قلبش نامنظم میکوبید. تا به حال سوار بر شانه کسی نشده و حالا اولین تجربهاش را با یک غریبه داشت. احساس میکرد که حسابی پسرک را اذیت کرده که اینگونه آرام و لنگزنان راه میرود، اضطراب سری به پستوی افکارش زده و سعی دارد هرطور شده آن جمله را به زبان بیاورد، حتی با لکنت!
- ببخشید آقا پسر...من...من...