خوش آمدید!

با عضویت در انجمن تک رمان از مزایای(چاپ کتاب،منتشر کردن رمان و...به صورت رایگان، خدمات ویراستاری، نقد و...)بهرمند شوید. با ما بهترین‌ها را تجربه کنید.☆

همین حالا عضویتت رو قطعی کن!
  • 🌱فراخوان جذب ناظر تایید ( همراه با آموزش ) کلیک کنید

کامل شده دختری از تبار مهتاب| زار کاربر انجمن تک رمان

  • نویسنده موضوع لیلیِ مجنون
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 21
  • بازدیدها 926
  • Tagged users هیچ

ساعت تک رمان

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
ل

لیلیِ مجنون

مهمان
***
نور در من به کویِ اسارتِ خموشی گرفته شده؛
چه شد با من تمامِ نمایان شده‌ام؟
چرا صدایم قفل شده در قلم؟!
لعنت! به‌من آواز هراسناک و مهر افزونم را پس دهید!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:
ل

لیلیِ مجنون

مهمان
***
بالاخره دیدمش
و قطره‌های تهی از عشق،
بر فراز دیده‌بانم، مثل من از چشمان مهتاب
تاب خوردند و آرام به سقوط نشستند؛
آشوب فریاد می‌کشید
دل این زمین هم لرزید؛ زیر پایم سقفی نماند!
من خالی شدم، پوچِ پوچ!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:
ل

لیلیِ مجنون

مهمان
***
دیدی چه زود سه‌سال هم گذشت؟
دست‌های خشک و خالی‌ام را
بر آسمان خانه پهن کرده‌ام
و نقش می‌کشم بر درخشش ستاره‌ها...
جای خالی مهتاب تاریک است،
رخ ماه گونش را...
شیره‌ی جانش را نوشیده‌اند که نیست؟
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:
ل

لیلیِ مجنون

مهمان
***
بازهم نیستی مهتابکم!
و منی که به نبودت عادت کرده‌ام!
هر استکان قهوه‌ی بی‌تو را، در کنار چند حبه مرگ تدریجی، میل می‌کنم؛
دخترکت، ماه بانوی تو!
این‌جا دقیقاً میان بیابان خاطرات
منتظر قطره‌ای باران از نگاه تو مانده،
مانده یا خشک شده؛ نمی‌دانم!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:
ل

لیلیِ مجنون

مهمان
***
به خیال خودت تنها و بی‌آوا
مرا در یک جهنم رها کرده‌ای؟
خب! درست خیال کردی؛ اما مگر نمی‌دانستی؟
راهی که در آخر، تمامِ من به آن ختم می‌شود؛
قطعاً سرچشمه‌ی نور است، خورشید نه،
تو!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:
ل

لیلیِ مجنون

مهمان
***
اهالی شهر، کمابیش مرا با نام تو شناخته بودند
و حال که نیستی، حال که ندارمت،
دیگر تمام لعنتی‌شان می‌شناسند؛
دختر مجنون شب‌گردی را که مثل یک گرگ زخمی آواره‌ی ماه شب چهارده، پس کوچه‌های دلتنگی‌اش را قدم نه؛ اما
س*ی*نه‌خیز می‌گذرد!
می‌بینی چه بیچاره و مفلوک در تملک تو جا خوش کرده‌ام؟
می‌گویند مگر چاقو زیر گلویت گذاشته‌‌اند!
می‌گویند مگر مجبورت کرده‌اند عاشقی را جور کشی کنی!
آری! می‌گویم آری؛ چون گویی کسی تیزِ خونین عشقت را بر قلب من هُل داده؛
کسی انگار تهدید کرده مرا به دیوانه‌ات بودن!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:
ل

لیلیِ مجنون

مهمان
***
دراز بر س*ی*نه‌ی سردِ قعرِ سرامیک‌ها
زیرِ سیاهیِ سایه‌نشین به مهتابی که پس از آن روزِ شفاف و آشوب برگشتنش لبی از سخن با من باز نکرده بود و انگار این تبعید من از بینایی وجود او بدجور دلش را سنگ که هیچ، آهن آب دیده کرده بود؛ نگاهم ثانیه‌ای به زخم‌های خط کشیده‌ی دستم می‌افتد، این‌جا به آن ردِ خودکشی می‌گویند و هرکه من تابه‌حال دیده‌ام آن را دارد...
دوباره نگاهم را به ماه که تندیسی از نورِ شکافته‌ی تاریکی‌ست می‌دهم و چقدر سیر نمی‌شوم از حل کردن وجودش در تن خاکی شده‌ام و چقدر نگاه کردنش برایم خسته نمی‌شود!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
بالا