خوش آمدید!

با عضویت در انجمن تک رمان از مزایای(چاپ کتاب،منتشر کردن رمان و...به صورت رایگان، خدمات ویراستاری، نقد و...)بهرمند شوید. با ما بهترین‌ها را تجربه کنید.☆

همین حالا عضویتت رو قطعی کن!
  • 🌱فراخوان جذب ناظر تایید ( همراه با آموزش ) کلیک کنید
  • تخفیف عیدانه ۶۰ درصدی چاپ کتاب در انتشارات تک رمان کلیک کنید

VIP رمان بطن دالان تاریکی(جلداول) | فاطمه فتاحی کاربر انجمن تک رمان

ساعت تک رمان

Mizzle✾

مدیر ارشد♟️
پرسنل مدیریت
مدیریت ارشد
مدرس انجمن
مشاور انجمن
دلنویس انجمن
کتابخوان انجمن
کاربر افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
ادمین اعلانات
تاریخ ثبت‌نام
2023-01-09
نوشته‌ها
918
کیف پول من
155,206
Points
1,601
#پارت۵۹

یک خط مشکی جلوی پام روی زمین بود. انگار که این خط مرز جنگل و محدوده‌ی جنگل باشه.
یک خط سیاه که روی زمین کشیده شده بود.
این‌جور که نزدیک جنگل بودم، می‌فهمیدم که همش حس‌های منفی سراغم میان. انگار که امواجی از انرژی‌های منفی داشتن سمتم می‌اومدن.
و حدس می‌زدم وجود این همه انرژی منفی، منبعشون خود جنگل باشه و در حال حاضر هیچ ایرادی از من نبود.
همه‌ی این حس‌های منفی از خود جنگل بهم القا میشد. یه حس خیلی بد. انگار که بوی مرگ می‌اومد. نا امیدی، شکست و... .
بی‌خیال این فکرها شدم. نفس عمیقی کشیدم و قدمی برداشتم و از اون خط سیاه عبور کردم.
چند لحظه‌ای ایستادم. منتظر موندم ببینم به خاطر عبور کردن من اتفاقی می‌افته یا نه! چون به صورت ماهرانه‌ای این جنگل از دست دشمن‌ها محافظت میشد تا اتفاقی برای این جنگل و مردمش نیوفته. بدترین چیزی که اتفاق می‌افتاد این بود که به صورت کاملاً بی‌رحمانه‌ای، دشمن گرفتار میشد و هیچ راه فراری از این‌جا نداشت.
قسمت ورودی جنگل، سر تا سرش خار‌های بلند و تیز و قدرتمندی بود که در هم تنیده شده بودن و بالای ورودی جنگل مثل یک سقفی، سایبان درست کرده بودن.
وقتی دیدم اتفاق خاصی نیوفتاد، نفسی از سر آسودگی کشیدم و خواستم راه بیافتم مسیرم رو برم که ناگهان، احساس کردم زمین زیر پام داره می‌لرزه.
صدای خش‌خشی اومد. نگاهی به بالای سرم انداختم. خار‌های تیز و بلند در حالی که داشتن بیشتر و بیشتر به هم تنیده می‌شدن، از هر طرف، نزدیکم می‌شدن. هم از کناره‌ها هم از بالا.
خواستم فرار کنم که چیزی به دور پام پیچیده شد و به زمین افتادم. باعث شد با سر زمین بخورم و آخی از درد زیاد بگم.
نگاهی به پام انداختم، یکی از شاخه‌ها که هیچ خاری نداشت، محکم یکی از پاهام رو گرفته و پیچیده شده بود به دور مچ پام و نمی‌ذاشت فرار کنم. من رو با قدرت سمت خودش می‌کشوند.
به خاطر محکم پیچیده شدنش، دور مچ پام کبود شده و ورم کرده بود. شدید پام درد می‌کرد.
خار‌ها داشتن نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدن. سریع چاقوی همیشگیم رو بیرون آوردم تا خودم رو نجات بدم.
با دستم، شاخه‌ی پیچیده شده به دور مچ پام رو گرفتم و با یه حرکت سریع با چاقو بریدمش،اما در کمال تعجب، شاخه‌ی دیگه‌ای از کنارش رشد کرد و سریع دوباره به مچ پام پیچیده شد.
با حرص دوباره بریدمش. دوباره و دوباره، اما هر بار که می‌بریدم، از کنارش شاخه‌ی دیگه‌ای بیرون میزد و به مچ پام پیچیده میشد. حتی بهم فرصت فرار هم نمی‌داد. انگار که اجازه نداشتم فرار کنم. از قدرت‌های جادوییم استفاده کردم، اما باز هم از بین نرفت.
خارها بهم نزدیک شدند. دیگه دیر شده بود و تقلا فایده نداشت. خارها به دور گردنم و دست‌هام و کمرم پیچیده شدند و قسمت های تیز و بلندشون را به بدنم فرو کردن.
جیغی از سر درد کشیدم. سوزش جای‌جای بدنم رو حس می‌کردم.
اشک توی چشم‌هام حلقه زده و نزدیک بود گریم بگیره. وضعیت خیلی بدی بود.
چندین خار بلند و تیز از هر سو و از هر سمت، به پو*ست بدنم فرو می‌رفتن و این ب*دن من بود که درد می‌کشید.
درد بدنم طاقت‌فرسا بود؛ اگه ذره‌ای تکون می‌خوردم بیشتر به پو*ست بدنم فرو می‌رفتن.
برای منی که گرفتار شده بودم و راه فراری نداشتم، وضعیت وحشتناکی بود. جیغ‌های گوش‌خراشی می‌کشیدم. جوری که دیگه گلوم درد گرفته بود.
ناگهان چند نفری رو از دور دیدم که دارن سمت من میان.
یکیشون که جلوتر از همه داشت می‌اومد، دستش رو توی هوا تکون داد و با قدرت جادوییش خارها رو متوقف کرد.
خارها بالاخره رهام کردن و بی‌حال و بی‌تعادل به زمین افتادم.
به سختی و با درد دستم رو به زانو گرفتم و بلند شدم. همه‌ی لباس‌هام و بدنم خونی شده بودن. انگار که به جای‌جای بدنم چاقو فرو کرده باشن.

کد:
یک خط مشکی جلوی پام روی زمین بود. انگار که این خط مرز جنگل و محدوده‌ی جنگل باشه.
یک خط سیاه که روی زمین کشیده شده بود.
این‌جور که نزدیک جنگل بودم، می‌فهمیدم که همش حس‌های منفی سراغم میان. انگار که امواجی از انرژی‌های منفی داشتن سمتم می‌اومدن.
و حدس می‌زدم وجود این همه انرژی منفی، منبعشون خود جنگل باشه و در حال حاضر هیچ ایرادی از من نبود.
همه‌ی این حس‌های منفی از خود جنگل بهم القا میشد. یه حس خیلی بد. انگار که بوی مرگ می‌اومد. نا امیدی، شکست و... .
بی‌خیال این فکرها شدم. نفس عمیقی کشیدم و قدمی برداشتم و از اون خط سیاه عبور کردم.
چند لحظه‌ای ایستادم. منتظر موندم ببینم به خاطر عبور کردن من اتفاقی می‌افته یا نه! چون به صورت ماهرانه‌ای این جنگل از دست دشمن‌ها محافظت میشد تا اتفاقی برای این جنگل و مردمش نیوفته. بدترین چیزی که اتفاق می‌افتاد این بود که به صورت کاملاً بی‌رحمانه‌ای، دشمن گرفتار میشد و هیچ راه فراری از این‌جا نداشت.
قسمت ورودی جنگل، سر تا سرش خار‌های بلند و تیز و قدرتمندی بود که در هم تنیده شده بودن و بالای ورودی جنگل مثل یک سقفی، سایبان درست کرده بودن.
وقتی دیدم اتفاق خاصی نیوفتاد، نفسی از سر آسودگی کشیدم و خواستم راه بیافتم مسیرم رو برم که ناگهان، احساس کردم زمین زیر پام داره می‌لرزه.
صدای خش‌خشی اومد. نگاهی به بالای سرم انداختم. خار‌های تیز و بلند در حالی که داشتن بیشتر و بیشتر به هم تنیده می‌شدن، از هر طرف، نزدیکم می‌شدن. هم از کناره‌ها هم از بالا.
خواستم فرار کنم که چیزی به دور پام پیچیده شد و به زمین افتادم. باعث شد با سر زمین بخورم و آخی از درد زیاد بگم.
نگاهی به پام انداختم، یکی از شاخه‌ها که هیچ خاری نداشت، محکم یکی از پاهام رو گرفته و پیچیده شده بود به دور مچ پام و نمی‌ذاشت فرار کنم. من رو با قدرت سمت خودش می‌کشوند.
به خاطر محکم پیچیده شدنش، دور مچ پام کبود شده و ورم کرده بود. شدید پام درد می‌کرد.
خار‌ها داشتن نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدن. سریع چاقوی همیشگیم رو بیرون آوردم تا خودم رو نجات بدم.
با دستم، شاخه‌ی پیچیده شده به دور مچ پام رو گرفتم و با یه حرکت سریع با چاقو بریدمش،اما در کمال تعجب، شاخه‌ی دیگه‌ای از کنارش رشد کرد و سریع دوباره به مچ پام پیچیده شد.
با حرص دوباره بریدمش. دوباره و دوباره، اما هر بار که می‌بریدم، از کنارش شاخه‌ی دیگه‌ای بیرون میزد و به مچ پام پیچیده میشد. حتی بهم فرصت فرار هم نمی‌داد. انگار که اجازه نداشتم فرار کنم. از قدرت‌های جادوییم استفاده کردم، اما باز هم از بین نرفت.
خارها بهم نزدیک شدند. دیگه دیر شده بود و تقلا فایده نداشت. خارها به دور گردنم و دست‌هام و کمرم پیچیده شدند و قسمت های تیز و بلندشون را به بدنم فرو کردن.
جیغی از سر درد کشیدم. سوزش جای‌جای بدنم رو حس می‌کردم.
اشک توی چشم‌هام حلقه زده و نزدیک بود گریم بگیره. وضعیت خیلی بدی بود.
چندین خار بلند و تیز از هر سو و از هر سمت، به پو*ست بدنم فرو می‌رفتن و این ب*دن من بود که درد می‌کشید.
درد بدنم طاقت‌فرسا بود؛ اگه ذره‌ای تکون می‌خوردم بیشتر به پو*ست بدنم فرو می‌رفتن.
برای منی که گرفتار شده بودم و راه فراری نداشتم، وضعیت وحشتناکی بود. جیغ‌های گوش‌خراشی می‌کشیدم. جوری که دیگه گلوم درد گرفته بود.
ناگهان چند نفری رو از دور دیدم که دارن سمت من میان.
یکیشون که جلوتر از همه داشت می‌اومد، دستش رو توی هوا تکون داد و با قدرت جادوییش خارها رو متوقف کرد.
خارها بالاخره رهام کردن و بی‌حال و بی‌تعادل به زمین افتادم.
به سختی و با درد دستم رو به زانو گرفتم و بلند شدم. همه‌ی لباس‌هام و بدنم خونی شده بودن. انگار که به جای‌جای بدنم چاقو فرو کرده باشن.

#بطن_دالان_تاریکی
#به‌قلم_فاطمه_فتاحی
#انجمن_تک_رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Mizzle✾

مدیر ارشد♟️
پرسنل مدیریت
مدیریت ارشد
مدرس انجمن
مشاور انجمن
دلنویس انجمن
کتابخوان انجمن
کاربر افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
ادمین اعلانات
تاریخ ثبت‌نام
2023-01-09
نوشته‌ها
918
کیف پول من
155,206
Points
1,601
#پارت۶۰

همون مردی که خارها رو متوقف کرده بود، قدمی برداشت و با اخم و خشم گفت:
- تو کی هستی؟ به چه جرأتی به قلمروی من اومدی؟
با صدای خش‌دار و گرفته که به خاطر جیغ زدن‌هام این‌جوری شده بود گفتم:
- من قراره به سرزمین پریان برم. برای رفتن به اون‌جا، باید از این‌جا عبور کنم.
نگاهی به مرد روبه‌روم انداختم. لباسی بلند و مشکی اشرافی به تن داشت و تاج سیاه رنگ و براقی هم که بی‌شباهت به شاخ گوزن نبود، روی سرش بود.
موهای سیاه و بلندی هم داشت. مرد، ل*بش رو با زبونش تر کرد و موشکافانه گفت:
- پس توام قراره به اون‌جا بری؟
بی‌حال سری تکون دادم که گفت:
- از کجا اومدی؟ به چه دلیل می‌خوای به سرزمین پریان بری؟
دوباره با همون حالت جواب دادم:
- از قصر خون‌آشام‌ها. قصر ملکه آرتمیس. برای به دست آوردن شمشیر آتشین می‌خوام برم. برای از بین بردن سوکویانت. قبل از من هم دوتا پسر یکی گرگینه یکی خون‌آشام قرار بود از این‌جا عبور کنن. من ازشون جا موندم حالا نمی‌دونم از این‌جا رفتن یا نه.
مرد در حالی که مردد بود گفت:
- درسته شنیده بودم سوکویانت از گله‌ی گرگینه‌ها و خون‌آشام‌ها مردها رو می‌دزده. دوست‌هات هم این‌جا هستن اتفاقاً اون‌ها هم تا همین چند دقیقه پیش همین وضع رو داشتن که گفتن برای رفتن به سرزمین پریان باید از این‌جا عبور کنیم.
تبسم کم‌رنگی کرد و سپس گفت:
- من رو ببخشید؛ اما برای حفاظت از قلمروی خودم و مردمم، از شر دشمن‌ها مجبورم این کار رو کنم. البته شانس آوردی این یه بخش کوچیکش بود که نجاتت دادم. بخش بزرگش هیچ راه گریزی نداره و مثل یه تله‌ی مرگ می‌مونه.
منظورش به خارها بود. خارها در واقع از قلمروش محافظت می‌کردن. خوب شد پس گرفتار بخش‌های خطرناک دیگه‌ی جنگل نشدم.
این‌که گفت دوست‌هات هم این‌جا هستن، واقعاً از ته دل خوش‌حالم کرد. چون فکر می‌کردم اریک و جیمز الآن خیلی وقته از این‌جا رد شدن و فقط من باقی موندم؛ اما بعد که گفت اون‌ها هم این‌جا هستن خوش‌حال شدم. پس تونستم خودم رو بهشون برسونم و می‌تونم همراهشون برم و این برای من عالی بود.
اومد سمتم. شنل بلندش که به شونه‌هاش وصل بودن، توی هوا تکون می‌خورد. بهم رسید و دستش رو سمتم دراز کرد و گفت:
- من جان هستم. فرمانروای جنگل تاریک.
باهاش دست دادم و سرم رو به ادای احترام خم کردم و گفتم:
- ویولت هستم. ویولت وینسلت.
چهره‌ی اخمالو و جدی داشت؛ ولی از این‌که عذرخواهی کوچولویی کرد، خوشم اومد. چون این کار هر کسی نبود و معلوم بود چندان آدم مغروری هم نیست و خودش رو با این‌که والا مقامه، بالاتر از بقیه نمی‌دونه.
نگاهی به افراد پشت سرش انداختم، داشتن من رو با چهره‌ای اخمالو نگاه می‌کردن. فکر کنم از این که وارد قلمروشون شدم، ناراحت بودن.
جان با جدیت کاملی گفت:
- دنبالم بیا.
دنبالش راه افتادم. کمی که راه رفتیم، درختان بلند و سر به فلک کشیده‌ای رو دیدم که جنگل رو ترسناک می‌کردن.
کلبه‌های چوبیِ به رنگ سیاهی وجود داشتن که خیلی ترسناک به نظر می‌رسیدن.
همین‌جور که سمت قصر می‌رفتیم و محو تیرگی جنگل بودم، صدای جان رو شنیدم:
- به جنگل و قلمروِ ترسناک ما خوش اومدی. این‌جا شاید یکم برات واهمه برانگیز باشه و تیره و تاریکی جنگل برات حوصله سر بر باشه؛ ولی بعدش عادت می‌کنی. این‌جا خبری از رنگ‌های روشنِ خوشگل و فانتزی نیست. اوه! راستی دوست‌هات فردا صبح قراره راه بیافتن. پیششون می‌برمت.
تشکری ازش کردم و دیگه حرفی نزدیم. راست هم می‌گفت، خبری از رنگ‌های روشن و شاد توی این جنگل نبود. همه‌ی بدنم به خاطر زخم‌هایی که خار‌ها ایجاد کرده بودن می‌سوخت؛ اما توجهی نکردم و راهم رو ادامه دادم.
رسیدیم به قصری که کاملاً سر تا سر سیاه بود، اما بزرگ بود.
وقتی داخل شدیم، فهمیدم داخل قصر از بیرونش هم قشنگ‌تره.
چون دکوراسیون داخل قصر کاملاً طلایی بود. تنها رنگ روشن و زیبایی که ازش استفاده شده، همین رنگ بود و به گفته‌ی جان، این رنگ براشون نماد سلطنتی و زیبایی و روشنایی بود. اعتقادی به رنگ‌های دیگه نداشتن و ففط این دو رنگ براشون حائز اهمیت بود.
دیوارها به زیباترین شکل ممکن، زینت داده شده و طلایی بودن.
موجودات عجیب و غریبی وجود داشتن که در حال رفتن به این‌ور و اون‌ور و خدمت کردن بودن.

کد:
همون مردی که خارها رو متوقف کرده بود، قدمی برداشت و با اخم و خشم گفت:
- تو کی هستی؟ به چه جرأتی به قلمروی من اومدی؟
با صدای خش‌دار و گرفته که به خاطر جیغ زدن‌هام این‌جوری شده بود گفتم:
- من قراره به سرزمین پریان برم. برای رفتن به اون‌جا، باید از این‌جا عبور کنم.
نگاهی به مرد روبه‌روم انداختم. لباسی بلند و مشکی اشرافی به تن داشت و تاج سیاه رنگ و براقی هم که بی‌شباهت به شاخ گوزن نبود، روی سرش بود.
موهای سیاه و بلندی هم داشت. مرد، ل*بش رو با زبونش تر کرد و موشکافانه گفت:
- پس توام قراره به اون‌جا بری؟
بی‌حال سری تکون دادم که گفت:
- از کجا اومدی؟ به چه دلیل می‌خوای به سرزمین پریان بری؟
دوباره با همون حالت جواب دادم:
- از قصر خون‌آشام‌ها. قصر ملکه آرتمیس. برای به دست آوردن شمشیر آتشین می‌خوام برم. برای از بین بردن سوکویانت. قبل از من هم دوتا پسر یکی گرگینه یکی خون‌آشام قرار بود از این‌جا عبور کنن. من ازشون جا موندم حالا نمی‌دونم از این‌جا رفتن یا نه.
مرد در حالی که مردد بود گفت:
- درسته شنیده بودم سوکویانت از گله‌ی گرگینه‌ها و خون‌آشام‌ها مردها رو می‌دزده. دوست‌هات هم این‌جا هستن اتفاقاً اون‌ها هم تا همین چند دقیقه پیش همین وضع رو داشتن که گفتن برای رفتن به سرزمین پریان باید از این‌جا عبور کنیم.
تبسم کم‌رنگی کرد و سپس گفت:
- من رو ببخشید؛ اما برای حفاظت از قلمروی خودم و مردمم، از شر دشمن‌ها مجبورم این کار رو کنم. البته شانس آوردی این یه بخش کوچیکش بود که نجاتت دادم. بخش بزرگش هیچ راه گریزی نداره و مثل یه تله‌ی مرگ می‌مونه.
منظورش به خارها بود. خارها در واقع از قلمروش محافظت می‌کردن. خوب شد پس گرفتار بخش‌های خطرناک دیگه‌ی جنگل نشدم.
این‌که گفت دوست‌هات هم این‌جا هستن، واقعاً از ته دل خوش‌حالم کرد. چون فکر می‌کردم اریک و جیمز الآن خیلی وقته از این‌جا رد شدن و فقط من باقی موندم؛ اما بعد که گفت اون‌ها هم این‌جا هستن خوش‌حال شدم. پس تونستم خودم رو بهشون برسونم و می‌تونم همراهشون برم و این برای من عالی بود.
اومد سمتم. شنل بلندش که به شونه‌هاش وصل بودن، توی هوا تکون می‌خورد. بهم رسید و دستش رو سمتم دراز کرد و گفت:
- من جان هستم. فرمانروای جنگل تاریک.
باهاش دست دادم و سرم رو به ادای احترام خم کردم و گفتم:
- ویولت هستم. ویولت وینسلت.
چهره‌ی اخمالو و جدی داشت؛ ولی از این‌که عذرخواهی کوچولویی کرد، خوشم اومد. چون این کار هر کسی نبود و معلوم بود چندان آدم مغروری هم نیست و خودش رو با این‌که والا مقامه، بالاتر از بقیه نمی‌دونه.
نگاهی به افراد پشت سرش انداختم، داشتن من رو با چهره‌ای اخمالو نگاه می‌کردن. فکر کنم از این که وارد قلمروشون شدم، ناراحت بودن.
جان با جدیت کاملی گفت:
- دنبالم بیا.
دنبالش راه افتادم. کمی که راه رفتیم، درختان بلند و سر به فلک کشیده‌ای رو دیدم که جنگل رو ترسناک می‌کردن.
کلبه‌های چوبیِ به رنگ سیاهی وجود داشتن که خیلی ترسناک به نظر می‌رسیدن.
همین‌جور که سمت قصر می‌رفتیم و محو تیرگی جنگل بودم، صدای جان رو شنیدم:
- به جنگل و قلمروِ ترسناک ما خوش اومدی. این‌جا شاید یکم برات واهمه برانگیز باشه و تیره و تاریکی جنگل برات حوصله سر بر باشه؛ ولی بعدش عادت می‌کنی. این‌جا خبری از رنگ‌های روشنِ خوشگل و فانتزی نیست. اوه! راستی دوست‌هات فردا صبح قراره راه بیافتن. پیششون می‌برمت.
تشکری ازش کردم و دیگه حرفی نزدیم. راست هم می‌گفت، خبری از رنگ‌های روشن و شاد توی این جنگل نبود. همه‌ی بدنم به خاطر زخم‌هایی که خار‌ها ایجاد کرده بودن می‌سوخت؛ اما توجهی نکردم و راهم رو ادامه دادم.
رسیدیم به قصری که کاملاً سر تا سر سیاه بود، اما بزرگ بود.
وقتی داخل شدیم، فهمیدم داخل قصر از بیرونش هم قشنگ‌تره.
چون دکوراسیون داخل قصر کاملاً طلایی بود. تنها رنگ روشن و زیبایی که ازش استفاده شده، همین رنگ بود و به گفته‌ی جان، این رنگ براشون نماد سلطنتی و زیبایی و روشنایی بود. اعتقادی به رنگ‌های دیگه نداشتن و ففط این دو رنگ براشون حائز اهمیت بود.
دیوارها به زیباترین شکل ممکن، زینت داده شده و طلایی بودن.
موجودات عجیب و غریبی وجود داشتن که در حال رفتن به این‌ور و اون‌ور و خدمت کردن بودن.

#بطن_دالان_تاریکی
#به‌قلم_فاطمه_فتاحی
#انجمن_تک_رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Mizzle✾

مدیر ارشد♟️
پرسنل مدیریت
مدیریت ارشد
مدرس انجمن
مشاور انجمن
دلنویس انجمن
کتابخوان انجمن
کاربر افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
ادمین اعلانات
تاریخ ثبت‌نام
2023-01-09
نوشته‌ها
918
کیف پول من
155,206
Points
1,601
#پارت۶۱

یکیشون نظرم رو جلب کرد که خیلی عجیب و غریب بود. بدنی انسان‌گونه و قد کوتوله‌ای داشت. چشم‌های درشت و گردی داشت که پلک نمی‌زدن؛ ولی دهن و ل*ب بسیار کوچیکی داشت. چشم‌هاش میشه گفت اندازه‌ی توپ تنیس بودن. قیافه‌ی خیلی مسخره‌ای داشت. حدقه‌ی چشم‌هاش هم حرکتی نداشتن و ثابت بودن. وقتی به این‌طرف و اون‌طرف نگاه می‌کرد، باید گ*ردنش رو حرکت می‌داد نه چشم‌هاش رو.
موجودی ریز اندام که خیلی‌ هم سریع می‌دویید؛ این‌قدری که احساس می‌کردم از منی هم که خون‌آشامم سریع تره!
یکی دیگه از موجودات هم شبیه قورباغه بود و تنها تفاوتش با قورباغه‌ی اصلی، این بود که جثه‌ی بزرگ‌تری نسبت به قورباغه‌ی اصلی داشت و عجیب‌ترش هم این‌که سر پا بود، راه می‌رفت.
دندون‌های تیز و چشم‌های وحشتناک و قرمزی داشت. مثل انسان‌ها هم لباس تنش بود.
و همین‌طور سنجاب آبی رنگی با پنج دم می‌دیدم. دهنم از دیدن همه‌ی این‌ها، به یک‌باره باز مونده بود. موجودات خیلی عجیبی بودن؛ حتی انسان‌هاشون هم همین‌طور؛ البته نمیشه اسمشون رو انسان گذاشت. چون انسان‌ها موجودات دیگه‌ای بودن و جزو موجودات ماورایی نبودن؛ اما این‌ها کاملاً ماورایی بودن و برای همین بهشون کلمه‌ی «انسان‌نما» رو میشه جایگزین کرد.
بی‌خیال این چیزها شدم و به خودم اومدم. رسیدیم به یک سالن پذیرایی.
اریک و جیمز رو دیدم که نشستن سر میز بزرگی و در حال صحبت کردن و خوردن شامشون بودن.
دوباره تا اریک رو دیدم، هیجان و شادی من رو در بر گرفت. بالاخره خودم رو بهش رسوندم.
ناگهان توی همین حین نگاه جیمز به من افتاد و با تعجب گفت:
- اوه خدای من! ویولت تو این‌جا چی‌کار می‌کنی؟!
نگاه اریک هم‌زمان با این حرف جیمز سمت من چرخید.
با چشم‌های گرد شده بهم خیره شده بود.
ناگهان چشم‌هاش رنگ ترس و وحشت گرفتن و سریع از جاش بلند شد و اومد سمتم، سپس گفت:
- ویولت، تو... .
می‌دونستم چی می‌خواد بگه. این‌که زخمی شدم و برای همین واکنش نشون داده بود که گفتم:
- من خوبم.
جیمز از جا بلند شد. سمتم اومد و گفت:
- هی، چه جوری خوبی؟ تو چی داری میگی؟ سر و وضعت رو دیدی؟
بی‌خیال خندیدم و گفتم:
- جیمز شلوغش نکن، من خوبم.
اریک با نگاهی که نگرانی توش موج می‌زد، بازوهام رو بین دست‌هاش گرفت و گفت:
- بیا سر میز کمی تغذیه کن تا زخم‌هات خوب شن.
از دیدن نگرانی توی چشم‌هاش قلبم یه جوری شد. مملو از حس عشق! یه حس عجیبی که قلبم رو در آ*غ*و*ش کشید. حس خوب! خوش‌حالی خاصی توی قلبم نهفته بود و نمی‌دونستم چه طوری از دید بقیه پنهون کنم تا از چهره‌ام معلوم نباشه. فقط به زدن لبخندی اکتفا کردم.
دستم رو گرفت و با خودش به سمت میز برد. روی صندلی نشستم. جیمز با دهنی باز نگاهمون می‌کرد. از این‌که می‌دید من و اریک با هم راحتیم و مشکلی نداریم، حرف می‌زنیم، در تعجب بود.
دهنش تا ته باز بود جوری که دندون‌هاش معلوم بودن.
اخمی براش کردم که دهنش رو بست و اومد نشست.
گیلاس پر از خونی روی میز بود. بر داشتم و سر کشیدم.
موجی از انرژی و قدرت به بدنم سرازیر شد.
جای زخم‌هام د*اغ شدن و سوزششون رو احساس کردم.
کم‌کم محو شدن و دیگه چیزی به اسم زخم روی بدنم باقی نموند.
جیمز نگاهی به من کرد و بعد شروع کرد به سوال پرسیدن:
- راستی ویو، این‌جا چی‌کار می‌کنی؟ تو برای چی اومدی؟
بی معطلی جواب دادم:
- خب راستش من هم می‌خوام با شما دوتا بیام.
جیمز با چشم‌های گرد شده گفت:
- آرتمیس تو رو فرستاد؟
سری به علامت نه تکون دادم که بیشتر متعجب شد و گفت:
- یعنی، یعنی، چه جوری؟ آرتمیس رو پیچوندی اومدی؟ خودت تنها اومدی؟
سری به علامت مثبت تکون دادم و گفتم:
- درسته؛ فرار کردم. همه‌شون خواب بودن.
جیمز کلافه دستی به موهاش کشید و گفت:
- برای چی اومدی دختر؟ می‌دونی چه قدر راهمون خطرناکه؟ می‌دونی اگه آرتمیس بفهمه چی میشه؟
همه‌ی این‌ها رو می‌دونستم و به جون خریده بودم؛ ولی با جدیت جواب دادم:
- جیمز، این‌ها رو خودم می‌دونم؛ ولی من هم می‌خوام با شما بیام. به نظرم تو نگران خودت باش. بزارید من هم بیام. هرچی بشه هر مشکلی پیش بیاد عواقبش پای خودم.
جیمز دوتا انگشت‌هاش رو گذاشت روی چشم‌هاش و گفت:
- اوه! من از تو و کارهای عجیب تو سر درنمیارم. واقعاً کله شقی!


کد:
یکیشون نظرم رو جلب کرد که خیلی عجیب و غریب بود. بدنی انسان‌گونه و قد کوتوله‌ای داشت. چشم‌های درشت و گردی داشت که پلک نمی‌زدن؛ ولی دهن و ل*ب بسیار کوچیکی داشت. چشم‌هاش میشه گفت اندازه‌ی توپ تنیس بودن. قیافه‌ی خیلی مسخره‌ای داشت. حدقه‌ی چشم‌هاش هم حرکتی نداشتن و ثابت بودن. وقتی به این‌طرف و اون‌طرف نگاه می‌کرد، باید گ*ردنش رو حرکت می‌داد نه چشم‌هاش رو.
موجودی ریز اندام که خیلی‌ هم سریع می‌دویید؛ این‌قدری که احساس می‌کردم از منی هم که خون‌آشامم سریع تره!
یکی دیگه از موجودات هم شبیه قورباغه بود و تنها تفاوتش با قورباغه‌ی اصلی، این بود که جثه‌ی بزرگ‌تری نسبت به قورباغه‌ی اصلی داشت و عجیب‌ترش هم این‌که سر پا بود، راه می‌رفت.
دندون‌های تیز و چشم‌های وحشتناک و قرمزی داشت. مثل انسان‌ها هم لباس تنش بود.
و همین‌طور سنجاب آبی رنگی با پنج دم می‌دیدم. دهنم از دیدن همه‌ی این‌ها، به یک‌باره باز مونده بود. موجودات خیلی عجیبی بودن؛ حتی انسان‌هاشون هم همین‌طور؛ البته نمیشه اسمشون رو انسان گذاشت. چون انسان‌ها موجودات دیگه‌ای بودن و جزو موجودات ماورایی نبودن؛ اما این‌ها کاملاً ماورایی بودن و برای همین بهشون کلمه‌ی «انسان‌نما» رو میشه جایگزین کرد.
بی‌خیال این چیزها شدم و به خودم اومدم. رسیدیم به یک سالن پذیرایی.
اریک و جیمز رو دیدم که نشستن سر میز بزرگی و در حال صحبت کردن و خوردن شامشون بودن.
دوباره تا اریک رو دیدم، هیجان و شادی من رو در بر گرفت. بالاخره خودم رو بهش رسوندم.
ناگهان توی همین حین نگاه جیمز به من افتاد و با تعجب گفت:
- اوه خدای من! ویولت تو این‌جا چی‌کار می‌کنی؟!
نگاه اریک هم‌زمان با این حرف جیمز سمت من چرخید.
با چشم‌های گرد شده بهم خیره شده بود.
ناگهان چشم‌هاش رنگ ترس و وحشت گرفتن و سریع از جاش بلند شد و اومد سمتم، سپس گفت:
- ویولت، تو... .
می‌دونستم چی می‌خواد بگه. این‌که زخمی شدم و برای همین واکنش نشون داده بود که گفتم:
- من خوبم.
جیمز از جا بلند شد. سمتم اومد و گفت:
- هی، چه جوری خوبی؟ تو چی داری میگی؟ سر و وضعت رو دیدی؟
بی‌خیال خندیدم و گفتم:
- جیمز شلوغش نکن، من خوبم.
اریک با نگاهی که نگرانی توش موج می‌زد، بازوهام رو بین دست‌هاش گرفت و گفت:
- بیا سر میز کمی تغذیه کن تا زخم‌هات خوب شن.
از دیدن نگرانی توی چشم‌هاش قلبم یه جوری شد. مملو از حس عشق! یه حس عجیبی که قلبم رو در آ*غ*و*ش کشید. حس خوب! خوش‌حالی خاصی توی قلبم نهفته بود و نمی‌دونستم چه طوری از دید بقیه پنهون کنم تا از چهره‌ام معلوم نباشه. فقط به زدن لبخندی اکتفا کردم.
دستم رو گرفت و با خودش به سمت میز برد. روی صندلی نشستم. جیمز با دهنی باز نگاهمون می‌کرد. از این‌که می‌دید من و اریک با هم راحتیم و مشکلی نداریم، حرف می‌زنیم، در تعجب بود.
دهنش تا ته باز بود جوری که دندون‌هاش معلوم بودن.
اخمی براش کردم که دهنش رو بست و اومد نشست.
گیلاس پر از خونی روی میز بود. بر داشتم و سر کشیدم.
موجی از انرژی و قدرت به بدنم سرازیر شد.
جای زخم‌هام د*اغ شدن و سوزششون رو احساس کردم.
کم‌کم محو شدن و دیگه چیزی به اسم زخم روی بدنم باقی نموند.
جیمز نگاهی به من کرد و بعد شروع کرد به سوال پرسیدن:
- راستی ویو، این‌جا چی‌کار می‌کنی؟ تو برای چی اومدی؟
بی معطلی جواب دادم:
- خب راستش من هم می‌خوام با شما دوتا بیام.
جیمز با چشم‌های گرد شده گفت:
- آرتمیس تو رو فرستاد؟
سری به علامت نه تکون دادم که بیشتر متعجب شد و گفت:
- یعنی، یعنی، چه جوری؟ آرتمیس رو پیچوندی اومدی؟ خودت تنها اومدی؟
سری به علامت مثبت تکون دادم و گفتم:
- درسته؛ فرار کردم. همه‌شون خواب بودن.
جیمز کلافه دستی به موهاش کشید و گفت:
- برای چی اومدی دختر؟ می‌دونی چه قدر راهمون خطرناکه؟ می‌دونی اگه آرتمیس بفهمه چی میشه؟
همه‌ی این‌ها رو می‌دونستم و به جون خریده بودم؛ ولی با جدیت جواب دادم:
- جیمز، این‌ها رو خودم می‌دونم؛ ولی من هم می‌خوام با شما بیام. به نظرم تو نگران خودت باش. بزارید من هم بیام. هرچی بشه هر مشکلی پیش بیاد عواقبش پای خودم.
جیمز دوتا انگشت‌هاش رو گذاشت روی چشم‌هاش و گفت:
- اوه! من از تو و کارهای عجیب تو سر درنمیارم. واقعاً کله شقی!

#بطن_دالان_تاریکی
#به‌قلم_فاطمه_فتاحی
#انجمن_تک_رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Mizzle✾

مدیر ارشد♟️
پرسنل مدیریت
مدیریت ارشد
مدرس انجمن
مشاور انجمن
دلنویس انجمن
کتابخوان انجمن
کاربر افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
ادمین اعلانات
تاریخ ثبت‌نام
2023-01-09
نوشته‌ها
918
کیف پول من
155,206
Points
1,601
#پارت۶۲

نمی‌تونستم تا صبح دووم بیارم و با همه‌ی این‌ها باز هم اومدم تا قلبم بی‌طاقت‌تر از اینی که هست نشه.
صدای در ورودی سالن رشته‌ی افکارم رو پاره کرد.
یه پیر مرد که نژادش کره‌ای بود. با ریش پروفسوری و لباس بلند آبی که تنش بود، وارد سالن شد.
نگاهی به ما سه تا کرد و گفت:
- به دستور فرمانروا براتون اتاق آماده کردیم. می‌تونین شب رو این‌جا بمونید و استراحت کنید.
هر سه‌تامون ازش تشکری کردیم و از پشت میز بلند شدیم که گفت:
- دنبال من بیاین.
پیر مرد قیافه‌ای جدی و موهای جو گندمی بلندی داشت. موهای بلندش رو بالای سرش بسته و معلوم بود که یک انسان عادی نیست. چون توی این جنگل هیچ انسان عادی زندگی نمی‌کرد. ممکنه برای خودش قدرت‌هایی داشته باشه.
رفت سمت راه‌رویی و از پله‌ها بالا رفت و ما هم به دنبالش حرکت کردیم.
چندتا اتاق توی راه‌رو قرار داشتند. جلوی سه تا اتاق ایستاد و اشاره‌ای بهشون کرد و گفت:
- این اتاق‌ها متعلق به شماست. هر کدوم رو که خواستید می‌تونید انتخاب و استراحت کنید.
و بدون هیچ حرف و بدون این‌که اجازه بده ازش تشکر کنیم گفت:
- شبتون بخیر.
و بعد رفت. با تعجب به رفتنش خیره شدیم و بعد هر سه به هم دیگه نگاه کردیم. شونه‌ای بالا انداختیم و هر کدوم رفتیم به یک سمتی و در یکی از اتاق‌ها رو باز کردیم و شب بخیری گفتیم و در رو بستیم.
وقتی در رو بستم نگاهی به کل اتاق انداختم.
از چیزی که می‌دیدم شوکه شدم.
چیزی رو که می‌دیدم باور نمی‌کردم! وای خدای من این‌جا دیگه کجا بود!
زیر پام و کف اتاق، پوشیده از آب بود، اما جالبیش این‌جا بود که پاهام داخل آب فرو نرفته بودن.
انگار که روی سطح آب ایستاده باشم.
پام رو حرکت دادم، اما پام به آب اصلاً فرو نمی‌رفت.
کمی راه رفتم و وقتی دیدم امن و امانه، فهمیدم این هم یکی از شگفتی‌های این قصر و جنگله.
خم شدم تا انگشتم رو فرو کنم داخل آب، انگشتم به زیر آب فرو نرفت و فقط کمی خیس شد.
صاف ایستادم و تک خنده‌ای کردم.
بی‌خیال آب زیر پام شدم و دوباره نگاهی به اتاق انداختم. اتاقی که رنگ دکوراسیون طلایی با رگه‌های مشکی داشت.
وسایل اتاق شامل میز آرایش، کمد و تخت‌خواب بود و چندتا وسایل خوشگل دیگه که اتاق رو زینت داده بودن.
اتاق جالبی بود واقعاً!
تا تخت‌خواب رو دیدم احساس خستگی و خواب بهم دست داد و تازه فهمیدم که چه‌قدر کوفته و خسته‌ام با اون همه راهی که اومدم.
از کمد طلایی اتاق، لباس راحتی تمیزی درآوردم و پوشیدم. رفتم سمت پنجره، در تراس اتاق رو باز کردم. باد خنک داخل اومد و پرده‌ی حریر طلایی رو به بازی گرفت.
حالا دیگه راحت می‌تونستم با خیال راحت بخوابم. حالا دیگه از اریک دور نبودم و پیشش هستم. مهم نبود اگه توی یک اتاق نبودیم؛ مهم این بود که توی اتاق کناریم خوابیده و نفس می‌کشه. فقط یه دیوار فاصلمونه نه زیاد. صبح باز هم می‌تونم ببینمش. این بهونه‌ی قشنگی بود برای نشستن لبخندی روی ل*ب‌هام.
کش موهام رو باز کردم و خودم رو روی تخت انداختم. ملافه‌ای رو روی خودم کشیدم و نفهمیدم کی خوابم برد.
***
راحت و آروم خوابیده بودم و داشتم استراحت می‌کردم که یک آن متوجه شدم صدای بلند و گوش‌خراشی میاد.
انگار یه چیزی محکم به هم کوبیده میشد.
این‌قدری صداش بد و بلند بود که از خواب پریدم و با دقت این‌ور و اون‌ور رو نگاه می‌کردم.
ناگهان همون موجود کوتوله‌ی دیشبی رو دیدم که چشم‌های گرد و قلنبه و دهن کوچولویی داشت و حرکاتش سریع بود.
دیدم که توی هر دو دست‌هاش، دوتا در قابلمه‌اس و داره پشت سر هم، محکم به هم می‌کوبه و با داد میگه:
- بیدار شو زود باش بیدار شو.
داشتم از صدای بد و گوش‌خراش در قابلمه‌ها، دیوونه می‌شدم. مثل یه رباتی بود که اون‌ها رو توی دستش، محکم به هم می‌کوبید.
دیگه از دستش عصبی شده بودم. تموم هم نمی‌کرد. سر صبحی زهر ترکم کرده حالا هم نمیره. با حرص دست‌هام رو توی موهام فرو کردم و با عصبانیت داد زدم:
- هی؛ بس کن! برو بیرون.
اما اون بی‌توجه به من داشت کار خودش رو انجام می‌داد.

کد:
نمی‌تونستم تا صبح دووم بیارم و با همه‌ی این‌ها باز هم اومدم تا قلبم بی‌طاقت‌تر از اینی که هست نشه.
صدای در ورودی سالن رشته‌ی افکارم رو پاره کرد.
یه پیر مرد که نژادش کره‌ای بود. با ریش پروفسوری و لباس بلند آبی که تنش بود، وارد سالن شد.
نگاهی به ما سه تا کرد و گفت:
- به دستور فرمانروا براتون اتاق آماده کردیم. می‌تونین شب رو این‌جا بمونید و استراحت کنید.
هر سه‌تامون ازش تشکری کردیم و از پشت میز بلند شدیم که گفت:
- دنبال من بیاین.
پیر مرد قیافه‌ای جدی و موهای جو گندمی بلندی داشت. موهای بلندش رو بالای سرش بسته و معلوم بود که یک انسان عادی نیست. چون توی این جنگل هیچ انسان عادی زندگی نمی‌کرد. ممکنه برای خودش قدرت‌هایی داشته باشه.
رفت سمت راه‌رویی و از پله‌ها بالا رفت و ما هم به دنبالش حرکت کردیم.
چندتا اتاق توی راه‌رو قرار داشتند. جلوی سه تا اتاق ایستاد و اشاره‌ای بهشون کرد و گفت:
- این اتاق‌ها متعلق به شماست. هر کدوم رو که خواستید می‌تونید انتخاب و استراحت کنید.
و بدون هیچ حرف و بدون این‌که اجازه بده ازش تشکر کنیم گفت:
- شبتون بخیر.
و بعد رفت. با تعجب به رفتنش خیره شدیم و بعد هر سه به هم دیگه نگاه کردیم. شونه‌ای بالا انداختیم و هر کدوم رفتیم به یک سمتی و در یکی از اتاق‌ها رو باز کردیم و شب بخیری گفتیم و در رو بستیم.
وقتی در رو بستم نگاهی به کل اتاق انداختم.
از چیزی که می‌دیدم شوکه شدم.
چیزی رو که می‌دیدم باور نمی‌کردم! وای خدای من این‌جا دیگه کجا بود!
زیر پام و کف اتاق، پوشیده از آب بود، اما جالبیش این‌جا بود که پاهام داخل آب فرو نرفته بودن.
انگار که روی سطح آب ایستاده باشم.
پام رو حرکت دادم، اما پام به آب اصلاً فرو نمی‌رفت.
کمی راه رفتم و وقتی دیدم امن و امانه، فهمیدم این هم یکی از شگفتی‌های این قصر و جنگله.
خم شدم تا انگشتم رو فرو کنم داخل آب، انگشتم به زیر آب فرو نرفت و فقط کمی خیس شد.
صاف ایستادم و تک خنده‌ای کردم.
بی‌خیال آب زیر پام شدم و دوباره نگاهی به اتاق انداختم. اتاقی که رنگ دکوراسیون طلایی با رگه‌های مشکی داشت.
وسایل اتاق شامل میز آرایش، کمد و تخت‌خواب بود و چندتا وسایل خوشگل دیگه که اتاق رو زینت داده بودن.
اتاق جالبی بود واقعاً!
تا تخت‌خواب رو دیدم احساس خستگی و خواب بهم دست داد و تازه فهمیدم که چه‌قدر کوفته و خسته‌ام با اون همه راهی که اومدم.
از کمد طلایی اتاق، لباس راحتی  تمیزی درآوردم و پوشیدم. رفتم سمت پنجره، در تراس اتاق رو باز کردم.  باد خنک داخل اومد و پرده‌ی حریر طلایی رو به بازی گرفت.
حالا دیگه راحت می‌تونستم با خیال راحت بخوابم. حالا دیگه از اریک دور نبودم و پیشش هستم. مهم نبود اگه توی یک اتاق نبودیم؛ مهم این بود که توی اتاق کناریم خوابیده و نفس می‌کشه. فقط یه دیوار فاصلمونه نه زیاد. صبح باز هم می‌تونم ببینمش. این بهونه‌ی قشنگی بود برای نشستن لبخندی روی ل*ب‌هام.
کش موهام رو باز کردم و خودم رو روی تخت انداختم. ملافه‌ای رو روی خودم کشیدم و نفهمیدم کی خوابم برد.
***
راحت و آروم خوابیده بودم و داشتم استراحت می‌کردم که یک آن متوجه شدم صدای بلند و گوش‌خراشی میاد.
انگار یه چیزی محکم به هم کوبیده میشد.
این‌قدری صداش بد و بلند بود که از خواب پریدم و با دقت این‌ور و اون‌ور رو نگاه می‌کردم.
ناگهان همون موجود کوتوله‌ی دیشبی رو دیدم که چشم‌های گرد و قلنبه و دهن کوچولویی داشت و حرکاتش سریع بود.
دیدم که توی هر دو دست‌هاش، دوتا در قابلمه‌اس و داره پشت سر هم، محکم به هم می‌کوبه و با داد میگه:
- بیدار شو زود باش بیدار شو.
داشتم از صدای بد و گوش‌خراش در قابلمه‌ها، دیوونه می‌شدم. مثل یه رباتی بود که اون‌ها رو توی دستش، محکم به هم می‌کوبید.
دیگه از دستش عصبی شده بودم. تموم هم نمی‌کرد. سر صبحی زهر ترکم کرده حالا هم نمیره. با حرص دست‌هام رو توی موهام فرو کردم و با عصبانیت داد زدم:
- هی؛ بس کن! برو بیرون.
اما اون بی‌توجه به من داشت کار خودش رو انجام می‌داد.

#بطن_دالان_تاریکی
#به‌قلم_فاطمه_فتاحی
#انجمن_تک_رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

Mizzle✾

مدیر ارشد♟️
پرسنل مدیریت
مدیریت ارشد
مدرس انجمن
مشاور انجمن
دلنویس انجمن
کتابخوان انجمن
کاربر افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
ادمین اعلانات
تاریخ ثبت‌نام
2023-01-09
نوشته‌ها
918
کیف پول من
155,206
Points
1,601
#پارت۶۳

هی پشت سر هم در قابلمه‌ها رو به هم می‌کوبید و می‌گفت:
- بیدار شو.
با حرص گفتم:
- اوه خدای من! تو چرا این‌جوری هستی؟ کی تو رو فرستاده من رو بیدار کنی؟
با حرص از روی تخت بلند شدم و در اتاق رو باز کردم. دوباره رفتم سمت اون موجود و به جلو هولش دادم که از اتاق بیرونش کنم، اما برخلاف قد کوتوله‌ایش عین یه تیکه سنگ بود. حتی یه میلی‌متر هم از جاش تکون نخورد.
ناچار از یقه پشت پیراهنش گرفتم و برش داشتم و به سمت خروجی اتاق بردم. توی دست‌هام همون‌جوری که از پیراهنش آویزون بود، دست و پا میزد. کلافه و حرصی در اتاق جیمز رو باز کردم. جیمز غرق خواب بود و خر و پف می‌کرد. بالا تنه‌اش بر*ه*نه و بالشی رو ب*غ*ل کرده بود.
اون موجود عجیب رو که هنوز هم بین دست‌هام سر و صدا می‌کرد، رو توی اتاق جیمز گذاشتم. در رو بستم و با خیال راحت به سمت اتاق خودم رفتم. خودم رو انداختم روی تختم تا بقیه‌ی خوابم رو ادامه بدم.
زیر ملافه خزیدم و چشم‌هام رو تازه بسته بودم و می‌خواستم بخوابم که صدای فریاد یه نفر اومد.
صدا، صدای جیمز بود و داشت داد و فریاد می‌کرد.
پوفی کردم و ملافه رو روی سرم کشیدم و دوباره سعی کردم بخوابم، اما صدای داد و فریاد جیمز نمی‌ذاشت بخوابم.
لعنتی! اعصابم به هم ریخته بود و دلم می‌خواست اون موجود عجیب و غریب رو خفه کنم یا به طریقی از بین ببرمش.
صبرم سر اومد و از زیر ملافه بیرون اومدم و به سمت در رفتم و با حرص بازش کردم.
نگاهی به بیرون انداختم که دیدم جیمز دم در اتاقش ایستاده و در حالی که انگشت اشاره‌اش به سمت بیرونه، به اون موجود عجیب با عصبانیت می‌گفت بره بیرون، اما اون گوش نمی‌کرد.
با دست‌هام گوش‌هام رو گرفتم که صدای کوبیده شدن در‌های قابلمه، اذیتم نکنه.
اوه خدای من! دیوونه‌کننده‌اس!
از صدای داد و فریاد جیمز، اریک خواب‌آلود از اتاقش خارج شد و نگاهی به اطراف انداخت و وقتی اون موجود و جیمز رو دید تازه متوجه جریان شد.
کمی با تعجب نگاه و بعد اخم کرد و گوش‌هاش رو گرفت.
دیگه ایستادن و صبر کردن رو جایز ندونستم. دست‌هام رو از گوش‌هام برداشتم و به سمت اون موجود یورش بردم. جیمز با تعجب به من خیره شد، اما من بی‌توجه بهش دوباره یقه‌ی اون موجود رو از پشت گ*ردنش گرفتم و با خشم زیاد سمت سالن بردمش.
جیمز بهت‌زده گفت:
- هی، میشه بگی داری چی‌کار می‌کنی؟
بی‌توجه به حرفش، درِ پنجره‌ی سالن قصر رو باز کردم و اون موجود رو که یقه‌ی پیراهنش دستم بود، از پنجره به بیرون پرتش کردم.
موجود کوتوله‌ای توی هوا، جیغی زد و پایین پرت شد و به زمین افتاد. در نهایت جیغش و صدای در قابلمه‌ها خفه شد و سکوت در سالن قصر حکم‌فرما شد.
دندون‌هام رو با غضب به هم فشردم و در پنجره رو بستم.
وقتی به پشت‌سرم برگشتم با چندین نگاه چشم تو چشم شدم.
اریک و جیمز عادی نگاهم می‌کردن چون این خشم و عصبانیت و وحشی بودن‌ها، بین ما خون آشام‌ها و گرگینه‌ها عادیه. این خصلت همه‌ی ماست؛ ولی احساس کردم هر دوشون دارن به زور خندشون رو کنترل می‌کنن.
جان و چند‌تا دیگه از افرادش رو دیدم که توی سالن پیش ما اومدن و به زور خندشون رو کنترل می‌کنن.
خشم من رو در بر گرفت. یه موجود عجیب و غریب سر صبحی، از خواب بی‌خوابمون کرده، خنده داره؟
با دندون‌های به هم کلید شده گفتم:
- متأسفم جان، اما اون یه دیوونه بود!
یهو دیدم جیمز و اریک و چندتا از افرادهای جان از خنده ترکیدن.
فقط جان بود که با لبخند من رو نگاه می‌کرد و به زور خودش رو کنترل می‌کرد. این‌ها به چی می‌خندیدن؟
دوباره با خشم گفتم:
- کجاش خنده داره؟
جیمز با صورت سرخ از خنده و با همون قهقهه‌‌ی بین خنده‌هاش گفت:
- اوه ویو من رو ببخش این رو میگم، اما قیافت... .
و بعد دوباره از خنده ترکید و پخش زمین شد.
با خودم فکر کردم که قیافه‌ی من مگه چشه؟
جیمز کبود شده از خنده گفت:
- برو خودت رو توی آینه نگاه کن.
جلدی به اتاقم پریدم تا خودم رو توی آینه ببینم و بفهمم چیش خنده داره.
وقتی خودم رو توی آینه دیدم از دیدن خودم وحشت کردم؛ ولی بعد بهت‌زده خودم رو نگاه کردم.

کد:
هی پشت سر هم در قابلمه‌ها رو به هم می‌کوبید و می‌گفت:
- بیدار شو.
با حرص گفتم:
- اوه خدای من! تو چرا این‌جوری هستی؟ کی تو رو فرستاده من رو بیدار کنی؟
با حرص از روی تخت بلند شدم و در اتاق رو باز کردم. دوباره رفتم سمت اون موجود و به جلو هولش دادم که از اتاق بیرونش کنم، اما برخلاف قد کوتوله‌ایش عین یه تیکه سنگ بود. حتی یه میلی‌متر هم از جاش تکون نخورد.
ناچار از یقه پشت پیراهنش گرفتم و برش داشتم و به سمت خروجی اتاق بردم. توی دست‌هام همون‌جوری که از پیراهنش آویزون بود، دست و پا میزد. کلافه و حرصی در اتاق جیمز رو باز کردم. جیمز غرق خواب بود و خر و پف می‌کرد. بالا تنه‌اش بر*ه*نه و بالشی رو ب*غ*ل کرده بود.
اون موجود عجیب رو که هنوز هم بین دست‌هام سر و صدا می‌کرد، رو توی اتاق جیمز گذاشتم. در رو بستم و با خیال راحت به سمت اتاق خودم رفتم. خودم رو انداختم روی تختم تا بقیه‌ی خوابم رو ادامه بدم.
زیر ملافه خزیدم و چشم‌هام رو تازه بسته بودم و می‌خواستم بخوابم که صدای فریاد یه نفر اومد.
صدا، صدای جیمز بود و داشت داد و فریاد می‌کرد.
پوفی کردم و ملافه رو روی سرم کشیدم و دوباره سعی کردم بخوابم، اما صدای داد و فریاد جیمز نمی‌ذاشت بخوابم.
لعنتی! اعصابم به هم ریخته بود و دلم می‌خواست اون موجود عجیب و غریب رو خفه کنم یا به طریقی از بین ببرمش.
صبرم سر اومد و از زیر ملافه بیرون اومدم و به سمت در رفتم و با حرص بازش کردم.
نگاهی به بیرون انداختم که دیدم جیمز دم در اتاقش ایستاده و در حالی که انگشت اشاره‌اش به سمت بیرونه، به اون موجود عجیب با عصبانیت می‌گفت بره بیرون، اما اون گوش نمی‌کرد.
با دست‌هام گوش‌هام رو گرفتم که صدای کوبیده شدن در‌های قابلمه، اذیتم نکنه.
اوه خدای من! دیوونه‌کننده‌اس!
از صدای داد و فریاد جیمز، اریک خواب‌آلود از اتاقش خارج شد و نگاهی به اطراف انداخت و وقتی اون موجود و جیمز رو دید تازه متوجه جریان شد.
کمی با تعجب نگاه و بعد اخم کرد و گوش‌هاش رو گرفت.
دیگه ایستادن و صبر کردن رو جایز ندونستم. دست‌هام رو از گوش‌هام برداشتم و به سمت اون موجود یورش بردم. جیمز با تعجب به من خیره شد، اما من بی‌توجه بهش دوباره یقه‌ی اون موجود رو از پشت گ*ردنش گرفتم و با خشم زیاد سمت سالن بردمش.
جیمز بهت‌زده گفت:
- هی، میشه بگی داری چی‌کار می‌کنی؟
بی‌توجه به حرفش، درِ پنجره‌ی سالن قصر رو باز کردم و اون موجود رو که یقه‌ی پیراهنش دستم بود، از پنجره به بیرون پرتش کردم.
موجود کوتوله‌ای توی هوا، جیغی زد و پایین پرت شد و به زمین افتاد. در نهایت جیغش و صدای در قابلمه‌ها خفه شد و سکوت در سالن قصر حکم‌فرما شد.
دندون‌هام رو با غضب به هم فشردم و در پنجره رو بستم.
وقتی به پشت‌سرم برگشتم با چندین نگاه چشم تو چشم شدم.
اریک و جیمز عادی نگاهم می‌کردن چون این خشم و عصبانیت و وحشی بودن‌ها، بین ما خون آشام‌ها و گرگینه‌ها عادیه. این خصلت همه‌ی ماست؛ ولی احساس کردم هر دوشون دارن به زور خندشون رو کنترل می‌کنن.
جان و چند‌تا دیگه از افرادش رو دیدم که توی سالن پیش ما اومدن و به زور خندشون رو کنترل می‌کنن.
خشم من رو در بر گرفت. یه موجود عجیب و غریب سر صبحی، از خواب بی‌خوابمون کرده، خنده داره؟
با دندون‌های به هم کلید شده گفتم:
- متأسفم جان، اما اون یه دیوونه بود!
یهو دیدم جیمز و اریک و چندتا از افرادهای جان از خنده ترکیدن.
فقط جان بود که با لبخند من رو نگاه می‌کرد و به زور خودش رو کنترل می‌کرد. این‌ها به چی می‌خندیدن؟
دوباره با خشم گفتم:
- کجاش خنده داره؟
جیمز با صورت سرخ از خنده و با همون قهقهه‌‌ی بین خنده‌هاش گفت:
- اوه ویو من رو ببخش این رو میگم، اما قیافت... .
و بعد دوباره از خنده ترکید و پخش زمین شد.
با خودم فکر کردم که قیافه‌ی من مگه چشه؟
جیمز کبود شده از خنده گفت:
- برو خودت رو توی آینه نگاه کن.
جلدی به اتاقم پریدم تا خودم رو توی آینه ببینم و بفهمم چیش خنده داره.
وقتی خودم رو توی آینه دیدم از دیدن خودم وحشت کردم؛ ولی بعد بهت‌زده خودم رو نگاه کردم.

#بطن_دالان_تاریکی
#به‌قلم_فاطمه_فتاحی
#انجمن_تک_رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
بالا