#راه_فرار_۲
یهو علاوهبر صدای چکچک آب، صدای کوبیدن چیزی به زمین اومد. برگشتم و با تعجب به حامی که روی دوتا زانوهاش نشسته بود و با نفسنفس سنگ توی دستش رو به زمین میکوبید نگاه کردم. یه قدم بهش نزدیک شدم و متعجب پرسیدم:
- هی! داری چکار میکنی؟!
حامی بدون اینکه به من نگاه کنه، همونطور که به...