خوش آمدید!

با عضویت در انجمن تک رمان از مزایای(چاپ کتاب،منتشر کردن رمان و...به صورت رایگان، خدمات ویراستاری، نقد و...)بهرمند شوید. با ما بهترین‌ها را تجربه کنید.☆

همین حالا عضویتت رو قطعی کن!
  • 🌱فراخوان جذب ناظر تایید ( همراه با آموزش ) کلیک کنید
  • تخفیف عیدانه ۶۰ درصدی چاپ کتاب در انتشارات تک رمان کلیک کنید

ساعت تک رمان

  1. .zeynab.

    حرفه‌ای رمان میقات | zeynab کاربر انجمن تک رمان

    #پارت۲۲۲ #مائده دقایقی می‌شود که در آ*غ*و*ش او چشم باز کرده‌ام. تا لود شدم و فهمیدم که به کیست؟! کجا و در آ*غ*و*ش چه کسی هستم!؟ کمی طول کشید. به مقدار زیادی حس بد درون دلم چمپاته زده بود و راستش را بخواهید برعکس هر زمان دیگری، از این‌که در آ*غ*و*ش ساوانم، حس بدی داشتم. بزاق دَهانم را فرو می‌دهم و کمی...
  2. .zeynab.

    حرفه‌ای رمان میقات | zeynab کاربر انجمن تک رمان

    #پارت۲۱۸ #مائده قلبم از شدت ناراحتی داشت می‌مرد. فیلم تمام شده بود، ارسلان با گوشی چت می‌کرد و نگار برایم میوه پو*ست می‌گرفت. زینب در اکسپلور اینستاگرام می‌چرخید و با ذوق فیلم نوزاد نشانم می‌داد. با وجود بودن این همه آدم احساس تنهایی می‌کردم. چرا ساوان نمی‌آمد؟ مطمئنم نمی‌دانست من دیگر نوزده...
  3. .zeynab.

    حرفه‌ای رمان میقات | zeynab کاربر انجمن تک رمان

    #پارت209 #مائده نور ماه تراس را روشن کرده. تکیه کمر ساوان به نرده است؛ دست چپش زیر ب*غ*ل و دست راستش بند نخ سیگار. دسته‌ای از موهای کوتاهش آشفته روی پیشانی‌اش و قسمتی از آن به دست وزش باد بود. با چشم‌های بغض کرده خیره بودم به سیاهی نگاه تنگ شده‌اش؛ خیره‌ام بود و به دنبال چه می‌گشت را نمی‌دانم...
  4. .zeynab.

    حرفه‌ای رمان میقات | zeynab کاربر انجمن تک رمان

    *** #پارت196 زمان حال.. #مائده ارسلان کل می‌کشید و شبیه میمون به ساوان خندان آویزان شده بود. زینب گه‌گاهی جیغ می‌کشید و از خوشحالی به هوا می‌پرید، من؛ اما نگاه شوکه و ناباورم به برگه آزمایش، درون دستم بود. خشک شده بودم! نه نفس می‌کشیدم و نه پلک می‌زدم. مغزم به طور صد از کار افتاده بود و هیچ...
  5. .zeynab.

    حرفه‌ای رمان میقات | zeynab کاربر انجمن تک رمان

    #پارت187 #مائده به یک‌باره باران گرفته بود؛ آن‌هم شدید و پر هیاهو. رعد برق زمین را می‌لرزاند و غرش کنان اعلام حضور می‌کرد. باد پشت باران افتاده و قطرات ریز و درشتش را وحشیانه به همه‌ جا می‌کوبید. شاخه‌های درخت‌های تکیده باغ، به ر*ق*ص باد بودند و چند تایی هم از شوق و شور تکان‌ها، قطع‌نخأ شده‌...
  6. .zeynab.

    حرفه‌ای رمان میقات | zeynab کاربر انجمن تک رمان

    #پارت184 #مائده تنها سه روز به تولد نوزده سالگی‌ام مانده. پدرم ناچاراً دوباره برگشت و حالا باز هم ما سه نفر مانده‌ایم و پیرمرد دل‌خسته‌ی باغبان که من از روی شیطنت، نگاه‌های گاه و بی‌گاه معنی‌دارش روی خاله‌ام را تفسیرها کرده‌ام؛ مثلاً این‌که خاله‌ام را صیغِه کرده! منحرف هم خودتانید. جرعت گفتنش...
  7. .zeynab.

    حرفه‌ای رمان میقات | zeynab کاربر انجمن تک رمان

    #پارت181 #مائده پا روی پا انداخته‌ام و مضطرب انگشت دستم را در هم می‌شکنم؛ بماند که پایم هم در هوا بندری می‌رود. چشم‌هایم خیره به درب سفید ام‌دی‌اف اتاق دکتر است تا ببینم کی پدر و مادرم بیرون می‌آیند؛ لَبم از شدت جویده شدن طعم شوری خون گرفته. دست خودم نبود، می‌ترسیدم با این همه استرسی که مادرم...
  8. .zeynab.

    حرفه‌ای رمان میقات | zeynab کاربر انجمن تک رمان

    ...من هم رفته‌ام یک حیوان وحشی کودن را عقد کرده‌ام. گند بزنند به این شانس! دخترعمه قحطی آمده بود که قرعه‌ی این افسارگسیخته به من افتاد؟ *** #مائده تا‌ به حال از شدت ترس بدنتان خشک شده؟ نفس‌هایتان چه؟ شده آن‌قدر وحشت کنید که یادتان برود باید نفس کشید؟ اکسیژن بین شش و س*ی*نه‌ِ‌تان ورم کرده؟...
  9. .zeynab.

    حرفه‌ای رمان میقات | zeynab کاربر انجمن تک رمان

    ...بودن چه لذ‌‌تی خواهد داشت؟ فقط سرسام و میگرن‌، همین. از انتها ترین قسمت حنجره‌ام نام آن حرام‌زاده را فریاد می‌کشم: - وزیـــــــــر... . *** #مائده هر چه بلد بودم ردیف می‌کردم که ختم به خیر شود؛ از چهارقل به آیة‌الکرسی و از آن به صلوات می‌پریدم. ساوان گفت حق ندارم وارد ویلا شوم اما صدای...
  10. .zeynab.

    حرفه‌ای رمان میقات | zeynab کاربر انجمن تک رمان

    #پارت150 #مائده نگاهم خیره به پدرم است. در سکوت تکیه به دیوار سفید بیمارستان داده، خیره شده به نگار، و مادرم نیست. نیست تا چشم‌های پدرم را کاسه در بیاورد. نگار به جای مادرم روی صندلی کنارم نشسته و خسته نگاهم می‌کند. صورت بیمارش بی‌حال است و من از چشم‌های بی‌فروغش درد دلتنگی را می‌خوانم. دلش...
بالا