با عضویت در انجمن تک رمان از مزایای(چاپ کتاب،منتشر کردن رمان و...به صورت رایگان، خدمات ویراستاری، نقد و...)بهرمند شوید. با ما بهترینها را تجربه کنید.☆
...عصبانیت غرید:
- چه غلطی میکنی؟!
بهجای جواب، چشمهام رو بستم. من بُردی غیر از این نمیخوام. با ولع بوی تنش رو به ریه کشیدم.
- یک ثانیه تا پایان بازی.
صدای ربات بود. لبخند از ته دلی روی ل*بم نقش بست. فکر کنم این بهترین یک ثانیهی عمرمه.
«پایان فصل اول»
#انجمن_تک_رمان
#داستانک_غایت...
...اصلا تیکهی آخر حرف حامی رو نشنیده باشه گفت:
- بازی انتخاب هم جزئی از مرحلهی آخره. لطفا با دقت گوش کنید. دو بازیکن باقی مانده برای بازی انتخاب حریف همدیگه هستن. توی دست یکی از جنازهها، یه تفنگ هست. بازیکنی که تفنگ رو برمیداره، باید به حریف شلیک کنه.
#انجمن_تک_رمان
#داستانک_غایت
#حوراء_تقی_پور
...از لای ل*بهای زخمیش نالید:
- ز... زنده بم... بمو... .
هنوز حرفش رو کامل نگفته بود که چشمهاش رو بست و شروع به بالا آوردن کرد. فقط کف بالا آورد و در کمال ناباوری از دهنش کلید کوچولویی افتاد بیرون. با حیرت فقط نگاه میکردم. لعنتی! مشخص بود مسموم شده.
#انجمن_تک_رمان
#داستانک_غایت
#حوراء_تقی_پور
...با هوش و درایت خودش فهمیده. تف به ذاتت پسر. کاغذ بعدی رو باز میکنم. اینیکی برای همین الانه. با هیجان نگاهش میکنم؛ اما با دیدن تصویر سیاه سهتا آدمک ل*ب و لوچهام آویزون میشه و بادم میخوابه. خب این الان یعنی چی؟ روی سر آخرین آدمک یه خط قرمز کشیده شده.
#انجمن_تک_رمان
#داستانک_غایت...
...توی تمام سالن پیچید حرفش نصفه موند.
- خبخبخب! رسیدیم به مرحلهی آخر بازی.
مرحلهی آخر؟ یعنی بقیه نجات پیدا کردن؟ یا فقط ما موندیم؟ صدای ربات مانند و مردونه ادامه داد:
- توی این مرحله قراره تکتک شکم جنازههای خونی رو بگردین تا کلید این در رو پیدا کنید.
#انجمن_تک_رمان
#داستانک_غایت...
...این یه بازیه... ما هم بازیکنهای خوبی هستیم.
حامی برخلاف من که کاملاََ خونسرد بودم، با حرص گفت:
- من اونی رو که بخواد با من بازی کنه، شهر بازی میکنم خانم دکتر.
از نسبت «خانم دکتر»، لبخندی روی ل*بم میشینه. دامپزشک بودنم رو بیشتر از سروان بودنم دوست دارم.
#انجمن_تک_رمان
#داستانک_غایت...
...رو کامل نگفته بود که پرید. حامی جدیجدی پرید! اون هم کجا؟ توی اون تونل که نه چیزی از اولش معلوم بود نه تهش. بدون هیچ ترس و تردیدی پرید.
با ترس و لرز قدمی به تونل نزدیک شدم و سرم رو کمی سمتش خم کردم تا شاید بتونم چیزی از قامت بلند حامی ببینم؛ اما دریغ.
#انجمن_تک_رمان
#داستانک_غایت...
...اون قسمت که داشت با کاسه بهش ضربه میزد. یه در دایرهای شکل زیر خاکهایی که کنده بود وجود داشت. با همون کنجکاوی و هیجان پرسیدم:
- از کجا میدونستی؟!
انگارنهانگار من همونیام که تا چند دقیقه پیش بهخاطر کارش مسخرهاش میکردم، عین دختربچهها ذوق کرده بودم.
#انجمن_تک_رمان
#داستانک_غایت...
...و روی شونههام گذاشت و خونسرد ل*ب زد:
- تو بیشتر به این نیاز داری.
دمای اتاق واقعا سرد بود؛ ولی پو*ست ما دیگه بیحس شده بود و حالا که گرما و نرمی کاپشن رو احساس میکردم، تازه میفهمیدم که چقدر سردمه.
نگاهی به جنازه کتی کردم. باز هم یه مهرهی سوختهی دیگه.
#انجمن_تک_رمان
#داستانک_غایت
#حوراء_تقی_پور
...رو چند سال پیش، حدودا توی یازده یا دوازده سالگیم نوشتم؛ برای همین هم ممکنه با اینکه من سعی میکنم ایرادها رو برطرف کنم، اما باز هم ضعفهای ریز و درشت زیادی توی قلم دیده شه؛ چون من نمیتونم زیاد تغییرش بدم.
در هر حال امیدوارم مورد پسندتون قرار بگیره🍃
#انجمن_تک_رمان
#داستانک_غایت
#حوراء_تقی_پور