#خوش_اومدی_۳
من جنبهی ملکهوار خوابیدن را ندارم، مرا به همان سگدونی خفقانآور برگردانید. با صح*نههایی که به یاد میآورم، نفسم بند میرود. آتش! شوکه سر جایم نشستم. من زندهام!
نگاهم را درون اتاق چرخاندم. چرا همه چیز نارنجی و مشکیست؟
با احتیاط از روی تخت بلند میشوم. جز دردی جزئی که در مچ...