#آغوش_سنگی_۱
احساس خفگی میکردم. با هر نفسی که میکشیدم، حجم عظیمی از دود وارد ریههایم میشد. تنها چیزی که به چشم میخورد، آتشی بود که مشتاقانه پیشروی میکرد، تا در آغوشم بگیرد. نای تکان خوردن یا داد و فریاد راه انداختن را نداشتم. دستانم را با طنابی کلفت، پشت ستون بسته بودند و عرق از سر و رویم...