جدیدترین‌ها

خوش آمدید به انجمن رمان نویسی | تک رمان

هم‌اکنون به خانواده بزرگ تک رمان بپیوندید و از امتیازات رایگان آن استفاده کنید. " تک رمان مکانی برای درخشش شما عزیزان "

Usage for hash tag: تب_جنون

  1. Aseman♡

    📘درحال تایپ رمان تب جنون| نسا رحمتی کاربر تک‌رمان

    ...آبرویی هم که برامون مونده. هیچی از حرف‌هاش متوجه نمی‌شدم، مگه من چکار کرده بودم؟! - چی...میگی ایمان؟ فقط داد می‌زد و حرف‌هاش رو می‌زد: - من چی میگم؟ یا تو چه غ*لطی داری می‌کنی! با اجازه کدوم خری دنبال اون پسره راه افتادی رفتی دَدَر دودور؟ انقد بی کس و کار شدی و خیره سر؟! #رمان_تب_جنون #تب_جنون
  2. Aseman♡

    📘درحال تایپ رمان تب جنون| نسا رحمتی کاربر تک‌رمان

    ...و پیاده شدم و راه افتادم سمت بیمارستان. فرگل خانوم هم شوهرش رو راهی کرد و باز با من برگشت داخل. بازوم رو کشید و نگهم داشت، اخم‌هاش تو هم بود و را زده بود به من. پوف کلافه‌ای گفتم و رو بهش گفتم: - چیه فرگل؟ دزد که نگرفتی، زشته وسط بیمارستان عین طلبکارها بازوی من رو گرفتی. #رمان_تب_جنون #تب_جنون
  3. Aseman♡

    📘درحال تایپ رمان تب جنون| نسا رحمتی کاربر تک‌رمان

    ...رو سمت علیرضا چرخوندم: - قابل شمارو نداره. راستش نمی‌دونستم قبول می‌کنی یا نه؛ ولی گل رو از قبل آماده کردم و گفتم هرچه بادا باد دیگه. گل رو برداشت و با لبخند دو دستی سمتم گرفت: - من گل رو خیلی دوست دارم و به کسایی که برام با ارزشن گل میدم، امیدوارم توام دوست داشته باشی! #رمان_تب_جنون #تب_جنون
  4. Aseman♡

    📘درحال تایپ رمان تب جنون| نسا رحمتی کاربر تک‌رمان

    ...دادم. البته یکی دیگه طراحی کرد من فقط چیزهایی که مد نظرم بود و طرحی که می‌خواستم باشه رو گفتم و طرحش رو زدن. دانشگاه هم که موسیقی خوندم. تو دلم واسه علیرضا یه " خوش به حالت " خاصی بود. خوش‌به‌حالش از داشتن اون پدری که چقدر به خواسته‌هاش توجه داشته و کمکش کرده که داشته باشه. #رمان_تب_جنون...
  5. Aseman♡

    📘درحال تایپ رمان تب جنون| نسا رحمتی کاربر تک‌رمان

    ...رو گرفته بود که مثلاً می‌خواست سرش کنه. همین‌طور داشتم نگاهش می‌کردم و محو عکسش شده بودم. حس کردم یکی کنارم نشست و بعد صداش رو شنیدم که گفت: - عکسم خوشگله؟! به سرعت سرم رو بالا آوردم و باهاش چشم تو چشم شدم، علیرضا بود! مات شده بودم و متعجب، اون هم با لبخند نگاهم می‌کرد. #رمان_تب_جنون #تب_جنون
  6. Aseman♡

    📘درحال تایپ رمان تب جنون| نسا رحمتی کاربر تک‌رمان

    ...خوب بهم بدین؟! مخم نمی‌کشید و چرت و پرت تحویل می‌دادم. خدایا! به اصرار حسین از جام بلند شدم و رفتم نشستم. اون‌ها هم مشغول کارشون شدن و تا آخر صدایی ازشون در نیومد. هه! ملکه عذاب این دوتا هم شده بودم و تو خونه خودشون هم از ترس قهر و رفتن من باید سکوت می‌کردن و حرف نمی‌زدن. #رمان_تب_جنون #تب_جنون
  7. Aseman♡

    📘درحال تایپ رمان تب جنون| نسا رحمتی کاربر تک‌رمان

    ...رو به فرگل ادامه داد: - خسته‌ام کردی فرگل، کی می‌خوای دست از این بچه بازی‌هات برداری؟ من و تو دوست دختر و دوست پسر نیستیم داریم زندگی می‌کنیم باهم. فقط نگاهشون می‌کردم، حسین حق داشت فرگل زیادی حساس بود. به خداوندی خدا این‌قدر د*ر*د داشتم تو زندگیم که حال هیچی دیگه رو نداشتم. #رمان_تب_جنون #تب_جنون
  8. Aseman♡

    📘درحال تایپ رمان تب جنون| نسا رحمتی کاربر تک‌رمان

    ...دیگه پیش نیاد، میرم به کارهام برسم. از اتاقش بیرون اومدم و رفتم سراغ بقیه مریض‌ها. آدم کینه‌ای نبودم که حالا بخوام کشش بدم و دلم بخواد اون هم به من التماس کنه که ببخشمش. خودم هم تصمیم گرفته بودم ببخشم و فراموش کنم. دوست خوبم بود و به‌خاطر یه اشتباه نمی‌شد ازش گذشت. #رمان_تب_جنون #تب_جنون
  9. Aseman♡

    📘درحال تایپ رمان تب جنون| نسا رحمتی کاربر تک‌رمان

    ...جوری بود. خیلی آروم و بی صدا ل*ب زد: - به امید دیدار. و رفت. ابروهام بالا رفته بود از تعجب، منظورش چی بود! تا میام یکم ذهنم رو ازش خالی کنم، بیشتر پُر میشه. سعی کردم بی‌خیالش بشم و به کارهام برسم و مشغول شم و خودم رو عذاب ندم. سخت بود واقعا، و به سختی روز کاریم رو تموم کردم. #رمان_تب_جنون...
  10. Aseman♡

    📘درحال تایپ رمان تب جنون| نسا رحمتی کاربر تک‌رمان

    ...کمکمون کن. من و ایمان فقط مامان رو داریم. بابا نداریم که بهش امیدی داشته باشیم، اون فقط یه اسم تو شناسنامه‌اس. مامان مظلومم خورد شده، دم نمی‌زنه؛ اما چشم‌هاش داد می‌زنن. لرزش دست‌هاش وقتی عصبی و ناراحته کاملا به چشم میاد. لاغر و ضعیف شده، ولی توجهی به خودش نداره و میگه خوبم. #رمان_تب_جنون...
بالا پایین