خوش آمدید!

با عضویت در انجمن تک رمان از مزایای(چاپ کتاب،منتشر کردن رمان و...به صورت رایگان، خدمات ویراستاری، نقد و...)بهرمند شوید. با ما بهترین‌ها را تجربه کنید.☆

همین حالا عضویتت رو قطعی کن!
  • انجمن بدون تغییر موضوع و محتوا به فروش می رسد (بعد از خرید باید همین روال رو ادامه بدید) در صورت توافق انتشارات نیز واگذار می شود. برای خرید به آیدی @zahra_jim80 در تلگرام و ایتا پیام بدید

درحال تایپ رمان دلدارکُش | رها آداباقری کاربر انجمن تک رمان

ساعت تک رمان

نیهان

کاربر تک‌رمان
کاربر تک‌رمان
تاریخ ثبت‌نام
2025-02-18
نوشته‌ها
11
کیف پول من
217
Points
15
صدای تمناهایی که به گوشش می‌رسید از جای دوری می‌آمد؛, آن‌قدر دور و پرت که واضح شنیده نمی‌شد.
تنها می‌فهمید صدا آشناست، آشنا و پر از گلایه و بغض. سردش بود و س*ی*نه‌اش می‌سوخت، انگار هوایی برای ذره‌ای تنفس نبود.
تک‌به‌تک استخوان‌هایش تیر می‌کشید و بدنش کوفته بود. دلش می‌خواست بخوابد؛ یک خواب عمیق مثل خواب گیاهان در زمستان، می‌خواست کل این زمستان را چشم بسته سر کند.
صدا لحظه‌ای واضح‌تر شد و بعد میان شنیدن اسمش گوشش سوت کشید و انگار در یک دره پرتاب شد؛ یک دره در عالم بی‌خبری.

***

گویی آسمان گریان قبرستان، دست به اعتصابِ ابر زده بود؛ معلوم نیست کدام آسمان‌خراش آفتاب و گرمای مطبوعش را به جیب زده.
یک چیزی مثل یک توده‌ی کاموا که شدیداً به تنش گره خورده باشد در مجرای تنفسی‌اش گیر کرده بود؛ نه می‌گذاشت هوا برود و نه می‌گذاشت هوا برگردد.
دست چپش را مشت کرد. سفید شدن پو*ست گندم‌گون و برجستگی رگ‌های دست بزرگ و مردانه‌اش نشان از فشار بیش از حدش بود؛ مشتش را چندین‌بار با درماندگی به قفسه‌ٔ پهن و دردناک س*ی*نه‌اش کوباند تا ذره‌ای هوا واردش شود.
برای ذره‌ای اکسیژن تقلا می‌کرد؛ به ذره‌ای نفس محتاج بود تا اشک‌هایش را از سر بگیرد.
مشت قدرتمندش از تلاش نایستاد. راه تنفسش باز‌تر شد و آن حجم پیچ در پیچ کاموا‌مانند هم انگار بالاتر آمد و به حلقش رسید و گویی عجله داشت برای بیرون زدن از گلوی سنگین از بغضش.
در جواب تسلیت یکی از همکارانش دست بی‌رمقش را بلند کرد و گر*دن خشک و دردناکش را فشرد و ل*ب‌های خشک و ترک خورده‌اش را با زبان تر کرد.
- ممنون که اومدی مازیارجان.


کد:
صدای تمناهایی که به گوشش می‌رسید از جای دوری می‌آمد؛, آن‌قدر دور و پرت که واضح شنیده نمی‌شد.
تنها می‌فهمید صدا آشناست، آشنا و پر از گلایه و بغض. سردش بود و س*ی*نه‌اش می‌سوخت، انگار هوایی برای ذره‌ای تنفس نبود.
تک‌به‌تک استخوان‌هایش تیر می‌کشید و بدنش کوفته بود. دلش می‌خواست بخوابد؛ یک خواب عمیق مثل خواب گیاهان در زمستان، می‌خواست کل این زمستان را چشم بسته سر کند.
صدا لحظه‌ای واضح‌تر شد و بعد میان شنیدن اسمش گوشش سوت کشید و انگار در یک دره پرتاب شد؛ یک دره در عالم بی‌خبری.

***

گویی آسمان گریان قبرستان، دست به اعتصابِ ابر زده بود؛ معلوم نیست کدام آسمان‌خراش آفتاب و گرمای مطبوعش را به جیب زده.
یک چیزی مثل یک توده‌ی کاموا که شدیداً به تنش گره خورده باشد در مجرای تنفسی‌اش گیر کرده بود؛ نه می‌گذاشت هوا برود و نه می‌گذاشت هوا برگردد.
دست چپش را مشت کرد. سفید شدن پو*ست گندم‌گون و برجستگی رگ‌های دست بزرگ و مردانه‌اش نشان از فشار بیش از حدش بود؛ مشتش را چندین‌بار با درماندگی به قفسه‌ٔ پهن و دردناک س*ی*نه‌اش کوباند تا ذره‌ای هوا واردش شود.
برای ذره‌ای اکسیژن تقلا می‌کرد؛ به ذره‌ای نفس محتاج بود تا اشک‌هایش را از سر بگیرد.
مشت قدرتمندش از تلاش نایستاد. راه تنفسش باز‌تر شد و آن حجم پیچ در پیچ کاموا‌مانند هم انگار بالاتر آمد و به حلقش رسید و گویی عجله داشت برای بیرون زدن از گلوی سنگین از بغضش.
در جواب تسلیت یکی از همکارانش دست بی‌رمقش را بلند کرد و گر*دن خشک و دردناکش را فشرد و ل*ب‌های خشک و ترک خورده‌اش را با زبان تر کرد.
- ممنون که اومدی مازیارجان.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
بالا