***
#پارت210
«برعکس آخرِ همهی قصههای تلخ
شاید شبی به چنگ من افتاد ماه من...
#مهدی_فرجی»
چشم بستهام. سرم روی س*ی*نهی بر*ه*نهی ساوان است و دست راستم کنار صورتم روی شانهاش افتاده.
عمیق نفس میکشیدم و گرمای تَن و تلخی مسخ کنندهی عطر خنکش را که با بوی محشر بدنش توأم شده بود؛ استشمام میکردم...