نگاه خسته و درماندهاش از روی پای باند پیچی شدهاش تا سر در ورودی بازارچه بالا کشیده شد. نفساش، دردمند توی س*ی*نه حبس شد، نه پای رفتن داشت، نه دلِ ماندن! مانده بود بین عجیب ترین و دردناکترین دوراهی دنیا، گویی هریک از اعضای ب*دناش بر سر مجادله نشسته و هرکدام به سویی او را فرا می خوانند. راهِ درست...