درحال تایپ رمان بانوی عدالت | سارینا الماسی کاربر انجمن تک رمان

  • نویسنده موضوع Sarina_SA887
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 16
  • بازدیدها 446
  • Tagged users هیچ

ساعت تک رمان

Sarina_SA887

ناظر آزمایشی رمان
پرسنل مدیریت
ناظر آزمایشی
تیزریست
ویراستار آزمایشی
کپیست آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
2024-04-21
نوشته‌ها
107
لایک‌ها
317
امتیازها
63
کیف پول من
6,657
Points
151
با خودش فکر کرد شرایط نمی‌تواند بدتر از این شود. او حتی یک‌هفته هم حاضر نبود فیلیکس را تحمل کند؛ حال باید تمام عمرش هر روز او را ببیند؟
جیمز برخلاف کلارا خوش‌حال بود؛ هرچه نباشد او هم‌بازی کودکی‌اش بود، فیلیکس تنها کسی بود که ظاهرش هیچ واکنشی نشان نداد. نه غمگین شد و نه شاد او همیشه همین‌گونه بود؛ همیشه خون‌سردترین فرد بود یا بهتر بگویم خنثی بود.
همراه با خدمت‌کار به سمت اتاق جدیدش رفت و پس از تشکر از خدمت‌کار در اتاق مستقر شد. این‌که او از خانواده‌ای اشرافی بود باعث نمی‌شد ادبش را زیر پا بگذارد. این نظر را داشت که هیچ‌کس خودش خانواده‌اش را انتخاب نکرده است. بر روی تخت گرم و نرم جدیدش دراز کشید و به فکر فرو رفت. چه اتفاقاتی در انتظار است؟ حال که می‌خواهند در این قصر بمانند باید حتماً کتاب‌هایش را بیاورد در هیچ شرایطی نباید از مطالعه بگذرد.
کلارا برخلاف فیلیکس اصلاً آرام نبود نه ظاهرش و نه روحش، نه فقط به دلیل ماندن آن پسر از نظر کلارا بی‌شعور، او عصبانی بود چون پدرش هیچ نظری از آن‌ها نخواسته بود. خواست اعتراضش را به زبان بیاورد که نظرش عوض شد. پدرش چه زمان از آن‌ها نظر خواسته بود که بخواهد برای بار دوم این‌کار را انجام دهد؟ پارچه‌ی دامنش را در دست گرفت و خشمش را روی آن خالی کرد و با قدم‌های بلند به سمت اتاقش رفت. این یک کابوس بود. نه، بدتر از یک کابوس بود. اگر یک کابوس بود کافی بود بیدار شود اما حال با بیدار شدن دوباره چهره‌ی آن پسر رو مخ را خواهد دید.
- خب آخه پدر من، اگر نظر بخوای چیزی از عظمتت کم میشه؟ هر روز باید این پسره رو تحمل کنم؟
این حرف‌ها را می‌زد و غافل بود از این‌که اتاق فیلیکس درست کنار اتاق او است. می‌شنید و سعی می‌کرد بی‌خیال باشد؛ اما مگر می‌توانست؟ نمی‌توانست این را نادیده بگیرد. از مزاحم کسی بودن متنفر بود. با خودش فکر کرد چه اتفاقی رخ داد که کلاره این‌گونه از او متنفر شد؟ آن‌ها که نزدیک بودند. کاش می‌توانست مادرش را از ماندن در این‌جا منصرف کند اما کاری از دست او برنمی‌آمد.
کلارا دور اتاق می‌چرخید و شکایت پدرش را به در و دیوار اتاقش می‌کرد.
- آخه من نمی‌دونم یه نظرخواهی کنه چی میشه؟ من‌که نمی‌گم حق ندارن بمونن فقط... .
آرام روی تخت کنار پنجره نشست به منظره بیرون خیره شد و آرام ل*ب زد:
- من فقط ناراحتم چون پدرم خیلی از ما دور شده.
جیمز فهمید خواهرش چه حالی دارد و به خوبی فهمید دلیل غمش فیلیکس نبود بلکه پدرش بود. به سمت اتاق کلارا به راه افتاد اما با صدایی که شنید متوقف شد.
پنجره را باز کرده بود و درحالی که داشت گلی که از گلدان پشت پنجره چیده بود را پرپر می‌کرد به منظره‌ی خارج از قصر خیره شد. گاهی به زندگی افراد عادی حسادت می‌کرد. حداقل بین آن‌ها محبت وجود داشت. چیزی که خیلی وقته از قصر آن‌ها رفته است. اما هرجایی مشکلات خودش را دارد. مردم شروع به جیغ زدن و به این‌طرف و آن‌طرف دویدن کردند. واقعاً اهریمن حدش را رد کرده است.
لبخندی تلخ زد و گفت:
- همیشه قلبم از دیدن این لحظه به درد می‌اومد. ولی تو چی‌کار کردی که به‌خاطر دیدنت ذوق زده میشم؟
با اشتیاق منتظر دیدن پسری بود که این چندوقت برایش خیلی جالب شده است. غافل از حقیقت تلخ روزگار! او داشت عاشق فردی میشد که از خون خودش بود.
دلش نمی‌خواست برود و دوباره با الهه‌ی آتش روبه‌رو شود اما مگر مردم چه گناهی داشتند؟ نفسش را کلافه بیرون فرستاد و به سمت اتاقش رفت. مطمئن شد کسی تعقیبش نکند و سپس به الهه‌ی آب مبدل شد.
***
دلش نمی‌خواست به الهه‌ی آتش تبدیل شود. تحمل رفتار سرد الهه‌ی آب را نداشت. مقصر خودش بود احساسات دوستش را نابود کرد اما نمی‌توانست احساسات خودش را هم سرکوب کند؛ می‌توانست؟ شاید اگر جیمز نبود نظر دیگری در ر*اب*طه با الهه‌ی آب داشت.
بلاجبار تبدیل به الهه‌آتش شد و به کمک الهه‌آب رفت.
به محض نزدیک شدنش به الهه‌ی آب شرور شمشیرش را بر گر*دن او گذاشت و الهه‌ی آب را تهدید کرد.
- اگر قدرتت رو تسلیم نکنی این دختر می‌میره.
پسرک را در تنگنا گذاشته بود. انتخاب خیلی سخت بود عشقش و یا مردمش؟ سلاحش را زمین گذاشت و گفت:
- باشه، اون رو بی‌خیال شو.
الهه‌ی آتش که فرصت پیش رو را غنیمت شمرد دست شرور را گرفت و خودش را آزاد کرد. الهه‌ی آب زهرخندی زد و گفت:
- معلومه! کی دلش می‌خواد توسط کسی که نمی‌شناستش نجات پیدا کنه.
الهه‌ی آتش درحالی که دست الهه‌ی آب را کشید تا از حمله شرور نجات پیدا کند جوابش را داد:
- میشه لطفاً تمومش کنی؟
الهه‌ی آب دستش رو از دست الهه‌ی آتش آزاد کرد و با پرش از تیغه‌ی شمشیر دشمن نجات یافت به سمت دشمن یورش برد و ادامه داد.
- فکر می‌کردم تمومش کردم. تو به من اعتماد نداری پس من هم از تو فاصله گرفتم. کار دیگه‌ای هم باید انجام بدم؟
- خیلی احمقی! من راجب اعتماد بهت حرفی نزدم.
- پس حتماً گوش‌های من اشتباه شنیدن. درست میگم؟
درحال بحث کردن بودند و کاملاً از هدفشان که مقابله با این شرور است دور شدند.
- درسته که با ر*اب*طه مخالفت کردم ولی... .
با دیدن صح*نه مقابلش سکوت کرد. خیلی از آن شرور غافل بودند و او نیز از این فرصت به خوبی استفاده کرد. اولین بار بود که شروری توانسته بود به یکی از آن‌ها صدمه بزند. الهه‌ی آب درحالی که زخمی شده بود و خون سرفه می‌کرد شمشیر را از تو تنش بیرون کشید و سعی در بلند شدن داشت. اشک در چشمان الهه‌ی آتش جمع شد و سعی کرد با قدرتش از دوستش حفاظت کند؛ ولی مگر با آتش می‌توانست زخم او را ترمیم دهد؟
کلارا همه‌ی این‌ها را شاهد بود. نمی‌توانست اجازه دهد این بلا بر سر کسی بیاید مخصوصاً پسر مورد علاقه‌اش، تا به‌ این زمان از این‌کار حراس داشت اما حال مطمئن بود تنها راهشان است. قدرتش را به سمت شرور فرستاد و او را نابود کرد. او از قدرتی استفاده کرد که ازش متنفر بود. از قدرتی که روی قصد نابود کردنش را داشت. او این‌کار را برای کسی انجام داد که از نظرش ارزش‌اش را داشت.
#بانوی_عدالت
#سارینا
#انجمن_تک_رمان
کد:
با خودش فکر کرد شرایط نمی‌تواند بدتر از این شود. او حتی یک‌هفته هم حاضر نبود فیلیکس را تحمل کند؛ حال باید تمام عمرش هر روز او را ببیند؟

جیمز برخلاف کلارا خوش‌حال بود؛ هرچه نباشد او هم‌بازی کودکی‌اش بود، فیلیکس تنها کسی بود که ظاهرش هیچ واکنشی نشان نداد. نه غمگین شد و نه شاد او همیشه همین‌گونه بود؛ همیشه خون‌سردترین فرد بود یا بهتر بگویم خنثی بود.

همراه با خدمت‌کار به سمت اتاق جدیدش رفت و پس از تشکر از خدمت‌کار در اتاق مستقر شد. این‌که او از خانواده‌ای اشرافی بود باعث نمی‌شد ادبش را زیر پا بگذارد. این نظر را داشت که هیچ‌کس خودش خانواده‌اش را انتخاب نکرده است. بر روی تخت گرم و نرم جدیدش دراز کشید و به فکر فرو رفت. چه اتفاقاتی در انتظار است؟ حال که می‌خواهند در این قصر بمانند باید حتماً کتاب‌هایش را بیاورد در هیچ شرایطی نباید از مطالعه بگذرد.

کلارا برخلاف فیلیکس اصلاً آرام نبود نه ظاهرش و نه روحش، نه فقط به دلیل ماندن آن پسر از نظر کلارا بی‌شعور، او عصبانی بود چون پدرش هیچ نظری از آن‌ها نخواسته بود. خواست اعتراضش را به زبان بیاورد که نظرش عوض شد. پدرش چه زمان از آن‌ها نظر خواسته بود که بخواهد برای بار دوم این‌کار را انجام دهد؟ پارچه‌ی دامنش را در دست گرفت و خشمش را روی آن خالی کرد و با قدم‌های بلند به سمت اتاقش رفت. این یک کابوس بود. نه، بدتر از یک کابوس بود. اگر یک کابوس بود کافی بود بیدار شود اما حال با بیدار شدن دوباره چهره‌ی آن پسر رو مخ را خواهد دید.

- خب آخه پدر من، اگر نظر بخوای چیزی از عظمتت کم میشه؟ هر روز باید این پسره رو تحمل کنم؟

این حرف‌ها را می‌زد و غافل بود از این‌که اتاق فیلیکس درست کنار اتاق او است. می‌شنید و سعی می‌کرد بی‌خیال باشد؛ اما مگر می‌توانست؟ نمی‌توانست این را نادیده بگیرد. از مزاحم کسی بودن متنفر بود. با خودش فکر کرد چه اتفاقی رخ داد که کلاره این‌گونه از او متنفر شد؟ آن‌ها که نزدیک بودند. کاش می‌توانست مادرش را از ماندن در این‌جا منصرف کند اما کاری از دست او برنمی‌آمد.

کلارا دور اتاق می‌چرخید و شکایت پدرش را به در و دیوار اتاقش می‌کرد.

- آخه من نمی‌دونم یه نظرخواهی کنه چی میشه؟ من‌که نمی‌گم حق ندارن بمونن فقط... .

آرام روی تخت کنار پنجره نشست به منظره بیرون خیره شد و آرام ل*ب زد:

- من فقط ناراحتم چون پدرم خیلی از ما دور شده.

جیمز فهمید خواهرش چه حالی دارد و به خوبی فهمید دلیل غمش فیلیکس نبود بلکه پدرش بود. به سمت اتاق کلارا به راه افتاد اما با صدایی که شنید متوقف شد.

پنجره را باز کرده بود و درحالی که داشت گلی که از گلدان پشت پنجره چیده بود را پرپر می‌کرد به منظره‌ی خارج از قصر خیره شد. گاهی به زندگی افراد عادی حسادت می‌کرد. حداقل بین آن‌ها محبت وجود داشت. چیزی که خیلی وقته از قصر آن‌ها رفته است. اما هرجایی مشکلات خودش را دارد. مردم شروع به جیغ زدن و به این‌طرف و آن‌طرف دویدن کردند. واقعاً اهریمن حدش را رد کرده است.

لبخندی تلخ زد و گفت:

- همیشه قلبم از دیدن این لحظه به درد می‌اومد. ولی تو چی‌کار کردی که به‌خاطر دیدنت ذوق زده میشم؟

با اشتیاق منتظر دیدن پسری بود که این چندوقت برایش خیلی جالب شده است. غافل از حقیقت تلخ روزگار! او داشت عاشق فردی میشد که از خون خودش بود.

دلش نمی‌خواست برود و دوباره با الهه‌ی آتش روبه‌رو شود اما مگر مردم چه گناهی داشتند؟ نفسش را کلافه بیرون فرستاد و به سمت اتاقش رفت. مطمئن شد کسی تعقیبش نکند و سپس به الهه‌ی آب مبدل شد.

***

دلش نمی‌خواست به الهه‌ی آتش تبدیل شود. تحمل رفتار سرد الهه‌ی آب را نداشت. مقصر خودش بود احساسات دوستش را نابود کرد اما نمی‌توانست احساسات خودش را هم سرکوب کند؛ می‌توانست؟ شاید اگر جیمز نبود نظر دیگری در ر*اب*طه با الهه‌ی آب داشت.

بلاجبار تبدیل به الهه‌آتش شد و به کمک الهه‌آب رفت.

به محض نزدیک شدنش به الهه‌ی آب شرور شمشیرش را بر گر*دن او گذاشت و الهه‌ی آب را تهدید کرد.

- اگر قدرتت رو تسلیم نکنی این دختر می‌میره.

پسرک را در تنگنا گذاشته بود. انتخاب خیلی سخت بود عشقش و یا مردمش؟ سلاحش را زمین گذاشت و گفت:

- باشه، اون رو بی‌خیال شو.

الهه‌ی آتش که فرصت پیش رو را غنیمت شمرد دست شرور را گرفت و خودش را آزاد کرد. الهه‌ی آب زهرخندی زد و گفت:

- معلومه! کی دلش می‌خواد توسط کسی که نمی‌شناستش نجات پیدا کنه.

الهه‌ی آتش درحالی که دست الهه‌ی آب را کشید تا از حمله شرور نجات پیدا کند جوابش را داد:

- میشه لطفاً تمومش کنی؟

الهه‌ی آب دستش رو از دست الهه‌ی آتش آزاد کرد و با پرش از تیغه‌ی شمشیر دشمن نجات یافت به سمت دشمن یورش برد و ادامه داد.

- فکر می‌کردم تمومش کردم. تو به من اعتماد نداری پس من هم از تو فاصله گرفتم. کار دیگه‌ای هم باید انجام بدم؟

- خیلی احمقی! من راجب اعتماد بهت حرفی نزدم.

- پس حتماً گوش‌های من اشتباه شنیدن. درست میگم؟

درحال بحث کردن بودند و کاملاً از هدفشان که مقابله با این شرور است دور شدند.

- درسته که با ر*اب*طه مخالفت کردم ولی... .

با دیدن صح*نه مقابلش سکوت کرد. خیلی از آن شرور غافل بودند و او نیز از این فرصت به خوبی استفاده کرد. اولین بار بود که شروری توانسته بود به یکی از آن‌ها صدمه بزند. الهه‌ی آب درحالی که زخمی شده بود و خون سرفه می‌کرد شمشیر را از تو تنش بیرون کشید و سعی در بلند شدن داشت. اشک در چشمان الهه‌ی آتش جمع شد و سعی کرد با قدرتش از دوستش حفاظت کند؛ ولی مگر با آتش می‌توانست زخم او را ترمیم دهد؟

کلارا همه‌ی این‌ها را شاهد بود. نمی‌توانست اجازه دهد این بلا بر سر کسی بیاید مخصوصاً پسر مورد علاقه‌اش، تا به‌ این زمان از این‌کار حراس داشت اما حال مطمئن بود تنها راهشان است. قدرتش را به سمت شرور فرستاد و او را نابود کرد. او از قدرتی استفاده کرد که ازش متنفر بود. از قدرتی که روی قصد نابود کردنش را داشت. او این‌کار را برای کسی انجام داد که از نظرش ارزش‌اش را داشت.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Sarina_SA887

ناظر آزمایشی رمان
پرسنل مدیریت
ناظر آزمایشی
تیزریست
ویراستار آزمایشی
کپیست آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
2024-04-21
نوشته‌ها
107
لایک‌ها
317
امتیازها
63
کیف پول من
6,657
Points
151
اولین بار بود که از قدرتش استفاده می‌کرد و توانش تحلیل رفته بود. ولی با به یاد آوردن فردی که به‌خاطر او چنین کاری کرد لبخندی زد و به خودش یادآوری کرد که ارزش‌اش را داشت.
الهه‌ی آب و الهه‌ی آتش با تعجب به جای خالی شرور خیره شدند. چه اتفاقی افتاده بود؟ این شرور داشت به موفقیت می‌رسید پس چرا از بین رفت؟ این، کارِ خود اهریمن بود؟ و یا کسی کمک آن‌ها کرده بود؟ اما چه کسی؟ چه نقشه‌ای در سر دارد؟
الهه‌ی آب با تلاش بسیار روی دو پایش ایستاد اما توان تحمل وزن خود را نداشت. الهه‌ی آتش زیر بازوی او را گرفت و از سقوطش جلوگیری کرد. اما الهه‌ی آب مغرورتر از این‌ها بود دستش را از دست عشقش آزاد کرد و گفت:
- لازم نیست به کسی کمک کنی که اعتمادی بهش نداری.
الهه‌ی آتش با شنیدن این جمله حس کرد دلش می‌خواهد سرش را به دیوار بکوبد اما با آرامش گفت:
- آخه دیوونه من کِی گفتم به تو اعتماد ندارم؟
- نگفتی؟
دخترک با مهربانی سرش را تکان داد. خواست چیزی به او بگوید که متوجه گذر زمان شد. او از قدرتش استفاده کرده بود و حال داشت به حالت قبل برمی‌گشت.
- الان دارم به حالت عادی برمی‌گردم. بعداً می‌بینمت.
- باشه.
- این‌قدر از دستم عصبانی نباش. خیلی چیزها رو نمی‌دونی.
این را گفت و رفت. پشت درختی پنهان شد و به حالت قبل بازگشت. آرام در مسیر خانه قدم می‌گذاشت و به حال دوستش فکر می‌کرد. یعنی خون‌ریزی تا چه حد خطرناک بوده؟ سنگینی بغض را در گلویش احساس کرد. او خود را مقصر می‌دانست؛ اگر با الهه‌ی آب بحث نمی‌کرد زخمی نمی‌شد. همین‌طور که به سمت خانه می‌رفت زمزمه کرد:
- امیدوارم حالت خوب باشه.
***
به دیوار پشتش تکیه داد و به سمت زمین سر خورد. درد امانش را بریده بود. دیوار سفید پشت سرش به رنگ سرخ درآمده بود. دستش را روی زخمش گذاشت و فشاری به آن وارد کرد. چطور از شرور غافل شده بود؟ به دستش نگاه کرد سرخ بود به رنگ خون. لباسی آبی رنگش حال لکه‌های قرمزی داشت. با خود فکر کرد چگونه با این وضعیت می‌تواند به قصر برود؟ نمی‌تواند این زخم را به کسی نشان دهد. اما پنهان کردنش نیز کار آسانی نیست. دیدش کم کم تار میشد. ولی نه، نباید در این‌جا و این‌گونه به اتمام می‌رسید. او به کلارا قول داده بود نرود. باید منتظر شنیدن حرف‌های بانویش می‌ماند. با سرسختی مقاومت می‌کرد برای لحظه‌ای بیشتر زیستن. باید قبل از آن‌که کسی او را ببیند به جیمز مبدل میشد. به انگشترش نگاهی انداخت و با چرخاندن آن به حالت عادی بازگشت.
از جایش بلند شد. باید هرطور که شده خودش را به قصر برساند. تکه پارچه‌ای از لباسش پاره کرد و روی زخمش فشرد تا از خون‌ریزی بیشتر جلوگیری کند. خوش‌بختانه به قصر نزدیک بود. با قدم‌های سست به سمت قصر به راه افتاد. در چند قدمی دروازه اصلی قصر بود که دیگر نتوانست تحمل کند که به زمین افتاد. با زحمت فراوان به صورت س*ی*نه خیز به راهش ادامه داد اما خون‌ریزی زیاد باعث بی‌هوش شدن او شد.
***
قصر در هیاهو بود. شاهزاده جیمز کجاست؟ چه اتفاقی برای او افتاده است؟ نگهبان‌ها به تالار اصلی آمدند و گفتند:
- عالی‌جناب همه‌ی قصر رو گشتیم. خبری از شاهزاده نیست. ‌ترسیم که... .
با فریاد رابرت همه سکوت کردند.
- پس شما این‌جا چه غلطی می‌کنین؟ چرا حقوق می‌گیرین؟ وظیفه شما حفاظت از افراد این قصره.
نگهبانان زانو زدند و یکی از آن‌ها گفت:
- ما رو ببخشید سرورم. با مرگمون مجازاتمون کنین.
و سپس بقیه جمله‌ی آخر رو تکرار کردند. رابرت جام طلایی که روی میزش بود را به سمت نگهبانان پرت کرد و با فریاد ادامه داد:
- مرگ شما چی رو بهتر می‌کنه؟ اگر با مرگ شما پسرم پیدا بشه با کمال میل ‌همتون رو می‌کشم ولی ‌فایده‌ای نداره. اگر داخل قصر نیست خارج از قصر رو بگردید. تا پسرم رو پیدا نکردید حق بازگشت به قصر رو ندارین.
- اطاعت میشه.
نگهبانان از تالار قصر خارج شدند. هر کس جایی را می‌گشت اما خبری از جیمز نبود. چه بر سرش آمده بود؟
رابرت با قدم‌های بلند طول و عرض اتاق را طی می‌کرد و با خود زمزمه می‌کرد.
- بلایی سرش اومده باشه چی؟ اگر گروگان گرفته باشنش؟ اصلاً اون کِی از قصر خارج شد؟
کلارا از ترس ناخن‌هایش را می‌جوید. برادرش کجا بود؟
اما فیلیکس با خود فکر کرد با منتظر ماندن چیزی درست نمی‌شود. پس به سمت اتاقش رفت و شمشیرش را برداشت. به سمت دروازه قصر به راه افتاد که صدای مادرش هلن توجه او را جلب کرد.
- فیلیکس پسرم، کجا میری؟
- با منتظر موندن هیچ‌چیز تغییر نمی‌کنه. خودم به دنبال جیمز میرم.
هلن با صدایی که نگرانی در آن موج می‌زد جواب داد:
- ولی پسرم، اگر خطری باشه تو هم به خطر میفتی.
فیلیکس برگشت و دستان لطیف مادرش را در دست گرفت و گفت:
- دو نفر بهتر از یک نفر می‌تونن از خودشون دفاع کنن.
ب*وسه‌ای بر پیشانی هلن کاشت و ادامه داد:
- مشکلی پیش نمیاد.
پس از گفتن این حرف از مادرش جدا شد و به سمت اسطبل قصر به راه افتاد. اسب مشکی رنگش آذرخش را زین کرد و سوارش شد.
به سمت دروازه اصلی قصر می‌تاخت و اطراف را با نگاهش جست‌و‌جو می‌کرد.
- کجایی جیمز؟
با دیدن پسری که در گوشه‌ای از خیابان افتاده بود اسبش را به ایستادن وادار کرد. افسار اسب را در دست گرفت و به سمت آن پسرک بی‌جان به راه افتاد. از لباس سبز ابریشمی‌اش واضح بود اهل خاندان قدرت‌مندی است. پیش پسر نشست و او را برگرداند. باورش نمی‌شد. این پسر جیمز است.
چه اتفاقی افتاده؟ چرا این‌ حجم از خون را از دست داده است؟ چه کسی جرئت کرده چنین بلایی بر سر شاهزاده کشور بیاورد؟
با احتیاط جیمز را در آ*غ*و*ش گرفت و سوار آذرخش شد. به سرعت به سمت قصر می‌تاخت. باید او را به سرعت پیش طبیب سلطنتی می‌رساند.
- یکم تحمل کن. رسیدیم.
#بانوی_عدالت
#سارینا
#انجمن_تک_رمان
کد:
اولین بار بود که از قدرتش استفاده می‌کرد و توانش تحلیل رفته بود. ولی با به یاد آوردن فردی که به‌خاطر او چنین کاری کرد لبخندی زد و به خودش یادآوری کرد که ارزش‌اش را داشت.
الهه‌ی آب و الهه‌ی آتش با تعجب به جای خالی شرور خیره شدند. چه اتفاقی افتاده بود؟ این شرور داشت به موفقیت می‌رسید پس چرا از بین رفت؟ این، کارِ خود اهریمن بود؟ و یا کسی کمک آن‌ها کرده بود؟ اما چه کسی؟ چه نقشه‌ای در سر دارد؟
الهه‌ی آب با تلاش بسیار روی دو پایش ایستاد اما توان تحمل وزن خود را نداشت. الهه‌ی آتش زیر بازوی او را گرفت و از سقوطش جلوگیری کرد. اما الهه‌ی آب مغرورتر از این‌ها بود دستش را از دست عشقش آزاد کرد و گفت:
- لازم نیست به کسی کمک کنی که اعتمادی بهش نداری.
الهه‌ی آتش با شنیدن این جمله حس کرد دلش می‌خواهد سرش را به دیوار بکوبد اما با آرامش گفت:
- آخه دیوونه من کِی گفتم به تو اعتماد ندارم؟
- نگفتی؟
دخترک با مهربانی سرش را تکان داد. خواست چیزی به او بگوید که متوجه گذر زمان شد. او از قدرتش استفاده کرده بود و حال داشت به حالت قبل برمی‌گشت.
- الان دارم به حالت عادی برمی‌گردم. بعداً می‌بینمت.
- باشه.
- این‌قدر از دستم عصبانی نباش. خیلی چیزها رو نمی‌دونی.
این را گفت و رفت. پشت درختی پنهان شد و به حالت قبل بازگشت. آرام در مسیر خانه قدم می‌گذاشت و به حال دوستش فکر می‌کرد. یعنی خون‌ریزی تا چه حد خطرناک بوده؟ سنگینی بغض را در گلویش احساس کرد. او خود را مقصر می‌دانست؛ اگر با الهه‌ی آب بحث نمی‌کرد زخمی نمی‌شد. همین‌طور که به سمت خانه می‌رفت زمزمه کرد:
- امیدوارم حالت خوب باشه.
***
به دیوار پشتش تکیه داد و به سمت زمین سر خورد. درد امانش را بریده بود. دیوار سفید پشت سرش به رنگ سرخ درآمده بود. دستش را روی زخمش گذاشت و فشاری به آن وارد کرد. چطور از شرور غافل شده بود؟ به دستش نگاه کرد سرخ بود به رنگ خون. لباسی آبی رنگش حال لکه‌های قرمزی داشت. با خود فکر کرد چگونه با این وضعیت می‌تواند به قصر برود؟ نمی‌تواند این زخم را به کسی نشان دهد. اما پنهان کردنش نیز کار آسانی نیست. دیدش کم کم تار میشد. ولی نه، نباید در این‌جا و این‌گونه به اتمام می‌رسید. او به کلارا قول داده بود نرود. باید منتظر شنیدن حرف‌های بانویش می‌ماند. با سرسختی مقاومت می‌کرد برای لحظه‌ای بیشتر زیستن. باید قبل از آن‌که کسی او را ببیند به جیمز مبدل میشد. به انگشترش نگاهی انداخت و با چرخاندن آن به حالت عادی بازگشت.
از جایش بلند شد. باید هرطور که شده خودش را به قصر برساند. تکه پارچه‌ای از لباسش پاره کرد و روی زخمش فشرد تا از خون‌ریزی بیشتر جلوگیری کند. خوش‌بختانه به قصر نزدیک بود. با قدم‌های سست به سمت قصر به راه افتاد. در چند قدمی دروازه اصلی قصر بود که دیگر نتوانست تحمل کند که به زمین افتاد. با زحمت فراوان به صورت س*ی*نه خیز به راهش ادامه داد اما خون‌ریزی زیاد باعث بی‌هوش شدن او شد.
 ***
قصر در هیاهو بود. شاهزاده جیمز کجاست؟ چه اتفاقی برای او افتاده است؟ نگهبان‌ها به تالار اصلی آمدند و گفتند:
- عالی‌جناب همه‌ی قصر رو گشتیم. خبری از شاهزاده نیست. ‌ترسیم که... .
با فریاد رابرت همه سکوت کردند.
- پس شما این‌جا چه غلطی می‌کنین؟ چرا حقوق می‌گیرین؟ وظیفه شما حفاظت از افراد این قصره.
نگهبانان زانو زدند و یکی از آن‌ها گفت:
- ما رو ببخشید سرورم. با مرگمون مجازاتمون کنین.
و سپس بقیه جمله‌ی آخر رو تکرار کردند. رابرت جام طلایی که روی میزش بود را به سمت نگهبانان پرت کرد و با فریاد ادامه داد:
- مرگ شما چی رو بهتر می‌کنه؟ اگر با مرگ شما پسرم پیدا بشه با کمال میل ‌همتون رو می‌کشم ولی ‌فایده‌ای نداره. اگر داخل قصر نیست خارج از قصر رو بگردید. تا پسرم رو پیدا نکردید حق بازگشت به قصر رو ندارین.
- اطاعت میشه.
نگهبانان از تالار قصر خارج شدند. هر کس جایی را می‌گشت اما خبری از جیمز نبود. چه بر سرش آمده بود؟
رابرت با قدم‌های بلند طول و عرض اتاق را طی می‌کرد و با خود زمزمه می‌کرد.
- بلایی سرش اومده باشه چی؟ اگر گروگان گرفته باشنش؟ اصلاً اون کِی از قصر خارج شد؟
کلارا از ترس ناخن‌هایش را می‌جوید. برادرش کجا بود؟
اما فیلیکس با خود فکر کرد با منتظر ماندن چیزی درست نمی‌شود. پس به سمت اتاقش رفت و شمشیرش را برداشت. به سمت دروازه قصر به راه افتاد که صدای مادرش هلن توجه او را جلب کرد.
- فیلیکس پسرم، کجا میری؟
 - با منتظر موندن هیچ‌چیز تغییر نمی‌کنه. خودم به دنبال جیمز میرم.
هلن با صدایی که نگرانی در آن موج می‌زد جواب داد:
- ولی پسرم، اگر خطری باشه تو هم به خطر میفتی.
فیلیکس برگشت و دستان لطیف مادرش را در دست گرفت و گفت:
- دو نفر بهتر از یک نفر می‌تونن از خودشون دفاع کنن.
ب*وسه‌ای بر پیشانی هلن کاشت و ادامه داد:
- مشکلی پیش نمیاد.
پس از گفتن این حرف از مادرش جدا شد و به سمت اسطبل قصر به راه افتاد. اسب مشکی رنگش آذرخش را زین کرد و سوارش شد.
 به سمت دروازه اصلی قصر می‌تاخت و اطراف را با نگاهش جست‌و‌جو می‌کرد.
- کجایی جیمز؟
با دیدن پسری که در گوشه‌ای از خیابان افتاده بود اسبش را به ایستادن وادار کرد. افسار اسب را در دست گرفت و به سمت آن پسرک بی‌جان به راه افتاد. از لباس سبز ابریشمی‌اش واضح بود اهل خاندان قدرت‌مندی است. پیش پسر نشست و او را برگرداند. باورش نمی‌شد. این پسر جیمز است.
چه اتفاقی افتاده؟ چرا این‌ حجم از خون را از دست داده است؟ چه کسی جرئت کرده چنین بلایی بر سر شاهزاده کشور بیاورد؟
با احتیاط جیمز را در آ*غ*و*ش گرفت و سوار آذرخش شد. به سرعت به سمت قصر می‌تاخت. باید او را به سرعت پیش طبیب سلطنتی می‌رساند.
- یه‌کم تحمل کن. رسیدیم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Sarina_SA887

ناظر آزمایشی رمان
پرسنل مدیریت
ناظر آزمایشی
تیزریست
ویراستار آزمایشی
کپیست آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
2024-04-21
نوشته‌ها
107
لایک‌ها
317
امتیازها
63
کیف پول من
6,657
Points
151
با رسیدن به قصر افسار اسب را کشید و اسب ایستاد. فیلیکس با عجله از روی اسب پیاده شد و جیمز را به سمت اتاق طبیب سلطنتی برد. پزشک با عجله بلند شد و جیمز را با احتیاط بر روی تختی خواباند. زخمش را باند پیچی کرد و نبضش را گرفت.
- به‌نظر میاد با شمشیر زخمی شدن. خون زیادی از دست دادن؛ ولی من تمام تلاشم رو می‌کنم.
فیلیکس به تکان دادن سرش اکتفا کرد. بسیار نگران بود ولی با خود فکر کرد باید بقیه را هم در جریان بگذارد. از اتاق کوچک طبیب خارج شد و به سمت سالن اصلی قصر رفت.
رابرت نگران بر روی کاشی‌های سفید و مشکی قصر قدم می‌گذاشت و با خودش زمزمه می‌کرد:
- چرا هنوز پیداش نشده؟ چه بلایی سرش اومده؟
کلارا هم کم از پدرش نداشت بغضش گرفته بود و با تمام توان سعی در پنهان کردن این بغض داشت.
در سالن ناگهان باز شد و قامت فیلیکس نمایان شد. درحالی که خم شده بود و نفس نفس می‌زد گفت:
- جیمز رو پیدا کردم؛ پیش پزشکه.
رابرت با شنیدن این جمله از حرکت ایستاد و پرسید:
- پزشک؟ چرا؟ چه بلایی سرش اومده؟
فیلیکس که نفسش برگشته بود کمرش را صاف کرد و گفت:
- دقیقاً نمی‌دونم چه اتفاقی افتاده؛ زخمی توی خیابون پیداش کردم.
نفس افراد حاضر در س*ی*نه حبس شد. چه کسی این بلا را بر سر شاهزاده‌ی کشور آورده است؟ رابرت با عجله به سمت اتاق طبیب رفت و جیمز را روی تخت در حالی که بی‌هوش بود؛ دید. به شدت خشم‌گین بود. چه کسی جرئت انجام چنین جرمی را داشت؟ دستانش را مشت کرد و به دیوار کوبید. از شدت خشم متوجه دردی که داشت نشد. یکی از خدمت‌کارها با عجله به سمت رابرت آمد؛ تعظیمی کرد و گفت:
- سرورم! لطفاً به خودتون آسیب نزنین.

#بانوی_عدالت
#سارینا
#انجمن_تک_رمان
کد:
با رسیدن به قصر افسار اسب را کشید و اسب ایستاد. فیلیکس با عجله از روی اسب پیاده شد و جیمز را به سمت اتاق طبیب سلطنتی برد. پزشک با عجله بلند شد و جیمز را با احتیاط بر روی تختی خواباند. زخمش را باند پیچی کرد و نبضش را گرفت.
- به‌نظر میاد با شمشیر زخمی شدن. خون زیادی از دست دادن؛ ولی من تمام تلاشم رو می‌کنم.
فیلیکس به تکان دادن سرش اکتفا کرد. بسیار نگران بود ولی با خود فکر کرد باید بقیه را هم در جریان بگذارد. از اتاق کوچک طبیب خارج شد و به سمت سالن اصلی قصر رفت.
رابرت نگران بر روی کاشی‌های سفید و مشکی قصر قدم می‌گذاشت و با خودش زمزمه می‌کرد:
- چرا هنوز پیداش نشده؟ چه بلایی سرش اومده؟
کلارا هم کم از پدرش نداشت بغضش گرفته بود و با تمام توان سعی در پنهان کردن این بغض داشت.
در سالن ناگهان باز شد و قامت فیلیکس نمایان شد. درحالی که خم شده بود و نفس نفس می‌زد گفت:
- جیمز رو پیدا کردم؛ پیش پزشکه.
رابرت با شنیدن این جمله از حرکت ایستاد و پرسید:
- پزشک؟ چرا؟ چه بلایی سرش اومده؟
فیلیکس که نفسش برگشته بود کمرش را صاف کرد و گفت:
- دقیقاً نمی‌دونم چه اتفاقی افتاده؛ زخمی توی خیابون پیداش کردم.
نفس افراد حاضر در س*ی*نه حبس شد. چه کسی این بلا را بر سر شاهزاده‌ی کشور آورده است؟ رابرت با عجله به سمت اتاق طبیب رفت و جیمز را روی تخت در حالی که بی‌هوش بود؛ دید. به شدت خشم‌گین بود. چه کسی جرئت انجام چنین جرمی را داشت؟ دستانش را مشت کرد و به دیوار کوبید. از شدت خشم متوجه دردی که داشت نشد. یکی از خدمت‌کارها با عجله به سمت رابرت آمد؛ تعظیمی کرد و گفت:
- سرورم! لطفاً به خودتون آسیب نزنین.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Sarina_SA887

ناظر آزمایشی رمان
پرسنل مدیریت
ناظر آزمایشی
تیزریست
ویراستار آزمایشی
کپیست آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
2024-04-21
نوشته‌ها
107
لایک‌ها
317
امتیازها
63
کیف پول من
6,657
Points
151
رابرت با تحکم گفت:
- آسیبی به من نرسیده.
سپس به سمت تخت جیمز رفت و روی صندلی کنار تخت نشست.
- چه اتفاقی افتاده پسرم؟ کی این بلا رو سرت آورده؟
غم بزرگی در دلش نشسته بود. حس می‌کرد بزرگ‌ترین ترسش در حال اتفاق افتادن است. احساس گناه می‌کرد. پسرش در این حال است چون ازش درست مراقبت نشده بود. از جایش بلند شد و به پزشک گفت:
- لطفاً تا وقتی پسرم کاملاً بهبود پیدا نکرده نذار کسی به دیدنش بیاد.
پیرمرد تعظیمی کرد و گفت:
- هرچی شما بگین.
نگاهی دیگر به جیمز انداخت و اتاق را ترک کرد. چند نگهبان را مسئول حفاظت از پسر مجروحش کرد.
***
معلم تدریس می‌کرد؛ ولی فکر او جای دیگری بود. استرس داشت و نگران برادرش بود؛ ولی به‌خاطر دستور پدرش نمی‌توانست به دیدن جیمز برود. کلارایی که همیشه برای یادگیری شور و شوق داشت؛ حال حتی نمی‌تواند سخنان معلم را بفهمد. کلاس ریاضی تمام شد. در زنگ تفریح، همه‌ی دانش‌آموزان از کلاس خارج شدند؛ البته به‌جز کلارا و ماریا.
حال ماریا هم دست‌کمی از حال کلارا نداشت. فکرش پیش الهه‌ی آب بود. الان حالش خوبه؟ با دیدن چهره‌ی گرفته‌ی کلارا به سمتش رفت. در کنارش نشست و پرسید:
- مشکلی پیش اومده؟
کلارا در حالی که داشت شقیقه‌اش را ماساژ می‌داد جواب داد.
- نه بابا، مشکلی نیست.
ماریا با به یاد آوردن چیزی گفت:
- راستی برای پرنس جیمز مشکلی پیش اومده؟ چرا دو روزه غایبه؟
شنیدن همین حرف برای شکستن بغض کلارا کافی بود. ماریا با نگرانی به کلارا خیره شد. چه بر سر عشقش آمده بود؟
- اون... اون... .
گریه اجازه‌ی کامل کردن حرفش را نمی‌داد. هق می‌زد و به حال برادرش می‌گریست. ماریا با مهربانی کلارا را به آ*غ*و*ش کشید و دستش را نوازش وار بر موهای کلارا کشید.
- هیش، نگران نباش. نمی‌دونم چی‌شده؛ ولی می‌دونم برادر تو خیلی قویه.
خودش هم نگران بود. خیلی هم نگران بود. اما الویتش را آرام کردن کلارا قرار داد.

کد:
رابرت با تحکم گفت:
- آسیبی به من نرسیده.
سپس به سمت تخت جیمز رفت و روی صندلی کنار تخت نشست.
- چه اتفاقی افتاده پسرم؟ کی این بلا رو سرت آورده؟
غم بزرگی در دلش نشسته بود. حس می‌کرد بزرگ‌ترین ترسش در حال اتفاق افتادن است. احساس گناه می‌کرد. پسرش در این حال است چون ازش درست مراقبت نشده بود. از جایش بلند شد و به پزشک گفت:
- لطفاً تا وقتی پسرم کاملاً بهبود پیدا نکرده نذار کسی به دیدنش بیاد.
پیرمرد تعظیمی کرد و گفت:
- هرچی شما بگین.
نگاهی دیگر به جیمز انداخت و اتاق را ترک کرد. چند نگهبان را مسئول حفاظت از پسر مجروحش کرد.
***
معلم تدریس می‌کرد؛ ولی فکر او جای دیگری بود. استرس داشت و نگران برادرش بود؛ ولی به‌خاطر دستور پدرش نمی‌توانست به دیدن جیمز برود. کلارایی که همیشه برای یادگیری شور و شوق داشت؛ حال حتی نمی‌تواند سخنان معلم را بفهمد. کلاس ریاضی تمام شد. در زنگ تفریح، همه‌ی دانش‌آموزان از کلاس خارج شدند؛ البته به‌جز کلارا و ماریا.
حال ماریا هم دست‌کمی از حال کلارا نداشت. فکرش پیش الهه‌ی آب بود. الان حالش خوبه؟ با دیدن چهره‌ی گرفته‌ی کلارا به سمتش رفت. در کنارش نشست و پرسید:
- مشکلی پیش اومده؟
کلارا در حالی که داشت شقیقه‌اش را ماساژ می‌داد جواب داد.
- نه بابا، مشکلی نیست.
ماریا با به یاد آوردن چیزی گفت:
- راستی برای پرنس جیمز مشکلی پیش اومده؟ چرا دو روزه غایبه؟
شنیدن همین حرف برای شکستن بغض کلارا کافی بود. ماریا با نگرانی به کلارا خیره شد. چه بر سر عشقش آمده بود؟
- اون... اون... .
گریه اجازه‌ی کامل کردن حرفش را نمی‌داد. هق می‌زد و به حال برادرش می‌گریست. ماریا با مهربانی کلارا را به آ*غ*و*ش کشید و دستش را نوازش وار بر موهای کلارا کشید.
- هیش، نگران نباش. نمی‌دونم چی‌شده؛ ولی می‌دونم برادر تو خیلی قویه.
خودش هم نگران بود. خیلی هم نگران بود. اما الویتش را آرام کردن کلارا قرار داد.
#بانوی_عدالت
#سارینا
#انجمن_تک_رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Sarina_SA887

ناظر آزمایشی رمان
پرسنل مدیریت
ناظر آزمایشی
تیزریست
ویراستار آزمایشی
کپیست آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
2024-04-21
نوشته‌ها
107
لایک‌ها
317
امتیازها
63
کیف پول من
6,657
Points
151
کمی که گذشت، کلارا آرام تر شد.
- اون... دو روز پیش گم شده بود. از صبح تا عصر هیچ‌کس پیداش نکرد... .
ماریا که نگران شده بود پرسید:
- پیدا نشده هنوز؟
- فیلیکس پیداش کرد؛ ولی... .
- تو که جون به ل*بم کردی. ولی چی؟
کلارا قطره اشک مزاحم روی گونه‌اش را کنار زد و گفت:
- ولی زخمی شده بود. هنوز به هوش نیومده.
در دلش آشوب به پا شد. اگر بلایی بر سر شاهزاده‌ی قلبش می‌آمد چه؟ ولی غم را به چهره‌اش نیاورد. با لحنی آرامش‌بخش، کلارا را تسکین داد.
- نگران نباش. مطمئنم به هوش میاد.
سپس با لحنی بامزه گفت:
- اصلاً شاید داره وانمود می‌کنه بی هوشه که نیاد مدرسه.
کلارا اشک‌هایش را پس زد و به آرامی خندید.
- شاید هم این‌طور باشه.
***
چشم‌هایش را به آرامی باز کرد. نور آزارش داد پس چشم‌هایش را بست. باری دیگر چشمانش را گشود. دیدش تار بود. هیچ‌ چیز یادش نمی‌آمد. چشم‌هایش به نور عادت کردند. دیوار های قهوه‌ای رنگ و سقف چوبی اتاق، برایش آشنا بود. از جایش بلند شد. سرش گیج رفت و دستش را به دیواری برای به‌دست آوردن تعادلش به دیواری تکیه داد. خون زیادی از دست داده بود. همه چیز یادش آمد. این‌جا اتاق طبیب سلطنتی بود. او که به قصر نرسید، چه کسی پیدایش کرد؟
دستی روی زخم باندپیچی شده‌اش کشید. خاطرات آن روز در ذهنش تکرار شد. در ذهن پرسید:
- چه حرفی می‌خواستی بهم بزنی بانوی من؟
آرام به سمت در خروجی قدم برداشت. هنوز کامل تعادلش را به دست نیاورده بود. در اتاق را باز کرد و با دو نگهبان که جلوی در ایستاده بودند مواجه شد. یکی برگشت و گفت:
- عالی‌جناب! بالاخره به هوش اومدین؟ بهتره استراحت کنین؛ هنوز کامل سلامتی‌تون رو به دست نیاوردین.
جیمز بی، توجه پرسید:
- خواهرم کجاست؟ باید ببینمش.
به خوبی می‌دانست کلارا نگران است و اولین هدفش آسوده ساختن خیال کلارا بود.
- ایشون مدرسه هستن. تا ساعتی دیگه تعطیل میشن.
- مدرسه؟ بسیار خب.
با به یاد آوردن چیزی سوالش را بر زبان آورد:
- چندوقت بی‌هوش بودم؟
- دو روز.
کمی فکر کرد و بعد گفت:
- آها، باشه.
بعد از گفتن این حرف به سمت اتاقش به راه افتاد.
- عالی‌جناب لطفاً صبر کنیدد
بی‌توجه به نگهبانان به اتاقش رفت و در را بست. روی تخت گرم و نرمش دراز کشید و به سقف آبی اتاقش خیره شد.
- دلتنگتم بانو.
بالاخره یک ساعت گذشت. از روی تخت بلند شد و از اتاقش بیرون رفت. کلارا را دید؛ که سرش را پایین انداخته بود و به سمت اتاقش می‌رفت.
- همه خواهر دارن؛ ما هم خواهر داریم! یه سراغی از من نمی‌گیره که.
کلارا متعجب برگشت و با ذوق گفت:
- جیمز به هوش اومدی؟

#بانوی_عدالت
#سارینا
#انجمن_تک_رمان
کد:
کمی که گذشت، کلارا آرام تر شد.
- اون... دو روز پیش گم شده بود. از صبح تا عصر هیچ‌کس پیداش نکرد... .
ماریا که نگران شده بود پرسید:
- پیدا نشده هنوز؟
- فیلیکس پیداش کرد؛ ولی... .
- تو که جون به ل*بم کردی. ولی چی؟
کلارا قطره اشک مزاحم روی گونه‌اش را کنار زد و گفت:
- ولی زخمی شده بود. هنوز به هوش نیومده.
در دلش آشوب به پا شد. اگر بلایی بر سر شاهزاده‌ی قلبش می‌آمد چه؟ ولی غم را به چهره‌اش نیاورد. با لحنی آرامش‌بخش، کلارا را تسکین داد.
- نگران نباش. مطمئنم به هوش میاد.
سپس با لحنی بامزه گفت:
- اصلاً شاید داره وانمود می‌کنه بی هوشه که نیاد مدرسه.
کلارا اشک‌هایش را پس زد و به آرامی خندید.
- شاید هم این‌طور باشه.
***
چشم‌هایش را به آرامی باز کرد. نور آزارش داد پس چشم‌هایش را بست. باری دیگر چشمانش را گشود. دیدش تار بود. هیچ‌ چیز یادش نمی‌آمد. چشم‌هایش به نور عادت کردند. دیوار های قهوه‌ای رنگ و سقف چوبی اتاق، برایش آشنا بود. از جایش بلند شد. سرش گیج رفت و دستش را به دیواری برای به‌دست آوردن تعادلش به دیواری تکیه داد. خون زیادی از دست داده بود. همه چیز یادش آمد. این‌جا اتاق طبیب سلطنتی بود. او که به قصر نرسید، چه کسی پیدایش کرد؟
دستی روی زخم باندپیچی شده‌اش کشید. خاطرات آن روز در ذهنش تکرار شد. در ذهن پرسید:
- چه حرفی می‌خواستی بهم بزنی بانوی من؟
آرام به سمت در خروجی قدم برداشت. هنوز کامل تعادلش را به دست نیاورده بود. در اتاق را باز کرد و با دو نگهبان که جلوی در ایستاده بودند مواجه شد. یکی برگشت و گفت:
- عالی‌جناب! بالاخره به هوش اومدین؟ بهتره استراحت کنین؛ هنوز کامل سلامتی‌تون رو به دست نیاوردین.
جیمز بی، توجه پرسید:
- خواهرم کجاست؟ باید ببینمش.
به خوبی می‌دانست کلارا نگران است و اولین هدفش آسوده ساختن خیال کلارا بود.
- ایشون مدرسه هستن. تا ساعتی دیگه تعطیل میشن.
- مدرسه؟ بسیار خب.
با به یاد آوردن چیزی سوالش را بر زبان آورد:
- چندوقت بی‌هوش بودم؟
- دو روز.
کمی فکر کرد و بعد گفت:
- آها، باشه.
بعد از گفتن این حرف به سمت اتاقش به راه افتاد.
- عالی‌جناب لطفاً صبر کنید. 
بی‌توجه به نگهبانان به اتاقش رفت و در را بست. روی تخت گرم و نرمش دراز کشید و به سقف آبی اتاقش خیره شد.
- دلتنگتم بانو.
بالاخره یک ساعت گذشت. از روی تخت بلند شد و از اتاقش بیرون رفت. کلارا را دید؛ که سرش را پایین انداخته بود و به سمت اتاقش می‌رفت.
- همه خواهر دارن؛ ما هم خواهر داریم! یه سراغی از من نمی‌گیره که.
کلارا متعجب برگشت و با ذوق گفت:
- جیمز به هوش اومدی؟
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Sarina_SA887

ناظر آزمایشی رمان
پرسنل مدیریت
ناظر آزمایشی
تیزریست
ویراستار آزمایشی
کپیست آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
2024-04-21
نوشته‌ها
107
لایک‌ها
317
امتیازها
63
کیف پول من
6,657
Points
151
جیمز لبخندی زیبا مهمان ل*ب‌های خود کرد. سرش را به معنای تأیید تکان داد. کلارا خوش‌حال به سمت جیمز دوید و او را در آ*غ*و*ش گرفت. بعد از به یاد آوردن حال جیمز، به سرعت از او جدا شد.
- اوه! متأسفم، درد داری؟
جیمز لبخندی اطمینان بخش زد و گفت:
- نه، حالم خوبه.
و این‌بار جیمز بود که خواهرش را در آ*غ*و*ش می‌گرفت. کلارا همان‌طور که در آ*غ*و*ش جیمز گم شده بود، با بغض گفت:
- چه اتفاقی برات افتاده بود؟ می‌دونی چه‌قدر نگرانت بودم؟
جیمز، کلارا را در آ*غ*و*ش خود فشرد و جواب داد:
- ببخشید آبجی کوچولو نمی‌خواستم نگرانت کنم.
کلارا ‌ل*ب‌هایش را غنچه کرد.
- خب چرا حواست به خودت نیست؟
- ببخشید دیگه.
در همین حین فیلیکس از پله‌ها بالا می‌آید. کلارا و جیمز را می‌بیند. لبخندی بر ل*ب‌هایش می‌نشیند.
- به هوش اومدی؟
جیمز سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد. سپس ادامه داد:
- شنیدم تو من رو پیدا کردی. ازت ممنونم. زندگیم رو مدیون تو هستم.
فیلیکس لبخندی بر روی جیمز می‌زند و رو به کلارا ادامه می‌دهد:
- کلارا، می‌دونم خوش‌حالی؛ ولی به‌نظرم بهتره خیلی به جیمز فشار نیاری.
کلارا کمی فکر کرد و از ب*غ*ل جیمز درآمد.
- راست میگی؛ ولی... .
چشم غره‌ای می‌رود و می‌گوید:
- باز هم ربطی به تو نداره.
پس از گفتن این حرف جمع را ترک می‌کند و به اتاقش می‌رود.
جیمز که تا این لحظه جلوی خنده‌اش را گرفته بود، با رفتن کلارا شروع به خندیدن می‌کند. با خنده از فیلیکس می‌پرسد:
- یه سوال، مشکل شما دوتا با هم چیه؟
فیلیکس شانه‌هایش را بالا می‌اندازد و می‌گوید:
- اگر فهمیدی، بگو من هم بدونم.
***
میان لاله‌های سرخ باغ قدم می‌زند و فکر می‌کند. دنباله‌ی لباس رنگ آسمانی‌اش گل‌های پشت سرش را نوازش می‌کردند. از نظرش روزها تکراری شده بودند. حس می‌کرد چیزی کم است؛ اما نمی‌دانست جای چه چیزی در زندگی‌اش خالی شده است.
- پس بالأخره انتخابت رو کردی.
این صدا... .
برایش آشنا بود. این صدا را بارها در خواب‌هایش شنیده بود؛ اما هیچ‌وقت حتی فکرش رو هم نمی‌کرد این صدا در واقعیت وجود داشته باشد. به سمت صدا برگشت؛ ولی چیزی یا کسی را ندید. با خودش فکر کرد خیالاتی شده است. بی‌توجه به راهش ادامه داد.
- فکر نمی‌کنم کار درستی باشه جواب بزرگ‌تر از خودت رو ندی.
کلارا با تردید پشت سرش را نگاه کرد؛ اما این‌بار هم چیزی ندید.
- اگر بیشتر از یک توهمی، خودت رو نشون بده!
صدا خنده‌ای می‌کند می‌گوید:
- هنوز به سطحی نرسیدی که بتونی من رو ببینی. فقط به یه سوالم جواب بده. چرا از قدرتت به نفع الهه‌ی آب استفاده کردی؟
کلارا کمی فکر کرد و گفت:
- ام... خب اگر بخوام بگم چون دوستش داشتم، یه دروغه. اون قهرمانی بود که چشم امید همه‌ی مردم به اونه. حتی اگر دوستش نداشتم هم، این‌کار رو می‌کردم.
سپس با شَک ادامه داد:
- نکنه کاری که کردم اشتباه بوده؟
صدا می‌خندد:
- نه، این انتخاب خودت بوده. به‌نظرم انتخاب بدی هم نبوده. حالا یک سوال دیگه، چه گلی رو دوست داری؟
کلارا متعجب زمزمه می‌کند:
- گل رز... .
کد:
جیمز لبخندی زیبا مهمان ل*ب‌های خود کرد. سرش را به معنای تأیید تکان داد. کلارا خوش‌حال به سمت جیمز دوید و او را در آ*غ*و*ش گرفت. بعد از به یاد آوردن حال جیمز، به سرعت از او جدا شد.
- اوه! متأسفم، درد داری؟
جیمز لبخندی اطمینان بخش زد و گفت:
- نه، حالم خوبه.
و این‌بار جیمز بود که خواهرش را در آ*غ*و*ش می‌گرفت. کلارا همان‌طور که در آ*غ*و*ش جیمز گم شده بود، با بغض گفت:
- چه اتفاقی برات افتاده بود؟ می‌دونی چه‌قدر نگرانت بودم؟
جیمز، کلارا را در آ*غ*و*ش خود فشرد و جواب داد:
- ببخشید آبجی کوچولو. نمی‌خواستم نگرانت کنم.
کلارا ‌ل*ب‌هایش را غنچه کرد.
- خب چرا حواست به خودت نیست؟
- ببخشید دیگه.
در همین حین فیلیکس از پله‌ها بالا می‌آید. کلارا و جیمز را می‌بیند. لبخندی بر ل*ب‌هایش می‌نشیند.
- به هوش اومدی؟
جیمز سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد. سپس ادامه داد:
- شنیدم تو من رو پیدا کردی. ازت ممنونم. زندگیم رو مدیون تو هستم.
فیلیکس لبخندی بر روی جیمز می‌زند و رو به کلارا ادامه می‌دهد:
- کلارا، می‌دونم خوش‌حالی؛ ولی به‌نظرم بهتره خیلی به جیمز فشار نیاری.
کلارا کمی فکر کرد و از ب*غ*ل جیمز درآمد.
- راست میگی؛ ولی...   .
چشم غره‌ای می‌رود و می‌گوید:
- باز هم ربطی به تو نداره.
پس از گفتن این حرف جمع را ترک می‌کند و به اتاقش می‌رود.
جیمز که تا این لحظه جلوی خنده‌اش را گرفته بود، با رفتن کلارا شروع به خندیدن می‌کند. با خنده از فیلیکس می‌پرسد:
- یه سوال، مشکل شما دوتا با هم چیه؟
فیلیکس شانه‌هایش را بالا می‌اندازد و می‌گوید:
- اگر فهمیدی، بگو من هم بدونم.
***
میان لاله‌های سرخ باغ قدم می‌زند و فکر می‌کند. دنباله‌ی لباس رنگ آسمانش گل‌های پشت سرش را نوازش می‌کردند. از نظرش روزها تکراری شده بودند. حس می‌کرد چیزی کم است؛ اما نمی‌دانست جای چه چیزی در زندگی‌اش خالی شده است.
- پس بالاخره انتخابت رو کردی.
این صدا...  .
برایش آشنا بود. این صدا را بارها در خواب‌هایش شنیده بود؛ اما هیچ‌وقت حتی فکرش رو هم نمی‌کرد این صدا در واقعیت وجود داشته باشد. به سمت صدا برگشت؛ ولی چیزی یا کسی را ندید. با خودش فکر کرد خیالاتی شده است. بی‌توجه به راهش ادامه داد.
- فکر نمی‌کنم کار درستی باشه جواب بزرگ‌تر از خودت رو ندی.
کلارا با تردید پشت سرش را نگاه کرد؛ اما این‌بار هم چیزی ندید.
- اگر بیشتر از یک توهمی، خودت رو نشون بده!
صدا خنده‌ای می‌کند می‌گوید:
- هنوز به سطحی نرسیدی که بتونی من رو ببینی. فقط به یه سوالم جواب بده. چرا از قدرتت به نفع الهه‌ی آب استفاده کردی؟
کلارا کمی فکر کرد و گفت:
- ام... خب اگر بخوام بگم چون دوستش داشتم، یه دروغه. اون قهرمانی بود که چشم امید همه‌ی مردم به اونه. حتی اگر دوستش نداشتم هم، این‌کار رو می‌کردم.
سپس با شَک ادامه داد:
- نکنه کاری که کردم اشتباه بوده؟
صدا می‌خندد:
- نه، این انتخاب خودت بوده. به‌نظرم انتخاب بدی هم نبوده. حالا یک سوال دیگه، چه گلی رو دوست داری؟
کلارا متعجب زمزمه می‌کند:
- گل رز...  .
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Sarina_SA887

ناظر آزمایشی رمان
پرسنل مدیریت
ناظر آزمایشی
تیزریست
ویراستار آزمایشی
کپیست آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
2024-04-21
نوشته‌ها
107
لایک‌ها
317
امتیازها
63
کیف پول من
6,657
Points
151
- بسیار خب.
پس از شنیدن این جمله، گر*دن‌آویزی با طرح گل رز سفید در هوا نمایان شد.
- لیاقتش رو داری.
سپس گر*دن‌آویز به روی گر*دن کلارا نشست. حاله‌ی نور شدیدی کلارا را در بر گرفت. لحظه‌ای بعد، کلارا خود را درون یک لباس به سفیدی برف یافت.
- لباس ورزش‌کارها هم این‌قدر تنگ نیست.
- بهتره این‌قدر اعتراض نکنی. برای این که به قهرمان‌ها کمک کنی، باید یکی مثل خودشون باشی.
کلارا هر لحظه سؤالات بیشتری در ذهنش ایجاد میشد.
- مثل خودشون؟ اصلاً این لباس رو چه‌جوری از تنم در بیارم؟
- فقط می‌تونم بگم باید عدالت رو اجرا کنی!
نگاهی به شمشیر روی لباسش کرد. شمشیر را برداشت و بهش نگاه کرد.
- من بلد نیستم از شمشیر استفاده کنم.
- خب یاد بگیر.
کلارا اعتراض آمیز گفت:
- خب وقتی میگی باید قهرمان باشم، راهش رو هم بگو.
اما فرد ناشناس او را ترک کرده بود. پایش را بر زمین کوبید و گفت:
- چرا این‌قدر مغروری؟
***
فکرش پیش سه روز پیش بود. آخرین باری که الهه‌ی آب را دیده بود. هنوز هم سؤال‌های زیادی ذهنش را مشغول کرده بودند. چه کسی کمکشان کرده بود؟ چرا لباس الهه‌ی آب از او حفاظت نکرد؟ سر درد شدیدی داشت. دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت و شروع به ماساژ دادن سرش کرد.
- قضیه چیه؟ این بار هدف اهریمن چیه؟
از روی صندلی بلند شد و به سمت تخت سفیدش رفت. روی تخت خوابید و به دنیای شیرین بی‌خبری فرو رفت.
با صدای جیغ‌های مردم شهر از خواب پرید. چند وقت بود اهریمن دست بردار شده بود؛ اما انگار دوباره کارش را شروع کرده است.
با تبدیل شدن به الهه‌ی آتش، به کمک مردم رفت. امیدوار بود بتواند الهه‌ی آب را ببیند؛ اما جای او فرد دیگری را دید.
- تو کی هستی؟
پوزخندی زد و گفت:
- جالبه! اهریمن جدیداً خیلی به قهرمان‌ها گیر داده.
پس از گفتن این حرف به سمت دختر روبه‌رویش حمله‌ور شد. کلارا از قدرتش برای ساختن حفاظی دور خودش استفاده کرد.
- دست نگه دار. دشمنت من نیستم.
الهه‌ی آتش با دیدن این حاله‌ی قدرت وارد شوک شد. با لکنت ل*ب زد:
- تو همونی هستی که الهه‌ی آب رو نجات داد؟
- خودمم.

#بانوی_عدالت
#سارینا
#انجمن_تک_رمان
کد:
- بسیار خب.
پس از شنیدن این جمله، گر*دن‌آویزی با طرح گل رز سفید در هوا نمایان شد.
- لیاقتش رو داری.
سپس گر*دن‌آویز به روی گر*دن کلارا نشست. حاله‌ی نور شدیدی کلارا را در بر گرفت. لحظه‌ای بعد، کلارا خود را درون یک لباس به سفیدی برف یافت.
- لباس ورزش‌کارها هم این‌قدر تنگ نیست.
- بهتره این‌قدر اعتراض نکنی. برای این که به قهرمان‌ها کمک کنی، باید یکی مثل خودشون باشی.
کلارا هر لحظه سؤالات بیشتری در ذهنش ایجاد میشد.
- مثل خودشون؟ اصلاً این لباس رو چه‌جوری از تنم در بیارم؟
- فقط می‌تونم بگم باید عدالت رو اجرا کنی!
نگاهی به شمشیر روی لباسش کرد. شمشیر را برداشت و بهش نگاه کرد.
- من بلد نیستم از شمشیر استفاده کنم.
- خب یاد بگیر.
 کلارا اعتراض آمیز گفت:
- خب وقتی میگی باید قهرمان باشم، راهش رو هم بگو.
اما فرد ناشناس او را ترک کرده بود. پایش را بر زمین کوبید و گفت:
- چرا این‌قدر مغروری؟
***
فکرش پیش سه روز پیش بود. آخرین باری که الهه‌ی آب را دیده بود. هنوز هم سؤال‌های زیادی ذهنش را مشغول کرده بودند. چه کسی کمکشان کرده بود؟ چرا لباس الهه‌ی آب از او حفاظت نکرد؟ سر درد شدیدی داشت. دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت و شروع به ماساژ دادن سرش کرد.
- قضیه چیه؟ این بار هدف اهریمن چیه؟
از روی صندلی بلند شد و به سمت تخت سفیدش رفت. روی تخت خوابید و به دنیای شیرین بی‌خبری فرو رفت.
با صدای جیغ‌های مردم شهر از خواب پرید. چند وقت بود اهریمن دست بردار شده بود؛ اما انگار دوباره کارش را شروع کرده است.
با تبدیل شدن به الهه‌ی آتش، به کمک مردم رفت. امیدوار بود بتواند الهه‌ی آب را ببیند؛ اما جای او فرد دیگری را دید.
- تو کی هستی؟
پوزخندی زد و گفت:
- جالبه! اهریمن جدیداً خیلی به قهرمان‌ها گیر داده.
پس از گفتن این حرف به سمت دختر روبه‌رویش حمله‌ور شد. کلارا از قدرتش برای ساختن حفاظی دور خودش استفاده کرد.
- دست نگه دار. دشمنت من نیستم.
الهه‌ی آتش با دیدن این حاله‌ی قدرت وارد شوک شد. با لکنت ل*ب زد:
- تو همونی هستی که الهه‌ی آب رو نجات داد؟
- خودمم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
بالا