خوش آمدید!

با عضویت در انجمن تک رمان از مزایای(چاپ کتاب،منتشر کردن رمان و...به صورت رایگان، خدمات ویراستاری، نقد و...)بهرمند شوید. با ما بهترین‌ها را تجربه کنید.☆

همین حالا عضویتت رو قطعی کن!
  • انجمن بدون تغییر موضوع و محتوا به فروش می رسد (بعد از خرید باید همین روال رو ادامه بدید) در صورت توافق انتشارات نیز واگذار می شود. برای خرید به آیدی @zahra_jim80 در تلگرام و ایتا پیام بدید

ساعت تک رمان

حوراء

ناظر آزمایشی رمان
مقام‌دار آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-22
نوشته‌ها
11
کیف پول من
323
Points
27
عنوان: غایت
ژانر: عاشقانه، تریلر
نویسنده: حوراء
روند پارت‌گذاری: چون نسخه کامل اثر رو دارم، روزانه حدأقل دو پارت قرار خواهم داد.
خلاصه:
تو یه بازی مرگبار عشق و دوستی جایی نداره. برای رفاقت ارزش قائل باشی باید قید رقابت رو بزنی و این‌جا اگه بیخیال رقابت شی، به این معنیه که از جونت سیر شدی. این‌جا باید به فکر غایتت باشی، چون فقط یه نفر می‌تونه غایت خوشی داشته باشه. یه بُرد خونی رو برات آرزومندم عزیزم.


پ.ن: درود قشنگ‌ترین‌هام🌱
حالتون خوبه؟
دوست داشتم یه نکته‌ای رو خدمت‌تون عرض کنم. من این رمان رو چند سال پیش، حدودا توی یازده یا دوازده سالگیم نوشتم؛ برای همین هم ممکنه با این‌که من سعی می‌کنم ایرادها رو برطرف کنم، اما باز هم ضعف‌های ریز و درشت زیادی توی قلم دیده شه؛ چون من نمی‌تونم زیاد تغییرش بدم.
در هر حال امیدوارم مورد پسندتون قرار بگیره🍃
#انجمن_تک_رمان
#داستانک_غایت
#حوراء_تقی_پور

کد:
عنوان: غایت
ژانر: عاشقانه، تریلر
نویسنده: حوراء
خلاصه:
تو یه بازی مرگبار عشق و دوستی جایی نداره. برای رفاقت ارزش قائل باشی باید قید رقابت رو بزنی و این‌جا اگه بیخیال رقابت شی، به این معنیه که از جونت سیر شدی. این‌جا باید به فکر غایتت باشی، چون فقط یه نفر می‌تونه غایت خوشی داشته باشه. یه بُرد خونی رو برات آرزومندم عزیزم.


پ.ن: درود قشنگ‌ترین‌هام🌱
حالتون خوبه؟
دوست داشتم یه نکته‌ای رو خدمت‌تون عرض کنم. من این رمان رو چند سال پیش، حدودا توی یازده یا دوازده سالگیم نوشتم؛ برای همین هم ممکنه با این‌که من سعی می‌کنم ایرادها رو برطرف کنم، اما باز هم ضعف‌های ریز و درشت زیادی توی قلم دیده شه؛ چون من نمی‌تونم زیاد تغییرش بدم.
در هر حال امیدوارم مورد پسندتون قرار بگیره🍃
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

آخرین ویرایش:

حوراء

ناظر آزمایشی رمان
مقام‌دار آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-22
نوشته‌ها
11
کیف پول من
323
Points
27
#مهره_سوخته_۱
باورم نمی‌شه دارم از جون دادن کسی که ازش متنفرم زجر می‌کشم. دمای بدنش سرد بود. برای نفس کشیدن تقلا می‌کرد. با این‌که دامپزشکم، نبود امکانات دستم رو برای انجام هر مداوایی، گرچه سطحی، می‌بست. آهی کشیدم. وضع دستش وخیم بود. تیکه پارچه‌ای که دور دست زخمیش بسته بودم، با کثیف و خاکی بودنش درصد احتمال عفونت زخم رو بالا می‌برد.
حامی، مردی که تو سناریوهای عاشقانه‌ی ذهنم، همیشه نقش اول و قهرمان بود، به دیوار سفت و سرد خونی اتاقک تکیه داده بود و کلافه، با فندک طلایی‌رنگش ور می‌رفت.
با حس شنیدن صدایی غیر از صدای تق‌تق فندک حامی و نفس‌های یکی در میون کتی، متعجب گوش‌هام رو برای بهتر و واضح‌تر شنیدن تیز کردم.
صدای چک‌چک آب میاد؟! آره! صدای چک‌چک آبه.
نگاهی به دور و ور اتاق کردم، هیچ شیر آب یا همچین چیزی وجود نداشت.
یعنی منشأ صدا از کجاست؟ از کنار کتی که بی‌جون و درازبه‌دراز افتاده بود، بلند شدم و سمت دریچه کوچیک گوشه‌ی اتاق رفتم تا ببینم داره بارون میاد یا نه؛ ولی چیزی جز درخت‌های سربه‌فلک کشیده و فراوون کاج به چشم نمی‌خورد.
خواستم کمی جلوتر برم تا شاید چیز بیشتری ببینم که پاهای بر*ه*نه‌ام به یه جسم آهنی برخورد کرد.
به پهپاد درب و داغون زیر پام نگاه می‌کنم و کورسوی امیدی توی دلم روشن میشه.
خم میشم و آروم، با سرانگشت‌هام جسم سردش رو لمس می‌کنم و از روی زمین بلندش می‌کنم. لبخند محو از سر ذوقی روی ل*ب‌هام نقش می‌بنده. پهپاد اون‌قدرها هم داغون نیست. با هیجان سمت کتی میرم. اون از این چیزها سر در میاره. همون‌طور که پهپاد رو توی هوا تکون می‌دادم، آروم اما با لحنی هیجان‌زده تندتند صداش می‌زنم:
- کتی! کتی! این‌جا رو ببین. فکر کنم بتونی درستش کنی!
با دیدن جسم بی‌حرکت کتی، که این‌بار دیگه حتی نفس‌های منقطعش هم حس نمی‌شد خشکم زد. لبخند از ل*ب‌هام فراری شد. به همین راحتی مرد؟ کم‌کم از شوک خارج میشم و پوزخندی روی ل*بم نقش بست. یه هفته بدون آب و غذا موندن باعث شده بود حتی نتونه حرف بزنه، اون‌وقت منه ابله داشتم از درست کردن یه پهپاد درب و داغون حرف می‌زدم؟
اون واقعا سگ‌جون بود که با وجود زخم عمیق و وخیمی که داشت، تا الان تونست دووم بیاره.
صدای حامی زنجیر افکار از هم گسسته و عذاب‌آورم رو پاره کرد و من رو به خودم آورد.
- خب. دوست عزیزت هم مرد‌! حالا بیا سعی کنیم خودمون زنده بمونیم.
نگاه خیره و تمسخرآمیزش رو از کتی گرفت، به من داد و در ادامه‌ی حرفش گفت:
- نظرت چیه؟
چشم‌هام از قسمت اول حرفش درشت شد؛ اما ترجیح دادم جوابش رو ندم. گرچه اون «دوست عزیزت» محکم و کشیده‌ای که گفت بدجور من رو سوزوند. فقط تونستم زمزمه کنم:
- بدون کتی نمی‌تونیم ادامه بدیم.
حامی با شنیدن حرفم چشم‌هاش رو توی حدقه چرخوند و کلافه گفت:
- چرت نگو. اگه تا الان نتونستیم نجات پیدا کنیم به‌خاطر دوست جونته.
ل*ب زدم:
- ولی اون مغز متفکر گروهه.
حامی با تمسخر گفت:
- نه این‌طور نیست. ما فقط به روش اون پیش می‌رفتیم، ولی از این به بعد حرف، حرف منه و خلاص.
قسمت جلوی موهای پریشون و مشکی‌رنگم رو پشت گوشم دادم و به گفتن یه «اوکی» خشک و خالی اکتفا کردم.
حامی با قدم‌های مطمئن سمت جنازه کتی رفت، روش هم شد و اول چاقوی جیبیش رو توی جیب شلوار شیش جیب خودش قرار داد و بعد کاپشن تیکه‌پاره، خونی و ارتشی‌رنگ رو از تن کتایون در آورد.
بلند شد و سمت من اومد. کاپشن و روی شونه‌هام گذاشت و خونسرد ل*ب زد:
- تو بیشتر به این نیاز داری.
دمای اتاق واقعا سرد بود؛ ولی پو*ست ما دیگه بی‌حس شده بود و حالا که گرما و نرمی کاپشن رو احساس می‌کردم، تازه می‌فهمیدم که چقدر سردمه.
نگاهی به جنازه کتی کردم. باز هم یه مهره‌ی سوخته‌ی دیگه.
#انجمن_تک_رمان
#داستانک_غایت
#حوراء_تقی_پور
کد:
#مهره_سوخته_۱
باورم نمی‌شه دارم از جون دادن کسی که ازش متنفرم زجر می‌کشم. دمای بدنش سرد بود. برای نفس کشیدن تقلا می‌کرد. با این‌که دامپزشکم، نبود امکانات دستم رو برای انجام هر مداوایی، گرچه سطحی، می‌بست. آهی کشیدم. وضع دستش وخیم بود. تیکه پارچه‌ای که دور دست زخمیش بسته بودم، با کثیف و خاکی بودنش درصد احتمال عفونت زخم رو بالا می‌برد.
حامی، مردی که تو سناریوهای عاشقانه‌ی ذهنم، همیشه نقش اول و قهرمان بود، به دیوار سفت و سرد خونی اتاقک تکیه داده بود و کلافه، با فندک طلایی‌رنگش ور می‌رفت.
با حس شنیدن صدایی غیر از صدای تق‌تق فندک حامی و نفس‌های یکی در میون کتی، متعجب گوش‌هام رو برای بهتر و واضح‌تر شنیدن تیز کردم.
صدای چک‌چک آب میاد؟! آره! صدای چک‌چک آبه.
نگاهی به دور و ور اتاق کردم، هیچ شیر آب یا همچین چیزی وجود نداشت.
یعنی منشأ صدا از کجاست؟ از کنار کتی که بی‌جون و درازبه‌دراز افتاده بود، بلند شدم و سمت دریچه کوچیک گوشه‌ی اتاق رفتم تا ببینم داره بارون میاد یا نه؛ ولی چیزی جز درخت‌های سربه‌فلک کشیده و فراوون کاج به چشم نمی‌خورد.
خواستم کمی جلوتر برم تا شاید چیز بیشتری ببینم که پاهای بر*ه*نه‌ام به یه جسم آهنی برخورد کرد.
به پهپاد درب و داغون زیر پام نگاه می‌کنم و کورسوی امیدی توی دلم روشن میشه.
خم میشم و آروم، با سرانگشت‌هام جسم سردش رو لمس می‌کنم و از روی زمین بلندش می‌کنم. لبخند محو از سر ذوقی روی ل*ب‌هام نقش می‌بنده. پهپاد اون‌قدرها هم داغون نیست. با هیجان سمت کتی میرم. اون از این چیزها سر در میاره. همون‌طور که پهپاد رو توی هوا تکون می‌دادم، آروم اما با لحنی هیجان‌زده تندتند صداش می‌زنم:
- کتی! کتی! این‌جا رو ببین. فکر کنم بتونی درستش کنی!
با دیدن جسم بی‌حرکت کتی، که این‌بار دیگه حتی نفس‌های منقطعش هم حس نمی‌شد خشکم زد. لبخند از ل*ب‌هام فراری شد. به همین راحتی مرد؟ کم‌کم از شوک خارج میشم و پوزخندی روی ل*بم نقش بست. یه هفته بدون آب و غذا موندن باعث شده بود حتی نتونه حرف بزنه، اون‌وقت منه ابله داشتم از درست کردن یه پهپاد درب و داغون حرف می‌زدم؟
اون واقعا سگ‌جون بود که با وجود زخم عمیق و وخیمی که داشت، تا الان تونست دووم بیاره.
صدای حامی زنجیر افکار از هم گسسته و عذاب‌آورم رو پاره کرد و من رو به خودم آورد.
- خب. دوست عزیزت هم مرد‌! حالا بیا سعی کنیم خودمون زنده بمونیم.
نگاه خیره و تمسخرآمیزش رو از کتی گرفت، به من داد و در ادامه‌ی حرفش گفت:
- نظرت چیه؟
چشم‌هام از قسمت اول حرفش درشت شد؛ اما ترجیح دادم جوابش رو ندم. گرچه اون «دوست عزیزت» محکم و کشیده‌ای که گفت بدجور من رو سوزوند. فقط تونستم زمزمه کنم:
- بدون کتی نمی‌تونیم ادامه بدیم.
حامی با شنیدن حرفم چشم‌هاش رو توی حدقه چرخوند و کلافه گفت:
- چرت نگو. اگه تا الان نتونستیم نجات پیدا کنیم به‌خاطر دوست جونته.
ل*ب زدم:
- ولی اون مغز متفکر گروهه.
حامی با تمسخر گفت:
- نه این‌طور نیست! ما فقط به روش اون پیش می‌رفتیم، ولی از این به بعد حرف، حرف منه و خلاص.
قسمت جلوی موهای پریشون و مشکی‌رنگم رو پشت گوشم دادم و به گفتن یه «اوکی» خشک و خالی اکتفا کردم.
حامی با قدم‌های مطمئن سمت جنازه کتی رفت، روش هم شد و اول چاقوی جیبیش رو توی جیب شلوار شیش جیب خودش قرار داد و بعد کاپشن تیکه‌پاره، خونی و ارتشی‌رنگ رو از تن کتایون در آورد.
بلند شد و سمت من اومد. کاپشن و روی شونه‌هام گذاشت و خونسرد ل*ب زد:
- تو بیشتر به این نیاز داری.
دمای اتاق واقعا سرد بود؛ ولی پو*ست ما دیگه بی‌حس شده بود و حالا که گرما و نرمی کاپشن رو احساس می‌کردم، تازه می‌فهمیدم که چقدر سردمه.
نگاهی به جنازه کتی کردم. باز هم یه مهره‌ی سوخته‌ی دیگه.
#انجمن_تک_رمان
#داستانک_غایت
#حوراء_تقی_پور
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

حوراء

ناظر آزمایشی رمان
مقام‌دار آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-22
نوشته‌ها
11
کیف پول من
323
Points
27
#راه_فرار_۲
یهو علاوه‌بر صدای چک‌چک آب، صدای کوبیدن چیزی به زمین اومد. برگشتم و با تعجب به حامی که روی دوتا زانوهاش نشسته بود و با نفس‌نفس سنگ توی دستش رو به زمین می‌کوبید نگاه کردم. یه قدم بهش نزدیک شدم و متعجب پرسیدم:
- هی! داری چکار می‌کنی؟!
حامی بدون این‌که به من نگاه کنه، همون‌طور که به کارش ادامه می‌داد، توضیح داد:
- این‌جا یه زیرزمین هست، وقتی صدای قطره‌های آب می‌اومد متوجه شدم.
طبق عادت همیشگیم ل*بم رو با زبونم تر کردم و قسمتی از موهای سرکشم رو با انگشت‌هام پشت گوشم دادم؛ اما دوباره ریختن جلوی چشم‌هام. با احتیاط پرسیدم:
- به‌نظرت بهتر نیست به‌جای زیر زمین بریم پشت بوم؟
با لحن قاطع و «نه.» محکمی که گفت دهنم رو بست. نفس عمیقی کشیدم و بعد از چند دقیقه طاقت نیاوردم؛ این‌بار گفتم:
- ولی ممکنه بقیه بالا باشن.
حامی همون‌طور که هنوز با زمین کلنجار می‌رفت جواب داد:
- مهم نیست.
این‌بار سری تکون دادم و دیگه حرفی نزدم. عرق روی پیشونی حامی سرازیر شده بود. هرچند دقیقه یک‌بار با ساعد دستش موهای مجعدش رو از روی پیشونیش کنار می‌زد. با نفس‌نفس گفت:
- اول من میرم، اگه أمن بود صدات می‌زنم، بیا. اوکی؟
زیر ل*ب «باشه.»ای گفتم. بعد از چند ثانیه طاقت نیاوردم و دوباره ل*ب به اعتراض باز کردم:
- اصلا چطور قراره از این خ*را*ب شده بریم بیرون؟!
با تمسخر ادامه دادم:
- مثلا با قاشق می‌خوای زمین رو بکنی؟
یادمه آبجیم همیشه این جمله رو به من می‌گفت: «تو وقتی حرف نمی‌زنی خیلی جذاب‌تری.»
الان می‌تونستم این حرف رو از چشم‌های خسته و کلافه‌ی حامی بخونم. بی‌حوصله جواب داد:
- اگه لازم باشه این‌کار رو می‌کنم.
به تقلید از عادت مزخرف خودش، در جواب چشم‌هام رو توی حدقه چرخوندم؛ اما حرفی نزدم.
حامی یهو بلند شد و سنگ رو گوشه‌ای انداخت. فکر کردم فهمید نمی‌تونه و نیشخند تمسخر آمیزی زدم.
حامی به سمتی که یه خورده خرت و پرت افتاده بود رفت و در کمال تعجب خم شد و کاسه‌ی زنگ‌زده‌ای رو برداشت. برگشت سر جای اولش و به‌جای سنگ با کاسه به اون قسمت ضربه زد.
دهنم از تعجب نیمه‌باز شده بود. باز هم نتونستم جلوی زبونم رو بگیرم و گفتم:
- زده به سرت؟!
حامی با پوزخند گفت:
- این‌قدر جیغ‌جیغ نکن بذار کارم و بکنم.
کمی لحنم تند شد وقتی گفتم:
- من منتظر نمی‌مونم که این‌جا کشته شم.
حامی با عصبانیت غرید:
- اگه فکر بهتری داری بگو.
هیچ‌جوره از کارش دست نمی‌کشید و با تمام توانش به زمین ضربه می‌زد. دیوونه شده. ل*ب زدم:
- خب با کاسه هم نمی‌شه رفت.
حامی همچنان زمین خاکی رو می‌کند. کاسه خورد به یه چیز سفت و صدای بدی داد. با تعجب و هیجان پرسیدم:
- چی‌شد؟!
نور امیدی توی چشم‌های حامی درخشید. با لبخند یه‌وری گفت:
- هیچی. راه فرار رو پیدا کردم.
با هیجان و خوشحالی خندیدم. حامی دوباره با ساعد دستش عرق پیشونیش رو پاک کرد و هم‌زمان با این حرکت، موهاش رو هم از روی پیشونیش کنار زد.
دویدم سمت اون قسمت که داشت با کاسه بهش ضربه می‌زد. یه در دایره‌ای شکل زیر خاک‌هایی که کنده بود وجود داشت. با همون کنجکاوی و هیجان پرسیدم:
- از کجا می‌دونستی؟!
انگارنه‌انگار من همونی‌ام که تا چند دقیقه پیش به‌خاطر کارش مسخره‌اش می‌کردم، عین دختربچه‌ها ذوق کرده بودم.
#انجمن_تک_رمان
#داستانک_غایت
#حوراء_تقی_پور
کد:
#راه_فرار_۲
یهو علاوه‌بر صدای چک‌چک آب، صدای کوبیدن چیزی به زمین اومد. برگشتم و با تعجب به حامی که روی دوتا زانوهاش نشسته بود و با نفس‌نفس سنگ توی دستش رو به زمین می‌کوبید نگاه کردم.  یه قدم بهش نزدیک شدم و متعجب پرسیدم:
- هی! داری چکار می‌کنی؟!
حامی بدون این‌که به من نگاه کنه، همون‌طور که به کارش ادامه می‌داد، توضیح داد:
- این‌جا یه زیرزمین هست، وقتی صدای قطره‌های آب می‌اومد متوجه شدم.
طبق عادت همیشگیم ل*بم رو با زبونم تر کردم و قسمتی از موهای سرکشم رو با انگشت‌هام پشت گوشم دادم؛ اما دوباره ریختن جلوی چشم‌هام. با احتیاط پرسیدم:
- به‌نظرت بهتر نیست به‌جای زیر زمین بریم پشت بوم؟
با لحن قاطع و «نه.» محکمی که گفت دهنم رو بست. نفس عمیقی کشیدم و بعد از چند دقیقه طاقت نیاوردم؛ این‌بار گفتم:
- ولی ممکنه بقیه بالا باشن.
حامی همون‌طور که هنوز با زمین کلنجار می‌رفت جواب داد:
- مهم نیست.
این‌بار سری تکون دادم و دیگه حرفی نزدم. عرق روی پیشونی حامی سرازیر شده بود. هرچند دقیقه یک‌بار با ساعد دستش موهای مجعدش رو از روی پیشونیش کنار می‌زد. با نفس‌نفس گفت:
- اول من میرم، اگه أمن بود صدات می‌زنم، بیا. اوکی؟
زیر ل*ب «باشه.»ای گفتم. بعد از چند ثانیه طاقت نیاوردم و دوباره ل*ب به اعتراض باز کردم:
- اصلا چطور قراره از این خ*را*ب شده بریم بیرون؟!
با تمسخر ادامه دادم:
- مثلا با قاشق می‌خوای زمین رو بکنی؟
یادمه آبجیم همیشه این جمله رو به من می‌گفت: «تو وقتی حرف نمی‌زنی خیلی جذاب‌تری.»
الان می‌تونستم این حرف رو از چشم‌های خسته و کلافه‌ی حامی بخونم. بی‌حوصله جواب داد:
- اگه لازم باشه این‌کار رو می‌کنم.
به تقلید از عادت مزخرف خودش، در جواب چشم‌هام رو توی حدقه چرخوندم؛ اما حرفی نزدم.
حامی یهو بلند شد و سنگ رو گوشه‌ای انداخت. فکر کردم فهمید نمی‌تونه و نیشخند تمسخر آمیزی زدم.
حامی به سمتی که یه خورده خرت و پرت افتاده بود رفت و در کمال تعجب خم شد و کاسه‌ی زنگ‌زده‌ای رو برداشت. برگشت سر جای اولش و به‌جای سنگ با کاسه به اون قسمت ضربه زد.
دهنم از تعجب نیمه‌باز شده بود. باز هم نتونستم جلوی زبونم رو بگیرم و گفتم:
- زده به سرت؟!
حامی با پوزخند گفت:
- این‌قدر جیغ‌جیغ نکن بذار کارم و بکنم.
کمی لحنم تند شد وقتی گفتم:
- من منتظر نمی‌مونم که این‌جا کشته شم.
حامی با عصبانیت غرید:
- اگه فکر بهتری داری بگو.
هیچ‌جوره از کارش دست نمی‌کشید و با تمام توانش به زمین ضربه می‌زد. دیوونه شده. ل*ب زدم:
- خب با کاسه هم نمی‌شه رفت.
حامی همچنان زمین خاکی رو می‌کند. کاسه خورد به یه چیز سفت و صدای بدی داد. با تعجب و هیجان پرسیدم:
- چی‌شد؟!
نور امیدی توی چشم‌های حامی درخشید. با لبخند یه‌وری گفت:
- هیچی. راه فرار رو پیدا کردم.
با هیجان و خوشحالی خندیدم. حامی دوباره با ساعد دستش عرق پیشونیش رو پاک کرد و هم‌زمان با این حرکت، موهاش رو هم از روی پیشونیش کنار زد.
دویدم سمت اون قسمت که داشت با کاسه بهش ضربه می‌زد. یه در دایره‌ای شکل زیر خاک‌هایی که کنده بود وجود داشت. با همون کنجکاوی و هیجان پرسیدم:
- از کجا می‌دونستی؟!
انگارنه‌انگار من همونی‌ام که تا چند دقیقه پیش به‌خاطر کارش مسخره‌اش می‌کردم، عین دختربچه‌ها ذوق کرده بودم.
#انجمن_تک_رمان 
#داستانک_غایت 
#حوراء_تقی_پور
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

حوراء

ناظر آزمایشی رمان
مقام‌دار آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-22
نوشته‌ها
11
کیف پول من
323
Points
27
#پرید!_۳
- اگه بپریم توی این تونل بعید نیست درجا بمیریم.
برای گرفتن جواب نگاهم رو به حامی دادم؛ اما نگاه حامی به تیکه کاغذ کوچیک و چروک توی دستش بود. کمی بهش نزدیک شدم تا بتونم نوشته‌ی توی کاغذ رو بخونم. شبیه یه آدرس بود. اخمی کردم و پرسیدم:
- آدرس کجاست؟!
از نزدیک بودن صدام جا خورد و کمی فاصله گرفت. نگاهش با بهت توی صورتم چرخید؛ اما سریع به خودش اومد و اخمی کرد. کاغذ رو توی دستش مچاله کرد و بعد توی جیب شلوارش چپوند. همون‌طور که جبهه گرفته بود با حرص گفت:
- به تو چه آدرس کجاست! ما رو می‌خوان بکشن، تو داری فکر می‌کنی این آدرس کجاست؟!
این دیگه چیزی نیست که من بخوام در مقابل حامی، به‌خاطر عشق و علاقه‌ای که نسبت بهش دارم ازش کوتاه بیام.
گرچه چوب خطای من همین الآنش هم پر شده؛ اگه سرهنگ از علاقه‌ای که به حامی دارم بویی ببره، دیگه محاله اجازه بده به کارم ادامه بدم؛ اما خوشبختانه حالا برای هم‌کاری با حامی بهونه‌ای دارم و شاید حتی بتونم از حبسی که قراره بخوره نجاتش بدم؛ فقط کافیه کمتر با من لج کنه.
پس با جدیت گفتم:
- یادت نره که این یکی از مأموریت‌های منه، اوکی؟
بی‌تفاوت نسبت به جلزوِلز کردن من شونه‌ای بالا انداخت و گفت:
- ببین خانم پلیسه، به‌قول خودت من این‌جا منتظر نمی‌مونم تا کشته شم.
پشت بند حرفش انگشت اشاره و وسطش رو به هم‌دیگه چسبوند و یه‌بار به نشونه‌ی خداحافظ به شقیقه‌اش ضربه زد و ادامه داد:
- پس بدرود.
هنوز دال رو کامل نگفته بود که پرید. حامی جدی‌جدی پرید! اون هم کجا؟ توی اون تونل که نه چیزی از اولش معلوم بود نه تهش. بدون هیچ ترس و تردیدی پرید.
با ترس و لرز قدمی به تونل نزدیک شدم و سرم رو کمی سمتش خم کردم تا شاید بتونم چیزی از قامت بلند حامی ببینم؛ اما دریغ.
#انجمن_تک_رمان
#داستانک_غایت
#حوراء_تقی_پور
کد:
#پرید!_۳
- اگه بپریم توی این تونل بعید نیست درجا بمیریم.
برای گرفتن جواب نگاهم رو به حامی دادم؛ اما نگاه حامی به تیکه کاغذ کوچیک و چروک توی دستش بود. کمی بهش نزدیک شدم تا بتونم نوشته‌ی توی کاغذ رو بخونم. شبیه یه آدرس بود. اخمی کردم و پرسیدم:
- آدرس کجاست؟!
از نزدیک بودن صدام جا خورد و کمی فاصله گرفت. نگاهش با بهت توی صورتم چرخید؛ اما سریع به خودش اومد و اخمی کرد. کاغذ رو توی دستش مچاله کرد و بعد توی جیب شلوارش چپوند. همون‌طور که جبهه گرفته بود با حرص گفت:
- به تو چه آدرس کجاست! ما رو می‌خوان بکشن، تو داری فکر می‌کنی این آدرس کجاست؟!
این دیگه چیزی نیست که من بخوام در مقابل حامی، به‌خاطر عشق و علاقه‌ای که نسبت بهش دارم ازش کوتاه بیام.
گرچه چوب خطای من همین الآنش هم پر شده؛ اگه سرهنگ از علاقه‌ای که به حامی دارم بویی ببره، دیگه محاله اجازه بده به کارم ادامه بدم؛ اما خوشبختانه حالا برای هم‌کاری با حامی بهونه‌ای دارم و شاید حتی بتونم از حبسی که قراره بخوره نجاتش بدم؛ فقط کافیه کمتر با من لج کنه.
پس با جدیت گفتم:
- یادت نره که این یکی از مأموریت‌های منه، اوکی؟
بی‌تفاوت نسبت به جلزوِلز کردن من شونه‌ای بالا انداخت و گفت:
- ببین خانم پلیسه، به‌قول خودت من این‌جا منتظر نمی‌مونم تا کشته شم.
پشت بند حرفش انگشت اشاره و وسطش رو به هم‌دیگه چسبوند و یه‌بار به نشونه‌ی خداحافظ به شقیقه‌اش ضربه زد و ادامه داد:
- پس بدرود.
هنوز دال رو کامل نگفته بود که پرید. حامی جدی‌جدی پرید! اون هم کجا؟ توی اون تونل که نه چیزی از اولش معلوم بود نه تهش. بدون هیچ ترس و تردیدی پرید.
با ترس و لرز قدمی به تونل  نزدیک شدم و سرم رو کمی سمتش خم کردم تا شاید بتونم چیزی از قامت بلند حامی ببینم؛ اما دریغ.
#انجمن_تک_رمان
#داستانک_غایت
#حوراء_تقی_پور
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

حوراء

ناظر آزمایشی رمان
مقام‌دار آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-22
نوشته‌ها
11
کیف پول من
323
Points
27
#بازی_۴
هنوز توی شوک بودم که صداش از توی تونل اکو شد:
- من خوبم. بیا.
بپرم؟! اگه سرم شکست چی؟ نیم نگاهی به کتایون بی‌جون انداختم و صورتم درهم شد. من‌که نمی‌تونم با یه جنازه این‌جا تنها بمونم یا حامی رو تنها ول کنم بره. چند تیکه کاغذ و روزنامه از گوشه‌ی اتاق برداشتم و روی جسد بی‌جون کتی انداختم. با این‌که هیچ‌وقت ازش خوشم نمی‌اومد و هیچ‌وقت آب‌مون باهم تو یه جوب نمی‌رفت، اما هیچ‌وقت دلم نمی‌خواست همچین بلایی سرش بیاد. کمکی که اخیرا برای زنده بودن‌مون کرد، به ناراحتیم دامن می‌زد؛ گرچه هرکاری کرد برای زنده موندن خودش بود.
نگاهم رو از جسد کتی گرفتم و برگشتم سمت تونل. نفس عمیقی کشیدم. باشه. جهنم و ضرر! یا می‌میرم یا زنده می‌مونم. تهش مرگه دیگه.
چشم‌هام رو بستم و بدون این‌که دیگه به چیزی فکر کنم پریدم؛ اما در کمال تعجب روی یه‌چیز نرم فرود اومدم.
در انتهای تونل، روی زمین یه تشک بادی قرار داده بودن که من روی اون فرود اومده بودم. نگاهی به اطراف انداختم. این‌بار توی یه سالن خیلی بزرگ و تاریک بودیم. بوی بدی می‌اومد. مثل بوی تعفن جنازه. با صدای حامی نگاه متعجبم سمت اون برگشت:
- اون‌ها می‌خوان با ما بازی کنن. همین الان دارن از این دوربین‌های کوفتی نگاه‌مون می‌کنن.
رد نگاه حامی رو دنبال گرفتم و به دوربین گوشه‌ی سالن، که تو انتهایی‌ترین نقطه دیوار قرار داشت و به سختی دیده می‌شد رسیدم. هه! لبخند مرموزی زدم و گفتم:
- خب اگه این یه بازیه... ما هم بازیکن‌های خوبی هستیم.
حامی برخلاف من که کاملاََ خونسرد بودم، با حرص گفت:
- من اونی رو که بخواد با من بازی کنه، شهر بازی می‌کنم خانم دکتر.
از نسبت «خانم دکتر»، لبخندی روی ل*بم میشینه. دامپزشک بودنم رو بیشتر از سروان بودنم دوست دارم.
#انجمن_تک_رمان
#داستانک_غایت
#حوراء_تقی_پور
کد:
#بازی_۴
هنوز توی شوک بودم که صداش از توی تونل اکو شد:
- من خوبم. بیا.
بپرم؟! اگه سرم شکست چی؟ نیم نگاهی به کتایون بی‌جون انداختم و صورتم درهم شد. من‌که نمی‌تونم با یه جنازه این‌جا تنها بمونم یا حامی رو تنها ول کنم بره. چند تیکه کاغذ و روزنامه از گوشه‌ی اتاق برداشتم و روی جسد بی‌جون کتی انداختم. با این‌که هیچ‌وقت ازش خوشم نمی‌اومد و هیچ‌وقت آب‌مون باهم تو یه جوب نمی‌رفت، اما هیچ‌وقت دلم نمی‌خواست همچین بلایی سرش بیاد. کمکی که اخیرا برای زنده بودن‌مون کرد، به ناراحتیم دامن می‌زد؛ گرچه هرکاری کرد برای زنده موندن خودش بود.
نگاهم رو از جسد کتی گرفتم و برگشتم سمت تونل. نفس عمیقی کشیدم. باشه. جهنم و ضرر! یا می‌میرم یا زنده می‌مونم. تهش مرگه دیگه.
چشم‌هام رو بستم و بدون این‌که دیگه به چیزی فکر کنم پریدم؛ اما در کمال تعجب روی یه‌چیز نرم فرود اومدم.
در انتهای تونل، روی زمین یه تشک بادی قرار داده بودن که من روی اون فرود اومده بودم. نگاهی به اطراف انداختم. این‌بار توی یه سالن خیلی بزرگ و تاریک بودیم. بوی بدی می‌اومد. مثل بوی تعفن جنازه. با صدای حامی نگاه متعجبم سمت اون برگشت:
- اون‌ها می‌خوان با ما بازی کنن. همین الان دارن از این دوربین‌های کوفتی نگاه‌مون می‌کنن.
رد نگاه حامی رو دنبال گرفتم و به دوربین گوشه‌ی سالن، که تو انتهایی‌ترین نقطه دیوار قرار داشت و به سختی دیده می‌شد رسیدم. هه! لبخند مرموزی زدم و گفتم:
- خب اگه این یه بازیه... ما هم بازیکن‌های خوبی هستیم.
حامی برخلاف من که کاملاََ خونسرد بودم، با حرص گفت:
- من اونی رو که بخواد با من بازی کنه، شهر بازی می‌کنم خانم دکتر.
از نسبت «خانم دکتر»، لبخندی روی ل*بم میشینه. دامپزشک بودنم رو بیشتر از سروان بودنم دوست دارم.
#انجمن_تک_رمان
#داستانک_غایت
#حوراء_تقی_پور
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
بالا