آشپزخونه می‌رم تا به مامان کمک کنم، میز رو بچینیم.
مشغول خوردن هستیم که مامانم می‌گه:
-امروز زن داییت زنگ زد.
به مامان با کنجکاوی نگاه می‌کنم و می‌گم:
-خب؟
-برای دو شب دیگه دعوت شدیم،تولد هستیه.
-اوهوم باشه ( به بابا نگاه می‌کنم) راستی امسال من برای تولدم یه چیز خاص می‌خواما.
بابا یه لبخند کوچیک می‌زنه و می‌گه:
-باز چه خوابی برای جیب من دیدی؟
با خنده می‌گم:
-حالا بعدا مهرداد می‌گه چه خوابی.
-هم‌دستم که داری.
می‌خندم و برمی‌گردم سمت مامان و می‌گم:
-راستی مهرداد کو؟
-زنگ زدم بهش گفت مشتری داره دیرتر میاد.
سرم رو تکون دادم و به غذا خوردنم ادامه دادم.
***
از اونجایی که وقت زیادی تا تولد ندارم، بلافاصله بعد از ناهار به اتاقم برگشتم و شروع کردم به زیر و رو کردن کمدم تا ببینم چیزی دارم بپوشم یا باید برم خرید؟!
ﯾﮑﻢ لباس‌هام رو ﺑﺎﻻ ﻭ ﭘﺎﯾﯿﻦ می‌کنم، بالاخره یه پیراهن به رنگ آبی کاربنی پیدا می‌کنم. یقه اش قایقی هست که سرشونه و گر*دنم مشخص می‌شه.
از اونجایی که جمع مختلطه و اگه اینجوری برم مهرداد منو می‌کشه، یه زیر سارافونی کرم رنگ حر*یر هم بیرون می‌زارم که بپوشم. بلندی لباس تا یکم بالاتر از زانوهام هست که مشکل دیده شدن پاهام ﺑﺎ ﺳﺎﭘﻮﺭﺕ حل می‌شه.
این لباسو ﻣﻬﺮﺩﺍﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪ پارسالم ﺧﺮﯾﺪ و تا به حال جایی نپوشیدمش، می‌دونم که بهم میاد، پس نیازی به خرید لباس ندارم!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Tessᴀ

ناظر تالار ترجمه + مدرس زبان انگلیسی
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
مدرس زبان
طراح انجمن
مترجم انجمن
Jul 26, 2020
7,002
14,220
163
21
Mystic Falls
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #5
پارت 2
خب لباس هم که حل شد، برای مدل موهامم پیش مامان می‌رم، آرایشمم که خیلی چیز خاصی نیست، چون ممکنه مثل پارسال آخرای جشن چند نفری بزنیم بیرون، پس نباید خیلی زیاد باشه، شال هم که دارم تازه یه شال براق مشکی خریدم، فقط کفش می‌مونه.
سراغ جا کفشیم می‌رم، یکم کفشام رو اینور اونور می‌کنم، این که پاشنه اش خیلی بلنده، اینم که پام رو اذیت می‌کنه، کتونی هم که نمیشه پوشید، اینم که قدیمی شده.. نه! مثل اینکه باید برم خرید.
مامان که وقت نداره با من بیاد، گوشیم رو برمی‌دارم و وارد لیست شماره‌ها می‌شم، بهتره اول سراغ مریم برم، اگه نیومد حالا نفر بعدی.. رو اسمش زدم و گوشی رو کنار گوشم گذاشتم.
-ﺍﻟﻮ ﺳﻼﻡ ﻣﺮﯾﻤﯽ. ﺧﻮﺑﯽ؟ ﺧﻮﺍﺏ ﮐﻪ ﻧﺒﻮﺩﯼ؟
-ﺳﻼﻡ ﮔﻠﻢ. ﻣﺮﺳﯽ ﺗﻮ ﭼﻄﻮﺭﯼ؟ ﻧﻪ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺑﻮﺩﻡ. ﭼﻄﻮﺭ؟
-ممنون. می‌گم ﻣﺮﯾﻤﯽ می‌تونی ﺑﺎﻫﺎﻡ ﺑﯿﺎﯼ ﺑﺎﺯﺍﺭ؟ ﮐﻔﺶ می‌خوام ﺑﺨﺮﻡ.
-ﺍﻣﺮﻭﺯ؟
-ﺁﺭﻩ
-ﺑﺰﺍﺭ ﺍﺯ مامانم بپرسم، اگه ﺟﺎﯾﯽ نمی‌ره یا ﮐﺎﺭﯼ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﺑﻬﺖ ﺧﺒﺮ می‌دم.
-ﺧﻮﺑﻪ ﭘﺲ ﻣﻨﺘﻈﺮ جوابتم ﻓﻘﻂ ﺯﻭﺩ خبر بده ﮐﻪ ﺍﮔﻪ نمی‌تونی، ﺑﺮﻡ ﺳﺮﺍﻍ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ.
-ﺑﺎﺷﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ می‌پرسم، ﺧﺐ ﮐﺎﺭ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﯼ ﻧﺪﺍﺷﺘﯽ؟
-ﻣﺮﺳﯽ،ﻧﻪ ﻋﺰﯾﺰ. ﻗﺮﺑﻮﻧﺖ ﺑﺮﻡ. ﺳﻼﻡ ﺑﺮﺳﻮﻥ ﺑﻪ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺍﯾﻨﺎ ﻓﻌﻼ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ.
-ﻓﺪﺍﺗﺸﻢ، ﺗﻮﻫﻢ ﺳﻼﻡ ﺑﺮﺳﻮﻥ. ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ
تا مریم پیام بده من برم لباسم رو اتو کنم، میز اتو رو باز می‌کنم و اتو رو به برق می‌زنم، لباسم رو برمی‌دارم، روی میز اتو پهنش می‌کنم و شروع به اتو کردن می‌کنم.
دیگه داشت کار اتو کردنم تموم می‌شد که مریم پیام داد می‌تونه بیاد، برای تشکر یه بو*س براش فرستادم. لباسم رو آویزون کردم که اتوش خ*را*ب نشه. بهتره برم به مامان بگم امروز بازار می‌خوام برم.
از اتاقم بیرون میام و به پذیرایی نگاه می‌کنم، اینجا که نیست، به سمت ﺁﺷﭙﺰﺧﻮﻧﻪ می‌رم. نه! اینجا هم نیست! همینطوری که به سمت ﺍﺗﺎﻗﺸﻮﻥ می‌رم تا اونجا ﺭﻭ هم ﻧﮕﺎﻩ کنم، چندبار صداش می‌کنم؛ ﻭﻟﯽ ﺧﺒﺮﯼ نیست! ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﺑﺮﺍﺵ ﻣﺸﺘﺮﯼ ﺍﻭﻣﺪﻩ و پایین رفته.
بابام ﺗﻮ ﭘﺎﺭﮐﯿﻨﮓ خونمون ﯾﻪ ﺍﺗﺎﻗﮏ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﺮﺩه ﻭ ﻫﻤﻮﻥ ﺁﺭﺍﯾﺸﮕﺎﻩ ﻣﺎﻣﺎﻥ شده. البته مجهز و همیشه پرمشتری هست. یه نگاه به لباسم کردم، مشکلی نداشت، ﯾﻪ شالم روی ﺳﺮﻡ می‌زارم ﻭ پایین می‌رم.
ﭼﻨﺪﺗﺎ ﺗﻘﻪ ﺑﻪ ﺩﺭ ﺷﯿﺸﻪ ﺍﯼ ﺁﺭﺍﯾﺸﮕﺎﻩ ﻣﺎﻣﺎﻥ زدم ﻭ ﺑﺎ ﺍﺟﺎﺯﻩ دادن ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺩﺍﺧﻞ رفتم. یکی از همسایه‌هامون مشتری مامانم هست. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺳﻼﻡ ﻭ ﺍﺣﻮﺍﻝ ﭘﺮﺳﯽ با همسایمون ﺑﻪ ﻣﺎﻣﺎﻥ می‌گم ﮐﻪ ﻋﺼﺮﯼ به ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺮﯾﺪ ﮐﻔﺶ می‌رم.
-ﺑﺎ ﮐﯽ می‌ری ﻣﺎﻣﺎﻥ؟
-با ﻣﺮﯾﻢ.
-ﺑﺎﺷﻪ، ﺍﮔﻪ بالا نبودم. قبل رفتنت حتما بیا ﺑﻬﻢ ﺧﺒﺮ ﺑﺪﻩ.
-ﭼﺸﻢ، ﭼﯿﺰﯼ نمی‌خوای؟ ﺑﺮﻡ ﺑﺎﻻ؟
-ﭼﺸﻤﺖ ﺑﯽ ﺑﻼ، ﻧﻪ ﻣﺎﻣﺎﻥ، ﺑﺮﻭ.
ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ می‌کنم ﻭ به اتاقم ﺑرمی‌گردم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Tessᴀ

ناظر تالار ترجمه + مدرس زبان انگلیسی
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
مدرس زبان
طراح انجمن
مترجم انجمن
Jul 26, 2020
7,002
14,220
163
21
Mystic Falls
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #6
پارت 3
تا حالا چندتا کفش فروشی رو رد کردیم؛ ولی یا چیزی چشمم رو نگرفته یا اگه خوشم اومده سایز پای من رو تموم کردن.
همینطور داریم تو پیاده‌رو قدم می‌زنیم که مریم می‌گه
-محیا بریم اون طرف خیابون؟ نگاه! یه کفش فروشی اونجاست، فکر کنم جدید باز شده.
نگاهی به اون سمت خیابون می‌کنم و می‌گم
-آره جدیده، بریم ببینم چی داره.
کنار هم ایستادیم، نگاهی به خیابون می‌کنیم و تند از جدول های وسط خیابون می‌گذریم.. به کفش فروشی که می‌رسیم با دقت به ویترینش نگاه می‌کنم، مدلاش قشنگن.
همینطوری که چشمم به ویترن کفشاست می‌گم
-قشنگن، نه؟ کدومو بگیرم؟
مریم سرش رو به تایید حرفم تکون داد و همون طور که نگاه می‌کرد گفت
-به نظرم اون مشکیه که آویز طلایی داره خوبه یا اون یکی که ساده‌ست.
در جوابش اوهومی گفتم و این بار به ردیف های بالاتر نگاه کردم، یکی از کفشا چشمم رو گرفت با دستم به ردیف های بالا اشاره می‌کنم و رو به مریم می‌گم
-اون یکی چی؟ از بالا ردیف دوم، از سمت راستم می‌شه پنجمی.
-همون که جنسش مخمله؟
-آره
-اونم خوبه. بیا بریم تو ببینیم سایز 38 دارن یا نه!
-باشه بریم.
همین که داخل شدیم یه خانوم به سمتمون اومد و گفت
-خیلی خوش اومدین. بفرمائید چه جور کفشی می‌خوایین؟
-مجلسی.. تو ویترین چندتایی پسندیدیم.
-عالیه.. کدوم مدل ها؟
با دستش به سمت ویترین های سمت چپ داخل فروشگاه اشاره کرد، تمام مدلای تو ویترون بیرون، اونجا هم چیده شده بودن.
وقتی کفش مورد نظرمون رو نشون دادم، برام آورد.. نشستم روی یه صندلی و شروع کردم به پوشیدنش، بعدشم بلند شدم و چند قدم راه رفتم جلوی آینه، مریم که پشت سرم ایستاده، می‌گه
-چطوره؟ توش راحتی؟
چند قدم دیگه هم باهاش برمی‌دارم و می‌گم
-این که خوبه، بزار اون یکی روهم یه امتحانی بکنم.
کفش بعدی رو می‌پوشم. تو اینم راحتم و پاشنه‌اش هم اذیت نمی‌کنه. مریم کنارم میاد و می‌گه
-می‌گم محیا، این یکی جلوش بازه، لاک بزنی مشخص می‌شه.. به نظرم همین رو بردار.
سری به تایید حرفش تکون دادم، خودمم ازین بیشتر خوشم اومده. بعد از خرید کفش، با تشکر از فروشگاه بیرون اومدیم.
-چقدر فروشنده اش خوش برخورد و با حوصله بود، نه؟
-آره، قیمت و مدل های خوبی هم داره، اگه از کفشه راضی باشم دیگه از این به بعد میام اینجا خرید می‌کنم.
-به منم بگو نتیجه رو که منم ازین به بعد بیام اینجا.
-باشه. خب من که خریدم تموم شده، تو خریدی نداری؟
-یه شال تابستونی می‌خوام، میای بریم لاکان؟
-باشه بریم.
خرید‌هامون که تموم شد قبل از اینکه به خونه برگردیم به پیشنهاد من به یه کافه همون اطراف رفتیم... کافه شمعدانی.
یه کیک و بستنی سفارش دادیم و همین طور که مشغول خوردن هستیم، راجب لباسی که می‌خوام برای جشن بپوشم، برای مریم توضیح می‌دم. خوردنمون که تموم شد ﻣﺮﯾﻢ بیرون رفت ﻭ ﻣﻨﻢ رفتم ﺣﺴﺎﺏ کنم، وقتی می‌خواستم بیرون برم، ﺳﯿﻨﻪ ﺑﻪ ﺳﯿﻨﻪ ﯾﻪ ﭘﺴﺮﯼ ﺷﺪﻡ.
ﭘﺴﺮ ﮐﻪ ﭼﻪ ﻋﺮﺽ ﮐﻨﻢ. ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺷﺒﯿﻪ ﺍﯾﻦ ﻋﺮﻭﺳﮏ ﺑﺎﺩﯼ های ﺟﻠﻮﯼ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ‌ﻫﺎ ﺑﻮﺩ از بس باد کرده بود. فکر کنم هشت‌تای من می‌شد، ﺣﯿﻒ ﮐﻪ ﻣﻮﺩﺑﺎﻧﻪ ﻋﺬﺭﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﺮﺩ ﻭﮔﺮﻧﻪ ﯾﻪ ﺳﻮﺯﻥ ﺑﻬﺶ می‌زدم ﺑﺎﺩﺵ ﺑﺨﻮﺍﺑﻪ،والا !
وقتی بیرون اومدم، قضیه رو برای مریم تعریف کردم، ﮐﻞ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ راجع به ﺍﯾﻦ ﭘﺴﺮﺍ ﻭ عضله هاشون ﺣﺮﻑ ﺯﺩﯾﻢ.
یه باد ملایمی می‌وزید و تقریبا هوا خنک بود، برای همین آروم قدم می‌زدیم، مریم گفت
-‌ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻦ ﻣﺮﺩ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺯﻥ ﺩﺭﺷﺖ ﺗﺮ ﺑﺎﺷﻪ.. ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﺍﻭﻥ ﻋﻀﻠﻪ ﻫﺎﻡ، ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺑﺎﻟﺸﺖ ﻫﻢ ﻣﯿﺸﻪ ﺍﺯﺷﻮﻥ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﺮﺩ!
اینقدر قیافه اش بامزه شده بود، موقع گفتن جمله آخرش که خنده‌ام گرفت، ﮔﻔﺘﻢ
-منم موافقم، جذابن، خوشمم میاد ﻭﻟﯽ ﺍﯾﻦ ﻣﺪﻟﯽ ﮐﻪ ﺟﺪﯾﺪﺍ ﻣﺪ ﺷﺪﻩ، ﺭﻭ اعصابمه، آخه ﻓﻘﻂ ﺭﻭ ﺑﺎﻻ ﺗﻨﻪ ﮐﺎﺭ می‌کنن، ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ می‌بینمشون ﯾﺎﺩ ﻟﮏ ﻟﮏ می‌افتم.. ﺧﺪﺍﯾﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺷﺒﺎﻫﺖ ﺑﺎﻻﺳﺖ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺑﺸﯿﻦ ﺷﺒﮑﻪ ﻣﺴﺘﻨﺪ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ، ﺑﻪ ﺣﺮﻑ ﻣﻦ می‌رسی.
بخاطر تشبیهی که کردم اینبار مریم به ﺧﻨﺪه افتاد و ﮔﻔﺖ
- ﺧﺪﺍ ﻧﮑﺸﺘﺖ. ﻭﺍﯼ ﻓﮑﺮ ﮐﻦ لک لک.
این بار باهم خندیدیم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Tessᴀ

ناظر تالار ترجمه + مدرس زبان انگلیسی
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
مدرس زبان
طراح انجمن
مترجم انجمن
Jul 26, 2020
7,002
14,220
163
21
Mystic Falls
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #7
پارت 4
خونه من و مریم چندتا خیابون باهم فاصله داره، از این طرف هم که داریم برمی‌گردیم اول خونه مریم و بعد خونه ما هست. به سر خیابونشون که رسیدیم ﺑﺎ ﺗﺸﮑﺮ بابت اینکه با من به خرید اومده، ﺍﺯﺵ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ به سمت خونه ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ.
ﺗﻮ ﻣﺴﯿﺮم ﯾﻪ ﮔﻞ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﻫﺴﺖ، از بس گلاش متنوع و قشنگه، همیشه وقتی از کنارش رد می‌شم، حتما یه نگاهی بهش می‌اندازم.
امروزم مثل همیشه ﻭﻗﺘﯽ داشتم ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﺭﺩ می‌شدم ﯾﻪ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻠﺶ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ، ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻥ یه ﭼﻬﺮﻩ ﺁﺷﻨﺎ ﻣﮑﺚ ﮐﺮﺩﻡ و ﺑﺎ ﺩﻗﺖ بیشتری ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ. ﻧﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﻮﺩ!
تو گل فروشی، ﭘﺴﺮ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺖ‌ﻫﺎﯼ بابام رو دیدم، تعجب کردم! با خودم گفتم ﺍﯾﻨﺎ ﮐﻪ ﺧﻮﻧﺸﻮﻥ ﺍﯾﻦ سمت ﻧﯿﺴﺖ، ﭘﺲ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻪ؟!
دیدم از فروشنده ﺩﺳﺘﻪ گلی ﺭﻭ گرفت و پولش رو حساب کرد، داشت می‌اومد ﺑﯿﺮﻭﻥ که من رو پشت شیشه دید و ﻗﺒﻞ ﺍﯾﻨﮑﻪ به ﺳﻤﺖ ﻣﺎﺷﯿﻨﺶ بره، به سمت من اومد و شروع به ﺍﺣﻮﺍﻝ ﭘﺮﺳﯽ کرد.
ﺧﯿﻠﯽ ﭘﺴﺮ ﺑﺎ ﺍﺩﺑﯿﻪ؛ ﻭﻟﯽ ﻣﻨﻪ ﻓﻀﻮﻝ ﮐﻪ ﺍﺩﺏ ﻣﺪﺏ ﺣﺎﻟﯿﻢ ﻧﯿﺴﺖ. ﺧﯿﻠﯽ ﺭﯾﻠﮑﺲ ﺍﺯﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ؟!
بیچاره اول ﯾﮑﻢ ﻣﻦ‌ﻣﻦ ﮐﺮﺩ، هی این طرف اون طرف رو نگاه کرد؛ ولی من بیخیال نشدم، همون طور ایستاده بهش زل زدم تا حتما بگه چه خبره؟! آخرش سر به زیر ﮔﻔﺖ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﮔﻞ ﺑﺨﺮﻩ.. آخی ﺑﺒﯿﻦ ﻃﻔﻠﮑﯽ چه موقعی هم ﮔﯿﺮ ﻣﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ! ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ بهش تبریک گفتم و ﺍﺯﺵ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﺎ زودتر ﺑﺮﻩ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﺵ ﺑﺮﺳﻪ.
هی زندگی! ﯾﻪ ﺭﻭﺯﻡ ما ﻣﯿﺮﯾﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻬﺮﺩﺍﺩ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ، ﺑﻌﺪﻡ ﻋﺮﻭﺳﯽ، ﺑﻌﺪﻡ ﻣﻦ ﻋﻤﻪ می‌شم و به فنا میرم...! ﺧﺪﺍیا ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻣﻬﺮﺩﺍﺩ ﺧﯿﺮﯼ ﺑﻪ ﻣﺎ نمی‌رسه ﻫﯿﭻ، حالا ﺗﻮ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺑﺎﯾﺪ ﻓﺤﺶ ﮐﺶ ﺑﭽﻪ‌ﺍﺵ ﻫﻢ بشم!
بی خیال این حرفا نگاهی به سمت راستم کردم، تا دیدم ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ خلوته سریع ﺭﺩ ﺷﺪﻡ ﻭ به ﺳﻤﺖ ﺍﯾﺴﺘﮕﺎﻩ ﺗﺎﮐﺴﯽ رفتم. خیلی خسته‌ام و دیگه نای پیاده‌روی ندارم! خوشبختانه ماشینی که نوبتش بود فقط یه مسافر می‌خواست، منم سریع نشستم و راه افتاد.
ﺳﺮ ﮐﻮﭼﻪ ﭘﯿﺎﺩﻩ شدم و به سمت ﺧﻮﻧﻪ رفتم، همینطوری که قدم می‌زدم،متوجه ﯾﻪ ﮔﻮﺷﯽ شدم، که روی زمین ﺍﻓﺘﺎﺩه. اطرافم رو ﻧﮕﺎﻩ می‌کنم؛ ﻭﻟﯽ ﮐﺴﯽ نیست.. خم می‌شم و از روی زمین برش می‌دارم. کلیدش رو می‌زنم، ﺻﻔﺤﻪ ﺍﺵ ﺭﻭﺷﻦ ﺷﺪ! اینکه سالمم هست پس برای چی اینجا افتاده؟!
ﺗﺎ ﺑﻪ ﺩﺭ خونه برسم ﯾﮑﻢ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﻭﺭ ﺭﻓﺘﻢ؛ اما ﻗﻔﻞ داشت و نمی‌شد ﮐﺎﺭ ﺧﺎﺻﯽ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﮐﺮﺩ.. ﻓﻘﻂ ﺍﺯ ﺭﻭی ﺳﺎﯾﻠﻨﺖ برداشتمش ﺗﺎ ﺍﮔﻪ ﮐﺴﯽ ﺯﻧﮓ ﺯﺩ ﺟﻮﺍﺏ ﺑﺪﻡ، ﺷﺎﯾﺪ صاحبش گمش کرده و زنگ بزنه! اون وقت می‌بریم و به دستش می‌رسونیم.
***
ﻣﻮﻗﻊ ﺷﺎﻡ خوردن وقتی همه نشسته بودن، ﻗﻀﯿﻪ ﭘﺴﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺎﺑﺎ، گلفروشی و خواستگاری رفتنش رو گفتم. بابام فقط لبخند زد ولی مامانم دستش رو گذاشت روی بازوی مهرداد و با لبخند و محبت مادرانه اش گفت:
-الهی مادر یه روز عروسی تورو ببینم!
مهرداد نیشش رو باز کرد و با خوشحالی می‌خواست چیزی بگه؛ اما من نمی‌ذارم و سریع می‌گم
-نه! تورو خدا مامان، من آمادگیش رو ندارم!
مامان با تعجب نگاهم کرد و گفت
-تو برای چی آمادگی نداری؟!
-خب باید برای زنش خواهرشوهر بازی دربیارم یا نه؟ الان حسش رو ندارم ( با دستم به خودم اشاره کردم ) تازه کی دوست داره تو این سن و با این همه کمالات و جمالات عمه بشه؟!
حرفام که تموم شد بابا به خنده افتاد، مهرداد هم می‌خواست بخنده؛ اما بیشتر داشت سرفه می‌کرد، آخه غذا تو گلوش پریده بود.. منم با لبخند داشتم نگاهشون می‌کردم؛ ولی فکر کنم اینقدر لبخندم بزرگ بود که کل صورتم رو گرفته بود.
مامانمم بیچاره یکم هنگ کرده نگاهمون کرد؛ ولی بعد اونم شروع کرد به خندیدن.
یهو یاد گوشی ای که پیدا کرده بودم افتادم و...
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Tessᴀ

ناظر تالار ترجمه + مدرس زبان انگلیسی
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
مدرس زبان
طراح انجمن
مترجم انجمن
Jul 26, 2020
7,002
14,220
163
21
Mystic Falls
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #8
پارت 5
نگاهی به همه کردم و گفتم
-راستی! داشتم برمی‌گشتم خونه یه گوشی پیدا کردم، سالمم هست! احتمالا صاحبش گمش کرده!
مهرداد درحالی که از روی میز بلند می‌شد گفت
-کجاست ؟
-تو اتاقم
سری تکون داد و با تشکر از مامانم رفت بالا، ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﺳﻔﺮﻩ ﺭﻭ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻡ، به ﺍﺗﺎﻗﻢ رفتم.. سمت قفسه کتاب هام رفتم و یه کتاب برداشتم، می‌خواستم رو تـ*ـخت دراز بکشم و بخونمش که ﺻﺪﺍﯼ ﺍﻭﻥ ﮔﻮﺷﯽ گمشده ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ!.. گوشی روی میزم بود، به صفحه‌اش نگاه کردم، نوشته بود سوگلی، یه لحظه مردد شدم، جواب بدم ؟ ندم؟ اگه زن یا نامزد صاحب گوشی باشه چی؟ تا من بیام بگم کیم و بهش ثابت کنم، اینا کات کردن رفتن پی کارشون!.. همین طور با خودم درگیر بودم که ﻣﻬﺮﺩﺍﺩ به ﺍﺗﺎﻗﻢ اومد، فکر کنم صدای زنگ رو شنید، چون در اتاقم بازه و ﺍﺯ ﺍﻭﻧﺠﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺯﻧﮓ ﮔﻮﺷﯽ منم می‌شناسه، حتما فهمیده این صدا برای گوشی‌ایه که پیدا کردم.
با کنجکاوی بهم نگاه می‌کنه و می‌گه
-‌ﻫﻤﻮﻥ ﮔﻮﺷﯿﻪ ﺳﺖ؟
سرم رو به نشونه آره تکون دادم، نزدیک من میاد و می‌گه
-ﺑﺪﻩ ﻣﻦ ﺟﻮﺍﺏ ﺑﺪﻡ.
-ﭼﺮﺍ؟! ﺧﻮﺩﻡ ﺟﻮﺍﺏ می‌دم ﺩﯾﮕﻪ، ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺳﻮﮔﻞ! ﺩﺧﺘﺮﻩ.
-نه ﻣﻦ ﺟﻮﺍﺏ می‌دم؛ ﻭﻟﯽ ﻣﯽ‌ﺯﺍﺭﻡ ﺭﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﮔﻮ توهم بشنوی.
ﻗﺒﻮﻝ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﻗﺒﻞ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺗﻤﺎﺱ دوم طرف هم ﻗﻄﻊ ﺑﺸﻪ گوشی رو به ﻣﻬﺮﺩﺍﺩ دادم، ﺍﻭﻧﻢ ﺳﺮﯾﻊ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ.
ﭼﻨﺪ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﮐﺴﯽ ﺣﺮﻓﯽ ﻧﺰﺩ، ﻧﻪ ﻣﺎ ﻧﻪ ﺍﻭﻥ ﻃﺮﻓﯽ ﮐﻪ ﭘﺸﺖ ﺧﻂ ﺑﻮﺩ!
-ﺍﻟﻮ ( ﺻﺪﺍﯼ ﯾﻪ ﻣﺮﺩ ﺑﻮﺩ) ﻣﻬﺮﺩﺍﺩ ﻓﻮﺭﯼ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ
-ﺍﻟﻮ.. ﺑﻔﺮﻣﺎﯾﯿﺪ.
-ﺳﻼﻡ ﺁﻗﺎ. ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺍﯾﻦ ﮔﻮﺷﯽ ﻣﻨﻪ، ﮔﻤﺶ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ. ﺩﺳﺖ ﺷﻤﺎﺳﺖ ﻇﺎﻫﺮﺍ !
-ﺳﻼﻡ. ﺑﻠﻪ ﺑﻠﻪ.
-ﻓﺮﺩﺍ ﻭﻗﺖ ﺩﺍﺭﯾﻦ ﺑﯿﺎﻡ ﺍﺯﺗﻮﻥ ﺑﮕﯿﺮﻡ؟
ﻣﻬﺮﺩﺍﺩ یکم مکث می‌کنه و می‌گه
-ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ؛ اما ﻣﺪﻝ ﮔﻮﺷﯽ یا ﯾﻪ ﻧﺸﻮﻧﻪ ﺍﺯﺵ بدین ﮐﻪ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﺸﻢ برای شماست.
-ﺑﻠﻪ ﺣﻖ ﺩﺍﺭﯾﻦ! ﻗﺎﺏ ﮔﻮﺷﯿﻢ ﻣﺸﮑﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﺳﺖ ﻭﻟﯽ ﮐﻨﺎﺭ ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ ﯾﻪ ﻃﺮﺡ ﺳﺎﺩﻩ ﮔﻞ ﺭﺯ داره ﻭ ﻣﺪﻝ ﮔﻮﺷﯽ ﻫﻢ (..) ﻫﺴﺖ.
ﻣﻬﺮﺩﺍﺩ ﻓﻮﺭﯼ ﮔﻮﺷﯽ ﺭﻭ ﺑﺮﮔﺮﺩﻭﻧﺪ، ﻣﻨﻢ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ، ﻧﺸﻮﻧﻪ هایی ﮐﻪ گفت و مدلش کاملا درست ﺑﻮﺩ!
-ﺑﻠﻪ ﺩﺭﺳﺘﻪ! برای اینکه دیگه جای شکی نباشه میشه رمز قفل رو بگین؟
طرف یکم مکث می‌کنه، مهرداد می‌گه
-فقط می‌خوام مطمئن بشم. قسم می‌خورم به چیزی نگاه نمی‌کنم.
صاحب گوشی بالاخره سکوت رو می‌شکنه و می‌گه
-700080
مهرداد گوشی رو از رو گوشش برداشت و انگشتش رو روی صفحه کشید تا برد شماره ها بالا بیاد، رمزی که گفته بود رو زد و قفل باز شد، پس واقعا گوشی مال خودشه!
-درست بود! ﺧﺐ من ﻓﺮﺩﺍ ﻣﯿﺘﻮﻧﻢ ﺑﯿﺎﻡ. ﮐﺠﺎ ﻭ ﮐﯽ؟
-ﻣﻦ تا 6 ﺳﺮﮐﺎﺭﻡ. ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺎﻋﺖ 7 ﮐﺎﻓﻪ (..) می‌تونین ﺑﯿﺎﯾﯿﻦ؟
-اوکی می‌بینمتون. ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ
همین که قطع کرد، می‌گم
-منم میاما !
مهرداد اخم می‌کنه و می‌گه
-چرا اون وقت؟
-من پیداش کردم! خب می‌خوام باشم.
-چه ربطی داره؟! طرف پسره، نشنیدی صداشو؟ تورو کجا ببرم با خودم؟
-بیام دیگه؟ جون من! هوم؟ﭼﯽ می‌شه ﻣﮕﻪ؟! ﺧﻮﺩﺗﻢ ﻫﺴﺘﯽ، ﺗﻨﻬﺎ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺣﺴﺎﺱ می‌شی.
مهرداد حرصی نگام می‌کنه و می‌گه
-هی قسم جونت رو نخور، خوبه می‌دونی من حساسم!
مظلوم نگاهش می‌کنم و می‌گم
-چشم.
-باشه بیا، ﻏﺮﻭﺏ ﻣﯿﺎﻡ ﺩﻧﺒﺎﻟﺖ به شرط اینکه ﯾﻪ ﻟﺒﺎﺱ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﺑﻠﻨﺪ بپوشی!
دستام رو م*حکم بهم می‌کوبم و با خنده می‌گم
-ایول! باشه باشه.
مهرداد با خنده لپم رو کشید، اینقدر م*حکم که صدای آخم در اومد و حرصی نگاهش کردم اونم بلند تر خندید و بی توجه به قیافه من، گوشی به دست از اتاقم بیرون رفت.
***
بابا امروز دیرتر میاد و ما سه نفری ﺩاریم ﻧﺎﻫﺎﺭ ﻣﯽ‌ﺧﻮﺭﯾﻢ، مشغول غذا خوردنیم که ﻣﺎﻣﺎﻥ می‌پرسه ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻣﺸﺐ ﭼﯽ می‌پوشم؟! ﺑﻪ ﻣﻬﺮﺩﺍﺩ ﻧﮕﺎﻩ می‌کنم ﻭ کلافه می‌گم
-ﯾﻌﻨﯽ ﻟﺒﺎﺱ ﭘﻮﺷﯿﺪﻥ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﻣﺸﮑﻞ ﺩﺍﺭﻩ ﮐﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺩﺍﻣﻦ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺷﺪﯼ ؟!
ﻣﻬﺮﺩﺍﺩ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﻧﮕﺎﻫﻢ می‌کنه ﻭ می‌گه
-ﭼﯽ می‌گی؟
قبل از اینکه چیزی بگم، مامان می‌گه
-ﺑﻪ ﻣﻬﺮﺩﺍﺩ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﺩﺍﺭﯼ؟ ﺧﻮﺩﻡ می‌خواستم ﺑﺪﻭﻧﻢ ﻭﺍﺳﻪ ﺗﻮﻟﺪ ﭼﯽ ﻣﯽ‌خوای بپوشی؟ راستی ﻣﺪﻝ ﻣﻮ چی می‌خوای؟
دستم رو م*حکم به پیشونیم می‌زنم و با ناراحتی می‌گم
-ﻭﺍﯼ! ﺍﻣﺸﺐ ﺗﻮﻟﺪ ﻫﺴﺘﯿﻪ اصلا یادم نبود! ( ﺑﻪ ﻣﻬﺮﺩﺍﺩ ﻧﮕﺎﻩ می‌کنم) ﭼﻄﻮﺭﯼ ﭘﺲ ﺑﺮﯾﻢ ﮔﻮﺷﯽ ﺭﻭ ﺑﺪﯾﻢ؟!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Tessᴀ

ناظر تالار ترجمه + مدرس زبان انگلیسی
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
مدرس زبان
طراح انجمن
مترجم انجمن
Jul 26, 2020
7,002
14,220
163
21
Mystic Falls
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #9
پارت 6
مهرداد با اخم نگاهم می‌کنه و می‌گه
-ﺑﺮﯾﻢ؟ ﻓﮑﺮ ﮐﻦ 1‌درصد ﺑﺰﺍﺭﻡ ﺑﺎﻫﺎﻡ ﺑﯿﺎﯼ، ﺍﻭﻧﻢ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎﯼ ﺟﺸﻦ!
ﺑﺎ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﺻﺪﺍﺵ ﮐﺮﺩﻡ؛ ﻭﻟﯽ بی توجه به قیافه وارفته من ﺑﺎ ﺗﺸﮑﺮ ﺍﺯ ﻣﺎﻣﺎﻥ ظرفش رو ﺗﻮ ﻇﺮﻑ ﺷﻮﯾﯽ گذاشت ﻭ ﺍﺯ ﺁﺷﭙﺰﺧﻮﻧﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ رفت.. ای بابا من از فضولی می‌ترکم اه! ﻣﺎﻣﺎﻥ که دید حالم گرفته شد، ﺳﻌﯽ ﮐﺮﺩ ﺟﺸﻦ ﻭ ﺧﻮﺷﮕﺬﺭﻭﻧﯽ شب رو ﺑﻪ ﯾﺎﺩﻡ بیاره ﻭ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﻫﻢ ﺑﺎ ﻧﺸﻮﻥ ﺩﺍﺩﻥ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻣﺪﻝ ﻣﻮ باعث شد به کل ناراحتیم یادم بره.
ساعت که 5 شد ﻟﺒﺎﺱ ﭘﻮﺷﯿﺪﻡ، ﮐﯿﻒ ﻭ ﮐﻔﺸﻢ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ به ﺁﺭﺍﯾﺸﮕﺎﻩ ﻣﺎﻣﺎﻥ رفتم، ﻣﻮﻫﺎﻡ ﺭﻭ ﺧﻮﺏ ﺻﺎﻑ ﮐﺮﺩم تا مامان بیاد و موهام رو درست کنه، یه مدل ساده انتخاب کرده بودم، یه طرف موهام رو ﮔﯿﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﯾﻪ ﺳﻤﺖ ﺩﯾﮕﻪ، موهام ﺭﻭ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺑﺎ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﺗﻮﯼ ﮔﯿﺲ ﻣﺨﻠﻮﻁ می‌ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻌﺪ به طور مارپیچ پشت سرم جمعشون ﮐﺮﺩ، ﯾﻪ ﮔﻞ ﺳﺮ ظریف هم بهش ﺯﺩ.. چندتا تار ﺍﺯ ﻣﻮﻫﺎی جلو رو بیگودی کردم و همین طور آزاد گذاشتمشون.
ﮐﺎﺭ مامان ﮐﻪ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ ﺁﺭﺍﯾﺶ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻋﻬﺪﻩ ﺧﻮﺩﻡ گذاشت و برگشت بالا ﺗﺎ لباسش رو بپوشه.
ﺍﻭﻝ ﺗﻮ ﭼﺸﻤﺎﻡ ﺳﺮﻣﻪ می‌کشم، اینجوری رنگ تیره قهوه‌ای چشمام بیشتر به چشم میاد، یه ﺭﮊ ﻗﺮﻣﺰ هم می‌زنم، خب من آماده‌ام! دوباره یه نگاه تو آینه به خودم می‌کنم و هی می‌چرخم و تو حالت های مختلف خودم رو برانداز می‌کنم، نه بابا خوشگل شدما !
از تو کشو یه لاک طلایی برمی‌دارم و همه ناخن های دست و پامو لاک می‌زنم، همون موقع هم مامان لباس پوشیده اومد و مشغول آرایش کردن خودش شد.
با اومدن بابا شالم رو ﺭﻭی ﻣﻮﻫﺎﻡ می‌زارم ﻭ بیرون می‌ریم و ﺗﻮ ﻣﺎﺷﯿﻦ می‌نشینیم.. قرار شده ما خودمون به جشن بریم و مهرداد هم از سرکارش به خونه برگرده، آماده شه و با ماشین خودش بیاد.
***
ﺩﺍﯾﯽ محمود بزرگ ترین دایی من هست و فقط یک‌ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺍﺭﻩ، به اسم هستی! ﺣﺴﺎﺑﯽ هم ﺑﺮﺍﺵ ﻋﺰﯾﺰﻩ ﻭ هرسال ﺑﺮﺍﺵ ﺗﻮﻟﺪ می‌گیره، البته ﻫﺮ ﺩﻓﻌﻪ ﯾﻪ ﺟﺎ و ﯾﻪ ﻣﺪل جدید.. از قرار معلوم ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﻫﺴﺘﯽ، ﻗﺮﺍﺭﻩ ﺗﻮ ﯾﻪ ﮐﺎﻓﻪ ﺟﺸﻦ ﺑﮕﯿﺮﻥ... ﮐﺎﻓﻪ ﺳﺎﺣﻞ.
ﯾﻪ ﻣﺪﺕ ﺯﯾﺎﺩ ﺑﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ به این کافه می‌رفتیم؛ ﻭﻟﯽ نمی‌دونستم ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺟﺸﻦ ﻫﻢ ﺑﺮﮔﺰﺍﺭ می‌کنن! اینطور که من فهمیدم، ﻃﺒﻘﻪ بالای کافه ﺭﻭ برای جشن ﺁﻣﺎﺩﻩ ﮐﺮﺩﻥ، فکر می‌کنم ظرفیت 60 نفر رو داشته باشه.
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﺣﻮﺍﻝ ﭘﺮﺳﯽ ﺑﺎ ﻓﺎﻣﯿﻞ، ﮐﻨﺎﺭ ﺩﺧﺘﺮﻫﺎ می‌شینم، مانتوم ﺭﻭ روی ﺻﻨﺪﻟﯿﻢ می‌زارم.. ﺍﺗﺎﻕ ﭘﺮﻭ ﮐﻪ ﻧﺪﺍرن، ﻫﻤﻮﻥ ﺟﺎ ﺍﺯ ﺗﻨﻢ ﺩﺭﺵ ﺁﻭﺭﺩم.
نگاهی به پیست ر*ق*ص می‌کنم، ﯾﻪ ﺳﺮﯼ ﺍﺯ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﻫﺎﯼ ﺯﻥ ﺩﺍﯾﯽ ﺍﻭﻥ ﻭﺳﻂ هستن. این فامیلای زن دایی که می‌گم، وقتی می‌رقصن، دیگه بیرون بیا نیستن، مطمئنم ﺗﺎ ﺍﻻﻥ ﮐﻼ ﻓﻘﻂ ﺍﯾﻨﺎ ﻭﺳﻂ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﯾﻪ ﻟﺤﻈﻪ هم نشیمنگاه مبارکشون با صندلی ملاقات نکرده.
دیگه بسه هرچی ر*ق*صیدن، نوبتی هم باشه نوبت ماست. ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮﺍ ﻫﻤﺎﻫﻨﮓ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﯾﻪ ﺁﻫﻨﮓ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﺪﯾﻢ ﻭ ﺑﺎ ﻗﯿﺪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﺎ می‌خواهیم ﺑﺮﻗﺼﯿﻢ ﺍﯾﻨﺎ ﺭﻭ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﮐﻨﯿﻢ! یکمم ﻣﺎ ﻫﻨﺮﻧﻤﺎﯾﯽ ﮐﻨﯿﻢ، والا !
همگی بلند شدیم و رفتیم ﺑﻪ ﺩﺍﯾﯽ ﮔﻔﺘﯿﻢ و منتظر موندیم.. ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪﻩ ﻭ ﺩﻋﻮﺕ ﮐﺮﺩﻥ از ﻣﺎ، همه ﻭﺳﻂ رفتیم و ﺗﺎ دو ﺗﺎ ﺁﻫﻨﮓ ﺑﻌﺪﺷﻢ ما ﺍﻭﻥ ﻭﺳﻂ موندیم، فقط ﻫﯽ ﺗﻌﺪﺍﺩﻣﻮﻥ ﮐﻢ ﻭ ﺯﯾﺎﺩ می‌شد، ﺍﺯ ﻓﺎﻣﯿﻼﯼ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ می‌اومدن ﻭ می‌رفتن.
ﺩﻭﺭ بعدی رو تصمیم گرفتیم ﺩﺧﺘﺮﺍ ﺑﺎ ﭘﺴﺮﺍ یه صورت زوجی ﻭﺳﻂ باشن.. مثلا ﻫﺮﮐﺲ ﺑﺎ شوهرش ﯾﺎ ﺑﺮﺍﺩرش. برگشتم برم بشینم که دیدم ﻣﻬﺮﺩﺍﺩ ﺗﺎﺯﻩ ﺭﺳﯿﺪﻩ، می‌خواست کنار بابا بشینه، تند رفتم سراغش و دستش رو گرفتم و باهم رقصدیم.
داداشم ﺍﻫﻞ ﺭﻗﺺ ﺧﺎﺻﯽ ﻧﯿﺴﺖ (همون بلد نیست خودمون) ﻓﻘﻂ دستاش رو ﺑﺎﺯ می‌کنه ﻭ خیلی ﺳﺎﺩﻩ ﺗﮑﻮﻧﺸﻮﻥ می‌ده.
ولی یه جورایی ﺁﻗﺎﻣﻨﺸﺎﻧﻪ ﻣﯽ‌ﺭﻗﺼﻪ. ﺭﻭ ﺑﻪ ﺭﻭﺵ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ایستادم و ﻫﻤﺮﺍﻫﯿﺶ می‌کنم.
ﺑﺎ ﭘﺨﺶ ﺷﺪﻥ ﺁﻫﻨﮓ ﻣﺤﻠﯽ ﻣﺨﺼﻮﺻﻤﻮﻥ ﮐﻞ ﻓﺎﻣﯿﻞ از پیر تا جوون میان.. ما ﺟﻮﻭﻧﺎ ﻫﻢ ﯾﻪ ﺗﮑﻮﻧﯽ به خودمون می‌دیم؛ ﻭلی خیلی زود بیرون می‌ریم ﺗﺎ ﻧﻨﻪ ﺑﺎﺑﺎﻣﻮﻥ ﺭﺍﺣﺖ ﺗﺮ ﺑﺮﻗﺼﻦ.
ر*ق*ص ها که تموم شد و حسابی تخلیه کردیم، می‌رسیم به بخش دادن ﮐﺎﺩﻭﻫﺎ ﻭ بریدن کیک.. چند ماه پیش، کنار ساحل یه عکس هنری از هستی گرفته بودم و می‌دونستم خیلی ازش خوشش اومده، برای همین یک‌ماه پیش عکسش رو ادیت کردم و دادم بزرگ چاپ کنن، قاب کرده بودمش، برای امشب همین رو کادو پیچ کردم و بهش کادو دادم .. البته قول یه نقاشی از چهره اش رو هم قبلا دادم.. 1ساعتی ﻣﻮﻧﺪﻩ تا جشن تموم شه که با چندتا از بچه ها تصمیم گرفتیم بزنیم بیرون.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Tessᴀ

ناظر تالار ترجمه + مدرس زبان انگلیسی
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
مدرس زبان
طراح انجمن
مترجم انجمن
Jul 26, 2020
7,002
14,220
163
21
Mystic Falls
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #10
پارت 7
من، ﻣﻬﺮﺩﺍﺩ و چندتا از جوونای فامیل اومدیم ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﮔﺮﺩﯼ، تو ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻣﻬﺮﺩﺍﺩ برام از ﻗﺮﺍﺭﺵ گفت.
-ﻃﺮﻑ ﭘﺴﺮ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﮐﻠﻪ ﮔﻨﺪﻩ‌ﻫﺎست محیا، ﺍﮔﻪ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻋﮑﺴﺎﯼ ﺗﻮ گوشی ﻧﺒﻮﺩ، ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ نمی‌اومد دنبالش ﭼﻮﻥ ﭘﻮﻝ گوشیش ﺍﺯ ﭘﻮﻝ ﺗﻮ جیبیش ﮐﻤﺘﺮﻩ.
-ا*و*ف! جدی؟
-آره. ﺑﺎ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﻟﺒﺎﺱ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ، ﻭﻟﯽ ﭘﺴﺮﻩ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺷﯿﮏ ﻭ ﭘﯿﮏ.
-اسمش چی بود؟
- سامیار اسدی زاده
ﺗﺎ اسمش رو ﮔﻔﺖ ﻣﺨﻢ به ﮐﺎﺭ ﺍﻓﺘﺎﺩ. ﯾﺎﺩﻣﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﻼﺱ ﺍﺯ ﯾﻪ ﺁﺗﻠﯿﻪ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﺑﺮﺍﻣﻮﻥ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺗﺎﺯﻩ ﺑﺎ ﻣﺴﺌﻮﻝ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﺪﻩ. ﺑﻪ ﺍﺳﻢ ﺷﻬﺎﺏ ﺍﺳﺪﯼ ﺯﺍﺩﻩ.. ﺣﺪﺱ می‌زنم شهاب خان ﯾﻪ ﻧﺴﺒﺘﯽ ﺑﺎ ﺻﺎﺣﺐ این ﮔﻮﺷﯿﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ، تو این شهر مگه چندتا اسدی زاده‌ی پولدار داریم؟!
خوب یادم هست، شهاب و اون دختر ﺑﻌﺪ ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺖ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺟﺪﺍ ﺷﺪﻥ؛ ولی هر وقت با بچه ها تو زنگ های بیکاری راجب این چیزا حرف می‌زدیم اون ﺩﺧﺘﺮ همیشه از شهاب می‌گفت، انگار واقعا ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺷﺖ، ﻣﯽ‌ﮔﻔﺖ ﺭﺍﺿﯽ ﺑﻪ ﺟﺪﺍﯾﯽ ﻧﺒﻮﺩﻩ؛ اما ﺷﻬﺎﺏ ﺧﺎﻥ ﮐﻼ ﺯﻭﺩ ﺑﻪ ﺯﻭﺩ ﺩﻭﺳﺖ ﻋﻮﺽ می‌کردن. پوف! بیخیال، فکر کردن به همچین پسرایی فقط وقت هدر دادنه.
ﺑﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ به ﯾﻪ ﮐﺎﻓﻪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﮔﯽ به اسم آتلانتا بریم، قبلا هم اومدم، خیلی ﺟﺎﯼ قشنگی هست. میز ،تـ*ـخت و آلاچیق همه رو باهم داره، موسیقی زنده پخش میشه چه سنتی چه پاپ ، ﺍﻧﻮﺍﻉ ﺁﺏ ﻣﯿﻮﻩ ﻭ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﻭ ﮐﯿﮏ ﻭ... با هر طعمی که بخوای و البته طبیعی؛ اما بهترین چیزی که داره اینه اینجا دود ممنوعه، ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﺑﻬﺶ حساسم ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﯽ می‌تونه ﻣﻨﻮ ﺑﻪ ﺣﺪ ﻣﺮﮒ ﺑﻪ ﺳﺮﻓﻪ ﺑﻨﺪﺍﺯﻩ، یه جور مشکل ریوی دارم، به هر بوی تند، تلخ و انواع دود حساسم.
ﻫﻤﮕﯽ ﺭﻭﯼ ﯾﻪ ﺗﺨﺖ می‌نشینیم، من لبه ﺗﺨﺖ کنار مهرداد نشستم ﻭ به دستور مهرداد کاپشنش ﺭﻭ روی پاهام گذاشتم؛ ﮐﻼ ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﻪ ﭘﻮﺷﺶ ﺣﺴﺎﺳﻪ.. ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﻣﯽ‌ﮔﻔﺘﯿﻢ ﻭ ﻣﯽ‌ﺧﻨﺪﯾﺪﯾﻢ با بچه ها ﮐﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﻡ مهرداد ﮔﺎﻫﯽ ﺑﻪ یه ﺟﺎﯾﯽ ﺧﯿﺮﻩ می‌شه. جهت نگاهش رو دنبال ﮐﺮﺩﻡ و رسیدم به ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﻭﻥ که با ﻓﺎﺻﻠﻪ 2ﺗﺎ تـ*ـخت ﺍﺯ ﻣﺎ روی میز و صندلی های کنار حوض وسط کافه نشسته بودن.
ﭘﺴﺮ ﭘﺸﺖ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﺸﺴﺘﻪ و نمی‌تونم ببینمش؛ اما ﺩﺧﺘﺮ رو می‌بینم. خیلی خوشگله یه شال زیتونی گذاشته که صورت سفید و موهای عسلی رنگش رو قاب گرفته.
فاصله مون زیاده و نمی‌تونم بشنوم چی می‌گن؛ ولی دارن مدام باهم ﺣﺮﻑ می‌زنند. ﺍﻧﮕﺎﺭﯼ ﺑﺤﺜﺸﻮﻥ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﮐﻨﻨﺪﻩ‌ست ﯾﺎ ﺣﺪﺍﻗﻞ ﺩﺧﺘﺮﻩ ناراحته.
صورتم رو می‌برم ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻣﻬﺮﺩﺍﺩ ﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﮔﻮﺷﺶ می‌گم
-می‌شناسیشون؟
ﻣﻬﺮﺩﺍﺩ ﻧﮕﺎﻩ ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺗﯽ ﺑﻬﻢ می‌کنه ﻭ می‌گه
-ﺻﺎﺣﺐ ﮔﻮﺷﯿﻪ‌ﺳﺖ ﻭ ﻫﻤﺮﺍﻫﺶ.
ﺗﺎ ﺍﯾﻨﻮ ﮔﻔﺖ ﺑﺎ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭﯼ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ ﻭﻟﯽ ﻣﮕﻪ می‌شد ﭘﺴﺮﻩ ﺭﻭ ﺩﯾﺪ. هرچی چشم چرخوندم نشد، اه! حتی نیم رخ صورتش رو هم نشد ببینم، بعدش هم متوجه شدم ﻣﻬﺮﺩﺍﺩ ﺑﺪ ﻧﮕﺎﻫﻢ می‌کنه و عصبی داره می‌شه، ﺩﯾﮕﻪ ﻧﮕﺎﻫﺸﻮﻥ ﻧﮑﺮﺩﻡ. با دیدن عقربه های ساعت که 1 بامداد رو نشون می‌دادن و زنگ زدن مامان به مهرداد همه پاشدیم که به خونه هامون برگردیم.
ﻗﺒﻞ از اینکه کامل ﺍﺯ ﮐﺎﻓﻪ بیرون بریم، تصمیم گرفتم ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ یه نگاهی به اون میز بندازم؛ شاید تونستم پسره رو ببینم، آروم تر قدم برداشتم تا از بچه ها عقب بیفتم. تو یه لحظه خیلی عادی ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﻧﮕﺎﻩ کردم؛ ﺍﻣﺎ با ﺩﯾﺪن نگاه پسره به خودم، ﻫﻮﻝ شدم و ﺗﻨﺪ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﻭ سریع از کافه خارج شدم.
تنها چیزی که تونستم متوجه بشم ﻣﻮﻫﺎﯼ تیره و پو*ست روشنش بود. آه لعنتی! ﺍﮔﻪ ﻧﮕﺎﻫﻢ ﻧﻤﯽ‌ﮐﺮﺩ ﺍﻻﻥ ﺧﻮﺏ می‌دیدمش، ﻓﻀﻮﻟﯿﻢ ﻣﯿﺎﺩ ﺧﺐ!
ﻣﻬﺮﺩﺍﺩ ﻭ پسر داییم آرمان هنوز داخلن، دارن صورت ﺣﺴﺎﺏ رو پرداخت می‌کنند. منم همراه بقیه ﺑﯿﺮﻭﻥ کنار ماشین ها منتظرشون هستم. قراره دخترخالم ﺑﻬﺎﺭﮐﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻩ ﺍﯾﻨﺒﺎﺭ با ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻣﺎ بیاد.
دستمو می‌زارم رو سقف ماشین و خودم رو بهش تکیه می‌دم و به چراغ ماشین هایی که از کنارمون عبور می‌کنند، نگاه می‌کنم تا وقت بگذره؛ یهو ﺑﻬﺎﺭ می‌گه...
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
بالا